تبليغاتX
ایران بد روی خط داغ
دغدغه های یک روان پزشک
 

فروغ فرخزاد

 

 

ت- ویژگی های شخصیتی خودشیفته

 (Narcissistic personality traits )

 

برخی ویژگی های شخصیتی خودشیفته که فروغ فرخزاد هم چون بیشتر نخبگان ، هنرمندان ، شاعران و نویسندگان از آن ها برخوردار بوده ، عبارت اند از :

اعتماد به نفس بالا ، بی اعتنایی نسبت به قضاوت دیگران ، احساس استحقاق و برتری، برخی رفتارها و نگرش های با افاده وغرورآمیز ، تن ندادن به عرف و قواعد مرسوم اجتماع ، استعداد به افسردگی و سرخوردگی در ناکامی ها ، مشکلات بین فردی و شغلی ، طرد شدن از سوی دیگران و از دست دادن مهر و محبت آنان ، گهگاه تکانشی بودن ، دشواری در چیره شدن بر خشم ، دست انداختن و سر کار گذاشتن دیگران و آسیب پذیری دربرابر بحران های افسردگی میان سالی.

 

ویژگی های شخصیتی کلاستر B و به ویژه خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و نمایشی ( هیستریونیک ) ، حتا تا اندازه ی اختلال ، در میان اهالی هنر و ادبیات و اندیشه بسیار فراوان دیده می شود. شمار بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان وجود این ویژگی های شخصیتی - و به بیان دیگر اختلال خلقی دو قطبی خفیف و ملایم ( Soft  Bipolar ) را برای سرودن اشعار خلاقانه و نوشتن داستان های پر کشش انسان مدار لازم و یا دست کم سودمند و اثرگذار می دانند.

این گونه است که این ویژگی های شخصیتی را در دیگر نام آوران عرصه ی ادبیات گیتی و  میهن مان نیز هویدا می بینیم. آن چنان که ویژگی های شخصیتی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) در جلال آل احمد ( همراه و هم زمان با اختلال شخصیت مرزی - آشفته Borderline ) ، احمد شاملو و ابراهیم گلستان و ...... بسیار بیشتر از فروغ فرخزاد و صادق هدایت به چشم برجسته و آشکار می نشیند و ویژگی های شخصیتی نمایشی بیشتر شناخته شدگان خرد و سترگ این سده مان ، اگر پررنگ و مایه تر از فروغ فرخزاد نباشد ، بی گمان کمتر از او نیست ! 

 

ویژگی های شخصیتی خودشیفته در هر پنج دفتر سرودگان فروغ درخششی ناپوشیدنی دارند اما به راستی جز نارسی سیزمی پر رنگ و استوار چه برانگیزاننده ای به آدمی ، توان و جسارت تابوشکنی و پشت سر نهادن مرزها و پرده های نیرنگ و نادانی و دورویی و دروغ را می بخشد ؟!؟

 

« بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

 

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

 

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

 

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

 

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

 

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

 

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

 

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

 

 

 

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

 

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

 

او می گشاید

 

او که به لطف و صفای خویش

 

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

 

 

 

طوفان طعنه ، خنده ی ما را ز لب نشست

 

کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم

 

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

 

زین رو به موج حادثه ، تنها نشسته ایم

 

 

مائیم ... ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم

 

مائیم ... ما که جامه ی تقوا دریده ایم

 

زیرا درون جامه بجز پیکر فریب

 

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم !

 

 

آن آتشی که در دل ما شعله می کشد

 

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

 

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

 

نام گناهکاره ی رسوا ! نداده بود

 

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

 

در گوش هم حکایت عشق مدام ! ما

 

" هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

 

ثبت است در جریده ی عالم دوام ما " »

 

 

* * * * * * *

 

 

« به لب هایم مزن قفل خموشی

 

 که در دل قصه ئی نا گفته دارم

 

 ز پایم باز کن بند گران را

 

 کزین سودا دلی آشفته دارم

 

 

 بیا ای مرد ، ای موجود خودخواه

 

 بیا بگشای درهای قفس را

 

 اگر عمری به زندانم کشیدی

 

 رها کن دیگرم این یک نفس را

 

 

 

 منم آن مرغ ، آن مرغی که دیری ست

 

به سر اندیشه ی پرواز دارم

 

سرودم ناله شد در سینه ی تنگ

 

به حسرت ها سر آمد روزگارم

 

 

 

به لب هایم مزن قفل خموشی

 

که من باید بگویم راز خود را

 

به گوش مردم عالم رسانم

 

طنین آتشین آواز خود را

 

 

بیا بگشای در تا پر گشایم

 

به سوی آسمان روشن شعر

 

اگر بگذاریم پرواز کردن

 

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

 

 

لبم با بوسه ی شیرینش از تو

 

تنم با بوی عطر آگینش از تو

 

نگاهم با شرر های نهانش

 

دلم با ناله ی خونینش از تو

 

 

 

ولی ای مرد ، ای موجود خودخواه

 

مگو ننگ است ، این شعر تو ننگ است

 

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

 

فضای این قفس تنگ است ، تنگ است

 

 

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

 

از این ننگ و گنه پیمانه ای ده

 

بهشت و حور و آب کوثر از تو

 

مرا درقعر دوزخ خانه ای ده

 

 

کتابی ، خلوتی ، شعری ، سکوتی

 

مرا مستی و سکر ، زندگانیست

 

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

 

که در قلبم بهشتی جاودانیست

 

 

شبانگاهان که مه می رقصد آرام

 

میان آسمان گنگ و خاموش

 

تو در خوابی و من مست هوس ها

 

تن مهتاب را گیرم در آغوش

 

 

نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

 

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

 

در آن زندان که زندانبان تو بودی

 

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

 

 

به دور افکن حدیث نام ، ای مرد

 

که ننگم لذتی مستانه داده

 

مرا می بخشد آن پروردگاری

 

که شاعر را دلی دیوانه داده

 

»

 

 

 

 

« همه می دانند

 

 همه می دانند

 

 که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

 

باغ را دیدیم

 

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

 

سیب را چیدیم

 

 

همه می ترسند

 

همه می ترسند ، اما من و تو

 

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

 

و نترسیدیم

 

 

سخن از پیوند سست دو نام

 

و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

 

سخن از گیسوی خوشبخت منست

 

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

 

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

 

و درخشیدن عریانی مان

 

مثل فلس ماهی ها در آب

 

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

 

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

 

 

 

ما در آن جنگل سبز سیال

 

شبی از خرگوشان وحشی

 

و در آن دریای مضطرب خونسرد

 

از صدف های پر از مروارید

 

و در آن کوه غریب فاتح

 

از عقابان جوان پرسیدیم

 

که چه باید کرد

 

 

همه می دانند

 

همه می دانند

 

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم

 

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

 

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

 

و بقا را در یک لحظه ی نا محدود

 

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

 

سخن از روزست و پنجره های باز

 

و هوای تازه

 

و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند

 

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

 

و تولد و تکامل و غرور

 

سخن از دستان عاشق ماست

 

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

 

بر فراز شب ها ساخته اند

 

 

 

به چمنزار بیا

 

به چمنزار بزرگ

 

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

 

همچنان آهو که جفتش را

 

 

 

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

 

و کبوتر های معصوم

 

از بلندی های برج سپید خود

 

به زمین می نگرند » 

 

 

خشم از ویژگی های شخصیت های کلاستر B   است که در شخصیت های خود شیفته ( نارسی سیستیک ) و نمایشی ( هیستریونیک ) - با زیر مایه های مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) -  گاه عیان می شود و حتا عصیان می کند، به ویژه آن گاه که با ویژگی های شخصیتی افسرده ( دپرسیو ) همراه و همساز شود :

 

« « حافظ » ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود

 

بر « جوی » بفروخت ، این باغ بهشتی را

 

من که باشم تا به جامی نگذرم از آن

 

تو بزن بر نام شومم ، داغ زشتی را »

 

این گونه است که تنوره ی خشم نهان ، برهنه و عریان می شود و شعله هایش سرکش و سوزان به زمین و زمینیان و آسمان و آسمانیان زبانه می کشد:

 

« سینه ی سرد زمین و لکه های گور

 

هر سلامی سایه ی تاریک بدرودی

 

دست هائی خالی و در آسمانی دور

 

زردی خورشید بیمار تب آلودی

 

...............

 

سالها در خویش افسردم ، ولی امروز

 

شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم

 

یا خمش سازی خروش بی شکیبم را

 

یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم

 

..................

 

 

 

 « حافظ » ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود

 

بر « جوی » بفروخت ، این باغ بهشتی را

 

من که باشم تا به جامی نگذرم از آن

 

تو بزن بر نام شومم ، داغ زشتی را .............. »

 

در کوره ی « نهاد ( Id ) » و آتشدان  « خود ساره ( Ego ) » آدمی، اندازه ای از خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) لازم و سودمند ، به سان غریزه ای برای نگاهبانی از خویشتن او گذاشته شده است که در افراد دارای ویژگی های شخصیتی کلاستر B  - به ویژه خودشیفته ( نارسی سیستیک ) – گران مایه و ژرف تر است :

 

« و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...

 

 شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ،

 

 آن دو دست جوان

 

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 

و سال دیگر ، وقتی بهار

 

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

 

و در تنش فوران می کنند

 

فواره های سبز ساقه های سبکبار

 

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد .... »

 

 

 

* * * * * * *  

 

« من در میان توده ی سازنده ای قدم به عرصه ی هستی نهاده ام

 

 که گر چه نان ندارد ، اما بجای آن

 

میدان دید باز و وسیعی دارد »

 

 

* * * * * * *

 

 

« من از سلاله ی درختانم

 

 تنفس هوای مانده ملولم می کند

 

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم

 

نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن

 

به اصل روشن خورشید

 

و ریختن به شعور نور

 

طبیعی است

 

که آسیاب های بادی می پوسند

 

چرا توقف کنم ؟

 

من خوشه های نارس گندم را

 

به زیر پستان می گیرم 

 

و شیر می دهم »

 

 

 

بسیاری از کارکردهای فروغ فرخزاد نیز با آمیزه ی این ویژگی ها با دیگر ویژگی های شخصیتی او  معنا و مفهوم می یابد. برای نمونه ، ساختن با پشتکار و اصرار فیلم « خانه سیاه است » او با ویژگی های شخصیت خودشیفته و نیز افسرده اش توجیه می شود.

 

 و آن آشفتگی و شوریدگی در رانندگی واپسین روزهای زندگی پر بار و ماندگارش  – که در پایان به مرگ تا اندازه ی بسیار خودخواسته اش انجامید - نیز آشکارا و به خوبی  در پرتو اختلال خلقی دو قطبی خفیف ، اختلال شخصیت افسرده و ویژگی های شخصیتی نمایشی و خودشیفته ( کلاستر B ) اش درک و دانسته می شود.

در پایان ، لازم به یادآوری می دانم که هر آدم ( و حتا هر جاندار دیگر دارای لایه ی خاکستری مغز ) به طور طبیعی دارای یک یا چند ویژگی شخصیتی است. بنابراین ، بیان این ویژگی های شخصیتی به معنای اعلام وجود اختلال و بیماری روانی در سرشت سرشار از مهر و راستی فروغ فرخزاد نیست ، بلکه برای درک و فهم بیشتر و ژرف تر ساختار روان شناختی پیچیده ی این تابو شکن پیشرو و بی مانند این سرزمین خرافه پرور صورت می گیرد. شاید ژرفای واژگان جادویی و ماندگارش ، که تا به امروز هنوز برای بسیاری - به ویژه از نیمه ی نرینه ی تابوستای - در پشت دیواری از عصیان و شیدایی و شوریدگی جنسی در اسارت مانده اند ، کاویده شوند.

 

« من پشیمان نیستم ،

من به این تسلیم می اندیشم ،

این تسلیم درد آلود ،

من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم. » 

 

پایان مقاله

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:34  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

پ) ویژگی های  شخصیتی درون گرا – جدایی گزین

(  personality traits Schizoid)

یک ویژگی بارز و همیشگی دارندگان این شخصیت  - که در دسته ی شخصیتی A طبقه بندی شده است - گوشه گیری و انزوای اجتماعی است.

فرد دارای این شخصیت از برخوردها و برهم کنش های انسانی خشنود نمی شود و در موارد اختلال این شخصیت حتا ناراحت هم می شودشخصیت اسکیزوئید تنها و درون گراست و از تنهایی لذت می برد. حالت عاطفی این شخصیت ، کند و محدود و سرد است.دیگران این گونه آدم ها را عجیب – نامعمول و نامتعارف –گوشه گیر و تک رو می دانند.

این شخصیت ، درست برخلاف شخصیت نمایشی ( هیستریونیک ) ، در مردان دو تا سه برابر زنان گزارش شده است.

افراد دارای شخصیت اسکیزوئید جذب مشاغل انفرادی می شوند.بسیاری از آن ها شب کاری را بر کار روزانه ترجیح می دهند تا مجبور نباشند با افراد زیادی برخورد کنند.بسیاری از سردی و نجوشی افراد دارای شخصیت اسکیزوئید ناراحت می شوند و توان تحمل آن ها را ندارند.

شوخ و شاد و شنگول بودن برای افراد دارای شکل خالص « اختلال » این شخصیت دشوار است. افراد اسکیزوئید اغلب در سخن گفتن پیش دستی نمی کنند.این افراد ممکن است استعاره های غریب به کار برند و صنایع ادبی نامعمول بیافرینند.فرد اسکیزوئید به جای ارتباط با آدمیان شیفته ی تنها اندیشیدن در علوم نظری، ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، موسیقی ،  نهضت های فلسفی و هنری ، مفاهیم متافیزیک ، اشیای بی جان ، راهبردهای اجتماعی و شیوه های نوین زندگی ( مانند گیاه خواری ، خام خواری و.........) هستند.

 

شخصیت های اسکیزوئید دلبستگی بسیاری به حیوانات - به ویژه سگ و گربه و اسب – دارند و بر خلاف آدمیان به جانوران و گیاهان به سادگی عشق می ورزند.

اسکیزوئید ها سرشان در لاک خودشان است و به هیچ وجه نیاز یا اشتیاقی به داشتن پیوندهای عاطفی با دیگران نشان نمی دهند.آن ها هیچ توجهی به رخدادهای روزمره و دلبستگی های دیگران نشان نمی دهند.

اسکیزوئیدها دیرتر از همه به دگرگونی های مد در جامعه تن می دهند.

 

زندگی جنسی اسکیزوئیدها ممکن است منحصرا در خیال و رویا طی شود و هربار برقراری و آغاز روابط جنسی  را به وقتی دیگر موکول کنند.مردان دارای این شخصیت  - به ویژه در اشکال پررنگ و خالص – ممکن است هیچ گاه ازدواج نکنند چون نمی توانند با کسی آن چنان صمیمی شوند که او را کاخ زیبا و دلچسب تنهایی خود راه دهند.

 

این افراد حتا نمی توانند خشم خود را به گونه ی مستقیم ابراز کنند.

 

اسکیزوئیدها فراوان غرق در رویا می شوند اما واقعیت سنجی خود را از دست نمی دهند.

 

اینان از هیچ کاری لذت نمی برند یا فقط از کارهای اندکی خوششان می آید.به جز بستگان درجه نخست هیچ دوست صمیمی یا کاملا مورد اطمینانی ندارند.به تمجید یا تحقیر دیگران بی اعتنا و بی تفاوتند.از این رو نقد و قضاوت دیگران راهکارها و راهبردهای شان را دیگرگون نمی کند.

از آن جا از نظر هیجانی سرد و بی اعتنا هستند و کردار پرخاشگرانه ی چندانی در مجموعه ی واکنش های معمول آن ها وجود ندارد چنان چه با تهدید و خطری واقعی و حتا خیالی رو به رو شوند بیشتر یا به تسلیم و رضا تن می دهند و یا در خیالات همه کارتوانی (Omnipotent)  فرو می روند.

درخودماندگی و گوشه گیری این گونه افراد هنگامی که با مکانیزم دفاعی خیال پردازی ( Fantasy ) همراه شود می تواند در برخی از آنان به اندیشه های به راستی نو ، خلاقانه و ابتکاری و حتا راز گشایی از نادانسته های گیتی بینجامد.

این ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید در بسیاری از بزرگان تاریخ دانش و اندیشه ی گیتی وجود داشته است.

 

بديهي و روشن است كه شخصيت اسكيزوئيد نبايد با اختلال اسكيزوفرني اشتباه شده و يكي در نظر گرفته شود .

 

چنان چه بر برخی رویکردهای فروغ فرخزاد در زندگی و مرگ تا اندازه ی بسیاری خودخواسته اش آشنا باشیم ، به روشنی در می یابیم که چاره و گریزی جز این نداریم که بسیاری از پندارها و کردارهای او را به حساب ویژگی هایی از شخصیت جدایی گزین - درون گرای ( Schizoid ) او بگذاریم. تنهایی گزینی و گوشه گیری سرشار از آفرینندگی او و دلبستگی خاص او به جانوران ( به ویژه پرنده ها و گربه ) با ویژگی های شخصیتی اسکیزوئیدش به خوبی هم خوانی دارد.

در پنج دفتر شعر فروغ – و به ویژه در دو دفتر پایانی : « تولدی دیگر » و « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » - نمونه های بسیاری از سروده های سرچشمه گرفته از بنیان اسکیزوئید فروغ به چشم می آیند که از این همه به چند نمونه ی پر رنگ اشاره می نمایم:

 

« کتابی ، خلوتی ، شعری ، سکوتی

 

مرا مستی و سکر ، زندگانیست

 

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

 

که در قلبم بهشتی جاودانیست »

 

ادامه دارد .......

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 فروغ فرخزاد

 

 

ب- ویژگی های شخصیتی نمایشگر ( Histerionic )

برای وجود اختلال یا ویژگی شخصيت نمايشگر (Histerionic ) لازم است كه دست کم پنج تا از ويژگي هاي زیر را داشته باشد :

۱-       احساساتي بودن به گونه اي كه ابراز احساسات سطحي و به سرعت متغير باشد.

۲-       بسيار توجه طلب باشد ، آن چنان كه هنگامي كه مركز توجه و كانون دقت ديگران نيست ، ناراحت و در رنج و مشقت باشد.

۳-       رفتار نامتناسب با ديگران به صورت تحريك جنسي آنان و اغواگري جنسي وجه مشخصه ي تعامل او با ديگران باشد.

۴-       همواره از ظاهر جسمي ‌و فيزيك بدن خود براي جلب توجه ديگران استفاده كند.

۵-       شيوه ي سخن گفتنش به گونه اي افراطي بر حدس و گمان (امپرسيونيستيك) و بدون جزئيات باشد.

۶-       خودنما و نمايشي باشد و  در ابراز احساسات مبالغه كند.     

 ۷- تلقین پذير باشد و به راحتي تحت تأثير افراد يا موقعيت ها قرار گيرد.

۸-    روابط راخودماني تر از آن چه واقعاً هست، مي‌پندارد.

  

 

افراد دارای ویژگی های شخصیتی نمایشی ، تحریک پذیر و هیجانی اند و رفتاری پر رنگ و لعاب ، نمایشی و برون گرایانه دارند اما با وجود کردار متظاهرانه و پر زرق و برق َ اغلب نمی توانند دلبستگی ژرف و دیرینی را به مدت طولانی حفظ کنند.

مایه هایی از شخصیت نمایشگر در هر آدمی  وجود داشته و حضور دست کم کمرنگ این ویژگی ها برای کامیابی بهتر و بیشتر زنان در زندگی اجتماعی و زناشویی سودمند و گاه حتا سرنوشت ساز است. اینان مشتاقند که با برون گرایی تاریخچه ی زندگی خویش را با جزئیات کامل شرح دهند. در سخن گفتن آن ها ، گشتار ( Gesture ) ها ، تأكيدها و مكث هاي نمايشي زياد و آشكار به چشم می آید.

   در گفتار افراد دارای ویژگی های شخصیتی نمایشگر ، لغزش ها ی زباني زياد بوده ، زبانی چرب و پر رنگ و لعاب دارند.

   بیان عاطفی در اینان شایع است ، اما اگر مجبور شوند که وجود احساس های خاصی هم چون خشم ، اندوه ، خواسته های جنسی و مانن آن را بپذیرند ، این احساسات را انکار نموده و ابراز شگفتی می نمایند.

اینان در تکالیف و تمرین های نیازمند تمرکز ، مداومت و پشتکار پافشاری نشان نمی دهند و جالب است که حتا موضوعات عاطفی را نیز خیلی زود از یاد می برند.

افراد دارای شخصیت نمایشی ، اغلب رفتار توجه طلبانه ی بسیار زیادی از خود نشان می دهند و در افکار و احساسات خویش گزافه گویی و مبالغه می نمایند و هر چیز ساده ای را مهم تر از آن چه در واقع هست ، جلوه می دهند.

اگر کانون توجه واقع نشوند یا مورد تحسین و تأیید قرار نگیرند ، تند خو می شوند و یا زیر گریه می زنند و دیگران را سرزنش کرده و به آن ها افتراهای ناروا می زنند.

رفتار اغواگرایانه ( Seductive ) در این گونه افراد - چه زن ، چه مرد - فراوان و چشمگیر دیده می شود. پرداختن به فانتزی ها و گمانه پردازی های جنسی در مورد افرادی که با آن ها در رابطه و رفت و آمد هستند ، بسیار شایع است ، هرچند این تخیلات را کمتر بر زبان جاری ساخته و بیان می دارند.

اینان به جای آن که از لحاظ جنسی پرخاشگر باشند ، اهل لاس زدن و عشو گری و دلبردن اند .

هیستریونیک هایی که بر خلاف فروغ فرخزاد و دیگر نخبگان هیستریونیک عرصه های شعر و هنر و ادبیات و  موسیقی و تئاتر و سینما ، دارای ویژگی های  شخصیتی دیگری هم چون خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و ......نیستند و در واقع ویژگی و یا اختلال شخصیتی بارز و خالص نمایشی دارند ، مرزهای خودساره ( Ego Boundary ) شکننده و نامطمئن داشته و در همبستگی ، یکپارچگی و تمامیت تنی و روانی خویش به گونه ای تکرار شونده یا همیشگی احساس شک و تردید می نمایند. از این رو ، اینان ، بر خلاف هیستریونیک های دارای شخصیت به هم آمیخته ( Mixed ) و پیچیده ( هم چون فروغ ) ، از سکس و برقراری ارتباط جنسی هراس و وحشت دارند و در زندگی جنسی و زناشویی شان دچار کژ کاری های جنسی گوناگون - به ویژه واژینیسموس ، آمیزش دردناک و آنورگاسمی و اختلال ملال پس از آمیزش - می شوند.اما گهگاه اینان برای نیل به ایمان و اطمینان از جذابیت و گیرایی نزد جنس مقابل ، به ویژه افراد خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) و مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) که بازی های روانی - جنسی را با کم محلی و نخ essive - Compulsive ) ، خودشیفته ( Narcissistic ) ، افسرده ( Depressive ) ، جدایی گزین - درون گرا ( Schizoid ) و ............... باشند.

   نيازهاي بسيار شديد افراد هیستریونیک  وت خوب بلد هستند ، ممکن است تکانه های جنسی خود را به کار گرفته و به کردار و کنش جنسی تبدیل سازند.

نیاز اینان به مطمئن ساختن خود تمامی ندارد ، با این حال روابط آن ها به دلیل تشنگی و اشتیاق همیشگی  شان به تنوع ( نو خواهی ) و هیجان ، اغلب سطحی و زودگذر است و در بسیاری اوقات باعث می شود که افرادی مغرور ، غرق در خود ، دمدمی مزاج ، نامطمئن و بی ثبات باشند.اینان دلبستگي عميق را نمي‌تواند به مدت طولاني حفظ كند، مگر این که هم زمان دارای دیگر ویژگی های شخصیتی دیگری هم چون وسواسی - جبری ( Obc

به وابستگي باعث مي‌شود زود به هر كس اعتماد كنند و به راحتي بتوان فريب شان داد.این افراد اگر در رخدادی ناگوار زير فشار رواني قرار بگیرند ، حس واقعيت سنجي‌ شان به سادگي مختل مي‌شود و در آن ها حالات روان‌پريشی (Psychotic ) و تجزيه اي ( Dissociative ) پديد مي‌آيد.

اینان دردهای روانی خود را از طریق مکانیزم دفاعی جسمانی سازی ( Somatization ) ، تنی و جسمانی ساخته ، از این رو همواره از دردها  و مشکلات بدنی شکایت می نمایند. مصرف الکل و مواد محرک و مخدر گاه به همین سبب ( و گاه برای دستیابی به هیجان و تازه خواهی ) در اینان  دیده می شود.

افراد هیستریونیک به دلیل واپس زنی ( Repression ) از فهم و درک احساسات واقعی خود ناتوانند و به سبب تجزیه ( Dissociation ) نمی توانند انگیزه های خود را توضیح بدهند.

در مواردی که ویژگی و به ویژه اختلال شخصیتی نمایشی همراه و هم زمان با ویژگی ها و اختلال شخصیتی مرزی - آشفته ( Borderline Personality ) وجود داشته باشد ، مواردی چون پوچی مزمن ( Emptiness ) ، ابهام و آشفتگی ( Identity Diffusion ) در هویت ، مشکل و اختلال در کنترل تکانه ( Impulse Control ) ، اقدام به خودکشی ، حملات زودگذر روان پریشی ( سایکوز ) و دونیمه ( سیاه و سپید سازی ) رخدادها ، واقعیات و دیگران  فراوان تر و پر رنگ تر دیده می شود. 

زیرساخت ها و ویژگی های پر رنگی از ویژگی های شخصیتی نمایشی ( هیستریونیک ) در افراد دارای دیگر شخصیت های کلاستر B - یعنی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) - دیده می شود. از این رو جدا نمودن افراد دارای شخصیت نمایشی از این سه شخصیت بسیار دشوار می تواند باشد.

در اغلب موارد ، ویژگی های هر چهار شخصیت کلاستر B  هم زمان ، همراه و همبسته با یکدیگر وجود دارند. افراد دارای ویژگی ها و به ویژه اختلال شخصیتی کلاستر B را می توان افراد دچار اختلال خلقی دو قطبی خفیف و ملایم ( Soft  Bipolar )  در نظر گرفت.

این علایم و نشانه ها با بالا رفتن سن ، کمتر و کمرنگ تر می شود که شاید این کاهش ،  ظاهری و به دلیل کاهش کلی زیست مایه و انرژی آن ها و نه به دلیل بهبودی شان باشد.

از آن جا که هیستریونیک ها اغلب افرادی هیجان خواه هستند ، به ویژه در گونه های هم زمان ، همراه و آمیخته با ویژگی های ر رنگ و اختلال شخصیت های مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( انتی سوشیال )  ، ممکن است دچار درگیری با قانون شده ، به سوء مصرف مواد روی آورند یا لاابالی گری های گوناگون انجام دهند.

 

هویداست که فروغ فرخزاد ، از همه ی ویژگی های شخصیتی نمایشی ( هیستریونیک ) برخوردار نبوده است و هم زمان ویژگی های انسان مدارانه و اخلاق گرای شخصیت های افسرده ( دپرسیو ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و جدایی گزین - درون گرا ( اسکیزوئید ) را فراوان و سرشار ، دارا بوده است.

 

شعر وصل نمایشی شکوهمند و فره بخش از « روح آمیزش انسانی » ست که آشکارا با لحظه لحظه ی فرآیند واکنش ها و پاسخ های جنسی آدمی که برای نخستین بار در دهه ی 1960  از سوی ویلیام مسترز و ویرجینیا جانسون بیان شد ، همآهنگی و همآوایی دارد :

 

« آن تیره مردمک ها ، آه

 

 آن صوفیان ساده ی خلوت نشین من

 

در جذبه ی سماع دو چشمانش

 

از هوش رفته بودند

 

 

 

دیدم که بر سراسر من موج می زند

 

چون هرم سرخ گونه ی آتش

 

چون انعکاس آب

 

چون ابری از تشنج باران ها

 

چون آسمانی از نفس فصل های گرم

 

 

تا بی نهایت

 

تا آن سوی حیات

 

گسترده بود او

 

 

 

دیدم که در وزیدن دستانش

 

جسمیت وجودم

 

تحلیل می رود

 

دیدم که قلب او

 

با آن طنین ساحر سرگردان

 

پیچیده در تمامی قلب من

 

 

 

ساعت پرید

 

پرده به همراه باد رفت

 

او را فشرده بودم

 

در هاله ی حریق

 

می خواستم بگویم

 

اما شگفت را

 

انبوه سایه گستر مژگانش

 

چون ریشه های پرده ی ابریشم

 

جاری شدند از بن تاریکی

 

در امتداد آن کشاله ی طولانی طلب

 

و آن تشنج ، آن تشنج مرگ آلود

 

تا انتهای گمشده ی من

 

 

 

دیدم که می رهم

 

دیدم که می رهم

 

 

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد

 

دیدم که حجم آتشینم

 

آهسته آب شد

 

و ریخت ، ریخت ، ریخت

 

در ماه ، ماه به گودی نشسته ، ماه منقلب تار

 

در یکدیگر گریسته بودیم

 

در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را

 

دیوانه وار زیسته بودیم »

 

در هیچ یک از آفرینش های هنر و ادب پارسی ، چنین نمایش گیرا و دلنشینی از آمیزش به تصویر کشیده نشده است ، حتا در دیگر سروده های خود فروغ چون :

 

« در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

 پریشان در کنار او نشستم

 

 لبش بر روی لب هایم هوس ریخت

 

 ز اندوه دل دیوانه رستم

 

 

 فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق :

 

 ترا می خواهم ای جانانه ی من

 

 ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

 

 ترا ، ای عاشق دیوانه ی من

 

 

هوس در دیدگانش شعله افروخت

 

شراب سرخ در پیمانه رقصید

 

تن من در میان بستر نرم

 

به روی سینه اش مستانه لرزید

 

 

گنه کردم ، گناهی پر ز لذت

 

در آغوشی که گرم و آتشین بود

 

گنه کردم میان بازوانی

 

که داغ و کینه جوی و آهنین بود »

 

 

 

* * * * * * *  

 

« لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز

 

 پیکر خود را به آب چشمه بشویم

 

 وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش

 

تا غم دل را به گوش چشمه بگویم

 

 

آب خنک بود و موج های درخشان

 

ناله کنان گرد من به شوق خزیدند

 

گوئی با دست های نرم و بلورین

 

جان و تنم را به سوی خویش کشیدند

 

 

 

بادی از آن دورها وزید و شتابان

 

دامنی از گل به روی گیسوی من ریخت

 

عطر دلاویز و تند پونه ی وحشی

 

از نفس باد در مشام من آویخت

 

 

چشم فرو بستم و خموش و سبک روح

 

تن به علف های نرم و تازه فشردم

 

همچون زنی کاو غنوده در بر معشوق

 

یکسره خود را به دست چشمه سپردم

 

 

روی دو ساقم لبان مرتعش آب

 

بوسه زن و بی قرار و تشنه و تب دار

 

نا گه در هم خزید ... راضی و سر مست

 

جسم من و روح چشمه سار گنه کار »

 

 

 

* * * * * * *

 

« کاش بر ساحل رودی خاموش

 

 عطر مرموز گیاهی بودم

 

 چو بر آن جا گذرت می افتاد

 

به سراپای تو لب می سودم

 

 

 

کاش چون نای شبان می خواندم

 

به نوای دل دیوانه ی تو

 

خفته بر هودج مواج نسیم

 

می گذشتم ز در خانه ی تو

 

 

کاش چون پرتو  خورشید بهار

 

سحر از پنجره می تابیدم

 

از پس پرده ی لرزان حریر

 

رنگ چشمان ترا می دیدم

 

 

کاش در بزم فروزنده ی تو

 

خنده ی جام شرابی بودم

 

کاش در نیمه شبی درد آلود

 

سستی و مستی خوابی بودم

 

 

 

کاش چون آینه روشن می شد

 

دلم از نقش تو و فرخنده ی تو

 

صبحگاهان به تنم می لغزید

 

گرمی دست نوازنده ی تو

 

 

کاش چون برگ خزان رقص مرا

 

نیمه شب ماه تماشا می کرد

 

در دل باغچه ی خانه ی تو

 

شور من ... ولوله برپا می کرد

 

 

کاش چون یاد دل انگیز زنی

 

می خزیدم به دلت پر تشویش

 

ناگهان چشم ترا می دیدم

 

خیره بر جلوه ی زیبایی خویش

 

 

 

کاش در بستر تنهائی تو

 

پیکرم شمع گنه می افروخت

 

ریشه ی زهد تو و حسرت من

 

زین گنه کاری شیرین می سوخت

 

 

 

کاش از شاخه ی سرسبز حیات

 

گل اندوه مرا می چیدی

 

کاش در شعر من ای مایه ی عمر

 

شعله راز مرا می دیدی »

  

 

ادامه دارد ....

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:30  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

* * * * * * *  

 

 

« کسی به فکر گل ها نیست

 

 کسی به فکر ماهی ها نیست

 

 کسی نمی خواهد

 

 باور کند که باغچه دارد می میرد

 

 که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

 

 که ذهن باغچه دارد آرام آرام

 

 از خاطرات سبز تهی می شود

 

و حس باغچه انگار

 

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست.

 

حیاط خانه ی ما تنهاست

 

حیاط خانه ی ما

 

در انتظار بارش یک ابر نا شناس

 

خمیازه می کشد

 

و حوض خانه ی ما خالی ست

 

ستاره های کوچک بی تجربه

 

از ارتفاع درختان به خاک می افتند

 

و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

 

شب ها صدای سرفه می آید

 

حیاط خانه ی ما تنهاست.

 

...............

 

مادر تمام زندگیش

 

سجاده ایست گسترده

 

در آستان وحشت دوزخ

 

مادر همیشه در ته هر چیزی

 

دنبال جای پای معصومیتی می گردد

 

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

 

آلوده کرده است.

 

مادر تمام روز دعا می خواند

 

مادر گناهکار طبیعی ست

 

و فوت می کند به تمام گل ها

 

و فوت می کند به تمام ماهی ها

 

و فوت می کند به خودش

 

مادر در انتظار ظهور است

 

و بخششی که نازل خواهد شد.

 

.............

 

حیاط خانه ی ما تنهاست

 

حیاط خانه ی ما تنهاست

 

تمام روز

 

از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید

 

و منفجر شدن

 

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان بجای گل

 

خمپاره و مسلسل می کارند

 

همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشی شان

 

سرپوش می گذارند

 

و حوض های کاشی

 

بی آن که خود بخواهند

 

انبارهای مخفی باروتند

 

و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را

 

از بمب های کوچک

 

پر کرده اند.

 

حیاط خانه ی ما گیج است.

 

 

 

من از زمانی

 

که قلب خود را گم کرده است می ترسم

 

من از تصور بیهودگی این همه دست

 

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم

 

من مثل دانش آموزی

 

که درس هندسه اش را

 

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

 

و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد

 

من فکر می کنم ...

 

من فکر می کنم ...

 

من فکر می کنم ...

 

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

 

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

 

از خاطرات سبز تهی می شود.

 

صدا ، صدا ، تنها صدا

 

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

 

صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

 

صدای انعقاد نطفه ی معنی

 

و بسط ذهن مشترک عشق

 

صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که می ماند

 

 

 

 

 

در سرزمین قد کوتاهان

 

معیارهای سنجش

 

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

 

چرا توقف کنم ؟

 

من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم

 

و کار تدوین نظامنامه ی قلبم

 

کار حکومت محلی کوران نیست

 

 

مرا به زوزه ی دراز توحش

 

در عضو جنسی حیوان چکار

 

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار

 

مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است

 

تبار خونی گل ها می دانید ؟ »

 

 

 

* * * * * * *

 

 

یک پنجره برای دیدن

 

یک پنجره برای شنیدن

 

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

 

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

 

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

 

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

 

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم

 

سرشار می کند.

 

و می شود از آن جا

 

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

 

یک پنجره برای من کافیست.

 

من از دیار عروسک ها می آیم

 

از زیر سایه های درختان کاغذی

 

در باغ یک کتاب مصور

 

از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق

 

در کوچه های خاکی معصومیت

 

از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا

 

در پشت میزهای مدرسه ی مسلول

 

از لحظه ای که بچه ها توانستند

 

بر روی تخته حرف « سنگ » را بنویسند

 

و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.

 

 

 

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم

 

و مغز من هنوز

 

لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را

 

در دفتری به سنجاقی

 

مصلوب کرده بودند.

 

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

 

و در تمام شهر

 

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

 

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

 

با دستمال تیره ی قانون می بستند

 

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

 

فواره های خون به بیرون می پاشید

 

وقتی که زندگی من دیگر

 

چیزی نبود ، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

 

دریافتم ، باید. باید. باید.

 

دیوانه وار دوست بدارم.

 

 

یک پنجره برای من کافیست

 

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

 

اکنون نهال گردو

 

آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

 

معنی کند

 

 

 

از آینه بپرس

 

نام نجات دهنده ات را

 

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

 

تنها تر از تو نیست ؟

 

پیغمبران ، رسالت ویرانی را

 

با خود به قرن ما آوردند

 

این انفجارهای مسموم ،

 

آیا طنین آیه های مقدس هستند ؟

 

ای دوست ، ای برادر ، ای همخون

 

وقتی به ماه رسیدی

 

تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.

 

 

 

 

همیشه خواب ها

 

از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند

 

من شبدر چهار پری را می بویم

 

که روی گور مفاهیم کهنه روئیده ست

 

آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟

 

آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت

 

تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند ، سلام بگویم ؟

 

 

 

حس می کنم که وقت گذشته ست

 

حس می کنم که « لحظه » سهم من از برگ های تاریخ است

 

حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان

 

من و دست های این غریبه ی غمگین

 

 

حرفی به من بزن

 

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

 

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟

 

 

حرفی به من بزن

 

من در پناه پنجره ام

 

با آفتاب رابطه دارم. »

 

 

 

* * * * * * *

 

 

 

« آن گاه

 

 خورشید سرد شد

 

و برکت از زمین ها رفت

 

 

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

 

و ماهیان به دریاها خشکیدند

 

 و خاک مردگانش را

 

 زان پس به خود نپذیرفت

 

 

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

 

مانند یک تصور مشکوک

 

پیوسته در تراکم و طغیان بود

 

و راه ها ادامه ی خود را

 

در تیرگی رها کردند

 

 

 

دیگر کسی به عشق نیندیشید

 

دیگر کسی به فتح نیندیشید

 

و هیچ کس

 

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

 

 

 

در غارهای تنهائی

 

بیهودگی به دنیا آمد

 

خون بوی بنگ و افیون می داد

 

زن های باردار

 

نوزادهای بی سر زائیدند

 

و گاهواره ها از شرم

 

به گورها پناه آوردند

 

 

 

چه روزگار تلخ و سیاهی

 

نان ، نیروی شگفت رسالت را

 

مغلوب کرده بود

 

پیغمبران گرسنه و مفلوک

 

از وعده گاه های الهی گریختند

 

و بره های گمشده ی عیسی

 

دیگر صدای هی هی چوپانی را

 

در بهت دشت ها نشنیدند

 

 

در دیدگان آینه ها گوئی

 

حرکات و رنگ ها و تصاویر

 

وارونه منعکس می گشت

 

و بر فراز سر دلقکان پست

 

و چهره ی وقیح فواحش

 

یک هاله ی مقدس نورانی

 

مانند چتر مشتعلی می سوخت

 

 

 

مرداب های الکل

 

با آن بخارهای گس مسموم

 

انبوه بی تحرک روشنفکران را

 

به ژرفنای خویش کشیدند

 

و موش های موذی

 

اوراق زرنگار کتب را

 

در گنجه های کهنه جویدند

 

 

 

خورشید مرده بود

 

خورشید مرده بود ، و فردا

 

در ذهن کودکان

 

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

 

 

آن ها غرابت این لفظ کهنه را

 

در مشق های خود

 

با لکه ی درشت سیاهی

 

تصور می نمودند

 

 

 

 

مردم ،

 

گروه ساقط مردم

 

دلمرده و تکیده و مبهوت

 

در زیر بار شوم جسدهاشان

 

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

 

و میل دردناک جنایت

 

در دست های شان متورم می شد

 

 

 

 

گاهی جرقه ای ، جرقه ی ناچیزی

 

این اجتماع ساکت بی جان را

 

یک باره از درون متلاشی می کرد

 

آن ها به هم هجوم می آوردند

 

مردان گلوی یکدیگر را

 

با کارد می دریدند

 

و در میان بستری از خون

 

با دختران نابالغ

 

همخوابه می شدند

 

 

آن ها غریق وحشت خود بودند

 

و حس ترسناک گنهکاری

 

ارواح کور و کودن شان را

 

مفلوج کرده بود

 

 

 

پیوسته در مراسم اعدام

 

وقتی طناب دار

 

چشمان پر تشنج محکومی را

 

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

 

آن ها به خود فرو می رفتند

 

و از تصور شهوتناکی

 

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

 

 

اما همیشه در حواشی میدان ها

 

این جانیان کوچک را می دیدی

 

که ایستاده اند

 

و خیره گشته اند

 

به ریزش مداوم فواره های آب

 

 

 

شاید هنوز هم

 

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

 

یک چیز نیم زنده ی مغشوش

 

بر جای مانده بود

 

که در تلاش بی رمقش می خواست

 

ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها

 

 

 

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

 

خورشید مرده بود

 

و هیچ کس نمی دانست

 

که نام آن کبوتر غمگین

 

کز قلب ها گریخته ، ایمانست

 

 

 

آه ، ای صدای زندانی

 

آیا شکوه یاس تو هرگز

 

از هیچ سوی این شب منفور

 

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

 

آه ، ای صدای زندانی

 

ای آخرین صدای صداها ... »

 

 

 

 

« و این منم

 

زنی تنها

 

در آستانه ی فصلی سرد

 

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

 

و یاس ساده و غمناک آسمان

 

و ناتوانی این دست های سیمانی.

 

زمان گذشت

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 

چهار بار نواخت

 

امروز روز اول دی ماه است

 

من راز فصل ها را می دانم

 

و حرف لحظه ها را می فهمم

 

نجات دهنده در گور خفته است

 

و خاک ، خاک پذیرنده

 

اشارتیست به آرامش

 

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 

 

 

در کوچه باد می آید

 

در کوچه باد می آید

 

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

 

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

 

و این زمان خسته ی مسلول

 

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

 

مردی که رشته های آبی رگ هایش

 

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

 

بالا خزیده اند

 

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

 

تکرار می کنند

 

-         سلام

 

-         سلام

 

 و من به جفت گیری گل ها می اندیشم.

 

 

در آستانه ی فصلی سرد

 

در محفل عزای آینه ها

 

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

 

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

 

چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان

 

صبور ،

 

سنگین ،

 

سرگردان.

 

فرمان ایست داد.

 

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچ وقت زنده نبوده ست.

 

 

 

در کوچه باد می آید

 

کلاغ های منفرد انزوا

 

در باغ های پیر کسالت می چرخند

 

و نردبام

 

چه ارتفاع حقیری دارد.

 

 

آن ها تمام ساده لوحی یک قلب را

 

با خود به قصر قصه ها بردند

 

و اکنون دیگر

 

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

 

و گیسوان کودکیش را

 

در آب های جاری خواهد ریخت

 

و سیب را که سر انجام چیده است و بوئیده است

 

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

 

 

ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد

 

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

 

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند

 

انگار

 

آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت

 

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود.

 

 

در کوچه باد می آید

 

این ابتدای ویرانیست

 

آن روز هم که دست های تو ویران شدند ، باد می آمد

 

ستاره های عزیز

 

ستاره های مقوائی عزیز

 

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن می گیرد

 

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد ؟

 

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آن گاه

 

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

 

من سردم است

 

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

 

ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

« آن شراب مگر چند ساله بود ؟ »

 

نگاه کن که در این جا

 

زمان چه وزنی دارد

 

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

 

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟

 

 

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

 

من سردم است و می دانم

 

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

 

جز چند قطره خون

 

چیزی بجا نخواهد ماند.

 

خطوط را رها خواهم کرد

 

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

 

و از میان شکل های هندسی محدود

 

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

 

من عریانم ، عریانم ، عریانم

 

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

 

و زخم های من همه از عشق است

 

از عشق ، عشق ، عشق.

 

من این جزیره ی سرگردان را

 

از انقلاب اقیانوس

 

و انفجار کوه گذر داده ام

 

و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 

که از حقیر ترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.

 

 

سلام ای شب معصوم !

 

سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را

 

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

 

و در کنار جویبار های تو ، ارواح بیدها

 

ارواح مهربان تبر ها را می بویند

 

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

 

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

 

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

 

که همچنان که ترا می بوسند

 

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند.

 

سلام ای شب معصوم !

 

میان پنجره و دیدن

 

همیشه فاصله ایست.

 

چرا نگاه نکردم ؟

 

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد ...

 

چرا نگاه نکردم ؟

 

انگار مادرم گریسته بود آن شب

 

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

 

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

 

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود ،

 

و آن کسی که نیمه ی من بود ،

 

به درون نطفه ی من باز گشته بود

 

و من در آینه می دیدمش ،

 

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

 

و ناگهان صدایم کرد

 

و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...

 

انگار مادرم گریسته بود آن شب

 

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید

 

چرا نگاه نکردم ؟

 

تمام لحظه های سعادت می دانستند

 

که دست های تو ویران خواهد شد

 

و من نگاه نکردم

 

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

 

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

 

چهار بار نواخت

 

و من به آن زن کوچک برخوردم

 

که چشم هایش ، مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

 

و آن چنان که در تحرک ران هایش می رفت

 

گوئی بکارت رویاهای پر شکوه مرا

 

با خود به سوی بستر شب می برد.

 

 

آیا دوباره گیسوانم را

 

در باد شانه خواهم زد ؟

 

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

 

و شمعدانی ها را

 

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

 

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

 

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد ؟

 

 به مادرم گفتم : « دیگر تمام شد »

 

گفتم : « همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد

 

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم »

 

 

انسان پوک

 

انسان پوک پر از اعتماد

 

نگاه کن که دندان هایش

 

چگونه وقت جویدن سرود می خوانند

 

و چشم هایش

 

چگونه وقت خیره شدن می درند

 

و او چگونه از کنار درختان خیس می گذرد

 

صبور ،

 

سنگین ،

 

سرگردان.

 

.........

 

 

 

زمان گذشت

 

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

 

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

 

و با زبان سردش

 

ته مانده های روز رفته را به درون می کشد

 

 

من از کجا می آیم ؟

 

من از کجا می آیم ؟

 

که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟

 

هنوز خاک مزارش تازه ست

 

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم ...

 

 

 

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

 

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی

 

و چلچراغ ها را

 

از ساقه های سیمی می چیدی

 

و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می بردی

 

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 

و آن ستاره های مقوایی

 

به گرد لایتناهی می چرخیدند.

 

چرا کلام را به صدا گفتند ؟

 

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند ؟

 

چرا نوازش را

 

به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟

 

نگاه کن که در این جا

 

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

 

و با نگاه نواخت

 

و با نوازش از رمیدن آرامید

 

به تیرهای توهم

 

مصلوب گشته است.

 

و جای پنج شاخه ی انگشت های تو

 

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

 

چگونه روی گونه او مانده ست.

 

 

 

سکوت چیست ، چیست ، چیست ای یگانه ترین یار ؟

 

سکوت چیست بجز حرف های نا گفته

 

من از گفتن می مانم ، اما زبان گنجشکان

 

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعتست.

 

زبان گنجشکان یعنی : بهار . برگ . بهار .

 

زبان گنجشکان یعنی : نسیم . عطر . نسیم .

 

زبان گنجشکان در کارخانه می میرد.

 

..........

 

 

پس آفتاب سر انجام

 

در یک زمان واحد

 

بر هر دو قطب نا امید نتابید.

 

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی.

 

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...

 

 

جنازه های خوشبخت

 

جنازه های ملول

 

جنازه های ساکت متفکر

 

جنازه های خوش برخورد ، خوش پوش ، خوش خوراک

 

در ایستگاه های وقت های معین

 

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

 

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی ...

 

آه ،

 

چه مردمانی در چارراه ها نگران حوادثند

 

و این صدای سوت های توقف

 

در لحظه ای که باید ، باید ، باید

 

مردی به زیر چرخ های زمان له شود

 

مردی که از کنار درختان خیس می گذرد ...

 

 

................

 

 

به مادرم گفتم : « دیگر تمام شد »

 

گفتم : « همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد

 

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم »

 

سلام ای غرابت تنهائی

 

اتاق را به تو تسلیم می کنم

 

چرا که ابرهای تیره همیشه

 

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

 

و در شهادت یک شمع

 

راز منوری است که آن را

 

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.

 

 

ایمان بیاوریم

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

 

به داس های واژگون شده ی بیکار

 

و دانه های زندانی.

 

نگاه کن که چه برفی می بارد ... »

 

 

 

* * * * * * *

 

  « دلم گرفته است

 

 دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

 

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

 

چراغ های رابطه تاریکند

 

 

 

کسی مرا به آفتاب

 

معرفی نخواهد کرد

 

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

 

پرنده مردنی ست » 

 

 ادامه دارد ...........

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

فروغ فرخزاد

 

برای فهم و درک بهتر شخصیت پیچیده ی فروغ فرخزاد – که هم چون صادق هدایت ، آن چنان که باید و شاید در ایران شناخته و درک نشده است – ویژگی های این چهار شخصیت آميخته به هم در سرشت والای او را بیان می نمایم.

 

 

الف) اختلال شخصیت افسرده

(Depressive personality disorder  )

ویژگی اصلی افراد دارای این شخصیت صفات مادام العمر طیف افسردگی است.

این افراد بدبین ، بی لذت ، وظیفه شناس ، مردد به خود و به شیوه ای مزمن ناشاد و ناخشنودند.

این شخصیت را پیش تر شخصیت مالیخولیایی ( ملانکولیک ) می نامیدند.شیوع این شخصیت در مرد و زن تقریبا به یک اندازه است.این افراد بیشتر اوقات بی کس ، جدی ، عبوس ، سلطه پذیر و بدبین هستند و خود را دست کم می گیرند.به زودی پشیمان می شوند و احساس بی کفایتی و نا امیدی می کنند.اینان اغلب موشکاف اند و در جست وجوی عیوب و نقایص خود ، دیگران ، اجتماع و جهان مته به خشخاش می گذارند.

مانند شخصیت های وسواسی – جبری کمال طلب و زیادی با وجدان اند و دائما به کار می اندیشند و با شدت وحرارت احساس مسئولیت می کنند و با پیش آمدن موقعیت های جدید خیلی زود حال شان گرفته می شود.

همیشه از این می ترسند که مورد تایید دیگران قرار نگیرند.بدون این که حرفی بزنند در درون خود رنج می کشند وحتا ممکن است خیلی زود اشک شان درآید. هرچند به طور معمول در حضور دیگران چنین کاری نمی کنند.

شک و تردید و بلا تصمیمی و احتیاط باعث می شود که احساس نا امنی ذاتی آن ها بیشتر شود.

خلق غالب معمول اینان عبارت است از اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، فقدان شادی و ناخشنودی.

درک شان از خود حول محور باورهایی چون بی کفایتی، بی ارزشی و عزت نفس پایین دور می زند.

نسبت به اجتماع چون خود سخت گیر و موشکاف و عیب جو هستند .شخصیت افسرده منتقد همیشگی خود و دیگران است.دایم در فکر و خیال بوده ومستعد و آماده ی نگرانی و دچار احساس گناه  شدن  است .این شخصیت بدبین و منتظر رخدادهای منفی ست.

ویژگی های شخصیتی افسرده حتا تا مرز اختلال در بسیاری از مشاهیر  و اندیشمندان تاریخ وجود داشته است.

خیام ، کافکا و صادق هدایت از این جمله اند.

در پنج دفتر فروغ به سروده هایی بر می خوریم که چنین شخصیت افسرده ای را آشکارا هویدا می سازند که از آن همه به چند مورد اشاره می نمایم:

 

« نمی دانم چه می خواهم خدایا

 

بدنبال چه می گردم شب و روز

 

چه می جوید نگاه خسته ی من

 

چرا افسرده است این قلب پر سوز

 

ز جمع آشنایان می گریزم

 

به کنجی می خزم آرام و خاموش

 

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

 

به بیمار دل خود می دهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

 

بظاهر همدم و یکرنگ هستند

 

ولی در باطن از فرط حقارت

 

به دامانم دو صد پیرایه بستند

 

از این مردم ، که تا شعرم شنیدند

 

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

 

ولی آن دم که در خلوت نشستند

 

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

 

دل من ، ای دل دیوانه ی من

 

که می سوزی از این بیگانگی ها

 

مکن دیگر ز دست غیر ، فریاد

 

خدا را ، بس کن این دیوانگی ها »

 

آری ، دنیای ده رو و هزار رنگ پر دروغ پیرامون فروغ با سرشت حساس و رویاهای سرشار از زیبایی او هم خوان و هم آوا نیست !

اما در همین تیرگی های درد آور نیز اندک زیبایی ها را می توان با دیدگانی تیز و ژرف نگر دید و چشید:

 

« از سیاهی چرا حذر کردن

 

شب پر از قطره های الماس است

 

آنچه از شب به جای می ماند

 

عطر سکر آور گل یاس است »

 

درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness ) از ویژگی های اپی زودهای ژرف و فراگیر افسردگی و هم چنین اختلال شخصیت افسرده است :

 

« ترا می خواهم و دانم که هرگز

 

به کام دل در آغوشت نگیرم

 

توئی آن آسمان صاف و روشن

 

من این کنج قفس ، مرغی اسیرم

 

 

ز پشت میله های سرد و تیره

 

نگاه حسرتم حیران به رویت

 

در این فکرم که دستی پیش آید

 

و من ناگه گشایم پر به سویت

 

 

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

 

از این زندان خامش پر بگیرم

 

به چشم مرد زندانبان بخندم

 

کنارت زندگی از سر بگیرم

 

 

در این فکرم من و دانم که هرگز

 

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

 

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

 

دگر از بهر پروازم ، نفس نیست

 

ز پشت میله ها هر صبح روشن ،

 

نگاه کودکی خندد برویم

 

چو من سر می کنم آواز شادی

 

لبش با بوسه می آید بسویم

 

اگر ای آسمان ، خواهم که یکروز

 

از این زندان خامش پر بگیرم

 

به چشم کودک گریان چه گویم

 

ز من بگذر ، که من مرغی اسیرم »

 

 

 

* * * * * * * *

 

 

« اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر

 

 بار دگر به کنج قفس رو نموده ام

 

 بگشای در که در همه دوران عمر خویش

 

 جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام »

 

 

این درماندگی آموخته و سرشته و  در هم تنیده شده با « خود » فروغ نمایان تر از پس پرده برون می جهد :

 

 

«  گوش کن

 

 وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

 

من به نومیدی خود معتادم »

 

 

* * * * * * *

 

 

« چه خالی بی پایانی

 

 خورشید مرده بود

 

و هیچ کس نمی دانست

 

که نام آن کبوتر غمگین

 

کز قلب ها گریخته ، ایمانست »

 

 

 

* * * * * * *

 

 

« آیا شما که صورت تان را

 

 در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی

 

 مخفی نموده اید

 

 گاهی به این حقیقت یاس آور

 

اندیشه می کنید

 

که زنده های امروزی

 

چیزی بجز تفاله ی یک زنده نیستند ؟

 

......

 

شاید که اعتیاد به بودن

 

و مصرف مدام مسکن ها

 

امیال پاک و ساده و انسانی را

 

به ورطه ی زوال کشانده ست

 

شاید که روح را

 

به انزوای یک جزیره ی نا مسکون

 

تبعید کرده اند

 

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

 

پس این پیادگان که صبورانه

 

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

 

آن بادپا سوارانند ؟

 

و این خمیدگان لاغر افیونی

 

آن عارفان پاک بلند اندیش ؟

 

پس راست است ، راست ، که انسان

 

دیگر در انتظار ظهوری نیست

 

و دختران عاشق

 

با سوزن دراز برودری دوزی

 

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

 

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

 

در عمق خواب های سحرگاهی

 

احساس می شود

 

آئینه ها به هوش می آیند

 

و شکل های منفرد و تنها

 

خود را به اولین کشاله ی بیداری

 

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

 

تسلیم می کنند.

 

 

افسوس

 

من با تمام خاطره هایم

 

از خون ، که جز حماسه ی خونین نمی سرود

 

و از غرور ، غروری که هیچ گاه

 

خود را چنین حقیر نمی زیست

 

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

 

و گوش می کنم : نه صدائی

 

و خیره می شوم : نه ز یک برگ جنبشی

 

و نام من که نفس آن همه پاکی بود

 

دیگر غبار مقبره ها را هم

 

بر هم نمی زند.

 

.......

 

سرد است

 

و باد ها خطوط مرا قطع می کنند

 

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

 

از آشنا شدن

 

با چهره ی فنا شده ی خویش

 

وحشت نداشته باشد ؟

 

 

آیا زمان آن نرسیده ست

 

که این دریچه باز شود

 

باز باز باز

 

که آسمان ببارد

 

و مرد ، بر جنازه ی مرد خویش

 

زاری کنان نماز گزارد ؟ »

 

 

* * * * * * *

 

 

 « من از نهایت شب حرف می زنم

 

 من از نهایت تاریکی

 

و از نهایت شب ، حرف می زنم

 

اگر به خانه ی من آمدی ، برای من ، ای مهربان ، چراغ بیار

 

و یک دریچه که از آن

 

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم »

 

 

 

اما فرد دارای نهاد افسرده بدین سادگی ها تسلیم نمی شود. او نه فقط افسرده ، که افسار گسیخته و نه تنها قمارباز ، که لج باز است :

 

« آه ، ای زندگی ، منم که هنوز

 

با همه پوچی از تو لبریزم

 

نه به فکرم که رشته پاره کنم

 

نه بر آنم که از تو بگریزم »

 

 

و آن جاست که چنین آدمی تنها و تنها به « آن » و « درنگ » و « لحظه » می اندیشد:

 

« آری ، آغاز ، دوست داشتن است

 

گر چه پایان راه ، نا پیداست

 

من به پایان ، دگر نیندیشم

 

که همین دوست داشتن زیباست »

 

و نیز به آرامش ، « آرامشی جاوید » که تنها با « گریز از فسون دیده ی تردید » به چنگ می آید:

 

« عاقبت یکروز

 

می گریزم از فسون دیده ی تردید

 

می تراوم همچو عطری از گل رنگین رویاها

 

می خزم در موج گیسوی نسیم شب

 

می روم تا ساحل خورشید

 

در جهانی خفته ، در آرامشی جاوید »

 

نا مردمی ها و ناراستی ها نا جوانمردانه فزونی می جویند و بر روشنی و نیکی چیره می شوند و که جز آدمی دارای شخصیتی افسرده می تواند این تیره روزی ها و نگون ژندگی ها را ببیند و به نقد بکشد :

 

« من تکیه داده ام به دری تاریک

 

پیشانی فشرده ز دردم را

 

می سایم از امید براین در باز

 

انگشت های نازک و سردم را

 

 

آن داغ ننگ خورده که می خندید

 

بر طعنه های بیهوده ، من بودم

 

گفتم : که بانگ هستی خود باشم

 

اما دریغ و درد که « زن » بودم

 

..........

 

 این جا ستاره ها همه خاموشند

 

این جا فرشته ها همه گریانند

 

این جا شکوفه های گل مریم

 

بی قدر تر ز خار بیابانند

 

این جا نشسته بر سر هر راهی

 

دیو دروغ و ننگ و ریاکاری

 

در آسمان تیره نمی بینم

 

نوری ز صبح روشن بیداری

 

............

 

بگسسته ام ز ساحل خوشنامی

 

در سینه ام ستاره ی طوفانست

 

پروازگاه شعله ی خشم من

 

دردا ، فضای تیره ی زندانست

 

 

من تکیه داده ام به دری تاریک

 

پیشانی فشرده ز دردم را

 

می سایم از امید براین در باز

 

انگشت های نازک و سردم را

 

 

با این گروه زاهد ظاهر ساز

 

دانم که این جدال نه آسانست

 

شهر من و تو ، طفلک شیرینم

 

دیری ست کآشیانه شیطانست

 

......... »

 

 

* * * * * * *

 

« بعد از آ« دیوانگی ها ای دریغ

 

 باورم ناید که عاقل گشته ام

 

 گوئیا « او » مرده در من کاینچنین

 

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

 

هر دم از آئینه می پرسم ملول

 

چیستم دیگر ، به چشمت چیستم ؟

 

لیک در آئینه می بینم که ، وای

 

سایه ای هم زان چه بودم نیستم

 

 

همچو آن رقاصه ی هندو به ناز

 

پای می کوبم ولی بر گور خویش

 

وه که با صد حسرت این ویرانه را

 

روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

 

ره نمی جویم به سوی شهر روز

 

بی گمان در قعر گوری خفته ام

 

گوهری دارم ولی آن  را ز بیم

 

در دل مرداب ها بنهفته ام

 

 

می روم ... اما نمی پرسم ز خویش

 

ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟

 

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

 

کاین دل دیوانه را معبود کیست

 

 

« او » چو در من مرد ، ناگه هر چه بود

 

 در نگاهم حالتی دیگر گرفت

 

 گوئیا شب با دو دست سرد خویش

 

 روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

 

آه ... آری ... این منم ... اما چه سود

 

« او » که در من بود ، دیگر ، نیست ريا، نیست

 

می خروشم زیر لب دیوانه وار

 

« او » که در من بود ، آخر کیست ، کیست ؟ »

 

 

* * * * * * *  

 

«  چه گریزیت ز من ؟

 

 چه شتابیت به راه ؟

 

 به چه خواهی بردن

 

 در شبی این همه تاریک پناه ؟

 

 

 مرمرین پله ی آن غرفه عاج

 

 ای دریغا که زما بس دور است

 

لحظه ها را دریاب

 

چشم فردا کور ست

 

نه چراغی ست در آن پایان

 

هر چه از دور نمایانست

 

شاید آن نقطه ی نورانی

 

چشم گرگان بیابانست

 

 

 

می فرو مانده به جام

 

سر به سجاده نهادن تا کی

 

او در این جاست نهان

 

می درخشد در می

 

 

گر به هم آویزیم

 

ما دو سر گشته تنها ، چون موج

 

به پناهی که تو می جوئی ، خواهیم رسید

 

اندر آن لحظه جادوئی اوج »

 

 

پیرامون ، درون را رها نمی سازند و آدم افسرده سرشت و منش را به حس و خواست و اندیشه ی پایان می کشانند:

 

« مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

 در بهاری روشن از امواج نور

 

 در زمستان غبار آلود و دور

 

 یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

 مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 

روزی از این تلخ و شیرین روزها

 

روز پوچی همچو روزان دگر

 

سایه ای ز امروزها ، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالان های تار

 

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

 

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

 

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

 

 

می خزند آرام روی دفترم

 

دست هایم فارغ از افسون شعر

 

یاد می آرم که در دستان من

 

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

 

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

 

می رسند از ره که در خاکم نهند

 

آه شاید عاشقانم نیمه شب

 

گل به روی گور غمناکم نهند

 

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

 

پرده های تیره ی دنیای من

 

چشم های ناشناسی می خزند

 

روی کاغذها و دفتر های من

 

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

 

بعد من با یاد من بیگانه ای

 

در بر آئینه می ماند به جای

 

تار موئی ، نقش دستی ، شانه ای

 

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

 

هر چه بر جا مانده ویران می شود

 

روح من چون بادبان قایقی

 

در افق ها دور و پنهان می شود

 

 

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

 

روزها و هفته ها و ماه ها

 

چشم تو در انتظار نامه ای

 

خیره می ماند به چشم راه ها

 

 

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

 

می فشارد خاک ، دامنگیر خاک

 

بی تو ، دور از ضربه های قلب تو

 

قلب من می پوسد آن جا زیر خاک

 

 

 

بعدها نام مرا باران و باد

 

نرم می شویند از رخسار سنگ

 

گور من گمنام می ماند به راه

 

فارغ از افسانه های نام و ننگ »

 

 

اما کنون ، هنوز هنگام « مرگ » فرا نرسیده است. گاه « تولدی دیگر » ، فصل زاده شدنی نو  تیز و تازه از راه می رسد و نه چون رگبار باران ، که همچو آبشار ، پر بار و سرشار گرد و غبار از جان – درون و پیرامون – می روبد و می شوید :

 

« ای شب از رویای تو رنگین شده

 

 سینه از عطر تو ام سنگین شده

 

ای به روی چشم من ، گسترده خویش

 

 شادیم بخشیده از اندوه بیش

 

 همچو بارانی که شوید جسم خاک

 

 هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

 

 ای تپش های تن سوزان من

 

 آتشی در سایه ی مژگان من

 

 ای ز گندمزار ها سرشار تر

 

 ای ز زرین شاخه ها پر بار تر

 

 ای در بگشوده بر خورشید ها

 

 در هجوم ظلمت تردید ها

 

با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست

 

 هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست

 

 

این دل تنگ من و این بار نور ؟

 

های هوی زندگی در قعر گور ؟

 

 

 

ای دو چشمانت چمنزاران من 

 

داغ چشمانت خورده بر چشمان من

 

پیش از اینت گر که در خود داشتم

 

هر کسی را تو نمی انگاشتم

 

 

درد تاریکیست درد خواستن

 

رفتن و بیهوده خود را کاستن

 

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

 

سینه آلودن به چرک کینه ها

 

در نوازش ، نیش ماران یافتن

 

زهر در لبخند یاران یافتن

 

زر نهادن در کف طرار ها

 

گمشدن در پهنه ی بازار ها

 

آه ، ای با جان من آمیخته

 

ای مرا از گور من انگیخته

 

چون ستاره ، با دو بال زرنشان

 

آمده از دور دست آسمان

 

از تو تنهائیم خاموشی گرفت

 

پیکرم بوی همآغوشی گرفت

 

جوی خشک سینه ام را آب تو

 

بستر رگ هام را سیلاب تو

 

در جهانی این چنین سرد و سیاه

 

با قدم هایت قدم هایم براه

 

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

 

همچو خون در پوستم جوشان شده

 

گیسویم را از نوازش سوخته

 

گونه هام از هرم خواهش سوخته

 

آه ، ای بیگانه با پیراهنم

 

آشنای سبزه زاران تنم

 

آه ، ای روشن طلوع بی غروب

 

آفتاب سرزمین های جنوب

 

آه ، آه از سحر شاداب تر

 

از بهاران تازه تر ، سیراب تر

 

عشق دیگر نیست این ، این خیرگیست

 

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

 

عشق چون در سینه ام بیدار شد

 

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

این دگر من نیستم ، من نیستم

 

حیف از آن عمری که با من زیستم

 

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

 

خیره چشمانم به راه بوسه ات

 

ای تشنج های لذت در تنم

 

ای خطوط پیکرت پیراهنم

 

آه می خواهم که بشکافم ز هم

 

شادیم یک دم بیالاید به غم

 

آه ، می خواهم که بر خیزم ز جای

 

همچو ابری اشک ریزم های های

 

 

این دل تنگ من و این دود عود ؟

 

در شبستان ، زخمه های چنگ و رود ؟

 

این فضای خالی و پروازها ؟

 

این شب خاموش و این آوازها ؟

 

 

 

ای نگاهت لای لائی سحر بار

 

گاهوار کودکان بی قرار

 

ای نفس هایت نسیم نیمخواب

 

شسته از من لرزه های اضطراب

 

خفته در لبخند فرداهای من

 

رفته تا اعماق دنیاهای من

 

 

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

 

این همه آتش به شعرم ریخته

 

چون تب عشقم چنین افروختی

 

لا جرم شعرم به آتش سوختی »

 

 

و بدین سان ، دگر بار زاده می شود :

 

« همه ی هستی من آیه ی تاریکیست

 

 که ترا در خود تکرار کنان

 

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

 

من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه

 

من در این آیه ترا

 

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

......

 

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست

 

دل من

 

که به اندازه ی یک عشقست

 

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

 

به زوال زیبای گل ها در گلدان

 

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

 

و به آواز قناری ها

 

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 

 

 

آه ...

 

سهم من اینست

 

سهم من اینست

 

سهم من ،

 

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

 

سهم من پائین رفتن از یک پله ی متروکست

 

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

 

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

 

و در اندوه صدائی جان دادن که به من می گوید :

 

« دست هایت را

 

 دوست می دارم »

 

دست هایم را در باغچه می کارم

 

سبز خواهم شد ، می دانم ، می دانم ، می دانم

 

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

 

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواره ای به دو گوشم می آویزم

 

از دو گیلاس سرخ همزاد

 

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

 

 کوچه ای هست که در آن جا

 

پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز

 

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

 

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را

 

باد با خود برد

 

کوچه ای هست که قلب من آن را

 

از محله های کودکیم دزدیده ست

 

 

سفر حجمی در خط زمان

 

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

 

حجمی از تصویری آگاه

 

که ز مهمانی یک آینه بر می گردد

 

 

و بدین سانست

 

که کسی می میرد

 

و کسی می ماند

 

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد.

 

 

من

 

پری کوچک غمگینی را

 

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

 

و دلش را در یک نی لبک چوبین

 

می نوازد آرام ، آرام

 

پری کوچک غمگینی

 

که شب از یک بوسه می میرد

 

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد »

 

 

ادامه دارد .....

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فروغ فرخزاد

 

 

راز سرگردانی این روح عاصی

 

شخصیت شناسی روان چشمه سار فروغ  فرخ زاد

 

دکتر بهنام اوحدی

 

www.iranbod.com

 

گر من ز می مغانه مستم ، هستم

 

گر کافر و گبر و بت پرستم ، هستم

 

هر طایفه ای به من گمانی دارد

 

من زان خودم ، چنان که هستم ، هستم

 

                                         ( خیام )

 

 

در مورد فروغ فرخزاد و زندگي ، آثار ، انديشه ها و مرگ نا مستقیم خود خواسته اش ، فراوان نوشته اند .

گاه براي شناخت فروغ فرخزاد ، نیز هم چون صادق هدايت - هر چند بسیار کمتر -  افزون بر رويكرد هاي ادبي و فلسفي ، از متد هاي گوناگون روان كاوي ، روان شناسي ، روان پزشكي  و مانند آن نيز بهره جسته اند اما از آن جا كه اين نوشته ها اغلب به بررسي همزمان زندگي خصوصي ، كوشش هاي ادبي و سینمایی  و شايعات و شنيده هاي با پايه و بي پايه و به ویژه رابطه ی عاشقانه ی او با ابراهیم گلستان پرداخته اند ، در شناساندن شخصيت اين تابوشکن معاصر عرصه ی جنسیت چندان سودمند و راه گشا نبوده اند .

از اين رو كوشش من در اين نوشتار بر اين است كه هم چون نوشته ام درباره ی شخصیت شناسی صادق هدایت ، تنها به بيان ويژگي هاي شخصيتي فروغ فرخزاد بپردازم و نقد و تحليل روي كرد هاي ادبي و نيز زندگي خصوصي او را به هنگامي ديگر و فراغتي بيشتر واگذار نمايم . به ویژه آن که در ارزيابي روان شناختي فروغ فرخزاد ، هم چون صادق هدايت لازم است بر ويژگي هاي محور یک ( خلقي : سیکلو تایمیا و اختلال دوقطبی خفیف ) او نيز تامل و ژرف اندیشیدن لازم انجام شود .

 

ارزیابی روان شناختی فروغ فرخزاد - هم چون صادق هدایت - بدون پیش چشم و ذهن قرار دادن ویژگی های اختلال خلقی دو قطبی خفیف ( افسردگی عمیق به همراه دوره های هایپومانیا { نیمه شیدایی } ) و سیکلوتایمی ( خلق ادواری ) بی گمان کامل و همه نگر نخواهد بود. فروغ فرخزاد - هم چون بسیاری از شاعران ، نویسندگان ادبی ، نمایشنامه نویسان و اندیشمندان بزرگ و ماندگار گیتی در طول زندگي خويش مبتلا به دوره هاي تكرار شونده ازاختلال افسردگي عميق (Major depression ) بوده كه بر اختلال دیس تایمیا ( کژ خلقی ) و اختلال شخصيت افسرده ( Depressive personality ) شکل گرفته از دوران جوانی و سال های ازدواج احساسی و ناپخته ی او با پرویز شاپور و سپس جدایی از او و فرزندش - کامیار شرمگین , اخلاق گرا  و  انسان مدار - افزوده و سوار مي شده است .

بي گمان او در واپسين ماه هاي زندگي پربارش دچار اختلال افسردگي عميق بوده است . افسردگی ای که شاید نیم رازش درون آن چمدانی باشد که یار و دلدار - ابراهیم گلستان خود مدار - در پی شنیدن خبر مرگ فروغ آن را چون باد با خود برداشت و برد.

نخست به پی و بنیاد نهاد و زیر ساخت روان فروغ – شخصیت او – می پردازم و سپس در نوشتاری دیگر به رو بنای این ساختار – خلق او – اشاره می نمایم.

 

شخصیت عبارت  است از الگوی دیر پا و بادوام رفتار و آموزه های ذهنی که در گستره ی پهناوری از وضعیت ها و موقعیت های فردی و  اجتماعی ، فراگیر و انعطاف ناپذیر بوده و در پایان نوجوانی آدمي تثبیت می شود. این تمامیت کرداری و پنداری هر دو جنبه ی شخصی و اجتماعی زندگی فرد را بازگو می کند و در طول زمان دگرگون نمی شود.

 

از این دیدگاه , شخصیت به معنای الگوی کلی ای ست که کردار و شیوه ی بیان احساسات و تجربیات درون ذهنی آدمی را می شناساند. از این رو تمامیت وجودی آدمی  را در هر دو جنبه ی اجتماعی و شخصی زندگی او نمایان ساخته و توصیفی کلی و همه سو نگر از او بازگو می نماید.

به بیان دیگر , شخصیت بازتابی از پیش بینی هایی ویژه درباره ی چگونگی و شیوه ی رفتار افراد در شرایط گوناگون است و سر نخ هایی پیرامون توانایی ها و ناتوانی های پنداری و کرداری ایشان در زندگی نشان می دهد.

شخصیت هم چون گرایش جنسی , پیوستارگونه ( طیف مدار ) است و از ویژگی (تریت ) آغاز شده تا ویژگی پر رنگ , و سپس اختلال شخصیت ادامه می یابد.

هر آدمی , هم چون دیگر پستانداران و بلکه جانوران , دست کم دارای یک یا چند دسته صفت شخصیتی در اندازه ی ویژگی ( تریت ) است و هیچ کس نمی تواند خود را از ویژگی های شخصیتی نابرخوردار و رها بداند و بشناساند. بنابر این  می بایست ویژگی هایی از یک  یا چند شخصیت از دوازده اختلال شخصیت  اسکیزوئید  ، پارانوئید ( بدبین ) ، اسکیزوتایپال ، نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، بوردرلاین ( مرزی ) ،  هیستریونیک ( نمایشگر )  ، آنتی سوشیال ( ضد اجتماعی )، وابسته ، پرهیزگرا ، وسواسی جبری، افسرده  ، پرخاشگر منفعل  را دسته كم در اندازه ي صفت و كم رنگ تر از اختلال داشته باشد.

برای فهم بهتر این مطلب , نمونه ای را بیان می نمایم: گربه ای در خانه یا مجتمع شما نوزاد می آورد. پس از چند هفته که بچه گربه ها چشم باز نمودند و به راه و جست و خیز و شیطنت افتادند , شما از داستان این زایمان آگاه می شوید و برای تماشای بچه گربه ها به سوی لانه و پناهگاه آن ها می روید. آیا همه ی بچه گربه ها در برخورد با شما و همراهان تان برخوردی یکسان دارند؟؟ یکی فرار را بر قرار برتری می بخشد , دیگری به پیش می آید و چنگ و دندان های شیری اش را بی باکانه نشان دلاوری می سازد , دیگری بر پشت می خوابد و ناز و کرشمه در پیش می گیرد و یکی هم بی اعتنایی پیشه کرده و به نیمه باز کردن یک چشم بسنده می کند و چندان تحویل تان نمی گیرد !

در اجتماع و دنیای آدمیان نیز شیوه های رفتاری و بنیان های شناختی و ذهنی افراد , درون مایه ها و درخشش های گوناگون دارند.

به راستی شخصیت آدمی چه گونه پدید می آید؟ نقش عوامل زیستی ( بیولوژیک ) در آن ژرف تر , سترگ تر و نیرومندتر است یا عوامل محیطی , پرورشی و به اصطلاح : روانی – اجتماعی ( سایکو سوشیال ) ؟؟ و تا چه اندازه دگرگونی پذیر و این رو و آن رو شدنی ست ؟؟؟

بیان تعریف جامع و توصیف کامل شخصیت و اجزای زیستی , روانی , و اجتماعی آن به گونه ای کوته وار و گزیده نگاشت بی گمان نه تنها  دشوار , که گیج کننده است. از این رو در این نوشتار کوشش من بر بیان پیش نیازهای لازم و کافی مبحث « صفات ( ویژگی ها ) و اختلالات شخصیت »  خواهد بود و از شرح بی کم و کاست نکات و جزئیات تخصصی – که در شکیبایی توده ی اجتماع نمی گنجند – پرهیز خواهم جست.

به طور کلی , شخصیت را پدید آمده از دو بخش « سرشت » و « کرکتر » می دانند. هر چند در دیدگاه های نوین , « انگیزش ( انگیختگی )  » و « روان ( در معنا و مفهوم هشیاری , آگاهی از خویشتن , یا درون مایه ی روحانی ) »  را نیز از زیر ساخت های شخصیت بیان می دارند.

سرشت زیر مجموعه ی ژنتیک و زیست چیره ی شخصیت است که به باور پژوهشگران گوناگون از چهار تا حتا هفت نسل پیش تر آدم برایش به ارث می رسد. تا کنون چهار سرشت ( مزاج ) زیر ساختاری در شخصیت آدمی تعریف شده است :

 

1- پرهیز از آسیب 2 – جست و جوی تازگی ( نو جویی ) 3- وابستگی به پاداش 4- پایداری و استواری

 

     هر یک از این چهار سرشت می توانند ابعاد ویژه ی خود را داشته باشند و رها از دیگری , بالا , پایین و یا متوسط باشند. برای نمونه , پرهیز از آسیب بالا به ترس , نگرانی , شرم , بدبینی و دور اندیشی می انجامد و دوری از آسیب پایین به دلاوری , بی باکی , خونگرمی , خوش بینی و کردار بی درنگ .

تازه خواهی بالا , کند و کاو پیرامون , کردار تکانشی , ولخرجی , خوشی خواهی و برانگیختگی بسیار را در پی دارد و  نو جویی پایین به تو داری و درون گرایی , کردار و گفتار سنجیده , مقتصدانه پول خرج کردن و خویشتن داری می انجامد.

وابستگی به پاداش بالا  سبب می شود که آدمی , همدل , احساساتی , گشاده رو , پر حرارت , دلبسته و وابسته باشد و وابستگی به پاداش پایین , آدمی را بی تفاوت و کم تفاوت , سرد , نجوش , مستقل و خود ایستا می نماید.

پایداری و استواری بالا به سخت کوشی , قاطع و راسخ عمل کردن , پر شور و کمال گرا بودن می انجامد و پایداری و استواری پایین , تنبلی و کم کاری , لوس و سست اراده و نیرو بودن , و بسنده نمودن به واقعیت جاری را پدید می آورد.

برای هر یک از چهار سرشت زیست شناختی که بیان شد , پیام رسان های عصبی – مغزی ( نوروترنس میتر ها ) ,  جایگاه های کارکردی مغزی و حتا کروموزوم ها و جایگاه های ژنی ویژه ای هویدا شده است که اندازه ی جنب و جوش و حضور  آن ها با بالا , پایین و میانه بودن هر یک از این چهار سرشت نسبتی مشخص دارد.

برای نمونه , گابا و سروتونین رافه پشتی مغز را با پرهیز از آسیب , دوپامین مغز را با نو جویی , نوراپی نفرین و سروتونین  رافه میانی مغز را با وابستگی به پاداش و گلوتامات و سروتونین رافه پشتی مغز را با پایداری و استواری آدمی ( و دیگر پستانداران ) مرتبط می دانند.

این چهار سرشت زیست ساختار و ژن بنیاد , به گونه ای نزدیک با چهار هیجان بنیادین یعنی ترس ( پرهیز از آسیب بالا ) , خشم ( نو جویی بالا ) , دلبستگی ( وابستگی به پاداش ) و آز خواهی و جاه جویی ( پایداری و استواری بالا ) پیوسته و همبسته اند.

این چهار سرشت را آدمی از دیرباز , بسته به اندازه ,  به نام ها و واژگانی دیگر شناخته بوده است:

بلغمی ( پایداری و استواری بسیار  ) , سودایی ( نو جویی و تازه خواهی سرشار ) , دموی ( وابستگی فراوان به پاداش ) و صفراوی ( پرهیز از آسیب بالا ).

نا همگونی های سرشتی که هنگام زاده شدن نا استوار باقی مانده اند , گرایش بدان دارند که طی دومین و سومین سال زندگی راسخ و استوار شوند. در پژوهشی انجام شده در شمار فراوانی از کودکان سوئدی هویدا شد که ارزیابی و سنجش این ویژگی های سرشتی در پایان دهه ی نخست زندگی به خوبی می تواند بازگو و پیش بینی کننده ی ویژگی های شخصیتی سنین پانزده , هژده و بیست و هفت سالگی باشد.

به گونه ای تکرار پذیر دیده شده که این چهار بعد سرشتی زیست بنیاد در سامانه های نژادی , فرهنگی و سیاسی ناهمگون , ارثی , یک جور و گیتی مدار بوده و در آغاز زندگی خیلی زود خود را نمایان می سازند. در بیشترین اندازه ی دو سوی بالا و پایین این چهار سرشت , در برهم کنش با پیرامون هم سود و هم زیان رخ می دهند. از این رو بالا و پایین بودن به خودی خود سازش مدارانه و سودمند دانسته نمی شود.

اما سرشت زیست بنیاد آدمی به تنهایی شخصیت او را پدید نمی آورد. آن چه که فرد در فرآیند تربیت و آموزش و پرورش در خانه و کوچه و مهد و دبستان و مهمانی و خودمانی می آموزد و در یاد ماندگار می سازد و سپس با پاداش یا بی اعتنایی فراگیر , ریشه دار و استوار شده و یا با کیفر یا بی اعتنایی , دچار فرو مایگی و فروپاشی می شود , نیز بسیار مهم و سرنوشت ساز خواهد بود. همین هاست که آرام آرام طی دهه ی نخست و دوم زندگی و از طریق فرآیندهای شناختی ذهن , « کرکتر ( منش ) » آدمی را می آفرینند. چیستی و چگونگی برهم کنش و افزوده شدن کرکتر با سرشت , « شخصیت » آدمی را پدید می آورد. بعدها همین « شخصیت » است که با سود جستن از « اختیار » آدمی , در چالش و کشمکش با « جبر » روزگار , سرنوشت او را رقم می زند.

کرکتر ( منش ) به دید و رویکرد آدمی در برخورد با دیگران (  خود مداری ) , در رویکرد به اجتماع ( همکاری و همیاری ) و در برهمکنش با جهان هستی ( خود فرا روی )  اشاره می نماید.

به باور من شخصیت این تابو شکن عرصه ی جنسیت ، آمیزه ای از اختلال شخصيت افسرده همراه با ویژگی (TRAIT ) هایي از شخصیت های 

خودشیفته ( Narcissistic )  ، نمایشی ( Histerionic ) و اسكيزو ئيد ( Schizoid ) بوده است.

اما پيش از بيان ويژگي هاي اين چهار شخصيت آميخته به هم در سرشت انسان مدار و انصاف گرا ی فروغ فرخزاد ، بايد بار دیگر به توصيف علمي واژه ي شخصيت از دیدگاه روان پزشکی پرداخت.

 

ادامه دارد ....

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت 2:16  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

فروغ فرخزاد

 

 

 " حافظ "  آن پیری که دریا بود و دنیا بود

 

بر  " جوی "  بفروخت این باغ بهشتی را  !

 

من که باشم تا به جامی نگذرم از آن

 

تو بزن بر نام شومم  داغ زشتی را  !

 

                            ( فروغ فرخزاد )

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:54  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

 

فروغ فرخزاد

 

 

از سیاهی چرا حذر کردن                    شب پر از قطره های الماس است

 

آن چه از شب به جای می ماند            عطر سکر آور گل یاس است

 

                                                                           ( فروغ فرخزاد )

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:53  توسط دکتر بهنام اوحدی  |