|
دغدغه های یک روان پزشک
|
سوگواره ی مسعود بهنود برمرگ مریم فیروز
برخی آدم ها به فرصتی که می سازند و یا روزگار در اختیارشان می گذارد، تاریخ را دگرگون می کنند، و اکثریتی هم کاری به تاریخ ندارند و حتی آن را نمی خوانند. برخی با کشمکشی که در درون دارند از خود می پرسند زندگی چیست و همین سئوال آن ها را به عرصه های نو می اندازد. بیشتری هرگز نپرسیده این سئوال، فرصتشان تمام می شود. به سفره نینداخته، حرف نگفته، شمع نیفروخته می مانند. و هستند کسانی که برای دیگرگونه زیستن، برای بیرون زدن از عادات و تن ندادن به قیدها تلاش می کنند و اگر روزگار فرصتی بدهد یا ندهد، کار خود کرده اند. در آخرین هفته سال زنی در تهران چشم فروبست که از این دسته اخیر بود اگر تاریخ را نساخت، تردید نمی توان کرد که در تاریخ زیست مریم فیروز.
عبدالحسین میرزا بی شک جذاب ترین و پرگفتگوترین شخصیت ایل قاجار در قرن بیستم است. قرنی که سه تن از این ايل پادشاه ایران بودند، و صدها نفرشان وزیران و حکمرانان و سفیرانان کشور. فرمانفرما از میان تمام ایل و تبار به جدش عباس میرزا نایب السطنه می نازید و می کوشید تا به زعم خود کاری نکند که آبروی او را به هدر دهد. فرمانفرما به همین خصوصیت وقتی هم در دوران آزادی و نبود استبداد، به ریاست دولت رسید، که سال ها بود انتظارش را می کشید، چندان که دید موقعیت چنان است که چاره ای جز پذیرش خواست های بريتانیا نیست، به تدبیری که خود به کار برد دولتش سقوط کرد. بلد بود با تاریخ چه کند. بلد بود که گرفتار روز و امروز نشود. عبدالحسین میرزا فرمانفرما که پیرانه سر دید که یکی از برکشیدگانش – رضا خان میرپنجه – به ریاست وزیران و سلطنت رسید، از اسناد مرتبش چنین پیداست که پسر ارشد خود نصرت الدوله را و دخترش مریم را و خواهرزاده اش محمد مصدق را به گونه ای دیگر می خواست و می پسندید.
و تحمل این هر سه بر پهلوی سخت شد. رضاشاه، نصرت الدوله را کشت چرا که به قول تقی زاده حتم داشت با بودن او – و تیمورتاش و داور – ولیعهد ضعیفش سلطنتی به راحتی نخواهد داشت. مصدق فقط به تدبیر از دست جلادان رضاشاهی در امان ماند، مریم هم از روزی که خبر مرگ برادر را شنید و دید که پدر پیر مقتدرش زار می زد که "سگ سیاه انگلیسیا پسرم را کشت، پسر پنجاه ساله ام را"، کینه ای به دل گرفت که همه عمر در او ماند.
مریم فیروز را آشنائی با روشنفکران و برگزیدگان شهر، کوتاه مدتی بعد از سقوط رضاشاه و مرگ پدر، به جناح چپ متمایل کرد که در آن روزگار ضد درباری ترین جناح و در عین حال پیشرو ترین بود. پس وقتی که به خدمت پرولتاریا در آمد، از همه امکاناتی که به همه فرزندان متنعم فرمانفرما رسیده بود گذشت، خواهران و برادرانش در پست ها و موقعیت های معتبر ایران و جهان بودند، مریم که روزگاری لوموند به او شاهزاده سرخ لقب داده بود، نرمی و راحت زندگی خانواده را بر خود حرام کرد، رفت تا جائی که این افتخار را نصیب خود کرد که اولین زنی بود که به خاطر فعالیت سیاسی از نظام پادشاهی حکم اعدام گرفت.
خانه مجلل شخصی خود را با هزاران جلد کتاب – که دو سه سالی همچون سالون های ادبی مشهور پاریس مجمع روشنفکران و ادیبان، شاعران و هنرمندان بود - رها کرد، چادر نماز بر سر، رفت تا به وظیفه ای عمل کند که خود خواسته بود و زندگی تازه ای که خود انتخاب کرده بود.
نامه ای دارم از صادق هدایت که به خواهر نوشته – ظاهرا وقتی زیر فشار مادر و خانواده بوده که در چهل سالگی همسری اختیار کند – که می نویسد "... هر گاه زنی به شخصیت مریم و زیبائی هما [...] یافتید خبرم کنید ..." گفتنی است به روایت ابراهیم گلستان که حتما موثق است هزینه چاپ کتاب حاجی آقای هدایت که به زحمتی ناشری حاضر به چاپش بود، توسط نورالدین کیانوری پرداخت شد، و این زمانی بود که کیا و مریم خانم ازدواج کرده بودند. آن ها که شنیده اند می دانند نیما درباره مریم چه گفت.
حزب منحله شده بود اما مریم خانم به ارتباطاتی که با همه دولتمردان داشت راه می گشود و این راهگشائی را جز برای همان آرمانی نمی خواست که بدان سر سپرده بود. تا نهضت ملی رسید. او و شوهرش از هواداران نهضت بودند و اکثریت رهبران حزب توده نبودند و راهی خلاف جهت دولت مصدق می رفتند و بر اساس روایتی کج از آرمانشان، علیه مصدق فراوان می نوشتند و همصدا با دریاریان وی را "لنگر سرمایه داری" می خواندند. اما بعد از سی تیر آن اکثریت هم پذیرفتند و اصلاح کردند گرچه دیر شده بود، گرچه دکتر مصدق راه به آنان نمی داد که مبادا انگلیسی ها با همین حربه آمریکا را بترسانند – که همین هم شد – اما مریم خانم که به اندرون خانه پسر عمه خود راه داشت. همین ارتباط آن قدر کار کرد که شاخه ای از حزب توده بتواند به استناد آن خطاهای خود را بپوشاند و ادعای آن کند که همواره یاور و یار نهضت ملی بوده اند. اما از همین ارتباط کودتای 25 مرداد کشف شد.
آن چه مریم را به خانه دکتر مصدق راه می داد و از چشم جاسوسان پنهان می داشت علاوه بر آن که دختر دائی محترم دکتر مصدق بود، رابطه نزدیک دوستانه ای بود که مادرش با همسر دکتر مصدق داشت. پیوندی که تا همیشه ماند. نقل شده که سال ها بعد وقتی دکتر مصدق زندانی احمد آباد بود و مریم هم آواره در غربت سرد مسکو، بتول خانم پیامی رسانده بود از دخترش که احوالپرسی کرده از آقای دکتر و جواب شنیده بود بله ایشان هم مرتب حال دختر دائی شان را می پرسند، مگر نگفته اند دیوانه چون دیوانه ببیند خوشش آید.
مریم فیروز فرمانفرمائیان، زندگی چنان کرد که می خواست، در پوست و پیله ای که روزگار برایش ساخت نگنجید. و این نگنجیدن مقارن بود با سختی ها و غربت کشیدن ها، و زندان ها. آن را پذیرفت و تا آخر هم از اين کشمکشی که با روزگار داشت نارضایتی ابراز نکرد. هیچ نگفت که دختر فرمانفرما چطور رختخواب نرم و خانه گرم و راحت را وانهاد و چرا کاری را کرد که گمان داشت این جنگ و چالش را پدر در ذات او گذاشته .
او سرانجام در نود و سه سالگی هفته گذشته در تهران درگذشت. در حالی که چند سالی بود که شوهرش نورالدین کیانوری رفته بود.
نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 12:51 توسط دکتر بهنام اوحدی
چندی پیش بانو مریم فیروز ( فرمانفرما ) - همسر کیانوری ، دبیر کل حزب توده ایران - درگذشت.
مریم فیروز در ایران بیشتر به واسطه ی همسر و پدرش - فرمانفرما - شناخته شده است.
او دختری کتاب خوان و روشنفکر بود که در سایه ی حزب توده و کیانوری آن چنان که باید و شاید نامی به نیکویی و ماندگار نیافت؛ توان ذهنی و هوشی او شایستگی جایگاهی ماندگارتر و والاتر را داشت.
یک ازدواج نادرست می تواند همه ی جوشش ها و پویایی های آدمی را بر باد دهد.
اما سخن ها پیرامون مریم فیروز تنها به کیانوری و حزب توده ایران و کمونیست های شوروری گرا پایان نمی یابد.
مریم فیروز ماه ها دلداده و شیفته و همآغوش صادق هدایت بوده است.
نامه های عاشقانه ی این دو به یکدیگر سال هاست که در خارج از کشور به امانت سپرده شده تا در فرصتی شایسته منتشر شود و راز از عشق پر کشش و اثیری این دو بردارد.
انتشار این نامه ها پرده ای سنگین و ضخیم از « گرایش جنسی صادق هدایت » نیز بر می دارد.
صادق هدایت را در ایران « هم جنس گرا ( هوموسکسوال ) » شناسانده اند. برخی رقیبان روشنفکر - بیشتر وابستگان به حزب توده - ، شبه روشنفکران سرشار از بخل و حسد ، و سازمان اطلاعات و امنیت رژیم پهلوی در این راهبرد شریک و سهیم بوده اند. این در حالی ست که جهانگیر هدایت بارها و بارها شاهد همآغوشی های پنهانی عموی خود با دخترانی که با شیفتگی پا به داخل اتاق شخصی - تاریکخانه - صادق خان می گذاشتند ، بوده است. او چهره و ظاهر و آرایش و اتوی پوشش این دختران را در لحظه ی بیرون آمدن از اتاق صادق خان و خروج از خانه ی هدایت ، آشکارا متفاوت از هنگام ورود توصیف می کند.
در میان همه ی این دختران ، صادق هدایت « مریم فیروز » را به سبب اصالت ، برازندگی ، هوش و دانایی متفاوت و برجسته تر از دیگران یافته بود، و به او از صمیم قلب عشق می ورزید.
بارها از جهانگیر هدایت خواسته ام که راز از گرایش جنسی صادق هدایت بگشاید. او هر بار زنده بودن برخی از دوست دخترها و هماغوش های صادق هدایت - به ویژه مریم فیروز - را بهانه می آورد و نگران اجرای حد زنا بر پیرزن یکصد ساله بود !!

درست نمی دانم چند تا از دوست دخترهای مهم صادق هدایت هنوز زنده اند که نام شان باید در پرده نهان بماند ، اما دیگر هنگام آن است که به افسانه ی هم جنس گرا و گی بودن صادق هدایت پایان داده شود.
البته صادقانه و بی هر گونه تعصب باید اعتراف نمایم که پیشینه ی پایدار آمیزش و هماغوشی با جنس مقابل ، « هم جنس گرا بودن » فرد را رد می کند ، و نه « دو جنس گرا بودن » او را.
باید بدانیم که بازی های جنسی و هماغوش شدن دو نوجوان هم جنس ، در سال های بلافاصله پیش و پس از بلوغ « کنجکاوی جنسی ( SEXUAL CURIOSITY ) » بوده ( که طبیعی و نرمال است و در نزدیک به نیمی از مردان و یک چهارم تا یک سوم دختران رخ می دهد ) و « هم جنس گرایی ( HOMOSEXUALITY ) » برشمرده نمی شود.
هم چنین باید آگاه بود که بیشتر بزرگان این سرزمین ، هم چون توده ی مردانه اجتماع ، در سال های پیش از ۱۳۱۵ به گونه ای فراگیر و خرده فرهنگ وار ، درگیر پدیده ی ناپسند « لواط (SODOMY ) » و « بچه ( شاهد ) بازی ( PEDOPHILIA ) » بوده اند. کتاب ارزشمند ، ماندگار و خودپرسشگر « شاهد بازی در ادبیات فارسی » اثر دکتر سیروس شمیسا ، استاد فرزانه ی دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران در این باره رفرنس و منبعی یگانه و بی همتاست.
شعر بلند نام آور ایرج میرزا به « عارف قزوینی » نیز شاهد و مدرک مستند و ماندگاری بر این ادعاست.
پژوهش های علمی ژرف و بنیادینی برای اعلام صادق هدایت به عنوان یک « دو جنس گرا ( BISEXUAL ) » لازم است. در این گونه حیطه های فوق تخصصی هرگز نمی توان گفتارهایی مغرضانه از سوی فریدون هویدا ، روشنفکران و شبه روشنفکران چپ گرا ی حزب توده ، وابستگان ساواک و رژیم پهلوی و مانند آن ها را معیار و ابزار سنجش « گرایش جنسی ( SEXUAL ORIENTATION ) » قرار داد.
در کتاب ماندگار و ارزشمند « آشنایی با صادق هدایت » اثر م.ف.فرزانه به تاثیر ژرف نخستین دیدار صادق هدایت با مریم فیروز آشکارا اشاره شده است.
هر چند ارزش و اثرگذاری در عرصه ی اندیشه ، دانش ، فرهنگ و هنر ارتباطی با گرایش جنسی افراد ندارد و این گونه امور در زمینه و کنون زندگی خصوصی آن ها انجام می شود، اما به واسطه ی افسانه ها و سفسطه های فراوانی که دامان نگون بخت این پیشتاز دانایی در ایران را گرفته است ، در این باره بیشتر خواهم نوشت ....

نوشته شده در یکم خرداد 1387ساعت 12:33 توسط دکتر بهنام اوحدی

( نگاهی به
سوغات تابستانی دون ژوان گستاخ سوئدی )
دکتر بهنام
اوحدی
از برگمان نوشتن آسان است و آسان نیست.
آسان است , چرا که بسیاری نکات
درباره ی او گفته و نوشته شده و آسان نیست , از آن جا که هر بیان و دیدگاه نوینی
چالش ساز خواهد شد که او هم چون دیگر نامداران جهان دلبستگان و دوست دارانی شیفته
و شیدا دشته و داارد.
برگمان فیلم های پر شماری ساخته
و نمایشنامه های فراوانی را بر صحنه ی تئاتر برده است. او پر کار بود اما از
دلخوشی و امیدواری به آینده – چون دیگر آدمیان هایپر تایمیک – بی بهره بود. این
گونه است که شاید هم چون بیشتر هنرمندان باید به او نیز به سان یک فرد سیکلو
تایمیک بر بنیاد چند ویژگی پر رنگ شخصیتی آمیخته به هم – نارسی سیستیک ( خودشیفته
) , اسکیزوئید ( تنهایی گزین ) , وسواسی ( نظام مند ) و دپرسیو ( افسرده ) و شاید
اندکی سادو مازوخیستیک ( آزارگر – آزارخواه ) – نگریست.
سیکلو تایمیکی که در واپسین سال
های زندگی اش در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی خود در جزیره ی فارو جدایی گزید و
آرام گرفت. دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هیچ گاه برگمان را رها ننمود مگر آن گاه که
در تاریکخانه و کاخ با شکوه تنهایی اش به سینما و فانوس خیال کودکی اش پناه می
برد.
فیلم های برگمان همه از همین
دلهره ها و دلشوره ها سرچشمه گرفته اند. دلهره ها و دلشوره هایی که سرنوشت در نهاد
و سرشت نا آرام برگمان مضطرب به امانت گذاشت تا او برای مایه ی جنبش و پویایی و
کند و کاو شود. برگمان این گونه فانوس و
ناقوسی برای انسان سده ی بیستم شد. و چه آشکار می توان این دلهره ها و دلشوره (
اضطراب ) ها را در روایت زندگی آدم های فیلم های برگمان به تماشا نشست.
فیلم های برگمان در بیان رنج ها
و دشواری های آدم های سده ی بیستم است , هر چند هم چون « مهر هفتم » این آدم را به
دل داستان های پوشیده و تاریک تاریخ ببرد و انسان خسته از دو جنگ جهانی را در
چهارچوب شوالیه ی گریزان از جنگ های صلیبی
به تصویر کشد.
این چیرگی اندوه , نا امیدی و بد
بینی در « مهر هفتم » , « پرسونا » , « سکوت » , « توت فرنگی های وحشی » , « نور
زمستانی » , « چشمه ی باکره » , « از ورای آینه ی تاریک » , « شرم » و « ساعت گرگ
و میش » نمایان تر است.
برگمان راوی مرگ بود. حضور« هراس
از مرگ » در نهاد آفریننده ی این آثار کاملن هویداست و البته « هراس از مرگ »
یگانه دلهره و دلشوره ( اضطراب ) او نبوده است. سرنوشت در نهاد و ساختار اینگمار ,
اضطراب های بیشتری به یادگار گذاشته بود !
اضطراب اختگی نه تنها در نماهای
گوناگون بسیاری از فیلم های برگمان چشمگیر است , بلکه در زندگی خصوصی و روزمره ی
او نیز جایگاهی آشکار دارد.آن که او را « کارگردان زنان چیره » نامیده اند , درست
به سان یک دون ژوان در رها کردن زنان دلبندش شهرتی ویژه و جایگاهی جهانی داشت. شش
بار به طور رسمی ازدواج کرد و نه فرزند قانونی داشت. آیا این رویکرد اروتیک ,
عصیانی استوار در برابر آموزش و پرورش سخت گیرانه و مستبدانه ی پدر تنی و روحانی و
تزریق پاکدامنی و پرهیزگاری و به بهشت اجباری هل دادن او نبود ؟!؟
روایت تضاد و تقابل نیکی و بدی ,
زشتی و زیبایی , تیره روزی و رستگاری و باورهای اهریمنی و اهورایی در فیلم های
برگمان بیش از آن که بنیادی مذهبی و متافیزیکی داشته باشد , ساختاری روان کاوانه
دارد.
به یاد داشته باشیم که دوران
زندگی برگمان , روزگار چیرگی روان کاوی فرویدی و یونگی بر گیتی بوده و این چیرگی
گریبان ذهن و اندیشه ی برگمان , برسون , درایر , هیچکاک و بسیاری دیگر را رها و آزاد
نگذاشته است.
جالب آن جاست که برگمان هم چون
آموزه های پدر که در فیلم های نخست خود آن ها را به چالش کشید , در « پرسونا » نیز
گستاخانه و دلاورانه , بنیادهای ارتباطی در برخورد روانکاو با مراجع را در چهار
چوب طنزی گزنده و تلخ به کشمکش و ریشخند گرفت.
برگمان هر بار خود در پی بی
قراری و نا آرامی نهاد پر تنشش , شوریده حال , به عشق و آمیزشی شیدا گونه و نوین
پناه می برد و در برخی فیلم هایش نیز همین عشق ژرف نا افلاطونی را گریزگاه
تنگناهای آدمی و مایه ی رهایی او از گره های زندگی روزمره می شناساند.
او روایت گر و نمایانگر « تنهایی
» دلهره آور آدم ها بود. این دلهره و « هراس جدایی » در بسیاری از کلوزآپ های نام
آور برگمان هویداست , که در واقع کوششی برای نزدیک شدن به دلهره ها و دغدغه های
زیر پوست و گوشت و خون کاراکترهای این فیلم ها ست که در سرسام زندگی روزمره نادیده
گرفته می شوند و یا دیده شده اما شتابان از یاد می گریزند.
نگاه هستی شناسانه ی برگمان
آمیخته به بی هودگی و بی معنایی زندگی بود که از آگاهی به واقعیت آدمی در گیتی در
پی دو جنگ جهانی حاصل شده بود. این گونه برگمان پر دلهره و دلشوره ( اضطراب ) رو
به عصیان و شوریدگی گذاشت و هرج و مرجی مدرن و ماجراجویانه را در سینما در پی
گرفت. این درون مایه ی آشوب ناک , چه در مضمون و محتوا و چه در فرآیند سینمای
برگمان چشمگیر است.
نور پردازی های وهم آمیز گوتیک و
نماهای رویایی سورئال , با زیر ساخت های تئاتری و نمایشنامه ای , در پس زمینه ای
از اروتیسیزم سادومازوخیستیک سیاه و سپید به سینما ی برگمان جلوه ای درخشان و از
یاد نرفتنی بخشیده اند.
چشم اندازهای سرزمین یخ و برف –
سوئد و سواحل اسکاندیناوی – به ما از دلبستگی رمانتیک برگمان به آن ها خبر می دهد.
سرزمینی که سپیدی راز گونه و ایلوژن آفرین شب های تابستانش برای برگمان , فانتزی (
خیال ) آفرین بود. برگمان رویا پردازی ها و خیال بافی هایش را « بیماری ذهنی » ای
می پنداشت که بنیادهای فیلم هایش را آفریده اند.
جزئیات نمایشی و نماد و نشان های
سینمای برگمان به باور من , از همین رویاهای شبه توهمی در مرز خواب و بیداری –
توهمات بهنجار هیپنوگوژیگ – او در شب های روشن و سپید تابستان های سرزمین یخ و برف
سرچشمه گرفته است.
او معنای زندگی و کند و کاو
چیستی و چرایی آن را در خیال بارها مرور می کرد بلکه به پیمانه ی خود بتواند از
درد و رنج و اندوه و نا امیدی آدمیان بکاهد.
بدین ترتیب , برگمان
اکسپرسیونیزم خیال پردازانه ی نیمه ی نخست سده ی بیستم را برای بیان پرسش های ذهنی
اش برگزید تا به شک بشری غنا و درخششی ستایش آمیز ببخشد.برگمان را هنر مندی «
مذهبی » خوانده اند اما او بیش از آن که هنر مندی مذهبی باشد , پرسشگری « فلسفی »
است که درون مایه های فراوانی از اجتماع مرگ زده ی پس از دو جنگ جهان گستر نخست و
دوم داشته و نیز بنیادهای بسیاری از روان کاوی فرویدی و یونگی پذیرفته است.
نگاه تیره و نا امیدانه
ی برگمان به زندگی نا رستگارانه ی آدمی – که آنی از اضطراب , احساس گناه و استیصال
رها و آسوده نبوده است – بیش از این که مذهبی و معنویت گرا باشد , پوچ انگارانه ,
نا امیدانه و بد بینانه بوده است.
پرسش های بنیادینی که او
به ویژه در آثار ماندگار و درخشان سیاه و سپیدش مطرح نموده است , بر آمده از چالش
با آموزه های مذهبی سخت گیرانه ی پدر تنی و روحانی اش – « هراس از اختگی » به چنگ
پدر – و کشمکش های او و نسل او با دو جنگ جهانی ویرانگر - « هراس از جدایی » و «
هراس از مرگ » - است که در تصویرها ی جا به جای او از تنهایی آدمی نمایان می شود.
برگمان کوشش داشت تا با سینمای خود , جهانی دیگر به دور از « هراس از جنگ , جدایی و مرگ » و کلیسایی جامع اما متفاوت از
کلیسای گوتیک پدرش برپا دارد. این گونه است که باید به برگمان بیش از آن که به سان
« کشیشی سینما گر» نگریست ,در قد و قواره ی « فیلسوفی پرسشگر » جست و جو نمود.
برگمان بی گمان نمایشگر
دلهره های سپری نا شده ی روزگار بوده و هست. آدم های فیلم های برگمان در جهانی
تیره و پر دلهره , نا امیدانه راه به رستگاری و شادمانی می جویند در حالی که
کورسویی بدان نمی بینند.
برگمان در « میان پرده ی
تابستانی ( 1951 ) » , « تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » و « لبخندهای یک شب تابستانی
( 1955 ) » آشکارا به عصیان در برابر آموزه های معنوی و مذهبی پدر در دوران کودکی
اش پرداخت و در روزگاری که هنوز در آمریکا پرداختن به تابوی جنسیت و تمایلات جنسی
امری ممنوعه بود , آن ها را فاش برای جهانیان به نمایش گذاشت. او با این عصیان تا
اندازه ای از خشم و کینه ی فرو خورده آسوده شد تا در « مهر هفتم ( 1956 ) » , «
توت فرنگی های وحشی ( 1957 ) » , « چشمه ی باکره ( 1959 ) » , « از ورای آینه ی
تاریک ( 1962 ) » , « نور زمستانی ( 1963 ) » و « سکوت ( 1963 ) » بتواند چالشی
نوین با آموزه های پدر و کوشش در چیرگی بر اضطراب اختگی داشته باشد.
برگمان در « مهر هفتم »
به گونه ای شاعرانه هم چون شکسپیر به بازسازی سده های تاریکی ( قرون وسطا ) پرداخت
و پرسش هایی را که از دوران کودکی در چالش با پدر – آن کشیش لوتری پروتستانی – جرات
و جسارت طرح نیافته بود , این بار در برابر الهه ی مرگ با آن نقاب سپید گیرا و
پوشش سیاه پر مفهوم بیان نمود. با این فیلم , برگمان جایگاه هنری – فلسفی خودش را
به چنگ آورد.
در « توت فرنگی های وحشی
» سفری در بعد زمان و ناخودآگاه ذهن را به نمایش گذاشت تا هم چون آن چه پدر از
دنیای برزخ و رستاخیز بیان نموده بود , آدمی را نه در آن جهان روحانی , که در همین
گیتی زمینی تنی , با خود واقعی و کردار , پندار و گفتار خویش طی سال های عمر رو به
رو کند.
برگمان در فیلم « چشمه ی
باکره » روایتی سیاه را بر اساس یک ترانه ی سده ی سیزدهمی به تصویر کشید. دختری
جوان و زیبا در راه کلیسا از سوی سه نفر گله دار در جنگل با خشونت تمام مورد تجاوز
قرار گرفته و کشته می شود. این سه که به گونه ای از یاد نرفتنی نمایش داده شده اند
, هنگام فرار به قلعه ای پناه می برند که از آن پدرهمان دخترک است. پدر دخترک نگون
بخت به راز کردار پلید آن ها پی می برد و آن ها را بی رحمانه تکه تکه می کند. پدر
پیکر دختر را در جنگل می یابد و نذر می کند در همان جا کلیسایی بنا کند. در پایان
فیلم , چشمه ای از زمین سر بر می آورد تا شاید نماد و نشان آمرزش باشد.
برگمان پس از این فیلم
به چالش با آموزه های پرورشی و مذهبی پدر ادامه داد و این چالش و کشمکش را در سه
گانه ای به ظاهر مذهبی اما به واقع « پرسشگر از مذهب » به نمایش گذاشت. « از ورای
آینه ی تاریک » در روایت خود به تابوی زنای با محارم اشاره می نماید. « نور
زمستانی » از فیلم پیشین نیز فراتر می رود و نشان می دهد که کشیش روستا که هر روز
برای آرامش بخشیدن به روح رنجور و روان دردمند مراجعان خود مجلس وعظ و خطابه بر پا
می دارد , در می یابد که در واقع کاری در این راستا از اوی سرگشته و ره گم کرده
ساخته نیست ! او خود دیگر ایمان ندارد که می تواند با واسطه شدن میان آدمی و
پروردگار به گیتی پوچ و بی هوده , معنا و مفهوم ببخشد. آدمی و آدمیت مرده است و
این به ظاهر زندگان از این مرگ خویش نا آگاهند. همین نا آگاهی به سرگشتگی برزخی آن
ها – و نه درماندگی و فروپاشی کامل شان – انجامیده است که درد آدمی از دانایی ست !
در « سکوت » برگمان از چیرگی
سایه ی آموزه های پرورشی سخت گیرانه و خمش نا پذیر پدر تنی و روحانی ( کشیش ) خود
بدر آمد و همه ی آن آموزه ها را به چالش و پرسشی جهانی – و نه خانوادگی – کشاند.
او گستاخانه – بی پرخاشگری عریان – در برابر تمامی آن تعصب های غیر منطقی مذهبی
شورش نمود و شیوه ای دیگر گون در رویارویی با آموزه های دینی از خود به نمایش
گذاشت.
جای شگفتی فراوان دارد
که این عصیان , این سرپیچی , این قد بر افراشتن و این ستیز با آموزه های دینی و
مذهبی – دست کم در میهن آمیخته به محافظه کاری ما - بسیار کم دیده و بیان شده است.
این سری فیلم ها را فیلم های مذهبی و معنویت گرا شناسانده اند و بر ستیز و کشمکش
اودیپی برگمان با پدر و آموزه های کلیسایی سخت گیرانه اش چشم بسته اند !!
نگاهی ژرف و دوباره به
آن چه « سه گانه ی مذهبی ( از ورای آینه ی تاریک , نور زمستانی , و سکوت ) »
خوانده شده است , می تواند چشم و ذهن ما را به چالش و کشمکش جدی برگمان با هر ادعا
و ایدئولوژی – و نه فقط آن آموزه های مذهبی اخته ساز پدر تنی و روحانی – باز
گشاید.
در « سکوت ( 1963 ) » به
گونه ای نمایان و برهنه , از خود بیگانگی و سرگشتگی آدمیان بازمانده از دو جنگ
جهان گستر و ویرانگر نخست و دوم به نمایش سپرده شده است. در آن جا که زبانی برای
ارتباط نیست و آنان هم که زبان یکدیگر را می دانند , باز توانایی کنش و واکنش با
همدیگر را از دست داده اند و به آزار سادو مازوخیستیک هم می پردازند. فرومایگی
آدمی در سایه ی غرش تانک ها و لرزش شنی آن ها – حتا آن گاه که از شلیک باز مانده
اند - , و پناه بردن او به دامان وابستگی به الکل به ظاهر تسکین بخش و نیز آمیزش
های جنسی آمیخته با سردرگمی و بی چارگی به گونه ای فراموش نا شدنی به تصویر کشیده
شده است. از این رو ستیز با وجدان و ارزش های معنوی و اخلاقی در این فیلم فاش و
عریان نشان داده شده است.
بدین ترتیب , برگمان
روان کاو گونه , از پس گره های اودیپی خود برون می آید و نه فقط خانواده وکلیسای
پدر در سرزمین یخ و برف , که جهانی را تسخیر می کند. اکنون هنگام آنست که با پیامد
آن گره های اودیپی رو به رو شود و در ستیز با آن ها بر آن ها چیره و پیروز شود.
این گونه است که با فیلم
های بعدی دوباره هم چون فیلم های پیشین - « میان پرده ی تابستانی ( 1951 ) » , «
تابستانی با مونیکا ( 1952 ) » , « شب برهنه ( 1953 ) » و « لبخند های یک شب
تابستانی ( 1955 ) » - به سراغ دلشوره ی همیشگی اش , اضطراب اختگی پدید آمده از «
هراس از پدر » رفت و فیلم های « پرسونا ( 1966 ) » , « ساعت گرگ و میش ( 1968 ) »
و « شرم ( 1968 ) » را آفرید.
« پرسونا » شاید روانکاو
آلودترین اثر برگمان باشد. برگمانی که هم دوران کارل گوستاو یونگ است. این فیلم
درون مایه های فراوانی از دستمایه ی روان
کاوی – پدیده ی انتقال و باز انتقال ( ترنسفرنس و کانتر ترنسفرنس ) - گرفته است. آلما و الیزابت در جایگاه روان کاو
و بیمار نشانده می شوند. روان کاو نا پخته ای که در اشتیاق همانند سازی با بیمار (
بازیگر ) شیطنت آلود و بازیچه ساز است و در این اشتیاق به همانند سازی و نیز خود
فاش گری جایگاه خویش را واژگون می نماید.
بازیگر هنگام ایفای نقش
در نمایشنامه ی الکترا به درنگ درخشان و هنگام تابناک « بینش » دست می یابد و
واقعیت های زندگی ظاهری اش هم چون گره های الکترایی ( اودیپی ) اش از پس پرده ی
پنهان برون می افتد. این لحظه ی تابناک بینش , این هنگام کشف و شهود , بر او آن
چنان چیره و کارگر می افتد که هم چون برخی کودکان , گریزی جز سکوتی خود خواسته نمی
یابد. سکوتی که از تنش , دلشوره و اضطراب سرچشمه می گیرد. اضطراب اجتماعی , اضطراب
جدایی !
در میان همه ی فیلم های
سیاه و سپید برگمان , کمترین چیرگی « هراس از جنگ » در همین فیلم « پرسونا » وجود
دارد. فیلمی که قرار است به جای واقعیت های جهان نا خوشایند هستی , به مکاشفه ای درونی از آدمی و غرایز واپس زده شده ی
او در پس نقاب شخصیتی اش بپردازد.
هر چند گفتمان چیره در
فیلم « پرسونا » یک سویه و پیوسته با سکوت خود خواسته ی مخاطب ( بیمار ) و وراجی
شگفت انگیز گوینده ( روان کاو ) است , اما فراز هایی درخشان دارد. فیلم از همان
نخست قرار بوده شگفت انگیز و غافلگیر کننده باشد. نماهای آغازین فیلم به همین دلیل
برهنه و فاش ذهن تماشاگررا بمباران می
کنند. مسخ آدمی , آدمیت و آفرینش از سوی ایدئولوژی , غریزه ( جنسیت ) و سرنوشت (
تقدیر پروردگار ) در نمادها و نشان هایی چون به صلیب کشیده شدن او , نرده های نیزه
گون نگاه بان کلیسا , برف پلید و پلشت شده ی انباشته در پشت کلیسا , تپه های
تیره و تاریک , آلت گستاخ و وحشی
برافراشته , عنکبوت زشت و نابودگر تقدیر , معصومیت سر بریده شده هم چون آهوی برنا
با چشمان رک زده , پیر مرد و پیر زن جویای سرنوشت واپسین ( مرگ ) , خشونت و پرخاش
فراگیر که پرهیز از دل و روده بیرون کشیدن ندارد , و کودکی سرگردان , حیران و عریان
که بر گودی و برجستگی دلبند اودیپی – مادر – دست می کشد تا لمس برهنه توان عینک نا
کار آمد را افزونی بخشد و به جای جدایی نزدیکی بیافریند , و سینمای وحشت به نمایش سپرده شده است.
خشونت و گره های جنسی
فرو خفته شده در این نماها و نشان ها چشمگیر و برجسته است. نماها و نشان هایی که
از دید سیاه و نگاه بدبینانه ی آفرینشگر فیلم به گیتی و هستی روایت دارد.
« ما تحت نفوذ نیروهایی
هستیم که در حیطه ی اختیار ما نیستند.»
این بیان از سوی برگمان
در پی نشان دادن صحنه ی جانگداز خودسوزی در اخبار تلویزیون در چهارچوب باز خوانی نامه ای به الیزابت به ما
یاد آور می شود. پس از آن که گره ای روانی – تعارضی الکترایی - از الیزابت نمایش
داده شده است: خشمی آشکار به گفته ی پخش شده از رادیو : « تو از رنج یک مادر چه می
دانی ؟!؟ »
فراز هایی دیگر از
برگمان پیش از پناه گرفتن آلما و الیزابت در ساحل جزیره ی فارو در چهارچوب سخنان
پزشک روان درمانگر بیمارستان برای مان بیان می شود:
« در رویای نا امیدانه ی
هستی , رویای تنها بودن , هر لحظه ی آگاهی و هشیاری کارزاری است که میان گمان خود
از خویشتن و پنداشتی که دیگران از تو دارند , جدایی و فاصله انداخته است. احساس
سرگیجه و نیاز به بر افکندن نقاب از چهره ات , زلال شدن و هم چون شعله ای خاموش
شدن. هر لرزش صدا دروغی و هر هیبتی اشتباهی , و هر لبخندی شکلکی بیش نیست ! اما می
توانی ساکت باشی و حرکتی نکنی , در این صورت دست کم دیگر دروغ نمی گویی. می توانی
خودت را از همه جدا کنی یا در اتاقی محبوس نگاه داری , پس دیگر مجبور نیستی نقش
بازی کنی , صورتکی بر چهره بگذاری و شکلک های دروغین بسازی. اما این حقیقت است که
شیطان صفتانه به تو نیرنگ می زند. بدان که مخفی گاه تو مهر و موم نیست و زندگی از
هر روزنه ای به درون نشت می کند و تو را به واکنش وا می دارد. هیچ کس نمی پرسد که
آیا این بازتاب اصیل است یا نه , و آیا تو واقعی هستی یا ساختگی ! زیرا این چیزی
ست که تنها در نمایش اهمیت دارد. شاید هم دیگر در آن جا اهمیتی نداشته باشد.
تو این بی ارادگی را در
وجودت نیرومند ساخته ای. من این را می فهمم و به همین دلیل تو را تحسین می کنم.
گمان می کنم تو این نقش را باید تا آن جا
که می توانی ادامه بدهی. تا جایی که دیگر بدان دلبستگی ای نداشته باشی. آن گاه می
توانی رهایش کنی. همانند همه ی نقش هایی که رهای شان ساخته ای ! »
این گونه است که الیزابت
در سکوتی خودخواسته به سیر و سلوک و مکاشفه ای به حقیقت روی می آورد و گوشه گیری
در پی می گیرد. گوشه گیری ای در کاخ با
شکوه تنهایی اسکیزوئید که ریشه و سرچشمه ی همه ی دستاوردهای هنری و فلسفی نه فقط
برگمان , که همه ی بزرگان دانش و اندیشه بوده و هست.
در « پرسونا » برگمان
زندگی را به سان فیلم سینمایی می شناساند که شاید – شاید و نه حتما - نمایشنامه ای
در پس پرده نداشته باشد , اما هم چون آن نقاب ( پرسونا ) های شخصیتی پر شمار دارد. آدم به درنگ بینش رسیده و به جان
و سرشت واقعیت چنگ یافته , هم چون الیزابت , دیگر از این همه نقاب گذاشتن و آن همه
نقاب دیدن خسته و ناخرسند شده است و از این روست که از وراجی بی پایان آلمای
سرگشته و حیران , بی زار و گریزان است و بر نقاب ها و صورتک های شخصیتی او در
زندگی خود نیرنگ بخشیده اش ریشخند می جوید.
« هراس از مرگ » در فیلم
« ساعت گرگ و میش ( 1968 ) » دوباره به برگمان می پیوندد , آن چنان که « هراس از جنگ » در فیلم « شرم ( 1968 ) ». هراس
از جنگی که حتا بهشت کوچک فارو در سرزمین برف ها را رها نمی کند و آن را به آتش و خون و دود و ویرانه پیوند می زند. زیبایی
ها همه نابود می شوند و شیرین یادمانده ها فراموش می شوند. دوربین – هنر – نیز به
همراه آدم ها از این بهشت زمینی در دسترس سرگردان و حیران بر زورقی کوچک شناور به
دریا می گریزد !! اما به راستی از جنگی گیتی گستر به سترگی جنگ جهانی دوم – که تکرار نا شدنش را هیچ گواه
و تضمینی نیست – به کدامین بهشت امن و آرام می توان گریخت و پناه جست ؟!؟
نه ! هراس از مرگ , هراس
از جنگ , هم چون احساس گناه , تنهایی , خشم , دلهره و دلشوره ( اضطراب ) هرگز
برگمان را رها نساخت. پس « هوس آنا ( 1969 ) » , « فریادها و نجواها ( 1973 ) » ,
« چهره به چهره ( 1976 ) » , « تخم مار ( 1977 ) » و « زندگی عروسک های خیمه شب
بازی ( 1980 ) » را ساخت.
برگمان در پایان دوره ی
با شکوه فیلم سازی خود , هم چون دیگر سر گشتگان کهن سال , همانند پروفسور ایساک
بورگ – به سفری در دل دوران شیرین کودکی و رویاهای آن روی می آورد و با شیوه ای
اثر پذیرفته از روان کاوی – رویکرد روزگار و مد زمانه ی نسل سده بیستمی برگمان –
به خود سرگذشت نگاری و خود فاش گری می
پردازد تا پس از خاموشی در گور سرنوشت , بازماندگان در شناخت و شناساندنش بی فانوس
و راهنما نمانند. برگمانی که هرگز , حتا برای آنی , از خوشی ها و لذت های زندگی
زمینی گذردان رویگردان نبود و شورمایه و شهوت را در کردار , و نه فقط پندار ,
فراوان پاس می داشت , در پایان امن و آرام ترین پناه را بازگشت به خاطرات شیرین
کودکی دانست و با ساخت « فانی و آلکساندر » از هراس ها و دلهره های روزگار – و به
ویژه « هراس از مرگ » - اندکی رهایی و آرامش جست.
برگمان و سینمای او را
بدون شناخت جایگاه سترگ و تاثیر تاریخی دو جنگ جهانی سده ی بیستم – به ویژه « نسل
کشی صنعتی » جنگ جهان گستر دوم – در اروپا و هم چنین چالش ها و کشمکش های دینی - مذهبی و تربیتی –
پرورشی نسل برگمان با دو نسل پیش از آن هرگز آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید
نمی توان شناخت و شناساند.
به راستی جایگاه سترگ
این دو جنگ جهان گستر و نیز چالش آموزه های پرورشی سرشار از خرافه و سفسطه ی
ویکتوریایی و مذهبی اروپای دوران تاریکی و
دانایی ( رنسانس ) در میهن ما تا چه اندازه درک و دانسته شده است ؟؟؟
در خوش ترین دیدگاه و بالاترین ارزیابی , دست کم یک سده از جهان نخست به پس افتاده ایم. از این رو سینمای برگمان بازگوی دلهره ها و دغدغه های سال ها و دهه های پیش روی ماست. برگمان , دغدغه های برگمان و دلهره های روزگار او و نسل او را همراه با تماشای آثار ماندگارش آن چنان ژرف و گسترده که باید و شاید بشناسیم. ما ایرانیان تنها از « حافظه ی تاریخی » بی بهره و نا برخوردار نیستیم. ما با تاریخ – و به ویژه تاریخ سده ی نوزدهم و بیستم – بسیار بیگانه ایم...

نوشته شده در پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:16 توسط دکتر بهنام اوحدی

شخصیت شناسی صادق هدایت
دکتر بهنام اوحدی
گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
( دکتر شفیعی کدکنی )
در مورد صادق هدايت و زندگي ، آثار ، انديشه ها و مرگ خود خواسته اش ايرانيان و خارجيان فراوان نوشته اند . با اين وجود هنوز پس از گذشت يك صد و چهار سال از زاده شدن و نزديك به پنجاه و شش سال از خود كشي او به شناخت درست ، علمي و منطقي در مورد اين پيش تاز نسل دوم روشنفكران دوره ي گذار از سنت و استبداد به مدرنيته و مشروطه نرسيده ايم ...
براي شناخت صادق هدايت افزون بر رويكرد هاي ادبي و فلسفي ، از متد هاي گوناگون روان كاوي ، روان شناسي ، روان پزشكي و مانند آن نيز بهره جسته اند اما از آن جا كه اين نوشته ها اغلب به بررسي همزمان زندگي خصوصي ، كوشش هاي ادبي و فرهنگي ، انديشه هاي فلسفي ، داستان ها و شخصيت هاي داستاني ، و شايعات و شنيده هاي با پايه و بي پايه پرداخته اند ، در شناساندن شخصيت اين ذهن پيش تازچندان راه گشا و روشن گر نبوده اند .
از اين رو كوشش من در اين نوشتار بر اين است كه تنها به بيان ويژگي هاي شخصيتي صادق هدايت بپردازم و نقد و تحليل روي كرد هاي ادبي ، فرهنگي و فلسفي و نيز زندگي خصوصي او را به هنگامي ديگر و فراغتي بيشتر واگذار نمايم . هر چند در ارزيابي روان شناختي صادق هدايت لازم است بر ويژگي هاي خلقي او نيز تامل و پژوهش لازم انجام شود .
چه برخی او را دچار افسردگی عمیق افزون شده بر دیس تایمی ( کج خلقی ) می دانند و برخی دیگر دارای ویژگی های افسردگی دو قطبی نوع دوم ( افسردگی عمیق به همراه دوره های هایپومانیا ) و یا سیکلوتایمی ( خلق ادواری ). البته برخی روان پزشکان و روان شناسان نيز بر این باورند که او دچار هیچ یک از این ها نبوده و فقط در سه چهار سال آخر زندگی مبتلا به اختلال افسردگی عمیق بوده که به خودکشی او انجامیده است. اما آنچه به نظر بيشتر محتمل مي نمايد اين است كه صادق هدايت در طول زندگي خويش مبتلا به دوره هاي تكرار شونده ازاختلال افسردگي عميق(Major depression ) بوده كه بر اختلال شخصيت افسرده ی هميشگي او افزوده و سوار مي شده است . بي گمان او در واپسين ماه هاي زندگي پربارش دچار اختلال افسدگي عميق بوده است .
به باور من شخصیت این پیشتاز نسل دوم جریان روشنفکری مدرن ایران آمیزه ای از اختلال شخصيت افسرده همراه با ویژگی (TRAIT ) هایي از شخصیت های وسواسی جبری ،
اسكيزو ئيد و خودشيفته است.
اما پيش از بيان ويژگي هاي اين چهار شخصيت آميخته به هم در سرشت پاك ، پرهيزگار، انصاف مدارو اخلاق گرا ی صادق هدايت، بايد به توصيف علمي واژه ي شخصيت بپردازد .
به طور کلی شخصیت عبارت است از الگوی دیر پا و بادوام رفتار و آموزه های ذهنی که در گستره ی پهناوری از وضعیت ها و موقعیت های فردی و اجتماعی ، فراگیر و انعطاف ناپذیر بوده و در پایان نوجوانی آدمي تثبیت می شود. این تمامیت کرداری و پنداری هر دو جنبه ی شخصی و اجتماعی زندگی فرد را بازگو می کند و در طول زمان دگرگون نمی شود.
هر آدمي می بایست ویژگی هایی از یک یا چند شخصیت از دوازده اختلال شخصیت اسکیزوئید ، پارانوئید ( بدبین ) ، اسکیزوتایپال ، نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، بوردرلاین ( مرزی ) ، هیستریونیک ( نمایشگر ) ، آنتی سوشیال ( ضد اجتماعی )، وابسته ، پرهیزگرا ، وسواسی جبری، افسرده ، پرخاشگر منفعل را دسته كم در اندازه ي صفت و كم رنگ تر از اختلال داشته باشد. برای فهم و درک بهتر شخصیت پر رمز و راز صادق هدایت – که آن چنان که باید و شاید در ایران شناخته و درک نشده است –ویژگی های این چهار شخصیت آميخته به هم را به ترتيب حضور و وجود در سرشت او بیان می نمایم.

الف) اختلال شخصیت افسرده
(Depressive personality disorder )
ویژگی اصلی افراد دارای این شخصیت صفات مادام العمر طیف افسردگی است.
این افراد بدبین ، بی لذت ، وظیفه شناس ، مردد به خود و به شیوه ای مزمن ناشاد و ناخشنودند.
این شخصیت را پیش تر شخصیت مالیخولیایی ( ملانکولیک ) می نامیدند.شیوع این شخصیت در مرد و زن تقریبا به یک اندازه است.این افراد بیشتر اوقات بی کس ، جدی ، عبوس ، سلطه پذیر و بدبین هستند و خود را دست کم می گیرند.به زودی پشیمان می شوند و احساس بی کفایتی و نا امیدی می کنند.اینان اغلب موشکاف اند و در جست وجوی عیوب و نقایص خود ، دیگران ، اجتماع و جهان مته به خشخاش می گذارند.
مانند شخصیت های وسواسی – جبری کمال طلب و زیادی با وجدان اند و دائما به کار می اندیشند و با شدت وحرارت احساس مسئولیت می کنند و با پیش آمدن موقعیت های جدید خیلی زود حال شان گرفته می شود.
همیشه از این می ترسند که مورد تایید دیگران قرار نگیرند.بدون این که حرفی بزنند در درون خود رنج می کشند وحتا ممکن است خیلی زود اشک شان درآید. هرچند به طور معمول در حضور دیگران چنین کاری نمی کنند.
شک و تردید و بلا تصمیمی و احتیاط باعث می شود که احساس نا امنی ذاتی آن ها بیشتر شود.
خلق غالب معمول اینان عبارت است از اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، فقدان شادی و ناخشنودی.
درک شان از خود حول محور باورهایی چون بی کفایتی، بی ارزشی و عزت نفس پایین دور می زند.
نسبت به اجتماع چون خود سخت گیر و موشکاف و عیب جو هستند .شخصیت افسرده منتقد همیشگی خود و دیگران است.دایم در فکر و خیال بوده ومستعد و آماده ی نگرانی و دچار احساس گناه شدن است .این شخصیت بدبین و منتظر رخدادهای منفی ست.
ویژگی های شخصیتی افسرده حتا تا مرز اختلال در بسیاری از مشاهیر و اندیشمندان تاریخ وجود داشته است.
خیام و کافکا و فروغ فرخ زاد از این جمله اند.

ب)شخصیت وسواسی – جبری
(Obsessive – compulsive personality traits)
ویژگی های کلی این شخصیت - که در مردان شایع تر از زنان دیده می شود – عبارت اند از محدود بودن هیجانات ( مانند شخصیت اسکیزوئید )، نظم و ترتیب ، مداومت و پای فشاری ، سرسختی و یک دندگی و بلاتصمیمی ( مانند شخصیت افسرده ).
شخصیت وسواسی _ جبری چون شخصیت افسرده کمال طلب و انعطاف ناپذیر است. رفتاری شق و رق و رسمی وخشک دارد. خود را به شکلی افراطی وقف کار و بهره وری می نمایند و به راحتی از تفریح و روابط دوستانه شان می کاهند تا به کار بپردازند. بیش از اندازه پرهیزگار ، با وجدان و اخلاق گرایند و در مورد مسایل اخلاقی وارزشی کوتاه نمی آیند. به جزئیات ، قواعد ، فهرست ها ، ترتیب و سازمان یافتگی جدول زمانی امور بیش ازاندازه التزام دارند. آن ها بسیار کمال طلب اند به گونه ای که گاه نمی توانند تکلیف محول شده را به پایان برسانند
چون می خواهند همه ی معیارها را به دقت رعایت کنند.
آن ها کار و وظیفه ی خود را به دیگران واگذار نمی کنند مگر آن که کاملا تسلیم روش و قواعد آن ها باشند.
اینان ولخرج نیستند و پول را با حساب و کتاب خرج می کنند .
آن ها اشیای کهنه و از رده خارج شده و بی ارزش را نمی توانند به دور اندازند ولو هیچ ارزش عاطفی هم نداشته
باشند. افراد دارای شخصیت وسواسی – جبری در سخن گفتن چون شخصیت اسکیزوئید پیش دستی نمی کنند.
آن ها مهارت های بین فردی چندانی ندارند و در شکل اختلال به دلیل بیش از اندازه رسمی ، خشک ، جدی و یک دنده وعبوس بودن دیگران را از خود فراری می دهند.
آن ها مانند شخصیت های خودشیفته می خواهند به اصرار دیگران را زیر سلطه ی خواسته های خود در آورند اما اگر کسی را مقتدرتر از خود بیابند خواست های او را بی کم و کاست برآورده می سازند.
آن ها دوستان زیادی ندارند اما وضعیت زناشویی پایداری دارند.در کارها و زندگی روزمره سلسله کردار آیینی دارند که می خواهند بر زندگی دیگران هم آن ها را تحمیل کنند.
در این افراد اختلالات افسردگی به ویژه از نوع دیرآغاز ( میان سالی و سالمندی ) شایع است.

پ) ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید
(Schizoid personality traits )
یک ویژگی بارز و همیشگی دارندگان این شخصیت - که در دسته ی شخصیتی A طبقه بندی شده است - گوشه گیری و انزوای اجتماعی است.
فرد دارای این شخصیت از برخوردها و برهم کنش های انسانی خشنود نمی شود و در موارد اختلال این شخصیت حتا ناراحت هم می شودشخصیت اسکیزوئید تنها و درون گراست و از تنهایی لذت می برد. حالت عاطفی این شخصیت ، کند و محدود و سرد است.دیگران این گونه آدم ها را عجیب – نامعمول و نامتعارف –گوشه گیر و تک رو می دانند.
این شخصیت در مردان دو برابر زنان گزارش شده است.
افراد دارای شخصیت اسکیزوئید جذب مشاغل انفرادی می شوند.بسیاری از آن ها شب کاری را بر کار روزانه ترجیح می دهند تا مجبور نباشند با افراد زیادی برخورد کنند.بسیاری از سردی و نجوشی افراد دارای شخصیت اسکیزوئید ناراحت می شوند و توان تحمل آن ها را ندارند.
شوخ و شاد و شنگول بودن برای افراد دارای شکل خالص « اختلال » این شخصیت دشوار است. افراد اسکیزوئید اغلب در سخن گفتن پیش دستی نمی کنند.این افراد ممکن است استعاره های غریب به کار برند و صنایع ادبی نامعمول بیافرینند.فرد اسکیزوئید به جای ارتباط با آدمیان شیفته ی تنها اندیشیدن در علوم نظری، ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، موسیقی ، نهضت های فلسفی و هنری ، مفاهیم متافیزیک ، اشیای بی جان ، راهبردهای اجتماعی و شیوه های نوین زندگی ( مانند گیاه خواری ، خام خواری و.........) هستند.
شخصیت های اسکیزوئید دلبستگی بسیاری به حیوانات - به ویژه سگ و گربه و اسب – دارند و بر خلاف آدمیان به جانوران و گیاهان به سادگی عشق می ورزند.
اسکیزوئید ها سرشان در لاک خودشان است و به هیچ وجه نیاز یا اشتیاقی به داشتن پیوندهای عاطفی با دیگران نشان نمی دهند.آن ها هیچ توجهی به رخدادهای روزمره و دلبستگی های دیگران نشان نمی دهند.
اسکیزوئیدها دیرتر از همه به دگرگونی های مد در جامعه تن می دهند.
زندگی جنسی اسکیزوئیدها ممکن است منحصرا در خیال و رویا طی شود و هربار برقراری و آغاز روابط جنسی را به وقتی دیگر موکول کنند.مردان دارای این شخصیت - به ویژه در اشکال پررنگ و خالص – ممکن است هیچ گاه ازدواج نکنند چون نمی توانند با کسی آن چنان صمیمی شوند که او را کاخ زیبا و دلچسب تنهایی خود راه دهند.
این افراد حتا نمی توانند خشم خود را به گونه ی مستقیم ابراز کنند.
اسکیزوئیدها فراوان غرق در رویا می شوند اما واقعیت سنجی خود را از دست نمی دهند.
اینان از هیچ کاری لذت نمی برند یا فقط از کارهای اندکی خوششان می آید.به جز بستگان درجه نخست هیچ دوست صمیمی یا کاملا مورد اطمینانی ندارند.به تمجید یا تحقیر دیگران بی اعتنا و بی تفاوتند.از این رو نقد و قضاوت دیگران راهکارها و راهبردهای شان را دیگرگون نمی کند.
از آن جا از نظر هیجانی سرد و بی اعتنا هستند و کردار پرخاشگرانه ی چندانی در مجموعه ی واکنش های معمول آن ها وجود ندارد چنان چه با تهدید و خطری واقعی و حتا خیالی رو به رو شوند بیشتر یا به تسلیم و رضا تن می دهند و یا در خیالات همه کارتوانی (Omnipotent) فرو می روند.
درخودماندگی و گوشه گیری این گونه افراد هنگامی که با مکانیزم دفاعی خیال پردازی ( Fantasy ) همراه شود می تواند در برخی از آنان به اندیشه های به راستی نو ، خلاقانه و ابتکاری و حتا راز گشایی از نادانسته های گیتی بینجامد.
این ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید در بسیاری از بزرگان تاریخ دانش و اندیشه ی گیتی وجود داشته است.
بديهي و روشن است كه شخصيت اسكيزوئيد نبايد با اختلال اسكيزوفرني اشتباه شده و يكي در نظر گرفته شود .
چنان چه با رویکردهای صادق هدایت در زندگی و مرگ خودخواسته اش آشنا باشیم به روشنی می بینیم که بسیاری از پندارها و کردارهای او با این سه گونه شخصیت توجیه می شود .
روزنامه دیواری« ندای اموات » سال های دبیرستانش و بسیاری از کارکردهایش با ویژگی های شخصیت افسرده اش توجیه می شوند.تنهایی گزینی و گوشه گیری سرشار از آفرینندگی او در کنار شیفتگی به دانش و اندیشه ( ازجمله روان شناسی و روان کاوی ) و دلبستگی به جانوران ( برای نمونه گربه اش نازی ) و گیاه خواری اش با ویژگی های شخصیتی اسکیزوئیدش معنا می یابند و آن پاکیزگی و انضباط و آدابش – که حتا در انجام خودکش اش
نیز آشکارا هویداست - هم در پرتو ویژگی های شخصیتی وسواسی – جبری اش درک می شود.
اما آن شیطنت های درون کافه ها و بزم های شبانه و پیک نیک هاي روزانه ، آن دست انداختن ها و به ریشخند گرفتن هاي تند ، بي پروا و مستقيم ، آن اعتماد به نفس بالا ( تا اندازه ی در افتادن و روبيايي با پادشاهی نیرومند و خود كامه چون رضا شاه وسواسي - جبري و خود شيفته ) و آن بی اعتنایی به مزخرفات و خزعبلات رجاله ها و لکاته ها و ناديده گرفتن و به حساب نياوردن شان با این سه گونه ویژگی های شخصیتی توجیه نمی شوند ! چيستي ، چرايي چگونگي این کردارها و پندارها و گفتارها را باید با فهم ویژگی های شخصیتی خودشیفته ی صادق هدایت درک نمود.

ت- برخی ویژگی های شخصیتی خودشیفته
(Narcissistic personality traits ) که صادق هدایت از آن ها برخوردار بوده ، عبارت بوده اند از :
اعتماد به نفس بالا ، احساس استحقاق و برتری، برخی رفتارها و نگرش های با افاده وغرورآمیز ، بی اعتنایی نسبت به قضاوت دیگران ، تن ندادن به قواعد مرسوم اجتماع ، به جوش آوردن خون دیگران استعداد به افسردگی و سرخوردگی در ناکامی ها ، مشکلات بین فردی و شغلی ، طرد شدن از سوی دیگران و از دست دادن مهر و محبت دیگران ، تکانشی
بودن گاه به گاه ، دشواری در چیره شدن بر خشم ، دست انداختن و سر کار گذاشتن دیگران و آسیب پذیری دربرابر بحران های افسردگی میان سالی.
آشکار است که بیان این ویژگی ها به معنای اعلام وجود اختلال ( بیماری ) شخصیت در صادق هدایت نیست ، بلکه برعکس برای درک و فهم بهترو بیشتر ساختار روان شناختی پیچیده ی این نیرنگ ستیز و خرافه زد ا ی پیشرو و بی مانند میهن مان صورت می گیرد.
شاید ژرفای اندیشه هایش آسان تر و کامل تر کاویده شوند....
نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:19 توسط دکتر بهنام اوحدی

ماسکوت ( La Mascotte )
موسیو ایزاک صاحب « ماسکوت » پیرمردی ارمنی یا یهودی بوده ، اهل فرانسه.
در حدود سال های ۱۳۱۵ و ۱۳۱۶ گویا برای اداره نمودن هتل رامسر یا یکی دیگر از هتل های پهلوی استخدام شده و به ایران آمده بوده است.
در سال های پس از شهریور از کار هتل داری دست کشیده و به تهران آمده و در خیابان فردوسی زیر خیابان کوشک کنونی مغازه ای اجاره کرده بوده است.
بالای این مغازه ، دو سه تا بالاخانه بود که خودش و خواهرش و خواهرزاده ی یتیمش زندگی می کرده اند.نام خواهرزاده ی موسیو ایزاک « ککو » بوده که دست راستش از مچ فلج و خم بوده است.
صورتی ذوزنقه ای داشته و پای راستش هم می لنگیده است.موهایی وز کرده به صورت بیش از سی ساله اش حالتی منحصر به فرد می داده است که آسان از یاد نرود.
ایزاک نام کافه اش را « ماسکوت » گذاشته بوده اما نامی روی تابلو یا شیشه ی مغازه نوشته نشده بوده است.یعنی مغازه اصلن تابلویی نداشته و گویا نام « ماسکوت » را خود ایزاک بر سر زبان ها انداخته بوده است.
« ماسکوت » یک پیش خوان کوچک داشته ، با چهار ، پنج تا میز و صندلی در فضایی به مساحت بیست متر مربع.محیط ماسکوت بی شباهت به دکه های فقیرانه ی سی سال پیش تر پاریس داشته است.
دکه ی موسیو ایزاک دم غروب باز می شده و تا پاسی از شب گذشته باز بوده است.روزها خواهر و خواهر زاده اش خوراک شب مشتریان را فراهم می نموده اند.
غذای ماسکوت همگی بدون گوشت و پاکیزه بوده و با ظرافت خاصی درست می شده است.غذاهایش عبارت بوده از : خیار ، گوجه فرنگی ، عدس و لوبیا ی پخته ، تخم مرغ آب پز ، کلم پیچ خرد کرده ، کاهو ، اسفناج پخته ، ترب ، تربچه ، سبزی خام و ...........
موسیو ایزاک یک پریموس نیز داشته که اگر مثلن کسی نیمرو می خواسته برایش درست کند.
صادق هدایت دم غروب از کافه ی فردوسی به سوی ماسکوت راه افتاده و اغلب کسانی که بر سر میز او در کافه ی فردوسی بوده اند ، به دنبال او راه می افتاده اند و به ماسکوت می رفته اند.
مشتری های ماسکوت از طبقه ی خاصی بوده اند ، زیرا غذای ماسکوت باب دندان مردم معمول کافه رو نبوده است. می توان گفت که مشتریان این کافه دوستان و آشنایان نزدیک هدایت بوده اند.
از جمله ی افرادی که به ماسکوت می رفته اند ، می توان به پروفسور محسن هشترودی ، ذبیح بهروز ، دکتر پرویز ناتل خانلری ، پرویز داریوش ، داریوش سیاسی ، حسن قائمیان ، دکتر روح بخش ، فریدون فروردین ، هوشنگ فروردین ، مهدی آزرمی ، اکبر مشکین ، شهید نورایی ، صادق چوبک و انجوی شیرازی و ................. اشاره نمود.
البته برخی از کسانی که نام برده شده اند ، شاید بیش از یکی دو سه بار به ماسکوت نرفته باشند ولی بقیه تقریبن هر شب در ماسکوت بودند.
صادق هدایت پس از مصرف غذای اندک و کمی مشروب در ماسکوت ، گاهی با « دکتر هالو ( روح بخش ) » و گاهی با دیگری به بازی تخته نرد می پرداخته است.یکی از شیرین ترین اوقات محضر هدایت هنگامی بوده که او در ماسکوت با دکتر هالو یا کس دیگری از حواریون خود که جرات کرده بود تا با صادق خان تخته بازی کند ، به بازی نرد می پرداخته است.
شوخی های فی البداهه ی هدایت پشت سر هم از دهان بیرون می پریده است:
« این دیگه خیر خونه شد » ، « کبود و سیاهت می کنم » ، « کاری به سرت بیارم که صدای یاقدوست به فلک برسد » ، « یک دو با یک » ، « این دیگه خیر خونه است » ، ............
این ها هنگامی بوده که طاس خوب آمده بود اما اگر طاس بد می نشست ، دشنام و متلک را حواله می نمود :
« ریدمون شد » ، « نصیب نشه ! » ، « خاک بر سر ! » ، « گندش در اومد » ، « افتضاح ! » ، « Merde » ، ...............
باری تنها تفریح هدایت در ماسکوت همین تخته نرد بوده است.
هر چند هدایت گاهی هم در ماسکوت به بازی شطرنج می پرداخته اما هنگام بازی شطرنج هیچ گونه شوخی و مزاح نمی کرده و آرام و اندیشمند بوده است.
گویا هدایت ترحمی خاص به آن دختر فلج ماسکوت داشته و یک مجسمه ی سرامیک به او هدیه داده بوده که همواره در دید مشتریان بوده است.
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:51 توسط دکتر بهنام اوحدی

کافه رستوران هتل نادری
شاید تنها پاتوق صادق هدایت که کماکان برپا ست و صادق هدایت اغلب - به ویژه در تابستان - شام خود را در آن جا می خورده است ، کافه رستوران هتل نادری است.
باغچه ی این کافه مانند اکنون درخت و گل وگیاه و حوض ذاشته است.
صادق هدایت هنگام شام میزی را برمی گزید و فارغ از موزیک کافه که گویا آن را چرند می دانسته ، با چند تن که گرد میز او بوده اند ، شام می خورده است.
قرار جمع بر این بوده که هرکس - جدا از این که چای و قهوه و شیر کاکائو بخورد و یا شام - دنگ و پول خود را بپردازد تا کسی بر دیگری تحمیل نشود.هدایت و دوستانش حدود ساعت ده تا یازده شب از آن جا بیرون می آمده و از یکدیگر جدا می شده اند.
به طور معمول شام هدایت شامل یک تخم مرغ آب پز یا دو خیار ، یک یا دو گوجه فرنگی ، کمی سبزی خوردن و تربچه و پیازچه و کمی مشروب بوده است.
دوستانش هر یک غذای خود را سفارش می داده اند.
از جمله کسانی که در این کافه گرد هدایت می آمده اند ، می توان به شهید نورایی ، خانلری ، بقایی ، رحمت اللهی ، دکتر روح بخش ، پرویز داریوش ، حسن قائمیان ، عماد سالک و ............... اشاره نمود.
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:50 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

کافه رستوران باغ شمیران
این کافه که بالاتر از چهارراه استانبول بوده ، گذشته از شیرینی فروشی دارای باغچه ای بوده است.
بر زمینش خاک رس ریخته و در میان آن ، درختان بید و افرا با گل های لاله عباسی ، پیچک و نیلوفر کاشته بوده اند.
فضایی بوده که حدود صد تا صندلی را در خود جای می داده است.
میز و صندلی ها را لا به لای درخت ها می گذاشته اند و ارکستر و گاهی مطرب های روحوضی می آورده اند.
این کافه به طور معمول پاتوق لات های پول دار بوده است اما هر از چند گاهی که صادق هدایت به آن جا می رفته سر میزی می نشسته که به کلی از آن دور و نیز پشت به ارکستر و مطرب باشد.
هدایت معمولن آخر شب های تابستان تا اویل پاییز به این کافه می رفته و اغلب چیز زیادی آن جا به جز یک خیار و گوجه فرنگی با یک استکان ودکا نمی خورده است
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:49 توسط دکتر بهنام اوحدی

کافه رستوران پرنده ی آبی
این کافه رستوران در نبش میدان فردوسی بوده است که اکنون به جای بخشی از آن " داروخانه ی ورامین " و به جای بخش دیگری از آن ، مغازه ی " اوری " قرار دارد.
" پرنده ی آبی " ، کافه رستورانی محقر ، بدون هیچ زینت و زیور و منظره ی چشمگیری بوده که پاتوق دکتر روح بخش بوده است.غذاهای این رستوران چندان گران نبوده و بیشتر مشتریان آن را شماری ارمنی و تعدادی مسلمان تشکیل می داده اند.
صادق هدایت در پاییز و زمستان که گه گاه به " پرنده ی آبی " می رفته است ، در آن جا تخته نرد هم بازی می کرده است.
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:48 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

کافه رستوران کنتی نانتال
در ماه های تابستان این کافه - که بعدها به " شمشاد " تغییر نام داد - پاتوق سر شب هدایت بوده است.
این کافه درست رو به روی کافه قنادی فردوسی بوده و باغچه ای بزرگ با چفته های مو داشته است که میز و صندلی ها زیر این چفته های مو بوده است.
چند درخت نارون بزرگ و چند درخت سپیدار و تبریزی نیز داشته و روی هم رفته جای دلنشین و با صفایی بوده است.موزیک و ارکستر فرنگی داشته و در حدود سه چهار هزار نفر را در خود جای می داده است.
این کافه رستوران در تابستان شلوغ می شده است.
در همین مکان بوده که صادق چوبک و حسن قائمیان نوشته ها و ترجمه های خودشان را " از لحاظ " هدایت می گذرانده اند و به بحث های ادبی پرداخته و از کتاب هایی که تازه خوانده بودند ، سخن بر زبان می آورده اند.
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:47 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

کافه ی فردوسی
صادق هدایت کافه ی فردوسی را از حدود سال های ۱۳۲۲ به بعد پاتوق خود کرد.
این کافه در خیابان استانبول بوده و صاحب آن پیرمردی ارمنی مشهور به « سبیل » بود.وی مردی کاتولیک و بی فرزند بوده و مایه ی شهرتش به دلیل داشتن سبیل های بسیار درشت و بزرگ .
این کافه از کافه های خوب و به روز زمانه ی خود بوده است.
میزهای چهارگوش با رویه ی سیمان موزاییک و با پوششی شیشه ای بر آن داشته است.
این کافه پس از آن که هدایت آن را پاتوق خود کرد ، بسیار گرفت.
هدایت به گونه ی معمول هر روز عصر ( و در سال های آخر ، هر روز صبح و عصر ) به کافه فردوسی می رفته و پس از خوردن شیر قهوه به خواندن روزنامه ها و مجلات فرنگی ( گهگاه فارسی ) و کتاب می پرداخته است.
ساعت ورودش به کافه در حدود ده و نیم صبح بوده و معمولن دو ساعتی در آن جا می مانده است.
به طور معمول هدایت روزها در جمع کسانی که بر سر میز او می آمده اند ، کم تر حرف جدی می زده و اگر کسی هم موضوعی جدی پیش می کشیده ، هدایت اغلب او را سفت و سخت دست می انداخته و شوخی های بی درنگ ( فی البداهه ) و آنی ساخته ی خود را به او می انداخته است.
اما شیوه ی رفتار هدایت در شب ها درست بر خلاف این بوده و او پس از خوردن خوراک گیاهی و شاید تخم مرغ ، با کمی ودکا ، به بحث جدی می پرداخته است.
کافه ی فردوسی در سال های پس از ۱۳۲۲ مرکز گرد آمدن دسته های گوناگون روشنفکری و سیاسی بوده است.
نیشخند ها و متلک های و نغز گفته های پر معنای نویسنده ی بوف کور - که دیگر برای خود جایگاهی شناخته شده ، دست کم نزد خواص پیدا کرده بود - همگان را گرد میز او می آورد.او گاه به بحث درباره یکتاب یا نوشته ای که خوانده بود ، می پرداخت اما هرگز وارد بحث های سیاسی نمی شد و این گونه بازی ها را مسخره و پوچ و بی حاصل می انگاشت.او در آن سال ها از اصلاح واقعی اجتماع عقب مانده و پر نیرنگ و دروغ پیرامون خودش نا امید شده بود.
کافه ی فردوسی در زندگی روشنفکری و اجتماعی صادق هدایت و تاریخ روشنفکری ایران زمین جایگاهی ویژه و ماندگار دارد که هنوز آن چنان که باید و شاید از سوی تاریخ نویسان « تاریخ روشنفکری معاصر ایرانیان » مورد ارزیابی و پژوهش قرار نگرفته است.
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:46 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

کافه رستوران ژاله ( رز نوار )
این کافه نخست " رز نوار " نام داشته و اسحق افندی از اهالی ترابوزان ترکیه آن را اداره می کرده است.
مکان آن در خیابان لاله زار نو ، بالاتر از سینمای متروپل بوده است.
کافه رستوران ژاله ، نخستین پاتوق هدایت س از شهریور ۱۳۲۰ بوده است.
روزها فقط کافه اش با چای و قهوه و شیرینی باز و دایر بوده است.شب ها نیز رستوران کافه که از چند دهنه مغازه با یک باغچه ی کوچک در شت مغازه ها - به عنوان نشیمن تابستانی مشتری های رستوران - برقرار بوده است.
هدایت گاهی پیش از ظهر بین ساعت ده تا دوازده به آن جا می رفته اما بیشتر بعدازظهر ها در کافه می نشسته که ساعت آن هم بر حسب فصل متفاوت بوده است :
در بهار و تابستان ، از ساعت پنج تا هفت و نیم
و در پاییز و زمستان ، از ساعت چهار تا شش.
از دوستان گرد هدایت در این کافه می توان به پرویز ناتل خانلری ، صادق چوبک ، عبدالحسین بیات ، انجوی شیرازی و .... اشاره نمود.
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:44 توسط دکتر بهنام اوحدی
|