|
دغدغه های یک روان پزشک
|
دو هفته ای می شود که فیلم از یاد نرفتنی « کشتی گیر » را دیدم. از یاد نرفتنی ، نه به دلیل آن هیاهوی نادان گونه ای که برخی بابت آن به راه انداختند و آن را در زمره ی بوق های تبلیغاتی آن چنانی برشمردند؛ بلکه به دلیل به نمایش گذاشتن تصویری از یک آدم از دست رفته و یک آدم دیگری که می کوشد در سایه ی برهنه شدن از پوشش ، از ویژگی های پسندیده ی انسانی برهنه و عور نشود !
« کشتی گیر » نمونه ای از آدمیانی ست که دل به شور و غوغا و هیاهوی تماشاگران دل می بازند و بدان وسواس و اجبار و اعتیاد ( وابستگی ) پیدا می کنند.
برای دست یافتن به معنا و مفهوم انسانی فیلم باید ناسیونالیزم دو آتیشه و نامنطقی را کنار گذاشت و از قضیه ی آن کشتی گیر عرب خوزستانی ، که با همین هیبت و شمایل بارها و بارها در مسابقه های کشتی کچ به میدان رفته و می رود و هر بار در این نمایش های از پیش تعیین شده موجب هتک حرمت پرچم رسمی جمهوری اسلامی ایران می شود ، آن سو تر نگریست.
« کشتی گیر » داستان زندگی همه ی قهرمانانی ست که زندگی شان را تنها و تنها با در کنار مردمان زیستن می دانند و خود را بی تماشاگر کالبدی مرده بیش نمی دانند.
قصه ی « کشتی گیر » ، قصه ی پوریای ولی ، غلامرضا تختی ، محمدعلی فردین ، قمرالملوک وزیری ، هایده ، سوسن و ... است. قهرمان بی هوادار ، بی هیاهو ، مرده است. آن چنان که نویسنده و شاعر ، بی مخاطب !
« کشتی گیر » داستان همه ی سودا زدگانی ست که زندگی شان با هیاهو ، فراز می یابد و درد و رنج و اندوه شان در همان هیاهو گم می شود.
« پاداش مداری » را پروردگار در سرشت آدمی آفریده است. آن گاه که پاداش مداری آدمی با پاداش هیاهو و غوغای تماشاگران ارضا شده و این پدیده استمرار یابد ، آن هنگام است که وابستگی ( اعتیاد ) آدمی به راضی و خشنود شدن دیگران آغاز شده و آدمی در گرداب نابودی فرو افتاده است.
« کشتی گیر » فیلمی ست که یک بار دیدنش کافی ست؛ نه از آن جهت که فیلم بدی ست ، که بدان دلیل که فیلمی ست که در ذهن تان می نشیند ، فرو می رود و هرگز فراموش نخواهد شد.
در نوجوانی از « راکی ۱ و ۲ و ۳ » خوشم آمد.
این بار در آغاز میان سالگی ، « کشتی گیر » را بسیار بیش تر از آن ها پسندیدم.
« کشتی گیر » را ببینید که سخت عبرت آموز است ......
نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:10 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
سینمای مان ، کالبدی رو به قبله است و کسی تربت بر زبانش نمی نهد.
دو استاد پیشکسوت سینمای مان - بهرام بیضایی و ناصر تقوایی - را به روزمرگی کشانده و سرشت نوآفرین شان را خستگی و درماندگی بخشیده اند.
داریوش مهرجویی از سینما رانده شد تا چاره ای جز در نوشتن و برگرداندن ( ترجمه ) کتاب ، برای زنده نگاه داشتن نوآفرینی ( خلاقیت ) اش پیدا نکند.
مسعود کیمیایی هم که همانند سنگ سفر کرده اش ، درست اندکی پس از گوزن ها ، سر راست به در بسته خورد و آفرینندگی اش ، هم چون آرزوها و رویاهای اجتماعی اش نیست و نابود شد !
عباس کیارستمی مدت هاست شومن شده و از آفرینندگی اش - دست کم در دنیای سینما - خبری نیست که نیست. کدامین هنگام هوس عکس انداختن با لونا شاد به جای ژولیت بینوش را خواهد نمود ، آشکار نیست !!
از مخملباف چیزی ننویسیم بهتر است؛ او هم اکنون مشغول طرح و فیلمنامه نوشتن برای فرزندان نخبه و نابغه اش است !!!
پروردگار را سپاس که بهمن قبادی پایدار و استوار به جاست تا پرچم دار سینمای مان باشد. ولو این پرچم از کردستان آزاد کشور همسایه به اهتزاز در آورده شود !!!!
در این بین سینما می ماند و سوپر استارهایی همانند محمدرضا شریفی نیا ، محمدرضا گلزار ، امین حیایی ، اکبر عبدی و یک دو جین دختر خانم جوان تیتیش مامانی هفت قلم بزک کرده که در کنار مسعود ده نمکی و تهمینه میلانی نماد و نشان کارنامه ی چهار ساله ی معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اصولگرا و ارزش مدار باشند.
هزاران آفرین و احسنت به این سینما !!!!!
جای آن دارد که در کنار این پاسداشت شایسته و لازم ، از سخت کوشی برخی بازیگران امروز سینمای در حال احتضارمان در محافل آن چنانی و هم چنین پشتکار شبانه روزی اتاق خواب مدارانه ی « جناب گاه کارگردان و گاه بازی گردان » در شناسایی ، پرورش و معرفی استعدادهای تازه از راه رسیده و در راه مونث سینمای پویا ، ارزش مدار و معناگرای مان نیز یاد کرد.
سخت کوشی ها و پشتکاری که اگر هر سودی نداشته باشند ، بی گمان تنها و تنها مایه ی آبروداری برای بازیگران و کارگردانان ماندگاری هستند که اگر چه در فیلم های شان کرداری سازگار با رفتار رسمی ( ظاهری ) دهه های بعدی قابل پیش بینی شان نداشتند ، اما همچون رضا ارحام صدر ، نصرت الله وحدت ، نصرت کریمی ، محمد علی فردین ، تقی ظهوری ، ناصر ملک مطیعی ، بهروز وثوقی ، پرویز صیاد ، غلامحسین نقشینه و ...... هرگز چنین زندگی های لاابالی گونه و هرزه گرایانه ای نیز نجستند و نامی نیک در پناه زندگی ای خانوادگی و آبرومند از خود به یادگار گذاشتند.
شگفتا که آشکارا می بینیم که حتا در شیطنت آمیز و تابو ستیز ترین فیلم های دو کارگردان رانده شده ی سینمای ایران - نصرت الله وحدت و نصرت کریمی ( که همچون دو ابلیس از آنان یاد می شود ) - برای نمونه ، « نقص فنی » و « تخت خواب سه نفره » بر آن چیزی که پافشاری می شود ، وفاداری به همسر و نظام خانواده است.
« عروس فرنگی » وحدت ( ۱۳۴۳ ) می تواند بسیاری از آدمیان را از بستن پیمان زناشویی رو به شکست نجات دهد؛ افسوس که جهان پهلوان تختی آن را ندید و یا اگر دید ، با دیدگانی گشاده و ژرف نگر ندید تا شاید فرجامش در خودکشی نباشد؛ « گنج قارون » می تواند آدمی را از زندان آزمندی و چاه حرص و طمع به در آورد؛ « وادنگ » و « مست » و « من می خوام » و « جوجه فکلی » و .... می تواند افسردگی و اندوه و اضطراب را بهترین مرهم باشد. « سوته دلان » بهترین یادآور « معنای ناب و طعم خوش زندگی » است.
با وجود کپی برداری های نما به نما از فیلم های چهل - پنجاه سال پیش ( همچون عروس فرنگی ، گنج قارون ، سلطان قلب ها ، و ..... ) ، کدام یک از ساخته های سینمای چهار سال اخیرمان چنین توانایی ها را داشته اند ؟؟
تنها دستاورد سخت گیری های بیش از اندازه ی سال های اخیر ، این بود که ابتذال سینمای ایران را به احتضار کشاند.......

نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:37 توسط دکتر بهنام اوحدی
بالاخره آن دست نابکار که دیوار را با زغال سیاه کرده و حضرت ناپلئون را نام و نشان « خر » - این نگون بخت ترین ایرانی پس از « سگ ( آفریده ی مورد احترام و پاسداشت هخامنشیان و زرتشتیان ) » - بخشیده است ُ رو می شود.
او می باید تنبیه شود و پاهای آغشته به شاشش به فلک سپرده شود.
« فلک کردن » برای دهه ها و شاید سده ها ابزار آگاه ساختن و دانایی بخشیدن ما ایرانیان بوده است !
مگر می توان جایگاه « فلک کردن » را از تاریخچه ی آموزش و پرورش این سرزمین زدود و نادیده گرفت ؟!؟
این گونه است که آن که فلک را در مدرسه و مکتب بر کف پاهای دانش آموز فرو می نشانده ، کار و کوشش خود را « آموزش مدارانه » و « پرورش گرایانه » می دانسته و از بابت انجام آن رضای پروردگار را نیز پیش چشم داشته است.
این گونه است که سلول زندان جایگاهی مقدس و خداوندی برای اندرز و ندامت می شود و نام آن - و نه شیوه و رویکردش - به اندرزگاه و ندامتگاه تغییر می یابد تا « پزشک احمدی ها » آسوده تر به تزریق پتاسیم بپردازند.
و اما سیامک جز با « آدم فروشی » چه سان می تواند چنین آسان از بند فلک و شکنجه رها و آسوده گردد ؟!؟
« آدم فروشی » میراث تاریخی ماست.
این سرزمین ، که اهورایی می خوانیمش ، هر بار که در آستانه ی نجات و سرفرازی قرار گرفته ، در خفت « خیانت خودی » و دام « آدم فروشی » گرفتار شده است.
آدم فروشان این سرزمین به « شغاد » و « افشین » منحصر و محدود نمی شوند !!
پس شگفت نیست که سیامک هم مش قاسم نگون بخت را می فروشد تا از تنبیه بگریزد.
این نوشته ادامه دارد ............
نوشته شده در دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:53 توسط دکتر بهنام اوحدی
به ماجرای آغاز عشق پر سوز و گداز سعید تازه شاش کف کرده و نابرخوردار از جسارت و قاطعیت مندی جنسی و زناشویی کاری نداریم !
به نخستین صحنه ی با شکوه سریال می رویمِ ؛ آن جا که یک ویژگی شخصیتی ما ایرانیان در آن آشکارا خود را نشان می دهد : تحقیر و فرومایه داشتن نا آگاهانه ی دیگران ؛ آن هم با منسوب نمودن آنان به موجودی که تا پیش از دوره ی رضاشاهی ، بیش ترین نقش را در آبادانی و سازندگی سرزمین اهورایی مان بر دوش کشیده است :
« ناپلئون خر است » !
البته در این که حضرت ناپلئون از فرط نارسی سیسم بسیار پر رنگ شان ، به وادی حماقت و نادوراندیشی پای نهادند ، سخنی نیست؛ اما چرا « خر » ؟!؟
اگر همین موجود زحمت کش و بی زبان گرفتار ما ایرانیان نبود که نگون بخت نگون بخت بودیم !
همه ی تمدن و فرهنگ مورد ادعای گزاف مان ب ر باد هوا بود !!
همه ی این میراث فرهنگی مان - که بدان فراوان می نازیم ( البته بدون این که در گردشی موشکافانه و ژرف نگرانه از میراث فرهنگی اروپا ، روسیه ، مصر ، هند و چین و .... به قیاس با آن ها پرداخته باشیم ) مدیون و بر دوش پر کوشش همین تبار خر شریف و قاطر نجیب ایرانی » است که ما یکدیگر را برای فرو داشتن و خرد کردن بدان آراسته می نماییم !!!
کشیدن گاری لکاته های علویه خانم گون و رجاله های حاجی آقا نما را تا پیش از زاده شدن ایران نو در سده ی اخیر ، بسیار بیش از اسب ، بر دوش همین « خر » و « قاطر » ی بوده است که ما هم میهن و ناهم میهن مان - از جمله حضرت ناپلئون - را برای فروداشتن بدان منتسب می نماییم.
این ویژگی فرهنگی و شخصیت تاریخی ما ایرانیان است :
« آن که نیرومند تر از ما بنماید ، ولو مردم آزار ، پرخاشگر ، زورگو و چپاول گر باشد ، را با ریا و چاپلوسی فراوان ستایش نموده و بر چشم می نشانیم اما آن که زمین خورده و فروداشته شده به دیدگانم آید را خوار و خفیف داشته و تحقیر و نکوهش می کنیم. این گونه ما در طول تاریخ همواره خودکامه پرور و خودکامه پرست بوده ایم تا همیشه جایگاه و شوکت آن که بر سرمان زده است پاس داشته شود و حقوق و کرامت آنان که چون خودمان - کم تر یا بیش تر - تو سری خورده اند ، پایمال شود. »
افسوس !
این نوشته ادامه دارد .......
نوشته شده در دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 توسط دکتر بهنام اوحدی
یکی دیگر از فیلم هایی که در نوروز فرصت تماشای آن را به دست آوردم ، همان فیلم « یک چمدان سکس » ساخته ی محمد متوسلانی بر پایه ی فیلم نامه ی مسعود اسدالهی بود که نزدیک به چهل سال پیش - دقیقن در سال ۱۳۵۰ خورشیدی - ساخته و به نمایش سپرده شده است.
داستان فیلم را شاید بتوان بیش تر اثر پذیرفته از فیلم های لاندا بوزانکا در سال های دور دانست !
در فیلم « یک چمدان سکس » فقط بازی شادروان « پروین ملکوتی » برایم جذاب و دلنشین بود که همانند نقش عزیزالسلطنه ی دلاک ( ! ) در « دایی جان ناپلئون » و مادر « رضا موتوری » زیبا و گیرا از کار درآمده بود. بازی های شادروان منصور سپهرنیا ، گرشا رئوفی ، محمد متوسلانی ، و شادروان میری هم چون دیگر فیلم های شان بود و چیز تازه ای نداشت.
نکته ی برجسته ی فیلم « موزیکال » بودن فیلم است که در کمتر فیلم ایرانی این چنین شاهد آن بوده اید. بنابراین ، شاید این فیلم را بتوان « پدر رپ سینمایی ایران » برشمرد !!
فیلم تم ها و مایه های اروتیک نچسب و ناگیرایی دارد اما بر خلاف نامش از صحنه های سکسی و پورنوگرافیک عور و عریان بی بهره است !!!
حتا نماهای رقص و آواز کافه ای و کاباره ای فیلم هم بسیار نازل است و به یک دهم دیگر فیلم های کمدی همچون « جوجه فکلی » نمی رسد. یک بار تماشای فیلم را به دوست داران تاریخ سینمای ایران پیشنهاد می نمایم.
مژده این که گویا فیلم در اینترنت هم قابل دانلود است ؛ تا چه پسند افتد و چه در نظر آید !!!!
نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388ساعت 14:36 توسط دکتر بهنام اوحدی
یکی دیگر از فیلم هایی که در نوروز دیدم ، فیلم « جاده زرین سمرقند » به کارگردانی و بازی گری ناصرملک مطیعی بود. فیلم را به این خاطر فراهم نیاورده و ندیدم. به عشق دیدن یکی دیگر از بازی های شادروان رضا ارحام صدر اصفهانی بود که برای به چنگ آوردن و تماشای فیلم وقت گذاشتم.
اما نه فیلم را پسندیدم و نه بازی لوس و بی مزه ی ارحام صدر در این یکی فیلم را !
جدا از تم میهن دوستانه و ایران گرایانه ی داستان در دوران سیاه حاکمیت خلفای عباسی ، تنها و تنها چیزی که نظر مرا جلب کرد ، سود جستن نیک ناصر ملک مطیعی از فضاهای تاریخی اصفهان در دکوپاژ فیلم بود. گویا خود ناصر ملک مطیعی هم پس از ساختن این فیلم به نیکی و فراست در می یابد که از توانمندی لازم برای فیلمنامه نویسی و کارگردانی برخوردار نیست و بهتر است به همان بازی گری و ایفای نقش خوب و اثرگذار خود در فیلم ها بسنده نماید.
هر چند نمایان است که ناصر خان ملک مطیعی این فیلم را برای گیشه نساخته چرا که اگر برای تسخیر گیشه ها آن را ساخته بود به راحتی می توانست یک نام پر طمطراق تر عشقی یا بزن بهادری برای آن گذاشته و لودگی های شبه اروتیک و اروتیک را در دستور کار ارحام صدر و دیگران قرار دهد.
اگر خواهان تماشای نمایی از خوانندگی ارحام صدر اصفهانی باشید و یا خواستار دیدن کلکسیون آثار او بوده و هستید ، به هر حال چاره ای جز تماشای این یکی فیلم - که گویا بر پایه ی داستانی واقعی هم ساخته شده است - ندارید.
به هر حال یک بار تماشای این فیلم برای دوست داران دو آتیشه ی ارحام صدر و ناصر ملک مطیعی خالی از لطف نیست.
ای کاش جناب مستطاب شهریار فوتبال مان نیز پیش از پذیرفتن سرمربی گری تیم ملی فوتبال ، این فیلم را دیده بود و راز کنار کشیدن از کارهای هنوز نیاموخته را آموخته بود !!!
او نیز باید می آموخت که میان کاپیتانی و سرمربی گری تیم ملی فوتبال فاصله و تفاوت وجود دارد که البته آموخت. هر چند به بهایی گزاف ! نارسی سیزم که پر رنگ باشد ، هزینه های فردی و گروهی و ملی نیز گران می شوند.....
جاده زرین سمر قند ، نمایی از مردانگی و راست مداری از دست رفته ی ایرانیان کهن است.
نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:56 توسط دکتر بهنام اوحدی

از دیگر فیلم هایی که در نوروز دیدم ، یکی هم فیلم « برآمدن هانی بال ( hannibal rising ) » بود که تمی شبه روان شناسانه داشت. هر چند فیلم به تم های ناضروری مانند فرا گرفتن ورزش های رزمی و شمشیرزنی سامورایی - آن هم از یک بانوی بیوه ی جوان ژاپنی در قلب فرانسه ( !! ) - آغشته شده بود ، اما در کل برای گذراندن وقت و سرگرمی بد نبود.
فیلم هیجان انگیز و بسیار خوش ساخت بود. کارگردان همه ی ظرافت های لازم را در پرداختن به دوران آموزشی پزشکی و آناتومی هانی بال به خوبی رعایت نموده بود. به باور من تماشای این فیلم برای آن دسته از سینماگران ایرانی که ساخت داستان های جنایی - روان کاوانه را در دستور کار خود قرار داده اند ، می تواند سودمند باشد.

نوشته شده در شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:58 توسط دکتر بهنام اوحدی

فیلم « نبرد بریتانیا » را چهار هفته پیش از دوبی خریدم. به قیمتی گزاف؛ گزاف برای ما ایرانیان !
هشتاد و پنج درهم را خرج دلبستگی ام به « تاریخ جنگ جهانی دوم » و نیز « خلبانی هواپیمای جنگی ( شکاری ) » نمودم. فیلم را هم چون فیلم « نبرد اوکیناوا » به تنهایی دیدم و از آن بسیار لذت بردم.
شاید فیلم ارزش هنری متوسطی داشته باشد ، اما بی گمان برای هر دلبسته ی تاریخ جنگ جهانی دوم جالب و دوست داشتنی خواهد بود.
تماشای فیلم « نبرد بریتانیا » ، فرجام خوشایند و پیامد گوارای نارسی سیزم مثبت و سودمند ملی را نشان می دهد. چندین ماه انگلستان به تنهایی ( و سپس چند ماه با کمک های گاه و بی گاه آمریکا ) در برابر آلمان نازی ایستاد تا ژاپن با یورش ناجوانمردانه به آمریکا در پرل هاربر ، آمریکا را وارد جنگ جهانی دوم نمود.
خواندن خاطرات وینستون چرچیل طی جنگ جهانی دوم ، از همین روزها و شب ها روایت می کند و برای هر دلبسته ی تاریخ معاصر جذاب و دلنشین است. تماشای فیلم « نبرد بریتانیا » و خواندن کتاب خاطرات چرچیل را به دوست داران تاریخ معاصر پیشنهاد می کنم.
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:55 توسط دکتر بهنام اوحدی

یکی از فیلم هایی را که نوروز گذشته در بانکوک خریده بودم و تا به امروز فرصت تماشای آن را نیافته بودم ، همین فیلم « نبرد اوکیناوا ( Battle of Okinawa ) » بود که به باور من با وجود قدیمی بودن ، ارزشمند تر و گویا تر از فیلم « نامه هایی از آیوجیما ( Letters from Iwojima ) » ی کلینت ایستوود بود.
فیلم را من به زبان ژاپنی و با زیر نویس انگلیسی دیدم. زبان ژاپنی فیلم مرا بیش از پیش به فضای واقعی داستان برد. نمی دانم فیلم به زبان انگلیسی هم موجود هست یا نه ، اما تماشای هر دو فیلم را به دوست داران تاریخ و سینما پیشنهاد می نمایم.
به باور من نمایش این فیلم از شبکه ی یک یا سه صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران نیز می تواند برای بسیاری آموزنده و تماشایی واقع شود.
بارها گفته ام که از کودکی و نوجوانی ام ، شیفته و فریفته ی فیلم ها و سریال های مربوط به جنگ جهانی دوم - این بزرگ ترین رخداد بشری در طول تاریخ آفرینش زمین - بوده ام. از این رو از تماشای فیلم « نبرد اوکیناوا » لذت فراوان بردم.
آدمی آن گاه که به ستمگری وحشیانه و فاجعه های تلخ انسانی که سپاهیان ژاپن طی جنگ جهانی دوم ، در چین و منچوری و آسیای جنوب شرقی آفریدند ، بیندیشد ، دیگر دلش خیلی به حال افسران و سربازان ژاپنی نمی سوزد !
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:41 توسط دکتر بهنام اوحدی

از جمله فیلم هایی که مدت ها می خواستم آن را ببینم ، یکی همین فیلم « پادشاهی ( KINGDOM ) » است که به ماجرای یورش گروه های ضد آمریکایی هوادار القاعده به کمپ آمریکایی های غیر نظامی ساکن عربستان سعودی می پردازد.
فیلم دست کم از بابت به نمایش گذاشتن بخشی از واقعیت موجود در زیر پوست جوامع مدرن امروزی عرب ارزش یک بار دیدن را حتمن دارد. تماشای این فیلم را با همه ی آب و رنگ سیاسی و تبلیغاتی فیلم به دوست داران تاریخ خاورمیانه پیشنهاد می نمایم. به ویژه آنان که خواستار آشنایی با ویژگی های کشورهای عربی منطقه هستند.
مقایسه ی طرز فکر اعراب با ایرانیان امروز بی گمان جالب و آموزنده است.....
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:10 توسط دکتر بهنام اوحدی

در تاریخ سینمای ایران به جز سریال اخیر ، دو بار دیگر فیلمی بر پایه ی این داستان ساخته شده است. جالب آن که تهیه کننده ی هر دو فیلم را « دکتر اسماعیل کوشان » بر عهده داشته است.
فیلم « یوسف و زلیخا » نخستین بار در سال ۱۳۳۵ از سوی استودیو پارس فیلم و به کارگردانی « سیامک یاسمی » و بر پایه ی فیلم نامه ای از خود او ساخته شد. محسن مهدوی ، شهره ، حسین محسنی ، خسروانه و قاسم جبلی در این فیلم بازی کردند. فیلمبرداری این فیلم را « محمود کوشان » انجام داده است.
بار دوم ، داستان کهن « یوسف و زلیخا » را رودکی فیلم ( رضا شیبانی ) و استودیو پارس فیلم ( دکتر اسماعیل کوشان ) در سال ۱۳۴۷ تهیه و عرضه نمودند. « مهدی رئیس فیروز » کارگردانی و فیلمنامه نویسی این اثر را برعهده داشت. در این فیلم ، فروزان ، جونیت آرکین ( فخرالدین ) ، تقی ظهوری ، علی زندی ، یاسمین ، داریوش طلایی ، نریمان و عبدی به ایفای نقش پرداخته اند.
در تعطیلات نوروزی فرصتی دست داد تا نسخه ی ساخت مهدی رئیس فیروز را ببینم. شگفت انگیز این که نسخه ی رئیس فیروز انطباق بیش تری با داستان یوسف در قرآن مجید دارد تا سریال اخیر ! مثلن سریال اخیر « سینوحه » را هم بی دلیل وارد داستان نموده است.
یکی از نکات جالب سریال اخیر ، تبلیغ « چند همسری » برای مردان است:
در سریال صدا و سیما ، یوسف ( نیک مرد سریال ) همسری زیبا و شایسته دارد که او را به سوی زلیخای پیر و فرتوت روانه می کند اما عزیز مصر تنها یک همسر دارد؛ در حالی که در داستان واقعی ، عزیز مصر ( بد مرد فیلم ) - که بعدها به دلیل شرکت در توطئه ی ترور فرعون مجازات و مغضوب می شود - حرمسرایی مفصل داشته است و این یعقوب بینا شده بوده که یوسف را به سوی دلجویی از زلیخا روانه می سازد.
بازی شادروان تقی ظهوری در ساخته ی مهدی رئیس فیروز ، دست مایه ی طنز همیشگی را دارد که تماشای آن خالی از لطف نیست. من که او را نسخه ی ایرانی « لویی دو فونس » می دانم.
دیدن فیلم برای آنان که به تماشای کامل سریال اخیر نپرداخته اند ، سرگرم کننده تر خواهد بود ......
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1388ساعت 18:58 توسط دکتر بهنام اوحدی

یکی دیگر از فیلم هایی که تاکنون آن را ندیده ام و به شدت مشتاق تماشای آن هستم ، فیلم « پسر زاینده رود » ساخته ی حسین مدنی در سال ۱۳۴۹ خورشیدی است که از دیدگاهی می توان آن را هم چون فیلم « یک چمدان سکس » ( ساخته ی محمد متوسلانی در سال ۱۳۵۰ خورشیدی ) از جمله آثار شگفت انگیز تاریخ سینمای ایران دانست.
بگذریم که فیلم «شب نشینی در جهنم » ( ساخته ی موشق سروری و ساموئل خاچیکیان در سال ۱۳۳۶ ) و نمایشنامه ی « وادنگ » ( نوشته ی ناصر کوشان ) که هر دو از درخشان ترین و ماندگار ترین آثار شادروان « استاد رضا ارحام صدر » هستند ، به واسطه ی نمایش « دانته » گونه ی اسطوره های کهن تاریخی زندگی آن جهانی پس از مرگ و بازگشت دوباره به زندگی این جهانی ، اندکی پس از لمس روز حساب و ترازوی الهی ، به واقع بسیار بسیار ارزشمندتر از هر دو فیلم « یک چمدان سکس » و « پسر زاینده رود » است.
باید پذیرفت که رسالت بازآفرینی و نمایش « کمدی الهی » دانته به سبک ایرانی ، بیش از همه بر دوش « ارحام صدر اصفهانی » قرار گرفت تا استادانه و به سبک اصفهانی آن را زنده کند !!!
از خوانندگان ارجمند ، صمیمانه خواهشمندم چنان چه نسخه ای از فیلم « پسر زاینده رود » ، ساخته ی جسورانه ی حسین مدنی در سال ۱۳۴۹ خورشیدی ، با بازی عباس مغفوریان و کنعان کیانی را سراغ دارند ، یک کپی از آن را در اختیار این جانب قرار دهند تا ببینم که چه گونه این فیلم در آن سال - درست در پیشگاه یهودیان پر شمار و هنوز مهاجرت ناکرده ی اسپهان ( اصفهان ) ما - ساخته و به نمایش سپرده شده است !!

به ویژه این که مشتاقم بدانم آیا نماهایی از یورش تمساح های غول پیکر رودخانه به گهواره ی شناور و سرگردان « پسر زاینده رود » و ایمن ماندن آن به خواست پروردگار هم در این فیلم وجود داشته است یا نه. بی گمان اگر چنان نماهایی در این فیلم به تصویر کشیده شده باشد ، باید دکوپاژ این فیلم را هم چون دکوپاژ آوانگارد فیلم « شب نشینی در جهنم » - که یادگاری ماندگار از موشق سروری است - استثنایی و پیش رو برشمرد !!!
![]()
از هر انگشت اصفهانی ها هزاران هنر می ریزد؛ « هنر نزد ما اصفهانیان است و بس » !!!!
نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1387ساعت 4:5 توسط دکتر بهنام اوحدی

مدت ها می شد که می خواستن تا فیلم « جایگاه جنگی ( The War Zone ) » ساخته ی تیم راٍث ( Tim Roth ) را ببینم ، اما فرصت نمی شد.
امروز واپسین روز تعطیلی سال 1387 من ست که در آن از بامدادان تا شامگاهان آزاد بوده ام. پس فرصتی که مدت ها چشم بدان داشتم ، دست داد تا این فیلم را ببینم.
فیلم از همان آغاز با تعلیق آغاز می شود و درست در تعلیق نیز پایان می یابد. موسیقی زیبای متن و نماهای شکوهمند طبیعت زیبای سواحل اقیانوسی انگلستان تا اندازه ای مرهم داستان دردناک و رنج آور فیلم است که به رخداد نه چندان نادر « زنای با محارم از سوی پدر ( Incest ) » می پردازد.
فیلم هر چند بر پایه ی رمانی به همین نام ساخته شده است ، اما به واقعیت های روان شناسانه ی « زنای با محارم » وفادار و برقرار می ماند و گوشه هایی نادیده و ناشناسانده شده از واقعیتی تلخ و ناگوار به نام « زنای با محارم و بدرفتاری جنسی از سوی پدر نسبت به دختر » را آشکارا به نمایش می گذارد.
تماشای فیلم را به آنان که مشتاق آشنا شدن با بنیان های روانی - رفتاری پدر سوء استفاده گر و بد رفتار و نیز دختر قربانی و آزار دیده هستند ، پیشنهاد می نمایم.

بیشتر موارد بدرفتاری جنسی با کودک ، از سوی بزرگسالان خانواده و بستگان او انجام می شود که برای کودک آشنا بوده و مقتدرانه دسترسی گسترده ای به کودک دارند. متاسفانه بیشتر بدرفتاری های جنسی با کودک به دلایل فراوان پنهان باقی می مانند که از آن جمله می توان به نادانی ، شرم ، احساس گناه ، و تحمل قربانی ، خودداری پزشکان از شناسایی و گزارش بدرفتاری های جنسی ، پافشاری دادگاه ها بر قوانین کم شمار و دست و پا گیر ، و هراس مادر و دیگر فرزندان از فروپاشی ساختار خانواده و .... اشاره نمود. بنابراین میزان بروز بدرفتاری جنسی با کودکان بسیار فراتر و گسترده تر از آن چیزی ست که پنداشته می شود. قربانی با تهدید دایمی از سوی این آشنایان و بستگان رو به رو ست که چنان چه این راز خانوادگی را فاش سازد ، شکنجه شده و کشته خواهد شد.
در مورد بدرفتاری جنسی از سوی محارم ، دختران بیش از پسران قربانی می شوند که از حدود هفت تا ده سالگی آغاز می شود. زنای با محارم در طبقات اجتماعی – اقتصادی ، فرهنگی ، تحصیلی و حرفه ای پایین بیشتر رخ می دهد. اختلالات روانی عمده – از جمله اختلالات شخصیتی ضد اجتماعی ( جامعه ستیز ) و کاستی های هوشی – با چنین کرداری رابطه ی نزدیک دارند. در حدود سه چهارم – 75 درصد - موارد رابطه از سوی پدر انجام شده است. البته باید دانست وجود این گونه روابط میان خواهرها و برادرها انکار شده و بدرفتاری دایی ، عمو و دوستان مرد نزدیک خانواده – که در اجتماع ما درصد بالا و چشمگیری دارد – اغلب تا مدت زیادی پنهان باقی می ماند. آشفتگی های خانوادگی که از پدری بدون کفایت و ناپخته ، بی کار یا کم درآمد ، پرخاشگر ، متزلزل و بی ثبات ، با خواسته های آشفته و مسخ شده برای ابراز مردانگی ، دچار اختلال شخصیت جامعه ستیز ، و وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد مخدر ، محرک یا الکل ، و مادری جدا شده ، یا منفعل و ناتوان سرچشمه می گیرد ، بنیان اصلی بدرفتاری جنسی با کودک و زنای با محارم بوده است. به نظر می رسد دست کم در اجتماع ما ، افزایش سن کنونی حضانت موقت مادرانه یا سپردن کامل حضانت فرزندان - به ویژه دختران - به مادر می تواند در پیشگیری و کنترل این معضل ویران گر نقش سودمند و کارآ داشته باشد.

نوشته شده در نوزدهم آذر 1387ساعت 17:38 توسط دکتر بهنام اوحدی
در ایران سریال بی همتای دایی جان ناپلئون در ذهن شمار فراوانی از ایرانیان - حتا بسیاری از دوست داران ( اما نه معتادان و وابستگان ) آن - چنین نشسته است که این سریال هنجارشکن ترین و شرم گریزترین ساخته ی تاریخ سینمای ایران است. به احتمال فراوان اینان آثاری هم چون « کلبه ی آن سوی رودخانه » ، « مو سرخه » و .......... را ندیده اند و نگاهی ولو کوتاه بر فهرست ساخته های تاریخ سینمای ایران نینداخته اند ، که چنین قضاوت نادرست و شتاب زده ای می نمایند.
در فهرست ساخته های تاریخ سینمای ایران ، به نام های شگفت انگیزی بر می خوریم که البته بیشتر آن ها کمی تا قسمتی با اروتیسیزم و سکسوالیتی ارتباط داشته اند.
هر چند در این میان می توان آثاری هم چون « طوقی » ( ساخته ی علی حاتمی در ۱۳۴۹ ) نیز وجود دارد که نماهایی حتا از ارگاسم زنانه را هر چند در جایی جز بستر نشان داده اند اما نامی چندان مرتبط با اروتیسیزم و سکسوالیتی نداشته اند !

به باور من و بسیاری دیگر از دوست داران سینما ، بیش ترین درون مایه ی اروتیک را در تاریخ سی ساله ی سینمای پس از انقلاب ، همانا فیلم « کاغذ بی خط » استاد ناصر تقوایی داشته است. از استادی کم مانند تقوایی در ساخت فیلم همین واقعیت شگفت انگیز بس که چنین درون مایه ی سرشار و گران باری از اروتیسیزم و سکسوالیتی ، بدون حتا یک تماس جزئی میان دو بازیگر مرد و زن فیلم و یا حتا نمایی محو از همبستری آن دو به تصویر کشیده شده است. بی گمان درباره ی کاغذ بی خط بیش از این ها - آن چنان که باید و شاید - باید بنویسم.

در فهرست فیلم های ساخته شده در تاریخ سینمای ایران به نام های شگفت انگیزی بر می خوریم که فرومایگی و ابتذال در بسیاری از آن ها چیرگی دارد. این چیرگی فرومایگی و ابتذال فقط مربوط به فیلم های سینمای پیش از انقلاب نیست ! در فهرست نام های فیلم های سینمای پس از انقلاب هم فراوان به چشم و ذهن می نشیند؛ البته نه با درون مایه ی اروتیک و سکشوال !
کافی ست به فهرست فیلم های ساخته شده در سه چهار سال اخیر نگاه کنید تا با موجی از نام های بازاری و عوام زده و لمپن گونه ی مبتذل و فرومایه روبه رو شوید که دست فیلم های پیش از انقلاب را از پشت بسته اند !!

در میان همه ی فیلم ها و سریال های تاریخ سینما و تلویزیون ایران - هم پیش و هم پس از انقلاب اسلامی - بی گمان شگفت انگیزترین نام از آن فیلم « یک چمدان سکس » ساخته ی محمد متوسلانی در سال ۱۳۵۰ است !!!
تاکنون که حسرت تماشای این فیلم بر من باقی مانده است. از همه ی خوانندگان ارجمند خواهشمندم چنان چه نسخه ای ولو بدکیفیت و به هر سیستم تصویری در اختیار دارند ، نسخه ای رایت شده از آن را برای این جانب به ارمغان بیاورند و مژدگانی ای درخور از آن خویش نمایند !!!!
شاید دانلود از اینترنت این فیلم فراهم باشد. پس تا دیر نشده از جست و جوگر گوگل سود جویید !!!!!
نوشته شده در هجدهم آذر 1387ساعت 0:46 توسط دکتر بهنام اوحدی

خبر برایم خوش نبود.
« حتا یک نسخه از سریال تلویزیونی « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » اثر ارزشمند و پرورش مدارانه ی شادروان نادر ابراهیمی و هم چنین کارتون « خپل و باغ گل ها » با نوای گرم و مخملین هوشنگ لطیف پور در آرشیو صدا و سیما پیدا نشد !
تنها چند سری از کارتون « خپل و باغ گل ها » اما نه با دوبله ی استادانه ی هوشنگ لطیف پور در بایگانی صدا و سیما وجود دارد. »

این که چند گونه آرشیو در صدا و سیما موجود هست را نمی دانم ، اما اگر واقعن نسخه های این دو اثر ارزشمند و فراموش ناشدنی از دست رفته باشند ، باید نیست و نابود شدن شان را دست کم به نسل میان سال ایرانیان درون و برون میهن تسلیت گفت. دهه هاست که در این سرزمین ، افسوس بر افسوس تل انبار شده و می شود.....

نوشته شده در پنجم آذر 1387ساعت 7:52 توسط دکتر بهنام اوحدی

نمی دانم این دلبستگی ، عشق ، شوریدگی و شیفتگی من به تاریخ جنگ جهانی دوم از کدام هنگام در من پدید آمده است.
انگار پایانی هم ندارد !
هر بار که تبلیغی از فیلمی مربوط به جنگ جهانی دوم را می بینم ، لرزه ی خوشایندی برآمده از شور و شوق سراسر پیکرم را فرا می گیرد. من و نسل من با جنگ بزرگ شده است. ما در انتظار لحظه ی حضور در جبهه های دفاع از میهن و هم میهن می سوختیم. جنگ افزار و جنگنده یار دیرین ما بوده است.
من به فیلم های جنگی بیانگر واقعیت های تاریخی جنگ جهانی دوم از ژرفای وجودم دلبستگی دارم. در همین حال - و بر خلاف باور بسیاری - از فیلم های سراسر سکس و پورنوگرافیک نه تنها خوشم نمی آید که چندشم می شود.در شگفتم که چه سان برخی مشتاقانه ، حتا هر شب ، به تماشای نماهای تکراری آمیزش جنسی - آن هم از گونه های سادومازوخیستیک و انحرافی - می پردازند !
به گمانم نوشتار ارزنده ی سرکار خانم دکتر مفیدی در شماره ی امرداد و شهریور ( ۶۷-۶۸ ) ماه نامه ی فردوسی با عنوان « هرزآمیزی جنسی » بتواند برای شمار فراوانی از هم میهنان ارجمند راه گشا باشد.
چند هفته ای ست که در آتش اشتیاق تماشای فیلم « معجزه در سنت آنا ( Miracle at st. Anna ) » ساخته ی اسپایک لی می سوزم و بردبارانه انتظار می کشم.
از ارزش مندی و نکته سنجی این فیلم فراوان شنیده ام؛ باید شکیبا بود تا DVD های آن به کوله پشتی های پیاده رو نشین های تهران برسد !!
نوشته شده در بیستم مهر 1387ساعت 2:31 توسط دکتر بهنام اوحدی

عاشق فیلم و سینمایم؛ از همان کودکی بودم و از دوران نوجوانی که دستگاه های ویدئوی تی سون ( T 7 ) مان در اسارت پتو و نیازمند جاسازی در کنج خانه یا اتومبیل پر عهد و عیال بودند.
سال سوم ، چهارم پزشکی گهگاه به سرم می افتاد که پزشکی را رها کنم و به سینما روی آورم.
مدت هاست نتوانسته ام آن چنان که باید و شاید فیلم ببینم؛ هر دو - سه هفته ای دستی در آرشیو فیلم برده ام. در این چند وقت اخیر ، بی گمان در این کاستی ، خواننده ی بسیار دلبندمان - پرواز همای ( همای گیلانی ) - هم گناه کار بوده و هست که مرا مست فریاد دلاورانه و ترانه های بی پروا گونه و خیام وار خود نموده و هوش از جان من ستانده و روانم به نوای اثر گران قدر خود - « ملاقات با دوزخیان » - سرمست و شیدا نموده است.
واپسین اثر سینمایی که به تازگی دیده ام ، « دختر رویاهایت ( The Girl of your Dreams ) » بوده است که پیش از سفرمان به مالدیو به تماشا نشستم و از تم کمیک و در همین حال تراژیک آن فراوان لذت بردم.
اثری که با نگاهی طنز آمیز و هجو گونه به همکاری فرهنگی ، هنری ، ایدئولوژیک نظام فاشیستی اسپانیا به رهبری فرانکو با حکومت رایش سوم و دستگاه تبلیغاتی دکتر گوبلز پرداخته و در همین حال پرده از انحرافات جنسی و شهوانی حکومت گران آلمان نازی - مانند بسیاری از خودشیفتگان جامعه ستیز دیگر - بر می دارد.
در سایه ی این فیلم هجو گرایانه و مزاح آمیز ، که بر پایه ی رخدادی واقعی از جنگ جهانی دوم ساخته شده است ، ضمن مرور تاریخ شکنجه ، سرکوب ، کشتار و نسل کشی ایدئولوژیک در جهان ، به خوبی می توان با عرف مردمان اسپانیا ( اندلس از دست رفته ) و فرهنگ جنسی - زناشویی اروپا در هنگامه ی جنگ جهانی دوم نیز آشنا شد.
تماشای این فیلم را به دوست داران سینمای طنز آمیز و دلبستگان تاریخ ، به ویژه جنگ جهانی دوم ، پیشنهاد می نمایم.
نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1387ساعت 20:25 توسط دکتر بهنام اوحدی

روزنامه ی اعتماد امشب برایم ناراحتی و افسوس به ارمغان آورد.
از شنیدن خبر مرگ « اسماعیل داورفر » ، بازیگر نقش « دوستعلی خان » یکه خوردم.
در سال های پس از ۱۳۷۶ و پیش از ۱۳۸۰ که دوست عزیزم مسعود خان صفوی ریاست حوزه ی هنری اصفهان را بر عهده داشت ، به او پیشنهاد برگزاری جشنی برای ستایش از « اسماعیل داورفر ، پروین سلیمانی ، و محمد ورشوچی » را دادم. پیشنهادی که هرگز به سبب فضای تنگ و متعصب اصفهان انجام نشد.
اصفهان به باور من « پای تخت طنز » است. پس می شد در پاسداشت این سه « بزرگ نقش کوچک » جشنی به پا داشت ؛ دست کم به پاس لبخندی ماندگار که این سه در سریال جاودان دایی جان ناپلئون برای مان هدیه آورده اند. افسوس !
بازی زیبا و بی مانند اسماعیل داورفر در نقش دوستعلی خان ، در سایه ی بازی درخشان پرویز فنی زاده گم شده است. هرچند هم ذات پنداری مردانه و دل دادگی زنانه ی اجتماع ایرانیان به شازده اسدالله میرزا هم در کمتر دیده شدن این ایفای نقش بی مانند و ماندگار بی تردید رلی داشته و دارد.
دایی جان ناپلئون اثری جاودان است که ارزش فیلم درمانی ویژه ای نیز برای مردان بی اعتماد به نفس در برابر زنان دارد. به واقع کدام کتاب و دارویی چون سخنان گهربار شازده سان فران سیسکو میرزا می تواند مردان بیش از اندازه پرهیز گرا و زن گریز را درمان نماید؟!؟
دایی جان ناپلئون آرام بخش و مسکنی جاودان و همواره ماندگار است که می توان در هر هنگام از افسردگی ، ناکامی و سرخوردگی ، ساده و آسان به آغوش گرم و دلچسب آن پناه برد و آرام گرفت.
دایی جان ناپلئون اثری جاودان است که مرگ هر بازیگرش ما را اندوه گین می کند.
اندوهی که چندان دوام نمی آورد؛ چرا که برای هیچ یک از بازی گران جاودان این سریال هرگز مرگی نخواهد بود. بازی گران دایی جان ناپلئون همگی ماندگار و زنده اند.
ما با پرویز فنی زاده ، غلامحسین نقشینه ، پروین ملکوتی ، ............... و اسماعیل داورفر زندگی می کنیم.
دایی جان ناپلئون واپسین ریسمان ما به زندگی دشوارمان است؛
زندگی ای که در خور ما مردمان این سرزمین توانگر نیست.
نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:25 توسط دکتر بهنام اوحدی

روح نا آرام بهرام پشتیبان
دکتر بهنام اوحدی
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه
نیست
در حق ما هر چه گوید , جای هیچ
اکراه نیست
بر در می خانه رفتن کار یکرنگان
بود
خود فروشان را به کوی می فروشان
راه نیست
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم
است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
( حافظ )
درباره ی بهرام بیضایی فراوان
نوشته اند. چه بنویسم که دیگران ننوشته باشند ؟؟
نمی خواهم نوشته ای روان شناختی
و با مخاطبی ویژه باشد که از این دست نوشته را هنگامه ای دیگر خواهم نوشت . در
بزرگداشت هفتادمین زادروز بزرگی این چنین , می خواهم ساده بنویسم , به سان آموزگار
دوست داشتنی و از دست رفته ی فیلم « رگبار ».
بهرام بیضایی را فراوان پاس
داشته اند و من دوست دارم که بیشتر او را به سبب « پاسخ گو و پشتیبان دردهای زمانه ی سرزمین خویش » بودن بستایم.هم
چون فردوسی و خیام و حافظ و آخوندزاده و صادق هدایت.
به باور من , مرگ یزدگرد بهترین
ساخته ی سینمایی بهرام بیضایی است. هر چند دارای ساختار و درون مایه ای تئاتری ست
و رگبار , باشو غریبه کوچک , شاید وقتی دیگر و سگ کشی هر یک درخششی فراموش نا شدنی
داشته و دارند. بی گمان دلیل این چیرگی « مرگ یزدگرد » توانمندی بالا و بی مانند
بهرام بیضایی در کار نمایش و نمایشنامه نویسی است.
بازی ها در این اثر درخشان و
ماندگار دست کم در سینمای ایران کم مانند است. تماشای همین یک اثر از بهرام بیضایی
افسوسی از ته دل را بر می آورد بر تاوانی که بهرام پشتیبان بر خودپرسشگری از هویت
و فردیت می پردازد و نیز فراموشی و غبار گرفتگی که دامان یاسمن آرامی بازیر
ماندگار این اثر را گرفت.
مرگ یزدگرد در زمانه ی خویش اثری
نه مدرن , کع پست مدرن است. با ساختاری اسطوره شکن و روایت ستیز که روایت رسمی و
دولتی تاریخ را به چالش می کشد و به بیان ابهامات و احتمالات تاریخی ممکن می
پردازد و زوایا و پیچیدگی های گوناگون چرایی و چگونگی واژگونی نظام پادشاهی ساسانی
را به دست تازیان پشمینه پوش شپش در آستین مرور می نماید.
آن چه در این اثر چشمگیر و
هویداست , دیالوگ های فخیم و گران مایه ی آن است که در چهارچوبی ادبی – تاریخی نوشته
شده و بر زبان بازیگران هنرمند آن رانده می شود.
شاید اگر کارگردانی دیگر جز
بهرام خودشکوفا , نظام دار و و وسواسی این اثر را آفریده بود , احتمال فراوانی
داشت که تبدیل به اثری تاریخ مصرف دار , نا ماندگار و شعار زده و ابزاری برای کینه
توزی و عقده گشایی نسبت به نظام پادشاهی واژگون شده ی آریامهری شود.
در سینما و سیمای این سرزمین
فرصت طلبان به ظاهر ژرف اندیش و روشنفکر فراوانند که ساخته ای را به فراخور زمانه
, دستمایه و دروازه ی شهرت , ثروت و قدرت نموده اند.
اما بهرام بیضایی – این پشتیبان
فرهنگ و هویت گمشده و از دست رفته – در میانه ی میدانگاه رزم و ستیز ناسیونالیزم
تندروانه و ناسیونالیزم ستیزی شتاب زده با ژرف اندیشی و شکیبایی ایستاده و ذهن
ایرانیان دگرگون خواه را به چالش می گیرد و برخلاف هم نسلان روشنفکر ( و شبه روشنفکر ) خود به مرداب قضاوت های راسخ و
حکم بر زبان راندن های استوار فرو نمی افتد. و این از تفاوت ساختار اندیشه و روان
بیضایی با دیگرروشنفکران و شبه روشنفکران خودشیفته مان است. فرسنگ ها فاصله میان
او و دیگران بی سبب نیست.
هنر بیضایی تنها پنهان نمودن
نماد و نشان و اسطوره و افسانه نیست.
بیماری همه گیر « کاوش برای کشف
نماد و شناخت اسطوره در آثار بیضایی » به پیش از آفرینش مرگ یزدگرد باز می گردد.
بیماری ای که به نادیده انگاشتن جلوه های درخشان و فراموش نا شدنی طنز اشک آۀود و
مزاح سیاه این روح نا آرام و نهاد شورشی در نمایشنامه ی « مجلس شبیه در ذکر مصائب
استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » می انجامد.
ما ایرانیان , هم میهنان خود را
در چهارچوب سرشت و سلیقه ی خود می خواهیم. این چنین است که خود آن چنان زندگی می
کنیم که دیگران می خواهند و می پسندند و نه آن گونه که خود دوست داریم.
اما نارسی سیزم ( خودشیفتگی )
خودشکوفا و رشد یافته ی بهرام بیضایی فراتر از اندیشه های نه تنها توده ی اجتماع ,
که قشر به ظاهر فرهیخته اما پوسته وار شبه روشنفکر ماست.
بهرام نا آرام , دانای بی کردار
نیست.ساختارهای ذهنی اسکیزوئید یک پژوهشگر به او این امکان و توان را بخشیده است
که دهه ها پیش تر و فرسنگ ها فراتر از اجتماع خشمگین ساده انگار بیندیشد و حافظه ی
تاریخی اش را پاس دارد.
این گونه است که بهرام نا آرام
پیش از همه با تامل و تدبیر لازم به سراغ پرونده ای وامانده می رود و به بیان
ناگفته ها می پردازد: « روایت نا گفته ی زنان ایران زمین » . بی آن که به وادی
ابتذال پذیر « فمینیزم افراطی و شتاب زده » بیفتد.
روایت بهرام پشتیبان از زن
ایرانی مورد نظرش , بیانی دیگر از همان زن اثیری صادق هدایت است. تا کی این آرزو
بر من فراهم آید تا به دیدار نسخه ی بهرام از لکاته و علویه ی صادق هدایت بروم ,
که یادگاری ماندگار برای عیرتی تاریخی ست.
و آیا تعارضات اودیپی و پیش
اودیپی – هراس ها و لرزه ها و دلشوره های اختگی – ما ایرانیان نیست که دیواری ستبر
در پیش روی چشمان و سدی سترگ در برابر گوش های مان بر پا می دارد تا دروازه های
ذهن مان بر علویه خانم و سنت الاقطاب باز گشوده نشود ؟!؟
ما همواره سنتی همیشگی را از
پدران و مادران به میراث برده ایم که جنسیت را در ذهن مان سانسور نماییم اما در
کردار بر آن پافشاری و اصرار ورزیم و وابسته و معتادش شویم و بدان وسواس یابیم.
نگاه بهرام پشتیبان به زن , نه
فقط در سایه ی اساطیر – آناهیتا یا ناهید – که نیز در پرتو تماشای مشکلات روزمره ی
تارا و رعنا و گلرخ و مانند آن ها شکل گرفته است.
بیضایی در نگاهش به زن شعار نمی
دهد و صد البته هم زن را ابزار گیشه نمی کند. این نام اوست که به گیشه اعتبار می
بخشد.بهرام نا آرام چون دیگر نا آرام های همرده اش برده و دربند شهوت و شهرت نبوده
و نیست.
روایت بیضایی , حدیث زن سده بیستمی ست که سال ها پیش تر از جنبش امروز زنان
پیشروی میهن مان بر زبان تارا فریاد می شود :
« من برای هر لقمه ای که می خورم
, کار می کنم. حتا برای نفسی که می کشم. زندگی من چه تعارفی دارد؟ چرا نباید بلند
بخندم ؟ »
بهرام پشتیبان , بسیار پیش از
جامعه شناسان دهه ی هفتاد , رنسانس آفرینی و دگرگون سازی نیمه ی آنیمایی اجتماع
عقب مانده , سنت زده و اسطوره ستای را درک کرده و پذیرفته است. پس این رسالت را هم
چون صلیب بی فرجامی ظاهری آثارش بر دوش می گیرد که به این چیرگی نیمه ی آنیمایی در
دگرگون ساختن اجتماع , چهارچوب و راستای درست و منطقی – هم خوان با فرهنگ و هویت
ملی از دست رفته – ببخشد.
تارا بسیار پیش از فمینیست های
نوین , درفش ستیز با سنت های جا افتاده ی جاهلی و نقش های جنسیتی کاملا پذیرفته
شده ی زن ایرانی را بر می افرازد و عنان اختیار زن را عیان و آشکار به خود او می
سپارد تا سرنوشت خویش را در چالش جبر ( بیولوژیک و اجتماعی ) و اختیاربرگزیند.
تارا دیگر آن زن فیلم « رگبار »
نیست که در اسارت جبرو خرافات می ماند و تن به تقدیر می سپارد و عاشق را فدای سنت
های خانوادگی و تعصب بی جای برادر می کند. رگبار درنامه ای ست بر حدیث تلخ و مکرر
انفعال و واپس زدگی زن ایرانی. زنی که او را به اختیار می خوانند و او چون از
آزادی می هراسد , از آن می گریزد و در بند جبر می ماند. رگبار تعزیه ای ست بر
خواسته های غریزی آنیمایی زن ایرانی که گرفتار مرگ در چنگال نادانی و غیرت –
بخوانیم : حسادت – آنیموسی نیمه ی چیره ی مردانه است. و چه زیبا هشیارانه و فراموش
نا شدنی در روزگار چیرگی تب بهروز وثوقی و فردین , خودشیفتگی خودشکوفای روح نا
آرام بهرام پشتیبان به سراغ پرویز فنی زاده می آورد تا با معصومیت فریاد بر آورد
که سرشت خودمدار و نهاد پرهیز گرا را در این سرزمین نباید سودا و آرزویی در ذهن
باشد که کامیابی و پیروزی و سربلندی ای برایش نخواهد بود, مگر پس از مرگ , اندکی !
نه تارا آن زن فروخورده و واپس
رفته ی رگبار نیست. او به جای بغض و اشک , فریاد در گلو و شمشیر در گاری دارد.
در آثار این روح نا آرام , جز «
عمو سیبیلو » و « سفر » , زن خود را پستو نشین کنج اندرونی نمی داند. بهرام
پشتیبان سال ها پیش از واژگونی نظام پادشاهی تجدد خواه به جنبش زنان اندیشیده
است.آن چنان که زن در « مرگ یزدگرد » , رو به مردان و نه در پناه ایشان , بی کمند
به کمر و بیدون شمشیر در مشت , فریاد بر می آورد که « من چه بگویم ای مردان !
شوهرم مردی پریشان است. آسیابانی که جز شوربختی برای خود چیزی در آسیابش آرد نکرد.
مردی پریشان از مردی , که در سرمای سرد و گرمای گرم جز آه و عرق بهره ای نداشت. »
تدبیر زن به کار می افتد تا مردی
را از مهلکه برهاند. هم چون ساتراپی که آرامگاه کورش از تازیان رهانید . هم چون آن
مادربزرگ خردمند مهربان یاس در پستان که این روزها روایتش را به تماشا نشستیم. هم
چون آن زن سالخورده ی نیک اندیش و نگاهبان خاندان در فیلم « مسافران » که پیش تر
دیده ایم.
این تدبیر در پاسداری از نظام و
مرد خانواده را در « سگ کشی » و نیز « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و
همسرش مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر می بینیم. زنی که خودش را در پای شوهری
شیاد و شهوت پرست فدا می کند و تنها پس از گذر از هفت خوانی بد فرجام تر از هفت
خوان رستم به دانایی و پختگی می رسد. آری در این سرزمین خورشید باید زجر زمانه
کشید تا واقعیت های تلخ جایگزین سودا ها و آرزوهای خام جوانی شوند و عنصر نوشتن و
هنر آبدیده از کوره ی زندگی در این اجتماع ده خون صد روی هزار رنگ بدر آید.
و چه زیبا روایت شد این کوشش
همیشگی زنان در کار تدبیر بی چاره ی مردان در نمایش فراموش نا شدنی « مجلس شبیه در
ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » , آن هنگام که رخشید
فرزین هراسان و نگران بر سر قرار ها می رفت تا شاید مرد را از چنگال کابوس های
شبانه و روزانه اش برهاند که نشد !
در هنگامه ای که هر پرواز می
تواند آغاز سقوطی باشد & با آن صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما
که در پایان « سقوط » را حتمی می دانست.
در روزگارانی که استاد نامدار
روان کاوی – آن روان درمانگر بینش مدار – به جای آن که هراس ناخود آگاه , کابوس ها
و بی چارگی ها را مرهم نهد , توانمندی و آموزه های خود را در ربودن رخشید از کف
نوید به کار می گیرد تا با کام دل گرفتن از او , گوهری دیگر به گرد آورده ی زنان
ربوده از شوهر خویش بیفزاید.
چه اثر گذار و پر معنا بود این
تجربه های شخصی برخی زنان تدبیر مدار و چاره اندیش از مطب استاد نامدار روان کاوی
سرزمین مان که با همان صدای زنگ دار و ناقوس گونه ی مهمان دار هواپیما , این بار
از گلو و کالبد منشی جناب روانکاو ما را به پستی ها و پلیدی های عیان و پنهان این
سرزمین پر آفت و گزند هشیار می ساخت.
« بر کدامین شاخه بیاویزم قبای
ژنده ی خویش را » ؟!؟
ساختار پست مدرن اسطوره شکن و
روایت ستیز « مرگ یزدگرد » در « مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش
مهندس رخشید فرزین » به گونه ای دیگر تکرار می شود و روایت رسمی و دولتی تاریخ را
بار دیگر به چالش می کشد. این بار بدون ابهامات و احتمالات , رک , صریح و پوست
کنده و نه در پوشش استعاره و یا دستمایه قرار دادن نماد و نشان و افسانه و اسطوره
که هنر و زبدگی بهرام نا آرام است.
و جای شگفتی ندارد که قشر شبه
روشنفکر اسیر سمبل , استعاره و اسطوره به ستیز و چالش با این اثر ماندگار و استوار
پرداخته اند که دستمایه و ابزاری برای رونق بازار بحث های به ظاهر ذهنی روشنفکری و
به واقع لاس زنی و جنگ و گریز های اروتیک شهوت مدار برخی کافه نشین های آن چنانی
پدید نیاورده است. هم چون « مرگ یزدگرد » که در گرداب هایل و پر هیاهوی سال های
آغازین نظام نوین به اثری پوسته ای , شعار زده و فرومایه تبدیل نشد و در وادی نا
فرجام عقده گشایی و کینه توزی نتاخت.
« مجلس
شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین » ابزارانتقام نشد.
بهرام نا آرام با ژرف اندیشی و
شکیبایی بر خشمی گران و بغضی فرو خورده , با همان دید و نگاه پژوهشگرانه ی فرهنگی –
اجتماعی , به نقد و ارزیابی کابوس های زندگی روزمره ی جمعی از شهروندان پرداخت.
طنز اشک آلود را به مزاحی سیاه و نه هجو کشاند. او بیش از « چگونگی » , به « چیستس
» رخدادهایی تلخ از تاریخ معاصر پرداخت و چون بیشتر سینماگران و هنرمندان و
روشنفکران به شعار دادن بسنده ننمود.
او شخصیت از دست رفتگان را نیز
با گزافه گویی نپرداخت. بهرام نشان دادکه زایش و نیستی همزادان هم و در پی
یکدیگرند. همان گونه که سپیده از دل شب سر برون می آورد و دوباره سپیدی به سیاهی
می انجامد.
پیش از زاده شدن من و نسل من ,
آن گوهر رانده شده از میهن – غلامحسین ساعدی – از همین واپس زده شده ها و انکار
گشته ها برای مان به ارمغان آورده بود. هر چند احساس مدارانه تر از بهرام استوار و
نظام دار.
آن چه بهرام بیضایی بیش از زن بر
آن در فیلم ها و نمایشنامه هایش در همه ی این سال ها روایت نموده و کمتر دیده شده
است , « هویت تاریخی گمشده » و « فردیت » ما ایرانیان است. از این رو او به فردوسی
, خیام , حافظ , آخوند زاده و صادق هدایت می ماند.
او در جست و جوی همین هویت گمشده
و از دست رفته ی تاریخی مان است که « چریکه تارا » و « مرگ یزدگرد » را بر می
افرازد و « طومار شیخ شرزین » و « دیباچه نوین شاهنامه » و .... را می آفریند.
آن چنا که صادق هدایت افزون بر «
زنی که مردش را گم کرد » , « مازیار » , « پروین دختر ساسان » , « اصفهان نصف جهان
» , « علویه خانم » , « داش آکل » , « سه قطره خون » , « بوف کور » , « حاجی آقا »
, « س گ ل ل » , « تاریکخانه » و « سگ ولگرد » و .... را می آفریند.
او هم چون صادق هدایت با نهادی
وسواسی و نظام مند , روشنفکری راستین و راسخ است که به « کار واقعی روشنفکری » و «
توسعه ی فرهنگی » بیش از کامیابی در جشنواره های فرنگی می پردازد. آفرینندگی و
سازندگی بهرام بیضایی در جست و جوی ریشه های عقب ماندگی ما ایرانیان صرف شد و از
این رو کارنامه ی سینمایی او چون برگمان پر شمار نشد , تا ه جای نود فیلم تنها نه
فیلم ساخته باشد.
او گناه « خود پرسشگری » را برخود هموار ساخت و از پرداخت تاوان بابت
کاوش در چیستی و چرایی و چگونگی راز سرگردانی ما ایرانیان نهراسید. باشد که
روشنفکران و شبه روشنفکران میهن مان این گونه باشند !
من در اشتیاق خواند فیلم نامه ای
که این روح نا آرام بر پایه ی زندگی و اندیشه ی صادق هدایت نوشته , شکیبا و بردبار
خواهم ماند که نمایشنامه ها و فیلم نامه های بهرام پشتیبان را دگر روز دیگران
خواهند ساخت. هر چند او و ما دیگرنباشیم.
اما آیا آن زمان , این فیلم ها بهنگام و پاسخ گوی دردهای زمانه ی خویش خواهند بود ؟؟

نوشته شده در بیستم اسفند 1386ساعت 0:23 توسط دکتر بهنام اوحدی

دیشب درست در هفتاد و پنجمین سالروز به فراز رسیدن آدولف هیتلر در آلمان نازی ، فیلم ماندگار و مستند « لنی ریفنشتال ( leni riefenstahl ) » ، به نام « پیروزی اراده ( Triumph of the will ) » را دیدم. فیلم به ناگاه و درست یک هفته مانده به چنین سالروزی و آن هم به زبان روسی در تهران پراکنده می شود. چرا و چه گونه ؟
فیلم مستندی تاریخی و ارزشمند از کنگره ی سالیانه ی حزب نازی پیروز و به بالای قدرت رسیده است که با هایل هیتلر سودای بازگشت به شکوه اسطوره ای افسانه های حماسی ژرمن را به مردم آلمان ارزانی می دارد.
و از آن جا که بسیاری از ما ایرانیان از حافظه ی تاریخی بی بهره ایم ، نیاز به دوباره خاطرنشان ساختن می بینم که بگویم چهره ی واپسین این ارزانی داشتن را می توان به خوبی در فیلم هایی هم چون « شیران جوان ( Young Lions ) » با بازی درخشان مارلون براندو و « سقوط ( Downfall ) » با بازی هایی ماندگار از سوی بیشتر بازیگران آن به تماشا نشست.
فیلم تصاویری پر هیبت و در همین حال ، هراسناک و دلهره آور دارد.
اروپا ، انگلستان و آمریکا این جست و خیز و فراز یافتن های آلمان نازی را در طی سال های ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ ساده و آسان گرفتند و گمان پنداشتند که ان شاءالله گربه است و آلمان را حدیث و حکایت تاوان جنگ جهانی نخست مایه ی عبرت است و نفهمیدند که آلمان به دنبال جبران تحقیر رخ داده در قرارداد تسلیم آن جنگ می باشد.
این نوشته ادامه دارد .........
نوشته شده در یازدهم بهمن 1386ساعت 0:51 توسط دکتر بهنام اوحدی

پس از سال ها دوباره فیلم کلاسیک ( و در نوع خود بی مانند ) تاریخ سینمای ایران را دیدم.
در تاریخ سینمای ایران این فیلم قدیمی ، به احتمال فراوان یگانه فیلمی ست که چگونگی قیامت و پل صراط و بهشت و جهنم را به تصویر می کشد. هر چند این نمایش درون مایه ای کمدی و مزاح مدار و طنز گونه دارد ، اما یکی از رو و مستقیم ترین آموزش های انسانی و اخلاقی را درباره ی بیماری های اجتماع عقب مانده ی ما ارائه می دهد.
دهه ها پیش از بنیان گذاری صندوق های قرض الحسنه و نیز یورش برخی علما و مسئولان نظام اسلامی به گسترش و فراگیری پدیده ی نا فرخنده ی ربح و ربا و سود و نزول در ام القرای مذهب شیعه ، فیلم ماندگار و هنوز بی مانند « شب نشینی در جهنم » نسبت به این اختراع بشر تاخت و پول پرستی و ثروت اندوزی و مادی گرایی را به چالش و پرسش کشید.
فیلم کلاسیک و اکنون عتیقه شده ی « شب نشینی در جهنم » از نخستین فیلم های دوست داشتنی ترین اصفهانی جهان - استاد رضا ارحام صدر اصفهانی - ست که پس از سال ها دست به دست گشتن نسخه های ویدئویی بتا ماکس و VHS آن ، اکنون VCD و DVD ان ، نه تنها در اصفهان ، که در تهران و تهرانجلس ( لوس آنجلس ) و سراسر آمریکا و اروپا و ............... بین دوست داران سینمای کمدی ایران داد و ستد می شود.
در تاریخ سینمای ایران ، شمار فیلم هایی که می توان آن ها را چندین بار هم چون فیلم « آوای موسیقی ( اشک ها و لبخندها ) دید ، فراوان نیست. « دایی جان ناپلئون » ، « سوته دلان » ، « گنج قارون » ، « جوجه فکلی » ، « آثار دو نصرت سینمای ایران ( نصرت کریمی و نصرت وحدت ) » ، ...................... و به تازگی فیلم نکته سنج و ماندگار « مکس ( MAX ) » از جمله ی این نوادر دوران ما و پیش از ما هستند.
« شب نشینی در جهنم » اثری هنری و اندیشه مداراه و شبه فلسفی باب طبع شبه روشنفکران میان سال ، جوان و نوجوان این سرزمین سرشار از کلاستر B شخصیتی - نارسی سیتیک ، هیستریونیک ، بوردرلاین و آنتی سوشیال - نیست ، اما در نوع خود بی گمان ساخته ای بی مانند و بسیار بسیار آوانگارد و پیشروست. این اثر کلاسیک سینمای ایران را از دست ندهید که تنها یک همانند دارد:
نمایش ( تئاتر ) « وادنگ » اثر ماندگار و آوانگارد استاد رضا ارحام صدر از مکتب تئاتر سپاهان ( اصفهان )
نوشته شده در هشتم بهمن 1386ساعت 11:41 توسط دکتر بهنام اوحدی

بالاخره فیلم ماندگار خاطرات یک گیشا ( Memoirs of a GEISHA ) را نیز دیدم.
چون دیگر DVD هایم که این روزها به تماشای آن ها می نشینم ، مدت ها از خرید آن می گذشت.
فیلم روایت تراژیک و دردناک دخترکان ژاپنی ست که از سوی پدران و مادران شان فروخته می شدند نا اندکی از فقر و نداری آن را جبران کنند. از زمان فیلم های کلاسیک ژاپنی - چون اثر ماندگار « هفت سامورایی » ، « ریش قرمز » و ............... - بارها خانه ی گیشا و روسپی خانه های ژاپنی را شنیده بودم و بخشی از آن را در سریال مثله و استریلیزه شده ی « فقر و فحشا ( سال های دور از خانه : اوشین ) درک نموده بودم ، اما این روایت تاریخی اجتماع خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی / آشفته ( بوردرلاین ) سرزمین آفتاب تابان را از نزدیک به تماشا نشسته بودم.
رقابت زنانه در این فیلم به زیبایی هر چه تمام تر از سوی بازیگران درخشان چینی نژاد فیلم به تصویر کشیده شده است و این گونه رقابت های زنانه مختص و منحصر به روسپیان و گیشاهای ژاپنی نیست.الگویی ست که بارها و بارها در سراسر گیتی انجام شده و می شود.
در طی روایت فیلم ، داستان به جنگ خودخواسته ی ژاپن و همراهی این امپراتوری با دیکتاتوری هیتلری می رسد و به خودفروشی زنان و گیشاهای اکنون به فرومایگی و ابتذال کشیده شده ی ژاپنی در آغوش و آلت سربازان ، درجه داران و افسران جزء و ارشد ارتش پیروز شده ی آمریکایی ختم می شود.
آیا امپراتور نادان و خودشیفته ی ژاپن و سیاست مداران بلندپرواز و ژنرال های کودن و نا دوراندیش ژاپن ، آن هنگام که با ناوهای غول پیکرشان به سوی شرق ایالات متحده ی آمریکا می شتافتند و رؤیایی جز بمباران ناجوانمردانه ی ناوگان نیروی دریایی آمریکا در پرل هاربر ( Pearl Harbor ) در ذهن بیمار خویش نداشتند ، به این فرجام می اندیشند که روزی زنان و دخترکان شان برای به دست آوردن اندکی پول و غذا و پوشش ، چاره و پناهگاهی جز آغوش و آلت سربازان و درجه داران آمریکایی نخواهند یافت ؟!؟گمان نمی کنم.ذهن بیمار نارسی سیستیک / بوردرلاین از این گونه دوراندیشی ها و واقعیت سنجی ها بی بهره و نابرخوردار است !!
توده ی فقیر و سرگشته سرگردان ژاپن و ژنرال ها و افسران تا گلو فرو رفته در شهوت و لذت و اطاعت کورکورانه و محض سرزمین آفتاب تابان - دربند و گرفتار در نظام دیکتاتورمآبانه - نا آگاه و گمراه به سوی نابودی شتافت تا فرهنگ و اندیشه ی آمریکایی میهن و سرزمین شان را به اشغال خویش در آورد و سازندگی را در سایه ی دگرگونی علمی ، فرهنگی و اجتماعی و تسخیر طولانی مدت آین سرزمین به آنان ارمغان دهد.
فرجام نادانی و نا دوراندیشی گسترده و ژرف ملی یک اجتماع سراسر خودشیفته ( نارسی سیستیک ) جز این نیست که به تسخیر جهان بیندیشد و به زندگی در پناه هرزگی و روسپی گری تن دهد.
فیم « خاطرات یک گیشا » را اجتماع سرگردان ما باید به تماشا بنشیند و البته این فیلم بسیار فراتر از فیلمی سیاست زده و جنگ محور است ....
این فیلم به واقع می تواند یک فیلم درمانی بنیادین و ژرف ملی برای ویژگی های نارسی سیستیک هر اجتماع خودشیفته ، خودبزرگ بین و نا دور اندیش باشد.
اجتماعی که نخست سرمست و پر شور به تسخیر گیتی می اندیشد و در پایان ، ناکام و فرو کوفته گزیری جز فروش و کرایه ی ناموس نمی بیند و نمی یابد ...

نوشته شده در هشتم بهمن 1386ساعت 10:41 توسط دکتر بهنام اوحدی

خوب بالاخره یک فیلم ضد جنگ نیز از سیمای اسلامی ایران پخش شد !
جمعه ی پیش از عید غدیر خم ، شبکه ی سراسری سیما نسخه ی دوبله و صد البته ممیزی شده ی فیلم کلینت ایستوود « نامه هایی از آیوجیما » را پخش نمود تا پس از سال ها و درست یک سال پس از به زیر پرسش بردن مستقیم و غیر مستقیم فیلم زیبا و انسان مدارانه و ضد جنگ « طبل بزرگ زیر پای چپ » ، تماشاگر فیلمی ضد جنگ در این رسانه ی هرگز هم چون دانشگاهی سراسری نشده باشیم.
این راهکار جسورانه و نوین را به مسئولان و مدیران شبکه ی دوم سیما صمیمانه شادباش می گویم.
امیدوارم به زودی کامیاب به تماشای پخش نسخه ی دوبله شده ی شاهکار اولیور هیرش بیگل ، « سقوط ( DOWNFALL ) » از شبکه ی یک یا دو سیما بشویم. برای مدیران و مسئولان شبکه های سراسری سیمای جمهوری اسلامی ایران لازم به یادآوری می دانم که این فیلم روان شناسانه و هنرمندانه ، در جشنواره فیلم فجر سال ۱۳۸۴ سیمرغ بلورین بهترین دستاورد هنری را به خود اختصاص داد و وزیر کنونی فرهنگ و ارشاد اسلامی این جایزه را به نماینده ی کارگردان این فیلم اعطا نمود.
هر چند پیش از دستیابی به سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر نیز این فیلم به دلیل ارائه ی تصویری انسان گونه از آدولف هیتلر ، خشم برخی یهودیان جهان را برانگیخته بود.
نوشته شده در چهاردهم دی 1386ساعت 23:1 توسط دکتر بهنام اوحدی

امروز از جوانی که از شدت سرما مدام این پا و آن پا می شد ، چند DVD خریدم.
جوان دانشجوی ترم هفت مهندسی مکانیک دانشگاه ............. بود. می گفت واپسین روزهای کاری اش است و بدلیل آغاز امتحانات پایان ترم دانشگاهی و نیز برف و بوران و سوز سرما تا چند وقتی باید بیکار در خانه به مطالعه و درس و مشق و امتحان بنشیند. نا امیدش نکردم. باید زکات درآمد را پرداخت. واکسی کافه نادری باشد یا دخترک گل فروش پشت چهارراه یا مهندس زیر پل متروی میرداماد ، فرقی نمی کند.
این ها همان « اولدوز » های مدرن و پست مدرن صمد بهرنگی احساس گرا و چپ زده مان هستند که در کودکی مان با آن ها در پشت چهارراه ها و جوی ها و اسباب بازی های شهر آرزوها - تهران - همراه و همسفر می شدیم و لذت ها و لقمه های کودکانه مان به یادشان تلخ و دشوار می شدند.
ای کاش صمد بهرنگی در آن شنای احساس مدار خودکشانه نمرده بود و چون خانم نویسنده ی هری پاتر ، بخش های بعدی داستان را می نوشت و ادامه می داد.
حتا اگر اولدوز به ف.ا.ح.ش.گ.ی در نواب و ق.ح.ب.گ.ی در دوبی می افتاد و پسرکان همراهش به پخش و ساقی گری و مصرف و معتادی مواد در کوی و برزن تهران !! حتا اگر انگشتان یخ زده شان به جرم دزدی به گیوتین سپرده می شد و سر کچلی و شپش زده شان به مکافات جنایت به دارمجازات !!!
کجایی آقای بهرنگی ؟!؟
بیا و سرنوشت و فرجام کار اولدوزت را بنگر !
سهم جوان دانشجو را پرداختم. باید هفته ای هفتاد ، هشتادساعت جان کند تا بتوان سهم و زکات کار و درآمد را به هم میهنان بی گناه و چاره پرداخت نمود.
یکی از DVD ها را به تماشا نشستم:

« بیا و بهشت را بنگر ( COME SEE THE PARADISE ) »
فیلم ساخته ی ALAN PARKER است و به رخدادهای ناگوار برای ژاپنی های مقیم و تابعه ی آمریکا بدنبال یورش ناجوانمردانه ی ارتش امپراتوری کشور آفتاب تابان ( ژاپن ) به پرل هاربر می پردازد.
فیلم آشکارا ضد جنگ است ، با این همه برای من شگفت انگیز شد که چرا در این هیاهوی آمریکا ستیزی در میهن ما این فیلم تا کنون از یکی از شبکه های سراسری سیما دوبله و پخش نشده است !
فیلم خوراک مدیران شبکه های سراسری سیما ست و می تواند برای آنان تشویق و تقدیر و تحسین فراوان به ارمغان آورد. نماها و پلان ها و سکانس های اروتیک فیلم نیز چندان زیاد نیست و به راحتی قابل حذف و ممیزی است !!
تماشای این فیلم را به همه ی دوست داران ارزش های ناب دلدادگی و انسانیت و شیفتگان تاریخ توصیه نموده و به مدیران شبکه های یک و دو و سه سیما نیز دوبله و پخش نسخه ی ارزش نا ستیز این اثر ارزشمند تاریخی و انسانی و صد البته امپریالیست و آمریکا ستیز را به گونه ای جدی سفارش می کنم. مطمئنم که هرگز پشیمان نخواهند شد !!!
امیدوارم پورسانت ما نیز در نظر گرفته شود که امروزه در توصیف زندگی مان باید چنین سرود :
زندگی ، پورسانت و دیگر هیچ !!!!!

نوشته شده در سوم دی 1386ساعت 2:35 توسط دکتر بهنام اوحدی

دیشب یکی از بهترین و جذاب ترین فیلم های جنگی - پلیسی عمرم را دیدم که تماشای آن را به همگان سفارش می نمایم. فیلم به رخدادهای هلند در جنگ جهانی دوم و دستگیری و کشتار یهودیان و اعضای نهضت های مقاومت ملی اروپا و خودفروشی و آدم فروشی خواسته و ناخواسته برخی اعضای نهضت های آزادی و مقاومت ملی می پردازد.
ژانر پلیسی این فیلم در پاسی از فیلم ، بر جنبه های جنگی - بهتر بگویم ضد جنگی - ، درون مایه های انسانی / اجتماعی و نیز داشته های اروتیک سرشار و فراوان آن آشکارا می چربد.
فیلم هنگامه های فراز فراوان دارد و آنی آدمی را از همراهی با رخدادهای گیرا و پر کشش آن رها نمی گذارد. با تماشای فیلم کتاب سیاه ( BLACK BOOK ) می آموزیم که رخدادهای دردناک تاریخ ، و به ویژه نسل کشی های وحشیانه و احمقانه ی آن را دست کم نگیریم و در نکوهش آن به خود تردید راه ندهیم.
تماشای فیلم کتاب سیاه ( BLACK BOOK ) - كه داستان نفوذ جاسوسه ي هستريونيك / نارسي سيستيك زيرك و دورانديش يهودي به مقر مركزي گشتاپو در هلند است - را به همه ی آنانی که هم چون من دوست دار و دلبسته و شیفته ی سینما و نیز تاریخ - به ویژه تاریخ دو جنگ جهانی دوم و نخست - هستند ، به گونه ای جدی پیشنهاد می نمایم. این فیلم گیرا و پر افت و خیز جاسوس مدار و معماگونه را ساده و آسان از دست ندهید و یا به فردا نسپارید که به قول سهراب سپهری اسکیزوئید / آسپرگر عزیز ، « زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است. »
در خانه نشستن و DVD دیدن را با هیچ چیز دیگر جایگزین نمی کنم.
هر چند با یاران نزدیک و صمیمی به دامان عریان و بی انسان طبیعت بکر رهسپار شدن یک استثناست.

![]()

نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:55 توسط دکتر بهنام اوحدی

الصاقيها
مخملباف كليد سينماي مخملباف است
محسن آزرم
ما، هنرمندان مسلمان، شاگردان بهشتي و مطهري و شريعتي و رجايي هستيم و عاقبت آنها را داريم. ما، عاشق شهادتيم و من اگر شهيد نروم، خسران عمر كردهام. چه فرقي ميكند كه به تفنگچپيها و منافقين ترور شوم، يا به خمپاره بعث، يا به تيغ تهمت زراندوزان...
م. مخملباف در گفتوگو با هفتهنامه سروش
«محسن مخملباف»، زودتر از باقي همنسلهايش سينما را شروع كرد و بيشتر از آنها فيلم ساخت و فيلم به فيلم نظرش را عوض كرد و البته، بيشتر از همه درباره خودش و فيلمهايش حرف زد. وقتي فيلم ميساخت، چشمبهراه مصاحبهگراني بود كه از راه برسند و چيزي درباره «روح ناآرام» او بپرسند، تا خواندهها و ديدههايش را بهرخ بكشد و توضيح بدهد كه او ربطي به ديگران ندارد و خيال ندارد مثل ديگران هميشه يكجور بماند. مخملباف، عاشق حرفزدن بود؛ عاشق گفتن حرفهايي كه عجيب و تازه بهنظر ميرسيدند و مايه حيرت ديگران ميشدند. براي همين بود كه وقتي روبهروي منتقدي سينمايي مينشست، از «نسبيگرايي» دم ميزد و پاي «انيشتين» را وسط ميكشيد و سعي ميكرد به كمك نظريه نسبيت، تغييرات خودش را توضيح دهد. يا جريان روشنفكري را در ايران به دو شاخه «ميرزا رضا كرماني» و «اميركبير» تقسيم ميكرد و ميگفت روشنفكران ايراني، معمولا به شيوه «ميرزا رضا كرماني» عمل ميكنند و دست به كاري ميزنند، بيآنكه به نتيجهاش فكر كنند. همينطور بود وقتي در مصاحبهاي ديگر، ميگفت كه سالهاي سال خودش را با «ابوذر غفاري» مقايسه ميكرده و بعدها، در آستانه 40 سالگي، فهميده كه پرسههايش به پرسههاي «سلمان فارسي» شباهت دارد و علاوه بر اين، ميگفت كه سالها دغدغهاش «اخلاق» و «مذهب» بوده و بعد به «عدالت اجتماعي» روي آورده و بعدتر «نسبيت و دموكراسي» را شناخته و با گذر از همه اينها به «شادي زندگي و غم انساني» رسيده است...
***
از «بايكوت» بود كه مخملباف به صرافت توضيحدادن فيلمهايش افتاد و فكر كرد بهتر است چيزهايي را كه در فيلماش گنجانده براي كساني كه نميبينندشان، توضيح بدهد. داستان از اين قرار بود كه تصويرهاي فيلم، ظاهرا، به چشم بسياري از آنها كه فيلم را ديده بودند، فقط تصوير بود و آن ملافه شستهاي كه چلانده ميشد، معنايي ديگر نداشت. يا آن تصوير آدم مقوايي كه به دار كشيده شده و زنداني ديوانه در برابرش بالا و پايين ميپرد، چيزي جز يك تصوير نبود. همينطور بود آن «آب»ي كه در فيلم، «مريم» رو به آن نماز ميخواند و «واله» اعتنايي به آن نميكرد. كسي فكر نميكرد كه منظور مخملباف از آب، معنويت و خدا باشد و بعدها هم در مصاحبهاي گفت كه «در بايكوت، من هركجا صحبت از خدا بود، در زمينه آب گذاشتم. بعد ديدم اشتباه كردهام و معادل تصويري نشانه خدا، آب نيست و نور، بهتر معنا را ميرساند».
بعد از «دستفروش»، مخملباف اين توضيحدادن را ادامه داد و اين فيلم بهقول منتقدان «فشرده» را كاملا باز كرد تا نشان دهد كه دستپختش فيلمي معمولي نيست و بايد آن را نتيجه مطالعات گسترده و تاملات گاه و بيگاه در باب خدا و انسان و هستي دانست. اول از همه گفت كه فيلمش «فلسفي» است و كليد درك فيلم را، ظاهرا، به كساني سپرد كه بايد مفاهيم عميق پنهانشده در فيلم را آشكار ميكردند؛ اما ظاهرا چنين اتفاقي نيفتاد كه خودش دستبهكار شد و توضيح داد كه آدمهاي هر سه قسمت فيلم، يكي هستند و «تقسيم نقش» كردهاند و پيرزن فيلم، همهچيز را «قهوهاي» ميبيند و «قهوهاي» رنگ مرگ است؛ اما پسر همهچيز را «رنگارنگ» ميبيند و اين نشانه «علمزده»بودن او است. خود مخملباف، «دستفروش» را فيلمي ميدانست [هنوز هم ميداند؟] كه «سرتاسر... پر از پيام فلسفي است» و كارگردان سعي كرده كه با «خويشتنداري هنري» اين پيامها را منتقل كند. اما چه حيف كه پيامهاي فلسفي فيلم، آنطور كه مخملباف ميخواست، فهميده نشدند و او مجبور شد كه توضيح دهد «در پايان فيلم... دوباره يك جنين از توي نور بيرون ميآيد، كه اين يعني بيان تصويري اين معني كه انسان از خدا ميآيد و بهسمت خدا ميرود» و بگويد: «نور شعاعي، افه نور پشت سر انبيا را دارد، همچنان كه نور ستوني تابيده بر حوض قهوهخانه نيز؛ و درعينحال آن نور ستوني، فرد مقابل دستفروش را مستحكم و نور شعاعي پشت دستفروش، او را بيگناهتر نشان ميدهد. آنچه مهم است، اين است كه شما در همان نماي لانگشات اوليه، غلبه معنوي اين نور را بر آن رنگ خاكستري و قهوهاي كه براي من سمبل فقر و خشونت است، ميبينيد.»
شايد اگر مخاطبان «دستفروش»، همه اين چيزهايي را كه مخملباف توضيح داده بود فهميده بودند و متوجه ميشدند كه پشت همه نماهاي فيلم، معناهاي بسياري هست كه در ديدار اول درك نميشود، او هم به صرافت ساخت «عروسي خوبان» نميافتاد و نخستين فصل فيلم، اينقدر مبالغهآميز نميشد و در عنوانبندي فيلم، دوربين از پشت نشانه سواري «بنز» [سرمايهداري؟] شعارهايي را كه روي ديوارهاي شهر تهران است، نشان نميداد. يا وقتي «حاجي» و «مهري» در پارك نشستهاند و «مهري» از آرزوهاي پس از ازدواج ميگويد، لازم نبود گروهي را در حال تمرينهاي نيمهنظامي ببينيم كه از سمت چپ قاب وارد ميشوند و جانبازهاي جنگ هم از سمت راست قاب وارد شوند.
در زمان ساخت فيلم «نوبت عاشقي» هم مخملباف دوباره دست به توضيح ساختهاش زد و پيش از تماشاي فيلم، به تماشاگرانش نوشت: «چه از طرح اين داستان خوشمان بيايد، چه ما را آزرده كند و نتايجي كه از اين طرح بهدست ميآيد، چه مطبوع طبع ما بيفتد، چه مخالف آن باشيم، توفيري در اين معنا نميكند كه ما ناگزيريم بپذيريم با يك فيلم فلسفي روبهروييم كه مصداق آن عشق است و نه مفهوم آن.»
و اين داستان، داستان فيلمهاي «فلسفي»، البته، ادامه دارد؛ كافي است توضيحاتش را درباره «سكوت» و «گبه» و فيلمهاي تازهترش بخوانيم، تا ببينيم كه در همه اين سالها، آب از آب تكان نخورده و مخاطبان فيلمهاي مخملباف، هنوز به «كليد»هايي براي درك درست سينماي او نياز دارند و حيف كه جز خود مخملباف كسي به اين «كليد»ها دسترسي ندارد. بيصبرانه، چشمبهراه مجموعهاي از«كليد»ها براي سردرآوردن و درستفهميدن «جنسيت و فلسفه» هستيم...
|
درباره محسن مخملباف پرواز را به خاطر بسپار... مهرزاد دانش |
الف)نوجواني را به ياد ميآورم كه در سنين 15-14 سالگي، يكي از روزهاي دانشآموزياش در سال اول دبيرستان را به گريز از مدرسه و رفتن به سينما شهر قشنگ اختصاص داد كه آن موقع فيلم بايكوت را اكران كرده بود. يكي، دو سالي ميشد كه پسربچه مجله فيلم ميخواند و كم و بيش برخي چيزهاي سينمايي به گوشش خورده بود. براي همين سابقه ديدن فيلمهايي مثل آوار، گلهاي داوودي، گردباد، گمشده و... را از همين طريق پشت سر گذاشته بود و با خواندن درباره آنها در مجله، نگاهش را به سينما شكل ميداد. از فيلم خارجي جز آنچه تلويزيون هفتهاي يك و نهايتا دو عنوان نشان ميداد خبري نبود و دستگاه ضاله ويدئو نيز در آن سالها جايي در جو تربيتي خانواده نداشت مگر گاهي كه به ديدن برخي اقوام ميرفت كه البته جز فيلم هندي چيزي در بساطشان نبود. در چنين فضايي، تماشاي بايكوت يك زلزله بود. پسرك كه پارهاي تعلقات مذهبي داشت براي اولينبار فيلمي ميديد كه درباره اثبات تعلقاتش بود، اما پايانش، نكته قطعي را مطرح نميكرد. مرگ آن آدم اصلي زير باران، براي نوجوان راهگشاي مطلب خاصي نبود. باز فيلم را رفت ديد و باز هم و باز هم... تا مجله فيلم درآمد و مصاحبهاي با كارگردانش در آن درج شده بود و اين بار، ذهن كنجكاو اما خالي بچه، انگار وارد اقيانوسي از معرفت شده باشد: متني پر از ايده راجع به سينما، سياست، مذهب، ادبيات، اجتماع... و همان شد كه شد. يك جور علاقه رو به تزايد كه با تماشاي فيلمهاي بعدي (دستفروش، بايسيكلران، عروسي خوبان و...) و فيلمنامههاي چاپشده و رمانها و مقالات و مصاحبهها و غيره تبديل به شيفتگي شد و مخملباف آن پسرك شد. ساعتها مقابل حوزه هنري ميايستاد تا مگر مخملباف سوار بر موتور از آنجا رد شود و ببيندش. ساعتها در كتابفروشيهاي مختلف به دنبال كتابي كه مگر متني از او يا درباره او در آن چاپ شده باشد و حاصل اين كتابگرديها البته مجموعه كاملي از گاهنامه سوره و مجموعه داستانها و رمانهاي مستقلي شد كه چاپ اولشان بود. رفتهرفته همه اينها به علاوه كلاسوري كه شامل بريده جرايدي پيرامون آثار او بود، يك جور آرشيو نسبتا كامل درباره محسن مخملباف را تشكيل داد. پسر بچه حتي ديدگاهش را همسو با او تنظيم ميكرد اگر او درباره دفاع از حقوق زنان صحبت ميكرد، پسرك حامي زنان ميشد و اگر او از گروههاي چپ در مقابل جناح بازار حمايت ميكرد، پسرك هم چپگرا ميشد. حتي نوع پوشش ( از قبيل انداختن پيراهن روي شلوار) و راه رفتن (كمي قوز كرده به سمت جلو) و آرايش (داشتن ريشهاي تنك) هم از اين تقليد مصون نبود. در آستانه ورود به دانشگاه با اينكه از خواندن فيلمنامه نوبت عاشقياش دل آزرده بود و حتي نامهاي را برايش نوشت و در آن از اينكه بتش از آرمانهاي اسلام و انقلاب فاصله گرفته است گله مفصل كرد، اما اين را به حساب شكوهاي عاشقانه گذاشت و باز با ناصرالدينشاه اكتور سينما و... به هيجان آمد. قضيه نسبيتگرايي كه بعد از خانهتكاني معروفش مطرح كرد، انگار تكانهاي ديگر بود در وجود پسرك و بعدا كه در سالهاي اول دانشگاه نظريه قبض و بسط را از مقالات كيهان فرهنگي پيگيري ميكرد، اين نيز به همان سابقه بر دلش نشست. همان سالها بود كه همسر مخملباف درگذشت و جوانك از دانشگاه به مجلس ختم رفت و براي اولين بار از نزديك بتش را ديد كه با پيراهن سفيد جلو مسجد ايستاده است. دست دادن با آن آدم و گفتن جملاتي ولو كليشهاي از قبيل غم آخرتان باشد، گرمايي وصفناشدني را براي اين جوان به همراه داشت؛ گرمايي كه پشتش به آتشي 8-7 ساله شعلهور بود...
ب) نيازي به تصريح نيست كه آن نوجوان من بودم. اما ديگر خبري از آتش و شعله نيست. فيلمهاي مخملباف ديگر برايم جذابيتي ندارد و تماشايشان اگر عصبانيام نكند، دست كم ملالآور است. آخرين نمونهاش همين جنسيت و فلسفه كه تا نيمه طاقت نياوردم و رهايش كردم. حرفهايش هم ديگر، تكاندهنده كه چه عرض كنم، حتي تاملآور هم نيست. آن ادعاها در حاشيه جشنواره كن درباره تصميم حكومت ايران به ترور او و خانوادهاش حاصلي جز پوزخند، همراه نداشت. خب البته بخشي از اين قضيه طبيعي است. بيش از 20 سال از شكلگيري آن مقطع زماني خاص گذشته است و دو دهه فرصت بسيار كافي است براي تغيير آدمها، چه آن كس زماني بت بود و چه آن كس كه زماني بتپرست. از آن زمان تا به حال بسياري از عقايدم عوض و بلكه استحاله شده است و يكياش هم همين شيفتگي عجيب و غريب دوران نوجواني و اوايل جواني. اما حالا كه سواد و بينش و تجربه و... كمي دگرگون شده است، مجال خوبي است براي بازنگريستن به آن دوران كه نه فقط من، بلكه نسلي به مخملباف تعلق خاطر داشت و خاطره شكستن شيشه سينماهاي ايام جشنواره فجر كه بيش از هركس معطوف به فيلمهاي او بود مصداق خوبي بر اين ادعاست. علت اين شيفتگي چه بود؟
1- مخملباف در يك دوران خلأ ظهور كرد. در آن سالها، فيلمساز خوب البته كم نبود، اما اغلب آنها متعلق به سالهاي قبل از انقلاب بودند. در بين فيلمسازاني كه متعلق به جريان انقلاب بودند، فقط يك مخملباف بود و بس. هنوز حاتميكيا و ميركريمي و... جا نيفتاده بودند و بقيه- مثل همكاران او در حوزه هنري- آثارشان چنگي به دل نميزد. براي خيلي كساني كه آن سالها دل به مفاهيمي مثل انقلاب و مذهب بسته بودند، مخملباف يك اسطوره در عرصه هنر (سينما) به شمار ميرفت و حتي براي خيليهاي ديگر يك جور الگو. معمولا موقعيتهاي خلأ، قابليتهاي يك انسان پرانگيخته را مضاعف نشان ميدهد. مخملباف فارغ از اين قاعده نبود. اين خلأ، البته فقط محدود به خود فيملسازان نبود. فيلم هم نبود و محدوديت پخش آثار خارجي بر اين ماجرا ميافزود.
2- در موقعيتهاي محدود، زبان نماد پراستقبالتر ميشود. آن سالها نميدانستيم كه نماد در سينما قاعده و قانون خاص خود را دارد و از اينكه در هر چيزي، نمادي كشف ميكرديم، كلي مشعوف ميشديم. مخملباف عاشق نمادپردازي بود و مخاطب هم عاشق كشف نماد. انگار سينما چيزي جز نماد نبود. آن سالها خبر نداشتيم، قبل از اين پازلهاي نمادي، درام حرف اول را در سينماي داستاني ميزند، چيزي كه هميشه در سينماي مخملباف غايب بود. اما نماد و پيام داشت ما را ميكشت. اينكه شرطبندهاي بايسيكلران نمادي از شرق و غرب سياسياند، اينكه آب در بايكوت به معني خداست، اينكه عكس كافكا در اپيزود دوم دستفروش تحقير دنياي ادبي- فلسفي غرب است، اينكه حباب در عروسي خوبان يعني رو به زوال بودن ارزشها و... حال ميكرديم. كاري نداشتيم كه آن آب و عكس و شرطبند و حباب و... اصلا جايگاهي منطقي در مناسبات دراماتيك و شخصيتي و موقعيتي اثر پيدا ميكنند يا نه. از همين رو بود كه صحنههايي مثل فصل ملاقات آخر واله و مريم در بايكوت يا آب پاشيدن پسرك به پدر دوچرخهسوارش در باي سيكلران خيلي كم در فيلمهاي مخملباف رقم ميخورد. چون قرار بود تماشاگر فقط فكر كند نكتهاي كه سالها بعد به صراحت در بالاي در سينماهاي نمايشدهنده فيلم مرضيه مشكيني بر سر تماشاگر كوبيده شد و كساني را كه به قصد تفريح ونه انديشه به سينما ميرفتند از ديدن آن منع ميكرد، بيجهت نبود مخملباف در اكثر مصاحبههايش، خود به تفسير و گشودن گره نمادهاي فيلمش ميپرداخت.
3- بسياري از ما عاشق تماشاي جنجاليم، چه در ورزش چه در سياست و چه در سينما. حتي اگر وقتي داريم از خيابان رد ميشويم و دو نفر را گلاويز با هم ميبينيم، دورشان حلقه ميزنيم و معركه تماشا ميكنيم. جنجاليترين چهره سينماي پس از انقلاب، جز مخملباف كيست؟ او به همه چيز معترض بود. از فارابي گرفته تا حضور فيلمسازان قبل از انقلاب، از چپ و راست گرفته تا قشري و روشنفكر، از برخي سطوح دولت و حكومت گرفته تا برخي لايههاي حوزه خصوصي و مدني و اين اعتراض را نه فقط در فيلمهايش كه در مقالهها و به ويژه صحبتهايش تجلي ميداد. اعتراض و جنجال، هيجانبخش است و اين نيازي بود كه به ويژه نسل ما شايد بيش از هر نسل ديگري بدان احتياج داشت.
4- مخملباف روح زمانهاش را خوب ميشناخت. اگر در سالهاي حاكميت شديد ايدئولوژيك، توبه نصوح و دو چشم بيسو و استعاره را ساخت، در سالهاي گفتمان عدالتطلبي، سراغ عروسي خوبان و بايسيكلران رفت و در آستانه پايان جنگ، دم از نوبت عاشقي زد و با آغاز دوران اصلاحطلبان، فيلمنامه سيب را نوشت با تمركز رسانههاي جهاني به كردستان سراغ كردها رفت و با محوريت يافتن افغانستان سفر قندهار و الفباي افغان را ساخت، شايد برخي با نگاهي منفي از اين فرآيند به فرصتطلبي تعبير كنند، اما نگارنده چنين نميانديشد. هوش سرشار مخملباف در يافتن سوژههاي متناسب با اقتضاي زمانه يك فرآيند هنرمندانه و خلاقانه بود تا فرصتطلبانه؛ گرچه اين هوش عمدتا صرف يافتن سوژهها ميشد و در پردازش آنها، مثل ميوهاي مرغوب زير پا لهشان ميكرد.
5- گمان نميكنم كسي از همان اول هم با سينماي مخملباف ميانهاي نداشته باشد و در عين حال منكر استعداد و خلاقيت خارقالعاده او باشد. اين عبارت ديگر تبديل به كليشه شده است كه اگر شتابزدگيها و پرشويي بلاوقفه ذهن او در ميان نبود، نبوغ و خود انگيختگياش در مسيري منسجمتر شكل ميگرفت و بازتاب پيدا ميكرد. ساخت فيلمي مثل دستفروش، آن هم در ميانه دهه 60، هنوز به يك معجزه بيشتر شبيه است. از قالب اپيزوديك فيلم و اتخاذ لحن متمايز در هر قسمت از آن، كه بگذريم، تنوع و تعدد ايدههاي درخشاني مثل استحاله يك پيرزن در وجود يك دختربچه، برخورد شخصيتهاي اصلي هر سه اپيزود با هم درست در مقطع مياني زماني اثر، نشستن ايدههاي مذهبي و فلسفي در بافت كار و... نه تنها تماشاگر آن زمان را سر ذوق ميآورد كه حتي هنوز هم بعد از گذشت 20 سال يادآورياش لذتبخش است. بله... بسياري از اين ايدهها (مثل سياه و سفيدشدن تصاوير عروسي خوبان در ميانه كار يا ظهور خود كارگردان در وسط صحنه و توضيح دادنش به پليس و...) قرباني شتابزدگيهاي متداول مخملبافي ميشد، اما اين جذابيت ذاتي قضيه را از بين نميبرد.
6- مخملباف در پي «سينماي انديشه» بود اما اين سينما را با بمباران بيوقفه ايدهها به سمت ذهن مخاطب شكل ميداد و از همينرو يك جور پارادوكس در اغلب فيلمهايش به چشم ميخورد. چنين بمبارانهايي معمولا آدم را خلع سلاح ميكند و چنان در گوشهاي به انفعال ميكشاند كه چارهاي جز پذيرش ماجرا در ميان نيست. يك جور تحميل انديشه در سريعترين زمان ممكن بي آنكه فرصتي براي نفس كشيدن و تامل كردن در اختيار قرار دهد و وقتي فيلم تمام ميشود و پا از سالن نمايش بيرون ميگذاري، آن انديشههاي پرتابشده چنان در ذهن رسوخ كردهاند كه با قدم زدن و تاني كردن خارج از دنياي سينما هم، به سختي خارج ميشوند؛ انديشههايي در قالب احساسات تند و آتشين: تناقضنمايي از اين واضحتر؟
7- چندي پيش در روزنامهاي، نامهاي از مخملباف خطاب به مديرعامل وقت بنياد فارابي درباره اجارهنشينهاي مهرجويي چاپ شد كه در آن خواستار محدوديتهايي براي فيلم و فيلمساز شده بود. درج اين نامه خيليها را به واكنش عليه مخملباف واداشت اما ظاهرا اين دوستان يا نميدانستند يا فراموش كرده بودند كه مخملباف خيلي قبل از درج علني اين نامه، به واكنش عليه خود پرداخته بود. اين ويژگي، خصوصيت كميابي است. اينكه خودمان عليه گذشتهاي كه داشتهايم بشوريم. ضمن آنكه درج اين نامه تنها كاركردي كه نداشت افشاگري بود چرا كه مخملباف خود در بسياري از مصاحبهها و اظهارات علنياش در همان زمانها عليه فيلمسازاني همچون مهرجويي و بيضايي و كيميايي موضع ميگرفت. مساله مهم همين صراحت كلام است. در سالهايي صريحا يكجور موضع گرفتن و در سالهايي ديگر عليه آن مواضع صريحا خانه تكاني كردن. همين في نفسه براي علاقهمندان مخملباف ارزش بود.
ج) سالهاست مخملباف به تكرار ايدههايي مشغول است كه ديگر برايمان جذابيتي ندارد و حتي جنجالآفرينيهايش هم كهنه شده است. شعارزدگي و جلوههاي متظاهرانه آثار اخيرش سوهان اعصاب است و انگار آن همه شور، كور شده است. عيبي ندارد. هركس دوراني دارد. اين چيزي از جلوه بايكوت و دستفروش و عروسي خوبان و بايسيكلران و چند فيلم ديگرش نميكاهد. حالا ديگر به چشم يك نوجوان شيفته به آنها نگاه نميكنيم. اما ميتوان با منطقي دروني زمان ظهورشان به آنها نگريست و همچنان تحسينشان كرد. چه باك كه مخملباف امروز از سينماي ايران فيد شده است. مهم آن است كه تصاوير فيكسشده سكانسهاي قبلي هنوز در ذهنمان زنده است. به خاطر سپردن پرواز با آگاهي از مردني بودن پرنده توصيهاي قديمي است اما هنوز كاربرد دارد. مخملباف و فيلمهايش جزئي مهم از تاريخ سينماي ماست، حتي اگر خودش ديگر تاريخ مصرفگذشته به نظر آيد.
|
در لبه حافظه ما آرش خوشخو |
مخملباف در دهه 60 دقيقا همان چيزي بود كه دانشجويان جوان از يك هنرمند انتظار داشتند؛ شجاع، پرخاشجو، جاهطلب و نكتهسنج.
در اتمسفر آرمانگراي آن دوران او حضوري متفاوت داشت. فيلمهاي او در تضاد با فضاي ايدهآليستي آن سالها، هجوم سنگدلانه- و البته فرصتطلبانه- واقعيت خشن و خشونت واقعي بودند. اين مخالفخوان پرهياهو، از غافلگير ساختن و شوكه كردن مخاطب لذت ميبرد. شيفته شكستن تابو بود، چه وقتي به عنوان سينماگر مطلوب و پراستعداد بچه مذهبيها، پرچمدار سينماي ايدئولوژيك شد و صراحتا عنوان داشت كه حتي از ايستادن در كنار نامهاي بزرگ سينماي روشنفكرانه، ابا دارد و چه وقتي در يكي از آن گردشهاي مستمر و پرشمارش، از آن پايگاه فاصله گرفت و به جاي ساخت فيلمهاي ايدئولوژيك، مجموعهاي از فيلمهاي افشاگرانه، جاهطلبانه و جنجالي را در يك فاصله زماني 8-7 ساله (1372-1365) توليد كرد. وجه آيزنشتاينوار او جاي خود را به يك فرانچسكو رزي كوچك داد، با تهمايههايي از داميانو دامياني و كاستا گاوراس.
در آن دوران ما تشنه حضور يك فيلمساز معترض و افشاگر و صريح بوديم. فيلمهاي فرهيختهوار و انتقادي مهرجويي (اجارهنشينها، هامون و بانو) براي طبع جوان ما بيش از حد اشرافي و بورژوا مابانه محسوب ميشد و صداقت تكاندهنده كيميايي نيز براي طبع خام ما، از مد افتاده بود. مخملباف با دستفروش، عروسي خوبان، شبهاي زايندهرود و هنرپيشه دقيقا آن چيزي بود كه ما احتياج داشتيم. هوشمندي ژورناليستي فيلمهايش آنچنان فراگير بود كه نميگذاشت سطحيبودن فيلمهايش، آزارمان دهد. نمايش او از فقر، روابط غيرانساني در حاشيههاي جنوب شهر كه با ميل گروتسكوارش در نمايش جنبههاي حيواني انسانها و گرفتن تصاوير دفرمه از آنها تشديد ميشد، دستفروش را همچون آواري بر سر بيننده خوشخيال آن دوران خراب كرد. دو سال بعد، عروسي خوبان، ديگر كاملا ما را از خود بيخود كرد.
صراحت متظاهرانه فيلم در نقد تظاهر و رياكاري دل از كف ما ربود. اينكه فيلم كاملا به ورطه شعار افتاده بود مهم نبود مخملباف از چيزهايي ميگفت كه هيچكس نه اجازهاش را داشت و نه – منصف باشيم- شجاعتش را. وقتي در صحنهاي از فيلم، حاجي در عكاسي دوستش ميخواهد عكس دختر و پسر جواني را بگيرد و در ويزور تصوير معكوس آنها را ميبيند كه ناگهان دختر روسرياش را بر ميدارد و سر تيغانداختهشدهاش را جلو دوربين اين رزمنده موجي مخلص ميگذارد، ما هم در يك لحظه همچون حاجي، برقگرفته و شوكه به تصوير خيره ميشويم.
اين عادت مخملباف بود كه ما را شوكه كند. يا در صحنهاي ديگر كه حاجي در عصياني ناگهاني در ميهماني آن باواري ظاهرالصلاح به پشت ميكروفن ميرود و فرياد ميكشد: «حرومخوري خوشمزس... حرومخوري خوشمزس...» ما تماشاگر فيلم، با چشماني گردشده از هيجان آنچه را ميديديم باور ميكرديم. يادتان باشد هنوز 9 سال تا دوم خرداد مانده بود!
اين موج عصيان شعلهور مخملباف، در فيلم بعدياش هم ادامه داشت. در شبهاي زايندهرود كه ديگر فقط شعار بود و اعتراض و سينما هم پيكار خودش رفته بود.
(در اين سالها مخملباف براي سينمادوستان جوان ايراني همچون علي پروين فوتبالدوستان بود؛ بيرقيب، محبوب، موفق و البته (حالا ميتوانيم بگوييم) كمي مبتذل.
حالا ميتوانيم بگوييم كه نمايش آرم بنز روي تصاويري از شعارهاي عدالتطلبانه روي ديوار بيش از حد سطحي و شعاري است، اما آن دوران عقل از سر ما پريده بود.)
مخملبافي كه ما دوست داشتيم تا سالهاي 70 و 71 و72 همچنان در بهترين فرم خود بود. در هنرپيشه، ناصرالدينشاه اكتورسينما و حتي سلام سينما. اين فيلمها هر آنچه ما از او انتظار داشتيم در خود داشتند؛ نكتهسنجي، شعار، انتقاد اجتماعي، جنسيت، ميوههاي ممنوعه، ابتكار و ژانگولر... اما آن «تعصب شعلهور» حالا نشانههايي از آرام شدن را به نمايش ميگذاشت. حالا كمكم از عشق ميگفت، از نوستالژي، عاطفه و زن. شايد اينها همه ناشي از آن خانهتكاني روحي مشهورش باشد كه در مصاحبه با مجله فيلم در سال 68 از آن ياد كرده. او ديگر به چهرهاي بينالمللي تبديل شده بود. در ايران طيفي از تكنوكراتها كه بعدها هسته كارگزاران و مشاركت را تشكيل دادند به حاميان پر و پا قرص او بدل شده بودند و در خارج از كشور نيز او را در كنار كيارستمي و نادري به عنوان نماينده سينماي نوين ايران ميدانستند.
فيلمساز طغيانگر ما با پديدار شدن اولين نشانههاي ميانسالي، در توهم تبديل شدن به يك هنرمند اصيل دوره سوم فعاليت هنري خود را آغاز كرد. مخملباف ما ديگر جايي ميان سينما و هنر روشنفكرانه محو شده بود. گبه و سكوت براي طرفداران قديمي مخملباف غيرقابل هضم بودند؛ تلاش خردمدارانه فيلمسازي كه تلقياش از سينماي هنري، چيزي در مايه دانشجويان ايدك فرانسه در دهه 60 ميلادي بود. چيزي در مايههاي كارهاي مرحوم فريدون رهنما. اين موج همچنان ادامه دارد، آن فيلمساز پر جنبوجوش و عاصي حالا با جنسيت و فلسفه فرياد مورچهها، در قالب پيرمردي فرو رفته كه دارد اتودهايي براي دوران بازنشستگي خود ميزند. شايد هم آنقدر سرگرم پرو بال دادن به فرزندان نه چندان پراستعدادش است كه فراموش كرده زماني نه چندان دور، كمتر از دو دهه پيش، يكي از مشهورترين و محبوبترين مردان ايراني بود.
او فقط 50 سال دارد اما آوار زمان را بر دوش خود احساس ميكند. شايد حالا تاوان آن بيقراري دهه 60 و پركاري باورنكردنياش را ميدهد. زندگي او زماني مانند نمايش سريع يك فيلم اكشن بود؛ پر از نقطه عطف و حوادث باورنكردني بدون هيچ خط سير منطقي. مردي كه مبارزه سياسياش با رژيم شاه با حمله شكستخورده به يك پاسبان بينوا در17 سالگي آغاز و در دم پايان يافت، مردي كه دوران فعاليتش به عنوان يك سينماگر ايدئولوژيك، تنها چهار سال به طول انجاميد و سينماي عصيانگر و افشاگرانهاش هم فقط شش يا هفت سال دوام داشت، حالا مدتهاست كه دوستدارانش را در انتظار يك شگفتي ديگر منتظر نگاه داشته است. شيفتگان سبك ژورناليستي و سطحي و هوشمندانه او در انتظار يك ضرب شست واقعي هستند. آنها نميتوانند از مرد آرمانهاي گمشده، پيچهاي تند و خانهتكانيهاي ناگهاني، اين اتودهاي سانتيمانتال و كسالتبار از عرفان و جنسيت را باور كنند. او در آستانه فراموشي است، او در لبه حافظه جمعي ما قرار گرفته است.
|
«پردههاي پاپيوني» مسعود دهنمكي |
در عرصه سينما و بين بچه مسلمانهايي كه با حوزه هنري آمدند تا گفتمان جديدي را تحت عنوان هنر انقلابي يا ديني عرضه كنند، محسن مخملباف يك نماد است. تقريبا اكثريت اين نسلي كه آمده بود با ايدئولوژي، سينما را تغيير دهد، خودش رنگ عوض كرد و تابع زمانه شد اما مخملباف شايد شجاعترين اين افراد بوده كه اين تحول را فرياد زده است. از بين 5-4 نفري كه در اوايل دهه 60 هنگام اكران «حاجي واشنگتن» ريختند توي سينما آزادي و اعتراض كردند و تا جايي پيش رفتند كه «علي حاتمي» را براي مدتي فراري دادند، فقط يك نفر از ايران رفت، مخملباف رفت و بقيه ماندند. فقط ماندند، كاري نكردند. براي مطالعه روحيات و تحولات فكري مخملباف كافي است به «توبه نصوح» و «سكس و فلسفه» نگاه كنيد زيرا اين دو فيلم ميزان و تراز خوبي است براي بازنگري. البته قطعا در اين ميان عوامل شخصي و سير تكامل فكري قابل ملاحظهاي نيز وجود دارد. يكي از اين عوامل «برنتابيده شدن» مخملباف از «عروسي خوبان» به بعد است؛ هنرمند متعهدي كه حاضر نبود با بيضايي در اكتسريم لانگشات بايستد و مهرجويي را به خاطر موفقيت فيلمش تحسين كند. به حضورهاي متعدد او در كن كه نگاهي بيندازيم ميبينيم هر سال تغيير كرده تا اينكه بالاخره امسال ديگر كاملا پاپيون كرد و نماد پذيرش يك هويت جديد شد. او تنها در حوزه هنري «مخملباف» بود چون ميخواست يك بچهمسلمان متفاوت باشد اگر نه در عالم روشنفكري كه روشنفكرتر از او فراوانند. همانطور كه نمونهاش را در «فرياد مورچگان» ديديم موقعي كه رفت حرفهاي اومانيستي بزند، ناموفق بود به اين دليل كه در مورد اومانيسم، عشق، سكس و... خود غربيها خيلي قشنگتر از اينها حرف زدهاند و ميزنند. با همه اينها مخملباف هنوز در داخل كشور ما «متفاوت» به حساب ميآيد چون بعضي فكر ميكنند به گونهاي حرفهاي جهاني ميزند و مطالبات عمومي انسان را فارغ از مرزها و ايدئولوژيها طرح ميكند، اما واقعيت اين است كه عملا اين مسائل در آثارش درنيامده و فقط اخيرا به نوعي نگاه شاعرانه و انساني در فيلمهايش نزديك شده، آن هم فقط در محتوا و در فرم هنوز درگير تعارض شخصيتي با ايدئولوژيهاي قبلياش است و در نتيجه با هر فيلم كه جلو ميآيد يك پرده را ميدرد. يكي از پديدههاي اين سالها مخملبافسازي و به شكل كليتر اپوزيسيونسازي است كه با عدم تحمل نقد از سوي هنرمند به آن دامن زده ميشود. نمونه خفيف آن فيلمسازان جنگي هستند كه به آثار ضدجنگ روي آوردهاند و نمونه شديد آن تبديل موافق به مخالف و مخالف به معاند است. بايد تغييرات را پذيرفت و اين حركات هم چه عمدي باشد چه سهوي، چه مخملباف به اينجا رسيده باشد و چه رسانده باشندش، نميتواند ضربه اساسي به فرهنگ و هنر بزند چون ريزش و رويش طبيعت جامعه هنري است و دوباره استعدادهاي نو ميآيند تا اين چرخه را از سر بگيرند.
|
شوالیه بیسرزمین، در پی فتح مغولستان خارجی! |
ميگویند محسن مخملباف دیگر به هیچ جا بند نیست، از دست رفته است و از این حرفها. چنین افسوس خوردنهایی جدا عجیب است. افسوس اينكه مثلا سینمای او دیگر زبان حال هیچکس نیست، در حالی که مروری بر آثار او نشان ميدهد، که این آثار همواره بیشتر منطبق با افکار و دغدغههای شخصی و موسمي او شکل گرفتهاند. او در 17 سالگی در راستای هیجانات انقلابیاش به زندان افتاد و طی آن چهار سال تصمیم گرفت سلاح قبلیاش را با سلاح فرهنگ و هنر عوض کند تا با آن به نبرد با ناهنجاریهای مورد نظرش برود. اوایل دهه 60 او چهره شاخص حوزه هنری و پیشقراول اسلامي کردن سینما بود؛ حوزهای که در آن سالهای پس از انقلاب با نفوذ فراوانش، بستری بود برای جریانساز کردن اندیشههای دیروز او. مخملباف تحت لوای سینمای دینی، به زورآزمایی با تمام جریاناتی پرداخت که در نوجوانی دستاش به آنها نمیرسید. حذف غیرخودیها و دستورالعملهای او درباره قواعد سینمای جدید و این جور چیزها. در همان سالها او سه اثر ابتداییاش را ساخت. او در توبه نصوح، استعاذه و دو چشم بیسو، به بصری کردن ایدئولوژیها و نمود ظاهری باورهایش پرداخت. مجموعه آثاری که مخملباف با سرپرشوری که داشت و با تلقی شخصیاش از دین ميخواست همه جهان را به راه راست هدایت کند. در کنار آن سه اثر شعارگونه، که حالا کلاسهای اخلاق مدارس و مساجد هم حوصله نمایششان را ندارند، مخملباف اثر ادبیاش یعنی «باغ بلور» را هم منتشر کرد. مجموعهای از اینها به اضافه پوپولیسم و جاروجنجالهایی که آن روزها در بیانات تندش وجود داشت، او را به عنوان یک سینماگر جنجالی در مرکز توجه قرار داد.اما با ساخت بایکوت در سال 64 بود که مخملباف توانست با نزدیکتر کردن مقالات مصور قبلیاش به زبان عموميسینما، جایگاه خود را به عنوان مهمترین فیلمساز آن دوران تثبیت کند. او در اثر ضدمارکسیستیاش قصد داشت به تخریب جریانات چپ آن روزهای انقلاب بپردازد. اما طولی نميکشد که مخملباف از موضع موافق سرسخت خارج ميشود و شمایل یک منتقد را جذابتر ميبیند؛ سیری که با ساخت عروسی خوبان در سال 67 آغاز شده بود. دگماتیسم یکی از ویژگیهای همیشگی او بوده است. تندرویهای مخملباف در بیان ایدههایش، عروسی خوبان را به یک جیغ بلند تبدیل کرد. با مضمون اينكه چرا همه چیز آنطور که ما ميخواهیم نیست. اما شاید این تغییر موضع، ناشی از استقبال جریان خاصتر جامعه از آثاری مثل دستفروش و بایسیکل ران باشد؛ ستایشگران تازهای که برای همراه نگه داشتن آنها دیگر نمیشد همان طرز فکر قبلی را ادامه داد. مخملباف در دستفروش که یک شوک بزرگ بود، توانست منتقدان را نرم کند؛ آن هم با اختلاط سبکهایی که نمود آنها در اثرش نشان ميدهد که تا چه حد به عمق آنها پی برده است! ترکیب عجیبی که خودش عنوان «سینمای قرآنی» را به آن داده بود. دستفروش توانست با بردن مضمون به لایههای زیرینتر، دیدگاه او را عمیقتر جلوه دهد. در حالی که تصویر مخلباف پیشین به گونهای بود که وقتی زریندست را برای فیلمبرداری کارش خبر کرد، زریندست ترسیده بود که یعنی او چه کار ميتواند با من داشته باشد! بسیاری شیفته اختلاط واقعیت و خیال، به خصوص در اپیزود دوم آن فیلم شدند. پدیدهای که حالا بیشتر ناکامي در خلق فضای سوررئال و از دست دادن بیان رئال به نظر ميرسد. مخملباف البته به خاطر عقیم بودن آثارش در رساندن لایههای عمیقی که خود مدعی وجود آنها میشد، شروع کرد به سنجاق کردن فایلهای تشریحی بر فیلمهایش در مطبوعات. تا به این شکل اشارات سراسر فلسفی و ماورای فهم اثرش منتقل شود. گندهگوییهای فلسفی برای او یک توهم فرهیختگی بیش از حد را به همراه داشت. هیچ کس را قبول نداشت و مثلا با تجربهای مثل باغ بلور، هوشنگ گلشیری را یک تکنسین ادبی ميخواند. آفت بزرگ او در این دوران، باز شدن پایش به جشنوارهها و چشیدن طعم آفرینهای مارکو کولر و همقطارانش بود. آب و هوای ونیز و برلین روی فکر او تاثیرات عجیبی گذاشت. او با دگردیسیهای ایدئولوژیک تمام نشدنیاش، در جشنواره نهم با «نوبت عاشقی» و«شبهای زاینده رود»، یک سیلی محکم به تمام کسانی زد که فکر ميکردند میشود روی او حساب کرد.او بعد از آشنا شدن با لیبرالیسم و نسبیت وکارل پوپر و این چیزها، دست به ساختن آثاری زد که فهم لحظهایاش را از آن مفاهیم به خوبی آشکار ميکرد. اینکه مثلا «من نوشابه ميخورم پس هستم» سوغات فلسفی او در آن روزها بود. این اولین تزلزل نگاه او نبود ولی شدتش حسابی توی ذوق زد و مسیرش را کج جلوه داد... اگر فکر ميکنید کج شدن از مسیر کج تنها نتیجهاش راستی است، باید بگویم با مفهوم «کجتر» آشنا نیستید.
تلاطم زندگی شخصی او (که ابدا ربطی به ما ندارد) و از طرفی فشارهای ناشی از توقیف دو فیلم آخر، آشفتگیهای او را تکمیل ميکنند و آثاری چون ناصرالدین شاه آکتور سینما، هنرپیشه و سلام سینما از دل این روزها بیرون ميآیند. در ناصرالدین شاه... او اثری ستایشگرانه ساخت تا با آن یک «ببخشید» بزرگ بگوید به عقبه سینمای ایران و کسانی که قبلا گفته بود حاضر نیست با آنها در یک لانگشات قرار بگیرد. کسانی مثل مهرجویی که موقع اکران اجارهنشینهایش، مخملباف ميخواسته یک نارنجک به خودش ببندد و او را بغل کند که گویا خوشبختانه استخاره کرده و ماجرا به خیر گذشت! گرچه او ببخشید گفتن را مشق کرد اما هیچ وقت آن را یاد نگرفت. او همواره دگرگونیهایش را به «پیشرفت» تعبیر کرده و با نفی گذشته ميخواسته که حالش را باور کنیم. اما نمیشد این «حال» را جدی گرفت، چون چند وقت دیگر، همین حال به گذشته تبدیل میشد و باز همان ماجرا. کسی دیگر حوصله وفق دادن خودش را با پیچ و تابهای او نداشت و غیرقابل پیشبینی بودنش این نگرانی را ایجاد میکرد که نکند فیلم بعدی او مثلا درباره «پروگرسیو راک» باشد! بعید نبوده و نیست. گبه و سکوت، با شاعرانگی بصری و بیان انتزاعیشان بیشتر به مذاق مخاطبان جشنوارهای خوش آمد. حمایت موقت آنان از آثار اینچنینی سینمای ایران دلگرمي تازهای برای مخملباف و یارانش بود.
زمان ظهور مخملبافهای دیگر هم فرا رسیده بود. شروع حمایتها از سمیرا و بقیه اهالی خانواده برای فیلمسازی دستهجمعی! این حمایتها به ساخته شدن «سیب» در سال 76 توسط سمیرا مخملباف منجر شد. ستایش این فیلم در جایی مثل کن، لذتی بود که الگوی حرکتی مخملبافان را در سالهای بعد شکل داد. یکی از مدهای فیلمسازی در آن دوران بردن دوربین به کشورهای محروم و زوم کردن روی نان خشک و این چیزها بود. آنها در زمینه این ژستهای انسان دوستانه، آوانگارد بودند. «تخته سیاه» سمیرا در سال 76 و نهایتا اثر جهانی خود او یعنی سفرقندهار در سال 2000 که با آن حسابی دیده شد و مخلباف کاملا در قالب یک روشنفکر سبزاندیش فرو ميرفت. این واژه که همین الان به وجود آمد به کسانی گفته میشود که دور هم جمع میشوند و درباره اینکه چقدر گل و بلبل در جهان کم است بلوا راه مياندازند و آخر سر به کسی که بیشتر شلوغش کرده جایزه ميدهند و او هم جایزهاش را به مثلا فلان دختربچه افغان تقدیم میکند. به این شکل کاراکتر گاندیوار آن آدم تا حد شوالیه ارتقا ميیابد. این نشانی است که مخملباف همان سالها از کشور فرانسه دریافت کرد.
او دورنمای سینمایش را خیلی خوشبینانه ترسیم ميکرد و آن نوع از سینمای ایران را بیشتر از یک مد، یک «موج» ميدانست که سینما را دربر گرفته است. سفر قندهار با استفاده ابزاریاش از فقر و عقبماندگی، تا چند سال توانست به کاراکتر جدید او هویت بدهد؛ هویتی که با از مد افتادن آن نوع سینما، رنگ باخت. اما اتفاق جالب، خبر تروریست از آب درآمدن بازیگر سفرقندهار و موضع جالبتر مخملباف در این مورد بود. او که ابتدا از گذشته این آدم کاملا اظهار بیاطلاعی کرده بود، با افتخار تمام ميگوید: من از یک قاتل آمریکایی، یک مصلح ساختهام که از خشونت پشیمان است!
مخملباف بعد از چند تلاش دیگر در افغانستانی که دیگر او را نميخواست، کارش تمام شده بود و تصمیم گرفت چمدان اندیشههای فلسفیاش را به تاجیکستان ببرد و از دل آنها چیزی مثل «سکس و فسلفه» را به جهان ارائه کند. او با برداشت خامدستانهاش از عشق و اروتیسم، حرف تازهای برای جهان نداشت. فیلمي که از طرف تاجیکستان به اسکار رفت و دیپروت شد و با وجود آن عنوان آنچنانیاش هم نتوانست در ایران توجه برانگیز باشد. مخملباف پیشتر از اینها از دایره حساسیت ما خارج شده بود. دیگر آن کسی نبود که مردم در اتوبوس، هوس میکردند خودشان را به جای او جا بزنند. حالا کسی مثل دهنمکی، قول میدهد که مخملباف نشود!
تنها چیز باقی مانده «حاشیه» بود. اوایل امسال خبر منفجر شدن بمبی زیر پاهای «اسب دوپا»، آخرین کار سمیرا مخلباف بیشتر از خود بمب صدا کرد. آنها با یک فیلم شش دقیقهای که از آن صحنه انفجار با دوربین 35 گرفته بودند به یک کنفرانس خبری در کن دعوت شدند و مخملباف در حالی که با کت و شلوار فراک و پاپیونش کنار سمیرا راه ميرفت، فریاد میزد که ببینید میخواهند صدای ما را خاموش کنند! او با احتمال 80 درصدی ملیت ایرانی بمبانداز را هم کشف کرده بود و گفت که: «اگر کشته شوم کار حکومت ایران است.» گذشته از اینکه او چنین عدد دقیقی را ازکجا آورده! نگفت که چرا فکر ميکند برای آنها خطرساز است. او گفت که چهار بار دیگر هم به او و خانوادهاش سوءقصد شده. دو بار سر سفر قندهار و دو بار هم سر «لذت دیوانگی» ساخته حنا مخملباف. گویا کارگردان 14 ساله ما را دو بار دزدها خواستند که بربایند. در حالی که او فقط داشته از پشت صحنه فیلم خواهرش (پنج عصر) فیلم ميگرفته، تا زمانی که همه خانواده به سفرهای جشنوارهای میروند، در خانه تنها نماند!
این گونه اظهارات که به نظر ميرسد بیشتر از توهم توطئه ناشی شده باشد، منحصر به شخص او نیست. سمیرا معتقد است به جشنواره رم پول دادهاند تا فیلم پدرش را نشان ندهند. با همه اینها مخملباف در تاجیکستان هم آن هویت گمشده را پیدا نکرد. افغانستان، تاجیکستان، قرقیزستان و چه ميدانم مغولستان خارجی! وقت این است که بپرسیم حقیقتا او دنبال چیست؟ حالا هم که نوبت هند است. «فریاد مورچگان» اثر آخر او بیش از هرچیز غمانگیز است.صرفا به این خاطر که ميبینی یک نفر بعد از بیست وچند سال فیلم ساختن، چیزی به عمق نگاه و درک هنریاش افزوده نشده. همه چیز همانقدر شعاری و سطحی است که مثلا در توبه نصوح بود. صحنه تصویر گرفتن زوج جوان، از خیابانهای مصیبتزده و گفتن این نریشن «فقر... بدبختی... ناتوانی» ميتواند گویای زمختی بیان سینمایی او در این روزهای پختگی باشد. فیلم به شدت شکست خورده و مخملباف به همان «سینمای بیخطر»ی که دیگران را به آن متهم میکرد رسیده است. در حالی که او چند وقت دیگر باید به عنوان رئیس سال آکادمي فیلم آسیا، سینمای درست را به هنرجویان آموزش دهد. اخیرا هم که خبر سنددار شدن «بریدن» او را شنیدیم. گویا فرانسویها شوالیهشان را پس گرفتند. حالا پاسپورت موسیو مخملباف فرانسوی است. قصه او قصه شکل عوض کردنها و نرسیدنهاست. او همیشه پشت «جلد» بوده ولی خدا کند خودش وقت کرده باشد پشت این جلدها را ببیند. ببیند و شاید در فیلم بعدیاش برای ما بگوید؛ فیلمي که امیدوارم درباره «پروگرسیو راک» نباشد.
|
کاش ایده داشتن کافی بود امیر پوریا |
این واقعیت موازی جالب و در عین حال تلخی است که بسیاری از ما منتقدان آثار و رفتارهای امروز محسن مخملباف – که دیگر حتی در حلقه پراکنده دوستان معدود هنوز باقیماندهاش هم همه جزء همین منتقدانش شدهاند- حدود یک یا دو دهه پیش، از پیگیران جدی و کموبیش علاقهمند کارها و حرفهایش بودهایم. همراه با تغییرات توفانی و تمام نشدنی ذهن و حس و روحیه مخملباف، ما هم در مخملبافشناسي و مخملبافدوستی، مدام تغییر کردهايم؛ از جایگاه یک کنجکاو به یک شیفته تغییر وضعیت دادهايم که ممکن است حتی در صف طویل نمایش عروسی خوبان و نوبت عاشقی، ساعتها بایستد و بعدتر، بعضیهایمان با نون و گلدون و ادعاهای بزرگش، بعضی با سلام سینما و نگاه سطحیاش به غم و شادی و اشتیاقهای حقیرانه آن انبوه آدمهای عشق سینما و بعضی با دوران افغاننوازی و تبدیل فیلمسازی به family business به عصبانیتهایی رسیدهايم که در عکسالعمل نسبت به تصمیمهای فیلمسازان مهم سینمای ایران، بیسابقه بوده است.
ممکن است شما یا دوستان قلم به دستم که مطالبشان همسایه این یادداشت در این مجموعه است، تکتک این مراحل را در خصوص مخملباف و کارنامهاش، درست مثل من طی نکرده باشید و مثلا هرگز مقطع شیفتگی نسبت به او را از سر نگذارنده باشید. ولی تردیدی ندارم که اگر در سالهای اولیه اضافه شدن نام مخملباف به مجموعه فیلمسازان سینمای ایران همراه این سینما بودهاید، دستکم در یک مورد مشخص، مرحلهای مشابه من و بسیاری دیگر داشتهاید: اينكه سرعت پیشرفت و تکنیکآموزی و ظریفکاری او را در قیاس با سه فیلم اولش – استعاذه، دو چشم بیسو و توبه نصوح، مشهور به شعاریترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران- به نظرتان حیرتانگیز و گاه حتی نبوغآمیز بوده است. از سکانس و ایدههای مضحک بیرون آمدن جسد زنده از دل قبر در توبه نصوح تا سکانسهای تعقیب و گریز یا کابوسهای هرچند خام ناپرورده بایکوت تا فکرهای بصری و موقعیت سوررئالیستی و بامعنای اپیزودهای دوم و سوم دستفروش فاصلهای چندین فرسخی هست که در تاریخ این سینما در طول فقط دو، سه سال، هیچگاه توسط فیلمساز دیگری پیموده نشده. آن سالها، تنها چیزی که موجب دیده شدن مخملباف نزد مردم و اهل هنر شد، خود آثارش و کیفیات تجربهگرانه و رو به قوامشان بود؛ نه حاشیهها و هوچیگریها و کوششهای متنوع و نافرجام این روزها برای همیشه به زور تیتر بودن؛ حتی به بهای تابعیت ناگهانی فرانسه؛ که قاعدتا در کارنامه هنری جماعت خانوادگی بیاثر خواهد بود.
بر آن جوان شتابان و بینهایت مستعد سالهای دهه 60 که گامهایی به بلندای چند دهه فعالیت در سینمای ایران را با شور و ارتقا، در یک سال و دو سال بر میداشت، چه رفت که کار به اینجا رسید؟ نکته اساسی به گمانم در این بود که او به عادت نکردن عادت کرد. تغییر و چرخش سریع و عجولانه را در آن سالهای آغاز راه، زمینه پیشروی و تعالی دید و بعد دچار این تصور یا احساس ناخودآگاه شد که هر تغییری به هر میزانی و با هر تقابلی نسبت به گفتهها و ساختههای قبل و قبلتر، همواره به معنای ارتقا و صعود است. تغییر نگرش ایدئولوژیک هم در اينكه حس کند هرگونه تعویض ذهنیت و مسیرش مترادف با پیشروی است، اثر گذاشت. وقتی آدمی در باورهای ایدئولوژیک سفت و سخت پیشینش دوباره مينگرد و طور دیگری مياندیشد، تغییرات سبکی و رفتار حرفهای و بقیه که به سادگی و ناگزیر در پی ميآیند.
به این ترتیب، مخملباف بر سر مهمترین عنصر کارنامه ادبی و سینماییاش یعنی ایدههای جذاب (چه در دل داستان و چه به لحاظ ساختاری) بزرگترین بلای ممکن را آورد: او با گرایش گاه و بیگاه به جلوههای ویژه (در ناصرالدین شاه، اکتور سینما)، به کار با نابازیگر (از گبه و نون و گلدون به بعد)، به استفاده از فضاهای بومی روستایی یا بدوی (در گبه و سکوت و سفر قندهار و غیره)، به یکسره «واکنشی» عمل کردن (با جلوههای مختلفی در تست دموکراسی، در و این فاجعه واپسین یعنی سکس و فلسفه)، به چنان اختلاط سبکی و بلاتکلیفی فکری آشکاری رسید که دیگر نميشد فاصله و فرق میان ادعاهای گزاف و ایدههای نو و ناب را در دل کارهایش بازشناخت. به نظر ميرسید هر نکته تازه، نه خودجوش و جاری و زنده و دارای اصالت و حقانیت، بلکه محاسبه شده و عکسالعملی و مدعیانه و بدون جوشش و فوران از درون بوده است. گویی هیچ باور واقعی، با ثبات و دستکم متداومی در این آثار و هنرمند خالقشان وجود نداشت و همه چیز قربانی اثبات این ميشد که هیچ چیز قابل اثباتی در کار و در جهان و در هنر نیست؛ که همه چیز نسبی است (و به قول یکی از مخالفان ایدئولوگ مخملباف در کیهان آن سالها) جز خود این باور که همه چیز نسبی است. این یکی اتفاقا از سوی او و تئوریبافیهایش، خیلی مطلق است و خللناپذیر!
تماشای تاسف بار سکس و فلسفه، خیلی بیشتر از جریان تربیتی تحمیلی منجر به تخته سیاه و روزی که زن شدم و کل حواشی مربوط به افغانبازی و تاجیکسازی و فرانسوی شدن، ميتواند روشنگر همین ویرانیهای ناشی از تغییر و ذوقزدگی نسبت به تغییر باشد. اينكه هر کس فیلم را دیده، در نخستین ارجاع ذهنش به آن، مشتی تصاویر بیربط و به طور مجرد زیبا و خوش آب و رنگ را به یاد ميآورد و هسته مرکزی شکلگیری موقعیت جذاب اول فیلم، اغلب در یاد نميماند، نمونه عینی همین بیرنگ شدن ایدهها در پس ادعاها و تغییررویههای مخملباف است. این را در نظر بگیرید که فیلم با ساختن چه موقعیت دراماتیک، ضدرمانتیک و ویژهای آغاز ميشود: مردی با زنان مختلفی که در زندگیاش هستند، یک به یک در جایی قرار ميگذارد. هر کدام را بیآنكه دیگری بداند و اصلا بیآنکه از وجود بقیه در زندگی مرد باخبر باشد، به جایی ميفرستد و ميگوید که خودش هم سر ساعت به او خواهد پیوست. اما خودش در خیابانها با ماشینش ميچرخد و ميگذارد زنها همدیگر را آنجا ببینند و هر کدام بداند که تنها خودش طرف رابطه عاطفی و جنسی مرد نیست. اما همین موقعیت که به طور بالقوه پتانسیل بسیار مفصل و مبسوطی برای داستانهای فرعی جذاب، طرح دغدغههای ازلی- ابدی روابط زن و مرد و گیر و گرفتهای همیشگی و همیشه نامکشوفش در آن نهفته است، در جریان بازیهای شبهکورئوگرافیک و دیالوگهای هم شعروار و هم شعارزده (مثل آن بحث معروف عمر پروانهها و نسبتش با عشقورزیهای آدمیان)، به کلی رنگ ميبازد و فراموش ميشود و جایش را به رفتارهای واکنشی فیلمساز نسبت به دوایر ممنوع در سینما و جامعه ایران ميدهد. این واکنشی بودن شدید، حتی در اصرار مخملباف بر اينكه نام نخستین فیلم بعد از ترک وطن را حتما به واژه «سکس» مزین کند هم عیان است و با همه قابل درک بودنش، به هیچ وجه هنرمندانه نیست.
مجموعه این فراز و فرودها، از مخملباف جز شبحی از یک نام همیشه مطرح و مهم ولی از حالا به تاریخ پیوسته در هنر و سینمای ما چیزی به جا نميگذارد. تاسف و اینها هم تا زمانی که چنین یکطرفه است و از سوی خود او با واکنشی جز برآشفتگی و پرخاشگری معمولا غیابی علیه نوشتههای ما رو به رو نميشود، سودی به حال کارنامه آن جوان نابغه 20 سال پیش نخواهد داشت. این درست است که نبوغ هرگز ته نميکشد، اما ميتواند همان گونه که آدمی را به اوجهای مقطعی رساند، به زمین گرم هم بزند و عامل ارتقا و سقوط را یکی کند. از عوارضش از جمله این است که هیچ گاه فرصت پذیرش خطا را به خودت نميدهی، مگر آنکه بخواهی هربار نسبت به خطاهای عموما ایدئولوژیکی که در گذشته خود ميیابی، واکنش تندی نشان بدهی و باز بگویی این بار دیگر مطلقا دارم درست مياندیشم و درست پیش ميروم. تابعیت کور فرانسه، از جلوههای همین عوارض بوده. خب، تمامی که ندارد؛ ایستگاه بعدی کجاست؟ به تخریب کدام ایده درخشان یا خدشهدار کردن کدام هویت فردی و اجتماعی و فرهنگی قرار است بینجامد؟ کسی یادش هست که وقتی دوست قهرمان درب و داغان فیلم عروسی خوبان در آتلیه عکاسیاش از دختر جوانی عکس بیحجاب ميگرفت، حاجی به طعنه به او ميگفت «قرمساق شدی»!؟
|
سير صعودي تا سقوط يا تكثير تاسفبرانگيز محسن مخملباف |
1
محسن مخملباف اكنون در روزهاي پاياني نيم قرن اول زندگي قرار دارد؛ 50 سال پر تب و تاب، با كلي موضوع و كار و ساخته و نشر، با كوهي حرف و حديث و نقد و نظرهاي ضد و نقيض و متنوع و تعدد دورهها و مقاطع فكري و كاري كه حتي خود فيلمساز هم زماني به صرافت دستهبندي و توصيف سرفصلهاي هر دورهاش افتاد؛ كاري كه معمولا بايد بر عهده ناظران و مخاطبان باشد، اما مخملباف يك پديده است و از پديده هم بايد كارهاي منحصر به فرد و خاص انتظار داشت. اول از همه بايد بگويم كه زماني – مثل خيليهاي ديگر – به برخي از آثار مخملباف تعلق خاطر داشتم. تعلق خاطري كه امروز جز معدودي فيلم و چندين موقعيت دراماتيك و سينمايي و ديالوگ و مقاديري حرف و نظر و ايدههاي جذاب و جالب، جايش را به يك بياعتقادي و بياعتمادي كلي و عمومي داده؛ بياعتمادي و بياعتقادي به هر كاري كه نام مخملباف به هر شكلي پشت آن است يا به آن مربوط ميشود. چه فيلمسازي و نوشتن و نشر و چه حرف و تئوري و چه حركتهاي بشردوستانه و جهانوطني و غيره. مخملباف فعلي در نظرم پديدهاي است جعلي، متلون و متغير كه در كمال سطحيت از هر دري حرف ميزند و از هر گوشهاي توشهاي برميدارد و دربارهاش فيلم ميسازد يا ميدهد ديگران بسازند و اگر هم نشد، حرفش را ميزنند و سرفصل و تيترش را طرح ميكنند و ميگذارند و ميگذرند. مخملباف به عنوان فيلمساز – حتي در بهترين لحظهها و صحنههايي كه خلق كرده – پديدهاي مستقل و قائم به ذات نيست. او عموما به كمك هوش و موقعيتسنجي استثنايياش يا به موضوع و مضمونها و موقعيتهاي تاريخي و اتفاقهاي تقويمي يا به آدمهاي ديگري كه كنارش بودهاند متكي بوده و از وجود و حضورشان بهره گرفته است. همه اينها را وقتي به طور كامل فهميدم و دربارهشان مطمئن شدم كه ساخته جنجالياش «جنسيت و فلسفه» را ديدم. فيلمي كه به ظاهر محصول تجربههاي خامدستانه و آماتوري جواني بود كه سينما را درست نميشناسد، اما «جنسيت و فلسفه» بيست و سومين فيلم بلند سينمايي كارنامه كارگرداني 50 ساله با سياههاي بلندبالا از افتخارهاي داخلي و بينالمللي است. اين تناقض از كجا ميآيد؟ به نظرم از اينجا كه فيلم در موقعيتي ويژه و فارغ از آن چند موقعيتي ساخته شده كه كيفيت گاه و بيگاه فيلمهاي قبلي را موجب شده بودند. اينجا ديگر نه از شر و شور و انتقاد اجتماعي جسورانه خبري هست، نه از دوره و زمانهاي كه فيلم را به دلايل فرامتني مهم و مطرح جلوه دهد و نه آدمهاي مهم ديگري در توليدش دخيل بودهاند كه تشخصي به آن ببخشند. اينطوري است كه فيلم چنين بيمايه جلوه ميكند و دست فيلمساز از هميشه خاليتر به نظر ميرسد.
سه فيلم بلند اوليه مخملباف كه بنا به يك رسم بيمورد اغلب كنارش ميگذارند، محصول همكاري با گروهي مثل خودش آماتور است كه در حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي (يك نهاد كليدي در عرصه فرهنگ بعد از انقلاب) جمع شده بودند تا از نو چرخهاي مختلفي را اختراع كنند. مهمترين همكارانش يكي ابراهيم قاضيزاده است كه سه فيلم اول را فيلمبرداري كرده و از ميان ديگران، محمد كاسبي و مجيد مجيدي، مشهورترين نامهاي امروز هستند. در يكي از نقاط عطف حرفهاي بود كه مخملباف به قول خودش كوشيد فيلمسازي را با روشهاي غيرعادي، سريع و راههاي ميانبر (كه معمولا جزء بلاياي زندگي آدمهاي باهوش است) ياد بگيرد. «بايكوت» اولين فيلم پس از اين دوران است كه يادآورياش نشان ميدهد تفاوت تكنيكياش با سه فيلم قبلي تا چه حد مديون حضور مدير فيلمبردار كاركشتهاي مثل فرج حيدري است؛ كسي كه در سينماي پيش از انقلاب اغلب شيوههاي اجراي صحنههاي متنوع را آزمايش كرده بود و تجربه كافي براي ايجاد موقعيتهاي مختلف فيلم و اكشن موردنياز آن داشت. اين تجربه و موفقيتش به مخملباف درس بزرگي داد كه تا مدتها حسابي به كارش آمد. اينكه مدير فيلمبرداري خوب و مجرب ميتواند يك فيلمنامه متوسط يا يك ايده هوشمندانه را به فيلمي ظاهرا تماشايي تبديل كند و در سينما هم عموما رسم بر اين است كه امتياز موفقيتها را به حساب كارگردان واريز ميكنند. پس از اين مقطع، فيلمهاي مخملباف را ميشود با نام و حضور و تشخص حرفهاي فيلمبردارانش دستهبندي كرد. مهمترين موفقيت و سكوي پرتاب غيرمنتظره مخملباف، «دستفروش» بود كه اتفاقا هر اپيزودش را يك نفر فيلمبرداري كرده و هر كدام هم به دليل وجود آن فيلمبردار و قابليتهايش شكل و شمايلي متفاوت پيدا كرده است. اپيزود اول در فضاي نئورئاليستي و واقعگرا با فيلمبرداري همايون پايور كه همكاري مستمري در فيلمهاي كانوني و آثار كيارستمي و ديگران داشت. اپيزود دوم كاري از جنسي متفاوت در محيطي بسته با فضاسازي خاص است كه ميشود به دليل وجود مهرداد فخيمي پشت دوربينش از تاثيرهاي آثار بيضايي بر آن حرف زد و تمايزها و نشانههايش را رديابي كرد. اپيزود سوم هم با آن نورپردازي و فضاسازي انگ كار عليرضا زريندست در مقام فيلمبردار بود. هوش مخملباف اين بار حسابي به كارش آمد و ايدههاي اپيزودها با انتخاب درست و بهجاي مديران فيلمبرداري به فيلمي تبديل شد كه نام فيلمساز را سر زبانها انداخت. از آن به بعد، ميشود اين مسير را گرفت و جلو آمد و به نتايج مشابه جالبي رسيد. «عروسي خوبان» مدلي از كار و تجربه زريندست در فيلمهاي خياباني با دوربين پرتحرك و «بايسيكلران» هم اصل جنس زريندستي است كه تا امروز هم به اين شكل از فيلمبرداري مشهور است؛ با طراحي حركتهاي دوربين پيچيده به كمك ادوات ابداعي خودش، نورپردازيهاي خاص در شب با رنگها و سايهها و مه و فيلتر آبي و نورهاي موضعي كه حتي با مرور عكسهاي فيلم هم كاملا قابل تشخيص است. اين همكاري موفق به «شبهاي زايندهرود» هم رسيد كه از اسمش پيداست تا چه حد به تبحر در فيلمبرداري شبانه نياز داشت. قابليتهايي كه در «نوبت عاشقی» ديگر چندان به كار نميآمد و حالا نوبت محمود كلاري بود كه ديد زيباييشناسانه و تخصص عكاسانهاش را در «نوبت عاشقي» به كار بگيرد تا فيلم خوشعكس و خوش رنگ و لعاب باشد.
مخملباف براي ساخت «ناصرالدينشاه اكتور سينما» (بهترين ساختهاش تا امروز و يكي از بهترينهاي سينماي پس از انقلاب) دوباره سراغ فرج حيدري و در كنارش نعمت حقيقي رفت. دو مدير فيلمبرداري كه شناخت اولي از سينماي پيش از انقلاب براي فيلمي سياه و سفيد درباره سينماي ايران به درد ميخورد و حضور مغتنم نعمت حقيقي كه چندتا از بهترين آثار سياه و سفيد پيش از انقلاب مديون فيلمبرداري درجه يك او بود. حاصل كار آنقدر پخته و كارشده هست كه بعضي موقعيتهاي آماتوري و سهلانگاريهاي «هنرپيشه» را بشود به حساب همكاري مخملباف با عكاسي شاخص و توانا اما فيلمبرداري كمتجربه مانند عزيز ساعتي گذاشت.
دوره بعدي كار مخملباف اصلا با حضور و به نام محمود كلاري قابل بررسي و توصيف است؛ هم تجربه منحصربه فرد شكار لحظهها و دكوپاژهاي بداههپردازانه «سلام سينما» و «نون و گلدون» و هم زيبايي بصري رنگ و نور طبيعت و قاببنديهاي بينقص كلاري در «گبه» كه هر سه فيلم را به سطح محصول مشترك كارگردان و فيلمبردارش ميرساند... و اين حكايت از اينجا به بعد شكل ديگري پيدا ميكند. گرچه بايد پيش از ورود به اين مقطع به اين نكته اشاره كرد كه طبعا بنا نيست همه كيفيت كارنامه مخملباف در اين دوران را به نام و توان و اعتبار فيلمبردارانش محدود كنيم و طبعا تواناييهاي مختلف فيلمساز و ساير عوامل فني و تكنيكي هر كدام از آثارش در خلق اين كيفيت و ويژگيها دخيلاند كه در اين نوشته فرصت اشاره و توصيف پيدا نكردند.
اپيزودي از مجموعه «قصههاي كيش» به نام «در» با ذهنيت عكاسانهاي كه پشت فكر و ايده مركزياش نهفته، حتي با كمك يك عكاس حرفهاي در مقام فيلمبردار هم به سرانجام معقولي نميرسد، اما در اپيزود ديگر همين مجموعه («تست دموكراسي»)، درست زماني كه مخملباف بهظاهر با كشف قابليتهاي دوربين ديجيتال و درك غلط و معوجش از تئوري «دوربين – قلم» خودش دست به كار تصويربرداري فيلم ميشود، افشاگرانهترين اتفاق كارنامه سينمايياش تا آن مقطع رخ ميدهد. فيلم به شكل عجيبي شلخته و بيدر و پيكر و الكن است و ايدههاي خامش در غياب كسي مانند محمود كلاري و درك هوشمندانهاش از قابليتهاي ديجيتال، به يكي از عذابآورترين آثار اين مجموعه تبديل ميشود؛ نقطه پاياني بر دوران كاري داخل كشور مخملباف كه خودمحوري آزارندهاش از هوشش خيلي بعيد بود. اين فيلم آغاز دوراني شد كه مخملباف فارغ از هياهو و جنجالهايي كه جزء انكارناپذير كارنامه پر سروصدايش بود، به انتزاع و آرامش و سكوني رسيد كه هيچ ربطي به نمونههاي درست و اصيل سينماي انتزاعي و آرام قبل از خودش نداشت. در حال حاضر كمتر كسي چيزي از فيلم «سكوت» يادش مانده و «سفر قندهار» هم باز به يمن اقبال تقويمي فيلمساز با موضوع سياسي و بينالمللي افغانستان گره خورد و بسيار بيشتر از آنكه بايد و شايد به چشم آمد. اين فيلمها محصول دورهاي بودند كه يكي از صريحترين منتقدان اجتماعي- سياسي سينماي فاقد جسارت دهه 1360 را به كارگردان آثاري تبديل كرد كه هيچ نشاني از آن صراحت و تند و تيزي نداشت. به عبارت ديگر، در روزگاري كه كسي توان و مجوز و روحيه ساخت فيلم (به اصطلاح) جسورانه و انتقادي را نداشت، مخملباف كارگردان «عروسي خوبان » و «شبهاي زايندهرود» بود و وقتي در دوران آزاديهاي ظاهري پس از دوم خرداد 1376 همه به صرافت انتقاد سياسي- اجتماعي افتادند، مخملباف به نظاره طبيعت بكر تاجيكستان و گوشوارههاي گيلاس در گوش دختركي تاجيك رسيد؛ پارادوكسي كه شايد حلشدنش فقط به كمك درك پديده محسن مخملباف و مرور دوران كاري متفاوتش امكانپذير باشد؛ همان طور كه جلاي وطنكردنش در دوران همان آزاديهاي نسبي يا جهانوطنشدنش در روزگار جديشدن مليت و هويت ملي يا حتي تصور و اجراي تصور معجوني مانند «جنسيت و فلسفه» در اين دوره و زمانه و خيلي چيزهاي ديگر كه ميتواند موضوع نوشتههاي ديگري باشد.
2
در اين دوران اتفاق ديگري هم براي مخملباف افتاد كه مقطع تازه و متفاوتي از زندگي حرفهاياش را رقم زد. اگر تا پيش از اين، مخملباف هويت هنرياش را در قالب فيلمساز و نويسنده و خالق رمان و داستان كوتاه و مقالات تئوريك تكثير ميكرد يا براي دوستان و همكاران حلقه اطرافش فيلمنامه مينوشت، اكنون ديگر به شكل تاسفباري دست به تكثير خودش زده است. او در حال حاضر در مقام چند فيلمساز متفاوت و متناقض (از جمله دو دختر جوان و نوجوان، پسر تينايجر و زني در آستانه ميانسالي) و در قالب آنها ميانديشد و مينويسد و به ساختهشدن فيلمهايشان كمك ميكند. پديده خانواده هنري مخملباف، محصول مشخص اين تكثير تاسفبرانگيز است و محصولات اين خانواده، مثل فيلمهاي سميرا و حنا و ميثم مخملباف و فاطمه مشكيني دور دنيا ميگردد. به صراحت ميگويم ابدا قصدم اين نيست كه اين اتهام مرسوم اما نادرست و غيرقابل اثبات را مطرح كنم كه فيلمهايي مثل «سيب»، «تخته سياه»، «روزي كه زن شدم»، «چگونه سميرا تخته سياه را ساخت»، «سگ ولگرد»، «پنج عصر» و.... ساختههاي محسن مخملباف هستند كه سخاوتمندانه به نام دختر و پسر و همسرش به نمايش درميآيد. از آن مهمتر و جديتر، انديشه و ذهنيتي واحد است كه چه در قالب آموزشهاي حين كار و چه در قامت نويسنده فيلمنامه و تدوينگر توسط محسن مخملباف به آثار اعضاي ديگر خانواده راه پيدا ميكند و بين آنها به نسبتهاي كاملا غيرمساوي تقسيم ميشود. اين فيلمها درست به اين دليل آثاري بيهويت و جعلياند و به هيچ شكلي در قاموس «سينما» قابل جديگرفتن نيستند كه به نظر ميرسد تفكر پشت آنها زوركي و بياصل و نسب است. گاهي فكر ميكنيم كه مردي پخته و ميانسال دارد سعي ميكند به پديدهاي از دريچه ذهن دختركي 18 ساله نگاه كند و فيلمنامه بنويسد و زماني از ديد زني با انديشههاي سطحي فمينيستي. حتي موقع تدوين نماهاي اين تصوراتِ تصويرشده هم موقعيت چندان معقولي پيش روي مخملباف نيست. در كنار همه اينها، او ميخواهد چهرهاي بشردوست، مصلح اجتماعي، مدرس سينما به جوانان فارغ از قيد و بند طالبان و حتي تبعهاي از كشور فرانسه هم باشد و اگر اين وسطها مجالي باقي ماند، فيلم هم بسازد. اين شكلي است كه فيلمها ديگر هيچ رد و نشاني از آثار گذشته فيلمساز ندارند و حاصلشان چيزي بيشتر از «جنسيت و فلسفه» يا «فرياد مورچهها» نخواهد بود...
و اين مقطع، جايي در ميانه حكايت سرگذشت پديدهاي خاص و منحصربهفرد است كه ظهور و حضورش فقط در وضعيتي شبيه اتفاقهاي سه دهه اخير كشوري مانند ايران امكانپذير است؛ پديدهاي به نام محسن مخملباف كه اين نوشته تنها كوشيد گوشههاي كوچكي از زواياي آشكار و پنهان وجودياش را در فرهنگ و اجتماع و سياست كشور توضيح دهد.
|
مردي كه خودش را به زانو درآورد حسين معززينيا |
نميدانم شما كه الان داريد اين يادداشت را ميخوانيد، نظرتان درباره محسن مخملباف چيست. حتما نظري داريد. مخملباف آدمي نيست كه شما نظر مشخصي دربارهاش نداشته باشيد و آن وقت همينطور بيدليل، براي سرگرم شدن يا براي كسب اطلاعات به خواندن اين مطلب مشغول شده باشيد. اصلا خصلت مخملباف و پديدههايي مشابه او اين است كه آدمها ابتدا دربارهاش نظري پيدا ميكنند و بعد، دلشان ميخواهد نظر ديگران را بپرسند يا نوشته ديگران را بخوانند تا بفهمند عقيده آنها چيست.
نظر شما درباره مخملباف بستگي مشخصي به سن و سالتان دارد و اينكه از چه دورهاي پيگير وقايع سينماي ايران شدهايد و كدام يك از فيلمهاي مخملباف را در زمان نمايش عمومياش ديدهايد. نميدانم از همان سالهاي توبه نصوح و استعاذه تماشاگر فيلمهاي مخملباف بودهايد يا از بايسيكلران و عروسي خوبان به بعد فيلمهاي او را دنبال كردهايد يا بعد از ماجراي خانهتكاني روحي و جنجال نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود او را شناختهايد يا اينكه اصلا در همين چند سال اخير و به خاطر فيلمهاي خانواده مخملباف با نام پدر خانواده هم آشنا شدهايد. اين نكته از اين جهت اهميت دارد كه داريم درباره يك «پديده» صحبت ميكنيم و نه لزوما درباره يك سينماگر. تماشاي آثار و نتايج فعاليت يك «پديده» در روزگار خودش و متناسب با حال و هواي زمانه خودش است كه ابعاد قابل بحثي پيدا ميكند. بنابراين اگر در همين روزها برويد نوار ويدئويي فيلمهاي محسن مخملباف را از فروشگاهها بخريد و ببريد در خانه تماشا كنيد، آنچه مشاهده ميكنيد تماميت آن فيلم و سازندهاش نيست. كامل نيست. شما فقط داريد عواقب و نتايج يك دوران را كه در قالب محدود يك فيلم سينمايي محصور شده تماشا ميكنيد. در حالي كه اغلب اين فيلمها سرآمد بخشي از مهمترين جريانات فرهنگي دهه 1360 و اوايل دهه 1370 محسوب ميشوند. از آن جريانات تاثير ميگرفتند و خودشان هم جريان ميساختند. بديهي است كه هر فيلمي در تاريخ سينما تناسبي با اوضاع و احوال زمانهاش دارد و تماشاي آن در زمان اولين اكراناش تاثيري متفاوت با مرور آن در دهههاي بعد دارد. اين را ميدانم. اما وضعيت محسن مخملباف و فيلمهايش كاملا متمايز است؛ فيلمهايي مثل توبه نصوح، عروسي خوبان و ناصرالدين شاه، آكتور سينما آنقدر به اوضاع و احوال روزگار خودشان سنجاق شدهاند كه قابل مقايسه با هيچ نمونه ديگري نيستند. اين «اوضاع و احوال روزگار» هم كه ميگويم منظورم شرايط يك دهه نيست. فيلمي مثل توبه نصوح مشخصا ايدهاي است كه در سال 1361 نوشته و ساخته ميشود و در سال 1362 به نمايش درميآيد. اين فيلم نميتواند در سال 1364 طراحي شود. همانطور كه عروسي خوبان درست متعلق به نيمه دوم سال 1367 است، نه ششماه قبل يا يك سال بعدش. اين تاكيدهايي كه روي اين تاريخها ميكنم متكي به كلي دليل و سند و بحث و توضيح است، ولي چه كنم كه حجم اين يادداشت محدود است و نميتوانم وارد اين نوع شرح و تفصيلات بشوم. ميخواهم اين را موكد كنم كه محسن مخملباف به مثابه يك پديده فرهنگي- اجتماعي كه بايد در ظرف زمان و مكان سنجيده شود، يك چيز است و محسن مخملباف به عنوان يك فيلمساز كه بايد فيلمهايش را با ملاكهاي زيباييشناسانه متداول در سينما ارزيابي كرد چيز ديگري است.
علاقهاي ندارم كه در مجال فعلي به ارزيابي محسن مخملباف به عنوان يك فيلمساز بپردازم. امروز بد و بيراه گفتن به فيلمهاي او خرج چنداني برنميدارد. روزگاري بود كه هر كس ميخواست بگويد يكي از فيلمهاي او را دوست ندارد، بايد احتياط و از قبل با ديگران هماهنگ ميكرد. من در زمان اكران برخي از فيلمهايش، متناسب با جواني و باد كله و اين جور چيزها نقدهايي نوشتهام كه عواقباش را هم چشيدهام. در سال 1372 و در زمان اكران هنرپيشه و در دوران اوج محبوبيت مخملباف، نقد مفصلي در مجله سوره نوشتم كه احتمالا ميتواند يكي از فحاشانهترين نوشتههاي سينمايي تاريخ مطبوعات كشور به حساب آيد! نامههاي فردي و گروهي كه پس از آن به دستم رسيد، و تومارهاي ارسالي به دفتر مجله كه حاوي تهديد به ضرب و شتم و نقص عضو بود، برايم روشن كرد كه قرار نيست با فيلمهاي او به عنوان آثاري سينمايي مواجه شوم كه قرار است ملاكهاي بيان درست و روايت سنجيده را رعايت كنند. اما شايد از سر نوعي لجبازي، باز هم اين تجربه را تكرار كردم و در اولين شماره هفتهنامه مهر نقدي درباره گبه نوشتم كه اين بار نتيجهاش پديد آمدن شرايطي بحراني در ابتداي آغاز به كار آن هفتهنامه بود؛ شرايطي كه هم ديگران را به دردسر انداخت و هم در نهايت مرا وادار كرد كه تا دو، سه ماه با اسم مستعار بنويسم تا سر و صداها بخوابد و اوضاع عادي شود!
اما امروز كه مخملباف آن پايگاه را از دست داده و سينماروها منتظر نمايش فيلمي از او نيستند و شايد اصلا ديگر او را به ياد ندارند، ابراز انزجار از فيلمهاي او آسان شده است و البته بيحاصل. امروز تلاش زيادي لازم نيست كه ثابت كنيم گذشته از يكي دو فيلم و برخي سكانسها و بعضي ايدهها و بعضي لحظهها، مجموعه آثار محسن مخملباف واكنشهايي ژورناليستي به شرايط زمانه محسوب ميشوند با ساختاري ناهمگون و مغشوش و با اصرار در بيان مضاميني كه اغلب سطحياند و عوامانه. افتخار كردن مخملباف به نداشتن تحصيلات كلاسيك و بيحوصلگياش در مطالعه و بيعلاقگياش به عميق شدن در مباحثي كه توجهاش را جلب ميكرد، باعث شد آن شيوه معروف دور تند تماشا كردن فيلمها را براي هميشه در زمينههاي ديگر هم ادامه دهد و با ناخنك زدن به هر عرصهاي، فيلمها، مقالات و اظهارنظرهايي را منتشر كند كه هر كدام در زمان خود استثنايي به نظر ميرسيدند، اما حالا به دشواري ميتوان تحملشان كرد.
اما لازم است اعتراف كنم كه همين آقاي مخملباف با همين ويژگيها، تا سالها نهايت توقع من و خيلي از همنسلانام از سينما و چهبسا كل عرصه فرهنگ و هنر محسوب ميشد. ساخته شدن توبه نصوح و نمايشهاي مكررش در مساجد، يك حادثه شگفتآور و حركت مهمي در مشروعيت بخشيدن به سينما به شمار ميآمد. كاش مجالي بود تا حال و هواي اين نمايشهاي به شدت «مردمي» در مساجد را برايتان شرح دهم. پخش چندباره تئاترهاي حصار در حصار و مرگ ديگري اتفاقهاي مهمي محسوب ميشد. انتشار كتاب مقدمهاي بر هنر اسلامي بسيار بحثبرانگيز بود. استعاذه با هر معياري فيلم عجيب و غريبي براي آن سالها به حساب ميآمد. زنگها هم همينطور. بايكوت مبهمترين و پيچيدهترين فيلم پرفروش آن سالها بود كه اشك مرا هم درآورد، بيآنكه دقيقا بدانم چرا به گريه افتادهام! حوض سلطون و باغ بلور رمانهاي مهمي به نظر ميرسيدند. دستفروش تجربه حيرتانگيزي محسوب ميشد و عروسي خوبان باعث شده بود در پيادهروهاي جلو سينما جلسات نقد و بررسي سرپايي تشكيل شود! و نمايش نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود در جشنواره نهم باعث شد كه بيسابقهترين پا درد و كمر درد زندگيام را تجربه كنم، چون از سر ظهر تا 10 شب در صف جلو سينما كريستال ايستادم تا توانستم هر دو فيلم را ببينم. و البته بعد از آن هم تا ماهها جلو كيوسكها صف ميايستادم تا روزنامه تمام نشود و از پيگيري سريال حوادث متعاقب نمايش آن فيلمها باز نمانم. مجادلات آن ايام شايد شديدترين و فراگيرترين دعواهاي فرهنگي كل تاريخ ما باشد. در تمام آن سالها هر مقاله و هر مصاحبه مخملباف يك حادثه بود.
محسن مخملباف شاخصترين نماينده دوراني است كه به پايان رسيده؛ توضيح دادن او ميتواند به توضيح دادن سير شكلگيري توقع طيفهاي وسيعي از مردم و بسياري از مسوولان ما از وظايف فرهنگ و هنر در دوران پس از انقلاب بينجامد. فكر ميكنم تمركز دقيق بر جزئيات زندگي فرهنگي مخملباف از ابتدا تاكنون، چرخشهاي غيرمنتظره او، تغيير جهت دادنهاي پيدرپياش و سرنوشت امروزياش ميتواند تصوير عبرتآموزي از آزمون و خطاهاي اين نسل در كلنجار رفتن با فرهنگ و هنر و رسانههاي جديد به ما ارائه دهد. شايد اين مرور را بايد در يك كتاب مفصل انجام داد.
|
فيلم شناسي مخملباف |
فیلمها:
توبه نصوح (1361)، دو چشم بیسو (1362)، استعاذه (1362)، بایکوت (1364)، دستفروش (1365)، عروسی خوبان (1367)، بایسیکلران (1367)، نوبت عاشقی (1369)، شبهای زایندهرود (1369)، ناصرالدینشاه اکتور سینما (1370)، هنرپیشه (1371)، سلام سینما (1373)، نون و گلدون (1374)، گبه (1374)، در (از مجموعه قصههای کیش، 1377)، سکوت (1377)، سفر قندهار (1379)، سکس و فلسفه (1384)، فریاد مورچهها (1376)
کتابهای منتشره:
ننگ (مجموعه داستان)، دو چشم بیسو (مجموعه داستان)، حوض سلطون (قصه بلند)، باغ بلور (رمان)، مرگ دیگری (مجموعه نمایشنامه)، تیر غیب (مجموعه نمایشنامه)، شیخ شهید (نمایشنامه)، گنگ خوابدیده (جلد اول، گزیده داستانهای دهه 70)، گنگ خوابدیده (جلد دوم، گزیده نمایشنامهها و فیلمنامههای دهه 70)، گنگ خوابدیده (جلد سوم، گزیده مقالات و گفتوگو درباره فیلمهای دهه 70)، زندگی رنگ است (گزیده مقالات، گفتوگوها و فیلمنامههای 70 تا 75)، مقدمهای بر هنر اسلامی (مجموعه مقاله)، یادداشتهایی درباره قصهنویسی و نمایشنامهنویسی (مقاله)، بودا در افغانستان تخریب نشد از شرم فرو ریخت (مقاله)، زنگها (فیلمنامه)، مادر (فیلمنامه)، مشروطه مشروعه (فیلمنامه)، مدرسه رجایی (فیلمنامه)، تولد یک پیرزن (مجموعه فیلمنامه)، بایسیکلران (فیلمنامه)، عروسی خوبان (فیلمنامه)، نوبت عاشقی (مجموعه داستان و فیلمنامه)، سلام بر خورشید (فیلمنامه)، نون و گلدون (مجموعه فیلمنامه)، سیب (فیلمنامه)، سفر قندهار (فیلنامه و نقد و گفتوگو)، دیدن و ندیدن (گزیده مقالات، گفتوگوها و فیلمنامه سال 75 تا 80).
بيوگرافي (به نقل از سایت خودش)
هشتم خرداد 1336 در جنوب شهر تهران به دنيا آمد. به دليل فقر خانواده از هشت سالگي تا 17 سالگي در سيزده شغل مختلف شاگردي و كارگري كرد تا مخارج زندگي خود و مادرش را تامين كند. از سن 15سالگي در گروهي چريكي كه خود تشكيل داده بود به فعاليت سياسي و مخفي پرداخت. در سن 17 سالگي در جريان عمليات خلع سلاح يك پليس، تير خورد و دستگير شد و از سال 1353 تا زمان انقلاب به مدت چهار سال و پنج ماه در زندان ماند. به دليل آنكه مشكل جامعه ايران را فقر فرهنگي يافته بود بعد از انقلاب، سياست را كنار گذاشت و به ادبيات و سينما روي آورد. در زمينههاي رمان، داستان كوتاه، نمايشنامه، فيلمنامه و تحقيق هنري تاكنون 27 جلد كتاب از او به چاپ رسيده و برخي از نوشتههاي او به زبان انگليسي، فرانسه، ايتاليايي، عربي، اردو، كردي، تركي استانبولي، کرهای، پرتقالی، آلمانی، بوسنیایی، روسی و ژاپنی ترجمه شدهاند. طي 20 سال گذشته، علاوه بر 18 فيلم سينمايي شش فيلم كوتاه نيز ساخته است. از نوشتههاي او فيلمسازان ديگري فيلم ساختهاند و فيلمهايي از ديگران توسط او تدوين شده است. فيلمهاي محسن مخملباف در 10 سال اخير بيش از 1000 بار در جشنوارههای جهاني حضور يافتهاند و جوايز بسیاری را از آن خود كردهاند. درباره محسن مخملباف به زبانهاي انگليسي، ايتاليايي، ژاپني، كرهاي و آلمانی كتاب يا فيلم تهيه شده است. در اين اواخر وي چندین سال فعاليت فيلمسازي خود را تقريبا رها كرد تا به چندين نفر كه نيمي از آنها اهل خانوادهاش بودند سينما را بياموزد. او که برای تحقیق درباره ساخت فیلم سفر قندهار مخفیانه به افغانستان دوران طالبان سفر کرده بود، با دیدن اوضاع نابسامان ناشی از جهل و جور و فقر چنان متاثر شد که پس از اتمام فیلم سفر قندهار به مدت 2 سال با اجرای 80 پروژه آموزشی و بهداشتی در داخل افغانستان و برای بهبود پناهندگان افغانی درون ایران تلاش کرد. بسیاری از کارهای محسن مخملباف از جمله فیلمها و نوشتههای او در ایران مورد سانسور و بیمهری واقع شدهاند و...
احمد شاملو شاعر نامی ایران درباره وی گفته است: نمیدانم چرا اسم مخملباف را از قلم انداختهاید؟... من به شدت از عاقبت این سینماگر وحشت میکنم... او کاملا ناگهانی پرومتهای شد که چیزی سینما را دم دستاش گذاشته تا هر چه خطرناکتر بتواند با آن آتش بازی کند... خطرناکتر به این دلیل که فرش و خانه و محله و شهر و زمانهاش از دم نی ساز است و خودش هم این را بهتر از دیگران میداند و مهمتر اینکه میداند ققنوس یک افسانه بیشتر نیست و از خاکسترش چیزی بیرون نمیآید...
عمدا دارم قلمبهپرانی میکنم، يا او ارزشاش را دارد.
آثار ممنوعه (در ايران) [این بخشی است از سایت خانه فیلم مخملباف به همین عنوان و با همین توضیحات. باور کنید!]
1. فيلم نوبت عاشقي (از سال 1369 به بعد)
2. فيلم شبهاي زايندهرود (از سال 1369 به بعد)
3. فيلم نون و گلدون (از سال 1374 تا 1376)
4. فيلم سكوت (از سال 1376 تا 1379)
5. فيلم ناصرالدين شاه اكتور سينما (از سال 1371 تا 1372)
6. تست دموكراسي (از سال 1379 به بعد)
6. فيلم الفباي افغان (از سال 1380 به بعد)
8. سکس و فلسفه (از سال 1383 به بعد)
9. فيلمنامه فراموشي (از سال 1383 به بعد)

و این تصاویر را نیز می توانید در وب سایت رسمی خانه ی فیلم مخملباف به تماشا بنشینید :

لونا شاد ( مه نور شادزی) مجری بخش تلویزیونی صدای آمریکا همراه با محمد شکرالهی تهیه کننده ایرانی مقیم فرانسه در صحنه هایی از آخرین فیلم محسن مخملباف «فریاد مورچه ها» که در هند فیلمبرداری شده است. (حقوق معنوی عکسها متعلق به تهیه کننده ی فیلم است و استفاده ای جز معرفی فیلم مجاز نمی باشد.)
نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:49 توسط دکتر بهنام اوحدی

ورود محسن مخملباف به هنر محصول يك سوءتفاهم بود. آنجا كه نوشت: «ما امروزه خواه ناخواه مجبور از بهكارگيري هنر هستيم. اگر ما از اين سلاح موثر در جهت اهداف حقه خويش استفاده نكنيم ديگران آن را عليه ما به كار خواهند گرفت.» (جنگ سوره: ج4 تير 61، ص182) محسن مخملباف از انقلابي برآمده بود كه اعتقاد داشت: «آدمي در عالم خاكي نميآيد به دست» پس «عالمي نو ببايد ساخت و از نو آدمي» و مخملباف مومنترين هنرمند بدين باور بود. نسل مخملباف مستقيما از زندان راهي دولت شده بودند. يكي به مجلس رفت و ديگري به هيات وزيران. آن يك وارد دادگاه شد و ديگري در زندان ماند اما نه به عنوان زنداني كه اين بار زندانبان شده بود. مخملباف اما راه هنر را انتخاب كرد. نه به عشق كه به جبر. جبر انقلاب. جبر اعتقاد به اين داوري دمدستي كه هنر ابزار انقلاب است. محسن مخملباف از آغاز در خلسه اين توهم سادهدلانه فرو رفته بود كه اين ايدئولوژي است كه هنر را اداره ميكند و نه هنر كه ايدئولوژي را اداره كند. جهان ذهن او همان زنداني بود كه محسن مخملباف، بهزاد نبوي، فيضالله عربسرخي و ديگر اعضاي گروه چريكي امت واحده را در خود جاي داده بود و او بدون آنكه دانشكده و پژوهشكدهاي را ديده باشد به تحليلي جامعهشناختي رسيده بود: «يك آمار تقريبي از زندانهاي رژيم شاه خائن نشان ميدهد كه اكثر ماركسيستها علل گرايش فكريشان به ماركسيسم نه مطالعات فلسفي و ايدئولوژيك كه مطالعه آثار هنري ماركسيستي بوده است. در ايران خودمان رمان مادر گوركي را تقريبا همه ماركسيستها خواندهاند در حالي كه اصول فلسفه و ديگر كتابهاي فلسفي ماترياليستي را عده قليلي از آنها خواندهاند» (همان: 181) و اينگونه بود كه مخملباف نظريهپرداز قبل از مخملباف هنرمند متولد و مانيفست هنر اسلامي به قلم او منتشر شد. ياران مخملباف در زندان گروه چريكي خود را به سازماني سياسي بدل كردند و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي را ساختند. مخملباف نيز حوزه هنري را ساخت. نهادي كه در محل ساختمان خراب شده بهائيان بنا شد و در آغاز حوزه انديشه و هنر اسلامي نام داشت و هنر اسلامي مخملباف مفهومي فراتر از معماري اسلامي يا خوشنويسي و شعر سنتي بود. حوزه انديشه و هنر اسلامي از يكسو در نام نسب از حوزههاي علميه ميبرد و سعي داشت خلأ آموزش هنر در حوزههاي علوم ديني را پر كند و از سوي ديگر يك مدرسه روشنفكري ديني به حساب ميآمد كه قصد داشت هنر نو را با هنر سنتي پيوند زند و از آن مفهومي به نام هنر اسلامي بسازد. تا پيش از پيدايش حوزه هنري، مفهوم هنر از نگاه انديشه اسلامي مبهم بود و محدود. مبهم بود از آن جهت كه هنر در نگاه ديني و اسلامي بيش از آنكه دربرگيرنده عنصر خيال باشد شامل تكنيك بود و بيش از آنكه ريشه در انديشه داشته باشد متكي به مهارت بود و محدود بود از آن جهت كه هنر اسلامي شامل چند رشته سنتي همچون نگارگري، خوشنويسي، معماري و شاعري بود و هنرهاي جديدي چون داستاننويسي، فيلمسازي، عكاسي و گرافيك در زمره هنرهاي اسلامي نميگنجيد. مرز تئاتر و تعزيه روشن بود و فرق داستاننويسي و داستانسرايي آشكار بود. هنر اسلامي بازسازي نقش خداوند بر زمين بود و هنرمند مسلمان نه خالق كه بازآفريننده زيباييهاي ملكوت بود اما هنر جديد نشستن بر جاي خداوند بود و خلق زيباييهاي ناسوت. همه همت موسسان حوزه هنري از جمله محسن مخملباف بر آن بود كه ميان اين ملكوت و ناسوت پيوندي ايجاد كنند. در ميان اين موسسان برخي شاعران چون سيدعلي موسويگرمارودي و طاهره صفارزاده و نيز رجال سياسي- مذهبي چون آيتالله خامنهاي و برخي روزنامهنگاران مانند رضا تهراني و سيدمصطفي رخصفت به چشم ميخوردند كه همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي ايران نهادي به نام نهضت فرهنگي اسلامي راه انداختند و آنگاه بر آن نام حوزه انديشه و هنر اسلامي نهادند و با فاصله گرفتن آن موسسان اوليه از حوزه محسن مخملباف ستاره جمع شد و مكتبنرفته مسالهآموز صد مدرس شد. محسن مخملباف كار خود را با نوشتن مقالاتي در تعريف هنر اسلامي آغاز كرد. او آشكارا پيرو نظريه هنر در خدمت ايدئولوژي بود: «هنر ايدئولوژيك... ميتواند احساس مردم را... به شكلي ريشهاي و عميق تحت تاثير قرار دهد. اگر قصههاي سياسي به دليل تاثير بيش از حدشان از رنگ و بوي زمان ميرا هستند قصههاي ايدئولوژيك به دليل گستردگي جهاني و تاريخشان جاويدند.» (جنگ سوره: ج2، آبان 60، ص66) مخملباف در اين زمان همه تاريخ هنر جديد را در دو تكنيك خلاصه ميكند: سياست (كه ابزار ماركسيستهاست) و سكس (كه ابزار ليبرالهاست) و آنگاه از موضع هنرمندي تمامعيار مينويسد: «قصهنويسان بايد بدانند كه سكس و سياست دو عنصر تكنيكي براي پرداخت محتوا نيستند و واقعا اگر كسي هنري ندارد بايد پاي از كفش هنر بيرون كشد.» (همان: 65) مخملباف در مقالهاي ديگر جاذبههاي كاذب در تكنيك فيلمنامهنويسي را چنين معرفي ميكند: «1- انتظار... فيلمنامهنويسي كسي را در حالت آويخته از پنجره. در خطر سقوط قرار ميدهد تا احساسات تماشاچي تحريك شده و در انتظار نتيجه كار باقي بماند اما در اين دو ساعتي كه تماشاچي با گوش و چشم باز به انتظار نشسته و بهترين فرصت است براي بازگويي حقايقي كه هيچكس در لحظات عادي حوصله شنيدن آن را ندارد فيلمنامهنويس با پرداختن به حوادث فرعي و بيمعناي ديگر جز اتلاف وقت او كاري صورت نميدهد. چهبسا فيلمنامه چنين فيلمي در فستيوالهاي جهاني نيز به اصطلاح به خاطر تكنيك بالاي به كار رفته در آن گل كند اما بدون شك براي اتلاف وقت مردم اسراف ثروت آنها و استفاده نكردن صحيح از امكانات موثر در روز جزا مورد بازخواست و تنبيه قرار خواهد گرفت... 2- استفاده از سكس... 3- ترس... آلفرد هيچكاك سمبل بارز اين فيلمسازان است... امثال هيچكاك زرنگتر و ناصادقتر از آنند كه دست خودشان را رو كرده و دست از تمسخر مردم بردارند. آنها با استفاده از اين شگرد ساعتها تماشاچي را در سالن نمايش نگه ميدارند ولي بدون آنكه او را به ترس از عذاب قيامت و عاقبت اعمال بد خود وادارند... جايي براي ترسهاي ضروري وجود انسان باقي نميگذارند... 4- هزل به جاي طنز... 5- هيجان... به كارگيري عوامل مهيج مثل تعقيب و گريز: (جنگ سوره: ج 5، شهريور 62، ص123) اما پيشنهادات مخملباف براي هنر اسلامي و هنرمند اسلامي چيست؟: «نويسنده قصه اسلامي ... بايستي بر علم تعبير خواب تسلط يابد... وي در وهله اول بايستي حساسيت انسانها را نسبت به آنچه در عالم خواب ميبينند برانگيزد و در وهله دوم راه تغيير علامتهايي را كه در آن حال ديدهاند نشانشان دهد.» (جنگ سوره: ج3، بهمن 60، ص200) مخملباف معتقد است: «اگر از خواب درك عميق و مذهبي داشته باشيم ميتوانيم از آن بخش عمرمان كه اكثرا به خاطر غفلت غيرقابل استفاده مانده نيز بهره ببريم.» (همان) و به همين دليل به طرح اين نقد ميپردازد كه چرا اكثر فيلمها و داستانها در بيداري رخ ميدهد و به عنوان يك پيشنهاد به طرح اين مساله ميپردازد كه بايد خواب را وارد داستانها و فيلمهاي اسلامي كرد. در همين شرايط بود كه آثار اوليه مخملباف ساخته ميشود. فيلمهايي چون استعاذه و توبه نصوح و دو چشم بيسو و نمايشنامههايي چون مرگ ديگري. حسنختام اين دوره كارهاي مخملباف بايكوت است كه هجرت او از شريعت به سياست را نشان ميدهد. گرچه در همان آثار اوليه نيز سياست خودنمايي ميكرد و بهخصوص در دو چشم بيسو پي رنگ شخصيت واله قهرمان فيلم بايكوت شكل ميگيرد اما در بايكوت «صمد بهرنگي» به «جلالآلاحمد» تبديل ميشود و ماركسيست مومن، مرتد ميشود و در برابر قطعيت ماركسيستي ميايستد. بايكوت اما ترديدي را در جان مخملباف ميكارد كه آغازگر دور جديدي در كارنامه سينمايي و ادبي اوست. در اين سالها مخملباف همچنان به موازات فيلمسازي، داستاننويسي هم ميكند. داستان شاخص او در اين سالها «جراحي روح» نام دارد و جوهر داستان آنجاست كه مينويسد: «براي من ديگر واژهها حساسيتشان را از دست دادهاند. حتي برايم چيز مقدسي نمانده است تا برايتان قسم بخورم كه به معناي هيچ واژهاي معتقد نيستم.» (گنگ خوابديده، ج1، ص37) آثار اين دوره مخملباف درخشانترين آثار اوست. به جز دو داستان بلند حوض سلطون (1363) و باغ بلور (1364)، داستانهاي كوتاه محبوبههاي شب (1365) و جراحي روح (1366) را هم مينويسد و فيلمهاي شاخص عمرش را ميسازد: دستفروش و بايسيكل ران. اين دوره با «عروسي خوبان» پايان مييابد كه بار ديگر رجعت مخملباف است به سياست. اگر در دوره اول (استعاذه، توبه نصوح و دو چشم بيسو) شريعت محتواي فيلمهاي مخملباف بود، در دوره دوم (دستفروش و بايسيكلران) جامعه موضوع اصلي فيلمهاي او شد، اما هر دو دوره فيلمهاي مخملباف با تبديل مفاهيم ديني و اجتماعي به موضوع مبارزه سياسي خاتمه يافت. در دوره اول از دل دين نبرد سياسي با ماركسيسم شكل گرفت (بايكوت) و در دوره دوم از دل نقد اجتماعي نبرد سياسي با سرمايهداري (عروسي خوبان). رجعتهاي پياپي مخملباف به سياست با توجه او به مساله عشق موقتا قطع ميشود. او كه در آغاز كار هنري سياست و سكس را دو راه انحرافي در برابر هنر اسلامي ميدانست با نوشتن داستان كوتاه مرا ببوس در اسفندماه 1368 رسما قدم به مرز سياست و عشق ميگذارد. مرا ببوس داستان چريكي است كه بدون آنكه خود بخواهد و حتي با وجود مقاومتي سرسختانه عاشق ميشود و بهتر بگوييم معشوق ميشود. مرا ببوس براي اولين بار در ميان نويسندگان انقلابي داستان عشق يك دختر به پسري مبارز را به تصوير ميكشد در حالي كه به ظرافت سعي شده است مساله عشق را از سكس جدا كند و با قرائتي سياسي و انقلابي از اين عشق آن را غسل تعميد دهد و وارد ادبيات انقلاب اسلامي كند. فصل جديد آثار مخملباف اما با نوبت عاشقي رقم خورد. داستاني هنجارشكن و ترديدآفرين درباره حقيقت عشق و اينكه عشق جز زاده جبر موقعيت نيست. مخملباف در يادداشتي فيلم خود را نه درباره عشق كه درباره جبر معرفي ميكند و از تاويل داستان آن از موضوعي فلسفي به موضوعي اخلاقي ابراز نارضايتي ميكند. دكتر عبدالكريم سروش نيز به ياري او ميآيد: «بنده صريحا از نوبت عاشقي حمايت كردهام... و به طور از ورود اين مقوله پر احترام و پراحتشام (عشق) در عرصه هنر ايراني حمايت ميكنم.» سروش البته بلافاصله ميافزايد: «آن فيلم اصلا با چيزي كه ارتباط ندارد عاشقي است.» و همين حمايت همهجانبه نشان ميدهد سروش و مخملباف در اين داستان دوشادوش هم بودهاند چنان كه خود او گفته است: «بنده آن فيلم را ديدهام و فيلمنامهاش را هم قبلا خوانده بودم.» (گنگ خوابديده، ج3، ص324) حمايت سروش البته نهتنها براي مخملباف صيانتي به ارمغان نياورد بلكه همزماني تجديدنظرطلبيهاي مخملباف و سروش براي هر دو دردسرآفرين شد. در همين سالها بود كه جنگ ايران و عراق به پايان خود رسيد. امام خميني بنيانگذار جمهوري اسلامي درگذشت، جناح چپ اسلامي از قدرت حذف شد، عبدالكريم سروش سلسله مقالات اصلاحطلبانهاش درباره قبض و بسط تئوريك شريعت را نوشت و محسن مخملباف دو فيلم تا به امروز اكران نشده نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود را ساخت. اهميت نوبت عاشقي نه به عنوان اثري سينمايي كه مانند يك اثر تجديدنظرطلبانه به اندازهاي است كه آن را همچون دورهاي در آثار مخملباف قلمداد كنيم؛ دورهاي كه فيلم «هنرپيشه» هم امتداد آن است و شبهاي زايندهرود ميانبرنامه سياسي آن. با توقيف نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود محسن مخملباف مشهورتر از هر زمان ديگر شده بود. ديگر فيلم خوب مخملباف در همين سالها ساخته شد: ناصرالدين شاه اكتور سينما. فيلم توبهنامهاي بود از هر آنچه مخملباف درباره سينما گفته بود. عشق و سياست و ايدئولوژي همه در فيلم همزيستي ميكردند. مخملباف با خلق دوباره صحنههايي از آثار مسعود كيميايي، بهرام بيضايي، داريوش مهرجويي، پرويز كيمياوي، علي حاتمي و ديگر بزرگان سينماي ايران بر همه تئوريهايي كه خود درباره سينماي اسلامي نوشته بود خط بطلان كشيد. مخملباف از خود عبور كرد و آنگاه به خودزني افتاد. در سلام سينما نمايشي تلويزيوني راه انداخت كه در پناه نقد قدرت به ترويج اقتدار خود ميپرداخت. جايگاه او به عنوان «بازيگر- كارگردان» فيلم كمتر از خدا نبود. او كه پس از ساخته شدن كلوزآپ اثر عباس كيارستمي به جايگاه رشكبرانگيز خود پي برده بود از شهرت خويش بهره جست تا اين بار به نقد بيرحمانه مردمي بپردازد كه روزگاري در عروسي خوبان سنگ آنها را به سينه زده بود. خاطرههاي مخملباف گاه حتي از فيلمهاي او مهمترند چرا كه به اين پرسش پاسخ ميگويند كه چرا او چنين فيلمي را ساخته است. از همين منظر خلق سلام سينما انتقام گرفتن از مردمي است كه روزگاري او را به پليس تحويل داده بودند. آن زمان كه مخملباف چريك نوجواني عليه حكومت پهلوي بود: «وقتي هفده ساله بودم دو سالي ميشد كه در گروه سياسي- نظامي بلال حبشي فعاليت ميكردم. آخرين عمليات اين گروه كه منجر به دستگيري من شد خلع سلاح پاسبان بخت برگشتهاي بود كه به چهار ضربه از چاقو من زخمي شد و با شليك شش گلوله پاسخ داد... مردم فرياد ميكشيدند دزد را بگير پاسبونو كشتن، بانكو زدن و من براي شناساندن خود هم به آنها شعارهاي سياسي ميدادم تا بدانند دزد نيستم و شعارهاي مذهبي ميدادم تا بدانند كمونيست نيستم... خلاصه ماجرا: دو قهرمان خلق به دست مردم با همكاري ساواك و پليس دستگير و تحويل زندان داده شدند.» (گنگ خوابديده، ج3، ص351)
گرچه اين يادداشت مقدمه مخملباف بر فيلم شبهاي زايندهرود است اما انتقام گرفتن او از مردم متوقف به اين فيلم نبود. در سالهاي بعد در نون و گلدون مخملباف اين داستان را بازسازي كرد و اين بار به جاي زخمي كردن آن پاسبان، گلي را به او هديه داد. بهتدريج مخملباف به سوي ايده صلح كلي و زيبايي مطلق فارغ از هر ايدئولوژي حركت كرد. گبه مظهر اين دوره بود. به تدريج مردم ايران را رها كرد و به سراغ مردم افغانستان و تاجيكستان رفت: سفر قندهار و سكوت را ساخت و سرانجام در پايان كار «سكس و فلسفه» را ساخت و «مورچهها» كه ظاهرا در آن براي اولين بار هنرمندي از نسل انقلاب اسلامي سكس را موضوع اصلي كار خود قرار ميدهد.
گذار مخملباف از هنر اسلامي به هنري كه نسبتي با اسلام ندارد و حتي در تقابل با آن قرار ميگيرد درسآموزترين تحول در تاريخ انقلاب اسلامي است. نه از آن جهت كه اين سرنوشت محتوم همه كساني است كه چپروي پيشه ميكنند كه اين فرجام همه كساني است كه در فهم پديدهها راه سوءتفاهم در پيش گيرند و درك نادرست خود را به سنگواره تبديل كنند. در شناخت اين نوع تجديدنظرطلبي روايتهاي مختلفي وجود دارد. گروهي معتقدند محسن مخملباف از آغاز سوداي جلب توجه داشته است گاه از راه استعاذه و گاه از طريق سكس و فلسفه. گروهي معتقدند شعارزدگي مخملباف از آغاز آثار او را در معرض خطر نازل شدن قرار ميداد چه در توبه نصوح و چه در مورچهها. اما اين قضاوتها همه شعاعي از يك حقيقت دردناك ديگر است و آن همان سوءتفاهمي است كه از آغاز سرمقاله به آن اشاره كرديم: مخملباف مكتب نرفته مسالهآموز صد مدرس شد. اگر امي بودن صفت مثبت پيامبري بود كه خداوند او را چنين قرار داد تا ذرهاي از دانش ناتمام بشري رهنمون انتقام پيام كامل الهي نشود، براي هر انسان ديگري امي بودن دشنامي بيش نيست. محسن مخملباف سرراست از مدرسه به زندان و از زندان به حوزه رفت. هرگز استادي نديد و جز خود كسي را به استادي قبول نداشت. گفتهاند كه اين خطا را در حق خانوادهاش هم روا داشته و مانع از تحصيل آنها شده است، اما تحصيل نكردن در مدرسه و دانشكده تنها خطاي مخملباف نيست. او درس تاريخ را هم خوب نخوانده بود. مخملباف در حالي فيلمساز شد و اولين فيلمهايش را ساخت كه در دوره كودكي به دليل ديدگاههاي مذهبي چشم بر سينما ميبست و در زمان ساخت اولين فيلمش حتي 50 فيلم هم نديده بود. مخملباف از ياد برده بود كه امر عظيم نبوت خاتمه يافته است و به همين دليل بيخبر از جهاني كه پيش از او وجود داشته به پيامبري پرداخت. قصد واژگوني عالم كرد و ساختن آدم. چند سال بعد كه به جاي دانش اندك و كار بسيار، سعي كرد سكوت كند و دانش بياندوزد و فيلم ببيند و كتاب بخواند نيز عجله كار دستش داد و با اولين كتابهايي كه از پوپر خواند نسبيگرا شد و جبرگرا و احكام كلي صادر كرد و فرامين جديد وضع كرد. روحيه مخملباف در دوره جديد همان بود كه در آغاز كار تنها او كتابهاي بيشتري خوانده بود و فيلمهاي فزونتري ديده بود بدون آنكه جوهر اصلي دانش را دريابد و اعلام فروتني كند و اقرار كند كه آنقدر ميداند كه نميداند. در همين دوره بود كه همه قواعد وضع شده توسط مخملباف متقدم، دامن مخملباف متاخر را گرفت. هنگامي كه در آغاز دهه 70 مخملباف محاسنش را تراشيد و جامعه ظاهربين ايران او را به سبب بيريش بودن سرزنش كرد، هواداران مخملباف از اين جوابيه او به مهدي نصيري به هيجان آمدند كه «به جاي ريش به فكر ريشهها باشيد» اما اين تنها يك صنعت ادبي بود. كسي به ياد نميآورد كه او در مانيفست هنر اسلامي «ريش گذاشتن براي مردان كه در اسلام بر آن تاييد شده است» را به عنوان يكي از معاني زيبايي در هنر اسلامي معرفي كرده بود و فيلمسازان مسلمان را به ترويج آن فرا خوانده بود. (جنگ سوره، ج4، تير61، ص200) اين حق محسن مخملباف است كه درباره رابطه سكس با هر موضوع ديگري فيلم بسازد اما ديگران هم حق دارند كه با همان منطق مخملباف متقدم كه نوشته بود «واقعا اگر كسي هنري (جز سكس و سياست) ندارد بايد پاي از كفش هنر بيرون كشد» (جنگ سوره، ج2، آبان 60، ص65) از او بخواهند پاي از كفش هنر بيرون كشد و مگر مخملباف، هنري جز سكس و سياست دارد؟
محسن مخملباف هنر را همواره با شعار برابر دانسته است. او به اجبار و از سر ناگزيري و براي پاسخگويي به مخالفان وارد هنر شد. شريعت، آسيبهاي اجتماعي، عشق، سينما، موسيقي، افغانستان و حتي سكس در آثار او بهانههايي براي تكثير عقيده مخملباف در جهاناند و هرگز هنر به عنوان هنر در آثار او ارزشي ندارند، حتي اگر امروزه از چاپ آثار اوليه خود درباره هنر اسلامي پرهيز داشته باشد و مقالاتي درباره اينكه «هنر همه هنر است» يا «سينما همه سينماست» بنويسد. هنر جديد زماني به وجود آمد كه انسان جديد به وجود آمد و انسان جديد خود را در مقام خلقت ميبيند و نه تقليد. انسان كهن هنرش را در تقليد از تصاوير ازلي ميجست و انسان جديد هنرش را در خلق موقعيتهاي تازه. كار مخملباف اما سراسر تقليد است؛ روزگاري از شريعتمداران و روزگاري از ملحدان. اوج سينماي مخملباف در ناصرالدين شاه اكتور سينماست آنجا كه به بازآفريني سينماي ديگران ميپردازد. مخملباف به جز اين تقليد، مجموعهاي از شعارهاست. در همان خاطره خواندني از بازداشت در 17 سالگي مخملباف مينويسد: «شعارهاي سياسي ميدادم تا بدانند دزد نيستم و شعارهاي مذهبي ميدادم تا بدانند كمونيست نيستم. از رياكاري بدم ميآيد اما گمان دارم براي رفع هرگونه سوءتفاهم و شايعات ريز و درشت اين شعار دوم را بايد تا آخر عمر سال به سال تكرار كنم.» مخملباف اما اكنون ديگر شعار مسلماني نميدهد، شعار نامسلماني ميدهد. او فيلم نميسازد تا ثابت كند فيلمساز است فيلم ميسازد تا ثابت كند مسلمان نيست. اگر روزي فيلم ميساخت تا ثابت كند مسلمان است اكنون زمانه ديگري است. هيچ فيلمساز نامسلماني به اندازه مخملباف در اثبات نامسلماني خود نكوشيده است و اين داستان سياهي است. داستان قهرمان و هنر اسلامي در آخر داستان نه هنرمند شد و نه مسلمان ماند. كسي كه ميخواست همچون همه روشنفكران ديني كيمياگرايانه دو جهان متفاوت را با هم آميزش دهد خسرالدنيا و الاخره شد، كسي كه شهسوار هنر اسلامي بود، كسي كه اصلاحگراياني چون سروش و خاتمي آبروي سياسي و فرهنگي خود را نثار او كردند، كسي كه نسل مرا پس از انقلاب شيفته و مفتون خود ساخته بود و با جنجالهايش مسلمان بودن و متفاوت بودن را در فرزندان انقلاب اسلامي ايران (كه نميخواستند حكومتي باشند و ميخواستند مسلمان بمانند) ممكن ميكرد در پايان كار كاري كرد كه نه از «تاك» نشاني بماند و نه از «تاكنشان». مسلماني مخملباف حوزه خصوصي اوست. قضاوت درباره مسلماني او هم كار ما نيست و مسلماني هم به فيلمسازي نيست. شايد مخملباف به فرقه ملاحتيه پيوسته و با وجود مسلماني قصد دارد از موضع نامسلماني سخني بگويد. اين حداقل اميدي است كه ميتوان به او داشت. اما آنچه مهم است نه احوال شخيصه مخملباف كه بسط آن به همه كساني است كه ادعاهاي كيمياگرايانه دارند. همه كساني كه كوس روشنفكري ديني ميزنند. همه كساني كه ادعاي جمع سنت و تجدد را دارند. همه كساني كه مغرور به دين خود ميخواهند دنيا را با آن جمع كنند. مخملباف تنها تجديدنظرطلب عصر ما نيست، صادقترين آنهاست. چه بسيار كساني كه در انديشه و سياست تجديدنظر كردهاند و بر آن اصلاحطلبي و حتي اصولگرايي نام مينهند. چه بسيار كساني كه در حوزه خصوصي خود هيچ اعتقادي ندارند و در حوزه عمومي محتسبانه رفتار ميكنند. چه بسيار كساني كه نه فقط كافر كه منافقند. چه بسيار كساني كه در عين بياعتقادي به هنر اسلامي از آن نان ميخورند كه تنها در چنين موقعيتي است كه هنوز ميتوان محسن مخملباف را ستود.
نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:5 توسط دکتر بهنام اوحدی

فیلم « آواي موسيقي » كه در ايران با نام « اشك ها و لبخندها » شناخته شده است ، شايد برجسته و بزرگ ترين نوستالژي چند نسل اين گوي خاك و آب باشد. این فیلم از اندک فیلم هایی ست که چند نسل را در کنار همدیگر بارها و بارها به تماشای خود نشانده است.
اگر من مدیر دوبلاژ یا مدیر فروش فیلم در این سرزمین همیشه سرگردان بودم ، آن را با نام « و خداوند را با عشق و آواز بخوان » عرضه کرده و می شناساندم. این فیلم ارزشمند و ماندگار بی گمان در بالای فهرست فیلم های « سینمای معنویت گرا » قرار می گیرد. فیلمی که باور و دلبستگی و پشت گرم داشتن به پروردگار را با بیشترین شیوایی و زیبایی نه فقظ به کودکان ، که به بزرگ سالان و نیز کهن سالان می آموزد.
بگذریم که آدمی تا واپسین نبض و نفس ، کودک و گاه خردسال باقی می ماند و از این رو همواره به بازی و بازیچه نیازمند است. و یکی از بهترین این بازیچه ها و « بهانه های ساده ی خوشبختی » ، همانا تماشای فیلم اشک ها و لبخندها ( آوای موسیقی ) است. سخن من بی پایه و بنیاد نیست. این از جمله اندک فیلم هایی ست که شمار فراوانی از جهانیان اول و دوم و سومی و احتمالن چهارمی ، ده ها و صد ها و گاه هزاران بار به تماشای دوباره اش نشسته اند و هر بار نیز از دیدنش لذت فراوان برده اند.
سینمای معنوی ( معنویت گرا ) می بایست این گونه باشد. ژست و شعارهای عوامانه و آبکی را تحویل معدود مخاطبان سهل طلب دادن ، سینمای معنا مدار و معنویت گرا نیست.
دوبلاژ حرفه ای و خاطره انگیز این فیلم ، همچون موسیقی ماندگار و دلکش آن ، همچون سریال ارزشمند و جاوید « دایی جان ناپلئون » ، هر بار به آدم - حتا اگر شهروند خط صفر و درجه ی هفتمی در آستانه ی جنگ و نیستی باشد - آرامش و شادی می بخشد.
و آرامش و شادی بزرگ ترین دارایی ، بی کران ترین اندوخته و سرشارترین ثروت برای هر جانداری ست.


در باره ی این فیلم باز باید نوشت .................
نوشته شده در دوازدهم آذر 1386ساعت 13:25 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
شگفت زده ام.
شگفتی ام بی دلیل نیست.
دو سه هفته ای بود که خریده بودمش اما وقت و فراغتی برای تماشایش پیدا نکرده بودم.
« فریاد مورچگان » این واپسین فیلم محسن مخملباف را می گویم.
و آن دخترک اصفهانی که روی من را کم کرد. نه از جهت خوش اندامی و پری پیکری ! که البته در این زمینه از حقیر بسیار سر هستند ، که از باب بی پروایی ، هنجار گریزی و سنت گریزی !!
به قول زنده یاد احمد میر علایی ،در اصفهان ، اصفهان سنتی کافی ست تا یک بار پا را بیرون از خط بگذاری ، شهره ی آفاق می شوی !
از این رو در اصفهان ، اصفهان سنتی ، کمتر کسی یا خانواده ای جرأت و جسارت شکستن عرف محتاط اندیشانه و محافظه کارانه ی شهر را دارد. و اگر چنین کند ، آن چنان خشم ها و رشک ها و اشک ها برایش به راه می افتند که آدمی به یاد روانه شدن آب از مشک ها بیفتد !!
هنگامی که در زمستان سال ۱۳۷۸ تألیف کتاب « تمایلات و رفتارهای ج.ن.س.ی انسان » را به پایان بردم ، استاد بزرگوار و دلبندم - دکتر خلیل مؤمنی - سخت هشدارم داد که از انتشار این کتاب بگذرم و این حوزه را در روان پزشکی رها نموده و به دیگران واگذار نمایم.
به من هشدار داد که « انتشار این کتاب برای تو پسر ۲۶ -۲۷ ساله ی مجرد - به ویژه در شهر اصفهان آثار و عواقب ناخوشایند و چه بسا تلخ بسیاری دارد. اگر چه می دانم نیت و خواست ملی و نیکی داری. اما بهتر است دور و بر س.ک.س و س.ک.سولوژی نگردی. به ویژه تا هنگامی که مجردی.
شکیبایی کن تا در دوره ی دستیاری و آن هم در تهران و انستیتو روان پزشکی قبول شوی ، نزد دکتر شیرازی و دکتر محرابی بروی و پیمان زناشویی ببندی ، آن گاه با ضریب اطمینان بیشتر و بهتری - اگر اوضاع و احوال مساعد و مناسب بود - وارد این حیطه ی پر آفت و گزند شوی. »
اما من با وجود اعتماد کامل به استاد بزرگوارم ، نیک می دانستم که هر روز که بگذرد امکان انتشار متن اصلی کتاب کمتر و کمتر می شود و شاید فرصت این گام اندک نیز برای سهم داشتن در پیشگیری از فجایع و آسیب های همه گیر روانی - اجتماعی از دست برود.
و چنین شد که دهه ها پس از « میرزا حبیب اصفهانی » ، « صادق ملا رجب » ، « محمد علی مکرم اصفهانی » و « خاکشیر اصفهانی » و سال ها پس از « محمود اناری » ، در اصفهان سنتی آن کتاب را - که متأسفانه و با وجود گذشت هفت سال از انتشار چاپ نخست آن ، هنوز کامل ترین کتاب س.ک.سولوژی در ایران است ( ! ) - منتشر و روانه ی جای جای میهن نمودم
. هر چند نیک می دانم و فاش می گویم که شمار خوانندگان « خاکشیر » ، « صادق ملا رجب » و « میرزا حبیب اصفهانی » ( در مجموعه ی ریسوگرافی بی مجوز و غیر قانونی « چهار دیوان » ) در اصفهان و ایران ، و نیز شمار شنوندگان اجراهای زنده ی خانگی ، باغی و هتلی و باشگاهی « محمود اناری » در شهر اصفهان بیش تر از خوانندگان پنج کتاب منتشر شده ی من بوده است.
دست کم در اصفهانش را کاملن مطمئنم !!
اما به هر حال مخ تکان خورده ای چون من پیدا شد و خواب آرام و آسوده و محافظه کارانه ی بسیاری از اصفهانیان را برهم زد و به سان تلنگری بر ذهن شان فرود آمد که بله این حوزه ی س.ک.سولوژی و س.ک.س. تراپی هم برای خودش عرصه ای است و دانش و اندیشه ی خاص خود را می طلبد و نیاز امروز و گره گشای فردای ماست.
آری ، من روی « محمود اناری » را کم کردم و اکنون خانم « لونا شاد ( شادزی ) » - با آن لهجه ی زیبا و نمکین اصفهانی اش - روی من و او و پیشینیان را همگی با هم یک تنه کم نمود !!!
.jpg)
من یکی که حسابی لنگ انداختم !
محمود اناری و دیگر پیشکسوتان را نمی دانم !!!
دهه ها پیش از مخملباف و لونا شاد ، دهه ی ۱۳۵۰ ، یک کارگردان اصفهانی ( باغ بهادرانی ) و یک دختر اصفهانی چنین خط قرمز شکنی سترگی را با فیلم « کلبه ی آن سوی رودخانه » در ایران آن زمان انجام دادند: هوشنگ بهادران و زری خوشکام ( حاتمی ) .
گویا در تاریخ این سرزمین سرگردان ، این قرعه به نام اصفهانی ها افتاده و گره خورده است !!!
نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 2:40 توسط دکتر بهنام اوحدی

درباره ی مخملباف و دو فیلم اخیرش - « س.ک.س و فلسفه » و « فریاد مورچگان » - به زودی خواهم نوشت...

.jpg)

نوشته شده در نوزدهم آبان 1386ساعت 2:27 توسط دکتر بهنام اوحدی

گاهی کاملن تصادفی کتاب یا DVD ای به چنگ آدم می افتد که مدت هاست که به دنبال چنین چیزی بوده است. در این هنگام شور و اشتیاق خاصی سراپای او را فرا می گیرد.
من شیفته ی تاریخ جنگ نخست و به ویژه جنگ دوم جهانی بوده و هستم و اگر فوق لیسانسی در این باره در ایران وجود می داشت ، هم اکنون به دنبال طی این دوره می شتافتم.
فیلم مستند « زندگی آدولف هیتلر ( The Life of ADOLF HITLER ) را هفته ی گذشته خیلی تصادفی به دست آوردم که ساخته ای بسیار ارزشمند و ماندگار از PAUL ROTHA و تهیه کنندگی GEYER KOPIE و WALTER KOPPEL در سال ۱۹۶۱ میلادی است.
فیلم به بیوگرافی هیتلر و افسران ارشد ارتش و پلیس و گارد امنیتی او می پردازد و تماشاگر را با هیتلر و یاران رایش سوم پله پله از آغاز تا فراز و آن گاه فرود همراه می سازد.
فیلم با سرکشی و جاه طلبی های آلمان در جنگ جهانی نخست و سپس بلند پروازی ها و رویارویی های سرگردکان تندرو حزب نازی و هیتلر آغاز می شود و با به تصویر کشیدن مستند باقی مانده های اجساد و افراد پوست بر استخوان نیمه جان و در حال مرگ در اردوگاه ها و کوره ها ی آدم سوزی آشوویتس و ..... لهستان - که هم اکنون به موزه های هولوکاست تبدیل شده است - به پایان می رسد.
هیتلر آمیزه ی شخصیتی جالبی داشته است:
نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، سایکوپات ( ضد اجتماعی ) ، بوردرلاین ( مرزی برآشفته ) و در عین حال وسواسی - جبری !
![]()
دیدن این اثر جاودان و تاریخی را به همه ی دوست داران و دلبستگان تاریخ سفارش می نمایم. نه دیگر مطالعه و پژوهش تنها در چهارچوب کتاب خوانی و کتاب خانه و حتا اینترنت نیست. تماشای کانال های تلویزیونی و ماهواره ای جهانی و DVD را نیز باید به حساب آورد.
یک بار دیدن این « مستند » تاریخی کم است. هر دوست دار و دلبسته ی تاریخ جنگ های جهانی سده ی بیستم میلادی ، چون من آن را چندین و چند بار به تماشا خواهد نشست و درس ها خواهد آموخت.
پیرامون این « مستند » ماندگار و ارزشمند باز هم خواهم نوشت که در این روز و شب های تاریخی سرنوشت ساز فراوان جای آن دارد ...



نوشته شده در دوازدهم آبان 1386ساعت 0:54 توسط دکتر بهنام اوحدی

پس از چندین روز فرصت شد تا فیلم « ستاره ساز ( STAR MAKER ) » کارگردان محبوبم - جوزپه تورناتوره ( GIUSEPPE TORNATORE ) - را ببینم.
هم چون دو فیلم دیگرش - سینما پارادیزو ( CINEMA PARADISO ) و ملنا ( MALENA ) - از این ساخته ی زیبا و دلنشینش نیز لذت فراوان بردم.مانند ملنا فیلمی ست که آدمی را از آرامش به لبخند و از آن به خنده ، سپس به احساسات لطیف رمانتیک می رساند و دست آخر تراژدی های سرشت ناپاک آدمی را به او گوشزد می نماید.
نزدیکی فراوانی را می توان میان دو اجتماع ایران و ایتالیا دید.
چندی از این نزدیکی فرهنگی - اجتماعی را می توان در این سه فیلم کم مانند جوزپه تورناتوره ( GIUSEPPE TORNATORE ) به تماشا نشست. بگذریم که فیلم های او تلنگری به ذهن آدمیان سراسر گیتی - و نه تنها دو اجتماع سرگردان ایتالیا و ایران است.
چنان چه تاکنون این سه فیلم را ندیده اید، تماشای هر سه اثر ماندگار جوزپه تورناتوره را به شما هم میهن ارجمند سفارش می نمایم...

نوشته شده در دوازدهم آبان 1386ساعت 0:23 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
دیشب درباره ی فیلم بسیار زیبا و ماندگار سینما پارادیزو نوشتم.
از کارگردان این اثر به یاد ماندنی ـ جوزپه تورناتوره ( Giuseppe Tornatore ) - دو فیلم زیبای دیگر در دسترس هست که یکی از آن ها ( Malena ) را سال هاست که بارها و بارها دیده و ستایش نموده ام و در پی به چنگ آوردن دیگری ( Star Maker ) جست و جو و کنکاش می کنم.
malena فیلمی موزائیسمی و در همین حال یک پارچه و هماهنگ است !
گاه کمدی ، گاه نیمه پورنو و نیمه اروتیک و گاه تراژیک و ملودرام است.
![]()
ملنا آشکارا پستی ها و پلشتی ها و فرومایگی ها وناجوانمردی های اجتماعات انسانی را به تصویر می کشد و آدمی را به پرسش از سرشت چه بسا ناپاک و ددمنشانه ی خویش فرا می خواند.

در فیلم ملنا ، دنیای پاک کودکی در گذار به فضای سرشار از غریزه و اروتیزم نوجوانی به نمایش گذاشته می شود و کودک و نوجوان در اندازه و قد و قواره ای برتر و بزرگ تر از میان سالان و سالمندان به ظاهر دانش آموخته و کارا شناسانده می شود.

به احتمال فراوان کارگردان این اثر کودکی ، نوجوانی و جوانی سرشار ی داشته است.
این آثار زیبا و جاودان انعکاس فانتزی ها و آرزوهای انسان مدارانه ی کودکی و نوجوانی اوست.
آری ، هر کس هر چه دارد - پاک و ناپاک - از کودکی و نوجوانی اش دارد...

نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 13:8 توسط دکتر بهنام اوحدی

بالاخره فیلم زیبا و همواره ماندگار « سینما پارادیزو » را پس از گذشت مدت ها از خرید آن دیدم.
امتحان بورد و کارهای پایان نامه ی دوره ی تخصص مانع تماشای این اثر به یاد ماندنی و ارزشمند شده بودند.
از دیدن این تصویرگر زندگی واقعی نسل گذشته ی مقارن سال های جنگ جهانی دوم و کمی پس از آن اجتماع ایتالیا لذت فراوان بردم. دیدن این فیلم را به همه ی شیفتگان و دلبستگان سینما - به ویژه آنانی که چون من در حال و هوا و نوستالژی دهه های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ میلادی روزگار می گذرانند و بر رخدادهای امروزی آه کشیده و افسوس می خورند - سفارش می نمایم.
فیلم « سینما پارادیزو » ، بیش از آن که داستان و فیلم باشد ، روایتی واقعی یا واقع بینانه از زندگی بسیاری از ما آدمیان است که درگیر گذار از سنت به مدرنیته ایم.
اجتماع ایتالیای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ شباهت بسیاری با اجتماع ایران دو سه دهه پس از آن ایران دارد.
داستان این فیلم با کمی تغییر - البته به شرطی که با خودسانسوری و دگرسانسوری همراه و پیوسته نشود - می تواند در ایران سال های ۱۳۲۵ تا ۱۳۵۵ نیز رخ دهد و روایت شود.
سینما پارادیزو گوهری است که هرگز نباید آن را از دست داد !

نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 0:51 توسط دکتر بهنام اوحدی
هذیان و جنون و روان پریشی شاخ و دم ندارد !
آدم روان پریش ( سایکوتیک ) یا به تعبیر قدما دیوانه - پاک سیرت و دیو سیرت - همواره در نگاه نخست و به ویژه برای غیر روان پزشک و روان شناس دانش آموخته و آموزه اندوخته شناسایی نمی شود !
ممکن است دانش و دانسته های پراکنده ی فراوان داشته باشد یا حتا در یک رشته توانایی و کارکرد چشمگیری داشته باشد که این واقعیت در مورد روان پریشی ( سایکوز ) های گذرای افراد دچار اختلال شخصیت هایی چون بدگمان (پارانوئید ) ، منزوی - خیال باف ( اسکیزوئید ) ، خرافاتی - ماوراء پرداز ( اسکیزوتایپال ) ، مرزی ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و البته افراد اوتیستیک - آسپرگر مشهود است.
این واقعیت ( توانایی ذهنی و کارکردی بالا در عین وجود سایکوپاتولوژی عمیق و شدید روانی ) در درسنامه ی روان پزشکی کاپلان و سادوک به گونه ای عیان و با نص صریح در مورد افراد دچار اختلال اوتیستیک - آسپرگر ، اختلال شخصیت پارانوئید و اختلال شخصیت اسکیزوئید درج و بیان شده است.
این گونه است که همواره در طول تاریخ بشریت ، بسیاری از اندیشمندان و اندیشه از برکنان - به ویژه در عرصه های علوم انسانی ( فلسفه ، ادبیات ، روان شناسی ، ......... ) و عرصه های دانش محض ( ریاضی ، نجوم ، فیزیک و ............. ) ، افزون بر طیف و دامنه ی اختلالات خلقی یک ( افسردگی ) و دو قطبی ( افسردگی - شیدایی ) - که خود واجد و عامل دوره های زودگذر روان پریشی ( سایکوز ) هستند - دچار این گونه اختلالات پدید آورنده ی سایکوز ( به عبارت دیگر : مشکل قضاوت و بینش ) بوده اند.
حتا اگر بسیار صاحب نام و برگزیده بوده باشند.
برای نمونه به دانشمند شریفی چون آلبرت اینشتین می توان اشاره نمود که در عین توانمندی های ژرف و گسترده ی فیزیک و ریاضی ، دچار طیف اختلالات اوتیسم ( آسپرگر ) بوده است.
فرد High Function و نیز Dysfunction دچار اختلال آسپرگر را می توانید در فیلم هایی چون « افسانه ی ۱۹۰۰ » ، « سگ های پوشالی ( که داستین هافمن بازیگر نقش آن است ) » ، « هری کثیف ( که به صورت قاتلی دیوانه به تصویر کشیده شده است ) » ، « اره SAW ( در چهره ی شخصیت اصلی فیلم : SAW ) ، « جانشین ( وکیل ) هادساکر ( مخترع هولاهوپ و فریز بی ! ) » به آسانی تماشا نموده و در زندگی روزمره از دوستی ، شراکت ، ازدواج و .... با آنان پرهیز نمایید.
از سرنوشت من در دوستی با آن وبلاگ نویس پرخواننده ی اوتیستیک - آسپرگر دچار اختلال شخصیت اسکیزوئید - پارانوئید عبرت بگیرید.
داشتن یک دوست - هر چند اندیشه خوان و سخن ورز - به این همه مصیبت و تهمت نمی ارزد !
افسوس که در دوران دانش آموزی و دانشگاه ( سال های آغازین طب عمومی ) ، مبحث اختلالات شخصیت و اختلالات طیف اوتیستیک - آسپرگر را نمی شناختم و چون امروز بر آن چیرگی نداشتم.
بگذریم که این چیرگی به لطف همین دوستان دچار سایکوپاتولوژی و نیز دشمنان در پوشش دوست به چنگم آمد !!!

فیلم سگ های پوشالی : نمایی از بوالهوسی ( هیجان و تنوع طلبی ) دختری دچار اختلال شخصیت هیستریونیک - بوردرلاین در ازدواج با یک دانشمند جوان دچار اختلال اوتیستیک - آسپرگر High Function

نمایی دیگر از همان فیلم

این گونه جنایت ها در قاتلان دچار ASPERGER DISORDER - به ویژه در حضور طیف شخصیتی سادیستیک ، سادومازوخیستیک ، پارانوئید ، اسکیزوتایپال + بوردرلاین و .............. در تاریخچه ی جنایی جهان بارها و بارها دیده شده است .
از فرد اوتیستیک - آسپرگر دچار اختلالات شخصیت فرسنگ ها بگریزید !!!
نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 13:15 توسط دکتر بهنام اوحدی
هنگامی که پس از یک دوره ی شش ماهه ی محرومیت خودخواسته از فیلم و اینترنت و روزنامه و خواب و گردش و پیاده روی و .......... ، آزاد و رها می شوی ، ناگهان از هول هلیم توی دیگ می افتی !
پریشب تا دم سحر نخوابیدم و مسابقه ی جذاب و دیدنی والیبال برزیل و کره ی جنوبی را دیدم.
از کودکی به سرویس زدن در والیبال دلبستگی داشتم و نقص کوتاهی پرش برای اسپک زدن را با پاسوری تیم و به ویژه سرویس زدن جبران می کردم.
در سرویس زدن به سرویس پرشی - که در آن زمانه به آن « سرویس چکشی » می گفتند - دلبستگی بسیار داشتم اما آن چنان کمالانه و سنگین که دوست داشتم ، در آن چیره نبودم.
نه امثال من دانش آموز آماتور و مبتدی ، که قهرمانانی چون حبیب کوزلی ، جلال شاهسون ، عزیز پرتوی و دیگر والیبالیست های تیم ملی نیز در انجام سروهای پرشی چیرگی نداشتند که به لطف خدا و کوشش مربیان و بازیکنان تیم ملی ، این کاستی چند سالی ست که برطرف شده است.
من چون فوتبال در والیبال نیز هوادار تیم ملی برزیلم اما در غیاب شش یار اصلی تیم برزیل ، تیم کره درخشید و برزیل را هرچند پیروز اما خسته و کوفته و خیس عرق به رختکن و هتل روانه نمود.
سرویس های پرشی هر دو تیم ، بسیار شتابان ، نیرومند و سنگین و در یک کلمه وحشت ناک بود و من تماشای پنج گیم بازی را مشتاقانه بر خواب شبانگاهان برتری دادم.

پیش از این مسابقه ، فیلم عبرت آموز و آموزنده ی Match Point - نوشته و ساخته ی Woody Allen - را درباره ی پیمان شکنی در زناشویی دیدیم.پیمان شکنی که بر پایه ی ازدواجی نادرست از لحاظ تناسب ج.ن.س.ی رخ و هوس رانی برای پرش مالی و اقتصادی روی می دهد.
از آن جا که امثال این مورد را بسیار فراوان در کلینیک مشکلات ج.ن.س.ی - ز.ن.ا.ش.و. یی و خانوادگی دیده ام ، تماشای این فیلم را نه تنها به همه ی درمانگران خانواده و مشاوران ازدواج ، که به همه ی جوانان مجرد و متاهل دهه های دوم تا پنجم عمر سفارش می نمایم.
نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت 20:2 توسط دکتر بهنام اوحدی

پس از پنج ماه فیلم دیدن را دوباره آغاز کردم ، البته بدون به حساب آوردن یک ربع « دایی جان ناپلئون » بامدادان پس از بازگشت به خانه از کتابخانه ی بیمارستان.
فیلم زیبا و عبرت آموز « شیرهای جوان ( Young Lions ) » با بازی مارلون براندو و مونتگومری کلیفت را دیدم و پسندیدم.
فیلم به دوران آغاز روی کار آمدن آدولف هیتلر ، دیکتاتور آلمانی می پردازد که توده های محروم و مستضعف آلمان پس از جنگ جهانی نخست را به رفاه و پیشرفت و توانگری خوشدل و امیدوار ساخته بود اما در پایان برای شان جز مرگ و نابودی و فقر بیشتر به ارمغان نیاورد.
فیلم طولانی است اما از آن فیلم های دلنشین سیاه و سپیدی ست که حال و هوای آدمیان دارای نوستالژیای روزگار سپری شده را خوب بر می انگیزد.
بگذریم که تراژدی های یک جنگ ویرانگر و نابودی ملت ها را را به خوبی و عریانی نمایان می سازد.
دیدن این فیلم برای همه ی ملت ها و جوامع در این روزگار پر دود و خون لازم و پند آموز است.
فیلم در پیست های فرح بخش آلمان پیش از جنگ آغاز و با تسخیر اردوگاه ها و کوره های آدم سوزی و حیرت و سرگردانی و بی پناهی جوانان فریب خورده ی آلمانی پایان می یابد.
ای کاش آدمیان در پی قضاوت های شتاب زده ، زود گمراه نمی شدند !
نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت 19:33 توسط دکتر بهنام اوحدی
امروز پس از ما ه ها ، نزدیک دکه ی فروش مطبوعات رفتم و پس از چندین روز روزنامه خریدم.
هنگامی که نخست خواستار روزنامه ی « هم میهن » و سپس « شرق » شدم ، با نگاه روزنامه فروش احساس و افکار بیرون آمدگان از خواب سیصد ساله ی غار کهف را تجربه کردم !!
روزنامه فروش با نگاهی شگفت زده پرسید : خارج تشریف داشته اید ؟!؟
پاسخ دادم : نه ! همین جا بوده ام !
گفت : پس حکمن خواب تشریف داشته اید !!!
و نمی دانست و احتمالن نمی فهمید که در شبانه روزتنها ۴-۶ ساعت خوابیدن و باقی را در کتابخانه ی بیمارستان گذراندن به مدت یکصد روز برای آزمون بورد تخصص ، بسیار با خواب تشریف داشتن متفاوت است !!
چهار ماهی می شود که از زمین و زمان بی خبر ، و در غار کهف مدفون کتاب و جزوه و خلاصه و ژورنال و مقاله بوده ام. اعتیاد همیشگی به فیلم و روزنامه و مجله ترک شد و برای درگیر نشدن ذهنم حتا از نزدیک دکه ی مطبوعات فروشی نیز رد نمی شدم !!
چاره ای نبود ! در ایران هر چه مدرک زیر بغلت بگذاری ، باز به زمین و زمان و رعیت و ارباب بدهکاری !! در ایران « مدرک » و « رتبه » و « عنوان » سرنوشت ساز است ، نه دانش و اندیشه و توانایی !!!
دانشگاه ها و ادارات ایران زمین ، ملک « پوری فش فشو » ها بوده و هست !!!
فیلم دیدن را ، روزنامه خواندن را ، پیاده روی را ، خواب بعد از ظهر را ، خرید و رستوران رفتن را و وبلاگ نوشتن را دوباره آغاز نموده ام.
در این چهار ماه همه چیز را فراموش نموده بودم ، حتا اصفهان نا نصف جهان و همه و همه را ، جز مونس و یار و یاور همیشگی ام : سریال " دایی جان ناپلئون " ، که هنگامی که خسته و کوفته ساعت ۴ بامداد برای سه - چهار ساعت خواب به خانه می آمدم ، نیم ساعتی مرا در دامان پر مهر و آرامش بخش خویش می گرفت و مرا از تنش و تشویش درس و امتحان رها و سبک می نمود.
به پاس قدردانی از ایرج پزشک زاد ، ناصر تقوایی ، پرویز فنی زاده ، غلامحسین نقشینه ، نصرت کریمی ، پرویز صیاد ، پروین سلیمانی و دیگر هنرمندان ماندگار این سریال و سپاس گزاری از یاری و همدمی همیشگی آنان در سخت ترین و دشوارترین هنگامه های زندگی تحصیلی ام ، وبلاگ دایی جان ناپلئون ، مونس همیشگی را بازگشودم تا هر هفت ، هشت ، ده روز یک بار از گوشه های آشکار و نهان آن بنویسم.
نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت 0:54 توسط دکتر بهنام اوحدی


ای کاش فیلم زندگی مسترز و جانسون و دیگر سکسولوژیست های تاریخ نیز به گونه ای مستند - داستانی ساخته می شد.



نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:43 توسط دکتر بهنام اوحدی
|


مدت هاست که به دنبال به چنگ آوردن این فیلم - که به زندگی MAGNUS HIRSCHFELD می پردازد - بوده و هستم اما تاکنون ناکام بوده ام.
از پسر عموی نازنینم ، ارسیا که در آلمان روزگار می گذراند ، می خواهم که چنان چه می تواند DVD این فیلم را با خود بیاورد یا آن را از طریق یکی از دوستانش به دست من برساند.



نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:40 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

این فیلم تکان دهنده و انسان گرا را هم که به احتمال فراوان دیده اید.
اگر از آن دسته افرادی هستید که آن را ندیده اید ، هر طور شده آن را فراهم آورید و تماشا کنید.
زیرنویس فارسی آن بر روی DVD به شما در فهم بیشتر و کامل تر این تراژدی انسانی یاری خواهد رساند.
نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:37 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

یکی دیگر از فیلم هایی که امسال دیده ام ، فیلم تکان دهنده ی « UNITED 93 » است که به سرنوشت و حوادث چهارمین هواپیمای ربوده شده در روز یازدهم سپتامبر می پردازد.
در مورد فیلم و رخدادهای آن چنانی آن چیزی نمی نویسم که رخدادها خود گویا و هویدا هستند.
نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:36 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

و اما یکی دیگر از فیلم های دلنشینی که در سال نو در ارتباط با جنگ جهانی نخست دیدم ، فیلم زیبای « پسران پرواز ( FLY BOYS ) » بود که صحنه های زیبای آن تا اندازه ای فیلم تاریخی و فراموش نشدنی « فرشتگان جهنم ( ساخته ی هوارد هیوز ) » را به ذهن می آورد.
این فیلم برای امثال من که عاشق پرواز و خلبانی ( آن هم از گونه ی جنگی اش ! ) و در عین حال دلبسته و شیفته ی تاریخ ( و از جمله تاریخ جنگ جهانی اول و دوم ) هستند ، دوست داشتنی و خاطره انگیز است...........
نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:34 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

هفته ی گذشته میان هزاران کار و گرفتاری پیش رو خبر دار شدم که مراسم بزرگداشتی برای هنر مند یگانه « نصرت کریمی » به کوشش فرهیخته ی ارجمند « علی دهباشی » و از سری شب های مجله ی « بخارا » به نام « شب نصرت کریمی » برگزار می شود.
این روزها زمان اضافی یا فراغتی ندارم.
وضعیت به روز شدن این وبلاگ و دو وبلاگ اقماری !! آن خود به خوبی گواه و گویای این واقعیت است.
در مراسم حضور یافتم.
استاد نصرت کریمی به پله های خانه ی هنرمندان رسید اما به سالن هرگز !
حالش بد شد و سر از بیمارستان و اورژانس در آورد.
فیلم زیبایی از حال و روز و زندگی اش به نمایش در آورده شد که بی تابی ام را به خوبی فرو نشاند و سراسر لذت و آرامشم نمود.
نصرت کریمی و نصرت الله وحدت دو « تابو شکن جنسیت » در تاریخ سینمای ایران هستند.
هر چند نصرت کریمی این کار بزرگ و فراموش ناشدنی را در قد و قواره ی بالاتر و والاتری انجام داده است.نصرت کریمی افزون بر تابو شکنی ، بی گمان « نیرنگ ستیز » و « خرافه زدا » نیز بوده است و همین نکته او را از بیشتر سینماگران ایرانی و نه تنها نصرت الله وحدت جدا و یگانه می سازد.
در واقع او نزدیک به سه دهه است که تاوان همین « تابو شکنی » ، « خرافه زدایی » و « نیرنگ ستیزی » تاریخی و فراموش نا شدنی خویش را پرداخت کرده و می کند...
آری ، او فیلم سازی ست که فیلم نمی سازد و زندگی خود را از راه « قلمه زدن کاکتوس » می گذراند.
شاید این هم تاوان ترک نکردن وطن و دلبستگی به میهن باشد که گریبان گیر دو نصرت سینمای ایران و فردین و ملک مطیعی و ................... شده است.
و به یاد داشته باشیم که نصرت کریمی به دلیل ساختن فیلم کمیک « محلل » چهار ماه زندان را با سایه ی چوبه ی دار ( حکم اعدام ) آزموده است و به گفته ی خود آن هنگام نیز از آموزش سر باز نزده است !!!
من « نصرت کریمی » را « مارکی دو ساد » تاریخ سینمای ایران می دانم.
آن چنان که « ایرج میرزا » را « مارکی دو ساد » تاریخ شعر و ادبیاتش.
نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:33 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

فیلم ( MERRY CHRISTMAS ( JO YEUX NOEL یکی دیگر از زیباترین فیلم های ضد جنگی که در همه ی زندگی ام دیده ام.
این فیلم برنده ی جایزه از جشنواره ی فیلم کن است.
کن شهری زیبا درجنوب فرانسه درست کنار ساحل مدیترانه است که آرزوی دیدار آن را بسیار دارم.
پسر خاله ی بزرگم - امید - با همسر فرانسوی مهربان و ارجمندش در این شهر روزگار می گذرانند و مرا بارها به آن جا دعوت نموده اند اما افسوس که دست کم تا چند ماهی دیگر سرم آن اندازه شلوغ است که به سفر اصفهان نیز نمی توانم جز یکی دو بار - آن هم هر بار یکی دو روز - بیندیشم.
بگذریم که برخی دوستان آشفته و پریشان دیروز ، همراه و همگام با دشمنان پلید سرشت و زشت سگال دیروز و امروز و هر روز چنان نافم را از اصفهان بریدند که جز خاطرات کودکی و شماری مکان از یاد نرفتنی - به ویژه ساحل و کنار دل انگیز رود تاریخی زنده رود - چیزی از اصفهان در ذهن زنده نگاه ندارم و همه را به بایگانی خاطرات دور بسپارم.
باید به یاد داشت که چرا « مکتب فلسفه اصفهان » ، نه در اصفهان که در تهران بنیان نهاده شد !
و نباید از خاطر زدود که چرا « ملاصدرا » از بیم جان و بهتان الحاد و برچسب کفر و زندقه از اصفهان فرار کرد !!
آن گاه مایه ی شگفتی نخواهد بود که چرا آیت الله سید محمد جواد موسوی غروی وصیت می کند که مرا جز اصفهان سرشار از بخل و تنگ نظری در هر کجای دیگر به خاک سپارید !!!
و چرا ضیاء موحد و جلیل شهناز و نصرت الله وحدت و ...............از اصفهان تنها اندک کوی و گذر و بیشه و ساحل زنده رود را در ذهن نگاه داشته اند و بسیار به ندرت از تهران به آن زادبوم سفر می کنند !!!!
اکنون می فهمم که چرا هیچ گاه ، هیچ جا دکتر صنعتی به اصفهانی بودن خویش حتا اندک اشاره ای نیز نمی کند...
برای مورد ستم و ستیز واقع شدن ، لازم نیست نخبه و نابغه ی دوران باشی.
بگذریم !
تماشای فیلم زیبا و بسیار انسان دوستانه ی « کریسمس مبارک » - که بر پایه ی یک رخداد واقعی جنگ جهانی نخست ساخته و پرداخته شده است - را به همه ی هم میهنان انسان دوست و جنگ و خونریزی ستیز پیشنهاد می نمایم.
باشد تا کشتار و ستیز و پرخاش در سراسر گیتی پایان یابد و آدمی « آدم » شود.
هر چند که مرا به این آرزو ، امید نیست !!!

نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:22 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

از آغاز امسال تا کنون سه فیلم بسیار زیبا و تکان دهنده و فراموش نا شدنی از جنگ جهانی نخست دیده ام.یکی از زیباترین آن ها فیلم دلنشین و خاطره انگیز JEAN - PIERRE JEUNET است :
نامزدی دراز مدت ( A Very Long Engagement ).
این فیلم در میان فیلم های ضد جنگ جایگاه ویژه ای دارد و از سوی برترین منتقدان سینمای جهان نیز بارها و بارها ستایش شده است.
دیدن این فیلم را به همه ی دوست داران درام های تراژیک و رمانتیک و نیز دلبستگان تاریخ معاصر گیتی به گونه ای جدی پیشنهاد می نمایم.
.jpg)

نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:35 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

دیشب فیلم زیبا و پر معنای کلینت ایستوود را دیدم.
نسخه ی ژاپنی « پرچم های پدران ما » یا همان « نامه هایی از آیووجیما ».
فیلمی پر کشش و تکان دهنده است.
تماشای آن را با زیرنویس پارسی DVD به همه ی هم میهنان پیشنهاد می کنم.
به تازگی چندین فیلم ضد جنگ زیبا و فراموش نا شدنی دیدم که از آن ها به تدریج خواهم نوشت.
فیلم ارزشمند و پرسش بر انگیز « نامه هایی از آیووجیما » را از دست ندهید !
به این فیلم به عنوان نسخه ی ژاپنی فیلم « سقوط ( DOWNFALL ) » نیز می توان نگریست.