|
دغدغه های یک روان پزشک
|
آدمی بی معنویت ، کالبدی بیش نیست !
نگاهی به روان درمانی معنوی
( SPIRITUAL PSYCHOTHERAPY )
دکتر بهنام اوحدی
بايرام كاراسو (1995) درمان معنوي و اخلاقي را شيوهاي از رواندرماني بیان نمود كه نياز به جداسازي دو مفهوم روان و روح، به منزلهي مفاهيم فرا فردي دارد. گفتني است كه در كتابهاي مرجع روان شناسي ، اين واژهها كم و بيش به يك مفهوم آمدهاند. درمان معنوي بر دو اصل مهم استواراست: يكي رسيدن فرد به سرزندگي روان كه نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی و دل بستگی هاست و ديگري رسيدن فرد به معنويت كه نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است.
ويلام (2000) بنیان های درمان معنوي را به شرح زير ميداند:
1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.
2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، ميتواند راهی برای سرزندگی روان باشد.
3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.
4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از داراييهاي مادي است.
5- باور به یگانگی: به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.
6- باور به دگرگوني: باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.
در اين روش درمان گر با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و هدايت درمان، بر پايهي شش اصل ياد شده، ميتواند درمان جو را به خود حقيقي اش برساند.
عبارت روان و روح كه به شكلي جداييناپذير به هم وابستگی دارند، به عنوان مفاهيم فرا فردي از يكديگر متمايز ميشوند. روان در راستای پردهگشايي از رازهای صميميت و دل بستگی در زندگي روزمره و روح در جست و جوي يافتن پروردگار در زندگي دنيوي است. اين مفاهيم براي يك درمان گر معنوي به زمينه ی درماني رحم ، شفقت و دل سوزي كه به معني عشق و باور وراي خويشتن است، بیان ميشود. به بيان اختصاصيتر راه رسيدن به سرزندگي روان ، نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها است؛ در حالي كه راه رسيدن به معنويت نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است. درمان گر ميتواند با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و در همین هنگام هدايت درمان باليني شخص بر پايه اين شش بنیان برتر، بيمار را به خود حقيقي اش برساند.
هيچ مكتب سازمان يافته و بنيانگذاري شدهاي براي رواندرماني معنوي وجود ندارد. درمان معنوي ميتواند چهارچوبي براي ديگر درمان ها ايجاد نمايد، اما خود بی چهارچوب است. بدين معني كه نميتوان آن را در ذهن انسان جاي داد؛ به اين علت كه ذهن گرچه ميتواند چيزهاي مرتبط با خود را درك كند ،اما توانایی رسيدن به ژرفای توصيف ناپذیر خود (مانند روان) را ندارد. همان گونه كه كارل یاسپرس فيلسوف در نوشتار راه خرد خود بیان نموده است، آدمی از آن چيزي كه خود توانایی شناخت آن درباره ی خويشتن را دارد ، برتر است.
اين شیوه ی درمان بنیان های مربوط به خود را دارد كه بنیادهای درماني نيستند، بلكه پایه های وجودي اند.
درمان معنوي در بهترين حالت آن كاري نيست كه درمان گر معنوي انجام ميدهد، بلكه چيزي است كه خود درمان گر هست. به عبارت لاش، آدم با فضيلت كسي است كه در پايان زندگی اش دلايل اندكي براي بیان پشیمانی و درخواست بخشش داشته باشد.
چه گونه فرد به اين حالت والا از فضيلت ميرسد؟
بر پایه ی چهارمين قانون از هفت قانون معنوي موفقيت چاپرا - قانون کوشش ناچيز - چنين فردي سعي به انجام هيچ كاري نمينمايد، او فقط هست، وي آدم ها، ایستار (موقعيت) ها، چگونگی محيط پیرامون و رخدادها را آن گونه كه هستند و زندگي را به صورت ظاهري آن نمی پذيرد. او به ستیز با لحظات نميپردازد. همان گونه كه علف ها کوشش نميكنند كه رشد نمايند، بلكه فقط رشد ميكنند. ماهيها کوشش نميكنند كه شنا نمايند، بلكه تنها شنا ميكنند. گل ها نيز کوشش نميكنند كه گل دهند، ولي شكوفا ميشوند. پرندگان کوشش نميكنند كه آواز بخوانند، آنها فقط آواز ميخوانند. اين موضوع براي درمان گري كه مشتاق چنين حيات سرزنده و معنوي هست ، بازتابي از يك حالت طبيعي و سكون، يكي شدن با طبيعتي كه با بنیان هایی هم چون کم ترین كلام (سكوتي ژرف) و کم ترین کردار (توازن دروني) متمايز ميشود،است.
در سفر پر مخاطره به فراتر از مرزهاي دانش و پزشکی، زندگی روح و روان زیر تأثير جنبههاي آسماني، معنوي و نا مادي موجودات و متمايز از تأثير جنبههاي فيزيكي، پیکری و ظاهري آن به سوی باورهای مذهبي گرایش دارد. در مقايسه ی گوهر ذاتي هر دوي اين چشماندازها - روحاني و غير روحاني - ميتوان چنين بيان داشت كه رابطه ی روح با روان مانند رابطه ی خون با بدن است. به بياني اختصاصيتر رواندرماني معنوي رحم و دل سوزي را درون زمينه ی دوگانهاي از عشق و باور فراتر از خويش به تصوير ميكشد. (عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها، باور به معنويت، باور به يگانگي و باور به دگرگوني).
بازنگري در گوناگونی گسترده ی رواندرمانيها طي سده ی گذشته، نشان دهنده ی کوشش اين درمان ها در حل كش مكشهاي گذشته و اکنون فرد و برآوردن كمبودهاي او با سه عامل عمده ی دگرگونی : چیرگی شناختي، تجزيه ی عاطفي و تعديل رفتاري است. اما حتا هنگامي كه همه ی اين راهکارهای درماني نيز به كار روند، كش مكشهاي روان شناختي نسبتاً درمان ميگردند، كمبودها برآورده شده و اشكالات برطرف ميگردند و در نهايت بيمار دچار ملالت پس از درمان، احساس بي معنایي يا تهي بودن و احساس پوچي ناشناخته خواهد شد. بيمار هم چنان از مفهوم واقعي مسايل محروم خواهد بود. زيرا كه در روند درمان (اگر تنها بيماري رواني نباشد) روان فرد ناديده گرفته شده و ارتباطات معنوي او قطع ميگردد.
البته تمام درمان ها، تنها به علت حضور شخص ديگري كه علاقهمند به وضعيت بيمار است، موجب تسكيني زودگذر خواهند شد. همچنين توضيح در مورد وضعيت بيمار، بعضي گونه های ظاهري آسايش و حمايت را فراهم مينمايند. حتا آشکارا به آموزش فرآیندهاي سازگاری به شكل اسلوب جاي گزين در روند فكري و رفتاري افراد ميپردازند. با اين حال، راهكارهاي سنتي در نهايت به بنبست (جايي كه درمان گر و بيمارش به شكل جبرانناپذيري به دام می افتند) خواهند رسيد. اين مسئله برای پزشكان داراي باور به خویشتن ( اعتمادبه نفس )- بدون توجه به مكتب آنها- كه خود را به عنوان الگوي اصلي سلامت و رستگاري به بيماران شان معرفي مينمايند، رخ خواهند داد. افسوس كه آنها محدوديت ذاتي داشته و بيمار را تنها همان اندازه ميتوانند پيش ببرند كه خود پيمودهاند.
يك زندگي سرزنده و معنوي:
روح و روان اغلب به عنوان مفاهيمي هم سان و به جاي هم استفاده ميشوند. اين دو به عنوان مفاهيم فرا فردي با هم در ارتباط بوده اند. در حالي كه این دو كاملاً از هم جدا و متفاوت هستند. بر پایه ی نظر هيلمن ، « روان » فرد را به پايين و درون ميخواند. در حالي كه روح او را به بالا و برون فرا ميخواند.
روان همان اندازه كه شخصي است، فرای شخصي نيز هست. در برابر، روح غير شخصي يا غير بشري بوده و در جهت جدا شدن از ديگران است. همان گونه كه كاول اشاره نموده است: روح بشر يك عبارت كلي است كه بر ارتباط ميان شخص و جهان دلالت دارد، در حالي كه روان بيشتر يك عبارت اشاره شده به خويشتن است.
افزون بر این ، روان خاستگاه عواطف و احساسات انساني با همه ی محدوديتها و فرودهاي آن است. در حالي كه روح گنجينه ی اخلاق و مذهب است. هم چنين مالك برترين الهامها بوده و ميتواند به بالا پرواز نمايد. راه روح مستقيم و هموار هست ، در حالي كه راه روان ناهموار و پر پيچ و خم است.
روان به ویژگی های آشكار زندگی نفوذ مينمايد و روح در فراتر از آنها قرار ميگيرد. روان به درون زندگي خيره ميشود، در حالي كه روح به فراتر از آن چشم ميدوزد.
راه هاي سرزندگي روان و معنويت به صورت ذاتي در کشش های هستي شناسي نخستینه ی ما وجود دارند. با اين حال، اين تواناييهاي نخستینه در زندگي مدرن ، اگر از ميان نرفته باشند، اغلب مورد چشم پوشی قرار ميگيرند. بنابراين در صورتي كه بخواهيم آنها را پاس داریم، ميبايست به پرورش آنها بپردازيم.
راه رسيدن به سرزندگي روان از طريق دگرگونی ماهيت موارد غير عادي به عادي ممكن است و تنها عنصر مورد نياز آن عشق است. در برابر، راه رسيدن به معنويت از دگرگونی ماهيت موارد عادي به غير عادي امكانپذير و تنها عنصر مورد نياز آن « باور » است. سه بنیان سرزندگي روان دربردارنده ی عشق به ديگران، عشق به كار، عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها و سه پایه ی راه معنويت دربرگیرنده ی باور به روحانيت آدمی ، باور به یگانگی پروردگار و باور به دگرگوني است.
راه رسيدن به سرزندگي روان
1) عشق به ديگران
عشق به ديگران نخست، مسئلهی متمايز نمودن خويش است. عشق نیازمند دل بستگي است، با اين وجود به فاصلهاي مطمئن نياز دارد.
از آن جايي كه جست و جوي صميميت به طور پرهیزناپذير آشكار ميشود، شخص تنها در جدايي ميتواند واقعاً با ديگري باشد. اسارت، صميميت نيست. عشقي كه فرد ديگر را از حس خويشتن خويش محروم نمايد، حريم خصوصي اش را مورد تجاوز قرار دهد و مرزها را تيره و تار نماید، عشق واقعي نيست. در واقع شناختن و عشق ورزيدن به ديگري شايد نيازمند شفاف ديدن و بيش از اندازه نزديك بودن به او نباشد. به اين مفهوم، بخشي از جادوي هر رابطه ی عشقي با مهار خواست خود براي يكي شدن و محو ننمودن ديگري همراه با نمایان شدن خود پاس داشته ميشود. به گونه ای گزیده، آزادي هر كس قابل احترام است. بنابراين در بزرگ داشت شگفتی های عشق و وابستگي بيان شده كه روان همان گونه كه نیازمند پرواز است ، به در آغوش گرفته شدن نيز نیاز دارد.
يكي ديگر از مفاهيم عشق، بخشش است. چنان چه شخص به افراد دل بسته ی خود آزاديشان را ببخشد و بدون چشم داشت ویژه ای آن چه را كه آنها خود می خواهند بدهند، گرامي دارد، روان وي فراز ميجوید. هيچ خوبي و بدي مطلقي وجود ندارد و فرد ميبايست انتظار شكستها، خيانتها و هم چنين (اگر خوش شانس باشد) ابراز پشیمانی ها را داشته باشد. بنابراين بايستي بخشنده بوده و لازم است پس از هر گناه اخلاقي، كاملاً پاكيزه گردد و رابطه به نحوي پی گیر باشد كه گويي اصلاً خطايي وجود نداشته است. از لحاظ انسانيت، ميدانيم كه آدم ها هميشه ناكامل، نسبي و آلوده به گناه و حماقت هستند. اين ديدگاه ميتواند ما را در بردباری و شکیبایی درباره ی بسياري از کاستی ها و ترديدهاي خود، مانند خودسريهاي بين فردي، اخلاقي و يا مذهبي كمك نمايد. بخشش، ما را از اثرات خورنده ی خشم، نفرت، تحقير و شرمندگي رهايي ميبخشد و به ما اجازه ميدهد كه روابط ميان زوج ها، والدين، كودكان و دوستان را نگاه داريم.
2) عشق به كار:
راهبان ميگويند كار، كتاب اين دنيا يعني سواد زندگي است كه به وسيله ی آن وظايف مذهبي با كار روزانهشان به شدت در هم پيچيده ميشود. هر دوي اين کنش ها ميتواند راهي به سوي پروردگار باشند، مشروط به اين كه با دیدگاه های ژرف هم سانی انجام شوند. گر چه کار دنیوی امروز از زندگی رهبانیت گذشته بسیار دور مانده،اما اگر نداي ويژه ی آن را ميپذيرفتيم، ميتوانست به همان اندازه آسماني باشد. هر کردار كاري گذشته از اين كه ممكن است به نظر جزيي و پيش پا افتاده باشد، چنان چه همراه با نهايت فداكاري و از خود گذشتگي باشد، ميتواند راه سرزندگي روان را بگشايد. به اين معني كه پروردگار نه تنها در جزءجزء نیایش ها، بلكه در همه ی جزئيات كارهاي روزانه نيز وجود دارد. نه تنها از طريق نیایش در معابد، بلكه از طريق كارهاي دشوار مربوط به وظايف روزمره نيز فرد ميتواند به جایگاهی والا برسد.
سرمنزل نهايي، جدایی گذاردن بين مسايل دنيوي و الهي نيست، بلكه احترام به زندگي روزمره است.
كسي نمي تواند تنها از درون به دنبال روان باشد. روان از ارتباطات شخص در دنياي خارج جدا نیست. استور پيشنهاد نموده، كار به شكل کنش های خلاقانه مانند هنر، موسيقي، ادبيات و يا دیگر کشش ها و كارهاي انساني، كه بيشتر جنبه ی دنيوي دارند، ميتوانند به عنوان جاي گزين موضوعات با ارزش به كار روند. يكي از عناصر ضروري تكامل به سمت سرزندگي روان، عشق خالصانه به كار است كه از طريق آن خويشتن فرد و ديگران ميتوانند با هم يكي شوند. مور در مبحث مراقبت از روان، در باب پرورش روحانيت و ژرفا در زندگي روزمره ميگويد: عشقي كه به سمت كار ما بيرون ميرود، به صورت عشق به خويشتن باز ميگردد.
3) عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها:
داشتنی و دل بستگی ، بنیان زندگي كردن آدمیان با يكديگر است. دل بستگی، مشاركت بيروني- بزرگداشت مشاركت شيرين زندگي- نمايش عشق و شكوه غذاي حسن نيت، چاشني صميميت و خميرمايه ی فيض الهي است. معاشرت صميمانه تا اندازه ای نيازمند فدا نمودن خودمحوريهاي شخص و جزيي از زندگي مشترك شدن است. به بیان ديگر، معاشرت صميمانه، نیازمند عدم توجه مطلق به کامیابی هاي شخصي، و توجه به کامیابی كل اجتماع و نداشتن اشتياق نسبت به مالكيت اشيا به صورت فردي و باور به تقسيم همه ی دارايي های زندگي است. به بيان ديگر، تشويق به يك زندگي ساده، احترام به فضايل نخستین و بالاتر از همه ترغيب به رها شدن از خودپرستي است. افراد با چنين صميميتي، خويشتن خود را از دست نميدهند. در حقيقت اين تنها راهي است كه افراد ميتوانند خويشتن خويش را واقعاً به دست آورند.
همان گونه كه كاول اشاره كرده: گروه، موجوديت بزرگتري است كه فرد از آن سرچشمه ميگيرد و به آن باز ميگردد. گروه كه ميتواند خانواده، خاندان، قوم، طبقه اجتماعي، مليت و يا مذهب فرد باشد، واسطه ی بیان وجود به خويشتن ميشود: ايستگاه سرراهي ميان ذره ی جدا افتاده ی آگاهي و جهان.
دل بستگی به معني باور داشتن به يكديگر است. دل بستگی دربرگيرنده ی معناهاي مشتركي است و ايمان را در هم دلي و هم بستگي دو سویه مييابد.
اجتماعات مذهبي ميتوانند در استوار نمودن نقاط مشترک نقش ايفا نمايند؛ يك سامانه ی باور مشترك يك پارچگي روابط را براي افراد پدید آورده و تقويت مينمايد.
4) باور به روحانيت:
باور به روحانيت به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در پیرامون ماست و به موجب آن چيزهاي عادي به صورت واقعاً غير عادي تجربه ميشوند. مشاهده ی روشنایی و درخشش طبيعت همه ی آموزه های ما را شامل سلامت و بيماري، لذت و درد، شادي و غم، سود و ضرر، پیروزی و شكست، زاده شدن و مرگ منتقل ميسازد. آنها به صورت حوادث زندگي در ميآيند كه دوگانه نبوده بلكه بازتاب مباحثاتي در باب ستايش هاي توصيف ناپذیر و نيز با ارزش هستند.
آموزه های روحاني، نيازمند قطع برخي از ارتباط ها با ديگران است. گرچه دل بستگی خاطر ميتواند سرزندگي روان را به ارمغان آورد، ولي به معناي هيچ گاه تنها نبودن نيست. آدمی براي رشد معنوي نيازمند خلوت نيز هست.
تنهايي، پیکر را با طبيعت هماهنگ كرده و دل بستگی آدمی به يك وجود بزرگ تر را استوار ميکند. نیایش های مذهبي در خلوت نيز همين هماهنگي را پدید می آورند، به گونه اي كه شخصي كه در تنهايي دعا ميكند، احساس ميكند در پیشگاه پروردگار تنهاست.
بر پایه ی پندار استور كه فرضيه ی « بازگشت به خويشتن از طريق تنهايي » را ارائه نموده است، اين يك راه قرار دادن فرد در برخورد با عميقترين احساساتش است. در يك فرايند دوسویه هر چه فرد با دنياي دروني بيشتر در برخورد باشد، ميتواند با روحانيت دنياي برون بيشتر ارتباط برقرار نمايد. تنها راه آشكار نمودن معنويت شخص آن است كه بخشي از روحانيت طبيعت باشد. در آن جاست كه بايد منتظر دگرگوني بود. رينر ماريا رايكه شاعر در يكي از نخستین نامههايش ميگويد: وظيفه ی ما اين است كه دنيا را كاملاً به درون خود فرو بريم، به شیوه اي كه وجودآن دوباره به گونه ای ناپیدا در ما رخ نماید.
5) باور به یگانگی
باور به یگانگی، به معناي احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين ميشود كه شخص نميتواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، یگانگی براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان ميآورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازهگيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده یگانگی را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني ميتوان يافت. یگانگی تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست ميآيد. یگانگی، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به يگانگي در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول ميگويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح ميآيد تا در آن يگانگي جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.
رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره ميكند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ ميسازد. طبق نظر پک به اين گونه هر چه ما خويشتنمان را بيشتر و پردامنهتر گسترش دهيم، تمايز بين خويشتن ما و جهان كمرنگتر ميشود. ما به صورت فراتر از فرد شناخته ميشويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن) را بيشتر و بيشتر تجربه ميكنيم.
اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نميتوانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نميتوانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.
« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »
اين یگانگی، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين يگانگي ترحمآميز از سوی همه ی مذاهب القا شده است.
6) باور به دگرگوني:
باور به دگرگوني، باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است. ما در شكل موجود ممكن است فناپذير باشيم اما در سرشت واقعي خود ابدي هستيم.
ما معنويت را نيز مانند عناصر فيزيكي و رواني، از والدين و نسل هاي گذشته ی خود به ارث ميبريم. به همين ترتيب، هر نسل از آموزه ها و آگاهيهاي نسل پيشین خود بهرهمند ميشود. از آن جايي كه كيفيتهاي فيزيكي و رواني ما داراي عناصري هم سان گذشتگان است - هر كجا و با هر كس كه بودهاند- تقريباً محدود به ژنتيك و زندگي خانوادگي است. هنگامي كه اين عوامل در ما جاي دارند، سرشت فيزيكي و رواني بي همتايي را به ما ميدهند. از طرف ديگر، سرشت معنوي ما داراي عناصر هم سان جامعه، تاريخ، هنر و جهان هستي گذشته و فراتر از آن است. هنگامي كه اين عناصر معنوي در دوره ی زندگي پیکري، درون ما جاي گيرند، روان را به ما ميبخشند.
روان، داراي موجوديتي ویژه است. بعد از مرگ شخص، روان دوباره به عناصر معنوي خود تجزيه شده، سپس دوباره به هم ميآميزد.
از اين رو به تدريج روان راه خود را از ميان تمام ارزشهاي زندگي ميگشايد تا محدوديتهاي گيتي را بشكند.
دگرگوني، با پذيرفتن سرانجام و فرجام فرد آغاز ميگردد. پذيرفتن سرآغاز فرد دشوار و نا آشکار است. پذيرش فرجام و سرانجام فرد، همچنين فناپذيري وي، روشنتر اما دشوارتر است. حكمت زندگي را شاید بتوان هم چون رین پاچ گسستن از بندها بيان نمود.
در پایان، همه ی پايانها نوعي آغاز بالقوه هستند و همه ی آغازها پاياني دارند. مرگ، براي روان واپسین آغاز است. چرا كه همه ی ويژگي هاي آفریدگان عادي و ارزشمند زندگي، نام آور يا گمنام، انسان يا غير انسان همگي به شكل ديگر دگرگون ميشوند. همان گونه كه چاپرا ميگويد: در طبيعت « مرگ جزيي از چرخه ی زاده شدن و نو شدن است. اتمهاي ما بيليون ها سال عمر دارند و بيليون ها سال ديگر عمر خواهند كرد. در آيندهاي دور هنگامی كه آنها به اجزاي كوچك تري تجزيه شوند، نميميرند بلكه به اشكال ديگري تغيير ماهيت مييابند. به همين شكل بدن ما به گونه اي برنامهريزي شده كه به عنوان يك واحد ويژه کاركردي، کنش خود را متوقف نمايد، اما عناصر آن ميتوانند اشكال فيزيولوژيكي كاملاً ناهمگونی را به خود بگيرند. حيوانات، گلها، يخ، نمك، مواد نخستینه ای كه چيزهاي زنده و نا زنده را ميسازند، يكي هستند. ما با اشيا، فضا، نور و زمان ناهمگون نيستيم، بلكه همگي يك فرآورده هستیم. اين مسئله در نهايت بازتاب سرزندگي دوباره ی زندگی و يافتن روان در همه ی چيزهاست.
گراميترين اندیشه ها درباره ی ابديت، جنبه ی روشن سرانجام و فرجام ما در اين دنيا است كه اغلب با زيبايي و روشنايي همراه است. قلمرو و ماهيت سرانجام و فرجام آدمي از فرهنگي به فرهنگ ديگر و از مذهبي به مذهب ديگر متفاوت است، اما اصولاً سرمنزلي انتقالپذير، جاودانه، نويدبخش حالتي از شور يا وقار، درخششي دروني و يا هم نشيني پنهاني با ديگر فناناپذيران و حتا زاده شدني دوباره است. از سوی ديگر، مرگ سوی تاريك سرانجام و فرجام ما، فراموش شدن و يا هيچ شدن مان را ميسازد.
زندگي سرشار از لذت - در اکنون و در ابديت - نیازمند درك اين هيچ شدن است که رين پاچ آن را « زندگي كردن در آينه ی مرگ » بیان نموده است.
در واقع تنها از « هيچ بودن » است كه ميتوان همه چيز شد و هيچ كس نميتواند وارد اين « هيچ بودن » بشود، مگر اين كه همه چيز را رها كرده باشد. خود معنوي ما با نفي خود عادي ما و رهايي از حس فرد بودن حاصل ميشود. اين بي خود شدن فرد، حالت مطلقي از نبودن و وجود نداشتن نيست، بلكه حالتي از رهايي از تمايز ميان خودآگاهي و جهان، هم چنين زندگي در همه جا و درون همه چيز است كه پیکر ما را در داد و ستدی همیشگي با همه ی اجزای طبيعت ميبيند.
براي سازگاری « بودن » و « نبودن » به طور هم زمان، زندگي نمودن در دنياي برون، در حالي كه براي دگرگوني درون ميكوشيم و جست و جو به دنبال هدف نهايي در حالي كه ماهيت آن را نميدانيم، حالتي فراتر از دنیای مادي پديد ميآورد. رهايي از فناپذيريهاي معمول نه نفي بنيادين زندگي و نه منتظر بودن براي يك زندگي بهتر است؛ بلكه پنداشتی از تناقضات مرگ و زندگي به عنوان يك هماهنگي دگرگون شونده است.
فراموش نمودن خويشتن، هم دل و هم زبان بودن با ده ها هزار پديده است. هم دل بودن با ده ها هزار پديده، رها نمودن پیکر و ذهن خود و ديگران است.
شكلگيري يك درمان گر- بر رشد شخصيتي او چیرگی دارد. موضوع « بودن و شدن »، همان گونه كه براي همه وجود دارد، براي درمان گر هم وجود دارد. بنابراين درمان گر تا اندازه اي ميتواند به رشد بيمار كمك نمايد كه خود رشد نموده است. به همين علت چيزي كه واقعاً مهم است، مكاتب درماني نيستند بلكه خود روان درمان گران هستند.
« شخص » درمان گر، هم تئوري و هم مكتب مرتبط با خود را زیر سایه قرار ميدهد. در واقع مهارت هاي تكنيكي درمان گر از دیدگاه زمينهاي با تظاهرات شخصيتي وي سازگار است. گرچه اغلب خويشتن درمان گر در مردابي از پیروی و نظريههاي رو در رو گم ميشود.
اين نظريهها، در حقيقت اغلب جاي گزين فلسفه و در موارد شديدتر، حتا جاي گزين مذهب ميشوند.
درمان گراني كه خود را بيش از اندازه ملزم به علوم روانشناسي، زيستشناسي و يا جامعهشناسي ميدانند، حتماً در نهايت، ابعاد اخلاقي و معنوي آدمی را كم تر از اندازه مورد توجه قرار ميدهند.
درمان گر معنوي كسي است كه به اضطراب آدمی از جدايي و بي گانگي، احساس بي معني بودن و احساس گناه وجودي به خاطر هدر دادن استعددهايش ميپردازد. مازلو ميگويد: آسيب شناسي واقعي « تحقير آدمی » است. در اين جا به ویژه تحقير معنوي مد نظر است. از اين رو درمان گر معنوي بايستي خود را به سوی يك خودآگاهي جهاني ارتقا دهد تا بتواند به اعمال روان درماني كه خود نيازمند اندازه ی بالايي از خودآگاهي و رشد است و کانون معنوي آدمی را هدف گرفته است، بپردازد. هدف فوق به وسيله ی بارور نمودن خويشتن خويش به واسطه ی حس كنج كاوي و مشغوليتهاي گوناگون، گسترش خواسته ها و گرایش ها در عين جست و جو براي سادگي آگاهانه، مهار خويش در درون از طريق تنهايي و در برون از طريق صميمیت، دل بستگی داشتن و باورمند بودن و در نهايت با نشاندن روان خويش در صفاي روح، قابل دستيابي است.
هم چنين روان درمان گر معنوي فردي است كه كش مكشها و كمبودهاي گذشته و اکنون را ميشناسد، نه به اين منظور كه آنها را حل كند، بلكه براي اين كه بر آنها چیره شود. او آدمی را با همه ی محدوديتهايش ميپذيرد و در همین حال آن را نهايت كار خويش نميداند. افزون بر این، درمان گر معنوي تنها به انجام تكنيك هاي گوناگون براي پذيرش معماهاي آدمی نميپردازد، بلكه به فرد براي يك رهايي هماهنگ از آنها كمك ميكند.
براي يك درمان گر معنوي « بيمار » يا « مشتري » وجود ندارد، بلكه تنها يك آدمي كه گام بر نداشته، مطرح است. درمان گر معنوي عبارات دوگانه و برچسبهاي تبعيضآميز مانند طبيعي- غير طبيعي، خردمند- ديوانه و همه ی ویژگی های تشخيصي ديگر به شكل دستهبنديهاي دوتايي را كنار ميگذارد. هنگامی که از اين دوگانگيها فراتر رويم، اشكال آنها ناپديد ميشوند. اين منطق نبود دوگانگي است كه بنیاد فلسفه ی درمان معنوي را پدید مي آورد.
درمان گر معنوي به دنبال آن چيزي است كه فرد را در بهترين و بدترين حالت به تنهايي ويژگي ميبخشد. هم چنين در جست و جوي آن ويژگي هاي فردي است كه شخص را از ديگران متمايز نموده و به او معني ميبخشد.
فرد گام بر نداشته، فردي ست كه در حال شدن هست. وي نه تنها بايستي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته، تفسير گردد، حساسيتزايي شود، رویارویی ( مواجهه ) و شرح داده شود، بلكه بايد كنترل شود. در نهايت درمان معنوي جاي پايي به سوي جهاني بزرگ تر است و درمان گر معنوي تنها راه را نشان ميدهد.
از دیدگاه یک درمان گر معنوی، ذهن تنها دربردارنده ی نیروهای خودآگاه و ناخودآگاه(ابرمن بازدارنده، نهاد تكانهاي و يا من اماره) نيست بلكه شامل مجموعه نيروهاي معنوي است كه پيشساز عشق و باور هستند. بدين ترتيب، ذهن ما از شكل يك ذهن مكانيكي ساده خارج شده و يك ذهن معنوي ميشود. اين ذهن، با خود يك يگانگي به ياد ماندني و يك دل بستگی آسماني به همراه دارد. براي رسيدن به آن هيچ شاهراهي جز يك راه روحاني وجود ندارد.
نقش درماني درمان گر، شمايي انتقالي، سازنده ی شناخت، آموزش دهنده ی رفتار، مشاور پشتیبانی كننده و هم دل معطوف به خويشتن نیست؛ گرچه ممكن است گاهي هم سان با يك يا همه ی اين ها باشد.
به جای آن، شیوه ی ارتباط درمان گر معنوي، عمدتاً به گونه ای رهايي بخش و رستگار كننده بوده و از همه ی گونه های ديگر ارتباطات برتر است. به اين شكل كه دو فرد به گونه ای دوسوگرایانه، حسهاي بنيادي يكديگر را درباره ی سرنوشت مشترك بدون هيچ گونه سرزنش و کاستی تأييد مينمايند. چنين رستگاري با گناهان و کاستی های معمول سازگاری ندارد بلكه بيشتر سازگار با بازگیری نیک خواهي و آزاديبخشي است. به دنبال هيچ خطایی نخواهند بود، هيچ سزایی وجود ندارد و در عمل هيچ نيازي به بخشش نيست. اين نجات خويش و ديگري، رهايي از زندان ذهن و جسم بدون روان است. همچنين پیوستگی ای آرامشبخش و ترميم كننده است.
درمان گر معنوي ناخوشي را درمان نميكند و کوششي براي درمان فردي كه ناخوشی دارد، انجام نميدهد؛ او با فردي كه در فرآيند « شدن » قرار دارد، باقي ميماند. درمان گر معنوي و فردي كه گام برنداشته، يك « واحد همبافت » هستند؛ يك وجود یگانه كه اين وجود یگانه ميتواند گفت و گوهايي دروني و بيروني داشته باشد و عمدتاً بر آن چيزهايي كه به زبان نميآيد، استوار است. اين با دو راه زندگي فيلسوفانهاي كه یاسپرس بيان نموده، سازگار است: راه مراقبت در تنهايي و راه ارتباط با آدم ها « دركي دوسوگرایانه از طريق ساكت نشستن در كنار يكديگر ». همان گونه كه ويتگن اشتين فيلسوف ميگويد: اگر كلمات هم عمل داشته باشند، با تعيين ژرفای خلوت معنويت، سكوت همان كلمات است.
رواندرماني معنوي يك مشاوره ی مذهبي نيست. کلیسا و مشاوران مذهبي آن عموماً ارايه دهنده ی يك شكل ساختاري و سازمان يافته از معنويت با سنتها، تخطئهها و آداب خاص خود هستند. آنها خداوند را به عنوان پنداشت عقيدتي جدا و برتر كه جست و جو براي دستگيري او نیازمند به آداب و مراسم است، بر دوش می گذارند. بر عكس، روان درماني معنوي باورهای خشك را كنار زده و آزادي و خمش پذیری (انعطاف) را جاي گزين مينمايد. اين شیوه ی درمان، چهرهاي از مذهب سازگار با پيشرفت معاصر كه جهان گير است، را نشان می دهد كه بهترين تصوير آن به عنوان ايده و فلسفهاي ماندگار و به عنوان یگانگی ای والا مذاهب را نمايش ميدهد. انديشه و مراقبت در زندگي، واسطهاي براي وجود روحاني شخص با معبود است. وجود پروردگار به عنوان نیرومند توانای مطلق كه در وجود هر كسي نفوذ ميكند، پنداشته ميشود. همه ی ما توان ذاتي براي پاک كردن آموزه های مان را دارا هستيم. معنويت يا روحانيت، راهي از ژرفانديشي كامل است كه در آن پروردگار را در جهان هستي و هم چنین در وجود خودمان درمييابيم.
روان درماني معنوي يك نوع روان درماني وجودي نيست. روان درماني وجودي معنويت را نفي كرده تا جايي كه موجب نفي بنیادین دلهره و تشويش، تقدير و سرنوشت ميگردد. هم چنين حس متناهي بودن آدمی را مخالف با زيبايي، زاده شدن دوباره و آغاز زندگي نوین مي داند. افزون بر از لحاظ پديدهشناسي اين روش به طور سنجيده بر همه ی باورهای گفته شده نگاهي مشكوك دارد. از آن جايي كه روان درماني وجودي چنین باور دارد که زندگي آدمی از نبود خودآگاهي درباره ی موضوعات يا موجودات گياهان و جانوران اثر می پذیرد، هوشياري را علت ساخت كيفيت زندگي انسان به گونه ای دیگرگون با دیگران قلمداد ميكند. بنابراين آدمی را جدا از بخشهاي گوناگون طبيعت قرار ميدهد. اگر چه اين روش باعث رهایی آدمی از انزوا ميگردد، ولي در همين حال موجب جدايي آدمي از ايمان ميشود.
در برابر، روان درماني معنوي بر پایه ی مدلي از سلامت بنا شده است كه تشخيص را حذف مينمايد (اگر بر آن چیره نشود) و دل بسته ی رستگاري و علاج (نه درمان) است.
نوشته شده در دهم اردیبهشت 1388ساعت 2:0 توسط دکتر بهنام اوحدی

شمار فراوانی از مردمان در پی بلند پروازی و جاه جویی ، روزگار خود را تلخ می کنند و به دنبال آرزوها و رویاهای بزرگ و در بسیاری موارد ، دست نایافتنی ، از دمی آسایش و آرامش به دور می افتند.
بارها از مراجعان جاه طلب و بلند پروازم پرسیده ام :
« به راستی گمان می کنی هنگام مرگ - درست در واپسین نفس ها - به چه می اندیشیم ؟ »
پرسشی تکان دهنده است و پاسخ گویی بی درنگ بدان برای هر آدمی آسان نیست !
پس در پاسخ گویی اندکی یاری شان می دهم :
« به شمار کتاب هایی که نوشته ایم؟ به شمار مقالات بین المللی و ملی مان ؟ به بزرگداشت ها و پاسداشت هایی که برای مان برگزار نمودند ؟ به نام و عنوانی که پس از مرگ از ما برای مدتی به یادگار می ماند ؟ به خانه ها و باغ هایی که به چنگ آورده ایم ؟ به ثروت و مال و منالی که اندوخته ایم ؟ به سفرهایی که رفته ایم یا به سکس ها و همبستری هایی که داشته ایم ؟ به چه ؟ »
پاسخ های گوناگونی می شنوم.
در ادامه چنین می افزایم :
« اما من می اندیشم که ما آدم ها ، به جز به کارهای زشت و پلید و نا پسندی که در زندگی انجام داده ایم ، هنگام مرگ به خاطرات خوش و ساده ی زندگی مان پناه می بریم و به ویژه ذهن مان را با آن چه که در کودکی برای مان دلنشین بوده اند ، مشغول می داریم. برای نمونه آش رشته ای که در خانه ی مادر بزرگ در سرمای زمستان خورده ایم ؛ گوجه سبز ، زردآلو یا توت و شاه توتی که به دست خود از درخت چیده ایم ؛ پرنده ی زخمی که برای چند روز بال مجروحش را مرهم نهاده ایم ؛ گیاهی که برای نخستین بار کاشتیم و رشدش را دنبال نمودیم ؛ و .......... »
در ادامه نیز فیلم « همشهری کین » را برای شان گواه می آورم. سپس برای دست یابی آن ها به « هنر به چنگ آوردن بازیچه و بهانه های ساده ی خوشبختی » ، تماشای این فیلم و نیز فیلم های « سوته دلان » ، « گنج قارون » ، « اشک ها و لبخندها » ، « زندگی زیباست » ، و ....... و نیز خواندن شعرهای « فروغ فرخزاد » ، « سهراب سپهری » ، « سعدی » ، « حافظ » ، « مولوی » ، و به ویژه « ترانه های حکیم عمر خیام نیشابوری » را به آن ها سفارش می نمایم.
در واپسین شماره ی ماهنامه ی « روان شناسی جامعه » مقاله ای با عنوان « و این منم تارزانی از نسل باغچه ! » داشتم که با استقبال چشمگیری از سوی خوانندگان روبه رو شد.
نیک می دانم که نماهای این نوشته ، واپسین نماهایی هستند که هنگام مرگ از پیش ذهن و روان من می گذرند. نماهایی از جنس « بهانه های ساده ی خوشبختی » من.
« زماني نه چندان دور و كهن، هر خانه فضايي داشت كه به آن «باغچه» و گاه «باغ» ميگفتند. هنوز هم كاخها يا كاشانههايي با چنين فضايي وجود دارند؛ در شهرستانهاي «ابرشهر» نشده بيشتر! اما برجها و مجتمعها ميروند كه به حضور باغ و باغچهها پايان دهند.
كودكي نسل من بيشتر در باغچه گذشت و كودكي نسل پيش از من در باغ؛ در ميان درختان جورواجور : توت سفيد و سياه، شاه توت، گوجه سبزو قرمز، مو، هلو، شليل، انجير، آلوي زرد و سياه، بيد مجنون، آبشار طلايي، مگنوليا و بلوط و... و يادم ميآيد كه اين آخري را بيش از همه دوست ميداشتم، نه به اين جهت كه از سرزمين مادري- كوههاي بختياري – به گنجينه خاطراتم، خانهي پدربزرگ، آورده شده بود، كه بدين دليل كه ميوههایي – به شكل و شمايل فشنگ داشت و ما پسرخالهها و پسرداييهايمان عاشق فشنگ و شيفتهي تفنگ بوديم.
در باغچهي بزرگ خانهي پدربزرگ، پدربزرگ مهربان- آن Love object جاويد- سنگر ميكنديم و گلوله – ميوه بلوط – گرد ميآورديم تا هنگام نبرد فرا رسد. مدافعان و مهاجمان جز تفنگ و فشنگ و هفت تير، همه شمشير و نقاب زورو داشتند، جز من آرامتر كه به دليل عدم التزام عملي به مباني جنتلمني مورد نظر مادر تحت نظارت و كنترل خاص او بودم!
اما مهر پدربزرگ چاره ساز شد و حكميت او گرهگشا. و من اين چنين شادمان و كامياب از اسباب بازي فروشي خيابان چهارباغ عباسي اسپهان(اصفهان)، چند متر آن سوي كاخ هشت بهشت، مسلح به شمشير و نقاب زور شدم. بگذريم كه ديري نكشيد كه «زورو» قهرمان عدالت خواه، آرمانگرا و حاميمستضعفان، كه سخت شيفته و دل بستهاش بوديم، گرفتار تيغهي گيوتين سانسور شد و به جرم سرسپردگي و مزدوري تهاجم فرهنگي به سرنوشت ديگر سفيران امپرياليزم جهان خوار- «تارزان»،«سوپرمن»،«بت من»،«اسپايدرمن»،«مامفي»،«ميشل استروگف»،«مرد شش ميليون دلاري»،«جو» و...- دچار گشت. چنين شد كه نسل پس از من و من به همانندسازي با قهرماناني چون «زورو» نپرداخت و اين چنين «خود محور»،«خودبين»،«خودخواه»و «خود شيفته»شد. شگفت نيست كه ساده زيستي، دلاوري، گذشت، فداكاري و مددكاري «تارزان» قهرمان يگانه و اين اسطورهي جادويي كودكان را نيز نياموختيم.
با از دست رفتن تلويزيون، پيوند ما با باغچه بيشتر و بيشتر شد.
در ميان جنگلي از درختان جورواجور ميوه، گلها و گياهان گوناگون و حوضي با ماهيهاي قرمز، از رژهي مورچهها، لانه ساختن، تخم گذاشتن و جوجه آوردن پرندگان، مكر و پدرسوختگي كلاغ و نيرنگ و درنده خويي گربه نكتهها آموختيم و خستگي ناپذيري مورچگان و كوشش كرمهاي خاكي برايمان درس و سرمشق بود.
از درختها و آلاچيقها با لذت بالا ميرفتيم و از آن بالا و بلندي نيز با واقعيتهاي هستي آشنا ميشديم.
آري كودكي نسل من و نسلهاي پيش از من در حوض و حياط و باغ و باغچه گذشت و شخصيت و منش ما در آن پيكره و چهارچوب يافت. باغ و باغچه آن روزها در «برنامه كودك نيمدار و نيمه جان» هنوز جاري بود؛ ما به ديدن «شويد» و «جعفري» عادت كرده بوديم و با صداي نرم و گرم و مخملي هوشنگ لطيف پور(يا عباس پهلوان)در «خپل و باغ گلها» به آرامش ميرسيديم.
براي خود من هميشه مايهي شگفتي بوده است كه ميان آن همه كارتون وسريال چگونه اين دو كارتون در ذهن خودآگاه و ناخودآگاه نسل زاده شده در نيمهي نخست دههي پنجاه جايگاهي قابل توجه و تأمل داشته و دارد!!
باغها و باغچهها آهسته و آرام لاي عكسهاي آلبومها و گوشههاي خاطرات محبوس و گرفتار شدند. از «خپل و باغ گلها»يش نيز خبري نيست كه نيست!
باغچه در متن زندگي كودكان ايران امروز حضور ندارد. ديگر باغچه- اين فضاي طبيعي و واقعي – نقشي در شكلدهي به شأن و شخصيت و منش و خلق و خوي ايرانيان ايفا نميكند و جاي خود را در اين راستا به سگا و پلي استيشن و اينترنت و گيم – اين فضاهاي مصنوعي و مجازي- داده است.
نميدانم در آينده، اگر كاشتن لوبيا در كاغذ جوهر خشك كن علوم دوم دبستان هم از دست رود، آيا تا اين اندازه لج كودكان از «سكه كاشتن پينوكيو در تقليد از گربه نره» در خواهد آمد يا نه؟!؟
شايد اگر من به پيري و كهنسالي برسم، آن هنگام با گردني افراشته به خود ببالم و پُز دهم كه من آن اندازه خوش اقبال بودهام كه مزهي قلعهسازي و مهمانيگرفتن(!) بر فراز درختان و خورشت خُرفه و گوجه سبز(!!)پختن و زغال كردن سيبزميني با آتش خودي(!!!) در ميان باغچه را چشيدهام.
به من پيشاهنگي نرسيد؛ حتا لباسش! اما چه غم كه من پيشاهنگ و نه پيشاهنگ كه تارزاني مادرزاد بودم!! با جنگلي سبز و رنگارنگ كه به سليقهي پدربزرگ و با مراقبت صادقانه «باباصفرعلي» باغبان پيرِساده دل و مهربان پديد آمده بود.
بسيار خوشحالم كه در كارنامهي كودكيام ماتادوري در گاوداري باغ ابريشم و كوه نوردي در كوهها و صخرههاي اَفجِد را نيز داشتهام. بيشك، اين مزه چشيدنها را مديون پدربزرگ و مادر بزرگ مادريام هستم كه چنين فضاهايي را براي ما نوهها تُخس و وروجك پديد آوردند.«شاهكوه» همواره برايم نماد و يادآور پدربزرگ مهربانم – يوسف خان بهنام – خواهد بود كه معدن سرب آن را كشف كرد. معدني كه امروز با نام «شركت باما» شناخته ميشود. ياد پدربزرگ هميشه با ماست.
بگذريم كه باغچهي خانهي پدري – با آن بتههاي خزندهي توت فرنگي و پنجاه و دو كبوتر حلالزاده و حرام زاده (!) - و باغ وسيع كاشانهي مادربزرگ و پدربزرگ پدري-دكتر حسين اوحدي- با آن حوض بزرگ، درختان بلند، گلها و بتههاي جورواجور و گلخانهي خاطرهانگيز با درختان نارنج پر ثمر نيز خود لطف و لذت خاص خود را داشتند. تارزان در هر سه خانه كوشا بود!
اگر بر توصيف هر مرحلهي نظريهي رشد شناختي پياژه به گونهاي دقيق تأمل كنيم، آشكارا ميبينيم كه «غنا»، «پيچيدگي» و «تنوع» فضاي باغچه چگونه در هر مرحله- به ويژه مراحل تفكر پيش عملياتي (دو تا هفت سالگي) و عمليات غير انتزاعي (هفت تا يازده سالگي)- ميتواند به رشد كاملتر (گستردهتر و ژرف تر) انديشه و شناخت كودك بينجامد.
ادامهي حضور در طبيعت- به ويژه در مناطق طبيعي و زيست محيطي بكر و خارج از شهرها، در مرحله عمليات صوري (پس از يازده سالگي)، نقشي به مراتب بيشتر از باغچه خواهد داشت و توانايي انديشيدن انتزاعي و استدلال قياسي و نيز تفكر فرضيه اي – قياسي نوجوان را به بهترين حالت ممكن تكميل نموده و گسترش و ژرفا خواهد بخشيد.
اما رشد بي حساب و غير منطقي جمعيت در پايان دههي پنجاه و آغاز دههي شصت و هجوم روستائيان و شهرستانيها به شهرهاي بزرگ همراه با تورم و افزايش سرسام آور بهاي زمين، نه تنها به مرگ باغچهها و تبديل آنها به مجتمعهاي آپارتماني انجاميده است، بلكه در عمل امكان ايجاد پاركها و فضاي سبز عمومي متناسب با جمعيت را نيز از بين برده است.
اكنون نسلهايي پديد ميآيند كه در زندگي آپارتمان نشيني، فرصت آموختن و انديشيدن و آشنايي با تجربههاي نو را در باغچه – اين فضاي واقعي، جلوهي طبيعت و «اشانتيون گيتي» – از دست دادهاند و اين حضور به حداكثر دقايقي ايستادن در بالكن (اگر آپارتمان بالكني داشته باشد!!) منحصر و محدود شده است. بيگمان، كامپيوتر، پلي استيشن، تلويزيون و اينترنت جايگزين خوبي براي باغچه نيستند.
بعيد نيست كه نسلهاي بي باغچه و محبوس در آپارتمان، روح و رواني آزردهتر، ناآرامتر، افسردهتر و پرخاشگرتر و انديشه اي كليشهايتر و شايد غيرانتزاعي تر داشته باشند.
اينجاست كه برگزاري جشنهاي پرمايه و معنايي چون سيزده بدر، سده، مهرگان، چهارشنبه سوري، ادريبهشتگان و مانند آن و نيز رفتن به پيك نيكهاي فاميلي و خانوادگي و گشت و گذار در كوه، دشت، چشمه سارها و كشت زارهاي خارج از شهر و يا دست كم پاركهاي شهري اهميتي صدچندان پيدا ميكند تا زندگي آپارتمان نشيني و سوئيت نشيني امروز و استوديو نشيني فردا، كودكان را از رشد سالم و كامل فكري، شخصيتي و رواني محروم و متضرر نسازد و انديشه و شناخت و بينش و منش او را در چهارچوبي كليشه اي و قالبي ماشيني دربند و اسير نكند.
انديشه و شناخت آدميبا مطالعه و بازي نيز رشد و پيشرفت ميكند، اما مطالعه و بازي نميتوانند جايگزين مشاهده و حس مستقيم و بيواسطهي جهان هستي بشوند.
باغچه براي كودك چكيدهي جهان هستي است كه عناصر چهارگانه(باد، خاك، آب، آتش) را در آن ميآزمايد و قواعد و مقررات حيات و رازهاي بقاء را در آن فرا ميگيرد. بار ديگر به مراحل رشد انديشه و شناخت پياژه بنگريد. كدام محيط ديگري چون باغچه براي رشد تواناييهاي ذهني اين اندازه غني و سرشار است؟
و در فصل مرگ باغچهها چه بايد و چه ميتوان كرد؟؟
به نظر ميرسد نگهداري از گياهان آپارتماني، كاشت و رشد دادن بذرها از سوي كودكان (با حمايت والدين)، نگهداري و پرورش حيوانات خانگي ودر يك كلام، پديد آوردن فضايي شبيه به باغچه درون آپارتمان (بويژه چنانچه داراي بالكن باشد) اقدام عملي سودمندي است. اين اقدام بايد با بردن كودكان به پاركها و باغها و گردش گاههاي طبيعي و جدي گرفتن «اكوتوريزم» پيوسته و همراه شود تا نبود باغچه جبران شود.
بد نيست به جاي كارتونهاي بي محتوا يا پر از خشونت تلويزيون، باز همان «خپل و باغ گلها» پخش شود، بلكه نسل ميان سال نيز افزون بر كودكان مستفيض شوند! صداي گرم، نرم و مخملي و روح و فضاي آرامشبخش آن از هر مسكني براي خواب بهتر و بيشتر اثر ميكند. پس ساعت ده و نيم شب پخش «خپل» است!
دوري از طبيعت و فرو رفتن در زندگي ماشيني به خودي خود مشكل ساز خواهد بود، زيرا آدميدر نهايت، پستان داري دوپاست و اصول فيزيولوژيكي اش خيلي از ديگر جانوران و به ويژه پستان داران دور نيست. همان گونه كه دور شدن از طبيعت براي حيوانات بيماري زاست، برسلامت و رشد جسميو رواني آدمينيز اثرگذار است.
ما پسرخالهها، دخترخالهها و نيز پسرداييهايمان هريك در گوشهاي از اين كرهي خاكي روزگار ميگذرانيم و برخي مان دهههاست كه يكديگر را جز از دوربين آنلاين اينترنت يا عكسهاي ارسالي با پست نديدهايم؛ اما آن چه ما را درچهار سوي گيتي به هم پيوند ميدهد، همان خاطرات باغچهي پدربزرگ و مادربزرگ مهربانمان در خيابان چهار باغ عباسي اسپهان(اصفهان)، درست چسبيده به هتل عالي قاپو است؛ باغچهاي كه ديگر نيست و هرگوشه از آن مغازهاي در مجتمع تجارتي عالي قاپو شده است!!
خوب ميدانم كه تا واپسين ثانيههاي عمرم خاطرات آن باغچه را در ذهن و روانم زنده و حاضر خواهم داشت؛ درست مانند شخصيت نخست فيلم «همشهري كين» كه با وجود ثروتي بيشمار در واپسين نفسهاي زندگي نام گل رُز روي لُژ برف سواري اش را بر زبان ميراند.
سالهاست كه هربار گذارم به گران فروشهاي ميوه تهران ميافتد و آلوچه قرمز را در بساط آنها ميبينم، در حافظهام درخت تك افتادهي كنج حياط، پشت آجرهاي هتل عالي قاپو- كه جايگاه لانهي كبوترهاي چاهي آزاد و رها بود - را جستجو ميكنم و هر گاه به نام بلوط بر ميخورم، خاطرهي فشنگهاي كودكي ام(!) زنده ميشود.
و شايد مايهي شگفتي ديگران شود اگر اين را هم بگويم كه با ديدن قوطي كبريت به ياد گوجه سبز و باديدن گوجه سبز به ياد قوطي كبريت ميافتم! دليل آن دست كم براي خودم واضح است؛ سوراخ ميان تنه دو درخت گوجه سبز به هم پيوسته، جايگاه امن مخفي كردن قوطي كبريتهاي اردوگاه رزم مان بود!!
كسي نميخواهد باور كند كه «باغچه» دارد ميميرد؛ اما من آن را كاملاً باور كرده ام. نه، با همهي سلولهايم اين واقعيت تلخ را لمس كردهام.
افسوس! چقدر جنگل خانهي پدربزرگ رنگارنگ بود. و اكنون اين منم:
تارزاني بيجنگل از نسل رو به انقراض باغچه ! »

نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:55 توسط دکتر بهنام اوحدی

شكلگيري يك درمان گر بر رشد شخصيتي او چیرگی دارد. موضوع « بودن و شدن »، همان گونه كه براي همه وجود دارد، براي درمان گر هم وجود دارد. بنابراين درمان گر تا اندازه اي ميتواند به رشد بيمار كمك نمايد كه خود رشد نموده است. به همين علت چيزي كه واقعاً مهم است، مكاتب درماني نيستند بلكه خود روان درمان گران هستند.
« شخص » درمان گر، هم تئوري و هم مكتب مرتبط با خود را زیر سایه قرار ميدهد. در واقع مهارت هاي تكنيكي درمان گر از دیدگاه زمينهاي با تظاهرات شخصيتي وي سازگار است. گرچه اغلب خويشتن درمان گر در مردابي از پیروی و نظريههاي رو در رو گم ميشود.
اين نظريهها، در حقيقت اغلب جاي گزين فلسفه و در موارد شديدتر، حتا جاي گزين مذهب ميشوند.
درمان گراني كه خود را بيش از اندازه ملزم به علوم روانشناسي، زيستشناسي و يا جامعهشناسي ميدانند، حتماً در نهايت، ابعاد اخلاقي و معنوي آدمی را كم تر از اندازه مورد توجه قرار ميدهند.
درمان گر معنوي كسي است كه به اضطراب آدمی از جدايي و بي گانگي، احساس بي معني بودن و احساس گناه وجودي به خاطر هدر دادن استعددهايش ميپردازد. مازلو ميگويد: آسيب شناسي واقعي « تحقير آدمی » است. در اين جا به ویژه تحقير معنوي مد نظر است. از اين رو درمان گر معنوي بايستي خود را به سوی يك خودآگاهي جهاني ارتقا دهد تا بتواند به اعمال روان درماني كه خود نيازمند اندازه ی بالايي از خودآگاهي و رشد است و کانون معنوي آدمی را هدف گرفته است، بپردازد. هدف فوق به وسيله ی بارور نمودن خويشتن خويش به واسطه ی حس كنج كاوي و مشغوليتهاي گوناگون، گسترش خواسته ها و گرایش ها در عين جست و جو براي سادگي آگاهانه، مهار خويش در درون از طريق تنهايي و در برون از طريق صميمیت، دل بستگی داشتن و باورمند بودن و در نهايت با نشاندن روان خويش در صفاي روح، قابل دستيابي است.
هم چنين روان درمان گر معنوي فردي است كه كش مكشها و كمبودهاي گذشته و اکنون را ميشناسد، نه به اين منظور كه آنها را حل كند، بلكه براي اين كه بر آنها چیره شود. او آدمی را با همه ی محدوديتهايش ميپذيرد و در همین حال آن را نهايت كار خويش نميداند. افزون بر این، درمان گر معنوي تنها به انجام تكنيك هاي گوناگون براي پذيرش معماهاي آدمی نميپردازد، بلكه به فرد براي يك رهايي هماهنگ از آنها كمك ميكند.
براي يك درمان گر معنوي « بيمار » يا « مشتري » وجود ندارد، بلكه تنها يك آدمي كه گام بر نداشته، مطرح است. درمان گر معنوي عبارات دوگانه و برچسبهاي تبعيضآميز مانند طبيعي- غير طبيعي، خردمند- ديوانه و همه ی ویژگی های تشخيصي ديگر به شكل دستهبنديهاي دوتايي را كنار ميگذارد. هنگامی که از اين دوگانگيها فراتر رويم، اشكال آنها ناپديد ميشوند. اين منطق نبود دوگانگي است كه بنیاد فلسفه ی درمان معنوي را پدید مي آورد.
درمان گر معنوي به دنبال آن چيزي است كه فرد را در بهترين و بدترين حالت به تنهايي ويژگي ميبخشد. هم چنين در جست و جوي آن ويژگي هاي فردي است كه شخص را از ديگران متمايز نموده و به او معني ميبخشد.
فرد گام بر نداشته، فردي ست كه در حال شدن هست. وي نه تنها بايستي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته، تفسير گردد، حساسيتزايي شود، رویارویی ( مواجهه ) و شرح داده شود، بلكه بايد كنترل شود. در نهايت درمان معنوي جاي پايي به سوي جهاني بزرگ تر است و درمان گر معنوي تنها راه را نشان ميدهد.
از دیدگاه یک درمان گر معنوی، ذهن تنها دربردارنده ی نیروهای خودآگاه و ناخودآگاه(ابرخود بازدارنده، نهاد تكانهاي ، و يا خود اماره) نيست بلكه شامل مجموعه نيروهاي معنوي است كه پيشساز عشق و باور هستند. بدين ترتيب، ذهن ما از شكل يك ذهن مكانيكي ساده خارج شده و يك ذهن معنوي ميشود. اين ذهن، با خود يك يگانگي به ياد ماندني و يك دل بستگی آسماني به همراه دارد. براي رسيدن به آن هيچ شاهراهي جز يك راه روحاني وجود ندارد.
نقش درماني درمان گر، شمايي انتقالي، سازنده ی شناخت، آموزش دهنده ی رفتار، مشاور پشتیبانی كننده و هم دل معطوف به خويشتن نیست؛ گرچه ممكن است گاهي هم سان با يك يا همه ی اين ها باشد.
به جای آن، شیوه ی ارتباط درمان گر معنوي، عمدتاً به گونه ای رهايي بخش و رستگار كننده بوده و از همه ی گونه های ديگر ارتباطات برتر است. به اين شكل كه دو فرد به گونه ای دوسوگرایانه، حسهاي بنيادي يكديگر را درباره ی سرنوشت مشترك بدون هيچ گونه سرزنش و کاستی تأييد مينمايند. چنين رستگاري با گناهان و کاستی های معمول سازگاری ندارد بلكه بيشتر سازگار با بازگیری نیک خواهي و آزاديبخشي است. به دنبال هيچ خطایی نخواهند بود، هيچ سزایی وجود ندارد و در عمل هيچ نيازي به بخشش نيست. اين نجات خويش و ديگري، رهايي از زندان ذهن و جسم بدون روان است. همچنين پیوستگی ای آرامشبخش و ترميم كننده است.
درمان گر معنوي ناخوشي را درمان نميكند و کوششي براي درمان فردي كه ناخوشی دارد، انجام نميدهد؛ او با فردي كه در فرآيند « شدن » قرار دارد، باقي ميماند. درمان گر معنوي و فردي كه گام برنداشته، يك « واحد همبافت » هستند؛ يك وجود یگانه كه اين وجود یگانه ميتواند گفت و گوهايي دروني و بيروني داشته باشد و عمدتاً بر آن چيزهايي كه به زبان نميآيد، استوار است. اين با دو راه زندگي فيلسوفانهاي كه یاسپرس بيان نموده، سازگار است: راه مراقبت در تنهايي و راه ارتباط با آدم ها « دركي دوسوگرایانه از طريق ساكت نشستن در كنار يكديگر ». همان گونه كه ويتگن اشتين فيلسوف ميگويد: اگر كلمات هم عمل داشته باشند، با تعيين ژؤفای خلوت معنويت، سكوت همان كلمات است.

رواندرماني معنوي يك مشاوره ی مذهبي نيست. کلیسا و مشاوران مذهبي آن عموماً ارايه دهنده ی يك شكل ساختاري و سازمان يافته از معنويت با سنتها، تخطئهها و آداب خاص خود هستند. آنها خداوند را به عنوان پنداشت عقيدتي جدا و برتر كه جست و جو براي دستگيري او نیازمند به آداب و مراسم است، بر دوش می گذارند. بر عكس، روان درماني معنوي باورهای خشك را كنار زده و آزادي و خمش پذیری (انعطاف) را جاي گزين مينمايد. اين شیوه ی درمان، چهرهاي از مذهب سازگار با پيشرفت معاصر كه جهان گير است، را نشان می دهد كه بهترين تصوير آن به عنوان ايده و فلسفهاي ماندگار و به عنوان یگانگی ای والا مذاهب را نمايش ميدهد. انديشه و مراقبت در زندگي، واسطهاي براي وجود روحاني شخص با معبود است. وجود پروردگار به عنوان نیرومند توانای مطلق كه در وجود هر كسي نفوذ ميكند، پنداشته ميشود. همه ی ما توان ذاتي براي پاک كردن آموزه های مان را دارا هستيم. معنويت يا روحانيت، راهي از ژرفانديشي كامل است كه در آن پروردگار را در جهان هستي و هم چنین در وجود خودمان درمييابيم.
روان درماني معنوي يك نوع روان درماني وجودي نيست. روان درماني وجودي معنويت را نفي كرده تا جايي كه موجب نفي بنیادین دلهره و تشويش، تقدير و سرنوشت ميگردد. هم چنين حس متناهي بودن آدمی را مخالف با زيبايي، زاده شدن دوباره و آغاز زندگي نوین مي داند. افزون بر از لحاظ پديدهشناسي اين روش به طور سنجيده بر همه ی باورهای گفته شده نگاهي مشكوك دارد. از آن جايي كه روان درماني وجودي چنین باور دارد که زندگي آدمی از نبود خودآگاهي درباره ی موضوعات يا موجودات گياهان و جانوران اثر می پذیرد، هوشياري را علت ساخت كيفيت زندگي انسان به گونه ای دیگرگون با دیگران قلمداد ميكند. بنابراين آدمی را جدا از بخشهاي گوناگون طبيعت قرار ميدهد. اگر چه اين روش باعث رهایی آدمی از انزوا ميگردد، ولي در همين حال موجب جدايي آدمي از ايمان ميشود.
در برابر، روان درماني معنوي بر پایه ی مدلي از سلامت بنا شده است كه تشخيص را حذف مينمايد (اگر بر آن چیره نشود) و دل بسته ی رستگاري و علاج (نه درمان) است.

و این نوشته نیز پایان یافت.
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 12:58 توسط دکتر بهنام اوحدی

4) باور به روحانيت:
باور به روحانيت به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در پیرامون ماست و به موجب آن چيزهاي عادي به صورت واقعاً غير عادي تجربه ميشوند. مشاهده ی روشنایی و درخشش طبيعت همه ی آموزه های ما را شامل سلامت و بيماري، لذت و درد، شادي و غم، سود و ضرر، پیروزی و شكست، زاده شدن و مرگ منتقل ميسازد. آنها به صورت حوادث زندگي در ميآيند كه دوگانه نبوده بلكه بازتاب مباحثاتي در باب ستايش هاي توصيف ناپذیر و نيز با ارزش هستند.
آموزه های روحاني، نيازمند قطع برخي از ارتباط ها با ديگران است. گرچه دل بستگی خاطر ميتواند سرزندگي روان را به ارمغان آورد، ولي به معناي هيچ گاه تنها نبودن نيست. آدمی براي رشد معنوي نيازمند خلوت نيز هست.
تنهايي، پیکر را با طبيعت هماهنگ كرده و دل بستگی آدمی به يك وجود بزرگ تر را استوار ميکند. نیایش های مذهبي در خلوت نيز همين هماهنگي را پدید می آورند، به گونه اي كه شخصي كه در تنهايي دعا ميكند، احساس ميكند در پیشگاه پروردگار تنهاست.
بر پایه ی پندار استور كه فرضيه ی « بازگشت به خويشتن از طريق تنهايي » را ارائه نموده است، اين يك راه قرار دادن فرد در برخورد با عميقترين احساساتش است. در يك فرايند دوسویه هر چه فرد با دنياي دروني بيشتر در برخورد باشد، ميتواند با روحانيت دنياي برون بيشتر ارتباط برقرار نمايد. تنها راه آشكار نمودن معنويت شخص آن است كه بخشي از روحانيت طبيعت باشد. در آن جاست كه بايد منتظر دگرگوني بود. رينر ماريا رايكه شاعر در يكي از نخستین نامههايش ميگويد: وظيفه ی ما اين است كه دنيا را كاملاً به درون خود فرو بريم، به شیوه اي كه وجودآن دوباره به گونه ای ناپیدا در ما رخ نماید.

5) باور به یگانگی
باور به یگانگی، به معناي احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين ميشود كه شخص نميتواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، یگانگی براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان ميآورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازهگيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده یگانگی را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني ميتوان يافت. یگانگی تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست ميآيد. یگانگی، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به يگانگي در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول ميگويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح ميآيد تا در آن يگانگي جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.
رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره ميكند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ ميسازد. طبق نظر پک به اين گونه هر چه ما خويشتنمان را بيشتر و پردامنهتر گسترش دهيم، تمايز بين خويشتن ما و جهان كمرنگتر ميشود. ما به صورت فراتر از فرد شناخته ميشويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن) را بيشتر و بيشتر تجربه ميكنيم.
اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نميتوانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نميتوانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.
« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »
اين یگانگی، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين يگانگي ترحمآميز از سوی همه ی مذاهب القا شده است.

6) باور به دگرگوني:
باور به دگرگوني، باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است. ما در شكل موجود ممكن است فناپذير باشيم اما در سرشت واقعي خود ابدي هستيم.
ما معنويت را نيز مانند عناصر فيزيكي و رواني، از والدين و نسل هاي گذشته ی خود به ارث ميبريم. به همين ترتيب، هر نسل از آموزه ها و آگاهيهاي نسل پيشین خود بهرهمند ميشود. از آن جايي كه كيفيتهاي فيزيكي و رواني ما داراي عناصري هم سان گذشتگان است - هر كجا و با هر كس كه بودهاند- تقريباً محدود به ژنتيك و زندگي خانوادگي است. هنگامي كه اين عوامل در ما جاي دارند، سرشت فيزيكي و رواني بي همتايي را به ما ميدهند. از طرف ديگر، سرشت معنوي ما داراي عناصر هم سان جامعه، تاريخ، هنر و جهان هستي گذشته و فراتر از آن است. هنگامي كه اين عناصر معنوي در دوره ی زندگي پیکري، درون ما جاي گيرند، روان را به ما ميبخشند.
روان، داراي موجوديتي ویژه است. بعد از مرگ شخص، روان دوباره به عناصر معنوي خود تجزيه شده، سپس دوباره به هم ميآميزد.
از اين رو به تدريج روان راه خود را از ميان تمام ارزشهاي زندگي ميگشايد تا محدوديتهاي گيتي را بشكند.
دگرگوني، با پذيرفتن سرانجام و فرجام فرد آغاز ميگردد. پذيرفتن سرآغاز فرد دشوار و نا آشکار است. پذيرش فرجام و سرانجام فرد، همچنين فناپذيري وي، روشنتر اما دشوارتر است. حكمت زندگي را شاید بتوان هم چون رین پاچ « گسستن از بندها » بيان نمود.

در پایان، همه ی پايانها نوعي آغاز بالقوه هستند و همه ی آغازها پاياني دارند. مرگ، براي روان واپسین آغاز است. چرا كه همه ی ويژگي هاي آفریدگان عادي و ارزشمند زندگي، نام آور يا گمنام، انسان يا غير انسان همگي به شكل ديگر دگرگون ميشوند. همان گونه كه چاپرا ميگويد: در طبيعت « مرگ جزيي از چرخه ی زاده شدن و نو شدن است. اتمهاي ما بيليون ها سال عمر دارند و بيليون ها سال ديگر عمر خواهند كرد. در آيندهاي دور هنگامی كه آنها به اجزاي كوچك تري تجزيه شوند، نميميرند بلكه به اشكال ديگري تغيير ماهيت مييابند. به همين شكل بدن ما به گونه اي برنامهريزي شده كه به عنوان يك واحد ويژه کاركردي، کنش خود را متوقف نمايد، اما عناصر آن ميتوانند اشكال فيزيولوژيكي كاملاً ناهمگونی را به خود بگيرند. حيوانات، گلها، يخ، نمك، مواد نخستینه ای كه چيزهاي زنده و نا زنده را ميسازند، يكي هستند. ما با اشيا، فضا، نور و زمان ناهمگون نيستيم، بلكه همگي يك فرآورده هستیم. اين مسئله در نهايت بازتاب سرزندگي دوباره ی زندگی و يافتن روان در همه ی چيزهاست.
گراميترين اندیشه ها درباره ی ابديت، جنبه ی روشن سرانجام و فرجام ما در اين دنيا است كه اغلب با زيبايي و روشنايي همراه است. قلمرو و ماهيت سرانجام و فرجام آدمي از فرهنگي به فرهنگ ديگر و از مذهبي به مذهب ديگر متفاوت است، اما اصولاً سرمنزلي انتقالپذير، جاودانه، نويدبخش حالتي از شور يا وقار، درخششي دروني و يا هم نشيني پنهاني با ديگر فناناپذيران و حتا زاده شدني دوباره است. از سوی ديگر، مرگ سوی تاريك سرانجام و فرجام ما، فراموش شدن و يا هيچ شدن مان را ميسازد.
زندگي سرشار از لذت - در اکنون و در ابديت - نیازمند درك اين هيچ شدن است که رين پاچ آن را « زندگي كردن در آينه ی مرگ » بیان نموده است.
در واقع تنها از « هيچ بودن » است كه ميتوان همه چيز شد و هيچ كس نميتواند وارد اين « هيچ بودن » بشود، مگر اين كه همه چيز را رها كرده باشد. خود معنوي ما با نفي خود عادي ما و رهايي از حس فرد بودن حاصل ميشود. اين بي خود شدن فرد، حالت مطلقي از نبودن و وجود نداشتن نيست، بلكه حالتي از رهايي از تمايز ميان خودآگاهي و جهان، هم چنين زندگي در همه جا و درون همه چيز است كه پیکر ما را در داد و ستدی همیشگي با همه ی اجزای طبيعت ميبيند.
براي سازگاری « بودن » و « نبودن » به طور هم زمان، زندگي نمودن در دنياي برون، در حالي كه براي دگرگوني درون ميكوشيم و جست و جو به دنبال هدف نهايي در حالي كه ماهيت آن را نميدانيم، حالتي فراتر از دنیای مادي پديد ميآورد. رهايي از فناپذيريهاي معمول نه نفي بنيادين زندگي و نه منتظر بودن براي يك زندگي بهتر است؛ بلكه پنداشتی از تناقضات مرگ و زندگي به عنوان يك هماهنگي دگرگون شونده است.
فراموش نمودن خويشتن، هم دل و هم زبان بودن با ده ها هزار پديده است. هم دل بودن با ده ها هزار پديده، رها نمودن پیکر و ذهن خود و ديگران است.
این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 12:30 توسط دکتر بهنام اوحدی

راه رسيدن به سرزندگي روان
1) عشق به ديگران
عشق به ديگران نخست، مسئله ی متمايز نمودن خويش است. عشق نیازمند دل بستگي است، با اين وجود به فاصلهاي مطمئن نياز دارد.
از آن جايي كه جست و جوي صميميت به طور پرهیزناپذير آشكار ميشود، شخص تنها در جدايي ميتواند واقعاً با ديگري باشد. اسارت، صميميت نيست. عشقي كه فرد ديگر را از حس خويشتن خويش محروم نمايد، حريم خصوصي اش را مورد تجاوز قرار دهد و مرزها را تيره و تار نماید، عشق واقعي نيست. در واقع شناختن و عشق ورزيدن به ديگري شايد نيازمند شفاف ديدن و بيش از اندازه نزديك بودن به او نباشد. به اين مفهوم، بخشي از جادوي هر رابطه ی عشقي با مهار خواست خود براي يكي شدن و محو ننمودن ديگري همراه با نمایان شدن خود پاس داشته ميشود. به گونه ای گزیده، آزادي هر كس قابل احترام است. بنابراين در بزرگ داشت شگفتی های عشق و وابستگي بيان شده كه روان همان گونه كه نیازمند پرواز است ، به در آغوش گرفته شدن نيز نیاز دارد.
يكي ديگر از مفاهيم عشق، بخشش است. چنان چه شخص به افراد دل بسته ی خود آزاديشان را ببخشد و بدون چشم داشت ویژه ای آن چه را كه آنها خود می خواهند بدهند، گرامي دارد، روان وي فراز ميجوید. هيچ خوبي و بدي مطلقي وجود ندارد و فرد ميبايست انتظار شكستها، خيانتها و هم چنين (اگر خوش شانس باشد) ابراز پشیمانی ها را داشته باشد. بنابراين بايستي بخشنده بوده و لازم است پس از هر گناه اخلاقي، كاملاً پاكيزه گردد و رابطه به نحوي پی گیر باشد كه گويي اصلاً خطايي وجود نداشته است. از لحاظ انسانيت، ميدانيم كه آدم ها هميشه ناكامل، نسبي و آلوده به گناه و حماقت هستند. اين ديدگاه ميتواند ما را در بردباری و شکیبایی درباره ی بسياري از کاستی ها و ترديدهاي خود، مانند خودسريهاي بين فردي، اخلاقي و يا مذهبي كمك نمايد. بخشش، ما را از اثرات خورنده ی خشم، نفرت، تحقير و شرمندگي رهايي ميبخشد و به ما اجازه ميدهد كه روابط ميان زوج ها، والدين، كودكان و دوستان را نگاه داريم.

2) عشق به كار:
راهبان ميگويند كار، كتاب اين دنيا يعني سواد زندگي است كه به وسيله ی آن وظايف مذهبي با كار روزانهشان به شدت در هم پيچيده ميشود. هر دوي اين کنش ها ميتواند راهي به سوي پروردگار باشند، مشروط به اين كه با دیدگاه های ژرف هم سانی انجام شوند. گر چه کار دنیوی امروز از زندگی رهبانیت گذشته بسیار دور مانده،اما اگر نداي ويژه ی آن را ميپذيرفتيم، ميتوانست به همان اندازه آسماني باشد. هر کردار كاري گذشته از اين كه ممكن است به نظر جزيي و پيش پا افتاده باشد، چنان چه همراه با نهايت فداكاري و از خود گذشتگي باشد، ميتواند راه سرزندگي روان را بگشايد. به اين معني كه پروردگار نه تنها در جزءجزء نیایش ها، بلكه در همه ی جزئيات كارهاي روزانه نيز وجود دارد. نه تنها از طريق نیایش در معابد، بلكه از طريق كارهاي دشوار مربوط به وظايف روزمره نيز فرد ميتواند به جایگاهی والا برسد.
سرمنزل نهايي، جدایی گذاردن بين مسايل دنيوي و الهي نيست، بلكه احترام به زندگي روزمره است.
كسي نمي تواند تنها از درون به دنبال روان باشد. روان از ارتباطات شخص در دنياي خارج جدا نیست. استور پيشنهاد نموده، كار به شكل کنش های خلاقانه مانند هنر، موسيقي، ادبيات و يا دیگر کشش ها و كارهاي انساني، كه بيشتر جنبه ی دنيوي دارند، ميتوانند به عنوان جاي گزين موضوعات با ارزش به كار روند. يكي از عناصر ضروري تكامل به سمت سرزندگي روان، عشق خالصانه به كار است كه از طريق آن خويشتن فرد و ديگران ميتوانند با هم يكي شوند. مور در مبحث مراقبت از روان، در باب پرورش روحانيت و ژرفا در زندگي روزمره ميگويد: عشقي كه به سمت كار ما بيرون ميرود، به صورت عشق به خويشتن باز ميگردد.

3) عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها:
داشتنی و دل بستگی ، بنیان زندگي كردن آدمیان با يكديگر است. دل بستگی، مشاركت بيروني- بزرگداشت مشاركت شيرين زندگي- نمايش عشق و شكوه غذاي حسن نيت، چاشني صميميت و خميرمايه ی فيض الهي است. معاشرت صميمانه تا اندازه ای نيازمند فدا نمودن خودمحوريهاي شخص و جزيي از زندگي مشترك شدن است. به بیان ديگر، معاشرت صميمانه، نیازمند عدم توجه مطلق به کامیابی هاي شخصي، و توجه به کامیابی كل اجتماع و نداشتن اشتياق نسبت به مالكيت اشيا به صورت فردي و باور به تقسيم همه ی دارايي های زندگي است. به بيان ديگر، تشويق به يك زندگي ساده، احترام به فضايل نخستین و بالاتر از همه ترغيب به رها شدن از خودپرستي است. افراد با چنين صميميتي، خويشتن خود را از دست نميدهند. در حقيقت اين تنها راهي است كه افراد ميتوانند خويشتن خويش را واقعاً به دست آورند.
همان گونه كه كاول اشاره كرده: گروه، موجوديت بزرگتري است كه فرد از آن سرچشمه ميگيرد و به آن باز ميگردد. گروه كه ميتواند خانواده، خاندان، قوم، طبقه اجتماعي، مليت و يا مذهب فرد باشد، واسطه ی بیان وجود به خويشتن ميشود: ايستگاه سرراهي ميان ذره ی جدا افتاده ی آگاهي و جهان.
دل بستگی به معني باور داشتن به يكديگر است. دل بستگی دربرگيرنده ی معناهاي مشتركي است و ايمان را در هم دلي و هم بستگي دو سویه مييابد.
اجتماعات مذهبي ميتوانند در استوار نمودن نقاط مشترک نقش ايفا نمايند؛ يك سامانه ی باور مشترك يك پارچگي روابط را براي افراد پدید آورده و تقويت مينمايد.

این نوشته ادامه دارد ......................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 11:55 توسط دکتر بهنام اوحدی

يك زندگي سرزنده و معنوي:
روح و روان اغلب به عنوان مفاهيمي هم سان و به جاي هم استفاده ميشوند. اين دو به عنوان مفاهيم فرا فردي با هم در ارتباط بوده اند. در حالي كه این دو كاملاً از هم جدا و متفاوت هستند. بر پایه ی نظر هيلمن ، « روان » فرد را به پايين و درون ميخواند. در حالي كه روح او را به بالا و برون فرا ميخواند.
روان همان اندازه كه شخصي است، فرای شخصي نيز هست. در برابر، روح غير شخصي يا غير بشري بوده و در جهت جدا شدن از ديگران است. همان گونه كه كاول اشاره نموده است: روح بشر يك عبارت كلي است كه بر ارتباط ميان شخص و جهان دلالت دارد، در حالي كه روان بيشتر يك عبارت اشاره شده به خويشتن است.
افزون بر این ، روان خاستگاه عواطف و احساسات انساني با همه ی محدوديتها و فرودهاي آن است. در حالي كه روح گنجينه ی اخلاق و مذهب است. هم چنين مالك برترين الهامها بوده و ميتواند به بالا پرواز نمايد. راه روح مستقيم و هموار هست ، در حالي كه راه روان ناهموار و پر پيچ و خم است.
روان به ویژگی های آشكار زندگی نفوذ مينمايد و روح در فراتر از آنها قرار ميگيرد. روان به درون زندگي خيره ميشود، در حالي كه روح به فراتر از آن چشم ميدوزد.
راه هاي سرزندگي روان و معنويت به صورت ذاتي در کشش های هستي شناسي نخستینه ی ما وجود دارند. با اين حال، اين تواناييهاي نخستینه در زندگي مدرن ، اگر از ميان نرفته باشند، اغلب مورد چشم پوشی قرار ميگيرند. بنابراين در صورتي كه بخواهيم آنها را پاس داریم، ميبايست به پرورش آنها بپردازيم.
راه رسيدن به سرزندگي روان از طريق دگرگونی ماهيت موارد غير عادي به عادي ممكن است و تنها عنصر مورد نياز آن عشق است. در برابر، راه رسيدن به معنويت از دگرگونی ماهيت موارد عادي به غير عادي امكانپذير و تنها عنصر مورد نياز آن « باور » است. سه بنیان سرزندگي روان دربردارنده ی عشق به ديگران، عشق به كار، عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها و سه پایه ی راه معنويت دربرگیرنده ی باور به روحانيت آدمی ، باور به یگانگی پروردگار و باور به دگرگوني است.

این نوشته ادامه دارد ......................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 11:8 توسط دکتر بهنام اوحدی

بازنگري در گوناگونی گسترده ی رواندرمانيها طي سده ی گذشته، نشان دهنده ی کوشش اين درمان ها در حل كش مكشهاي گذشته و اکنون فرد و برآوردن كمبودهاي او با سه عامل عمده ی دگرگونی : چیرگی شناختي، تجزيه ی عاطفي و تعديل رفتاري است. اما حتا هنگامي كه همه ی اين راهکارهای درماني نيز به كار روند، كش مكشهاي روان شناختي نسبتاً درمان ميگردند، كمبودها برآورده شده و اشكالات برطرف ميگردند و در نهايت بيمار دچار ملالت پس از درمان، احساس بي معنایي يا تهي بودن و احساس پوچي ناشناخته خواهد شد. بيمار هم چنان از مفهوم واقعي مسايل محروم خواهد بود. زيرا كه در روند درمان (اگر تنها بيماري رواني نباشد) روان فرد ناديده گرفته شده و ارتباطات معنوي او قطع ميگردد.
البته تمام درمان ها، تنها به علت حضور شخص ديگري كه علاقهمند به وضعيت بيمار است، موجب تسكيني زودگذر خواهند شد. همچنين توضيح در مورد وضعيت بيمار، بعضي گونه های ظاهري آسايش و حمايت را فراهم مينمايند. حتا آشکارا به آموزش فرآیندهاي سازگاری به شكل اسلوب جاي گزين در روند فكري و رفتاري افراد ميپردازند. با اين حال، راهكارهاي سنتي در نهايت به بنبست (جايي كه درمان گر و بيمارش به شكل جبرانناپذيري به دام می افتند) خواهند رسيد. اين مسئله برای پزشكان داراي باور به خویشتن ( اعتمادبه نفس )- بدون توجه به مكتب آنها- كه خود را به عنوان الگوي اصلي سلامت و رستگاري به بيماران شان معرفي مينمايند، رخ خواهند داد. افسوس كه آنها محدوديت ذاتي داشته و بيمار را تنها همان اندازه ميتوانند پيش ببرند كه خود پيمودهاند.

این نوشته ادامه دارد .....................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 10:47 توسط دکتر بهنام اوحدی

هيچ مكتب سازمان يافته و بنيانگذاري شدهاي براي رواندرماني معنوي وجود ندارد. درمان معنوي ميتواند چهارچوبي براي ديگر درمان ها ايجاد نمايد، اما خود بی چهارچوب است. بدين معني كه نميتوان آن را در ذهن انسان جاي داد؛ به اين علت كه ذهن گرچه ميتواند چيزهاي مرتبط با خود را درك كند ،اما توانایی رسيدن به ژرفای توصيف ناپذیر خود (مانند روان) را ندارد. همان گونه كه كارل یاسپرس فيلسوف در نوشتار راه خرد خود بیان نموده است، آدمی از آن چيزي كه خود توانایی شناخت آن درباره ی خويشتن را دارد ، برتر است.
اين شیوه ی درمان بنیان های مربوط به خود را دارد كه بنیادهای درماني نيستند، بلكه پایه های وجودي اند.
درمان معنوي در بهترين حالت آن كاري نيست كه درمان گر معنوي انجام ميدهد، بلكه چيزي است كه خود درمان گر هست. به عبارت لاش، آدم با فضيلت كسي است كه در پايان زندگی اش دلايل اندكي براي بیان پشیمانی و درخواست بخشش داشته باشد.
چه گونه فرد به اين حالت والا از فضيلت ميرسد؟
بر پایه ی چهارمين قانون از هفت قانون معنوي موفقيت چاپرا - قانون کوشش ناچيز - چنين فردي سعي به انجام هيچ كاري نمينمايد، او فقط هست، وي آدم ها، ایستار (موقعيت) ها، چگونگی محيط پیرامون و رخدادها را آن گونه كه هستند و زندگي را به صورت ظاهري آن نمی پذيرد. او به ستیز با لحظات نميپردازد. همان گونه كه علف ها کوشش نميكنند كه رشد نمايند، بلكه فقط رشد ميكنند. ماهيها کوشش نميكنند كه شنا نمايند، بلكه تنها شنا ميكنند. گل ها نيز کوشش نميكنند كه گل دهند، ولي شكوفا ميشوند. پرندگان کوشش نميكنند كه آواز بخوانند، آنها فقط آواز ميخوانند. اين موضوع براي درمان گري كه مشتاق چنين حيات سرزنده و معنوي هست ، بازتابي از يك حالت طبيعي و سكون، يكي شدن با طبيعتي كه با بنیان هایی هم چون کم ترین كلام (سكوتي ژرف) و کم ترین کردار (توازن دروني) متمايز ميشود،است.
در سفر پر مخاطره به فراتر از مرزهاي دانش و پزشکی، زندگی روح و روان زیر تأثير جنبههاي آسماني، معنوي و نا مادي موجودات و متمايز از تأثير جنبههاي فيزيكي، پیکری و ظاهري آن به سوی باورهای مذهبي گرایش دارد. در مقايسه ی گوهر ذاتي هر دوي اين چشماندازها - روحاني و غير روحاني - ميتوان چنين بيان داشت كه رابطه ی روح با روان مانند رابطه ی خون با بدن است. به بياني اختصاصيتر رواندرماني معنوي رحم و دل سوزي را درون زمينه ی دوگانهاي از عشق و باور فراتر از خويش به تصوير ميكشد. (عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها، باور به معنويت، باور به يگانگي و باور به دگرگوني).

این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 10:35 توسط دکتر بهنام اوحدی

ويلام (2000) بنیان های درمان معنوي را به شرح زير ميداند:
1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.
2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، ميتواند راهی برای سرزندگی روان باشد.
3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.
4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از داراييهاي مادي است.
5- باور به یگانگی: به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.
6- باور به دگرگوني: باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.
در اين روش درمان گر با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و هدايت درمان، بر پايهي شش اصل ياد شده، ميتواند درمان جو را به خود حقيقي اش برساند.
عبارت روان و روح كه به شكلي جداييناپذير به هم وابستگی دارند، به عنوان مفاهيم فرا فردي از يكديگر متمايز ميشوند. روان در راستای پردهگشايي از رازهای صميميت و دل بستگی در زندگي روزمره و روح در جست و جوي يافتن پروردگار در زندگي دنيوي است. اين مفاهيم براي يك درمان گر معنوي به زمينه ی درماني رحم و دل سوزي كه به معني عشق و باور وراي خويشتن است، بیان ميشود. به بيان اختصاصيتر راه رسيدن به سرزندگي روان ، نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها است؛ در حالي كه راه رسيدن به معنويت نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است. درمان گر ميتواند با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و در همین هنگام هدايت درمان باليني شخص بر پايه اين شش بنیان برتر، بيمار را به خود حقيقي اش برساند.

نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 10:22 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
درمان شناختي- رفتاري استوار بر معنويت دربردارنده ی روشهاي گوناگوني است كه وجه مشترك همهي آنها پافشاری بر نقش فرايندهاي شناختي و رفتاري در شكلگيري و تداوم اختلالهاي روان شناختي است. در اين رويكرد درماني با بهرهگيري از شيوههاي آزمايشي مبتني بر رفتارگرايي و شناخت گرايي به درمان و بهبود الگوهاي پاسخدهي نادرست پرداخته ميشود. همچنين بر كاهش فراواني و شدت پاسخهاي سازش نايافتهي درمان جويان و آموزش مهارتهاي نوين شناختي و رفتاري در راستاي كاهش رفتارهاي ناخواسته و افزايش رفتارهاي سازش يافتهتر، پافشاری ميشود.
1) خودپايي با پدید آوردن جدول خودگزارشدهي کنشها و کردارهای روزانه: آزمودني براي درست کردن اين جدول نخست بايد روزهای هفته و تاريخ مربوط را يادداشت كرده و سپس رفتار و كردار خود را در اين جدول ثبت کند.
2) مثبتنگري يا شناخت توان مندی های افراد: در اين روش آزمودني تشويق ميشود تا تجربههاي مثبت و خوب خود را بازشناسي نموده و نقش آنها را در افزايش احترام به خود و ارتقاي عزت نفس بازيابي كند. اين روش ميتواند به دو صورت فردي و خانوادگي اجرا شود.
3) مشكلگشايي: يكي از روشهاي رويكردهاي شناختي- رفتاري براي درمان اختلالهاي افراد، مشكلگشايي است و هدف كلي آن آموزش و كمك به افراد است تا بتوانند نسبت به تواناييهاي خود بينش و اطمينان پيدا كنند و از اين تواناييها براي رويارويي مؤثر بر مشكلات زندگي روزمرهي خود بهره گيرند.
4) خانواده درماني: شكلي از درمان كل اعضاي خانواده، به عنوان يك گروه است كه توسط درمانگر انجام ميشود. در اين روش درماني آسيبشناسي يا بيماري يكي از اعضاي خانواده بازتاب آسيبشناسي يا اختلالهاي عميقتر سامانهي روابط خانواده پنداشته ميشود. از اين رو، خانواده واحد درماني به شمار ميآيد و تغيير برهم کنش خانواده، راه درمان عضو بيمار برشمرده ميشود.
5) دگرگون ساختن باور و نگرش: در روش شناخت درماني، برداشتهاي آدمی از رويدادها،عامل پیدایش اختلالهاي رواني و عاطفي برشمرده ميشود نه خود آن رويدادها. ميتوان به بيمار كمك كرد تا با شناسايي خطاهاي فكري خود برداشتهاي واقعبينانهتر را جايگزين آنها كند.
6) درمان معنوي و اخلاقي: بيرام كاراسو (1995) درمان معنوي و اخلاقي را شيوهاي از رواندرماني بیان نمود كه نياز به جداسازي دو مفهوم روان و روح، به منزلهي مفاهيم فرا فردي دارد. گفتني است كه در كتابهاي مرجع روان شناسي ، اين واژهها كم و بيش به يك مفهوم آمدهاند. درمان معنوي بر دو اصل مهم استواراست: يكي رسيدن فرد به سرزندگي روان كه نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی و دل بستگی هاست و ديگري رسيدن فرد به معنويت كه نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است.

این نوشته ادامه دارد..................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 10:6 توسط دکتر بهنام اوحدی