تبليغاتX
ایران بد روی خط داغ
دغدغه های یک روان پزشک
 

به نام پرورگار بخشنده ی مهربان

و با درود و احترام ،

با توجه به مسدود ( فیلتر ) شدن دسترسی به این وبلاگ ، بر آن شدم تا نوشتن در این وبلاگ ( ایران بد روی خط داغ ) را در تاریخ ۲۸ اردی بهشت ۱۳۸۸ به پایان رسانده و نوشتن در  وبلاگ یک ایران بد روی خط داغ (www.1iranbodonline.blogfa.com ) را آغاز نمایم.

دوست داران این وبلاگ و نیز وبلاگ نخست من - ایران بد - می توانند از این پس نوشته های من را در وبلاگ نوینم : یک ایران بد روی خط داغ (www.1iranbodonline.blogfa.com ) پی گیری نمایند.

به وبلاگ های زیر نیز سر بزنید:

www.1ravanpezeshkonline.blogfa.com

www.citizen7.blogfa.com

www.1sexologistonline.blogfa.com

و

www.iranbodan.blogfa.com

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 7:11  توسط دکتر بهنام اوحدی  | 

 

وبلاگ های من بسیار بیشتر از آن که انتقادی باشند ، آموزشی اند؛ برای شاگردان ، بیماران و مراجعانم.

من شیفته و دلبسته ی آموزش روان شناختی ( Psychoeducation ) هستم؛ این یگانه راه ممکن برای من است تا احساس کنم که من نیز به سهم خویش ، در دنباله ی راه آنان که قرار بود روزی من نیز در پاسداری از میهن همرزم و همسرنوشت شان باشم ، دارم ادای دین می کنم.

اگر مرا دگرگون خواه می دانند ، آری من دگرگون خواه هستم !

این حال و روز آشفته و پریشان روانی - جنسی ( Psychosexual ) را شایسته و در خور میهن خودم نمی دانم. برای دگرگونی ، اصلاح و ارتقای بهداشت روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) ایران درنگ و سستی نمی کنم.

من خود را در مبارزه با نادانی ، گمراهی ، کژراهی ( انحراف ) و فساد روانی - جنسی ژرف و گسترده ای که در ایران پیش چشم و ذهن می آید ، ایران بدی کوچک اما کوشا می دانم.

و « ایران بد » واژه ای ست که من برای « سرباز کوچک اما کوشا و فداکار میهن » برگزیده ام ؛ به امید آن که هر یک ایران بدی کوچک ، کوشا و فداکار باشیم و همواره شهیدان میهن را در طول تاریخ کهن مان پیش چشم و ذهن داشته باشیم.

آماج و آرزوی من ، سرنگون ساختن این دولت و واژگون شدن آن حکومت نیست که من خانه را از پای بست بیمار و ویران می دانم. بیماری ما ایرانیان در هویت شکل نایافته یا موزائیزمی مان است ؛ مشکل بزرگ مان فراگیری ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت های کلاستر B - خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و نمایشگر ( هیستریونیک ) - در مردمان مان است. آماج و آرزوی من ، واژگون شدن این وضعیت ناگوار و بدفرجام روانی - اجتماعی ( Psychosocial ) است.

من مشکل نخست این مملکت را رشد و پرورش هویتی - شخصیتی نادرست و بیمارگونه ی کودکان و نوجوانان ایرانی و نیز ژن های بیمارگونه ای که یادگار ماندگار سپاهیان روم و یونان و تازی و ترک و تاتار و مغول و افغان بوده و هستند ، می دانم.

برای من ، « سیاست » دنیای پست و فرومایه ای ست.

کنشگری « سیاسی » در میهن ما ، هرگز چیزی فراتر از بازیگری « سینمایی » مان نبوده و نیست !

تازه من در طی تاریخ ، چه فراوان کنشگران سیاسی را می شناسم که بسیار از لوده های فرومایه ی سیما و سینمای مان فرومایه تر بوده اند !! 

مرا به سیاست چه کار ؟!؟

سیاست و کنشگری سیاسی برای من بازیچه ای پیش پا افتاده و فرومایه است.

به قول شادروان فروغ فرخزاد ، مرا به « انقلاب مخملی » و « انقلاب مهبلی » چه کار ؟؟؟  

       

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:49  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

به کدامین گناه وبلاگ های من فیلتر شده است ، دست کم بر خودم هویدا نیست !

من همواره قوانین جمهوری اسلامی ایران را در نوشته هایم رعایت نموده و خطوط قرمز را مد نظر قرار داده ام ؛ از سیاست دوری جسته ام و تنها و تنها به عرصه ی آسیب های روانی - اجتماعی ، که بزرگ ترین و خطرناک ترین تهدید برای نظام سیاسی کنونی و حتا یکپارچگی و تمامیت آبی - خاکی کشور است ، پرداخته ام.

همیشه کوشش داشته ام تا نقدهایم دانش مدارانه ، منصفانه و فارغ از هر گونه گرایش سیاسی باشد. اما گویا دولت کنونی در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری ، آن چنان دل نگران دوباره برگزیده نشدن است که همین نقد سالم و منصفانه - برای نمونه ، درباره ی رویکرد خطای چهار ساله اش در زمینه ی فرهنگ و هنر و به ویژه کتاب و سینما - را هم تاب نمی آورد !

هرگز بر آن نبودم تا در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو ، مطلبی در وبلاگ هایم بنویسم و خوانندگان نوشته هایم را به رای دادن به این یا آن کس تشویق نمایم؛ اما چنان چه فیلترینگ وبلاگ هایم تا روز سوم خرداد - یادمان دلاوری های آزادمردان رهایی بخش خرمشهر - برداشته نشود ، به نشانه ی اعتراض و بر خلاف میل و تصمیم راسخ پیشین ، وارد گود انتخابات شده و از یکی از دو نامزد اصلاح طلب و فیلتر ( سانسور ) ستیز - کروبی یا موسوی - پشتیبانی خواهم نمود.

پشتیبانی ای که با توجه به فیلترینگ گسترده ی اخیر اینترنت ، تنها محدود به در عرصه ی وبلاگ های شخصی خودم و دیگر وب سایت های اجتماعی - فرهنگی نبوده و در روزنامه ها ، هفته نامه ها و ماه نامه ها نیز نمود خواهد یافت. این یگانه شیوه ی پاسخ اعتراض آمیز امثال من است که خشم و پرخاش نمی جویند و بر گام زدن بر میان بام پافشاری داشته و دارند.

من سیاسی نیستم و از کنشگری سیاسی بی زارم؛ اما گویا کارگزاران دولت نهم گویا همین دوری از کنشگری سیاسی ، رعایت خطوط قرمز نظام و وفاداری به راه آزادمردان ایثارگر را کافی نمی دانند !!

کدامین نهاد ، در ده سال اخیر ، همچون من در برابر گسترش آسیب ها و انحراف و فسادهای روانی - جنسی در ایران ، کوشا و استوار بوده است ؟!؟

این گونه فیلترینگ ، جای شرمساری فراوان دارد؛ آیا همین ااعمال محدودیت های نادرست ، گزافه آمیز و غیر منطقی ، خود از عوامل اصلی پیدایش و گسترش این گونه آسیب ها ، انحراف ها و فسادها نبوده است ؟؟؟ 

و من مشتاقانه در انتظار تجدید نظر آنان هستم که در گمان باطل خویش و دیدگاه خطا و بد گمان ( پارانوئید ) خود ، احتمالن مرا در زمره ی کنشگران « انقلاب مخملی » و یا « انقلاب مهبلی » برآورد نموده اند !!!

 در حالی که من نه انقلابی مخملی ام و نه انقلابی مهبلی !

      

این نوشته ادامه دارد ...........

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

dr behnam ( abdol ) behravan دکتر بهنام ( عبدالحسین ) بهروان کوهپایه ای

 

 

هنوز هم مرگ پیرمرد پر انرژی و هایپرتایمیک و بیش فعال را باور ندارم.

در آب قنات سرد و یخی یکهو شیرجه می رفت که من خودم را چند دقیقه ای آماده ی فرو رفتن در آن می نمودم؛ از شاخه های درختان نازک و بلندی بالا می رفت که تنها نوجوانان تیز و فرز توان آن را دارند؛ از دیوار بلندی صاف و یکدستی خود را بالا می کشید که تنها کماندوهای کارآزموده و دزدان شب روی کاربلد از پس آن بر می آیند !

افسوس که نارسی سیزم پر رنگش به او کمی کله شقی ، لج بازی و یک دندگی بخشیده بود و شب مرگ نپذیرفت که در پی ناراحتی قلبی و درد سینه به بیمارستان مراجعه کند و دارد بگیرد.

شاید یک قرص پروپرانولول ، چهار آسپیرین بچه یا دو بزرگسال ، و یک لورازپام با یک نیتروگلیسرین زیر زبانی به آسانی می توانست بهنام ( عبدالحسین ) بهروان را از چنگال مرگ رهایی بخشد.

این گونه خودسری ها را آدمیان فراوانی انجام داده اند؛ در حالی که مشکل و درد قلبی با آدمی و دیگر جانوران شوخی ندارد.

بهروان آدم جالبی بود. سال ها پیش در آلمان به دادگاه رفته بود و از قاضی خواسته بود تا در پاسپورت و کارت تابعیت آلمانی اش ، نام کوچکش را از  « عبدالحسین » به « بهنام » برگردانند.

به قاضی گفته بود : « پدرم به خطا نامی « عربی » برای من برگزیده است. من « ایرانی » هستم. عرب نیستم. من برای خودم نامی ایرانی برگزیده ام. لطفن با درخواست من برای به دست آوردن هویت واقعی و ملی ام موافقت کنید. » و قاضی مواقفت نموده بود.

بهنام ( عبدالحسین ) بهروان عمیقن باور داشت که ایرانیان موتور و نیروی محرکه ی رنسانس و دگرگونی خاورمیانه خواهند بود. هر بازپیدایی و دگرگونی منطقه از رشد و رنسانس ایران ریشه و سرچشمه خواهد گرفت. باوری نیرومند داشت که مصر و لبنان و دوبی و ابوظبی تنها پیشرفت های ظاهری داشته اند و رشد و دگرگونی و بالندگی ژرف و سترگ فرهنگی - روانی - اجتماعی منطقه بر دوش جوانان ایرانی اندیشمند و دگرگون خواه است.

با دگرگون شدن ایران ، همه ی مردمان خاورمیانه راه رنسانس و رشد را از ایرانیان فرا خواهند گرفت.

او اندیشه های کهن استعماری آمریکا و انگلستان را مانع سترگ رشد و رنسانس ایران و خاورمیانه می دانست و باور داشت که همین اندیشه ها اکنون مایه و سرچشمه ی تروریزم در منطقه شده اند.

امیدوار بود که بزرگان و اندیشمندان اروپا و آمریکا بدین واقعیت آگاه شوند و اندیشه های نوین انسان مدارانه را جایگزین استعمار پیدا و پنهان کنند. او رشد و رنسانس ایرانیان را یگانه مهار توانمند و کارآمد تروریزم خاورمیانه می دانست. تروریزمی که ریشه ها و سرچشمه هایش به کلوپ ها و انجمن های راهبردی سیاست خارجی انگلستان و آمریکا می رسد.

آرزوی آن داشت تا برگ سیاست خارجی آمریکا در استثمار و عقب نگاه داشتن خاورمیانه ورق بخورد تا جوانان اندیشمند ایرانی فرصت عرض اندام پیدا کنند و رشد نیافتگی های نه تنها کشور که کل منطقه را جبران نمایند.

سودای آن داشت تا تیمی از جراحان پلاستیک لگن را برای آموزش جراحان ، اورولوژیست ها و متخصصان زنان و زایمان به ایران بیاورد تا جراحی پلاستیک ترنس سکشوال های دردمند سرزمین مادری اش رشد و پیشرفت پیدا کند.

افسوس که این آرزو و امیدش به انجام رایگان این گونه جراحی ها از سوی تیم دوستان آلمانی اش در ایران میسر و ممکن نشد. چه فرصت کارآمد و سودمندی از بیماران دچار اختلال هویت جنسی در ایران دریغ شد ! 

بهنام ( عبدالحسین ) بهروان درگذشت.

مردی که عاشقانه دغدغه ی درمان دردهای سرزمین مادری اش را داشت.

او که خود را یک « بازنشسته ی سیاست » بیش از همه در جست و جوی راه ها و شیوه های نوین کویر زدایی و مبارزه با بیابان زایی ، در راستای پیشرفت اقتصاد کشاورزی ایران بود.

بهروان پزشک نبود اما به تنهایی ، بسیار بیش از بسیاری از به ظاهر پزشکان این اجتماع آشفته و پریشان برای بهداشت و درمان سرزمین مادری اش کوشید.

روحش شاد. 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:40  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

دکتر عبدالحسین بهروان Dr. Abdol Behrawan

 

دردمندان فراوانی را رایگان درمان و شفا بخشید.

حقوق دانشگاهی و اندوخته ی یک عمر کوشش شبانه روزی اش را در راستای آبادانی میهن و نان بخشیدن به کارگران تهی دست اجتماع خرج کرد.

یک لیبرال - سوشیال دموکرات به تمام معنا و دوست دار آدمیان ، جانوران و گیاهان بود.

به سرزمین مادری اش - ایران - صمیمانه و پر شور عشق می ورزید.

به ریخت و پاش های محمدرضا شاه پهلوی در جشن های ۲۵۰۰ سال پادشاهی ، پنجاهمین سال سلطنت و تاج گذاری به شدت انتقاد داشت و او را بر عکس پدرش ، آدم بی عرضه و جاه طلبی می دانست.

به شادروان دکتر محمد مصدق ، از صمیم دل عشق می ورزید. به گمانم برای هیچ ایرانی ای این چنین احترام و ارادت قائل نبود.

خود را « سرباز کوچک میهن » می نامید. به او گفتم که من « سرباز کوچک میهن » را « ایران بد » نام نهاده ام. این ایده را پسندید و در آرزوی من که هر ایرانی ، « ایران بدی » مسئول و منعهد باشد ، صمیمانه شریک شد.

 

شادروان ایران بد دکترعبدالحسین بهروان ، کاشت انار را چاره ای برای نجات اقتصاد کویرنشینان ایران می دانست

 

 

برایش وبلاگی پدید آوردم که هرگز فرصت و فراغت آن نیافت که در آن بنویسد.

تصویر بالا را به دلیل عشق فراوانی که به قلمه های اناری که با دست خود در مزرعه ی مجهز به آبیاری قطره ای اش کاشته بود ، از گوگل جستم و در پست نخست وبلاگش گذاشتم. وبلاگی که چون هرگز در آن ننوشت ، از بلاگفا حذف شده است.

به ویژه بر آن پافشاری داشتم که سفرنامه هایش را در آن بنویسد. سرزمین های بی شماری را از پیش چشم و ذهن گذرانیده بود. چه توصیف و تعریف ها از موزه ی اسکندریه و قاهره ی مصر - موزه ی فراعنه - برایم نمود. از مصر ، یمن ، عربستان ، اسرائیل ، کوبا ، سیشل و ....... حکایت ها برایم گفت.

آمریکا را استعمار نیرنگ باز نوین و انگلستان را استعمار مزور پیر می دانست. می گفت یهودیان ثروتمند نیویورک به یاری این دو امپریالیست ، زیباترین سرزمین جهان - پس از کوبا - و خوش آب و هواترین نقطه ی دنیا را از آن خویش نموده اند. جالب بود که اندیشه های سوسیالیستی پر رنگ را پیوسته و آمیخته با ناسیونالیزم منطقی ( نه شووینستی ) داشت و در عین حال از کمونیسم بی زار بود. خود را جزو چپ اندیش های جبهه ملی بود و از حزب توده به شدت نفرت داشت و آنان و دیگر کمونیست های ایران - وابستگان شوروری - را عامل اصلی توقف و شکست مدرنیته در ایران و بازگشت به عقب ایران زمین می دانست. هر چند از پایه با مدرنیته ی پوسته ای و شکننده ی محمد رضا شاهی مشکل داشت.

 با وجود همه ی ناملایمات و برخوردهای آزار دهنده ای که به سبب بیان رک و جسورانه ی باورها و دیدگاه هایش در میزگردها و مصاحبه های تلویزیونی و نوشته های مطبوعاتی و نیز ارتباط همیشگی اش با دوستان آلمانی و اروپایی اش نسبت به او روا داشته می شد و همواره از آن گله می نمود و با وجود این که خود را در ایران رها و آزاد احساس نمی نمود ، Dr. Abdolhossein Behrawan باز هم پافشارانه آرزو داشت در ایران بمیرد و خاکسترش از فراز دماوند و یا دست کم کوه های مشرف برکوهپایه بر خاک ایران زمین پاشیده شود.

به سبب همین دلبستگی و شیفتگی فراوانش به ایران ، به پیشنهاد من تصویر زیر را بر بالای وبلاگش نهادیم تا بازگوی دلبستگی او به ایران و باور او به این که « صنعت کاشت ، برداشت ، بازآوری و فرآورده سازی انار » می تواند نجات دهنده ی اقتصاد کشاورزی ایران از نابودی و کویرزایی باشد.

 

ایران بد دکتر عبدالحسین بهروان Dr.Abdol Behrawan

 

دوستی و آشنایی ما اندکی بیش از یک سال به درازا نکشید اما گفته ها و کردارش بر آن گفتار در زندگی اش برای من انگیزه های در ایران ماندن و مهاجرت نجستن را دوباره زنده و نیرومند ساخت.

 

این نوشته ادامه  دارد ..............  

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شادروان ایران بد دکتر عبدالحسین ( بهنام ) بهروان

 

کتاب های بی شماری نوشته بود و سال ها ستون نویس و تحلیل گر روزنامه ی اشپیگل آلمان بود.

می توانست همچون شوالیه ای باز گردد و به مصاحبه های نام جویانه ( شهرت طلبانه ) با تلویزیون ها و رادیوهای ماهواره ای بپردازد و همچون مثلن جناب مستطاب والا حضرت ابراهیم یزدی ( ! ) هر از چند گاه خبرنگاران را با اصرار به سوی خویش فرا بخواند و تحلیل ارائه دهد تا نامش همواره مطرح ، خبر ساز و شهرت آور باشد.

می توانست همانند بسیاری - شاید حتا خود من ( !! ) - در این روزنامه و آن ماه نامه بنویسد و کتاب منتشر کند تا مثلن ماندگار شود !!!

اما او دیگر سودای نام آوری ( شهرت ) نداشت. به او اصرار می کردم تا بیش تر مصاحبه کند و هر از چند گاهی تحلیلی - دست کم درباره ی اقتصاد کشاورزی و کویر زدایی در ایران - برای روزنامه ها بنویسد. می گفت خسته است و دیگر فقط می خواهد به نوشتن کتاب پژوهشی اش برای دانشگاه محل خدمتش در آلمان بپردازد. می گفت که ما پیرمردان باید از عرصه ی سیاست و اجتماع بازنشسته شویم و میدان را به جوانان واگذار نماییم. به شدت به سن بازنشستگی سیاسی باور داشت و از این که پیرمردان در ایران بر بالای حزب ها و گروه ها و محفل های سیاسی نشسته اند و امکان جولان به جوانان نمی دهند ، گله داشت.  

خود را وقف آبادانی موقوفات خانوادگی نیاکان و پدرش در کوهپایه و کویر آن ( گلستان ) ، نهوج و اردستان نموده بود. درمانگاه مخروبه ی کوهپایه را تبدیل به کلینیک ، بیمارستان و زایشگاه شبانه روزی مجهزی کرده بود و حمام عمومی مخروبه را به کتابخانه ای شایسته و درخور تبدیل ساخته بود.

آبیاری قطره ای را در حاشیه ی کویر اسپهان جدی گرفته بود تا آن جا که از شدت کوشش ، جان بر سر ستیز با کویر گذاشت. به باور من ، همچون خود من دچار بیش فعالی بزرگسالی ( ADULT ADHD ) و ( HYPERACTIVITY ) بود.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان    

 

این نوشته ادامه دارد ..........

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:19  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

کتاب شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : سال جمهوری اسلامی ایران در دولت اصلاحات سید محمد خاتمی

 

 

دیروز ظهر عزیزی از دوستان ، مرگ نابهنگام دکتر عبدالحسین بهروان را به من خبر داد.

با دکتر بهروان درست در تعطیلات نوروزی سال پیش ( هشتاد و هفت ) آشنا شدم؛ از طریق پسر عمویم  ، ارسیا اوحدی که بیش از دو دهه است که در آلمان روزگار می گذراند.

قرار برای آشنایی را هم او در لابی هتل شاه عباس ( مهمان سرای عباسی ) اسپهان ( اصفهان ) گذاشت. رفتم و با این کنشگر اجتماعی ، این « ایران بد » کوشا و به واقع دلسوخته ی ایران آشنا شدم.

از اعضای کوشای جبهه ی ملی ایران و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا بود که چند سال سمت و مسئولیت سرپرستی آن دو را در اروپا داشته بود و یک بار هم به همراه گروهی از دانشجویان مخالف رژیم شاهنشاهی پهلوی دست به اشغال سفارت ایران در لندن زده بود. همان سبب گشته بود که گذرنامه ی ایرانی اش باطل و بدین ترتیب ممنوع الورود و ممنوع الخروج شود.

در سال های اصلاحات - دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی - کتاب مشهورش در اروپا که به بیان و تحلیل دلایل اقتصادی و اجتماعی سقوط رژیم پادشاهی پهلوی می پردازد ، کامیاب گشت تا « کتاب سال جمهوری اسلامی ایران » شود. از سوی دولت خاتمی به ایران دعوت و جایزه به او داده شد. همین برای او انگیزه ای شد تا پس از « چهل سال استادی گروه فلسفه و جامعه شناسی دانشگاه های آلمان ، از جمله دانشگاه فرانکفورت » به ایران بازگردد و این جا بماند.

پیش کسوتان جبهه ی ملی ایران به استقبالش آمده بودند تا برای کار و کنش سیاسی بدان ها بپیوندد ، اما او در شرایط کنونی کشور ، کار سیاسی را آن هم در قالب و اندازه ی پیرمردان به باور او بازنشسته ی گروه های ملی نپسندیده بود. به گروه های موسوم به ملی - مذهبی هم از ریشه و پایه باور نداشت و آن ها را التقاطی ، غیر علمی و منطق گریز می دانست که در آینده ی ایران هیچ نقش و جایگاهی نخواهند داشت.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : کوشا در جراحی پلاستیک رایگان دردمندان تهی دست ایران

 

 

او آماجی دیگر پیش ذهن داشت. می خواست پایه های اقتصاد کشاورزان نگون بخت و تنگ دست اجتماع را بنیانی نیرومند بخشد و کار بهداشت و درمان مردمان تهی دست ایران را به پیش ببرد.

هر سال به اعتبار دوستان جراح نام آوری که داشت ، گروهی از جراحان مشهور و چیره دست پلاستیک ، ارتوپدی ، مغز و اعصاب ، عروق و ...... را گرد هم می آورد تا به جراحی رایگان دردمندان تهی دستی بپردازند که توانایی پرداخت میلیون ها تومان پول جراحی های دشوارشان را ندارند.

 

شادروان دکتر عبدالحسین بهروان : کوشا در جراحی پلاستیک دردمندان تهی دست ایران

 

در همین حال به کاشت انار بر پایه ی گسترش آبیاری قطره ای در کویر می پرداخت تا به گفته ی خویش در « ستیز تاریخی مردمان سرزمین پارس با کویر : قنات » ، جنگ افزاری نوین را به دست کشاورزی در آستانه ی نابودی پیرامون کویر دهد.

لیسانس « کشاورزی » با گرایش « اقتصاد کشاورزی » از آلمان داشت اما یک دکترا ( PhD ) در فلسفه و یک دکترا در جامعه شناسی از دانشگاه فرانکفورت گرفته بود و تا هنگام مرگ به کار پژوهش برای دانشگاه های آلمان پرداخت. چهل سال آموزش و پژوهش در دانشگاه های گوناگون آلمان ، از جمله فرانکفورت را در کارنامه اش داشت.

 

این نوشته ادامه دارد .............     

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1388ساعت 7:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شناور در موج های شتابان ذهنی آشفته و سرشار

 

دکتر بهنام اوحدی

 

نقدی روان شناختی بر رمان « موج ها » ی ویرجینیا ولف

 

برگردان مهدی غبرایی

انتشارات افق

398 صفحه

رمان موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان : مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

 

ویرجینیا ولف در اواخر دهه ی 1920 با نوشتن ناپیوسته ی رمان « موج ها » چندین هدف را با ذهنی دلزده و خسته پی گیر می شود و خود در یادداشت های روزانه ی آن سال ها یادآور شده که برخلاف گذشته چندان شور و انگیزه و اشتیاقی برای نوشتن این اثر در ذهن خویش احساس نمی کرده است.

برای پدید آوردن – آفریدن – سبکی نوین بینابین نثر و شعر از چندی پیش در دفتر یادداشتی زیر هر حرف ، واژگان و ترکیبات بیانگر لحظه های ناب زندگی خود و هر آن چه که پیرامونش بوده را ردیف می نموده است تا بعدها با چینشی خاص و منحصر به فرد بتواند به یاری آن ها سبک ابداعی و شگفت انگیز خود را بیافریند.

ولف در سال های پیش از دهه ی 1930 با نوشتن این رمان کوشید تا جدال جبر و اختیار را به پرسش کشد و آن چه که در کشاکش آدمی با روزگار گذرا یا ماندگار است را کند و کاو نماید. کوششی که نخستین نشانه های آن را می توان آشکارا در « به سوی فانوس دریایی » ( 1927 ) نیز مشاهده نمود؛ این بار و در موج ها این پرسش ها هویداتر و برجسته تر به تصویر کشیده شده اند.

« موج ها » که نخست از سوی ولف « شب پره ها » نام گرفته بود ، به گونه ای انتزاعی ، پر رمز و راز و آن چنان که ولف دوست داشت مطرح کند ، « بی چشم » نگاشته شد. « بی چشم » به معناهای رمزگونه ی گوناگون و همزمانی از سوی ولف بیان می شد: سرنوشت محتوم و چاره ناپذیر هم چون پرسیوال ،؛ همانند هر آن چه که بی عینیت است ؛ بریده از خویش بودن در اثر تردید یا اندوه فراوان ؛ و ................

ولف در طی نگارش دست نوشته های آغازین موج ها یادآور شده است که « تنها یک زندگی مورد نظر من نیست ؛ بلکه می خواهم به چندین زندگی با هم بپردازم. »

او برای این کار شش کاراکتر را از ویژگی های دوستان ، خواهران و برادرش می آفریند تا بیانگر و آیینه ی پردازش و انعکاس صداهای طبقه ی اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی او باشند. صداهایی که به گونه ای سلسله وار ، در پی هم به تک گویی از خویش و پیرامون خویش می پردازند. خود ولف نیز هم چون کارگردان / بازیگر نمایشنامه گهگاه میان اپی زودها سر بر می آورد و از قضاوت و منطق خویش نسبت به واقعیت رخدادهای زندگی و هستی سخن به متن می آورد. اما خودفاش گری و حدیث نفس ولف را نباید تنها در این میان پرده ها سراغ گرفت. « موج ها » خودکاوی شعرگونه ای است که فرآیند و ساختاری موزائیزمی و چند پاره دارد که برآمد خودکاوی یک من ( Ego  ) در قالب ذهنیات او و نیز شش  من  ( Ego  )  دیگر بیان می شود.یکی از ویژگی های برجسته ی « موج ها » همین مرز میان هویت و فردیت هر شخصیت با دیگران است که آهسته و آرام در طی روایت محو می شود. و یکی از فردیت هایی که مرز هویتی اش با دیگر شخصیت های رمان از دست می رود ، راوی اصلی پیدا و پنهان در پس پرده ی نمایش – خود ولف – است که به گفتن از خویش ، گاه به گاه حتا تداعی آزاد گونه ، در بیان ذهنی شش پرسوناژ رمان می پردازد و ابایی از آن ندارد که بعدها منتقدان و خوانندگان این بیانات را « حدیث نفس » خود او بدانند.

جالب آن جاست که تک گویی های شش کاراکتر این نمایش شبه شاعرانه – که گاه به گونه ی ذهن در ذهن ، با درون گویی ها و درون داده هایی داخل پرانتز همراه می شوند – همانند دیالوگ نوشته شده اند، در حالی که این تک گویی ها و خودگویی ها ( مونولوگ ها ) ، دیالوگ هست و دیالوگ نیست !

در واقع ، این طرح آزمایشی مونو دیالوگ سرشته و تنیده به هم بیش از این که شاعرانه باشد ، نمایشنامه گونه است که نه در قالب تصویر ، که در چارچوب واژگان انتزاعی و ترکیبات و تشبیهات و استعاره های امپرسیونیستیک به نمایش در آمده اند. نمایشی که به نقد رئالیزم  می پردازد تا در پس زمینه ای موزائیزمی از امپرسیونیزم همیشگی ولف در پوششی رمانتیک به جلوه ای سورئالیستیک دست پیدا کند : سبکی نوین در میانگاه شعر و نثر ، که برای سده ها رمز و راز گونه هم چون ردپایی حک شده در صخره ای ستبر و جاویدان زنده بودن ولف را فریاد کند.

بدین ترتیب ولف با تکنیک « بی چشم بودن » و « گفتمان انتزاعی و ذهنی » توانست از چارچوب های قراردادی و به باور خود ، نخ نما و کلیشه ای شده در شخصیت پردازی دور شده و از گذار زودگذر واقعیت پوچ و بی هوده در پس زمینه ی رخدادهای پر افت و خیز زندگی معمول روایت کند.

در موج ها انگار همه ی شخصیت ها در زندگی شان گم شده و مرزهای « فردیت » خود را از دست داده اند. « فردیت » و « هویت فردی »  در « موج ها » آن گونه که در دیگر آثار ولف برجسته و چشمگیرست،نیست.  « زندگی " من " یک زندگی نیست که به آن بازگردم. من یک تن نیستم ؛ آدم های زیادی هستم ؛ ...... » ( نک ص 354 ) این شش کاراکتر و حتا خود راوی / کارگردان اصلی بیشتر شبح اند تا این که شبیه فیگورهای شخصیت های زندگی های واقعی باشند. انعکاس هر شخصیت تنها بیانگر لحظات کمیاب خوشبختی مشترک و داشتن حس پیوند ، دلبستگی و یکپارچگی با دوستان دوران همواره نوستالژیک کودکی است. بیان و توصیف هر شخصیت در سخن و زبان دیگری خود هویدای این واقعیت است که همه ی این سخنان از آن گوینده ی اصلی و پنهان رمان – خود ولف – است که به سان من ( Ego  ) ای چند پاره اما همگن و یگانه در ذهن ها ، تن ها و من ( Ego  ) های شش گانه و حتا کاراکتر وصف شده ی پرسیوال نمود و نشان می یابد. این من ها و منیت ها در کاراکترهای زن بین لذت بردن از زندگی دنیوی و یا پشت کردن بدان ، و در کاراکترهای مرد میان نظم ، انضباط ،مسئولیت نان آوری و رویاها و تخیلات بلند پروازانه در حرکت است. انگار وجوه گوناگون هر شخصیت در رمان باز می شود و به خواننده شناسانده می شود. وجوهی که نماها و جنبه های پیچیده و گوناگون ویرجینیای دارای شخصیت مختلط  دپرسیو / نارسی سیستیک / اسکیزوئید / وسواسی – جبری ، و البته افسردگی دو قطبی نوع چهار : هایپرتایمیک – دپرسیو  آمیخته به وسواس های ذهنی و عملی را باز می تابانند.

در موج ها بیش از آن که بر فردیت و تفاوت های فردی هر کاراکتر پافشاری شود ، بر ویژگی ها و وجوه مشترک همه ی آنان ، و نیز راوی / کارگردان پیدا و پنهان به ظاهر بی نام ، و درون مایه ها ی مشترک انسانی آدم های نه تنها این رمان ، که این گوی گردان به یاری واژگان از پیش فراهم و گرد آورده شده به نمایش سپرده می شوند. نمایشی که کوششی پی گیر صرف آن می شود تا تمی شاعرانه داشته باشد شاید جادوی ماندگاری و اکسیر زندگانی جاودان شود. از این روست که افعال این گونه آورده می شود : « من سوزانم ؛ من لرزانم » ؛ و نه « من می سوزم ؛ من می لرزم » همواره معمول.

توصیف های گاه درخشان و گاه بی دلیل و بیش از اندازه ی حوصله ی خواننده به گونه ای ست که طبیعت جاندار و حتا بی جان نیز از قواره ی نقاشی شدن با واژگان فراتر رفته و بر زبان هفت راوی رمان به سخن در می آیند. بدین ترتیب طبیعت بی جان نیز هم چون موجودی زنده فعال ، پویا و در جنب و جوش روایت می شود. این شیوه ی نگارگری طبیعت همانند سبک ولف در دیگر داستان آزمایشی ( تجربی ) او به نام « باغ ( پارک ) کیو » است. جهانی که به ندرت و بیشتر از سوی کودکان تماشاگر تیزهوش آزموده شده و تم نوستالژیک آن گاه به فراخور استعداد آن ها در آفرینندگی ، سال ها و دهه ها بعد جلوه پیدا می کند.

طرح پایه ای این رمان با تغییر فصل مکرر و جدا شدن بی لذت هر کاراکتر از سوی ولف ریخته شده تا ریتمی پدید آورد که خواننده را به سوی پایان رمان بلغزاند؛ خواسته و هدفی که به سبب توصیف و تشبیه و استعاره های به کار برده شده در رمان به چنگ نیامده و با کامیابی همراه نشده است. این حجم انبوه از آفریده های ادبی در عمل نه فقط خواننده ی معمولی رمان ها ، که خواننده ی پیشرو و حرفه ای را هم دلزده و کلافه کرده و می کند.

صرف نظر از دشوار نویسی خاص « موج ها » باید اذعان نمود که ریتمی که چند شخصیت ، بدون سقفی بالای سر ، و در حس و حالی ناامیدانه ، مضطرب و متزلزل ، مدام و بی اختیار خود را با جبر زمانه و رخدادهای سرنوشت سازگار می نمایند ، برای بیشتر رمان خوانان چندان دلچسب و خوشایند نیست. آن چه که مایه ی دلگرمی آدمی شده و می شود ، « گذر عمر » از روزی به روز دیگر و کارهای مهم و کم ارزش و کلی و جزئی ست که هر فرد در این روزها باید انجام دهد.

« موج ها » به گونه ای بیان دردمندی ،ناتوانی ، و بی چارگی های آدمی در زندگی است. « صداها » در آن فرآیندی ارواح وار و شبح گونه دارد که چندان آشکار نیست که از کدام زمان سخن بر زبان می رانند؛ به ظاهر از حال می گویند ، اما لحن پنهان در پس زمینه اندوه نوستالژیک خاصی دارد. اندوهی که در پایان رمان هنجارستیز و کلیشه گریز آشکار می شود که از « هراس از مرگ » سرچشمه می گیرد و بی تفاوتی جهان ، طبیعت و حتا دیگر آدمیان نسبت به مرگ آدم و نا آدم. عشق ، کشش ، آمیزش ، بلند پروازی و زیاده خواهی و ...... همه و همه پس زمینه و دکوپاژی برای نمایش به تصویر کشیده شدن این « هراس از مرگ » اند. هراس از مرگی که بیان آن با بانگ بلند را کارگردان / راوی هراسناک پشت سر شش کاراکتر رمان به برنارد که توانایی توصیف و هنر نویسندگی را دارد ، سپرده است. و از یاد نبریم که شش کاراکتر – نویل ، جینی ، سوزان ، رودا ، لوئیس و برنارد – در واقع همگی همان برنارد هستند؛ شش گوشه ی یک من ( Ego  ). و برنارد خود همان راوی پیدا و پنهان – ولف – است  که می کوشد تا این شش کاراکتر را با خود ، پرسیوال ، میهن ( انگلستان ) و جهان به هم بیامیزد و به یکپارچگی و هویت یگانه و همبسته برساند.

شگفت این که در چنین تکنیکی به ظاهر بر تفاوت های این ده پرداخته شده و در مرزبندی این تفاوت ها کوششی پیوسته و پی گیر صورت می گیرد اما در واقع آن چه که در پس پرده قرار است بیان شود همانا شباهت های بود ( وجود ) و سرنوشت ( تقدیر ) مشترک آدم ها و هر آن چه هاست که در جهان هست. سرنوشتی که در پایان با فرجام پوچ و بی هوده ی زندگی – مرگ – همراه می شود. یک تکنیک درخشان در « موج ها » آن است که در عین حالی که همه جا بر « فردیت » پافشاری خاصی صورت می گیرد ، اما همه ی این « فردیت » ها در اشتراک ها و شباهت ها آهسته آهسته محو می شوند. تکنیکی که به گونه ای دیگر در « بوف کور » صادق هدایت نیز خود را چشمگیر می سازد. « همین که حرف زدم احساس کردم " من تو ام " . این همه تمایزی که ایجاد می کنیم ، این هویتی که این همه می پرورانیم ، مغلوب شده. » ( نک ص 368 ) در « موج ها » ، بیش از آن که حسی مشترک از پویایی ، جنبش و حرکت در طی زمان روایت شود ، حضوری مجسمه وار در عرصه ی زندگی به تصویر کشیده می شود که شباهتی آشکار با نمایشنامه ای جزء نگر دارد. حضوری که در طی زمان بیش از توالی مفهومی ، تعلیقی مداوم دارد. چندان مشخص نیست که راوی به تاریخ میهن و جهان می پردازد ، یا روایت نوستالژیک زندگی خود و عزیزان مانده و رفته را بیان می نماید و از تاریخ خود را فارغ و رها می سازد. آن چه بیشتر به ذهن می رسد آن است که انگار قرار است که این دو نیز در چارچوبی داستانی ، شاعرانه و نمایش گونه به هم پیوند خورده و پیوسته و یکپارچه شوند.

 در « موج ها » برهه های کم اهمیت زمان بیشتر و برجسته تر به نمایش سپرده شده اند. برهه هایی که حواس پنج گانه ی خاص راوی اصلی رمان – ولف – را همواره و به ویژه در کودکی به خود وا می داشته است. لحظه هایی ناب که برای اغلب مردمان بی اهمیت و ناچیزند. برتری و برجستگی این لحظات ناب و سرشار برای ولف به چشم و ذهن مردمان متوسط توده ی اجتماع ، مسخره و بی ارزش جلوه می نماید و نمی تواند پس زمینه و درون مایه ی مفهومی این همه جزئیات به ظاهر تنگ کننده ی فضا و زمان رمان را درک کند. هر چند باید اذعان نمود که جریان سیال ذهن - سیلان ذهنی – در این رمان در بسیاری اوقات ، به ویژه ربع دوم و سوم ، به فرمی روان پریشانه و شیدا گونه می رسد و پیوند تداعی های نوین آفریده شده از سوی ولف در کوشش برای آفرینش تداعی های نو ( New Associations  ) به سستی می گراید. این شل شدن تداعی ها ( Loosening of associatins  ) ، ماهیتی خلقی و سیکلوتایمیک و نه اسکیزوفرنیک دارد، چرا که در پس و پیش آن شواهد فراوانی از فشار گفتار ( Pressure of speech  ) و سبقت جویی افکار ( Thought racing ) دیده می شود که با وضعیت خلق هایپومانیک و مانیک اختلال خلقی دوقطبی ( مانیک – دپرسیو ) هم خوانی و سازگاری دارد.

من ( Ego ) های بی شمار – دست کم هفت من – در این نمایشنامه ی شبه شاعرانه نشانگر خودداری یا ناتوانی ولف از سخن گفتن و نوشتن نیست؛ آیینه و جلوه ی علائم و نشانه های اختلال تجزیه ای چند شخصیتی ( اختلال هویت تجزیه ای ) هم نیست.افزون بر تکنیک ادبی خاص ولف در این رمان آزمایشی ( تجربی ) ، از پرش افکار ( Flight of ideas  ) و پیشتازی و سبقت جویی آن ها و فشار کلام برخوردار بوده است. به گونه ای که به راحتی رد پای تجربیات و آموزه های کودکی ، نوجوانی و میان سالی ولف در مونو – دیالوگ های هر شش کاراکتر و حتا یکی دو توصیف از پرسیوال هویدا است.این گونه است که یکپارچگی و یگانگی خود ( Unity of self  ) به سوی تکه تکه و پازلی شدن خودساره ( Ego  ( و هویت یافتن آن در قالب شش کاراکتر ، افزون بر خودساره ی نخستین راوی اصلی و واقعی سمت و سو می یابد. شگفت انگیزی و خاص بودن « موج ها » در همین آمیزه ها و در هم تنیده ها ست که سرشته شدن هویت جمعی با هویت فردی و کنار رفتن دم به دم هر یک به سود دیگری ، یکی از این در هم آمیختگی های گاه سرگیجه آور است. سرگیجه هایی که در مونو- دیالوگ های طولانی رمان خود را بر ذهن خواننده ی حتا خاص آن تحمیل می کنند. مونو-دیالوگ هایی که متاثر از حاشیه پردازی ( Circumstantiality  ) و گاه تفکر مماسی ( Tangentiality  ) ولف است که با تکنیک نوشتاری ، بیان شبه شاعرانه و کوشش وی در پی نهادن شیوه و سبکی نوین توجیه نمی شوند؛ این ها آیینه ی سایکوپاتولوژی ولف هستند. واقعیتی که بر شیفتگان پر شور و دلدادگان شیدا احوال او سخت گران می آید. نه فقط حالات شیداگونه و دمدمی مزاجی – با دو جلوه ی شادی و یا تحریک پذیری – که نیز درون مایه های اندوهگین و دپرسیو در موج ها آشکارا برجسته و چشمگیرند. این پس زمینه ی خلقی گاه در پاراگراف هایی جلوه و آب و رنگ روان پریشانه ( Psychotic  ) پیدا می کند. بیشتر پنهان و در پس پرده ی ظاهر نوشتار و کمتر آشکار و هویدا.

البته از فشار فراوانی که ولف آگاهانه برای آفریدن تداعی ها و ترکیب های ابداعی ادبی و شاعرانه در « موج ها » بر ذهن خویش وارد نموده و در یادداشت های روزانه ی خود بدان اذعان داشته است ، نمی توان غافل شد. ولف بنا بر یادداشت های روزانه اش دست کم از 1925 – شش سال پیش از انتشار موج ها – به دنبال سبکی نوین ، بینابین شعر و نثر ، می گشت. نثری فاخر که گر چه شعر – به مفهوم سنتی آن – نباشد ، اما از شور و شعف و نشئه پراکنی شعر نیز چندان کم نداشته باشد. این فشار در موج ها سبک همیشگی ولف – امپرسیونیزم – را به سوی فرآیندهای سورئالیستیک می برد و همه را به هم می آمیزد. و مگر این « فشار » می تواند سرچشمه ای جز احساس ابر توانی ( Omnipotence  ) و اعتماد به نفس اوج گرفته در هایپومانیایی ژرف و فراگیر و نارسیسیزمی گران و گسترده داشته باشد ؟ « عرق ریزان روح » نه فقط آتشدان شخصیتی فراخ – شخصیت کلاستر B   ( خودشیفته ) - که نیز آتشی فراوان ، هایپومانیا و مانیای اختلال خلقی دوقطبی می طلبد.

همین « فشار » بیش از اندازه بر ذهن است که افزون بر توصیف های کم مانند گاه حوصله ستیز ، ترکیبات ، تشبیهات و استعاره های درخشان می آفریند. ترکیبات ، تشبیهات و استعاره هایی که بی گمان برای ما ایرانیان نمی تواند شگفت انگیز تر و درخشان تر از واژگان بدیع و مسحورکننده ی فروغ فرخزاد باشد. فروغی که بر خلاف ولف نویسنده ، به ویژه در دو دفتر شعر  واپسین خود شاعری توانا ، ماندگار و بی همتاست. به دلیل شباهت و نزدیکی فراوان ویژگی ها ی شخصیتی و اختلالات خلقی ولف و فرخزاد ، آفریده های این دو در « موج ها » ، و شعرهای دو دفتر « تولدی دیگر » و به ویژه « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » درون مایه های مشابه و حتا یکسان بسیار دارد که خود بررسی قیاسی و تطبیقی جداگانه و مفصلی را نیاز دارد. 

این گونه است که با وجود بیگانه و دور بودن فضاها و هنگامه ی رخدادهای جزءنگر « موج ها » برای بیشتر خوانندگان ایرانی ، امکان همذات پنداری ادبی و ذهنی با هفت راوی این رمان برای آنان می تواند فراهم شود.

« موج ها » هر چند اثر نویسنده ای مدرنیست است اما به ویژگی ها و تمی گام می نهد که دهه ها پس از انتشار آن « پست مدرن » خوانده می شود. اگر در « باغ ( پارک ) کیو » دنیای از هم گسیخته و زندگی پوچ و بی هوده ی آدمیان در کنار جریان هدفمند و یکپارچه ی اجزای طبیعت جان دار و بی جان روایت می شود ، در موج ها جریان زندگی در طی زمان گویا نه فقط برای انسان ها که برای محیط پیرامون او چون گل ، برگ ، شکوفه ، شاخه ، ریشه ، برکه ، مرداب ، مزرعه ، پرنده ، جهنده ، صدف ، حلزون و ......... نیز بی هدف ، فروپاشیده و رنگ باخته است؛ تا چه رسد به اشیای خانه و کلیسا و مدرسه. تنها خورشید است که هدف مندانه با تغییر جایگاه در آسمان و دگرگون شدن زاویه و اندازه ی تابش نورش ، زمان و رمان را به پیش می راند و در پی هر خواب – کنایه از مرگ – زاده شدن دوباره ی زندگی جهان ،جانداران و مردمان را سبب می شود. امواج چنین جایگاهی ندارند. امواج شاید هم چون زندگی مرگ پایان ، رفتگر رفتگان و مردارخواری وحشی و همیشگی باشد که پیکرهای آدمیان و دیگر زندگان را هم چون نعش جمود یافته ی صدف های تهی و ویران می بلعد و با خود به دور دست ها و ته دریا می برد.

اگر در « باغ ( پارک ) کیو » ( 1917 ) مشاهده گری در جایگاه راوی دانای کل به توصیف نیک دیده ها ی خود می پردازد ، در « موج ها » بیان انتزاعی سرشاری بر دیده ها ی حک شده در حافظه و خاطرات نوستالژیک ولف افزون می شود. بدین ترتیب در « باغ ( پارک ) کیو » در 1917 ولف از مشاهدات خویش از یک مکان در یک زمان واژگان را ردیف می نماید ، در « موج ها » در 1929 تصاویری از مکان های گوناگون در یک زمان ، یک مکان در زمان های گوناگون ، و مکان های گوناگون در زمان های گوناگون ارائه می نماید.

« باغ ( پارک ) کیو » مینیاتوری از دنیاست که مشاهده گر تنها به « آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون » بسنده نموده است ، اما  جهان « موج ها » - از الودون تا نیل و هند و آن سوی دریا ها و اقیانوس ها – کل جهان هستی را در بر می گیرد و راوی – راوی در پس پرده ، برنارد و پنج کاراکتر دیگر - پیوسته از اکنون به گذشته و از آن جا به آینده در گشت و گذار است. زمان افعال و زاویه ی تابش خورشید است که هنگام روایت را نمایان می سازد.

خود ولف در یادداشت های روزانه اش درباره ی موج ها نوشته است که « می خواهم در عمل همه چیز را در آن بیاورم. » و « کلیتی به لحظه بدمم ؛ در بردارنده ی هر آن چه که هست.»

بدین ترتیب در « موج ها » درست بر خلاف ویژگی شناخته شده و پذیرفته شده ی رمان ها ، سرنوشت پرسوناژهای رمان و دگرگونی جایگاه و هنگامه ها مهم و برجسته نمی شود ، بلکه خودآگاهی آمیخته با درک و شهود راویان و افکار انتزاعی در هم تنیده با احساس های نوستالژیک شش کاراکتر – شش گوشه ی دورافتاده ی یک من ( Ego ) یگانه – نمایشنامه ای و  شبح وار است که در کانون ذره بین ذهن قرار می گیرد. حتا با آن که این شش کاراکتر و بسیاری از رخدادهای کودکی ، جوانی و میان سالی آن ها و به ویژه مکان های روایت شده در « موج ها » برای خود ولف شخصا اهمیتی بنیادین و نیز نوستالژیک دارد – تا آن جا که کل متن را به یک خودفاش گری و حدیث نفس آشکار بر اساس تداعی آزاد شبه روان کاوانه بسیار نزدیک می نماید – چه خاطرات و رخدادهای سال های گوناگون و چه فضاها و مکان های مورد اشاره ی ولف ، در نقش راوی پس زمینه و شش کاراکتر رمان ، برای بیشتر خوانندگان حتا دلبسته ی تاریخ ادبیات ارزش و اهمیت ویژه ای پیدا نمی کند. آن چه برای ایشان چشمگیر و برجسته می شود ، همانا سیلان ذهنی درک و شهود انتزاعی و خودآگاهانه ی آدمی از خویشتن و پیرامون است که هر خواننده ی بینا و بیدار و هشیاری را به همذات پنداری ادبی و احساسی بر می انگیزاند تا در برخورد و واکنش امپرسیونیستیک و اگزیستانسیالیستیک راوی به جهان واقعیت ها و واقعیت جهان در حس و حالی شبه سورئالیستیک شریک و سهیم شود. واقعیتی که در ستیز و کشمکش « روزمرگی زندگی » با « مرگ » نمود و نشان می یابد تا رویاها و فانتزی های رمانتیک در بستر آن رنگ بازند.

دید فراخ و پهناور ، گوش های تیز ، مشام هشیار ، پوستی حساس و ذائقه ای خوش همراه با رشادت و دلاوری ای بی مانند و عطش سیراب ناشدنی به نوشتن و نوشتن و نوشتن ، همه و همه ابزاری برای به تصویر کشیدن جدال بی فرجام یار – زندگی – با دشمن – مرگ – می شوند تا شاید پیش از سرنوشت محتوم و تقدیر چاره ناپذیر – مرگ – رویاها و آرزوهای ذهنی کمال گرایانه دست کم اندکی جاری شوند ، شاید ذره ای از آن ها ولو بر سپیدی کاغذ ماندگار شوند.

رویاها و فانتزی هایی که بسیار پیش تر از « سنت های کهنه و جاهلی » ویکتوریایی بود. آیا این ابزار و چنین کوششی برای ما ایرانیان همدم ادبیات آشنا نیست ؟ این گونه نقاشی و نمایش سنت ستیزانه با واژگان را به آسانی می توان در پنج دفتر شعر فروغ فرخزاد – به ویژه آن دو واپسین دفتر – سراغ گرفت. با لحنی بسیار بسیار شاعرانه تر ، فاخر تر و ماندگار تر از رمان آزمایشی ( تجربی ) موج ها. آزمایشی که در رسیدن به آماج بلند پروازانه و بی همتای خود ناکام می ماند ، هر چند به آفرینش اثری متفاوت می انجامد. اثری که گر چه سبکی نوین میان شعر و رمان نمی آفریند اما ویژگی هایی منحصر به فرد را برای نخستین بار ارائه می نماید. یکی از این ویژگی ها ، روایت شدن پی در پی کاراکترها ، در سراسر دوره ی زندگی آن ها ، از دیدگان و ذهن دیگر شخصیت های رمان است. روایتی که از همان آغاز تا تک گویی پایانی برنارد – نماینده و نایب راوی غایب – هم چون موج های دریاها به گونه ای سیال ، پی در پی و سرگیجه آور تکرار و تکرار و تکرار می شود تا متن سرسام آور و روان پریشانه جلوه کند. این امر تا آن جا به پیش می رود که تردیدی در ذهن من زاده می شود : آیا ولف با آفریدن « موج ها » خود آگاهانه ، نیمه خود آگاهانه یا ناخودآگاهانه به دنبال شریک نمودن تجربیات شبه روان پریشانه ی ( Psychotic-Like  ) خویش در دوره های نرمال میان اپی زودهای اختلال خلقی دو قطبی ، و تجربه های روان پریشانه ( Psychotic  ) خود در اپی زودهای مکرر مانیک – دپرسیو با خوانندگان این رمان خاص نبوده است ؟؟ واقعیت این است که به عمد یا اتفاق ، آگاهانه یا ناخودآگاهانه « موج ها » در « تجربه ی مشترک سیلان ذهنی شیداگونه ( ٍElevated mood ) و روان پریشانه ( Psychotic  ) » بسیار کامیاب و پیروز بوده است. در خوانش « موج ها » همذات پنداری خواننده ی هوادار ادبیات ژرف و جدی از مرز همذات پنداری ادبی به همذات پنداری نه روانی که روان پریشانه – تا اندازه ی تجربه ی افکار شبه هذیانی ( Delusion-Like  ) در درون مایه ی فکر ؛ سست شدن تداعی ها ، فشار ، سبقت جویی و پرش افکار ، حاشیه پردازی و تفکر مماسی در فرآیند و فرم فکر ؛ و فریفتارها ( Illusions ) و توهمات ( Hallucinations  ) درک حواس پنج گانه - می رسد. بدین ترتیب مخاطب روان پریش نبوده ی « موج ها » در گذار نرم و آهسته ی نویسنده از امپرسیونیزم به فضای شبه سورئالیستیک به آسانی می تواند فضای سرسام آمیز ، کلافه انگیز و سرگیجه آور یک اپی زود خلقی آمیخته به روان پریشی خفیف و متوسط برآمده از اختلال خلقی دو قطبی مانیک – دپرسیو را تجربه نماید. اختلال خلقی دوقطبی ای که تنیده و آمیخته به اختلال وسواس ذهنی –  جبری  ( Obsessive – Compulsive Disorder  )است.

تردید دیگری در ذهن من رشد می کند : آیا همین همذات پنداری و همانند سازی روانی در « تجربه ی مشترک روان پریشی ( سایکوز ) » برای خوانندگان نزدیک و یا بر مرز این تجربیات ، افزون بر نام و فرجام نویسنده ، به هیاهو و بلند آوازه شدن این رمان - دست کم نزد منتقدان فرهنگی ، ادبی و هنری برخوردار از سرشت سیکلوتایمیک – نینجامیده است ؟؟؟

بی گمان هنر ذهن سرشار ، ضمیر هشیار ، گوش بیدار و چشم مراقب ولف در « موج ها » ، ثبت و توصیف « شناور در زیبایی های لغزان زندگی روزمره زیستن » بوده است ؛ زندگی زودگذر فواره وار که در آن « هر چه بالاتر بجهیم ، باز توی آب می افتیم. » ( نک ص 287 ) زندگی که مردمانش « هنوز پرده ی ابهام موج جاری را که در آن غرقه بوده اند به تن دارند. » ( نک ص 304 )

اما آن چه این رمان را از دیگر رمان های نا سورئالیستی جدا و متمایز ساخته و بر می افرازد ، همانا فرآیند و فرم خاص روایت رمان است که فرصتی کم نظیر برای « برخورد نزدیک و تجربه ی مشترک » فضایی شبه روان پریشانه پدید می آورد تا خواننده بتواند به زیر پوست و رگ خویش لمس کند که « آن چه آدم را عذاب می دهد ، فعالیت هولناک فکر است. » ( نک ص 341 )

جدا از این ها « موج ها » روایتی بی کشش ، خستگی آور ، و کسل و کلافه کننده – سرشار از « تعلیق » در زمان ، مکان و فرد – است که بیشتر در شرح و بسط جزئیات گاه کاملا غیر ضروری و « بر دوش کشیدن راز اشیا ( اشیایی که نظم حقیقی شان توهم مدام ماست ) » ( نک ص 371 و 349 ) شناور و سرگردان مانده است تا آن جا که در پایان رمان ، نویسنده دلزده و آشفته از زبان برنارد فریاد بر می آورد :                     

      « کتابم ، پر از جمله پردازی ، افتاده روی زمین. زیر میز است تا زن نظافتچی که خسته و کوفته کله ی سحر دنبال کاغذ پاره ، بلیت های کهنه ی تراموا و این جا و آن جا یادداشتی که گرد و گلوله مچاله و قاطی زباله شده بیاید و جاروشان کند و ببرد. جمله ی مناسب ماه چیست ؟ جمله ی مناسب عشق چی ؟ مرگ را به چه نامی بخوانیم ؟ نمی دانم. زبان موجزی مثل زبان دلداده ها می خواهم ، کلمات تک سیلابی مثل حرف زدن بچه ها.............. زوزه ای می خواهم ؛ فریادی. ........... دیگر به کلمات نیازی ندارم. ..................... هیچ یک از آن کلمات خوش طنین و گوشنواز را نمی خواهم................ جمله های قلابی. دیگر کارم با جمله ها تمام شده. »

این رمان که آن را سومین رمان آزمایشی ( تجربی ) ولف پس از « به سوی فانوس دریایی » و « خانم دالاوی » می دانند ، در یک بامداد تابستان آغاز شده و در یک شبانگاه پاییزی پایان می یابد. در گذار از هر بخش رمان که در آن یک کاراکتر توصیف می شود ، چشم انداز دگرگون می شود. این دگرگونی با تغییر چگونگی تابش خورشید بر ساحل و خانه و باغ بیان می شود که چشم انداز و دیدگاه یک نفر نیست. واقعیت بیشتر از سوی راوی پنهان در پس پرده بیان می شود و آن چه که در هر بخش از رمان با توصیف هر کاراکتر بیان می شود ، داده های واقعی نیستند. هر کاراکتر به بیان ذهنیات خودش درباره ی خود و دیگران می پردازد و خود نیز بیشتر به گونه ای سیال و شناور – هم چون دیگر کاراکترها -  از دریچه ی ذهن دیگران توصیف می شود. در این تکنیک و ساختار چند چشم اندازانه ( Multipersrective  ) ، هر کاراکتر تنها برای خویش این جملات را در ذهن می پروراند ، نه این که آن ها را هم چون دیالوگی در پاسخ به دیگران بر زبان آورد. مونو – دیالوگ های بی لذت ( Anhedonic  ) هر اپی زود در یک ریتم تکرار و تغییر جاری می شوند که بیانگر « آوای گروهی صداها » است. آن چه از تابش خورشید و از مکان با بیان جزئیات ، اشیا و اشخاص – از ذهن خود یا دیگری – به تصویر کشیده شده است ، « نمایش سایه وار و شبح گونه » ی همه ی این ها و رخدادهای وابسته به آن هاست که با سود جستن از توصیف و تمثیل و تشبیه و استعاره های فراوان و سرشار فرآیند و درون مایه ای شعرگونه را آفریده است. پل ارتباطی بین ساختار کلی رمان و بخش های در ارتباط با هر کاراکتر ، تصاویر و موتیف های مشترک تکرار شونده ای ست که از آن جمله می توان به « موج هایی که برکرانه می شکنند »  ، « جنگاوران دستار بر سر » ، « فیل ، جانور بزرگ ، با پای زنجیر شده که بر ساحل پای می کوبد » - و غرش آن از کرانه یا شاید دنیایی دیگر به گوش می رسد و کوبیده شدن پایش بر ساحل هم چون کوبیده شدن طبلی بزرگ آغاز اپی زودی دیگر را بانگ می دهد - ، و حتا « پیوند نور و تاریکی و اجزای فاسدشدنی » اشاره نمود.      

 

بی پایه نیست اگر « موج ها » را بیش از آثار پیشین ولف ، برآمد خودکاوی های ولف و تداعی های او از مشاهدات سال های کودکی ، نوجوانی ، جوانی و میان سالی او بدانیم . این درون نگری ، خودکاوی و مشاهده گری جزئی نگر ، وسواس مدارانه و البته شاعرگرایانه  با « نفی واقعیت » و تنها نشان دادن « سایه » ای از آن در پس پرده ی ابهام زندگی جاری ، هر چند از « موج ها » رمان منحصر به فردی پدید آورده است ، اما در همسنگ و همپایه نمودن آن با شعرهای درخشان و ماندگار ادبیات جهان ناکام مانده و در عین حال از شمار خوانندگان و دوست داران ولف به شدت کاسته است. « موج ها » هرگز بزرگ ترین دستاورد ولف نبوده و نمی تواند باشد.

انتشار « موج ها » هرگز آن موج های پیشوازی را که ولف دلزده و نا امیدانه چشم به راه شان بود را بر نانگیخت. این رمان شبه شاعرانه که هر چند اثری بدیع بوده است اما هرگز شاهکاری ادبی و اشتیاق برانگیز نیست ؛ تا چه رسد به این که در زمره ی پنج برجسته ترین رمان سده ی بیستم جای گیرد !

و اما باید از انتشار برگردان دوباره ی این رمان به کوشش جناب غبرایی خوشنود و سپاسگزار بود که نسخه ای شیواتر ، امروزی تر و کامل تر از « خیزاب ها » ی پرویز داریوش را به فارسی برگردانده و امکان تجربه ی مشترک ، برخورد نزدیک و همذات پنداری با « روان پریشی های نرم و ملایم خلق مانیک- دپرسیو » و تو صیف ها ، تشبیه ها و استعاره های درخشان برآمده از آن ، و هم چنین « هراس از مرگ » را برای فارسی خوانان فراهم ساخته است . مرگی که در پایان ، راوی شکست پذیرفته و از پا افتاده در کنشی هراس ستیزانه ( Counterphobic  ) خود را به کام آن پرتاب می کند تا موج زندگی اش بر کرانه ی مرگ بشکند.         

 

موج ها : ویرجینیا ولف ( برگردان مهدی غبرایی ، انتشارات افق )

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1388ساعت 5:33  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

شادروان رضا ارحام صدردر کنار میری در سال های از دست رفته ...

 

 

شهریار شهرآشوبان زنده رود را پری زاد برد !

 

 دکتر بهنام اوحدی

 

www.atashgah.com

 

 

اسپهان - که سده هاست از هنگام چیره شدن عرب ، اصفهان نامیده می شود - طنازان فراوان و شهرآشوبان پر شمار داشته است. بیشتر این خنده آفرینان شوخ و شنگ در قد و قواره ی بازار و محله و مغازه و خاندان زیستند و از آن اندازه بلندآوازه تر نشدند. تنها انگشت شمار در این بین نام آور شدند. « خاکشیر » ، « صادق ملا رجب » و « میرزا حبیب اصفهانی » از جاده ی طنز برون رفته ، از هجو جستند و ره هزل پیش گرفتند. « خاکشیر » شاعری سرخوش و شیدا سرشت و مزاح آلود بود که بر سر دکان عبابافی اش با چامه های شرم گریز و پرهیز ستیزش بساط طنز و مزاح و دست انداختن ( Manipulation  ) می گستراند؛ « صادق ملا رجب » هم از کار کتابت کلام پروردگار و ادعیه  روزگار می گذرانید ، اما هنگام فراغت از کار و حرفه ، سفره ی سرگرمی و بازیچه و یاوه سرایی پهن می نمود. « میرزا حبیب اصفهانی » اندیشمندی فراتر از این دو بود. آنان که تنها به این سوی پرده می نگرند و بر آن سوی پرده همواره چشم فرو بسته و می بندند ، « میرزا حبیب اصفهانی » را تنها بنیان گذار دستور زبان فارسی ، مترجم اثر گران مایه ی جیمز موریه ی انگلیسی : « حاجی بابای اصفهانی » و پایه گذار نخستین روزنامه و مطبوعه ی فارسی زبان ( در استانبول ) برمی شمرند و هزلیات آن چنانی و پر رنگش در دو سروده نامه ی « کیر نامه » و « چهارگاه کس » را مد نظر نمی آورند. آری ، آن هنگام که توانمندی ذهنی اندیشمند سترگی هم چون « میرزا حبیب اصفهانی » مکان و اجازه ی رخ نمایی و جلوه گری در چهارچوب آثار فاخر و ماندگار نیابند ، ره بادیه می پیماید و به شوره زار هزل فرو می افتد تا درد و اندوه ناسودمند و بر کنار بودن در پرتو پرت کردن عمدی حواس ( Distraction  ؛ که از جمله مهارت های شناختی - رفتاری آدمی ست  ) رو به کاستی گذارد و بر دوش کشیدن این درد و اندوه ، آسان تر شود. اما پهنه ی طنز و مزاح از اسپهان باستان تا اصفهان امروز به همین نام ها محدود نمی شود. اصفهان خوش و شنگ های فراوان داشته است. « صمصام » ، « یوزباشی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » ، « هاشولی » و ... از آن جمله اند. طنز و مزاح نه فقط سپر که سلاح هر اصفهانی ست .

هنر شوخ گویی و طنز آفرینی ما اسپهانیان ، برآمد و ارمغان جاری بودن چند هزار ساله ی « زنده رود » بر بستر خاک خشک پیرامون کویر است ؛ آری ، همین باریکه آبی که هر روز آن را از گذر  آلودگی های گوناگون ، سیاه تر از دیروز می بینیم ، دگرگون ساز آیین و آداب مردمان اسپهان از نایین و یزد و کرمان و زاهدان است. آن چنان که چشمه ساران و باغستان های سر سبز و سروهای خرم و خرامان شیراز ، دگرگون ساز سرزمین پارس از بوشهر و بندرعباس و چابهار بوده و فرزندانی چون حافظ و سعدی و ... پدید آورده اند.

  آری ، کرانه ی خاطره انگیز و دلنشین « زنده رود » است که « رضا ارحام صدر » ، « نصرت الله وحدت » ، « محمود اناری » ، « خاکشیر » ، « صمصام » و  ......  می آفریند. مگر همین ساحل رویارویی و فراموش ناشدنی « زنده رود » الهام بخش شعر و ترانه ی « به اصفهان رو » ی ملک الشعرای بهار در روزگار تبعید نبوده است ؟

 آب همواره امید بخش زندگی بوده است؛ آب در خاک خشک ، دگرگونی ای در قد و قواره ی معجزه پدید می آورد. یکی از جلوه های این معجزه ، طنز و خنده و شادمانی و سرخوشی برآمده از امید به فردا و فرداهاست. « نصرت الله وحدت » در تک گفت و گوی مطبوعاتی پس از بیست و پنج سال سکوت ناگزیرش ، روحیه ی سرشار از طنز و مزاح خود و ارحام صدر را با دیدی واقع بینانه ، دستاورد و ارمغان جلگه ی زنده رود برمی شمارد و از بارها تمرین نمایش نامه و تکه پرانی های بی درنگ ( فی البداهه ) شان کنار ساحل دلنشین زنده رود ، به عنوان درون مایه ی بیشتر کارهای تئاتر و سینمای خود و ارحام صدر نام می برد. نصرت الله وحدت در سینمای کمدی - خانوادگی کوشاتر بود و ارحام صدر در نمایش های کمدی – انتقادی و اجتماعی. این دو هم چون شهرآشوبان پیش تر زنده رود ، در همه ی سال های زندگی کوتاه اما پر بارشان کوشیدند تا آن چنان که از جاری شدن زنده رود بر بستر کویر آموخته بودند ، به سهم خود ، « شور زندگی » را بر « شوق مرگ » برتری بخشیده و چیره سازند. این کوشش پیگیرانه ، از نگاه آنان که به « زندگی گریزی » و « مرگ ستایی » باوری دیرینه و مقدس دارند ، البته گناهی نابخشودنی و سترگ است.

آیا جاری بودن « زنده رود » برای ما اسپهانیان ، نماد و الگو و آموزگاری همیشگی نبوده است تا با سپر و سلاح طنز و مزاح ، زندگی افراشته شده بر خاک خشک مرگ پرور پیرامون کویر را پاس داریم و بتوانیم در اندا زه ی خویش – و نه در قد و قواره ی هم میهنان شیرازی ، گیلانی و تهرانی مان -  « شور زندگی » را جایگزین « شوق مرگ » نماییم ؟!؟

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون ، طنز و مزاح یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی  است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان « تحقیر مکرر » و سرکوب هرباره ی اعتماد به خویش را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در « درماندگی ای آموخته شده » به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است. اما آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی ، چندان و آن چنان که باید و شاید ، ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ بگذریم که چیرگان خودکامه مان همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و چرت و پرت گویانی از این دست در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه تر شان را فرو نشانند. بدین گونه ، طنز هر بار خیلی زود ره بادیه جست و در شوره زار هزل و لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شد.

آفریدن طنز فاخر همانند ادبیات و هنر گران مایه ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان ، هم چون « حاجی بابای اصفهانی » جیمز موریه ، « علویه خانم » صادق هدایت و « دایی جان ناپلئون » ایرج پزشک زاد ، در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، بی همتاترین طنز پرداز تاریخ نمایش ایران زمین ، « رضا ارحام صدر اصفهانی » است. پسرک شیرین و شوخ سرشت زنده رود با پشتکاری کم مانند ، سرشار از همدلی و همکاری با گروه ، و رها از کوشش خودشیفته وار و بیمارگونه در اثبات خود ، تئاتر طنز گرا ، نقد مدار و اجتماع نگر « سپاهان » را به فراز رساند و برایش نام و جایگاهی شکوهمند و ماندگار پدید آورد.

آن هنگام که هنوز جعبه ی چوبی قفل و کلیدداری به نام تلویزیون به بیشتر خانه ها اجازه یا امکان ورود نیافته بود ، آوازه ی نمایش های زنده و فی البداهه ی « شهرآشوب دلکش زنده رود » ، کلان شهرهای ایران مان را فرا گرفته بود. شمار فراوانی از مردمان ، هم چون صادق هدایت ، از شهرهای دور و نزدیک برای تماشای نمایش های پسرک رند شیرین سخن و حاضر جواب زنده رود به اسپهان می آمدند. اصفهانیان که مشتریان چندین و چند باره بودند تا هر نمایش نامه برای ماه ها برپاکننده ی شلیک خنده و قهقهه باشد.

دیگر « پسرک شوخ و شنگ و شیرین زنده رود » ، آن گوینده ی ساده ی رادیو اسپهان نبود که زبانش با فشار سر نیزه ی سرباز چیره در بعد از ظهر بیست و هشت مرداد ، دستور ایست پذیرد ! اکنون او « شهریار شهرآشوبان زنده رود » شده بود و در پاسداشت حقوق اجتماعی و مدنی مردمان – به ویژه فرودستان –  خطر می نمود و بی باکانه در دادخواهی ستم دیدگان از ستم کاران و سیه کاران در سن و سالن بانگ فریاد می داد.

شاید این باور که نقش های ارحام صدر ، چه در سینما و چه در تئاتر ، منحصر به خود او نوشته و اجرا می شده اند ، سخنی گزاف نباشد. سرنوشت ارحام صدر چنین بود که با فیلم آوانگارد « شب نشینی در جهنم » ساخته ی موشق سروری و ساموئل خاچیکیان و هم چنین نمایش بی همتای « وادنگ » نوشته ی ناصر کوشان ، در به نمایش کشیدن « کمدی الهی دانته » در ایران ، آن هم به سبک اصفهانی ( ! ) سهم و نقشی بنیادین داشته باشد.

اگر « رضا ارحام صدر »  و « نصرت الله وحدت » - این دو فرزند همواره ماندگار زنده رود - آن اندازه کوشا ، پر پشتکار ، خستگی ناپذیر و خوش اقبال بوده اند تا برای همیشه ، نامی بلندآوازه و گیتی گستر از آن خود سازند ، در عوض نام و یاد « محمود اناری » که افزون بر هجو سرایی و هزل خوانی « زبان آزاد » ، شعبده باز و تردستی چیره و توانمند نیز بود ، ماه به ماه و سال به سال کم رنگ تر می شود. این سرنوشت « صمصام » هم هست که آزاد مردی رها ، پاک سرشت و درویش مسلک بود که نمایش هایش نه در سالن های تئاتر « گروه هنری سپاهان » ، که بر پشت مادیانی سپید ، در خیابان چهارباغ اسپهان ، بلوارهای پیرامون ساحل زنده رود و مجالس عروسی و شادمانی اصفهانیان اجرا و دستاوردهای مالی احتمالی اش ، صادقانه و صمیمانه نثار یتیمان ، زنان بی سرپرست و دردمندان و ازکار افتادگان می شد.

دست انداختن ها و بازیگوشی های « هاشولی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » و « یوز باشی »  در عرصه ی اجتماع گر چه به توانمندی « ارحام صدر » ، « محمود اناری » ، « صمصام » و  « وحدت » نبوده است ، اما هر یک از اینان ، به شیوه و آیین خود ، در کوی و خیابان بساط شیدایی و شوریدگی می گسترانیده اند و مردمان را به جای « شوق مرگ » آموخته و سرشته شده ، به سوی « شور زندگی » می خوانده اند. « یوزباشی »  با عبا و کلاه پشمینه ی بلند رندانه اش و « آقای اخلاقی » با کت و شلوار کهنه و چندین و چند کراوات رنگارنگش !   

امروز جز چند عکس انگشت شمار از « میرزا حبیب اصفهانی » ، « خاکشیر » ، « یوزباشی » و « صمصام » یادگار بیشتری در دسترس مان نیست. « هاشولی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » در گذر زمان گم شده و گرد فراموشی گرفته اند. آلبوم عکس های « محمود اناری »  در گوشه ی خانه ای نمور و رو به ویرانی ، در حال پوسیدن است ؛ خانه ای که از سوی محمود اناری شوخ و شنگ شیطان و بازی گوش وقف موسسه ی خیریه ی دارالایتام امام زمان اصفهان شد تا شادی بخشی و اندوه زدایی « محمود اناری » پس از مرگ نیز ادامه داشته باشد.

« نوارهای صوتی » اجراهای سرشار از طنز و هزل « محمود اناری » در گوشه ی انبارهای غبار گرفته خانه های این سو و آن سوی اسپهان سترگ شده مان ، زنده به گور شده اند. در این هنگامه ، چه نیک بخت و خوش اقبالیم که از سر کوشش برخی دلسوزان فرهنگ و هنر ، دی وی دی نمایش های فراموش ناشدنی « ارحام صدر » - هم چون « وادنگ » ، ، « مست » ، « من می خوام » و ... و فیلم های سینمایی اش هم چون « شب نشینی در جهنم » ، « جوجه فکلی » ،« شوهر پاستوریزه » ، « کی دسته گل به آب داده » ، « پری زاد » و ...  - با اندکی جست و جو در دسترس مان است. این شانسی ارزشمند و فرصتی گران بهاست که از آن دیگر شهرآشوب زنده رود ، « نصرت الله وحدت » هم شده است.

جدای از کارنامه ی هنری یگانه ی « شهریار دلکش شهرآشوبان زنده رود » ، آن چه ما اسپهانیان و ایرانیان باید همواره به یاد داشته باشیم ، این واقعیت است که آفریده شدن « مهمانسرای بی همتا و کاخ مانند عباسی ( هتل سوپر لوکس شاه عباس ) » از دل خرابه های « کاروانسرای مادر شاه ( عباس صفوی ) » اسپهان را نیز مدیون مدیریت نادر و نمونه ی ارحام صدر در نمایندگی استانی شرکت سهامی بیمه ی ایران بوده ایم.

چندین هزار نفر از زاده شدگان هشت دهه ی اخیر اسپهان ، سر پل خواجو ، بر کرانه ی زنده رود گرد هم آمدند تا پیکر « شهریار شهرآشوبان زنده رود » - که برای شش دهه ، مرهم و نوشداروی شفابخش اندوه ها و دلشوره های گذرا یا دیرپای شان بوده است - را نه بر بلندای دستان ، که بر فراز دل های شان رهسپار باغ بهشت کنند. اسپهان در پاسداشت « ارحام صدر » ، بی هشدار و هیاهوهای مرسوم نخ نما شده ، جوشید و خروشید تا شور و شمار آیین بدرقه ی پیکر بی جان « مهوش » و « تختی » دوباره تکرار شود.

این بار پری زاد افسانه ای ، « شهریار شهرآشوبان شیرین و شوخ و شنگ زنده رود » را برای همیشه با خود برد. سال ها بود که « آمیز باقر وادنگ پیشه ( شادروان مهدی ممیزان ) » چشم انتظار یار بود تا « شب نشینی » ، این بار در بهشت برپا شود. این بار راه بهشت باز باز بود !!

 

 

شادروان رضا ارحام صدر

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوم بهمن 1387ساعت 1:39  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

   

 

همان شامگاه درگذشت ارحام صدر ، اس ام اسی به گوشی همراهم نشست که سروده ی دیگری از شاعر طنزپرداز و هزل سرای اسپهان ، شیخ جماع الدین اصفهانی را - در پاسداشت شهریار شهرآشوبان اسپهان ، ارحام صدر اصفهانی - در بر داشت :  

  « شیرین شوخ و شنگی اصفون ،

  ارحام صدری مهربون ،

  جر می داد بندی تمبون ،

  از خنده ی مردمون ،

  حوریا بی تاب و پر کرشمه ،

  چشماشون هیز به دری بهشته ! »

                              

 

 

  در وبلاگ دکتر شاهین سپنتا ، افزون بر تصاویر گویایی که این شیفته ی ایران زمین ، از آیین بدرقه و خاک سپاری ارحام صدر گرفته بود و من در وبلاگم گذاشته ام ، به سروده ای از سوی آقای خسرو احتشامی برخوردم ، که آن را برای شما می آورم :

 

« خیمه ی شادی ، زلال خنده مرد

 زنده رود زندگی پاینده مرد

 اصفهان لبخند را از یاد برد

 خرمن گلخنده ها را باد برد

 بازی پایندگی پایان گرفت

 مرگ ، پشت پرده رنگ جان گرفت

 پرده ی آخر تماشایی نبود

 در تماشاخانه زیبایی نبود

 مهربانی داستان برچید و رفت

 شادمانی صحنه را بوسید و رفت

 قصه ی تلخ مرا فرجام نیست

 خنده می جویم ولی ارحام نیست ! »

 

 

 

 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکم دی 1387ساعت 10:45  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

بدرود با شهرآشوب دلکش زنده رود

 

 دکتر بهنام اوحدی

 

www.atashgah.com

 

 

 

در میان مکانیزم های دفاعی آدمی و سازش پذیری او با ناخوشایندی های پیرامون ، طنز و مزاح یکی از کهن ترین و در همین حال پخته و بالغ  ترین واکنش های دفاعی  است. در پرتو طنز ، دردها و رنج ها با بردباری نادیده گرفته شده و اندوه ها و ناکامی ها با شکیبایی تحمل می شوند. در سرزمین خشک و کم آب ما که جبر تاریخ آن را هم چون « چهارراه حوادث » بارها و بارها به زیر سم اسبان و لگد بی گانه گان ویران گر فرو داشته  ، و برای مان « تحقیر مکرر » و سرکوب هرباره ی اعتماد به خویش را تا اندازه ی سرخوردگی و سرگردانی و فرو خفتن در « درماندگی ای آموخته شده » به ارمغان آورده است ، این دفاع روانی ناخودآگاه ، گاه و بی گاه به داد مان رسیده و درمان روان فسرده ، رنجور و ناکام مان شده است. اما آفریدن طنزی فاخر ، گران مایه و ماندگار به سبب همان رخدادهای ویرانگر و منکوب کننده ی پی در پی ، چندان و آن چنان که باید و شاید ، ممکن نشده و در عوض از شدت فراوان فشار بیرونی و تنش درون روانی به وادی هجو و هزل کشیده شده است. از این رو در تاریخ ادبیات و نمایش ایران ، هزل سروده ها و هجو گفته ها رایج تر و معمول تر از طنز های فاخر و ارزشمند پیش چشم و گوش می آیند.

بردباری و شکیبایی قدرت مندان چیره و حاکم بر طنز در نمایش  آن چنان  اندک بوده که حاصل کار چیزی فراتر از لودگی و سیاه بازی پدید نیامده است؛ بگذریم که چیرگان خودکامه مان همواره به لودگی شادمان و برخوردار بوده اند و چرت و پرت گویانی از این دست در جشن و شام و شکار و رکاب بر کنار  رباب و کباب و شراب همراه داشته اند تا اسباب شادمانی و ابزار سرگرمی شان شوند ، بلکه درد فرومایگی و رنج ناکامی در دست یابی به جاه جویی های بلندپروازانه تر شان را فرو نشانند. بدین گونه ، طنز هر بار خیلی زود ره بادیه جست و در شوره زار هزل و لودگی و فرومایگی سرگردان و حیران شد.

آفریدن طنز فاخر همانند ادبیات و هنر گران مایه ، دشوار بوده و بیش از کوشش نیازمند ذوق و توان ذهنی سرشتی و مادرزاد است. این گونه است که طنز فاخر را حتا در آثار بزرگان طنز پرداز ، گاه پر رنگ و گاه کم رنگ می بینیم. از این روست که تک نمونه های دلچسب و درخشان ، هم چون « حاجی بابای اصفهانی » جیمز موریه ، « علویه خانم » صادق هدایت و « دایی جان ناپلئون » ایرج پزشک زاد ، در یاد و ذهن نسل های پشت هم جاودان و ماندگار می شوند.

بی گمان ، بی همتاترین طنز پرداز تاریخ نمایش این سرزمین ، شادروان « رضا ارحام صدر اصفهانی » است. پسرک شیرین و شوخ سرشت زنده رود با پشتکاری کم مانند ، سرشار از همدلی و همکاری با گروه ، و رها از کوشش خودشیفته وار و بیمارگونه در اثبات خود ، تئاتر طنز گرا ، نقد مدار و اجتماع نگر « سپاهان » را به فراز رساند و برایش نام و جایگاهی شکوهمند و ماندگار پدید آورد.

آن هنگام که هنوز جعبه ی چوبی قفل و کلیدداری به نام تلویزیون به بیشتر خانه ها اجازه یا امکان ورود نیافته بود ، آوازه ی نمایش های زنده و فی البداهه ی « شهرآشوب دلکش زنده رود » ، کلان شهرهای ایران مان را فرا گرفته بود. شمار فراوانی از مردمان ، هم چون صادق هدایت ، از شهرهای دور و نزدیک برای تماشای نمایش های پسرک رند شیرین سخن و حاضر جواب زنده رود به اسپهان می آمدند. اصفهانیان که مشتریان چندین و چند باره بودند تا هر نمایش نامه برای ماه ها برپاکننده ی شلیک خنده و قهقهه باشد.

دیگر « پسرک شوخ و شنگ و شیرین زنده رود » ، آن گوینده ی ساده ی رادیو اسپهان نبود که زبانش با فشار سر نیزه ی سرباز چیره در بعد از ظهر بیست و هشت مرداد ، دستور ایست پذیرد ! اکنون او شهرآشوبی دلنشین و شهریاری بی همتا در ملک خنده شده بود و در پاسداشت حقوق اجتماعی و مدنی مردمان – به ویژه فرودستان –  خطر می نمود و بی باکانه در دادخواهی ستم دیدگان از ستم کاران و سیه کاران در سن و سالن بانگ فریاد می داد.

شاید این باور که نقش های ارحام صدر ، چه در سینما و چه در تئاتر ، منحصر به خود او نوشته و اجرا می شده اند ، سخنی گزاف نباشد. سرنوشت ارحام صدر چنین بود که با فیلم آوانگارد « شب نشینی در جهنم » ساخته ی موشق سروری و ساموئل خاچیکیان و هم چنین نمایش بی همتای « وادنگ » نوشته ی ناصر کوشان ، در به نمایش کشیدن « کمدی الهی دانته » در ایران ، آن هم به سبک اصفهانی ( ! ) سهم و نقشی بنیادین داشته باشد.

اسپهان - که سده هاست از هنگام چیره شدن عرب ، اصفهان نامیده می شود - طنازان فراوان و پر شمار داشته است. بیشتر این خنده آفرینان در قد و قواره ی بازار و محله و مغازه و خاندان زیستند و چندان شناس و نام آور نشدند. برخی در این بین بلند آوازه و نامور شدند. « خاکشیر » ، « صادق ملا رجب » و « میرزا حبیب اصفهانی » از جاده ی طنز برون رفته و ره نه هجو ، که هزل جستند. « خاکشیر » شاعری سرخوش و شیدا سرشت و مزاح آلود بود که بر سر دکان عبابافی اش با چامه های شرم گریز و پرهیز ستیزش بساط طنز و مزاح و دست انداختن ( Manipulation  ) می گستراند؛ « صادق ملا رجب » هم از کار کتابت کلام پروردگار و ادعیه  روزگار می گذرانید ، اما هنگام فراغت از کار و حرفه ، سفره ی سرگرمی و بازیچه و یاوه سرایی پهن می نمود. « میرزا حبیب اصفهانی » اندیشمندی فراتر از این دو بود. آنان که تنها به این سوی پرده می نگرند و بر آن سوی پرده همواره چشم فرو بسته و می بندند ، « میرزا حبیب اصفهانی » را تنها بنیانگذار دستور زبان فارسی ، مترجم اثر گران مایه ی جیمز موریه ی انگلیسی : « حاجی بابای اصفهانی » و پایه گذار نخستین روزنامه و مطبوعه ی فارسی زبان ( در استانبول ) برمی شمرند و هزلیات آن چنانی و پر رنگش در دو سروده نامه ی « کیر نامه » و « چهارگاه کس » را مد نظر نمی آورند. آری ، آن هنگام که توانمندی های ذهنی اندیشمند سترگی هم چون « میرزا حبیب اصفهانی » مکان و اجازه ی رخ نمایی و جلوه گری در چهارچوب آثار فاخر و ماندگار نیابند ، ره بادیه می پیمایند و به شوره زار هزل فرو می افتند تا درد ناسودمند و بر کنار بودن در پرتو پرت کردن عمدی حواس رو به کاستی گذارد و بر دوش کشیدنش آسان تر شود. اما پهنه ی طنز و مزاح از اسپهان باستان تا اصفهان امروز به همین نام ها محدود نمی شود. اصفهان خوش و شنگ های فراوان داشته است. « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » ، « هاشولی » و ... از آن جمله اند. طنز و مزاح نه فقط سپر که سلاح هر اصفهانی ست . طنز و مزاح ارمغان جاری بودن هزاران ساله ی « زنده رود » بر بستر خاک خشک پیرامون کویر است ؛ آری ، همین باریکه آبی که هر روز آن را به هر آلودگی شیمیایی و فیزیکی سیاه تر از دیروز می بینیم ، دگرگون ساز آیین و آداب مردمان اسپهان از نایین و یزد و کرمان و زاهدان است. آن چنان که باغ های سبز و سروهای خرم و خرامان شیراز ، دگرگون ساز سرزمین پارس از بوشهر و بندرعباس و چابهار هستند. آری ، کرانه ی خاطره انگیز و دلنشین « زنده رود » است که « رضا ارحام صدر » ، « نصرت الله وحدت » ، « محمود اناری » ، « خاکشیر » ، « صمصام » و  ......  می آفریند. مگر همین ساحل رویارویی و فراموش ناشدنی « زنده رود » الهام بخش شعر و ترانه ی « به اصفهان رو » ی ملک الشعرای بهار در روزگار تبعید نبوده است ؟

 آب همواره امید بخش زندگی بوده است؛ آب در خاک خشک ، دگرگونی ای در قد و قواره ی معجزه پدید می آورد. یکی از جلوه های این معجزه ، طنز و مزاح و سرخوشی برآمده از امید به فردا و فرداهاست. این گونه است که « نصرت الله وحدت » در تک گفت و گوی مطبوعاتی پس از بیست و پنج سال سکوت ناگزیرش ، روحیه ی سرشار از طنز و مزاح خود و ارحام صدر را با دیدی واقع بینانه ، دستاورد و ارمغان جلگه ی زنده رود برمی شمارد و از تمرین ها و تکه پرانی های کنار و کرانه ی ساحل دلنشین زنده رود ، به عنوان درون مایه ی بیشتر کارهای تئاتر و سینمای خود و ارحام صدر نام می برد. نصرت الله وحدت در سینمای کمدی - خانوادگی کوشاتر بود و ارحام صدر در نمایش های کمدی – انتقادی و اجتماعی. این دو در همه ی سال های زندگی کوتاه اما پر بارشان کوشیدند تا آن چنان که از جاری شدن زنده رود بر بستر کویر آموخته بودند ، « شور زندگی » را بر « شوق مرگ » برتری بخشند و چیره سازند. این کوشش پیگیرانه ، از نگاه آنان که به « زندگی گریزی » و « مرگ ستایی » باوری دیرینه و مقدس دارند ، البته گناهی نابخشودنی و سترگ است.

آیا جاری بودن « زنده رود » برای ما اصفهانیان ، نماد و الگو و آموزگاری همیشگی نبوده است تا با سپر و سلاح طنز و مزاح ، زندگی افراشته شده بر خاک خشک مرگ پرور پیرامون کویر را پاس داریم و بتوانیم در اندا زه ی خویش – و نه در قد و قواره ی هم میهنان شیرازی ، گیلانی و تهرانی مان -  « شور زندگی » را جایگزین « شوق مرگ » نماییم ؟!؟

اگر « رضا ارحام صدر »  و « نصرت الله وحدت » - این دو فرزند همواره ماندگار زنده رود - آن اندازه کوشا ، پر پشتکار ، خستگی ناپذیر و خوش اقبال بوده اند تا برای همیشه ، نامی بلندآوازه و گیتی گستر از آن خود سازند ، در عوض نام و یاد « محمود اناری » که افزون بر هجو سرایی و هزل خوانی « زبان آزاد » ، شعبده باز و تردستی چیره و توانمند نیز بود ، ماه به ماه و سال به سال کم رنگ تر می شود. این سرنوشت « صمصام » هم هست که آزاد مردی درویش مسلک اسب سواری بود که نمایش هایش نه در سالن های تئاتر « گروه هنری سپاهان » ، که در خیابان چهارباغ اسپهان ، بلوارهای پیرامون ساحل زنده رود و مجالس عروسی و شادمانی اصفهانیان و آن هم بر پشت مادیانی سپید اجرا می شد و دستاوردهای مالی اش صادقانه و صمیمانه نثار یتیمان ، زنان بی سرپرست و دردمندان و ازکار افتادگان می شد.

دست انداختن ها و بازیگوشی های « هاشولی » ، « آقا ددوله » ، « آقای اخلاقی » و « یوز باشی »  در عرصه ی اجتماع گر چه به توانمندی « ارحام صدر » ، « محمود اناری » ، « صمصام » و « وحدت » نبوده است ، اما هر یک از اینان ، به شیوه و آیین خود ، در کوی و خیابان بساط شیدایی و شوریدگی می گسترانیده اند و مردمان را به جای « شوق مرگ » آموخته و سرشته شده ، به سوی « شور زندگی » می خوانده اند. « یوزباشی »  با عبا و کلاه پشمینه ی بلند رندانه اش و « آقای اخلاقی » با کت و شلوار کهنه و چندین و چند کراوات رنگارنگش !   

امروز جز چند عکس انگشت شمار از « میرزا حبیب اصفهانی » ، « خاکشیر » ، « یوزباشی » و « صمصام » یادگار بیشتری در دسترس مان نیست ، و آلبوم عکس های « محمود اناری »  در گوشه ی خانه ای نمور و رو به ویرانی ، از گذر بی فرزندی ، در حال پوسیدن است ، و « نوارهای صوتی » اجراهای سرشار از طنز و مزاحش در گوشه ی انبارهای غبار گرفته خانه های این سو و آن سوی اصفهان بزرگ و کلان شهر شده مان گم و گور شده است. در این هنگامه ، چه نیک بخت و خوش اقبالیم که از سر کوشش برخی دلسوزان فرهنگ و هنر ، دی وی دی نمایش های فراموش ناشدنی « ارحام صدر » - هم چون « وادنگ » ، ، « مست » ، « من می خوام » و ... و فیلم های سینمایی اش هم چون « شب نشینی در جهنم » ، « جوجه فکلی » ،« شوهر پاستوریزه » ، « کی دسته گل به آب داده » ، « پری زاد » و ...  - با اندکی جست و جو در دسترس مان است. این شانسی ارزشمند و فرصتی گران بهاست که از آن « نصرت الله وحدت » هم شده است.

چندین هزار نفر از زاده شدگان هشت دهه ی اخیر اسپهان ، سر پل خواجو  گرد هم آمدند تا پیکر « شهرآشوب دلکش زنده رود » ، را که برای نزدیک به شش دهه ، مرهم و نوشداروی شفابخش اندوه ها و دلشوره های گذرا یا دیرپای شان بوده است ، را نه بر بلندای دستان ، که بر فراز دل های شان رهسپار باغ بهشت کنند. اسپهانیان صله ی رحم را در حق « ارحام صدر » آن چنان قدرشناسانه و شایسته انجام دادند تا شمار شرکت کنندگان در مراسم تشییع پیکرهای « مهوش » ، « تختی » ، « فردین » و « شکیبایی » پشت سر نهاده شود. اسپهان در پاسداشت ارحام سنگ تمام گذاشت.

شهری کلان ، آهسته و اندوهگین - خرامان و خودجوش و خودخواسته - بامدادان به راه افتاد تا « شهرآشوب شوخ و شنگ و شیرین زنده رود » را از کرانه ی زنده رود تا آرامگاه آن « شهریار بی همتای ملک خنده » بدرقه کند. آمیزباقر ، آن میرزا وادنگ از یاد نرفتنی ( شادروان مهدی ممیزان ) ، سال ها چشم انتظار یار بود تا « شب نشینی » ، این بار در بهشت برپا شود. این بار راه بهشت باز باز بود.

 

 

  

 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:38  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

شکرپاره رفت، کام ها تلخ شد !

 

ارحام صدر در یاد و خاطره صحنه زنده است 

 

رضا ارحام صدر، هنرمند نامدار نمایش و سینمای ایران عصر روز یکشنبه 24 آذرماه در سن 85 سالگی درگذشت. وی در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ماه سال ۱۳۰۲ خورشیدی در محله پاقلعه اصفهان دیده به گیتی گشود. ارحام صدر از دوران تحصیل در دبیرستان ادب اصفهان علاقه خود را به بازیگری نشان داد و نمایش « رفیق ناجنس» را در دبیرستان اجرا کرد. این نمایش 10 شب به روی صحنه رفت و با حضور و استقبال خوب مردم رو به رو شد تا آنجا که از درآمد آن براى دبیرستان یک پیانو خریداری شد. او پس از گرفتن دیپلم "اقتصاد و تجارت" از دبیرستان ادب و دیپلم ادبى از دبیرستان صارمیه تا سن بازنشستگی به فعالیت در اداره بیمه مشغول بود.

                   

                      

 

ارحام صدر، از سال ۱۳۲۶‌ خورشیدی به صورت حرفه ای پای به صحنه نمایش گذاشت و سپس « گروه هنری ارحام صدر» را در سال ۱۳۴۳ خورشیدی در اصفهان پایه نهاد. وی در طول فعالیت خود در صدها نمایش ایفای نقش نمود که برای نمونه می توان از  "من می خوام" ، "وادنگ" و "مست" نام برد. وی در سینما نیز حضوری چشم گیر داشت و در فیلم هایی مانند: "جوجه فکلی" ، "پریزاد"، "نصف جهان"، "لج و لجبازی"، "شب نشینی در جهنم"، "یک اصفهانی در نیویورک"، "‌جعفر خان از فرنگ برگشته" و  "افسانه شهر لاجوردی" بازی کرده بود.

از ویژگی های  بازیگری او، بداهه گویی های انتقادى بود که با حفظ فضاى اصلى نمایش و پس از هماهنگ شدن با دیگر بازیگران انجام مى گرفت.

ارحام صدر، نوع نمایش خنده داری را که به روی صحنه می برد از جنس « خنده تلخ » و « کمدی انتقادی » می دانست و  می خواست که نمایش خنده صرف نباشد و پیامى انتقادى و اخلاقى و انسانى را مطرح کند تا تماشاگر بعد از دو ساعت خنده در سالن وقتى به خانه رفت درباره تفکر نهفته در پشت پرده این خنده با خود بیاندیشد. 

وی در سال های پس از انقلاب به نشانه اعتراض به "ممنوع چهره"  و "ممنوع از بازى" شدن عده اى از هنرمندان توسط حکومت، برای سال ها از کار هنر دست کشید و در سال های سکوت، پیوسته از بى مهرى، حق کشى ، ناسپاسى و بى انصافى هایی که در حقش می شد گلایه داشت.

در آخرین سال های زندگی ارحام صدر، سریالی مستند با نام « شکر پاره » که روایتى مختصر از زندگى اوست به کارگردانی رضا مهیمن و با حضور خودش ساخته شد. او در این سریال، به صورت زنده در اماکن عمومی همچون بازار و زورخانه و خیابان در میان مردم حضور می یافت که از برخورد او با مردم لحظه های زیبا و گاه خنده آوری خلق شده است.

ارحام صدر در آخرین سال های عمرش می گفت: « هنوز و همیشه آرزوى من این بوده که روى صحنه بمیرم » اگرچه او به این آرزو دست نیافت، اما او هنوز و همیشه در یاد و خاطره صحنه و همه دوستدارانش زنده است.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1387ساعت 5:37  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

 شادروان بهشت آشیان استاد رضا ارحام صدر اصفهانی

 

رضا ارحام صدر ، پیش گام در تاتر کمدی انتقادی ایران ، عصر ۲۴ آذرماه از دنیای خاکی جدا شد ، که روحش شاد شاد باد . زمانی که وارد دانشگاه شدم ، او مدیر گروه تاتر بود . به قول مهدی ممیزان ( نویسنده ی بسیاری از تاتر های ارحام صدر ) که می گوید " شهرت ارحام صدر تنها مرهون بازی او نیست ، اخلاق انسانی او باعث پیشرفت او شد  " ، که روحش شاد ، درست می گفت . همیشه تشویق می کرد و با خوش خلقی دست همه را می گرفت . استاد محمد علی کشاورز در باره ی او می گوید " همانگونه که ما در موسیقی ایرانی سبک اصفهان داریم ، در تاتر هم سبک اصفهان داریم ، که ارحام صدر پایه گذار و شاخص آن است . " رضا در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۰۲ در اصفهان چشم به دنیا گشود و بعد از گذراندن شش کلاس ابتدایی وارد کالج شد . پس از دریافت سیکل ، راهی آبادان شده و دو سال در دانشکده ی نفت به تحصیل پرداخت اما به دلیل کسالت به اصفهان باز گشت و در سال ۱۳۲۴ دیپلم تجارت و در سال ۱۳۲۵ دیپلم ادبی گرفت . او در سال ۱۳۲۶ به استخدام شرکت بیمه ی ایران درآمد و سی و پنج سال در سمت های مختلف این شرکت خدمت کرد و سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد . ارحام در سال ۱۳۴۸ از دانشکده ی ادبیات اصفهان با مدرک لیسانس فارغ التحصیل شد . وی در سال ۱۳۴۷ ازدواج نمود و صاحب یک فرزند پسر و دو دختر گردید . رضا ارحام صدر ، شروع بازی بر صحنه ی تاتر را از سال ۱۳۲۴ در دبیرستان ادب شروع و پنج سال بعد در تاتر اصفهان که به مدیریت شادروان ناصر فرهمند اداره می شد ، کار حرفه یی را آغاز کرد . سپس وارد تاتر سپاهان شد و پس از تعطیلی هر دو مجموعه ، گروه هنری ارحام را در سینما تاتر پارس جلفای اصفهان تاسیس کرد . ارحام با دعوت از هنرمندان این رشته به مدت بیست سال برنامه های خود را یکی بهتر از دیگری به روی صحنه برد . از عزت الله انتظامی شنیدم که " در یک دوره ی نسبتا طولانی ، هر توریستی به اصفهان وارد می شد ، حتما در برنامه ی خود تماشای نمایش ارحام صدر را قرار می داد " ( مهر ۸۵ - اصفهان ) و علی نصیریان در باره ی وی می گوید " ارحام صدر را به عنوان یک الگو ، به عنوان یک نمونه ی خیلی واضح و روشن یک سبک و سیاق و یک نمایش ایرانی - که من روی این نمایش ایرانی تاکید می کنم - داریم . کسی که بتواند چند دهه ، هر شب مردم را در یک تماشاخانه یی با سیصد چهارصد نفر جمع کند و کام آنها را با خوشمزگی و شیرینی بازی و نمایش ، شیرین کند و آنها را با نقدهای اجتماعی متنبه کند و سال ها هم تداوم داشته باشد ، این کار کوچکی نبوده است . " رضا ارحام صدر در حدود ۱۷۶ تاتر و ۲۰ فیلم ساخته است . یادش به خیر ، می گفت : " وقتی تاتر من در اوج بود تکلیف کردند که بیا تهران ، گفتم : چرا ؟ گفتند این تاتر را بیاور تهران تا این همه علاقه مند پایتخت نشین هم ببینند . گفتم : آخر چرا هر چیزی در شهرستان ها خوب است باید به تهران برود ! بنده در این شهر به دنیا آمده ام ، در این شهر زندگی کرده ام و در این شهر هم باید دار فانی را وداع کنم . بنابراین من از اصفهان بیرون برو نیستم ! گفتند که اگر برای تو حکمی زدند چه می کنی ؟ گفتم : باز هم نمی آیم ! گفتند شرط خودت برای آمدن چیست ؟ گفتم : هر وقت دولت توانست منارجنبان را از کف قطع کند و در میان خیابان لاله زار بنشاند ، آن وقت بلندگو هم اعلام می کند که از امشب تاتر ارحام صدر در این مکان برنامه اجرا می کند ! . " ارحام صدر کارهایش را به صورت مقطعی و تنها برای معرفی به گوشه و کنار ایران می برد . او چندین اجرا نیز در اروپا و آمریکا داشته است است . جمشید مشایخی در نشستی به ارحام صدر چنین می گوید " سال ۱۳۳۷ که من در اداره ی تاتر بودم ، شما ( رضا ارحام صدر ) برای اجرای تاتر - وادنگ - به نفع یکی از جمعیت های خیریه ، به تهران آمدید . من سیزده شب به عنوان مهماندار در خدمت شما بودم . این عجیب است که من هر شب می خندیدم . هر شب هم همان تاتر را اجرا می کردید . ولی آنقدر شما هنرمندانه اجرا می کردید که می خندیدم . چیز عجیبی بود . وقتی خودم وارد عرصه ی هنر شدم ، فهمیدم که از ارحام صدر بالاتر نداریم . تنها کسی که مرا خندانده است ، ارحام صدر است . " وقت تنگ است . رضا ارحام صدر را صبح سه شنبه ( ۲۶/۹/۸۷ ) از مقابل صدا و سیمای استان اصفهان به سوی باغ رضوان خواهند برد و در قطعه ی هنرمندان به خاک خواهند سپرد . صبح عید غدیر خم یعنی چهارشنبه ( ۲۷/۹/۸۷ ) نیز مراسم ختم این هنرمند با اخلاق در مسجد سید اصفهان برگزار می گردد . افسوس ، همیشه زود دیر می شود . در یکی از اولین نمایشگاه های کاریکاتور در اصفهان ، چهره اش را کار کرده بودم . شور و حال و تشویق او از اولین محرک های من برای ادامه ی راه بود . بعد ها هم در جریان های طنز مکتوب در اصفهان ، مانند تاسیس حلقه ی طنز نصف جهان و یا اولین کتاب طنزآوران اصفهان هم که به نام ( نصفهان ) منتشر شد ، تشویق او کارگر بود . مطلب را به پایان ببرم با سخنی از مرتضی احمدی که می گوید " بی خود این ارحام صدر ، ارحام صدر نشده ، یک چیزهایی بوده ، من فکر می کنم ارحام صدر همیشه بوده و جاودان خواهد بود . . . 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1387ساعت 5:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

قلعه فلک الافلاک - خرم آباد - لرستان

 

دو هفته پیش به دعوت « کانون دختر امروز » - که به تازگی نام آن به « کانون دختر دانشجو » تغییر داده شده - برای سخن رانی درباره ی « روان شناسی خشونت » به دانشگاه خرم آباد ( لرستان ) رفتم.

از لرستان و خرم آباد برخی دوستان برایم تصویری هم چون تگزاس نشان داده بودند. بسیاری می گفتند : « نرو ! »

رفتم؛ هم چون همیشه با احتیاط و دوراندیشی.

موضوع حساسیت برانگیز نبود. نگران آن بودم که پرسش ها وارد حیطه ی سیاست شود.

عرصه ای که من آن را برای خویش فرومایه و کم ارزش می دانم و به همین دلیل از آن گریزانم. سیاست هم چون سینما سکوی پرش برای آنان است که به جای پشتکار ، به پرش می اندیشند ؛ پرشی شتابان !

به خرم آباد رفتم. از بخت بد ، دوشنبه بود و قلعه ی فلک الافلاک باز نبود !

دیدار از قلعه ممکن نشد و حسرت بر دلم ماند. به دریاچه ی مصنوعی کیو رفتم و سخن رانی به خوبی انجام شد. پس از من خانم وکیلی که متخصص حقوق بین الملل بود ، سخن بر زبان راند. من چه اندازه بی خود بیم ناک بودم !!

تازگی ها نیک دریافته ام که تا چه اندازه ترسو و بزدل هستم. کافی ست در کوته نگاهی وبلاگ مرا با وبلاگ های مطرح فضای مجازی ایرانیان مقایسه کنی.

نمی دانم ، شاید هم چنان که سن و سال آدم که بالا می رود ، نگران و هراسان و دوراندیش می شود. نمی دانم؛ بچه که بودم ، بی باک تر بودم. بی باک و کمی بیش فعال !

بیش فعالی هنوز هست ، بی باکی کم رنگ و کم رنگ تر می شود !!!

به خرم آباد رفتم و شادمان به پای تخت بازگشتم؛ چرا که سرزمین مان را درست بر آستانه ی دروازه ی « رنسانس  ( نو زایی ) علمی - فرهنگی و اجتماعی » دیدم.

آری ، یک صد سال کوشش از فتحعلی آخوندزاده و دیگر کنش گران انقلاب مشروطه در گذار به تجدد ( مدرنیته ) دارد به ثمر می نشیند. ایران در آستانه ی یک پرش بلند و خیزش سترگ فرهنگی - اجتماعی است.

میوه ی کوشش شمع وار نویسندگان ، مولفان ، و مترجمان ایرانی رسیده و رخش رنگ انداخته است.

خرم آباد را هم چون شهرکرد ، و بالاتر از بروجن و نجف آباد و نایین دیدم.

بی گمان دانشجویان پویا و پر شوری دارد؛ دانشجویان و دانش آموختگان دانشگاه های تک تک استان های ایران بانگ دگرگونی بزرگ فرهنگی - اجتماعی را فریاد می زنند.

امروز و پس از حضور در خرم آباد ، بسیار باورمند تر به این جمله ای هستم که در پیشگفتار چاپ نخست « روان شناسی اینترنت » نوشتم :

« اینترنت گیتی را دگرگون می کند. »

آری ، با یاری فناوری ( تکنولوژی ) ، رنسانس بزرگ و تاریخی میهن مان بسیار نزدیک است. رنسانسی که بیش از نیمه ی آنیموسی ، نیمه ی آنیمایی اجتماع مان آن را بر دوش می کشد. این بار انقلاب ، انقلاب منصوره ها ، معصومه ها و سمیه هاست ! 

باور کنید راست می گویم. ترسو شده ام ، اما دروغ گو هرگز نخواهم شد !!       

 

اینترنت 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکم خرداد 1387ساعت 1:28  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

pet

 

خوش بختانه چند شب بی خوابی پیگیر و هدف مند به باری نیکو نشست و نخستین کارگاه آموزشی « درمان اختلالات اعصاب و روان با استفاده از حیوانات دست آموز » با یاری و کوشش خستگی ناپذیر مرکز آموزش های آزاد دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران و کانون دامپزشک سفید دانشکده ی دامپزشکی به خوبی و سربلندی برگزار شد.

روز نخست را من برگزار کردم. نخست به شناساندن مفاهیم نرمال و نا نرمال بودن از دیدگاه روان پزشکی و روان کاوی پرداختم و سپس بیماری های گوناگون اعصاب و روان را که به این گونه درمان یاری گر پاسخ می دهند ، بیان نمودم.

روز دوم ، روز تدریس نژاد شناسی و رفتارشناسی سگ ، اسب ، گربه ، همستر ، لاک پشت و .... بود که من به نوبه ی خود از آن بسیار لذت بردم.

اما نکته ی جالبی که در این کارگاه شانزده ساعته بدان برخورد نمودم ، « پناهگاه حیوانات وفا »   وابسته به کانون دوست داران حیوانات بود. 

این مرکز در سال ۱۳۸۳ از سوی سرکار خانم معتمدی به گونه ی یک مرکز خیریه ی نگهداری از حیوانات بی سرپرست و بد سرپرست کشور بنیاد نهاده شده است و در مساحت ۳۶۰۰ متر پذیرای حیوانات آزار داده شده از سوی ما ایرانیان اهورایی !! بوده است.

حیواناتی که از سوی برخی انسان نما های ایرانی با آتش سیگار سوزانده شده و یا دچار قطع عضو و فلج اندام شده اند.

آن هایی که در این مرکز کار می کنند ، بانوان بزرگواری هستند که به همراه همسر و فرزندان شان بی هیچ چشمداشت مادی و یا شهرت طلبی ، به تیمار این بی چارگان می پردازند.

از وب سایت این مجموعه ی خیریه می توانید به نشانی

www.cal.ir  

بازدید نمایید و کروکی محل و تلفن تماس آن را به دست آورید.

تلفن همراه برای بازدید و کمک مالی به این اقدام نیک و انسانی عبارت است از :

۰۹۱۲۳۱۰۷۶۷۰ 

با پرداخت کمکی کوچک و نوازشی گرم به آزاردیدگان زبان بسته از سوی برخی از ما ایرانیان ، می توانید برای خود و خانواده تان یک احساس نیرومند معنوی و مهر مدار را به ارمغان آورید و از لزوم « خود پرسش گری » ، « باز اندیشی » و « نو آوری » ملی آگاه شده و برای آن انگیزه ای استوار و همیشگی بیابید.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:57  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

ایران بد

 

زمستان گذشته افتخار تدریس یک دوره ی ۲۴ ساعته ی س.ک.سولوژی بالینی را برای پزشکان ، روان شناسان و کارشناسان مشاوره و مددکاری « انجمن کاهش خسارات اعتیاد پرسپولیس » در محل درمانگاه این مرکز در میدان شوش تهران پیدا کردم.

طی دوره ی آموزشی از نزدیک با کار ارزشمند و کوشش پر انگیزه ی خانم های این انجمن خیریه آشنا شدم. این انجمن در سال ۱۳۷۸ در شهرستان مرودشت در نزدیکی تخت جمشید ( پرسپولیس ) بنیاد نهاده شده است و پس از سه سال و نیم کوشش سخت با انگیزه ی کوشش در سطح ملی به تهران منتقل شده است.

این انجمن در راستای بیمار دانستن فرد معتاد ، گسترش فرهنگ کاهش آسیب اعتیاد در جامعه ، اجرای کوشش برای کاهش آسیب های زنان خیابانی ، ارائه ی برنامه های حمایتی - آموزشی به افراد مبتلا به ایدز، برگزاری سمینارها و پروژه های آموزشی ، پژوهشی ، اجرای فعالیت های کاهش آسیب برای معتادان خیابانی و کارتن خواب ، حمایت از معتادان و خانواده های آنان با رویکرد کاهش آسیب اعتیاد ، و تشکیل گروه های همیار برای معتادان و افراد دچار ایدز کوششی نیک و ماندگار انجام می دهد.

تلفن تماس این مرکز عبارت است از :

۰۹۱۲۳۳۶۹۹۸۷

۰۹۱۲۳۸۰۳۶۶۵

۰۹۱۲۲۱۴۶۳۵۳

۵۶۰۲۴۹۶

وب سایت این انجمن عبارت است از :

www.iranharmreduction.net

این نمونه ای گویا برای آن هم میهنان اندیشمند و شبه اندیشمندی است که کوشش یک روشنفکر را در برخورد همراه با خشونت منفعل نسبت به حکومت خلاصه نموده و رسالت خود را در برافکندن امنیت و پایه های نظام چیره می دانند و از این رو در همه ی عمر هیچ کار سودمندی برای میهن - جز غر زدن و چس ناله ! - انجام نمی دهند.

به باور من ، روشن فکری ،سرنگون ساختن حکومت ها و دولت ها نیست !

روشن فکری کوشش در انجام روشن گری ست و دشمن هر روشن گر ، دیو نادانی و گم راهی بوده و هست. آن چنان که بسیاری از خواجه گان و بزرگان همنشین مغولان خونین روان شدند و از توفان ویرانی و دود و وحشی گری ، آبادانی و نو آوری و شکوفایی ساختند.

فارغ از هر روی کرد و پسند سیاسی و سلیقه و آداب فرهنگی و اجتماعی ، بیاییم همه ی ما ایرانیان هر یک به نوبه ی خود دست کم یک امسال از گذر « خود پرسش گری » و « باز اندیشی » ، « نو آوری » و » شکوفایی » را سر لوحه و راهبرد میهن دوستی مان قرار دهیم.

آشتی ملی بی گمان چنین رویکردی را شتابی افزون خواهد بخشید ...   

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:25  توسط دکتر بهنام اوحدی