|
دغدغه های یک روان پزشک
|
هنوز وبلاگ هایم در ایران از دم فیلتر هستند. به کدامین گناه ناکرده نمی دانم !
بیش از یازده سال است که به سنگر ساختن در برابر آسیب های روانی - اجتماعی مشغول هستم. در همه ی این دوران کوشش همیشگی داشته ام که در نقد اجتماع در حال گذارمان ، از ره انصاف و منطق فرو نیفتم و خودپرسش گری ای سالم و هدف مند را ارائه نمایم.
در ایران بیشتر مردمان به زندگی شخصی و خصوصی می پردازند و دغدغه های اجتماعی آن چنانی ندارند؛ شاهد آن هم این واقعیت چشم نواز که شتاب رشد و گسترش « فیس بوک » ، « اورکات » ، « یاهو سی صد و شصت » و مانند آن بسیار فراتر از وبلاگ نویسی حرفه ای و پی گیرانه بوده و هست.
باقی آدمیان بیشتر به فرهنگ و هنر و اندیشه و برخی به سیاست روی می آورند. در این میان کمترین رویکرد به آسیب های اجتماعی و پیشگیری و درمان آن هاست. آسیب های روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) مظلوم ترین عرصه است.
بیش از یازده سال است که درگیر و کنش گر این مظلوم ترین عرصه هستم. تا می شد و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار به کتاب های دانش مدارانه ی جنسی - زناشویی می داد ، کتاب تالیف و ترجمه و منتشر نمودم و آن گاه که با آمدن دولت احمدی نژاد این امکان از دست رفت ، به وبلاگ نویسی روی آوردم و « آموزش روان پزشکی ، روان شناسی و سکسولوژی به بیان ساده برای همگان » - صد البته بر پایه و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، سیاسی و مذهبی اجتماع در حال گذارمان - را در فضای اینترنت پی گرفتم.
دو هفته است که این امکان از من گرفته شده است. اما در همین حال ، دست آنان که به رشد و گسترش فساد و انحرافات جنسی می پردازند و فرهنگ و بهداشت و سلامت روانی - جنسی - اجتماعی ما ایرانیان را مورد یورش قرار می دهند ، باز است. در عمل ، امکان کنترل کافی مروجان فساد وجود ندارد. اینترنت را ببندند ، کانال های سکسی ماهواره باز است و آن هم بسته شود ، اس ام اس و ام ام اس و بلوتوث فراهم است !!
انگار از دیوار من کوتاه تر پیدا نشده.
برخی دلداری می دهند که در آستانه ی انتخاباتیم. دولت نهم نگران و هراسان دوباره برگزیده نشدن است و تاب هیچ گونه انتقاد نسبت به سیاست های اشتباه فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و ..... اش را ندارد. اگر واقعن این گونه باشد ، باید به حال راهبردگزینان چنین دولتی صمیمانه گریست !!!
انتقاد شرط رشد است. هر آدم و یا نهاد نقدناپذیر ره به کژراهه می رود و فرجام نیکی در پیش رو نخواهد داشت. نقدناپذیری و خودمحوری آغاز شکست و نابودی ست.......
نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:18 توسط دکتر بهنام اوحدی
|

هنوز هم مرگ پیرمرد پر انرژی و هایپرتایمیک و بیش فعال را باور ندارم.
در آب قنات سرد و یخی یکهو شیرجه می رفت که من خودم را چند دقیقه ای آماده ی فرو رفتن در آن می نمودم؛ از شاخه های درختان نازک و بلندی بالا می رفت که تنها نوجوانان تیز و فرز توان آن را دارند؛ از دیوار بلندی صاف و یکدستی خود را بالا می کشید که تنها کماندوهای کارآزموده و دزدان شب روی کاربلد از پس آن بر می آیند !
افسوس که نارسی سیزم پر رنگش به او کمی کله شقی ، لج بازی و یک دندگی بخشیده بود و شب مرگ نپذیرفت که در پی ناراحتی قلبی و درد سینه به بیمارستان مراجعه کند و دارد بگیرد.
شاید یک قرص پروپرانولول ، چهار آسپیرین بچه یا دو بزرگسال ، و یک لورازپام با یک نیتروگلیسرین زیر زبانی به آسانی می توانست بهنام ( عبدالحسین ) بهروان را از چنگال مرگ رهایی بخشد.
این گونه خودسری ها را آدمیان فراوانی انجام داده اند؛ در حالی که مشکل و درد قلبی با آدمی و دیگر جانوران شوخی ندارد.
بهروان آدم جالبی بود. سال ها پیش در آلمان به دادگاه رفته بود و از قاضی خواسته بود تا در پاسپورت و کارت تابعیت آلمانی اش ، نام کوچکش را از « عبدالحسین » به « بهنام » برگردانند.
به قاضی گفته بود : « پدرم به خطا نامی « عربی » برای من برگزیده است. من « ایرانی » هستم. عرب نیستم. من برای خودم نامی ایرانی برگزیده ام. لطفن با درخواست من برای به دست آوردن هویت واقعی و ملی ام موافقت کنید. » و قاضی مواقفت نموده بود.
بهنام ( عبدالحسین ) بهروان عمیقن باور داشت که ایرانیان موتور و نیروی محرکه ی رنسانس و دگرگونی خاورمیانه خواهند بود. هر بازپیدایی و دگرگونی منطقه از رشد و رنسانس ایران ریشه و سرچشمه خواهد گرفت. باوری نیرومند داشت که مصر و لبنان و دوبی و ابوظبی تنها پیشرفت های ظاهری داشته اند و رشد و دگرگونی و بالندگی ژرف و سترگ فرهنگی - روانی - اجتماعی منطقه بر دوش جوانان ایرانی اندیشمند و دگرگون خواه است.
با دگرگون شدن ایران ، همه ی مردمان خاورمیانه راه رنسانس و رشد را از ایرانیان فرا خواهند گرفت.
او اندیشه های کهن استعماری آمریکا و انگلستان را مانع سترگ رشد و رنسانس ایران و خاورمیانه می دانست و باور داشت که همین اندیشه ها اکنون مایه و سرچشمه ی تروریزم در منطقه شده اند.
امیدوار بود که بزرگان و اندیشمندان اروپا و آمریکا بدین واقعیت آگاه شوند و اندیشه های نوین انسان مدارانه را جایگزین استعمار پیدا و پنهان کنند. او رشد و رنسانس ایرانیان را یگانه مهار توانمند و کارآمد تروریزم خاورمیانه می دانست. تروریزمی که ریشه ها و سرچشمه هایش به کلوپ ها و انجمن های راهبردی سیاست خارجی انگلستان و آمریکا می رسد.
آرزوی آن داشت تا برگ سیاست خارجی آمریکا در استثمار و عقب نگاه داشتن خاورمیانه ورق بخورد تا جوانان اندیشمند ایرانی فرصت عرض اندام پیدا کنند و رشد نیافتگی های نه تنها کشور که کل منطقه را جبران نمایند.
سودای آن داشت تا تیمی از جراحان پلاستیک لگن را برای آموزش جراحان ، اورولوژیست ها و متخصصان زنان و زایمان به ایران بیاورد تا جراحی پلاستیک ترنس سکشوال های دردمند سرزمین مادری اش رشد و پیشرفت پیدا کند.
افسوس که این آرزو و امیدش به انجام رایگان این گونه جراحی ها از سوی تیم دوستان آلمانی اش در ایران میسر و ممکن نشد. چه فرصت کارآمد و سودمندی از بیماران دچار اختلال هویت جنسی در ایران دریغ شد !
بهنام ( عبدالحسین ) بهروان درگذشت.
مردی که عاشقانه دغدغه ی درمان دردهای سرزمین مادری اش را داشت.
او که خود را یک « بازنشسته ی سیاست » بیش از همه در جست و جوی راه ها و شیوه های نوین کویر زدایی و مبارزه با بیابان زایی ، در راستای پیشرفت اقتصاد کشاورزی ایران بود.
بهروان پزشک نبود اما به تنهایی ، بسیار بیش از بسیاری از به ظاهر پزشکان این اجتماع آشفته و پریشان برای بهداشت و درمان سرزمین مادری اش کوشید.
روحش شاد.
نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:40 توسط دکتر بهنام اوحدی

واقعیت این است که مبارزه با سویه هایی از پورنوگرافی در ایران ، بسیار کندتر و دیرتر از کشورهای اروپای غربی و به ویژه ایالات متحده ی آمریکا انجام شده و در مواردی همچون « پورنوگرافی کودکان » هنوز آن چنان که باید و شاید انجام نشده است.
نزدیک به یک دهه پیش در ایران ، انتشار پوسترهایی پایه گذاشته شد که در آن دخترکان خردسال و یا در آستانه ی رسیدگی ( بلوغ ) را همانند خوانندگان و هنرپیشگان لوس آنجلسی آرایش غلیظ نموده و به گونه ای شهوت انگیزانه ( اروتیک ) در پیش چشم قرار داده بودند.
با کمال شگفتی ، هیچ گونه برخورد بهنگام و نیرومندی با این کردار انحراف گونه و « پدوفیلیک ( بچه خواهانه ؛ بچه بازانه ) » انجام نشد و این تصاویر در زمره ی تصاویر پر فروش و برای نمونه آرایه ها و آذین های پایدار شیشه ی عقب و نیز رویه ی صندلی رانندگان مینی بوس های بین شهری و کامیون های میان راهی قرار گرفت؛ « بچه خواهی » این بار به سویه ی هتروسکشوال خود به آسانی و آزادانه تبلیغ می شد.
تنها در دو سه سال اخیر ، از شمار نصب این پوسترها که شتابان فراگیر شد ، کاسته شده است که هویدا نیست که این از برخورد پیدا و پنهان نیروی انتظامی سرچشمه گرفته و یا این که اجتماع خود به خود پس خوراندی ناخوشایند و منفی به این کردار غیر اخلاقی و ناگوار داده است.
هنوز هم در بسیاری از شهرهای درجه دو و درجه سه ایران و دهات رو به رشد ، برخی دکان ها را در حال ارائه و فروش این پوسترهای بچه بازانه می بینیم. چندی پیش درست در دکان های پشت امام زاده داوود خود من این واقعیت تلخ را شاهد بودم.
در حالی که چنان چه افرادی به انتشار و ارائه ی این گونه پوسترها در اروپای غربی و انگلستان شما و به ویژه جامعه ی کاتولیک بنیاد ایالات متحده ی آمریکا اقدام نمایند ، پلیس با آن ها برخوردی بسیار نیرومند و دشوار نموده و خواهد نمود.
![]()
آیا « پورنوگرافی ( هرزه نگاری ) کودکان ( Child Pornography ) » از بزرگ ترین جرم ها و جنایت های نا انسانی در جوامع غربی شمرده نشده و کیفر سنگین زندان ، جریمه ی نقدی و محرومیت های اجتماعی نداشته و ندارد ؟؟
این در حالی ست که به تازگی بسیاری از مجلات خانوادگی و کودک ایران - حتا آنها که درباره ی سلامت روانی - جنسی کودک مطلب منتشر نموده و خود را در این پهنه ها دارای دغدغه می شناسانند - نسبت به انتشار تصاویر کودکان بزک شده اقدام نموده و دست به تحریک جنسی افراد دچار وسواس ها و انراف های جنسی می زنند و معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و هیئت نظارت بر مطبوعات هم هیچ گونه برخوردی در این راستا انجام نمی دهند !
این در حالی ست که این رویکرد مجلات زرد عامه پسند و مثلن خانوادگی و حتا متاسفانه ماهنامه ی خوب کودک در ایران مصداق عینی « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » بوده است.

کار به جایی کشیده که شبکه های ماهواره ای همچون « مهاجر » و « زیبایی ایران » و ..... - که کار تولید و تهیه ی برنامه های شان در ایران انجام می شود - هم دو سه سالی ست برنامه ی « مد ( فشن ) کودکان دختر و پسر بزک شده » را چندین بار در هفته پخش می نمایند و در عمل ، رواج دهنده ی نخست « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » در ایران شده اند. جای شگفتی فراوان است که چرا هیچ گونه برخوردی از سوی نهادهای انتظامی و قضایی مسئول با این شبکه های تلویزیونی ماهواره ای انجام نمی شود !!
در حالی که چنان چه چنین رویکردی از سوی یکی از هزاران شبکه های تلویزیون خصوصی ماهواره ای و کابلی اروپا و آمریکا برگزیده شده بود ، برخورد بسیار قاطع و استواری از سوی پلیس و دادگاه های کیفری با آن ها صورت می گرفت.

این نوشته ادامه دارد ............
نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:48 توسط دکتر بهنام اوحدی
سینمای مان ، کالبدی رو به قبله است و کسی تربت بر زبانش نمی نهد.
دو استاد پیشکسوت سینمای مان - بهرام بیضایی و ناصر تقوایی - را به روزمرگی کشانده و سرشت نوآفرین شان را خستگی و درماندگی بخشیده اند.
داریوش مهرجویی از سینما رانده شد تا چاره ای جز در نوشتن و برگرداندن ( ترجمه ) کتاب ، برای زنده نگاه داشتن نوآفرینی ( خلاقیت ) اش پیدا نکند.
مسعود کیمیایی هم که همانند سنگ سفر کرده اش ، درست اندکی پس از گوزن ها ، سر راست به در بسته خورد و آفرینندگی اش ، هم چون آرزوها و رویاهای اجتماعی اش نیست و نابود شد !
عباس کیارستمی مدت هاست شومن شده و از آفرینندگی اش - دست کم در دنیای سینما - خبری نیست که نیست. کدامین هنگام هوس عکس انداختن با لونا شاد به جای ژولیت بینوش را خواهد نمود ، آشکار نیست !!
از مخملباف چیزی ننویسیم بهتر است؛ او هم اکنون مشغول طرح و فیلمنامه نوشتن برای فرزندان نخبه و نابغه اش است !!!
پروردگار را سپاس که بهمن قبادی پایدار و استوار به جاست تا پرچم دار سینمای مان باشد. ولو این پرچم از کردستان آزاد کشور همسایه به اهتزاز در آورده شود !!!!
در این بین سینما می ماند و سوپر استارهایی همانند محمدرضا شریفی نیا ، محمدرضا گلزار ، امین حیایی ، اکبر عبدی و یک دو جین دختر خانم جوان تیتیش مامانی هفت قلم بزک کرده که در کنار مسعود ده نمکی و تهمینه میلانی نماد و نشان کارنامه ی چهار ساله ی معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اصولگرا و ارزش مدار باشند.
هزاران آفرین و احسنت به این سینما !!!!!
جای آن دارد که در کنار این پاسداشت شایسته و لازم ، از سخت کوشی برخی بازیگران امروز سینمای در حال احتضارمان در محافل آن چنانی و هم چنین پشتکار شبانه روزی اتاق خواب مدارانه ی « جناب گاه کارگردان و گاه بازی گردان » در شناسایی ، پرورش و معرفی استعدادهای تازه از راه رسیده و در راه مونث سینمای پویا ، ارزش مدار و معناگرای مان نیز یاد کرد.
سخت کوشی ها و پشتکاری که اگر هر سودی نداشته باشند ، بی گمان تنها و تنها مایه ی آبروداری برای بازیگران و کارگردانان ماندگاری هستند که اگر چه در فیلم های شان کرداری سازگار با رفتار رسمی ( ظاهری ) دهه های بعدی قابل پیش بینی شان نداشتند ، اما همچون رضا ارحام صدر ، نصرت الله وحدت ، نصرت کریمی ، محمد علی فردین ، تقی ظهوری ، ناصر ملک مطیعی ، بهروز وثوقی ، پرویز صیاد ، غلامحسین نقشینه و ...... هرگز چنین زندگی های لاابالی گونه و هرزه گرایانه ای نیز نجستند و نامی نیک در پناه زندگی ای خانوادگی و آبرومند از خود به یادگار گذاشتند.
شگفتا که آشکارا می بینیم که حتا در شیطنت آمیز و تابو ستیز ترین فیلم های دو کارگردان رانده شده ی سینمای ایران - نصرت الله وحدت و نصرت کریمی ( که همچون دو ابلیس از آنان یاد می شود ) - برای نمونه ، « نقص فنی » و « تخت خواب سه نفره » بر آن چیزی که پافشاری می شود ، وفاداری به همسر و نظام خانواده است.
« عروس فرنگی » وحدت ( ۱۳۴۳ ) می تواند بسیاری از آدمیان را از بستن پیمان زناشویی رو به شکست نجات دهد؛ افسوس که جهان پهلوان تختی آن را ندید و یا اگر دید ، با دیدگانی گشاده و ژرف نگر ندید تا شاید فرجامش در خودکشی نباشد؛ « گنج قارون » می تواند آدمی را از زندان آزمندی و چاه حرص و طمع به در آورد؛ « وادنگ » و « مست » و « من می خوام » و « جوجه فکلی » و .... می تواند افسردگی و اندوه و اضطراب را بهترین مرهم باشد. « سوته دلان » بهترین یادآور « معنای ناب و طعم خوش زندگی » است.
با وجود کپی برداری های نما به نما از فیلم های چهل - پنجاه سال پیش ( همچون عروس فرنگی ، گنج قارون ، سلطان قلب ها ، و ..... ) ، کدام یک از ساخته های سینمای چهار سال اخیرمان چنین توانایی ها را داشته اند ؟؟
تنها دستاورد سخت گیری های بیش از اندازه ی سال های اخیر ، این بود که ابتذال سینمای ایران را به احتضار کشاند.......

نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:37 توسط دکتر بهنام اوحدی
بالاخره آن دست نابکار که دیوار را با زغال سیاه کرده و حضرت ناپلئون را نام و نشان « خر » - این نگون بخت ترین ایرانی پس از « سگ ( آفریده ی مورد احترام و پاسداشت هخامنشیان و زرتشتیان ) » - بخشیده است ُ رو می شود.
او می باید تنبیه شود و پاهای آغشته به شاشش به فلک سپرده شود.
« فلک کردن » برای دهه ها و شاید سده ها ابزار آگاه ساختن و دانایی بخشیدن ما ایرانیان بوده است !
مگر می توان جایگاه « فلک کردن » را از تاریخچه ی آموزش و پرورش این سرزمین زدود و نادیده گرفت ؟!؟
این گونه است که آن که فلک را در مدرسه و مکتب بر کف پاهای دانش آموز فرو می نشانده ، کار و کوشش خود را « آموزش مدارانه » و « پرورش گرایانه » می دانسته و از بابت انجام آن رضای پروردگار را نیز پیش چشم داشته است.
این گونه است که سلول زندان جایگاهی مقدس و خداوندی برای اندرز و ندامت می شود و نام آن - و نه شیوه و رویکردش - به اندرزگاه و ندامتگاه تغییر می یابد تا « پزشک احمدی ها » آسوده تر به تزریق پتاسیم بپردازند.
و اما سیامک جز با « آدم فروشی » چه سان می تواند چنین آسان از بند فلک و شکنجه رها و آسوده گردد ؟!؟
« آدم فروشی » میراث تاریخی ماست.
این سرزمین ، که اهورایی می خوانیمش ، هر بار که در آستانه ی نجات و سرفرازی قرار گرفته ، در خفت « خیانت خودی » و دام « آدم فروشی » گرفتار شده است.
آدم فروشان این سرزمین به « شغاد » و « افشین » منحصر و محدود نمی شوند !!
پس شگفت نیست که سیامک هم مش قاسم نگون بخت را می فروشد تا از تنبیه بگریزد.
این نوشته ادامه دارد ............
نوشته شده در دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:53 توسط دکتر بهنام اوحدی
به ماجرای آغاز عشق پر سوز و گداز سعید تازه شاش کف کرده و نابرخوردار از جسارت و قاطعیت مندی جنسی و زناشویی کاری نداریم !
به نخستین صحنه ی با شکوه سریال می رویمِ ؛ آن جا که یک ویژگی شخصیتی ما ایرانیان در آن آشکارا خود را نشان می دهد : تحقیر و فرومایه داشتن نا آگاهانه ی دیگران ؛ آن هم با منسوب نمودن آنان به موجودی که تا پیش از دوره ی رضاشاهی ، بیش ترین نقش را در آبادانی و سازندگی سرزمین اهورایی مان بر دوش کشیده است :
« ناپلئون خر است » !
البته در این که حضرت ناپلئون از فرط نارسی سیسم بسیار پر رنگ شان ، به وادی حماقت و نادوراندیشی پای نهادند ، سخنی نیست؛ اما چرا « خر » ؟!؟
اگر همین موجود زحمت کش و بی زبان گرفتار ما ایرانیان نبود که نگون بخت نگون بخت بودیم !
همه ی تمدن و فرهنگ مورد ادعای گزاف مان ب ر باد هوا بود !!
همه ی این میراث فرهنگی مان - که بدان فراوان می نازیم ( البته بدون این که در گردشی موشکافانه و ژرف نگرانه از میراث فرهنگی اروپا ، روسیه ، مصر ، هند و چین و .... به قیاس با آن ها پرداخته باشیم ) مدیون و بر دوش پر کوشش همین تبار خر شریف و قاطر نجیب ایرانی » است که ما یکدیگر را برای فرو داشتن و خرد کردن بدان آراسته می نماییم !!!
کشیدن گاری لکاته های علویه خانم گون و رجاله های حاجی آقا نما را تا پیش از زاده شدن ایران نو در سده ی اخیر ، بسیار بیش از اسب ، بر دوش همین « خر » و « قاطر » ی بوده است که ما هم میهن و ناهم میهن مان - از جمله حضرت ناپلئون - را برای فروداشتن بدان منتسب می نماییم.
این ویژگی فرهنگی و شخصیت تاریخی ما ایرانیان است :
« آن که نیرومند تر از ما بنماید ، ولو مردم آزار ، پرخاشگر ، زورگو و چپاول گر باشد ، را با ریا و چاپلوسی فراوان ستایش نموده و بر چشم می نشانیم اما آن که زمین خورده و فروداشته شده به دیدگانم آید را خوار و خفیف داشته و تحقیر و نکوهش می کنیم. این گونه ما در طول تاریخ همواره خودکامه پرور و خودکامه پرست بوده ایم تا همیشه جایگاه و شوکت آن که بر سرمان زده است پاس داشته شود و حقوق و کرامت آنان که چون خودمان - کم تر یا بیش تر - تو سری خورده اند ، پایمال شود. »
افسوس !
این نوشته ادامه دارد .......
نوشته شده در دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 توسط دکتر بهنام اوحدی

امسال با نگرشی ژرف و تیزبینانه ، سال « اصلاح الگوی مصرف » نام گذاری شد.
بی گمان ، یکی از بزرگ ترین بدبختی های ما ایرانیان زیاده روی در مصرف و آن هم مصرف نادرست و بی جا بوده و هست. از این رو بر همه ی ما ایرانیان واجب است که هر یک به سهم و توان خود - رها از دیدگاه های سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی مان - در راستای « اصلاح الگوی مصرف آب ، مواد و انرژی و .... » سخت بکوشیم و دگرگونی ای ژرف و سترگ در راستای آبادانی و سرفرازی میهن مان برداریم.
هر چند ، پدید آوردن « آشتی ملی » می باید در رسیدن به این آماج جدی گرفته شود تا همه ی ایرانیان با همبستگی و همکوشی - هم میهنانه - این سال را مایه ی رنسانس ( نوسازی و باز پیدایی ) اجتماع در حال گذار و در عین حال به پس افتاده مان نمایند.
« آشتی ملی » شرط نخست کامیابی و سرفرازی در راستای « اصلاح الگوی مصرف » است.
برای « آشتی ملی » کوشش ها و کنش های بسیاری لازم است اما پیش از هر چیز ، « آشتی ملی » نمادی گویا و پویا بر پایه ی هویت کهن ملی می خواهد.
در این باره پیشنهادی کارساز و اثرگذار دارم ، اما هنوز با خود می اندیشم چرا به دور سری که درد نمی کند ، دستمال ببندم و به قول شادروان مشقاسم غیاث آبادی « مشکوف » واقع شوم ؟!؟

نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:44 توسط دکتر بهنام اوحدی

دردمندان فراوانی را رایگان درمان و شفا بخشید.
حقوق دانشگاهی و اندوخته ی یک عمر کوشش شبانه روزی اش را در راستای آبادانی میهن و نان بخشیدن به کارگران تهی دست اجتماع خرج کرد.
یک لیبرال - سوشیال دموکرات به تمام معنا و دوست دار آدمیان ، جانوران و گیاهان بود.
به سرزمین مادری اش - ایران - صمیمانه و پر شور عشق می ورزید.
به ریخت و پاش های محمدرضا شاه پهلوی در جشن های ۲۵۰۰ سال پادشاهی ، پنجاهمین سال سلطنت و تاج گذاری به شدت انتقاد داشت و او را بر عکس پدرش ، آدم بی عرضه و جاه طلبی می دانست.
به شادروان دکتر محمد مصدق ، از صمیم دل عشق می ورزید. به گمانم برای هیچ ایرانی ای این چنین احترام و ارادت قائل نبود.
خود را « سرباز کوچک میهن » می نامید. به او گفتم که من « سرباز کوچک میهن » را « ایران بد » نام نهاده ام. این ایده را پسندید و در آرزوی من که هر ایرانی ، « ایران بدی » مسئول و منعهد باشد ، صمیمانه شریک شد.

برایش وبلاگی پدید آوردم که هرگز فرصت و فراغت آن نیافت که در آن بنویسد.
تصویر بالا را به دلیل عشق فراوانی که به قلمه های اناری که با دست خود در مزرعه ی مجهز به آبیاری قطره ای اش کاشته بود ، از گوگل جستم و در پست نخست وبلاگش گذاشتم. وبلاگی که چون هرگز در آن ننوشت ، از بلاگفا حذف شده است.
به ویژه بر آن پافشاری داشتم که سفرنامه هایش را در آن بنویسد. سرزمین های بی شماری را از پیش چشم و ذهن گذرانیده بود. چه توصیف و تعریف ها از موزه ی اسکندریه و قاهره ی مصر - موزه ی فراعنه - برایم نمود. از مصر ، یمن ، عربستان ، اسرائیل ، کوبا ، سیشل و ....... حکایت ها برایم گفت.
آمریکا را استعمار نیرنگ باز نوین و انگلستان را استعمار مزور پیر می دانست. می گفت یهودیان ثروتمند نیویورک به یاری این دو امپریالیست ، زیباترین سرزمین جهان - پس از کوبا - و خوش آب و هواترین نقطه ی دنیا را از آن خویش نموده اند. جالب بود که اندیشه های سوسیالیستی پر رنگ را پیوسته و آمیخته با ناسیونالیزم منطقی ( نه شووینستی ) داشت و در عین حال از کمونیسم بی زار بود. خود را جزو چپ اندیش های جبهه ملی بود و از حزب توده به شدت نفرت داشت و آنان و دیگر کمونیست های ایران - وابستگان شوروری - را عامل اصلی توقف و شکست مدرنیته در ایران و بازگشت به عقب ایران زمین می دانست. هر چند از پایه با مدرنیته ی پوسته ای و شکننده ی محمد رضا شاهی مشکل داشت.
با وجود همه ی ناملایمات و برخوردهای آزار دهنده ای که به سبب بیان رک و جسورانه ی باورها و دیدگاه هایش در میزگردها و مصاحبه های تلویزیونی و نوشته های مطبوعاتی و نیز ارتباط همیشگی اش با دوستان آلمانی و اروپایی اش نسبت به او روا داشته می شد و همواره از آن گله می نمود و با وجود این که خود را در ایران رها و آزاد احساس نمی نمود ، Dr. Abdolhossein Behrawan باز هم پافشارانه آرزو داشت در ایران بمیرد و خاکسترش از فراز دماوند و یا دست کم کوه های مشرف برکوهپایه بر خاک ایران زمین پاشیده شود.
به سبب همین دلبستگی و شیفتگی فراوانش به ایران ، به پیشنهاد من تصویر زیر را بر بالای وبلاگش نهادیم تا بازگوی دلبستگی او به ایران و باور او به این که « صنعت کاشت ، برداشت ، بازآوری و فرآورده سازی انار » می تواند نجات دهنده ی اقتصاد کشاورزی ایران از نابودی و کویرزایی باشد.

دوستی و آشنایی ما اندکی بیش از یک سال به درازا نکشید اما گفته ها و کردارش بر آن گفتار در زندگی اش برای من انگیزه های در ایران ماندن و مهاجرت نجستن را دوباره زنده و نیرومند ساخت.
این نوشته ادامه دارد ..............
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:28 توسط دکتر بهنام اوحدی

کتاب های بی شماری نوشته بود و سال ها ستون نویس و تحلیل گر روزنامه ی اشپیگل آلمان بود.
می توانست همچون شوالیه ای باز گردد و به مصاحبه های نام جویانه ( شهرت طلبانه ) با تلویزیون ها و رادیوهای ماهواره ای بپردازد و همچون مثلن جناب مستطاب والا حضرت ابراهیم یزدی ( ! ) هر از چند گاه خبرنگاران را با اصرار به سوی خویش فرا بخواند و تحلیل ارائه دهد تا نامش همواره مطرح ، خبر ساز و شهرت آور باشد.
می توانست همانند بسیاری - شاید حتا خود من ( !! ) - در این روزنامه و آن ماه نامه بنویسد و کتاب منتشر کند تا مثلن ماندگار شود !!!
اما او دیگر سودای نام آوری ( شهرت ) نداشت. به او اصرار می کردم تا بیش تر مصاحبه کند و هر از چند گاهی تحلیلی - دست کم درباره ی اقتصاد کشاورزی و کویر زدایی در ایران - برای روزنامه ها بنویسد. می گفت خسته است و دیگر فقط می خواهد به نوشتن کتاب پژوهشی اش برای دانشگاه محل خدمتش در آلمان بپردازد. می گفت که ما پیرمردان باید از عرصه ی سیاست و اجتماع بازنشسته شویم و میدان را به جوانان واگذار نماییم. به شدت به سن بازنشستگی سیاسی باور داشت و از این که پیرمردان در ایران بر بالای حزب ها و گروه ها و محفل های سیاسی نشسته اند و امکان جولان به جوانان نمی دهند ، گله داشت.
خود را وقف آبادانی موقوفات خانوادگی نیاکان و پدرش در کوهپایه و کویر آن ( گلستان ) ، نهوج و اردستان نموده بود. درمانگاه مخروبه ی کوهپایه را تبدیل به کلینیک ، بیمارستان و زایشگاه شبانه روزی مجهزی کرده بود و حمام عمومی مخروبه را به کتابخانه ای شایسته و درخور تبدیل ساخته بود.
آبیاری قطره ای را در حاشیه ی کویر اسپهان جدی گرفته بود تا آن جا که از شدت کوشش ، جان بر سر ستیز با کویر گذاشت. به باور من ، همچون خود من دچار بیش فعالی بزرگسالی ( ADULT ADHD ) و ( HYPERACTIVITY ) بود.
این نوشته ادامه دارد ..........
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:19 توسط دکتر بهنام اوحدی

دیروز ظهر عزیزی از دوستان ، مرگ نابهنگام دکتر عبدالحسین بهروان را به من خبر داد.
با دکتر بهروان درست در تعطیلات نوروزی سال پیش ( هشتاد و هفت ) آشنا شدم؛ از طریق پسر عمویم ، ارسیا اوحدی که بیش از دو دهه است که در آلمان روزگار می گذراند.
قرار برای آشنایی را هم او در لابی هتل شاه عباس ( مهمان سرای عباسی ) اسپهان ( اصفهان ) گذاشت. رفتم و با این کنشگر اجتماعی ، این « ایران بد » کوشا و به واقع دلسوخته ی ایران آشنا شدم.
از اعضای کوشای جبهه ی ملی ایران و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا بود که چند سال سمت و مسئولیت سرپرستی آن دو را در اروپا داشته بود و یک بار هم به همراه گروهی از دانشجویان مخالف رژیم شاهنشاهی پهلوی دست به اشغال سفارت ایران در لندن زده بود. همان سبب گشته بود که گذرنامه ی ایرانی اش باطل و بدین ترتیب ممنوع الورود و ممنوع الخروج شود.
در سال های اصلاحات - دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی - کتاب مشهورش در اروپا که به بیان و تحلیل دلایل اقتصادی و اجتماعی سقوط رژیم پادشاهی پهلوی می پردازد ، کامیاب گشت تا « کتاب سال جمهوری اسلامی ایران » شود. از سوی دولت خاتمی به ایران دعوت و جایزه به او داده شد. همین برای او انگیزه ای شد تا پس از « چهل سال استادی گروه فلسفه و جامعه شناسی دانشگاه های آلمان ، از جمله دانشگاه فرانکفورت » به ایران بازگردد و این جا بماند.
پیش کسوتان جبهه ی ملی ایران به استقبالش آمده بودند تا برای کار و کنش سیاسی بدان ها بپیوندد ، اما او در شرایط کنونی کشور ، کار سیاسی را آن هم در قالب و اندازه ی پیرمردان به باور او بازنشسته ی گروه های ملی نپسندیده بود. به گروه های موسوم به ملی - مذهبی هم از ریشه و پایه باور نداشت و آن ها را التقاطی ، غیر علمی و منطق گریز می دانست که در آینده ی ایران هیچ نقش و جایگاهی نخواهند داشت.

او آماجی دیگر پیش ذهن داشت. می خواست پایه های اقتصاد کشاورزان نگون بخت و تنگ دست اجتماع را بنیانی نیرومند بخشد و کار بهداشت و درمان مردمان تهی دست ایران را به پیش ببرد.
هر سال به اعتبار دوستان جراح نام آوری که داشت ، گروهی از جراحان مشهور و چیره دست پلاستیک ، ارتوپدی ، مغز و اعصاب ، عروق و ...... را گرد هم می آورد تا به جراحی رایگان دردمندان تهی دستی بپردازند که توانایی پرداخت میلیون ها تومان پول جراحی های دشوارشان را ندارند.

در همین حال به کاشت انار بر پایه ی گسترش آبیاری قطره ای در کویر می پرداخت تا به گفته ی خویش در « ستیز تاریخی مردمان سرزمین پارس با کویر : قنات » ، جنگ افزاری نوین را به دست کشاورزی در آستانه ی نابودی پیرامون کویر دهد.
لیسانس « کشاورزی » با گرایش « اقتصاد کشاورزی » از آلمان داشت اما یک دکترا ( PhD ) در فلسفه و یک دکترا در جامعه شناسی از دانشگاه فرانکفورت گرفته بود و تا هنگام مرگ به کار پژوهش برای دانشگاه های آلمان پرداخت. چهل سال آموزش و پژوهش در دانشگاه های گوناگون آلمان ، از جمله فرانکفورت را در کارنامه اش داشت.
این نوشته ادامه دارد .............
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1388ساعت 7:28 توسط دکتر بهنام اوحدی
روز زادروزم داشتم به این واقعیت فکر می کردم که فرنگی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند از کشورشان مهاجرت کنند اما ایرانی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند در کشورشان بمانند. جالبه نه ؟!؟
نوشته شده در سی و یکم فروردین 1388ساعت 5:9 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوروز ، چیرگی شور زندگی بر شوق مرگ
دکتر بهنام اوحدی ( ایران بد ) *
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست!
(خیام)
در سرزمین ما که گاه سرزمین خورشید می نامیمش و گاه سرزمین اهورایی ، سده هاست که مرگ بر زندگی ، و لذت ستیزی بر لذت گرایی چیره شده است.
از دل مردگی و اندوه ، کامیاب و سرشار می شویم و گریه و گور را پاس می داریم. عزا و ماتم و غم برای مان درون مایه ی عرفانی دارد و نوای محزون ما را به آغوش آرامش می سپارد. ایرانیان نه فقط اندوه گین ترین ، که اندوه پرور و اندوه پرست ترین مردمان این گوی گردان اند. خوشی و عیش و طنز و طرب را با ریا و دو رویی ، خوار و فرومایه و جلف و سبک می شماریم تا آن جا که هم آغوشی و هم بستری – این زیبا ترین و گیرا ترین آیینه و آرایه رمانتیزم انسانی و این پر آب و رنگ ترین نشان زیبایی الهی را «خاک تو سری» دانسته و آن را نماد « حیوانیت » و « بردگی شیطان » می شناسانیم. البته به ریا و در ظاهر ، و گر نه چه بسیار آن چنان در کردار بدان اصرار و تکرار می جوییم که وابسته و معتادش شده و جبر و وسواس می یابیم. و شگفت این است که از این واقعیت برهنه و هویدا نیز روی گردان نبوده و نیستیم و بدان غرور و افتخار می ورزیم!
سده هاست در این مرز پر گهر ، ماتم و مویه سنتی فراگیر شده و حتا دانش وران و اندیش مندان به این چشم پوشیدن بر زندگی و ستیزه جویی با جلوه های بنیادین زندگی – لذت و عیش و خوشی و شادی – خو گرفته اند.
برای ما ایرانیان به ظاهر ، هر زاده شدنی با شادی و ارمغان و میهمانی و سر برش (ختنه) سوران همراه است، اما در شعر و ادب و هنر و فلسفه مان هر زایمان آغاز زندگی آمیخته با درد و دشواری و رنج و عذاب است. سخنی از شادمانه زیستن نبوده و نیست؛ مگر اندکی، از تکفیر گشته و راندهشدهيی چون خیام، حافظ، مولانا، ایرج میرزا، صادق هدایت، جمال زاده، فروغ فرخزاد، ارحام صدر اصفهانی، پرویز صیاد و دو نصرت راندهشده سینمای ایران: کریمی و وحدت و مانند اینها!
«به کجا چنین شتابان؟»
گورستان برای مان رامشکده و آرامگاه است، و چه بسیار گورستان – دست کم « تخت پولاد » ما اصفهانی ها - تا نیم سده پیش برای مان سبزه زار دل گشای سیزده بدر نوروزی مان بوده است ! شگفت انگیز تر ، شتافتن شمار فراوانی در هنگام دگرگونی ( لحظه ی تحویل ) سال نو به این « پایان گاه » است !! ما یگانه ملتی هستیم که تا این اندازه شور مرگ و اشتیاق نابودی داریم و چه فراوان آشکارا پر شتاب و بی درنگ از آغوش سرخ فام زندگی به سوی چنگال سیاه مرگ می تازیم.
از گل و برگ و سبزه و شکوفه بدمان نمی آید ، هر از گاه به دامان آن نیز اندکی می نشینیم اما خفتن در دل گل ، به زیر خشت و لحد ، و درون کفن و کافور را پاس می داریم.
ستایشگر مرگیم و ادای زندگی با ژندگی بر چهره و قامت استوار می داریم. آیین کفن و دفن مان را گسترده تر و گران مایه تر از جشن پیوند زناشویی های مان بر پا می داریم ، و می پسندیم و چشم داشت داریم تا شمار میهمانان آن آیین از این جشن بسیار فراتر باشد. شکوه و فر و همهمه را در پای مرگ و دامان گور می خواهیم !
این شگفت نکته تنها بر دوش میزبانان نیست ؛ میهمانان نیز حضور نداشتن در عزا و ماتم و ضجه و مویه – « سور مرگ » - را نابخشودنی تر از شرکت نیافتن در جشن و پای کوبی و لذت و خوشی - « سور زندگی » می دانند !!
( سرچشمه های این همه پاسداشت « شور مرگ و اشتیاق نابودی » به جای « شور و اشتیاق زندگی » و چیستی و چرایی و چگونگی رشد و چیره شدن این شیوه ی نگرش و رویکرد بر ذهن و اندیشه ی ما ایرانیان را در نوشتاری با عنوان « به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » نوشته ام که علاقه مندان می توانند را به جست و جوی آن در فضای مجازی ره می نمایم. )

در چنین اجتماعی ، نوروز و آیین های پیرامون پس و پیش اش ، نقش و جایگاهی هم چون اکسیر و نوشدارو پیدا می کنند.
نوروز این آیین کهن ملی و جشن باستانی ایرانیان ، آن چنان شکوه و گیرایی و سیمایه و درون مایه دارد که سترگ ترین رویدادهای سیاسی ، اجتماعی ، هنری ، ورزشی و ......... به سادگی در برابر آن رنگ باخته ، به حاشیه رفته و گرد فراموشی می گیرند. به راستی کدام نوشتار می تواند برازنده ی چنین سیمایه ی شکوهمند و درون مایه ی نیرومند باشد ؟ نیک می دانم که رازگشایی از آثار و برآمدهای روان شناختی نوروز نیازمند نگاشتن کتابی درخور و نه نوشتاری چکیده وار است ؛ از این رو خود را در این گزیده نگاشت ، آن چنان که می خواهم و می پسندم ، سربلند و کامیاب نمی دانم.
در این سرزمین که بارها و بارها مزه ی ناگوار و دردناک « شکست » و « اشغال » را چشیده و به سان « چهارراه حوادث » از سوی قوم و نژاد و قبیله و نیرویی – بیابانگرد و بیغوله نشین یا جز آن – در نوردیده شده است ، « تحقیر » تجربه ای « مکرر » بوده است. و مگر مردمان سرزمین همیشه تحقیر و فرو داشته شده را جز اکسیر چاره ای هست ؟
رازهای روان شناختی نوروز فراوان است. ژرف ترین و سترگ ترین شان همین نوشدارو و اکسیر زندگی بودن آن است. نوروز همواره برای مردمان ایران زمین نوشدارویی نیرومند و اثر بخش « پس از مرگ » مکرر سرزمین سهراب بوده است ! نوروز همانند کیمیایی پیش دست توانسته گرد « تحقیر مکرر ملی » مان را هر بار تا سالی دیگر خوب بروبد و بزداید و در کالبد بی سرزمین تر از باد ما ایرانیان ، « جان » و « منش » و « انگیزش » نوین و نیرومند بدمد و « فرهنگ و هویت ملی » کمرنگ و گم شده مان را در ذهن و اندیشه ی فردی و جمعی مان دوباره زنده کند. آیا همین یک راز استوار تاریخی دلیل دشمنی بیگانگان چیره و کامیاب با نوروز و آیین های پیش و پس از آن نیست ؟؟
استواری تاریخی و نیرومندی سهمگین نوروز نه در شکوه رویایی و سترگی خاطره انگیز « جشن سده ی مردآویژ » که در همین سادگی و صفا و صمیمیت سرشته و پیوسته به آن است. نوروز را سفره ی هفت سینی بس است. هفت سینی که خوان راستی ، مهر و خرد می گستراند تا در سایه ی آن آشتی و گذشت و بخشش و بردباری بر ستیز و کینه توزی و دشمنی و بخل و حسد چیره شوند.
نوروز پشتوانه و پشتیبان روح و روان و خرد و گمان جمعی ما ایرانیان است که در سایه ی چیره و سترگ آن ، فرهنگ و هویت کهن ملی مان به سان سبزه ی سفره ی هفت سین هر سال دوباره می روید و برافراشته می شود. این سبزه و این سفره درفش زنده و استوار بودن ملت ایران در جای جای گیتی ست. سبز و سپید و سرخ همواره در این سبزه و سفره هم چون تابش زرد خورشید و آبی نیلگون خلیج پارس و دریای مازندران برقرار و ماندگار بوده و هست.
مایه شگفتی و افسوس فراوان است که برخی به ظاهر ایرانیان با «فرهنگ و هویت ایرانی» و از جمله «نوروز» و آیین های پیش و پس از آن همچون « چهار شنبه سوری » و « سیزده بدر » سر ستیز و دشمنی دارند و از هر فرصت و فراغتی برای کینه توزی بدان سود می جویند. اینان نا آگاهان و نادانانی هستند که « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » را نمی شناسند و از فرجام آن یعنی « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » - که به باور همه ی روان پزشکان و روان شناسان سراسر گیتی از بد فرجام ترین و درمان نا پذیر ترین اختلالات روان پزشکی ست – بی خبرند ، هر چند شب و روز درگیر و گرفتار برآمدهای آشوبناک و دشواری آفرین آن بوده و هستند و خواهند بود !!
در راستای پایان بخشیدن به کوشش بیهوده و بد فرجام به چالش و کشمکش کشیدن « فرهنگ و هویت ملی » ناگزیر باید به مبحث « هویت » و شناساندن آسیب شناسی روانی « اختلال هویت » پرداخت ، شاید بیان اندکی از برآمدهای ناگوار و فاجعه آمیز این گونه کوشش های بدفرجام ناآگاهان نا دوراندیش مایه ی عبرت شود.
مفهوم « هویت » ساختاری پیچیده و در هم تنیده از درون مایه های شناختی ، زیست عصب شناختی ، روانی – اجتماعی ، فرهنگی ، رشدی ، روان پویشی ، و روانی – جنسی است و اهداف دراز مدت ، الگوهای دوستی ، حرفه گزینی ، ارزش گرایی ، وفاداری جمعی و ملی ، و گرایش و کردار جنسی – آمیزشی را در برمی گیرد. برآمدهای پیدایش اختلال و بحران در هویت آدمی ناگوار و مشکل آفرین هستند که از آن جمله می توان به اختلالاتی هم چون « اختلال شخصیت مرزی / آشفته و روان پریش » ، « اختلالات خلقی ( افسردگی یک قطبی و یا دو قطبی ) » ، « اختلال تنش و فشار پس از آسیب» و «اسکیزوفرنی» اشاره نمود.
«اختلال بحران هویت» به معنای دشواری و رنج شدید و فراوان ناشی از نا مشخص بودن و نبود قطعیت درباره ی هویت و موجودیت فرد مبتلا است. این اختلال در جوامع در حال گذار از سنت ، دامپروری و کشاورزی به صنعت ، فناوری و مدرنیته فراوان تر و چشمگیرتر از جوامع صنعتی و یا سنتی دیده می شود.عوامل پدیدآورنده ی « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » چند بعدی هستند و می توان آن ها را از دیدگاه های زیست شناختی ، روان شناختی ، برهمکنش های خانوادگی ، و فرهنگی – اجتماعی مورد ارزیابی قرار داد.
تغییرات عصبی – هورمونی گسترده و چشمگیر ، به دست آوردن توانایی جنسی – آمیزشی و همانند آفرینی ( تولید مثل ) ، تجربه های عاطفی عمیق انتقال داده شده ، رشد و پیشرفت اندیشه ی عملیاتی صوری ، و نیازهای روان شناختی و تکاملی برای جدا شدن و استقلال یافتن از پدر و مادر ، دست یافتن به کاشانه ای شخصی ( اتاقی از آن خود ) ، به دنبال اهداف حرفه ای رفتن و درگیر صمیمیت احساسی و جنسی – آمیزشی شدن همه و همه دگرگونی هایی ویژه ی سنین نوجوانی و جوانی هستند که تنش و استرس فراوانی را بر آدمی وارد می سازند.
دست یافتن به سازگاری فردی و اجتماعی در زمینه هایی چون کنترل تکانه ، خلق ، تصویر بدنی ، روابط بین فردی ، چیرگی بر دنیای پیرامون ، پیگیری اهداف حرفه ای و آموزشی ، آسیب های روان شناختی ، و سازگاری با افراد فراتر مواردی ست که در پرسشنامه ی تصویر از خویش نوجوانان برای ارزیابی اختلال بحران هویت به کار رفته است. از نوجوانان نرمال این انتظار می رود که بتوانند خودشان را در برابر موقعیت های گوناگون زندگی حفظ و کنترل نمایند و دچار تنش و اضطراب و آشفتگی و آشوب بیش از اندازه نشوند ؛ در روابط با والدین و آموزگاران خویش مشکلات جدی ، شدید و دیرپا پیدا نکنند ، و در روابط نزدیک ، صمیمانه و عاطفی ، ضمن دارا بودن برداشت شخصی و تصویر بدنی خوب ، مناسب و منطقی از خویش ، در گرایش و رفتارهای جنسی – آمیزشی شان استوار ، پایدار و با ثبات باشند. این انتظارات درست همزمان با هنگامی ست که نوجوان « فردیت یافتن دوم » خویش را سپری نموده و به یک پیوستگی رو به ثبات نقش ها ، ارزش ها ، آرمان ها ، و احساس های ناهمگون زندگی می رسد.
این همانا پیدایش سازگاری میان برداشت از خویش نوجوان و جوان با برداشت ها ، انتظارات ، و فرصت هایی ست که در پهنه ی اجتماع پیرامون او به چشم می آید. پیوستگی هویت در زیر ساختارهای جنسی ، همانندسازی با همتایان ، تصویر بدنی و سیرت و اخلاقیات برآمد چنین سازگاری خواهد بود.
آن چه در « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » رخ می نماید و کانون توجه و تمرکز بالینی می شود ، سردرگمی و نبود قطعیت و یقین درباره ی اهداف درازمدت ، برگزیدن حرفه ، الگوهای دوستی ، گرایش و کردار جنسی و وفاداری جمعی و ملی است. بنابراین ، « اختلال ( بیماری ) بحران هویت » درست در سرنوشت سازترین سال ها همه ی جنبه های مهم زندگی افراد را دگرگون نموده و مورد آسیب ژرف ، فراگیر و دیرپا قرار می دهد تا آنان از یافتن یک مسیر منطقی واقع بینانه برای گذار همراه با کامیابی و سربلندی به دوران بزرگسالی محروم باشند. از این رو اینان جبر گرا گشته و بیش از خواست و اراده به تقدیر و طالع و سرنوشت و استخاره رو می آورند.
اینان نمی دانند که هستند ، برای چه به دنیا آمده اند ، و برای امروز و فردایی بهتر و آسوده تر چه باید بکنند. اینان در امروز سرگردان و به فردا نا امیدند و از این رو تنش ، تشویش ، اضطراب ، ترس و هراس و افسردگی ( یک قطبی و یا دو قطبی ) و ناکامی و خشم و پرخاشگری را بارها تجربه می نمایند.این گونه افراد توانایی ناچیزی برای عشق ورزیدن و صمیمیت دارند و نزدیکی به دیگران برای شان تنش و اضطراب پدید می آورد پس به انزوا و جدایی گزینی یا گرویدن به گروه هایی خاص با آرمان ها و ایده هایی ویژه – و از جمله باندهای خلاف مدار ، تبهکار و جامعه ستیز - کشیده می شوند. دوره های اضطراب و افسردگی و برآمدهای از دست رفتن فرصت های رشد و تکامل روانی – اجتماعی و تجربه های تکانه ای و بی اندیشه ی این گونه بیماران آن ها را به سوی مصرف مواد محرک و مخدر و الکل می برد.
کردارها و گرایشهای جنسی غير طبيعي و انواع و اقسام هنجارگریزیها، ارزشستیزیها و لاابالیگریهای جنسی و آمیزشی در این گونه بیماران شایع است. اینان ممکن است بارها و بارها دچار کشمکش ذهنی و عملی با میل و کشش و کردارهای جنسی همجنسگرایانه شوند و درست در همان هنگام که چنین کشش و کرداری را با هویت و روابط کلی خویش پیوسته و هماهنگ نميیابند، بهگونهيی تکراری بدان تن دهند. البته این اختلال (بیماری) ممکن است بهگونهيی واژگون به آنچه گفته شد، باعث شود تا فرد نسبت به آزمودن تجربههای جنسی دچار شرم بیش از اندازه، غیر منطقی و بیمارگونه شده و از هر گونه گرایش جنسی سازگار با هویت و نقش جنسیاش بگریزد.
در نگاهی ساده و کوتاه و نهچندان ژرف و تخصصی به اجتماع نوجوانان و جوانان و حتي بزرگسالان، شیوع بالای این اختلال (بیماری) و برآمدهای ناگوار بیان شده در بالا (بهویژه «اختلال شخصیت بوردرلاین (مرزی)/آشفته و روانپریش» و «کردارهای گروهی تبهکارانه و جامعهستیز») را ميتوان به آسانی تماشا كرد. با توجه به بدفرجام و بسیار دشوار درمانپذیر بودن عواقب «اختلال بحران هویت»، آیا پیشگیری جامعهنگر بر درمان مقدم نیست؟ و کوشش در مسخ و نابودی آیین و فرهنگ و هویت ملی و برگزیدن و جایگزین كردن آیین و فرهنگ و هویت ناخودی و بیگانه به افزایش شیوع و گسترش و شدت یافتن این بیماری نميانجامد؟ فرجام و برآمدهاي ناگوار و فاجعهآميز اين بيماري را بهآساني هر روز و همهروزه با نگاهي شتابان در لابهلاي اخبار دردناك و تاسفبراگيز صفحههاي حوادث روزنامهها و هفتهنامهها جستوجو كرد. فزوني يافتن وسواسهاي جنسي، جسماني (زيبايي چهره و پيكر) و مذهبي (كفرآميز) در ميان نوجوانان، جوانان و بزرگسالان نيز برآمد همين اختلال (بيماري) بحران هويت است.

راز « نوروز » تنها در دمیدن معنا و آفریدن هویت ملی نیست. « نوروز » آیینی ست که با پیش نیازها ، فرآیندها ، سیمایه ها و درون مایه های « شناختی » و « رفتاری » خود آلودگی ، زشتی ، پلیدی ، کینه توزی ، دشمنی ، دوری ، افسردگی ، سرخوردگی ، سرگردانی ، تنش ، اضطراب و مانند آن را در گستره ای پهناور و اندازه ای ژرف برای هفته ها می زداید و در عمل به سازگاری و رشد و تکامل ویژگی ها و زیر ساخت های « منش » ، « انگیزش » و « جان و روح » ما ایرانیان برخوردار و پذیرای آن می انجامد و روزی « نو » را برای مان به ارمغان می آورد.
« چهارشنبه سوری » این آیین کهن ، ماندگار و هرگز فراموش ناشدنی در پیشواز نوروز ، و همچنین « سیزده بدر » باستانی و همواره پاس داشته شده کارکردها و اثرهای روان شناختی فراوانی در راستای رشد و تکامل « اندیشه » ، « شناخت » و « رفتار » افراد – به ویژه در مراحل پیاژه ای « اندیشه ی پیش عملیاتی ( دو تا هفت سالگی ) » ، « عملیات غیر انتزاعی ( هفت تا یازده سالگی ) » و « عملیات صوری ( یازده سالگی تا پایان نوجوانی ) » - دارد.
به راستی کدام آیین همچون « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و به ویژه « سیزده بدر » این چنین توانمند و سرشار می تواند در آستانه ی دگرگون شدن آفرینش و شکفتن شکوفه های بهار زندگانی ، افزون بر دمیدن « روح و جان » و « هویت ملی » در کالبد سرگردان ، مرگ گرا و زندگی گریز ما ایرانیان ، به رشد و تکامل ژرف و گسترده ی « اندیشه ی انتزاعی » ، « استدلال قیاسی » و « اندیشه ی فرضیه ای – قیاسی » نوجوانان مان بینجامد ؟؟؟ در هنگامه ی دور شدن انسان ها از یکدیگر و از دست رفتن و مرگ « باغچه » ها در زیر گام های مجتمع های آپارتمانی فراگیر ، بر درون مایه ی غنی و سرشار شناختی – رفتاری « نوروز » ، « چهارشنبه سوری » و « سیزده بدر » - این اندک اشانتیون باقی مانده از طبیعت خدادادی گیتی و عناصر چهارگانه ی آن ( آب ، باد ، خاک و آتش ) – با ساده انگاری و نا آگاهی چشم فرو نبندیم و میراث ملی کهن این چهارراه تاریخی حوادث ، این سرزمین کینه زده را پاس داریم.

به یاد او که نیک سرود: «من از بیگانگان هرگز ننالم/ که با من هر چه کرد، آن آشنا کرد!»
*روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسی، زناشویی و خانوادگی
نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1387ساعت 8:53 توسط دکتر بهنام اوحدی

در تشنگی و بی تابی ملی « دکتر » شدن !
( بخش دوم )
دکتر بهنام اوحدی
کوشش برای پیشرفت و دلخوش نکردن به جایگاه کنونی ، به طور حتم گزینش خردمندانه و دوراندیشانه ای ست ، اما اشتیاق و سوز و گداز باید در راستای دست یافتن به دانش و آموزه های ژرف و نوین ، و نه صرفا برخوردار شدن از نام و عنوان پر طمطراق باشد.
ارزش آدم ها به عنوان و نشان شان نیست؛ آن چه که برای آدمیان جایگاه پدید می آورد ، شرافت ، انسانیت و نیکنامی شان است که همانا یگانه دستاورد و اندوخته ای ست که پس از مرگ آن ها باقی می ماند.
به یاد می آورم شبی ، یک سالی مانده به انقلاب ، به همراه مادر و دایی ام از خانه ی پدر بزرگ مادری ام به سوی خانه ی خود روانه بودیم. آن هنگام خودروی ما واپسین مدل BMW بود و نگاه مردمان را همچون بنز و بی ام و های امروز خیره می ساخت. مادرم رانندگی می کرد و دستگاه پخش خودرو ترانه ای از « خولیو » ، خواننده ی دوست داشتنی و ماندگار اسپانیایی را پخش می نمود. داشتم با نگاه همیشه کنجکاو کودکی ام به مردم و مغازه ها می نگریستم. خوشبختانه پدر و مادرم هیچ گاه بین من و توده ی اجتماع فاصله ای نگذاشته بودند تا همچون بنز و بی ام و سواران امروزی با فخر و نگاه همچون بینی ها سر بالا به پیاده ها و سواران پیکان و ژیان بنگرم.
ناگهان مادر پیش پای آخوندی ایستاد؛ پیرمرد با چهره ای افتاده ، عمامه ای سبز بر سر و شالی سبز تر بر کمر پیاده و خسته ، منتظر تاکسی کنار خیابان ایستاده بود. مادر بی درنگ تذکر داد که آرام و مودب بنشینم تا « جناب صمصام » را به در خانه اش برسانیم. مادرم به احترام « صمصام » دستگاه پخش خودرو را خاموش کرد. ترمز دستی را کشید. مادر و دایی ام پیاده شدند و با احترام فراوان از « صمصام » دعوت نمودند تا خانه اش همراهی اش کنیم. پیرمرد را پیش تر در خانه ی پدربزرگ دیده بودم ؛ آن هنگام به یاد نیاورده بودم که او همان « رند مادیان سوار معرکه گیر چهارباغ اصفهان » است که هر بار مشتاقانه به او می نگریستم و او را در دنیای شیرین و ساد انگارانه ی کودکی ، برای خود همچون پادشاهان افسانه ای می پنداشتم. شرمگینانه از سوار شدن بر خودرو پرهیز می نمود و می گفت : « دخترم ، برو مزاحم شما نمی شوم. منتظر تاکسی هستم. » مادرم پا فشرد و نام خانوادگی پدر و مادرش را بر زبان آورد. هر دو نام برای « جناب صمصام » آشنا بود. مادرم افزود که اگر مادرش بفهمد که « جناب صمصام » یکه و تنها کنار خیابان ایستاده است و دخترش سوار بر اتومبیل بی توجه از کنار ایشان گذشته است ، هرگز او را نخواهد بخشید. مادر مادر و مادر پدرم هر دو به « جناب صمصام » باوری نیرومند و استوار داشتند. مردان خانواده گاه سر به سر او می گذاشتند ، اما همواره دلبستگی ویژه ای به او داشتند. در این میان ، مادربزرگ مادری گوی سبقت از دیگران ستانده بود و هر ماه به راننده ی خانه دستور می داد تا او و دو خیاط خانه و دایه ی بچه ها و نوه ها را به خانه ی « جناب صمصام » ببرد تا نذر ماهانه ی خانه و خانواده را ادا نماید.
پیرمرد در خودرو را گشود و بر صندلی عقب کنار من نشست. آن اندازه ارادت ، احترام و پاسداشت برای آن « پیرمرد سبز فام » برایم مایه ی پرسش و شگفتی شده بود. سکوت ویژه ای بر خودرو سایه انداخته بود. پیرمرد خسته بود. آن هنگام که به در خانه رساندیمش ، مادرم برای سلامتی من و خواهرم نذر داد تا همچون همیشه « پیرمرد مهربان سبزفام » آن را خرج کودکان و زنان بی سرپرست نماید.
در واپسین هنگام ، مادرم از « عالی جناب سبز پوش » درخواست نمود که مرا دعا کرده و اندرزی دهد؛ پیرمرد مهربانانه پذیرفت و در چشمانم خیره شد؛ چشمان همیشه کنجکاوم را به چشمان تیزبینش دوختم؛ گفت : « یک کلام ؛ ملا شدن چه آسان ، آدم شدن چه مشکل ».
پیش از سومین سال پیروزی انقلاب ، « پادشاه افسانه ای مادیان سوار » در تصادفی که هنوز پس از گذشت بیست و هفت سال و نیم ، برای اصفهانیان مشکوک و مسئله دار می نماید ، درگذشت و اصفهان را سوگ و اندوه و ماتم فرا گرفت.
سوگ و اندوه و ماتمی که در همهمه ی جنگ و کشتار نمود داشته باشد ، کم مایه نیست.
صمصام « دکتر » نبود. در هیچ برنامه ی تلویزیونی یا رادیویی پند و اندرزهای آن چنانی نداد. عضویت هیات علمی هیچ دانشکده و دانشگاهی را ، به حق یا نا حق ، پشت نام خود سنجاق نکرده بود. و مردمان او را می پرستیدند؛ چرا که از جنس خودشان بود. بی تفرعن کنار سفره شان - از فرش شاهانه تا گلیم پاره - می نشست ؛ ساده و بی غل و غش می خندید و ساده و بی لاف و گزاف می خنداند. مردمان نذرش می کردند ، چون می دانستند ذره ای از پول و غله و خوراکی نذری حیف و میل نمی شود و درست به دست نیازمند واقعی آن می رسد.
این گونه است که پس از گذشت نزدیک به سه دهه ، آرامگاه او هنوز ، هر روز و هر هفته ، پذیرای مشتاقان و دردمندان است تا با دعا و نیایش در « سایه » ی سید سبزفام به آرامش رسند.
« تاج » و « ارحام صدر » هم « دکتر » نبودند و به شرافت و شایستگی « آدم » بودن آراسته بودند. احترام و ارادت مردمان اسپهان به « تاج » و گردشی پیرامون آرامگاه او و شعر و آواز در آن آستانه پس از گذشت بیست و هفت سال و نیم هنوز پابرجاست. « تاج » دکترا نداشت؛ عضو هیات علمی ، استاد دانشگاه و رئیس هیچ کجا نبود؛ اما اخلاق ، انسانیت ، محبت ، صداقت ، شرافت و پاکدامنی ای داشت که او را زبانزد خاص و عام کرده بود. به جای شهوت شهرت ، به خوشنامی اندیشید. این گونه است که به نیک نامی جاودان و ماندگار دست یافت.
بی گمان ، آرامگاه « رضا ارحام صدر » نیز آستان دلنشین دیگری در اسپهان خواهد شد؛ آن گونه که آرامگاه « صمصام » دهه هاست آستان خلوت گزیدگان و دنیا گریزان شده است تا در « سایه » ی رند درویش مسلک ، به راز و شیوه ی درویشی واقعی و عرفان شخصی دست یابند.
« دکتر » شدن افتخار و آماج نیست؛ « عضو هیات علمی » یا « استاد دانشگاه » شدن هم همین طور؛ ای کاش بدان اندازه کامیاب می گشتیم که « آدم » شویم و « آدم » بمانیم و « آدم » بمیریم !
آن هنگام همچون گلادیاتورها به جان یکدیگر نمی افتادیم و خیابان ها و جاده ها و اتوبان های مان عرصه ی ستیز و چالش و کشمکش نمی شد؛ « جنگ کوبیدن آینه های بغل خودرو ها به هم » مد زمانه مان نمی شد؛ در رقابت حرفه ای ، به نکوهش و فروداشت ( تحقیر و توهین ) دیگران نمی پرداختیم و از پشت بر پیکر هم حرفه ی رقیب مان خنجر فرود نمی آوردیم؛ هر کدام بار خود می بردیم و به سر منزل مقصود می نهادیم؛ « زندگی » می کردیم و دست دیگران را هم می گرفتیم تا « زندگی » کنند.
دانشجوی سال آخر پزشکی بودم ؛ در خیابان کاخ سعادت آباد شرقی اصفهان ، پیرمرد کفاش پینه دوز مهربان و انسانی بود که « دکتر » نبود؛ شاید نام « آکسفورد » و « کمبریج » و « سوربن » را هم نشنیده بود؛ مادرم کفش های مان را برای وصله کردن پیش او می برد؛ همواره با احترام فراوان و خاصی از او به نیکی یاد می نمود. مشتاق شدم تا او را از نزدیک ببینم. بهانه ای جور کردم و یک جفت از کفش ها را با خود به در دکان به ظاهر محقرش بردم. درودی گفتم و کفش ها را به او سپردم تا بازبینی اش نماید؛ از کودکی پر بار و سرشارم ، هنوز چشمان گشاده ی کنجکاو برایم مانده است.
تصویری در اندازه ی یک چهارم A4 از « دکتر محمد مصدق » را بر بالای سرش با پونز بر دیوار گذاشته بود. سیاه و سپید و کهنه اما سرشار از خاطرات و خطرات. بارها از دم دکان به ظاهر محقر و ساده اش رد شدم . گاه کرکره ی فلزی قدیمی دکانش پایین کشیده شده بود. کرکره ی فلزی کهنه اش ، همانند پرچم ایران با سبز و سپید و قرمز رنگ زده شده بود. بر روی آن ، شعارهای تند و تیز ضد مصدق و علیه جبهه ی ملی نوشته شده بود. نشانی از رنج همه ی این سال ها در چهره ی پیرمرد دیده نمی شد ؛ بعدها یک بار در مجلس بزرگداشت « دکتر ادیب برومند » در اسپهان ، میان شرکت کنندگان پیرمرد پینه دوز را دیدم. شماری از اعضای جبهه ی ملی در مجلس حضور داشتند. پیرمرد جایگاه ویژه و والایی نزد آن ها داشت . تصویری رنگی از « دکتر محمد مصدق » توزیع شد. ماه بعد که برای تعمیر پاشنه ی سابیده شده ی کفش خود نزد پیرمرد پینه دوز شتافتم ، عکس را درست جای عکس کهنه ی پیشین ، بر بالای سرش دیدم.
پیرمرد « دکتر » نبود؛ « آدم » بود !
از این گونه « آدم » ها هنوز هم این جا و آن جا ، هر چند انگشت شمار ، اما هنوز هم می توان دید که فراز و سربلندی و کامروایی خویش را در فروداشت و نکوهش و نابودی دیگران نمی جویند. مهر می جویند و بیش از آن مهر می گسترانند؛ بی لاف و گزاف و چشمداشت پاداش.
« دکتر » شدم؛ بارها در مدرسه ، خانه ی بستگان ، بیمارستان و مطب پدر و پدر بزرگ پدری از همان پنج – شش سالگی مرا « دکتر » خواندند. مادرم دوست نمی داشت « دکتر » شوم. خودم هم دست کم برای پاسداشت آزادی و خواست شخصی ام نمی خواستم « دکتر » شوم.

این نوشته ادامه دارد ...........
نوشته شده در دوازدهم بهمن 1387ساعت 5:16 توسط دکتر بهنام اوحدی

در تشنگی و بی تابی ملی « دکتر » شدن !
( بخش نخست )
دکتر بهنام اوحدی
www.iranbod.com
تابستان به پایان می رسید ؛ از چند ماه پیش تر هر جا می رفتیم ، پرسش همگان این بود که کی پا به دبستان می گذاریم. گاهی هنگام پاسخ گویی مادر ، سر را بر گردن استوار می نمودیم و سرفرازانه و با نگاهی نیرومند بنیان های نارسیسیسم مان را به نمایش می گذاشتیم ، اما در دنیای درونی کودکی مان این دلشوره را آشکارا لمس می کردیم که در دبستان بر ما چه خواهد گذشت. پسر خاله ، پسر دایی ، پسر عمه و ... هامان چند سالی زودتر پا به دبستان نهاده بودند ، و هر چند گاه با روی ترش و اخم و تخم از مدرسه به خانه ی پدر بزرگ بازمی گشتند ، اما در پیش روی ما آبروداری می کردند و ما را به سبب مدرسه رفتن « بچه کوچولو » و « فسقلی » برمی شمردند.
به روز موعود نزدیک می شدیم.
ادا و اطوار مدرسه رفتن به اصل قضیه فراوان می چربید !
کیف و کفش و لباس و دفتر و پاکن و مداد خریدن برای مان لذت بخش بود. هر چند آن گاه که از خوراکی زنگ تفریح سخن بر زبان می آمد ، دستگاه گوارش و غرایز خور و خواب و خشم و شهوت مان نیرومندی خود را به رخ می کشیدند. بگذریم که شهوت در شش سالگی هنوز آن چنان گریبانگیرمان را نگرفته بود. همه ی زیست مایه ( لیبیدو ) مان در شیطنت ، بازیگوشی ، کشمکش با همسالان و البته شکمبه خلاصه می شد.
روز موعود می رسید.
کله هامان به آرایشگر سپرده می شد تا نه آرایش که پیرایشش کند. گاه این پیرایش به فرمان فرمانروای خودکامه ی دبستان – مدیر – کلی و ماشین چهاری بود تا پسرک تازه پای به دبستان گذاشته ، دست از شور و شعوت و لهو و لعب و ماتریالیسم شسته ، به پادگان آدم سازی وارد شود ! این گونه بود که کودکان مدارس دولتی ، بر خلاف ما ، « کله کدویی » و « حسن کچلی » بودند.
بسیاری مان به جای شادمانی ، با اندوه و گریه وارد مدرسه می شدیم و دامان مادر و دستان پدر را آسوده و سبکبال رها نمی ساختیم. آن هنگام دیگر شکلات تخم مرغی جایزه دار یک تومنی هم کارساز نمی شد تا چه رسد به « خروسک قندی سوت دار » یک قرانی و آدامس خروس نشان سبز و سرخ فام کوچک یک و بزرگ دو ریالی !
از همان روزهای نخست ، پرسش آموزگار ما را به اندیشه و آرزو فرو می برد؛ گویا آموزگاران برای فرونشاندن اندوه بیگانگی ( غم غربت ) دانش آموزان تازه پابه مدرسه گذاشته ، دستاویزی جز پرسش « بزرگ که شدی می خواهی چه کاره شوی ؟ » نداشته و نیاموخته بودند.
در بالای فهرست همه ی حرفه هایی که بیان می شد ، نام و عنوان چند حرفه می درخشید؛ و بر فراز همه ی آروزها ، « دکتر » شدن بود. همه می خواستند « دکتر » شوند. مقصود همه از دکتر شدن ، پزشک شدن بود اما هیچ کس نمی گفت : « می خواهم پزشک شوم ». کسی به دنبال و شیفته ی طبابت و مرهم نهادن بر درد مردمان نبود؛ همه فقط می خواستند « دکتر » شوند. من یکی از همان روز نخست مفتون حرفه ی رویایی دوم بودم: خلبانی ؛ پس آن گاه که در پاسخ به آموزگار گفتم : « اول : فضانورد ، دوم : خلبان ، سوم تارزان ، چهارم کارآگاه و پنجم دکتر ! » این در حالی بود که مطب پدر بزرگ و بیمارستان هزار تختخوابه ( پهلوی دیروز ، شریعتی امروز ) که او ریاستش را داشت و پدرم نیز در اتاق عمل و زایشگاهش کار می کرد ، همواره پس از سه سالگی جایگاه بازیگوشی و کنجکاوی من بود. اما چه می شد کرد؛ سریال های « مرد شش میلیون دلاری » ، « فضا 1999 » ، « تارزان » و « کوجک ( کارآگاه کچل آب نبات لیس ) » مخ من بلند پرواز را حسابی زده بود. نارسیسیسم برآمده از ژن های بختیاری و زردکوهی خاندان مادری را همان روز نخست به خانم ضرغام که خود نیز رگ و ریشه ی بختیاری داشت ، کشیدم تا بداند که من رسوای سرزمین ریا بودن را آسان به جان می خرم ، اما همرنگ جماعت نمی شوم !!
گذشت و در پی هزاران شب بی خوابی در سه دهه ، « دکتر » شدم. نزدیک بینی چشمانم مرا از کابین رویایی اف- 14 بازستاند. در راه دکتر شدن ، شاگرد و دانش آموز استادان پر شماری شدم. شاگردی برخی آنان برایم بزرگ ترین افتخار و از تک مایه های غرور به جا مانده است.
در دانشگاه و در بیرون از آن ، هر از چند گاه شاگرد « دکتر » های غیر پزشک فراوانی بوده ام.
اما هرگز نه آن « دکتر » ها و نه این « دکتر » ها را برتر ، شریف تر و انسان تر از دیگران ندیدم.
این روزها ، میهن ما « دکتر » های فراوانی دارد؛ از این دسته و از آن دسته ! واقعی و تقلبی !! اما « دکتر » ها هم بخشی از این اجتماع اند و هم چون دیگران ، برتری ها و کاستی های انسانی بسیاری دارند.

این نوشته ادامه دارد .........
نوشته شده در دوازدهم بهمن 1387ساعت 4:44 توسط دکتر بهنام اوحدی

اپیدمی « اختلال ( بحران ) هویت » در جوانان برای روان پزشکان ، روان شناسان ، مشاوران ، مددکاران و دیگر دانش آموختگان مرتبط با « سلامت و امنیت اجتماعی » نگران کننده شده است.
یکی از آسیب هایی که دامان پسران جوان را گرفته است ، پدیده ی روزافزون « GAY LOOKING ( گی نمایی : آراستن ناهم جنس گرایان به مانند برخی هم جنس گرایان مرد ) » است که به ویژه در تهران و برخی دیگر کلان شهرها با تاسف شاهد آن بوده و هستیم.
از آن جا که فرجام واپسین « اختلال ( بحران ) هویت » ، همانا « اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) » است ، پس « اختلال ( بحران ) هویت » به هر فرجام ناگوار می تواند بینجامد.

سه سالی می شود که چه در شمال ، چه در مرکز ، چه در جنوب تهران - از شرق تا غرب - پسران جوان و میان سال زیادی را دیده ام که به عمد ، آن چنان شلوارهای فاق کوتاه - لطفن بخوانید : « بدون فاق » !! - را به پا می نمایند که قمبل و باسن مبارک شان ، تراشیده یا پشمینه ، نیمه بیرون در پیش چشمان شرم گین و شگفت زده ی دیگر مردمان بی چاره ، درمانده و نگون بخت باشد.
افسوس و اندوه که مدرنیته ( تجدد ) و به روز شدن برای شمار فراوانی از مردان جوان ما معنایی جز همانند سازی آنان با فرومایه ( پست ) ترین و بد فرجام ترین لایه های اجتماع فرنگستان نیافته است !!!
در همین مدت ، پسران زیادی - اغلب زیر بیست و دو سه سال - را می توان دید که هم چون همجنس گرایان مرد مفعول ( BOT یا V-more B ) خود را آراسته و پوشش برای خود برگزیده اند.
من دلایل « عصیان عصبی و شورش سرکش » جوانان ناامید از فردا را می فهمم ، اما نمی توانم بر هر آن چه که در این « شورش و سرکشی و هنجار ستیزی با دلیل » می گذرد را تایید نموده و با آن هم آوایی نمایم. « درک و دانستن » پدیده ها به معنای « درست دانستن » آن ها نیست.
به راستی به نمایش عمومی گذاشتن مارک خارجی ، گران بها و نام آور « شورت زیر : پوشش شرم گاه » از سوی مردان جوان ، اگر نشانه ی « بی هویتی » و « بد هویتی » آنان نیست ، پس نماد چه می تواند باشد ؟!؟
آرایش مو و پوشش بیرونی آدمی ، پرچم شخصیت درونی اوست.
آن که خود را به سان « برخی » همجنس گرایان مرد - آری ، « برخی : یعنی گروه اندک و ناچیز ( اقلیت ) » مردان همجنس گرا » پیش چشم و ذهن اجتماع ، از مرد و زن و پیر و جوان ، می آراید و یا با به پا کردن شلوار فاق کوتاه ( بخوانیم : بی فاق ) و تی شرت کوتاه ، کش مارک دار شورت زیر و شکاف ناتال بین دو باسن خود را به نمایش عمومی می سپارد ، کدامین انگیزه ی ارزشمند و شور و کشش انسانی را در ذهن و اندیشه ی خود می پروراند ؟!؟
جالب است بدانید که این وضعیت پسران نا همجنس گرا ، بیش از هر کس ، پسران همجنس گرا ( هوموسکسوال ) را آزار می دهد. دلایل نگرانی و ناآسودگی آن ها دست کم برای من کاملن هویداست.

بی گمان در این باره بیش تر باید نوشت....
نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1387ساعت 6:54 توسط دکتر بهنام اوحدی
وسواس در ایران از « شست و شو و پاکی و نجسی » و « نظم و ترتیب » چرخیده است. این آموزه ای بزرگ بود که استاد دلبندم « دکتر شکرالله طریقتی » برای نخستین بار به من گوشزد نمود و من بر آن شدم تا بر پایه ی درس استاد بزرگوار و ژرف نگرم نوشتاری با عنوان « موج نو وسواس » بنویسم.
اکنون و در کار بالینی خود به گونه ای نمایان و آشکار می بینم که آری سمت و سوی بیماری وسواس در سرزمین ما چرخیده است.
یکی از وسواس های شایع امروز ، « وسواس های جنسی ( SEXUAL ) » است. یک گونه از این وسواس ، همانا « وابستگی ( اعتیاد ) به سکس ( SEX ADDICTION ) » است که امروزه در سرزمین ما بسیار ریشه دوانده و فرا گیر ( اپیدمیک ) شده است.

سامانه های گیرنده های شبکه های ماهواره ای ، اینترنت و هم چنین سامانه ی بلوتوث گوشی های تلفن همراه در انتشار و همه گیر شدن این بیماری نقشی جدی و انکار نا شدنی دارند و سلامت و آرامش زندگی زناشویی را در خانواده های ایرانی مورد تهدید جدی قرار داده اند.
به راستی ، این همه تماشای فیلم های سکسی که به گونه ای گزافه آمیز ( افراطی ) ، دربست و بیمارگونه به نمایش آمیزش ها و هماغوشی های سادومازوخیستیک می پردازند ، چه لطف و لذتی دارد که ما از آن ناآگاهیم ؟!؟

این نوشته ادامه دارد ...........
نوشته شده در بیست و ششم مهر 1387ساعت 12:31 توسط دکتر بهنام اوحدی

از کودکی به کتاب دلبستگی ویژه ای داشتم و البته هرگز گمان نمی کردم که روزی آن اندازه جرات و جسارت در خود بیابم که خود به پدید آوران ( نویسندگان و مترجمان ) و حتا ناشران کتاب بپیوندم.
در کتابخانه ام کتاب هایی از دانش های گوناگون وجود دارد. کتاب هایی که هر بار بخشی از آن در هر اثاث کشی گم و دزدیده شد. اما در میان پهنه های ناهمگون کتاب هایم ، کتاب های چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » حضوری کم رنگ تر دارند. از دزدیده شدن کتاب های تاریخ ورزش ام هرگز افسرده و اندوه گین نشدم و مجلات هنگامه ی نوجوانی ام : دنیای ورزش ، کیهان ورزشی ، دانستنیها ، علمی ، تکنیک و حتا ماشین را - که در ۹ سالگی برای تکمیل نسخه های پیشینش از اصفهان به تهران شتافته بودم - را چندی پیش دور ریختم.
چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » ، چهار حوزه ای هستند که از پژوهش ، اندیشه و نظر در آن ها گریزان بوده و آن چهار را به متخصصان و اندیشمندان آن واگذار نموده ام. بنیان گریزم نیز هویداست:
۱- آدمی امروزه با گسترش و ژرفای همه ی دانش ها ، در همگی این عرصه ها نمی تواند به مطالعه و تامل بپردازد و دوران « علامه » و « دانای کل » شدن دیگر سده هاست که نه در جهان ، که در ایران هم گذشته است.
۲- این چهار عرصه به ویژه و بسیار بیش از عرصه های دیگر ، مستعد هستند که آدمی را به دو سوی افراط و تفریط بکشند و او را از این سو یا آن سوی بام به پایین اندازند. در این چهار عرصه ، آدمی هم چون من که می پسندد که در میان بام گام بردارد ( و البته همواره و به همین گناه در اجتماع افراطی یا تفریطی ما ، « چوب دو سر نجس » بوده و خواهد بود ) جایگاهی نداشته و نخواهد داشت ، و بیش از دیگر عرصه ها از خیل پر شماری که در هر دو سوی تند روی و کند روی جای دارند ، مورد کینه و خشم قرار خواهد گرفت.
در این عرصه ها ، اگر برای نمونه آبی یا قرمز نباشی ، اصلن داخل آدم به شمار نمی یایی !
همین گونه در سیاست این سرزمین هم یا باید اپوزیسیون و انقلابی و مبارز و برانداز باشی و یا پوزیسیون و محافظه کار و دگرگون ستیز و اصلاح گریز !!
در دو عرصه ی دیگر هم اوضاع خیلی دیگرگون نیست و شاید از آن دو شدیدتر و پر رنگ تر باشد !!!
از این روست که من - که دوست دارم به تمرین و ممارست در گام برداشتن بر میان بام بپردازم - از این چهار عرصه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » فراوان گریزانم. و نخستین ( سیاست ) و واپسین ( ورزش ) را برای اندیشیدن و نوشتن خود - دست کم در این سرزمین - به ویژه « فرومایه » و « کم بها » می دانم. درست برخلاف « روان پزشکی ، روان شناسی ، هنر ، ادبیات ، سینما ، محیط زیست ، میراث فرهنگی ، .... و طنز و مزاح ».
امید فراوان دارم که آموزگار ساده ی اجتماع در پهنه ی « دانش ، بهداشت ، سلامت » و اگر شایسته اش باشم ، « تاریخ ، فرهنگ و هنر » باشم و روان پزشکی در خدمت مردمان سرزمینم و اگر خداوند بخواهد ، دیگر سرزمین های پارسی زبان. نه خواسته ی بیش از این می جویم و نه اصولن توان بیش از این در چنته دارم.
چهار عرصه ی مستعد تند روی و تعصب ورزی در دو سو - « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » - را به دلبستگاه و شیفتگان آن وانهاده ام. بسیاری ، از هر دو دو سوی جبهه ی افراط و تفریط ، مرا به سبب ننوشتن از این چهار عرصه فرو می دارند و فحش می دهند که چرا از اندیشه ها ، خواسته ها و آرزوهای آن ها چیزی نمی نویسم. چنین فرو داشته ( تحقیر ) شدن و دشنام شنیدنی برای من از ورود به آن چهار حوزه ی دوسوگرا ، آسان تر است.
من از این چهار حوزه ی « سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش » معاف و معذورم.
اما آن چه در حوزه ی اندیشه برای من مایه ی شگفتی ست ، رسالتی ست که برخی روشنفکران سه حوزه ی نخست و گاه حتا ادبیات بر دوش خود احساس می کنند و آغاز به « معنویت ستیزی » و « دین زدایی » پیدا و پنهان در اجتماع می نمایند.
هم اکنون که هنوز بسیاری به معنویت و باورهای معنوی و مذهبی گرایش دارند ، صفحات حوادث روزنامه های واقعیت گرای مان چنین تیره و رنج آور است؛ به راستی اگر معنویت و باورهای معنوی و مذهبی به تمامی از دست برود ، این اجتماع از سنت بریده و از مدرنیته مانده ی سرشار از بخل و بغض را کدامین افسار و مهار خواهد بود ؟!؟
واقعیت نمایانی ست که نزدیک به یکصد سال است که در سرزمین ما این که فردی دانش آموخته به ناگاه رو به « سیاست ، فلسفه و دین » آورد ، و در هر سه ی این حوزه ها به نظریه پردازی بپردازد ، رویکردی شایع بوده است. شگفت این که بسیاری به این « دانای کل » و « علامه ی دهر » شدن نیز بسنده ننموده و بی درنگ و با درنگ درفش خداگریزی و معنویت ستیزی بر دوش خویش نهاده ، و این را به ظاهر رسالت و مسئولیت و به واقع ، ژست پر هیاهو و شیک خود برگزیده اند. آری ، « انکار خدا » برای شماری پر رنگ و برجسته ترین ژست و نقاب « روشنفکری » بوده و هست !!!!

در حالی که روشن گران واقعی و پیشروی اجتماع ما هیچ کدام « معنویت ستیزی » و « دین زدایی » را رسالت و مسئولیت اجتماعی خویش نیافته اند. امروزه که « اختلال و بحران هویت » آشکارا شایع ترین بیماری اجتماع ماست و این بحران اگر در عرصه ی « هویت معنوی » از پهنه ی « هویت ملی » پر رنگ تر نباشد ، کم رنگ تر هم نیست ، باید در گام برداشتن و کوشش های اجتماعی خویش درنگ و دقت فراوان داشته باشیم و گرنه اگر از روی احساسات سرکش و شیدامدارانه خواسته ها ، گرایش ها و آرزوهای مان را برگزینیم ، چه بسا خود و شماری را به کژ راهه و ناکجا آباد بریم.
بپذیریم که
دوران « دانای کل » و « علامه ی دهر » شدن سده هاست که سپری شده است ،
و نیز بپذیریم که
معنویت ستیزی و دین زدایی به فرجامی نیک نمی انجامد ؛
حتا اگر فراگیری ( اپیدمی ) بیماری روان پزشکی ای « اختلال ( بحران ) هویت » پیش روی مان نباشد.
در این باره بیش تر خواهم نوشت که « معنویت » و « عقلانیت ( خرد ورزی و دانش باوری ) » نوشداروی اجتماع حیران و سرگردان ماست.
بر بالای سر نسخه ی طبابت خود ، جمله ای از خود نگاشته و چاپ کرده ام :
« در پرتو راستی ، مهر و خرد ، شادی و آرامش دور از دسترس نیست ».
بدین جمله به گونه ای ژرف باور داشته و دارم ......

نوشته شده در بیست و سوم مهر 1387ساعت 1:39 توسط دکتر بهنام اوحدی
نکته های فراوانی در سرزمین ما مایه ی شگفتی شده و می شود.
یکی از این نکات ، برداشت های نادرست ، غیر منطقی و متناقض درباره ی قضیه ی « احساس دلبستگی ، مسئولیت و تعهد نسبت به میهن و هم میهن » است !
برخی افراد و گروه ها چنین می اندیشند که عشق و تعهد داشتن به ایران و ایرانیان و هویت و تاریخ کهن و باستانی آن ها با گرایش و باور به پروردگار یگانه و دین و مذهب تضاد و تقابل دارد.
به راستی این گونه افراد چرا و چه گونه احساس دلبستگی و مسئولیت و کوشش در پاسداشت منافع و نگاه بانی از امنیت و سلامت ملی میهن و هم میهن را در ستیز و رویارویی با ایمان به مذهب و معنویت بر می شمارند ؟!!؟
برخی کسان چه آسان خویشتن را در جایگاه « پروردگار بخشنده ی مهربان » می نشانند و به یاد ندارند که پیام آور برگزیده ی او فاش و آشکار فرمود :
« دل سپردن به میهن و دوست داشتن آن ، نشانه ی ایمان ( به خداوند ) است » !!!
به راستی آیا این نکته نباید مورد پرسش و پژوهش قرار گیرد که چرا آزاد مردان و شیر زنان فلسطین و نیز ملت های کشورهای عربی خاورمیانه - برخلاف بسیاری از متعصبان مذهبی ایرانی - این فرموده ی دوراندیشانه و ژرف نگرانه ی « حب الوطن من الایمان » را نیک دریافته و به درستی به کار می بندند ؟؟؟
نوشته شده در چهاردهم مهر 1387ساعت 2:43 توسط دکتر بهنام اوحدی

بازگشت با دلیل
نگرشی به چرایی و چیستی بازگشت ایرانیان به ریشه های تاریخی خویش
دکتر بهنام اوحدی
بسیاری بر این باورند که بازگشت شمار چشم گیری از ایرانیان به سوی هویت کهن تاریخی شان از سال های نیمه ی دهه ی 1370 خورشیدی آغاز شده است اما به باور من سرچشمه ی این بازگشت دوباره ، پس از سده ها تسلیم و رضا – که روان شناسان آن را « درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness ) » می نامند – به میرزا فتحعلی خان آخوندزاده و دیگر پیش تازان عرصه ی روشنگری در ایران باز می گردد که در نهایت به انقلاب سترگ مشروطه انجامید. اندیشه ی « بازگشت به ریشه » دو فراز تاب ناک و چشم گیر دارد. نخست که درخشان تر هم می نماید ، بازگشتی ست که طی دو دهه پس از سقوط پادشاهی قاجاریه ، در هنگام پادشاهی پهلوی نخست رخ نمود که در پرتو کوشش اندیشمندان ، نویسندگان و شاعران میهن دوست ، توشه ای درخور و ماندگار برای همیشه گرد آورده شد.
هر چند در ظاهر این رویکرد ملی در سال های زمام داری پهلوی دوم ادامه یافت ، اما آن چنان که باید و شاید به ژرفای طبقه های متوسط و زیر متوسط اجتماع رو به توسعه ی ایران رسوخ پیدا نکرد و گسترش نیافت. ورود شتابان اندیشه های کمونیستی و سوسیالیستی از دهه ی بیست و فراگیر شدن جنبه های سطحی و روزمره ی فرهنگ آمریکایی و اروپای غربی در دهه های چهل و پنجاه ، در عمل به ترمزی جدی برای فراگیر شدن بیش تر و رسوخ ژرف تر « جنبش بازگشت به ریشه » تبدیل شد. اما نه ورود اندیشه های چپ و استالینیستی به رفاه توده ها و فقر زدایی از میهن انجامید و نه فراگیر شدن جنبه های ویترینی فرهنگ غرب ، سرزمین مان را به مدرنیته رساند.
فراز دوم از سال های نخستین دهه ی 1360 خورشیدی رخ نمود؛ بر پایه ی پژوهشی که اگر درست به یادم مانده باشد ، در روزهای نخست پاییز 1377 از سوی عباس عبدی و دکتر نقیب زاده به طور مشترک انتشار یافت ، از 1362 خورشیدی به این سو بنای نام گذاری فرزندان ایرانی به نام های عربی سقوطی چشم گیر پیدا کرده و نام گذاری فرزندان به نام های پارسی ، به گونه ای خودجوش و شتابان رو به فراگیری نهاده است. این جنبش زیر پوستی به پیش آمد تا این که در نیمه ی دهه ی 1370 فرازی درخشان پیدا نمود.
از سال 1375 روحیه ی میهن دوستی و گرایش به دانستن درباره ی فرهنگ ایران باستان ، به گونه ی چشم گیری فراگیر شد. در رخداد کم مانند دوم خرداد این گرایش میهن دوستی – « نه میهن پرستی و نژاد گرایی » – چیره شد تا آن جا که به انتشار صدها کتاب و سی دی و هم چنین هزاران مقاله ی کوتاه و بلند در مجلات و روزنامه های کشور انجامید. گرایش به آثار اندیشمندان و نویسندگان میهن دوست رشدی چشم گیر نشان داد که تا امروز هم ادامه دارد. در موسیقی این گرایش چند سال پیش از دوم خرداد 1376 با انتشار آلبوم « ای ایران » روح الله خالقی از سوی دختر موسیقی دانش ، گلنوش ، آغاز شد و با ترانه هایی هم چون « در روح و جان من ، می مانی ای وطن » - سروده ی « تورج نگهبان » و با آوای گرم و مخملین « محمد نوری » - ادامه یافت تا امروز به رپ پارسی نژاد آریای « هیچ کس » و « به دورم بتاب » شاهکار بینش پژوه برسد.
( روح الله خالقی ، آهنگ ساز سرود جاودان ای ایران )
کارخانه ها و کالاهای مصرفی – از خرده گرفته تا عمده - در سراسر کشور و نه فقط کلان شهر ها ، با نام های پارسی سر بر آوردند و در تبلیغات تجاری شان از نشان ها و اشارات ملی – میهنی سود جستند. روندی که هم چنان ادامه دارد تا آن جا که بانک های خصوصی ، به عنوان نماد بنگاه های مشتری مدارانه ، نام و نشان پارسی برای خود برگزیده اند. این واقعیت نمایان خود استوارترین گواه سنجش ، نگرش و پسند ملت است.
داشتن « هویت ملی » مشخص برای هر اجتماعی سودمندی های فراوان دارد که فراتر از شکیبایی و گنجایش این پاسخ است. فرجام واپسین رویکرد افراد هر اجتماع به همه ی « ایزم ( ism ) » ها – هر چه هم شتابان و فراوان باشند – بازگشت به « هویت گروهی » و « ریشه های قومی – فرهنگی » ، یعنی همان ملیت افراد بوده و هست. اگر به تاریخ دو جنگ سترگ گیتی گستر نخست و دوم تیز بینانه و ژرف بنگریم ، به روشنی در می یابیم که سرچشمه ی انگیزش کم مانند ملت شوروی بسیار بیش از آن که برآمده از ایدئولوژی مارکس و لنین و استالین باشد ، سرچشمه گرفته از گرایش های ملی – میهنی آن ها بوده است. آیا سرچشمه ی انگیزش سرشار و بی همتای مردمان جزیره ی کوچک انگلستان ، که تا مدت ها یکه و تنها در برابر آلمان اروپا به زیر کشیده مقاومت نمودند ، جز این بوده و هست ؟؟
و آیا اختلالات رفتاری و خشم و پرخاش و بی ثباتی نسل جوان و سرکش زاده شده در دهه ی 1360 و همه گیری عریان و نمایان « وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد » – که آشکارا نشان از فراگیری ( اپیدمی ) « اختلال بحران هویت ( Identity Crisis ) » و فرجام ناگوار آن یعنی « اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( Borderline Personality Disorder ) » دارد – فرجام و فرآورده ی پیش بینی پذیر و طبیعی سه دهه « ستیز با هویت ملی و ریشه های فرهنگ کهن » این سرزمین نیست ؟!؟
کوته پاسخ من به پرسش شما این گزیده است : آری ، « جنبش بازگشت به ریشه ها و پیشینه ی فرهنگ کهن ایران زمین » در اجتماع کنونی ایران به گونه ای فراگیر و چشم نواز رخ می تاباند. افسوس که سریال های بی همتای « سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن » نادر ابراهیمی ، با آن دو ترانه ی ماندگار و از یاد نرفتنی ،پنج سالی زودتر ساخته نشد و به طور کامل به نمایش در نیامد. افسوس !
نوشته شده در سیزدهم مهر 1387ساعت 13:59 توسط دکتر بهنام اوحدی

« رقابت » در ایران به « ستیز » تبدیل شده است؛
جلوه های این دگرگونی را در همه جا عریان و نمایان به آسانی می توان تماشا نمود.
از کشمکش زباله جمع کن های نیمه ی شب تا اهالی موسیقی و سینما ، از نویسندگان ادبیات تا روزنامه نگاران ، از رستوران گردان ها تا درمان گران ، همه و همه با هم می ستیزند و پیدا و پنهان به جنگ و جدال می پردازند.
در هر صنف ، مافیایی پدید آمده که بر درآمدها و سودها می نگرد و قدرت خود را به رخ می کشد.
« حسادت » که عنصری طبیعی در رقابت بوده ، جای خود را به « بخل » و « کینه » بخشیده است.
با تیز بینی و ژرف نگری ، می توان « بخل فراگیر ( اپیدمیک ) » را در شمار فراوانی از ایرانیان عیان و عریان دید و افسوس خورد !
این گواه نمایان سقوط اخلاقی - معنوی اجتماع پر آفت و گزند ماست.
اگر زمانی « صمد آقا » ی پرویز صیاد به شهر می آمد و با حسرت به داخل چلوکبابی می نگریست و شورمندانه افراد در حال خوردن را به « دو لپی » خوردن تشویق می نمود ، این روزها مردمان از به زمین خوردن همتاهای شان حال می کنند و کلی دل شان خنک می شود !!
این نمای اجتماع رو به فقر و تباهی مردمان شکست خورده است؛ در اجتماع فقیر همواره ارزش های اخلاقی - معنوی انسان ها از دست می روند. در چنین اجتماعی ، شکست خوردگان همتاهای شان را پیروز و کامیاب نمی خواهند؛ « پدران » به « پسر کشی » چنگال آلوده می سازند و « پسران » در اشتیاق فرصتی برای « پدر کشی » ساعت ها و روزها را می شمارند !!!
هنوز هیچ کس فیلم « شیرین » کیارستمی را در ایران ندیده که مجلس جشن و پای کوبی در ذبح روشن فکرانه ی او بر پا می شود. بسیاری هیچ یک از آثار دکتر محمد صنعتی و دکتر حسن عشایری و آرای ارزشمند و قابل تامل آن ها را نخوانده اند ، اما از آن جا که این دو درآمدی فراتر از روشن فکران معمول دارند ، آن ها را نادیده گرفته و انکار می کنند.
افسوس که این گونه کردار ناپسندی تنها از سوی جوانان بیست یا سی ساله دچار احساس شکست خوردگی به چشم نمی آید ، بلکه برخی از میان سالان در آستانه ی سالمندی هم نام و عنوان خود بدین کردار آلوده می سازند و جوانان « تا اندازه ای » پیروز و کامیاب را به مسلخ نیستی و نابودی می کشانند.
در این فضای آلوده به حسادت تا اندازه ی بخل و کینه چه دگرگونی سترگ علمی - فرهنگی رخ خواهد نمود ؟!؟
سال هاست که « نقد اثر » در ایران ، در عمل به « نفی پدید آورنده » انجامیده شده است........
نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:26 توسط دکتر بهنام اوحدی
به باور من ، بیش از هر چیز از سفر تنگه واشی ، آب سرد آن در ذهن به یادگار می نشیند؛ آب سردی که در بیش از نیمی از سفر همراه پاهای شماست. زیبایی های منطقه البته کم مانند است.
همراه با دوستان به پیش می رفتیم که دخترکی هفده - هجده ساله را دیدیم که بر زمین افتاده بود و دخترکی دیگر نگران کنارش ایستاده بود. دو نفر از اراذل و اوباش دچار اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) شناخته شده از نسل دهه شصتی ها هم کنار آن دو مشغول به لودگی و لوندی بودند.
دانستیم که دخترک حال و روز خوشی ندارد.
همراه با همسرم ، دکتر بهروان ، خانم کرلو و خانم جمشیدی به سویش شتافتیم.
دخترک با پافشاری بی دلیل دوستان ، با وجود عفونت تنفسی به نسبت شدید به تنگه واشی آمده بود. ارتفاع منطقه ، آب سرد کوهسار ، نخوردن صبحانه ، ریه های پوشیده از خلط ، و از دست رفتن آب بدن به حالتی اورژانسی انجامیده بود که توانی برای ایستادن هم برای او باقی نگذاشته بود ، تا چه رسد به پیش رفتن.
به دخترک آب میوه ی رقیق نوشاندیم اما استفراغ مانع کارآیی آن شد.
ماموران پاسداشت حجاب اسلامی در کوهستان سر رسیدند. من و دکتر بهروان مشکل حاد دخترک را به آن ها یادآور شدیم؛ جناب ستاره بر دوش گفت که این مسئله به تیم امدادی هلال احمر مربوط می شود و ما را نسبت به هر گونه لمس دخترک نگون بخت هشدار داد.
دوستان و شاگردان به ایشان خاطرنشان نمودند که من پزشک هستم.
ایشان به ما لطف نموده ، راهنمایی فرمودند که : « پزشک فقط در مطب و درمانگاه محرم است ، نه در بیابان و خیابان ! خود دختر باید برخیزد و تا پای چادر هلال احمر ولو افتان و خیزان برود تا درمان شود !! »
آن هنگام نیک دانستم که چرا در همان شب نخست زلزله ی بم ، چندین هزار زن و کودک بی چاره و نگون بخت ، فقط و فقط به دلیل اهمال مسئولان در شناسایی و ارزیابی ابعاد زلزله و اعزام اورژانسی امدادگران و ابزار لازم ، از سرما یخ زدند !!!
درخواست نمودیم که با بی سیم لطف نمایند و درخواست کنند که مامور موتورسوار به آن جا بیاید و دخترک را با خود به چادر هلال احمر - شیر و خورشید سرخ سابق - ببرد که ایشان بار دیگر ما را بدین نکته هشیار ساختند که : « بر فرض که مامور با موتورسیکلت بیاید ، باید مردی محرم دختر این جا وجود داشته باشد که مانع برخورد غیر شرعی بدن دختر با بدن درجه دار جوان شود » !!!!
دکتر بهروان از فرنگ بازگشته ، دهانش از شگفتی باز مانده بود.
گفتیم که ای بزرگوار ، اگر پدر ، برادر ، عمو یا دایی ای کنار این دو دختر بود ، که ما دخالت نمی کردیم. غیرت و شور و مردانگی اسلامی شما چه گونه می تواند بر زمین و مدهوش افتادن این دختر و مزاحمت اراذل را تاب بیاورد ؟!؟
بالاخره راضی شان کردیم که با بی سیم یکی از ماموران موتورسوار را فراخواند تا با قرار دادن پتو و کوله پشتی ای ما بین دخترک و راننده ی موتورسیکلت ، بیمار نگون بخت به چادر هلال احمر رسانده شود !!!!
مامور آمد؛ حال و روز اورژانسی و خراب دخترک را که دید - مشروط بر آن که من به عنوان پزشک رسما مسئولیت قانونی و شرعی رساندن دخترک بیمار و خواهرش را با موتور به چادر هلال احمر بر دوش بگیرم - پذیرفت که آن دو را بر ترک موتور خود بنشاند. مسئولیت و مظلمه ی احتمالی شرعی را بر دوش گرفتم و واسطه ی دنیای الهی و مادی و پروردگار و آدمی شدم تا دخترک دچار شوک و رو به اغما از خطر مرگ به بهای ناچیز رهایی یابد.
بیمار و همراه به واسطه ی مهر ، درک و شعور ارزنده ی درجه دار برومند میهن مان راهی چادر هلال احمر شد.
به بالای آبشار تنگه واشی شتافتیم و چشم انداز زیبا و کم مانند آن - دست کم در ایران زمین خشک و کویری مان - را دیدیم و لذت بردیم.فقر لذت و خوشی مردمان با فریاد و هیاهو در تنگه ی زیبای تنگه واشی تا اندازه ای جبران می شود.
سفرهای یک روزه و چند روزه را بسیاری از هم میهنان مان ، به نیکی و درستی - بسیار پیش از روان پزشکان و روان شناسان گاه پر ادعا ، متفرعن و فخر فروش - برای خود به عنوان درمانی سودمند و اثربخش پیدا کرده اند. این سفرها به خوبی آدمی را از بار تنش ها و نا آسودگی ها رهایی می بخشد و شور روانی و شارژ مغزی لازم را برای هفته ها پدید می آورد.

ایران گردی ، در این هنگامه ی همه گیری ( اپیدمی ) « اختلال بحران هویت » درمانی سودمند و اثرگذار است.
نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت 6:24 توسط دکتر بهنام اوحدی
چند هفته ای ست که دیگر حال و حوصله ی برگزاری کلاس در بامداد آدینه را ندارم و با خود قرار گذاشته ام که دست کم تا پیش از آذر ماه به گردش و سفر های ولو یک روزه بپردازم.
دیروز با گروهی از شاگردان و برخی دوستان به دیدار یک روزه ی تنگه واشی رفتیم. مدت هاست که می خواستم به گردش های یک روزه و سه روزه در میهن مان بپردازم.
ایران گردی ، عادت نیکی ست که در دوره ی پیش از انقلاب اسلامی ، به همت سازمان « جهانگردی و جلب سیاحان » بنیان نهاده شد تا مردمان هم چون سعدی به گردش و آموختن بپردازند و هم چون حافظ رند شیراز نشین و بادیه گریز نباشند.
هتل ها و مهمانخانه های سازمان جهانگردی و جلب سیاحان از شهر های بزرگ هم چون اصفهان ، شیراز ، تبریز ، تا گلپایگان ، خوانسار ، نایین ، رفسنجان و کرمان و .............. به درستی بنا نهاده شد تا شهرهای درجه ی دو و سه ی کشور و روستاها و واحه های پیرامون آن ها از گذر سفر هم میهنان شناخته شده و رونق یابد.
درباره ی کار بزرگ این سازمان که زیرمجموعه ی وزارت فرهنگ و هنر بوده و احتمالن امروزه به مجموعه ی سازمان میراث فرهنگی سپرده شده است ، باید در هنگام دیگری مفصل بپردازم تا حق مطلب درست و به جا ادا شود.
ایران گردی ، عادت خوبی ست که هویت هم میهنان را استواری می بخشد و آنان را در پاسداشت میهن انگیزه و اراده می بخشد. ایران گردی ، به جای لاابالی گری اجتماعی ، « هویت ملی » می نشاند؛ بگذریم که نادان های متعصب میهن مان ، استواری و نیرومندی « هویت ملی ایرانیان » را « دین برانداز و مذهب زدا » می دانند و می شناسانند !
سریال تلویزیونی « سفرهای هامی و کامی » یکی از نمونه های درخشان کارهایی ست که در تاریخ رادیو و تلویزیون ایران برای آفریدن هویت ملی و وحدت اقوام گوناگون ایران زمین ساخته و به نمایش سپرده شد. افسوس که این سریال پرورش مدارانه و آموزش دهن دهنده ، پس از انقلاب اسلامی مورد خشم ، فراموشی و انکار قرار گرفت تا جنبه های مثبت آن به آسانی از دست برود !!
به تنگه واشی رفتیم تا این سفر یک روزه هم مانند سفر تایلند - که هفت ، هشت نوشته از سفرنامه اش : « سفر به مرز ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » باقی مانده است - برای من پژوهشکده ای برای شناخت واقعیت های ذهنی - رفتاری ایرانیان امروز شود.
این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:23 توسط دکتر بهنام اوحدی
برخی از نامه و درخواست سرگشاده ی من - به عنوان یک متخصص اعصاب و روان - به رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پیرامون لزوم انتشار DVD نسخه ی دوبله شده ی کارتون « خپل و باغ گل ها » و پخش سراسری آن از طریق مؤسسه ی سروش سیما دچار شگفتی شده اند.
گویا این عزیزان پیش از این سری نوشته های مرا درباره ی لزوم جدی گرفتن و به کار بستن « بهانه های ساده ی خوشبختی » و ادامه ی دوران ماندگار کودکی تا پایان زندگی نخوانده اند. آن جایی که خاطرنشان نمودم که هنگام مرگ به سراغ همان دوران بی نگرانی و تنش کودکی می افتیم و به جای سراغ گرفتن از پست و مقام و منصب ، به بازی ها و بازیچه ها و دلخوشی ها و دلمشغولی های از یاد نرفتنی آن هنگام می اندیشیم. و همان هنگام بود که « آقا مجید ظروفچی جوبچی » سوته دلان - این فیلم جاودان علی حاتمی و بهروز وثوقی - را نمونه و شاهد آوردم که همگان عقب افتاده و دیوانه و مختل می پنداشتندش و حال آن که فرسنگ ها در خوشبختی و شادکامی از همگان پیش تر بود. « صمد آقا » ی ساده دل و شادمان و مهربان - این سمبل ملی چند دهه ( و شاید سده ) ی ما ایرانیان - نمونه ی جاودان دیگری ست که می تواند به شهادت گرفته شود.
من هرگز نمی اندیشم که به سبب اخذ دانشنامه ( بورد ) تخصصی اعصاب و روان ، می باید خود و احساسات و بهانه های ساده ی خوشبختی ام را مورد ممیزی ( پیرایش ) و جلوه بخشی ( آرایش ) قرار دهم و نام و نشان ها ، ادا و اصول ها و قر و قمپزهای آن چنانی شبه روشنفکرانه برای خود تدارک ببینم !
من می خواهم با همان یاد و خاطرات شیرین و دلچسب دوران خوش کودکی تا واپسین لحظه ی زندگی ام ، همراه و همبسته باشم. چرا نباید زندگی را ساده و بی دشواری و پیچیدگی های غیر ضروری سپری نمود ؟؟ مگر زندگی ما چیزی جز قطره ای در اقیانوس آفریده هاست ؟!؟
مرا اکنون همین DVD ها کافی ست !!
من به هویتی یکپارچه و راحت برای خویش دست یافته ام ، از این روست که « خپل » و « دایی جان ناپلئون » و « صمد آقا » و « سوته دلان » و « جوجه فکلی » و .... را در کنار آثار برگزیده ی روز و تاریخ سینمای جهان به دیگر مباحث و موضوعات مورد کشمکش و ستیز و نیز آرام بخش های گوناگون مورد استفاده ی نسل خود و نسل های پیش و پس از آن ترجیح می دهم !!!

نوشته شده در هفتم بهمن 1386ساعت 2:40 توسط دکتر بهنام اوحدی
| زندگي ايراني در خانه فرنگي |
|
|
|
بابک زماني* «آقاي دکتر، وسواسه، قبول. اين کلوميپرامين را هم مي خورم. اما فقط يک سوال دارم. کف کفشي که از مستراح آمده، شايد از روي کثافتي در خيابان رد شده باشد، کثيف نيست؟ با اين کفش مي شود روي فرشي که مي نشينيم، نماز مي خوانيم، غذا مي خوريم، راه رفت؟ کثيفه ديگه، قبول کنيد. حالا اين آقا ميگه مهمان هاي من بايد بيان توي همين اتاق با کفش روي مبل ها بشينن و وقتي من مي خوام همه جا رو تميز کنم مي گه تو وسواس داري.»«جواب ندارم.» واقعيت اين است که خانه هاي ما، ظواهر ما و آنچه که وانمود مي کنيم، هستيم بسيار زودتر از عادات ما و تلقي ما از زندگي تغيير کرده اند و در اين گذار که به صورتي ناخودآگاه، نينديشيده و تا حدودي لجام گسيخته صورت گرفت کسي به داستان کف کفش و فرش و مبل روي قالي و مهمان نوازي با کفش يا بي کفش نينديشيده است. هيچ کس حتي لحظه يي درنگ نکرد تا شايد حداقل مثل ژاپن، با نوعي استيل ايراني در کنار استيل اروپايي به حيات خود ادامه دهد. وقتي که اين تغييرات رخ مي داد اين گونه مسائل (اين جزييات) بي اهميت هيچ جايي را در اذهان روشنفکران کل نگر ما اشغال نمي کرد. آنها همه صرفاً به دنبال تعبير و تغيير محيط در کليت آن بودند و اين کليت در بسياري موارد هيچ مصداق جزيي در زندگي واقعي نمي يافت. حتي اگر استاد معماري و دکوراسيون دانشگاه بودي، روشنفکري ات فقط در وجهي کلي يا صرفاً سياسي بروز پيدا مي کرد نه در انديشيدن به نوعي از دکوراسيون ايراني که زندگي آسان ايرانيان را در خانه هايي با استيل اروپايي رقم مي زند، بايد دنيا را يک روزه و يکباره آباد کرد. جزييات تابعي از کل هستند، کل که درست شد همه چيز درست مي شود، اينگونه بود که خانه هاي ما در برابر مهاجماني قرار گرفت که به دست خود ما آرامش را از ما گرفتند. مبل هاي بزرگ و پهناوري که هرکدام به فرهنگ خاصي تعلق داشتند و در آن فرهنگ کاربرد خاصي يافته بودند، بخش قابل توجهي از اين متراژهاي کوچک و گرانبها را به بهانه ميهمان (ميهماني که ماه تا سال نمي آيد) در تصرف خود درآوردند تا جاي زيادي براي نشستن و بازي بچه ها نماند. تا نيمه شب ها اين اشباح کفن پوش کابوس هولناک خوابگردي هاي ما باشند و با پايه هاي خود براي انگشتان پايمان تله بگذارند، فضاي اندک باقيمانده در سالن نيز به تصرف سفره يي چوبين و دراز درآمده که آن هم در انتظار ميهمان در بسياري از موارد کفن پوش است و تازه در صورت استفاده هم سفره يي است هميشه باز. سفره هميشه بازي که به ياد مي آوريم مادربزرگ هميشه از آن نفرت داشت. او سفره گسترده بر زمين را به دقت از نان خالي مي کرد، نان ها را مي بوسيد و در کيسه يي مي گذاشت و سفره را مي شست و برمي داشت، آنگاه ميانه سالن خالي بود تا بچه ها بازي کنند يا اهالي خانه در فضايي بازتر بنشينند. از سالن چه باقي ماند؟ گوشه يي که همه در آن روي چند مبل يا قالي کز کرده اند و نه به يکديگر که به صفحه جادو مي نگرند. آن سوتر اتاق ها هم در تصرف هيکل هايي است که مادربزرگ از آن شرم بيشتري مي داشت؛ رختخواب گسترده. رختخوابي که تمام شبانه روز جمع نمي شود بدترين چيزي بود که مادربزرگ مي توانست شاهد آن باشد. چيزي که خشم او، آن روي او را بالا مي آورد. حالا نه تنها چندين متر از اين شصت هفتاد متر هم به تصرف دائمي رختخواب درآمده بلکه اين رختخواب ها با آن بدنه چوبي پردست انداز چندين مترمربع از فضاي خانه را به اشغال خود درآورده است. مادربزرگ همه را مجبور مي کرد رختخواب خود را جمع کنند و مرتب در کمد مخصوص بگذارند، فضاي اتاق ها دلبازتر مي شد، اهالي خانه صبح يک فعاليت فيزيکي کرده بودند و شب را بر زميني به مراتب بهداشتي تر از تشک هاي ابري روي تختخواب خوابيده بودند. زميني که به جهت صافي کمر، درد ايجاد نمي کند و روز هم شايد در مبل هاي نرم اما کمردردزا فرو نمي رفتند، به نظر مي رسد به رغم تمام شعارهايمان زندگي واقعي ايراني را وقعي نگذاشته ايم حتي جنبه هايي از آن را که اضافه بر راحتي ناشي از عادت علمي تر هم بوده اند رها کرده ايم. در موارد دشوار نظير آنچه که اين تضاد را مي تواند بستر مناسبي براي مستعدان به وسواس بسازد، هيچ تلاشي نکرده ايم. وقتي که ايرانيان زندگي ايراني را وانهند بديهي است نان ايراني در هيچ سفره بين المللي حضور نخواهد داشت، کسي براي ايرانيان صبحانه ايراني نخواهد پخت و بستر و کرسي ايراني در هيچ مغازه بين المللي (نظير اي ک اي) حضور نخواهد داشت. تنها مسائل فرهنگي ما نيستند که در تنگناي سنت و مدرنيته گرفتار آمده اند. پيش از آن زندگي روزمره ما، سفره ما، رختخواب و دستشويي ما نيز ميان اين دو آرواره دست و پا مي زنند، *متخصص مغز و اعصاب |
نوشته شده در هفتم بهمن 1386ساعت 2:6 توسط دکتر بهنام اوحدی
| خانه پدري صادق هدايت در معرض تخريب |
|
|
|
«صادق هدايت» به گردن همه نويسندگان اين مرز و بوم حق دارد و خواسته يا ناخواسته سايه اش بالاي سر همه نويسندگان است، به طوري که کم و بيش در آثار اکثر نويسندگان تصويري از عناصر و مايه هاي «هدايت» را مي توان ديد. به صد و پنجمين سالروز تولد پدر داستان نويسي مدرن ايران زمين نزديک مي شويم. کسي که ابعاد شهرت و آوازه نامش بحق در دنيا اگر از ايران بيشتر نباشد کمتر نيست. کشورهايي چون فرانسه، امريکا، لهستان، انگليس، کانادا، ترکيه و... درباره او و آثارش تحقيق کرده و کتب زيادي منتشر کرده اند؛ حال آنکه آثار بي مهري، پس از گذشته پنجاه و شش سال از مرگ وي، هنوز به انواع مختلف نسبت به او و همچنين محل زندگي اش ديده مي شود. مي دانيم که بسياري از آثار او را به صورت کپي به دست مي آوريم و حتي براي اقتباس از آثار وي براي نمايش چه به صورت اجراي صحنه يا اجراي راديويي با مشکل روبه رو مي شويم. براي علاقه مندان به فرهنگ و هنر و ادبيات هميشه محل اقتدار نويسنده و خلق شاهکارهاي هنري او جنبه يي خاص و استثنايي داشته است. با کمتر از چند دقيقه از جست وجو کردن نام نويسندگاني چون چخوف، همينگوي، بالزاک و... مي توان به تصاويري از منازل آنها که امروزه به موزه تبديل شده است، دست يافت. اما وقتي نام صادق هدايت را جست و جو مي کنيم؛ اگر بخت و اقبال يار باشد به تنها عکسي برمي خوريم از ديوار قديمي خانه يي که روي آن پسرشجاع و خرس قهوه يي و... کشيده اند، زنگي را مي بينيم که بلاتکليف از جاي خود دررفته و دري را خواهيم ديد که پس از گذشت زمان، خوراک موريانه ها شده و زير تازيانه سوز و سرما و برف و باران پوسيده است. به طور قطع کنجکاوي هر انسان بالغ و هوشمندي پس از ديدن اين عکس تحريک شده تا به دنبال دستاني برود که به ديواره ميراث ملي سيلي زده است؛ سيلي که قطعاً صورت عاشقانه هنر را سرخ کرده. خانه پدري صادق هدايت جدا از ارزش معنوي آن به عنوان محل سکونت پدر داستان نويسي، ارزش ديگري نيز دارد و آن معماري آن است. نشريه فرهنگي، هنري و اجتماعي رودکي در شماره بيستم خود نگاهي دارد به خانه پدري صادق هدايت که نويسنده آن نازلي سماک است. او در تحقيق خود آورده است؛ «اين بنا در کوران حوادث روزگار و اتفاقات اجتماعي و سياسي گذشته اين سرزمين دچار تغيير و تحولات و بي مهري هاي زيادي شده و در حالي که در ابتداي امر به عنوان يک عمارت مسکوني در يکي از بهترين مناطق آن دوره تهران بود، بعد از مدتي تغيير کاربري يافته و همين تغيير کاربري باعث تغييرات اساسي در بنا و محيط پيرامون آن شده است. اين تغييرات طوري بوده که کم کم چهره اصلي بنا و اصالت طرح و سبک معماري بنا و تناسب ظاهري بنا خدشه دار شده است.» «اين بنا با معماري کاملاً درون گرا و با سبک تلفيق (تلفيق معماري سنتي و معماري اروپايي آن زمان) که سبک رايج آن دوره در بناهاي اشراف و بزرگان بوده، ساخته شده است.» «پلان ساختمان به صورت درون گرا، ايراني و کاملاً متقارن است، اگرچه در آن نوآوري هايي مثل دالان ارتباطي زيربنا صورت گرفته است. پله دوطرفه ورودي به طبقه همکف در بخش شمالي، روي محور وسط ساختمان (که از ميان حوض وسط حياط و دالان ارتباطي نيز مي گذرد) قرار دارد و به يک پاگرد ختم مي شود. ارتباط با کليه اتاق ها در اين طبقه از طريق اين پله و پاگرد ميسر است که پله دوطرفه آن ايده يي کاملاً فرنگي است. در بخش شرقي و غربي نيز راه پله هايي متقارن که به ايواني ختم مي شوند، اتاق هاي طبقه همکف را در بخش جنوبي بنا به حياط اين بخش متصل مي سازند. نظام گردشي در بنا کاملاً سنتي و همه اتاق هاي آن به هم راه دارند که ايده يي کاملاً سنتي است. تزئينات غاين بناف در قسمت نما منحصر است به اجراي روزانه موشي هاي زيرشيرواني و کاشي کاري از اره ها با نقوش فرشته، ساختمان، سربازاني با لباس قجري و طرح هايي از گل و گياه و سقف ايوان ها نيز به صورت قاب هاي گره چيني شده و چوبي است که نظير اين نقوش را مي توان روي در ورودي اصلي (اوليه) بنا ديد.
دري کنده شده و براي ورود به خانه بايد از ميان زباله و سيمان و گل و لاي از روي چوب رد شوي و از آن در متجاوز تعبيه شده روي ديوار بگذري و به حياط بروي. حياط پر از نردبان و رنگ و آشغال است. تاب، سرسره و الاکلنگ هاي رنگ و رورفته حياط خانه يي که پلاک ميراث فرهنگي گرفته را اشغال کرده است، روي درهاي قديمي پوستر تبليغاتي ديده مي شود و ستون ها رنگ شده است. داخل يکي دو اتاق بناها مشغول ساختن حمام و دستشويي هستند و کاشي کاري مي کنند، رنگ ديوارها ريخته شده و توي اتاق ها ميز مطالعه گذاشته اند. مرد جواني در يکي از اتاق هاي قديمي کوچک خانه با لباس پرستاري مشغول کار با کامپيوتر بود و چند نفر هم داخل به اصطلاح کتابخانه مشغول خواندن کتاب بودند. تنها قسمتي که مورد کم لطفي قرار نگرفته سقف اتاق ها بود، مسوول کتابخانه در پاسخ به سوالاتي که از ايشان شد، گفت؛ «... ما خودمان در اينجا دچار مشکلاتي هستيم، مثلاً به سايت و سالن ها تسلط نداريم، بيمارستان هم به ما دستور داده که نه حق داريم ديواري از خانه را برداريم، نه ميخي به ديوار بزنيم، چون شايد ميراث سري زد و ايراد گرفت... اينجا امکانات کافي هم نداريم نه سرماي کافي در تابستان داريم و نه گرما در زمستان؛ مشکل آب هم بوده، مثلاً گاهي ليوان ها را دم حوض مي شوييم... اين ساختمان اصلاً استانداردهاي يک کتابخانه را ندارد و خود ما هم مشکل داريم و راحت نيستيم... الان پايين غزيرزمينف را پاويون پزشک ها کرده اند؛ قسمت ديگر واحد توسعه شده است... ببينيد گاهي مردم عادي که به صادق هدايت علاقه دارند، مي آيند گل و کارت براي او از بالاي ديوار مي اندازند... دانشجويان ميراث مي آيند هي سانت مي زنند، متر مي کنند و مي گويند نبايد بگذاريم اين بنا تخريب شود، مي روند و ديگر پيدايشان نمي شود... ما خودمان از اينترنت شجره نامه هدايت را گرفته ايم. گذاشتيم که هر کس که آمد بخواند، چون اکثر کساني که اينجا مي آيند براي مطالعه افسوس مي خورند که چرا اينجا موزه نشده و دوست دارند اطلاعاتي از هدايت به دست بياورند که ما هم در حد توان مان پاسخ مي دهيم... من خودم به شخصه صادق هدايت را از کودکي دوست داشتم و از اينکه بازي زمانه من را به اين محل کشاند خوشحالم، اما واقعاً اميدوارم اينجا موزه بشود تا وسايل و آثار او را همين جا بگذارند... ما شنيده بوديم که برادرزاده هدايت و اقوام ايشان پيگيري مي کنند که اينجا را موزه کنند اما کو؟ ما در اين شش، هفت سال که چيزي نديديم،» از او مي پرسم که اين رنگ آبي که هيچ تناسبي با بنا ندارد با اجازه چه کسي به ديوارها زده شده است؟ و او پاسخ مي دهد؛ «اين رنگ رو ما زديم وگرنه از بين مي رفت. ببينيد براي سايت کامپيوتري يک کتابخانه خيلي زشت است که ديوارها طبله کرده و رنگ ريخته باشد. البته هيچ کس هم براي مرمت و بازسازي نيامده که رسيدگي کند يا بگويد چه کار کنيم، چه نکنيم... نگاه کنيد يکي از همين درهاي اينجا را موريانه آنقدر خورد که در داشت از بين مي رفت، ما خودمان به شخصه آمديم نفت ريختيم که در از بين نرود... من نمي دانم ميراث وقتي چنين جايي دارد، براي چي رسيدگي نمي کند،» پس از شنيدن اين صحبت ها براي برطرف شدن ابهامات و سوالاتي که برايم پيش آمد به سراغ جهانگير هدايت رفتم. جهانگير هدايت برادرزاده صادق هدايت است که درباره عمويش تحقيق و پژوهش بسيار کرده و حافظ بسياري از يادها و يادگاري هاي او است. وي درباره منزل پدري صادق هدايت و سرنوشت عجيبش اين طور مي گويد؛ «اين خانه سرنوشت اعجاب آميزي داشته و دارد؛ اين خانه توسط پدربزرگ صادق هدايت - نيرالملک که وزير علوم و آدمي شناخته شده بود - ساخته مي شود و بعد از فوت نيرالملک اين باغ که داراي چند خانه بوده به پسرانش مي رسد و بين آنها تقسيم مي شود و اين خانه به اعتضاد الملک هدايت - پدر صادق هدايت - مي رسد. ايشان تا سال 1323 در اين خانه سکني مي گزيند. صادق هدايت تمام ايام نوجواني و جواني خود را در اين خانه زندگي مي کرد. در سال 1323 مرحوم اعتضاد الملک اين خانه را مي فروشد و به خيابان (سميه کنوني) مي روند. ما نمي دانيم چه اتفاقي براي خريدار اين خانه افتاد. فوت کرد؟ وارثي داشت، نداشت؟ ما اطلاع دقيقي نداريم اما خانه همين طور ماند و خراب شد. در سال 1354 اين خانه توسط دولت وقت براي بازسازي و تعميرات خريداري مي شود تا به يک مرکز ادبي تبديل شود. در ضمن اين کار با وراث هدايت (دو برادر و سه خواهرش) نامه نگاري مي شود، به اين مضمون که لطفاً هر چه از صادق هدايت دست شماست به ما بدهيد، چون مي خواهيم اينجا را به موزه تبديل کنيم. آنها هم مي دهند فقط من آنچه پيشم بود، ندادم و به عقيده خودم بهترين کار را کردم. لوازم را دادند، خانه تعمير شد ولي... آن وسايل هم همين طور دست به دست گشت و در نهايت به موزه رضا عباسي داده شد. موزه رضا عباسي هم همه اين وسايل را در زيرزمين انبار کرد که يک مقداري از آنها به اين دليل از بين رفته، باقي اش هم در حال نابودي است که صورت همه اش را داريم. بيمارستان دکتر غاميراعلمف ديد که خانه يي با وضعيت بلاتکليف در همسايگي اش هست، آمد و با وزارت علوم صحبت کرد و در نهايت خانه را متصرف شد، آنها هم موافقت کردند و خانه تبديل شد به مهدکودک فرزندان کارکنان بيمارستان و اسمش را هم مهدکودک صادقيه گذاشتند. چند سال بعد سروصدا بلند شد که آقا صحيح نيست در تمام دنيا خانه بزرگان شان را به موزه تبديل مي کنند تا مردم از آن استفاده بکنند و...؛ اين مهدکودک بسيار زننده بود. قسمت بيرون خانه را برداشتند پسرشجاع و خرس قهوه يي و خرگوش و... کشيدند و توي حياط تاب گذاشتند و ستون هاي قديمي را رنگ زدند و کاري کردند که محيط بچه پسند باشد. البته در اين فاصله هم ميراث فرهنگي آمد به اين خانه يک پلاک ملي داد. با اين پلاک ديگر کسي نمي توانست به خانه آسيب بزند. يعني اين خانه متعلق به مردم شد و جزء اموال عمومي مملکت مثل تخت جمشيد مثل کاخ گلستان شد اما باز هم بيمارستان غاميراعلمف به اين مساله توجه نکرد و به تصرف خودش در اين خانه ادامه داد. بدين معني که ديواري را خراب کرد و يک در باز کرد براي ورود از بيمارستان به اين خانه و بعد به بهانه يي که خانه را مي خواهد کتابخانه کند، شروع کرد به دستکاري کردن خانه در صورتي که طبق قانون، وقتي خانه يي جزء ميراث ملي درآمد ديگر کسي نمي تواند به آن آسيب بزند مگر با نظارت ميراث فرهنگي.» - به من گفتند بيمارستان خودش به سليقه خودش ديوارها را رنگ مي کند و هر کار که لازم باشد انجام مي دهد، آيا اين وظيفه ميراث نيست که کارشناس بفرستد براي مرمت و ترميم در و ديوارها. هر رنگي را که نبايد بردارند به در و ديوار خانه بزنند يا پوستر بچسبانند و به سليقه خود رفتار کنند؟ بله به شرطي که بيمارستان خانه را به ميراث تحويل دهد. - يعني مي خواهيد بگوييد زور بيمارستان بيشتر از ميراث و مردم است؟ صددرصد. بيمارستان خانه يکي از معروف ترين و معتبرترين نويسندگان معاصر ايران را - حال هر کس مي خواهد خوشش بيايد هر کس مي خواهد خوشش نيايد - آمده تبديل کرده به جايي که اصلاً مصرف فرهنگي ندارد. علاوه بر اين درش را رو به همه بستند و خانه را تبديل کردند به حياط خلوت بيمارستان اينها نه سند دارند نه مدرک و قسمتي از آنجا را تبديل کردند به استراحتگاه آقايان پزشک. -چرا موزه رضا عباسي اين وسايلي که از هدايت دارد مثل باقي چيزها در معرض تماشا نمي گذارد؟ چرا ندارد، دوست ندارد هدايت مطرح شود. -شخص شما به صورت مستقيم همه اين مسائل را پيگيري کرده ايد؟ بنده نه تنها صحبت کردم بلکه مکاتبه هم دارم. نامه نوشتم هم به دانشکده پزشکي هم به بيمارستان غاميراعلمف، منتها جواب نامه را نمي دهند. تمام اين نامه ها بي پاسخ مانده است. |
نوشته شده در ششم بهمن 1386ساعت 11:41 توسط دکتر بهنام اوحدی
می دانم که ماهواره ، کانال های نامناسب و ناجور و غیر بهداشتی دارد که به پراکندن و گستراندن مستهجنات و مزخرفات و خزعبلات مشغولیت و اهتمام دارند ،
اما نمی دانم که چرا برخی به جای سود جستن از این تکنولوژی و نیز تکنولوژی هایی چون سینمای خانواده و DVD و VCD و مانند آن ، هر هز چند گاهی - هم چون دهه های گذشته - به راهبردها و رویکردهای از رده خارج شده و عهد دقیانوسی می آورند و جلوی استفاده از این مخرات و مسکنات را می گیرند که وابستگی و اعتیاد مهلک و شدیدی ندارد و به جوشش و خروش اجتماعی ای هم نمی انجامد.
این سریال های تاریخ گذشته ی پر آه و ناله و افسوس و اشک را بسیاری - بی گمان شماری میلیونی - نمی پسندند ، هر چند میلیون ها نفر بدان وابسته و مشتاق می شوند.
این روزها زندگی نه سنتی و نه مدرن و در واقع در حال گذار ایرانیان - و به ویژه نسل زیر چهل و سی و پنج سال - سرشار از مشکلات و تنش های فراوان است. باور کنیم که اگر به جای جلوگیری از استفاده از شبکه های رایگان ماهواره ای و به مجازات و جریمه و زندان سپردن DVD فروشان تیره روز نگون بخت ، راه و شیوه ی درست سود جستن از این گونه تکنولوژی های هر روز غیر قابل کنترل شونده تر را آموزش دهیم ، این گونه تکنولوژی های سرگرم کننده بهترین تسکین و سوپاپ اطمینان برای این اجتماع خشمگین و سرگردان خواهد بود و نقشی بی همانند در یشگیری از سوء مصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به مواد مخدر و محرک ایفا خواهند نمود. اگر خدا بخواهد !!
نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت 7:13 توسط دکتر بهنام اوحدی

ریاست محترم سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ،
برادر ضرغامی ،
سلام.
مدت هاست که می خواهم این نامه را برای شما بنویسم.
من از آن نسل کودکان و بچه های دوران انقلابم که یک هو کارتون ها و سریال های گیرا و ماندگار هم چون « مرد شش میلیون دلاری » ، « فضا : ۱۹۹۹ » ، « تارزان » ، « در تعقیب جو » ، « دایی جان ناپلئون » ، « میشل استروگف » ، « سوپر من » ، « بت من » ، « اسپایدر من » و .............. را از آن ها گرفتند و به جایشان فیلم های پارتیزان های صرب و کروات یوگسلاوی سابق ، محمد رسول الله ، عمر مختار ، غازهای وحشی ، شاه دزد ، شاه دوست و مانند آن را بیش از یکصد بار برای مان از شبکه های یک و دو و صبح جمعه استانی سیما پخش نمودند.
از آن همه کارتون - که اکنون فیلم « مرد عنکبوتی ( Spider man ) » اش از کانال پنج تهران و کارتون میشل استروگف اش از شبکه یک سیما به نمایش گذاشته می شود - برای مان فقط ماند « سند باد : به جز قسمت پایانی شبه اروتیک شبهه دارش - که شیلا کلاغ ، شیلا خانم جذاب و نازداری می شود - » ، « پینوکیو ی کمی تا قسمتی از پری مهربون ممیزی شده » ، « شوید و جعفری » و « خپل و باغ گل ها » و صد البته « علی کوچولو ( که پس از دو دهه CD تکمیلی و کمری شاه فنری اش ، نه از سوی سیما که از ناکجا آباد به بازار مصرف آمد ) » .
باور بفرمایید این کمترین به خداوند سوگند نه حس و حال و اشتیاق تماشای این گونه نسخه های نامجاز تکمیلی « علی کوچولو » و « کلاه قرمزی » را دارم و نه در عطش دیدن « پری مهربون » پینوکیو و « شیلا خانم پیش از این کلاغ بوده » ی شیخ سندباد ، بابا علاء الدین و علی بابای نارسی سیستیک / بوردرلاین ، روزگار می گذرانم.
من در میان همه ی آن کارتون های دوران خوش کودکی ، تنها و تنها در عطش و اشتیاق تماشای دوباره ی کارتون / سریال « خپل و باغ گل ها » - با آن صدای نرم و آرامش بخش « هوشنگ لطیف پور » - می سوزم و می سازم.
به عنوان یک روان پزشک دارای بورد ( دانشنامه ) تخصصی اعصاب و روان نیز به حضرتعالی یادآور می شوم که این کارتون ، با آن دوبله ی ماندگار ، دارویی آرام بخش و آسوده ساز است و می تواند آشکارا و اثرگذار در کاستن از مشکلات ، تنش ها و ناآسودگی های روان اجتماع - به ویژه نسل پر تنش و استرس زیر چهل سال نقشی جدی ایفا نماید.
بنابراین خواهشمندم دستور بفرمایید تا مؤسسه ی سروش - که از نهادهای زیر مجموعه ی تحت سرپرستی و ریاست حضرتعالی است - در اقدامی ماندگار و خدا و مردم پسندانه نسبت به تهیه و عرضه ی VCD و DVD قسمت های کارتون « خپل و باغ گل ها » همت گماشته ، RELAXATION ای عمومی برای ما شهروندان درجه هفتمی و خط صفر زیر چهل سال این اجتماع خشمگین و سرگردان پدید آورند.
این جانب حاضرم به هر نحو که صلاح بدانید به حضرتعالی تضمین و اطمینان کتبی و رسمی بدهم که مؤسسه ی « سروش سیما » هرگز از این اقدام خداپسندانه دچار زیان نخواهد شد. به ویژه این که نسخه ی دوبله شده ی این کارتون بر خلاف نسخه های اصلی و زیرنویس فارسی دار « مرد شش میلیون دلاری » ، « تارزان » ، « در تعقیب جو » ، « فضا ۱۹۹۹ » ، « میشل استروگف » ، « دایی جان ناپلئون » ، « مورچه داره ( ماندگار ترین اثر استاد کاظم افرندنیا ) » و مانند آن به چنگ نمی آید.
ضمن پوزش از تصدیع اوقات حضرتعالی ، توفیق جنابعالی را در ادامه ی خدمت به نظام و مردم از خداوند متعال خواهانم.


نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت 6:28 توسط دکتر بهنام اوحدی