|
دغدغه های یک روان پزشک
|
به نام پرورگار بخشنده ی مهربان
و با درود و احترام ،
با توجه به مسدود ( فیلتر ) شدن دسترسی به این وبلاگ ، بر آن شدم تا نوشتن در این وبلاگ ( ایران بد روی خط داغ ) را در تاریخ ۲۸ اردی بهشت ۱۳۸۸ به پایان رسانده و نوشتن در وبلاگ یک ایران بد روی خط داغ (www.1iranbodonline.blogfa.com ) را آغاز نمایم.
دوست داران این وبلاگ و نیز وبلاگ نخست من - ایران بد - می توانند از این پس نوشته های من را در وبلاگ نوینم : یک ایران بد روی خط داغ (www.1iranbodonline.blogfa.com ) پی گیری نمایند.
به وبلاگ های زیر نیز سر بزنید:
www.1ravanpezeshkonline.blogfa.com
www.1sexologistonline.blogfa.com
و
نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 7:11 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
روان شناسان ، مشاوران و پزشکانی که در کارگاه های آموزشی ام حضور داشته اند ، پشت سر هم تماس می گیرند و از دلیل فیلتر شدن وبلاگ هایم می پرسند. به شوخی پاسخ می دهم : می خواهند به من انگیزه ی حضور پر شور در انتخابات ریاست جمهوری دهم ببخشند !
فیلترینگ گسترده ی وب سایت ها و وبلاگ ها در آستانه ی انتخابات ، خواه نا خواه نویسندگان آن ها را وادار به اعتراض می کند که کم رنگ ترین این اعتراض ها ، کنش گری آن ها به سود نامزد رویاروی دولتی ست که دست به مسدود نمودن ( فیلترینگ) نموده است.
و اما این پرسش شخصی من از خودم است که من که سال هاست به دور از دنیای سیاست ، به حیطه ی دانش و اجتماع پناه برده ام ، این بار و در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری چه باید بکنم؛ به کروبی پناه برم یا به میر حسین موسوی ؟
خدا نیامرزد آن کسانی که من آرام گرفته در دنیای روان پزشکی و سکسولوژی اجتماعی را این گونه روانه ی صفحه های سیاسی دو روزنامه ی اعتماد و اعتماد ملی نموده اند. صفحه هایی که همواره از آن ها گریزان بودم.
از صفحه های سیاسی ، بی زار بودم و از صفحه های اخبار ورزش و نیز حوادث دلخراش ، گریزان؛
و اکنون به دنبال مسدود شدن امکان دسترسی به وبلاگ هایم در ایران ، گریزی از خواندن و دنبال کردن هر روزه ی صفحه های سیاسی نمی بینم.
به نظر راحت تر است ، در دور نخست انتخابات ، کرداری کاملن اصفهانی پیشه نمایم و هواداری هر دو نامزد دگرگونی خواه - کروبی و موسوی - را در دستور کار خود قرار دهم تا ببینم کدام یک پا به دور دوم می گذارد؛ آن گاه غوغا کنم و غریو سر دهم !!
فیلترچی خدا بگویم چه کارت کند که پای مان را به سیاست باز کردی.
بگذریم که در آستانه ی انتخابات ، ایرانیان همه با هم ، استاد علوم سیاسی می شوند !!!
نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 6:1 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
هنوز وبلاگ هایم در ایران از دم فیلتر هستند. به کدامین گناه ناکرده نمی دانم !
بیش از یازده سال است که به سنگر ساختن در برابر آسیب های روانی - اجتماعی مشغول هستم. در همه ی این دوران کوشش همیشگی داشته ام که در نقد اجتماع در حال گذارمان ، از ره انصاف و منطق فرو نیفتم و خودپرسش گری ای سالم و هدف مند را ارائه نمایم.
در ایران بیشتر مردمان به زندگی شخصی و خصوصی می پردازند و دغدغه های اجتماعی آن چنانی ندارند؛ شاهد آن هم این واقعیت چشم نواز که شتاب رشد و گسترش « فیس بوک » ، « اورکات » ، « یاهو سی صد و شصت » و مانند آن بسیار فراتر از وبلاگ نویسی حرفه ای و پی گیرانه بوده و هست.
باقی آدمیان بیشتر به فرهنگ و هنر و اندیشه و برخی به سیاست روی می آورند. در این میان کمترین رویکرد به آسیب های اجتماعی و پیشگیری و درمان آن هاست. آسیب های روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) مظلوم ترین عرصه است.
بیش از یازده سال است که درگیر و کنش گر این مظلوم ترین عرصه هستم. تا می شد و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز انتشار به کتاب های دانش مدارانه ی جنسی - زناشویی می داد ، کتاب تالیف و ترجمه و منتشر نمودم و آن گاه که با آمدن دولت احمدی نژاد این امکان از دست رفت ، به وبلاگ نویسی روی آوردم و « آموزش روان پزشکی ، روان شناسی و سکسولوژی به بیان ساده برای همگان » - صد البته بر پایه و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، سیاسی و مذهبی اجتماع در حال گذارمان - را در فضای اینترنت پی گرفتم.
دو هفته است که این امکان از من گرفته شده است. اما در همین حال ، دست آنان که به رشد و گسترش فساد و انحرافات جنسی می پردازند و فرهنگ و بهداشت و سلامت روانی - جنسی - اجتماعی ما ایرانیان را مورد یورش قرار می دهند ، باز است. در عمل ، امکان کنترل کافی مروجان فساد وجود ندارد. اینترنت را ببندند ، کانال های سکسی ماهواره باز است و آن هم بسته شود ، اس ام اس و ام ام اس و بلوتوث فراهم است !!
انگار از دیوار من کوتاه تر پیدا نشده.
برخی دلداری می دهند که در آستانه ی انتخاباتیم. دولت نهم نگران و هراسان دوباره برگزیده نشدن است و تاب هیچ گونه انتقاد نسبت به سیاست های اشتباه فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و ..... اش را ندارد. اگر واقعن این گونه باشد ، باید به حال راهبردگزینان چنین دولتی صمیمانه گریست !!!
انتقاد شرط رشد است. هر آدم و یا نهاد نقدناپذیر ره به کژراهه می رود و فرجام نیکی در پیش رو نخواهد داشت. نقدناپذیری و خودمحوری آغاز شکست و نابودی ست.......
نوشته شده در بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 7:18 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
وبلاگ های من بسیار بیشتر از آن که انتقادی باشند ، آموزشی اند؛ برای شاگردان ، بیماران و مراجعانم.
من شیفته و دلبسته ی آموزش روان شناختی ( Psychoeducation ) هستم؛ این یگانه راه ممکن برای من است تا احساس کنم که من نیز به سهم خویش ، در دنباله ی راه آنان که قرار بود روزی من نیز در پاسداری از میهن همرزم و همسرنوشت شان باشم ، دارم ادای دین می کنم.
اگر مرا دگرگون خواه می دانند ، آری من دگرگون خواه هستم !
این حال و روز آشفته و پریشان روانی - جنسی ( Psychosexual ) را شایسته و در خور میهن خودم نمی دانم. برای دگرگونی ، اصلاح و ارتقای بهداشت روانی - جنسی ( سایکوسکشوال ) ایران درنگ و سستی نمی کنم.
من خود را در مبارزه با نادانی ، گمراهی ، کژراهی ( انحراف ) و فساد روانی - جنسی ژرف و گسترده ای که در ایران پیش چشم و ذهن می آید ، ایران بدی کوچک اما کوشا می دانم.
و « ایران بد » واژه ای ست که من برای « سرباز کوچک اما کوشا و فداکار میهن » برگزیده ام ؛ به امید آن که هر یک ایران بدی کوچک ، کوشا و فداکار باشیم و همواره شهیدان میهن را در طول تاریخ کهن مان پیش چشم و ذهن داشته باشیم.
آماج و آرزوی من ، سرنگون ساختن این دولت و واژگون شدن آن حکومت نیست که من خانه را از پای بست بیمار و ویران می دانم. بیماری ما ایرانیان در هویت شکل نایافته یا موزائیزمی مان است ؛ مشکل بزرگ مان فراگیری ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت های کلاستر B - خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و نمایشگر ( هیستریونیک ) - در مردمان مان است. آماج و آرزوی من ، واژگون شدن این وضعیت ناگوار و بدفرجام روانی - اجتماعی ( Psychosocial ) است.
من مشکل نخست این مملکت را رشد و پرورش هویتی - شخصیتی نادرست و بیمارگونه ی کودکان و نوجوانان ایرانی و نیز ژن های بیمارگونه ای که یادگار ماندگار سپاهیان روم و یونان و تازی و ترک و تاتار و مغول و افغان بوده و هستند ، می دانم.
برای من ، « سیاست » دنیای پست و فرومایه ای ست.
کنشگری « سیاسی » در میهن ما ، هرگز چیزی فراتر از بازیگری « سینمایی » مان نبوده و نیست !
تازه من در طی تاریخ ، چه فراوان کنشگران سیاسی را می شناسم که بسیار از لوده های فرومایه ی سیما و سینمای مان فرومایه تر بوده اند !!
مرا به سیاست چه کار ؟!؟
سیاست و کنشگری سیاسی برای من بازیچه ای پیش پا افتاده و فرومایه است.
به قول شادروان فروغ فرخزاد ، مرا به « انقلاب مخملی » و « انقلاب مهبلی » چه کار ؟؟؟
نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:49 توسط دکتر بهنام اوحدی
به کدامین گناه وبلاگ های من فیلتر شده است ، دست کم بر خودم هویدا نیست !
من همواره قوانین جمهوری اسلامی ایران را در نوشته هایم رعایت نموده و خطوط قرمز را مد نظر قرار داده ام ؛ از سیاست دوری جسته ام و تنها و تنها به عرصه ی آسیب های روانی - اجتماعی ، که بزرگ ترین و خطرناک ترین تهدید برای نظام سیاسی کنونی و حتا یکپارچگی و تمامیت آبی - خاکی کشور است ، پرداخته ام.
همیشه کوشش داشته ام تا نقدهایم دانش مدارانه ، منصفانه و فارغ از هر گونه گرایش سیاسی باشد. اما گویا دولت کنونی در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری ، آن چنان دل نگران دوباره برگزیده نشدن است که همین نقد سالم و منصفانه - برای نمونه ، درباره ی رویکرد خطای چهار ساله اش در زمینه ی فرهنگ و هنر و به ویژه کتاب و سینما - را هم تاب نمی آورد !
هرگز بر آن نبودم تا در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو ، مطلبی در وبلاگ هایم بنویسم و خوانندگان نوشته هایم را به رای دادن به این یا آن کس تشویق نمایم؛ اما چنان چه فیلترینگ وبلاگ هایم تا روز سوم خرداد - یادمان دلاوری های آزادمردان رهایی بخش خرمشهر - برداشته نشود ، به نشانه ی اعتراض و بر خلاف میل و تصمیم راسخ پیشین ، وارد گود انتخابات شده و از یکی از دو نامزد اصلاح طلب و فیلتر ( سانسور ) ستیز - کروبی یا موسوی - پشتیبانی خواهم نمود.
پشتیبانی ای که با توجه به فیلترینگ گسترده ی اخیر اینترنت ، تنها محدود به در عرصه ی وبلاگ های شخصی خودم و دیگر وب سایت های اجتماعی - فرهنگی نبوده و در روزنامه ها ، هفته نامه ها و ماه نامه ها نیز نمود خواهد یافت. این یگانه شیوه ی پاسخ اعتراض آمیز امثال من است که خشم و پرخاش نمی جویند و بر گام زدن بر میان بام پافشاری داشته و دارند.
من سیاسی نیستم و از کنشگری سیاسی بی زارم؛ اما گویا کارگزاران دولت نهم گویا همین دوری از کنشگری سیاسی ، رعایت خطوط قرمز نظام و وفاداری به راه آزادمردان ایثارگر را کافی نمی دانند !!
کدامین نهاد ، در ده سال اخیر ، همچون من در برابر گسترش آسیب ها و انحراف و فسادهای روانی - جنسی در ایران ، کوشا و استوار بوده است ؟!؟
این گونه فیلترینگ ، جای شرمساری فراوان دارد؛ آیا همین ااعمال محدودیت های نادرست ، گزافه آمیز و غیر منطقی ، خود از عوامل اصلی پیدایش و گسترش این گونه آسیب ها ، انحراف ها و فسادها نبوده است ؟؟؟
و من مشتاقانه در انتظار تجدید نظر آنان هستم که در گمان باطل خویش و دیدگاه خطا و بد گمان ( پارانوئید ) خود ، احتمالن مرا در زمره ی کنشگران « انقلاب مخملی » و یا « انقلاب مهبلی » برآورد نموده اند !!!
در حالی که من نه انقلابی مخملی ام و نه انقلابی مهبلی !
این نوشته ادامه دارد ...........
نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:19 توسط دکتر بهنام اوحدی

هنوز هم مرگ پیرمرد پر انرژی و هایپرتایمیک و بیش فعال را باور ندارم.
در آب قنات سرد و یخی یکهو شیرجه می رفت که من خودم را چند دقیقه ای آماده ی فرو رفتن در آن می نمودم؛ از شاخه های درختان نازک و بلندی بالا می رفت که تنها نوجوانان تیز و فرز توان آن را دارند؛ از دیوار بلندی صاف و یکدستی خود را بالا می کشید که تنها کماندوهای کارآزموده و دزدان شب روی کاربلد از پس آن بر می آیند !
افسوس که نارسی سیزم پر رنگش به او کمی کله شقی ، لج بازی و یک دندگی بخشیده بود و شب مرگ نپذیرفت که در پی ناراحتی قلبی و درد سینه به بیمارستان مراجعه کند و دارد بگیرد.
شاید یک قرص پروپرانولول ، چهار آسپیرین بچه یا دو بزرگسال ، و یک لورازپام با یک نیتروگلیسرین زیر زبانی به آسانی می توانست بهنام ( عبدالحسین ) بهروان را از چنگال مرگ رهایی بخشد.
این گونه خودسری ها را آدمیان فراوانی انجام داده اند؛ در حالی که مشکل و درد قلبی با آدمی و دیگر جانوران شوخی ندارد.
بهروان آدم جالبی بود. سال ها پیش در آلمان به دادگاه رفته بود و از قاضی خواسته بود تا در پاسپورت و کارت تابعیت آلمانی اش ، نام کوچکش را از « عبدالحسین » به « بهنام » برگردانند.
به قاضی گفته بود : « پدرم به خطا نامی « عربی » برای من برگزیده است. من « ایرانی » هستم. عرب نیستم. من برای خودم نامی ایرانی برگزیده ام. لطفن با درخواست من برای به دست آوردن هویت واقعی و ملی ام موافقت کنید. » و قاضی مواقفت نموده بود.
بهنام ( عبدالحسین ) بهروان عمیقن باور داشت که ایرانیان موتور و نیروی محرکه ی رنسانس و دگرگونی خاورمیانه خواهند بود. هر بازپیدایی و دگرگونی منطقه از رشد و رنسانس ایران ریشه و سرچشمه خواهد گرفت. باوری نیرومند داشت که مصر و لبنان و دوبی و ابوظبی تنها پیشرفت های ظاهری داشته اند و رشد و دگرگونی و بالندگی ژرف و سترگ فرهنگی - روانی - اجتماعی منطقه بر دوش جوانان ایرانی اندیشمند و دگرگون خواه است.
با دگرگون شدن ایران ، همه ی مردمان خاورمیانه راه رنسانس و رشد را از ایرانیان فرا خواهند گرفت.
او اندیشه های کهن استعماری آمریکا و انگلستان را مانع سترگ رشد و رنسانس ایران و خاورمیانه می دانست و باور داشت که همین اندیشه ها اکنون مایه و سرچشمه ی تروریزم در منطقه شده اند.
امیدوار بود که بزرگان و اندیشمندان اروپا و آمریکا بدین واقعیت آگاه شوند و اندیشه های نوین انسان مدارانه را جایگزین استعمار پیدا و پنهان کنند. او رشد و رنسانس ایرانیان را یگانه مهار توانمند و کارآمد تروریزم خاورمیانه می دانست. تروریزمی که ریشه ها و سرچشمه هایش به کلوپ ها و انجمن های راهبردی سیاست خارجی انگلستان و آمریکا می رسد.
آرزوی آن داشت تا برگ سیاست خارجی آمریکا در استثمار و عقب نگاه داشتن خاورمیانه ورق بخورد تا جوانان اندیشمند ایرانی فرصت عرض اندام پیدا کنند و رشد نیافتگی های نه تنها کشور که کل منطقه را جبران نمایند.
سودای آن داشت تا تیمی از جراحان پلاستیک لگن را برای آموزش جراحان ، اورولوژیست ها و متخصصان زنان و زایمان به ایران بیاورد تا جراحی پلاستیک ترنس سکشوال های دردمند سرزمین مادری اش رشد و پیشرفت پیدا کند.
افسوس که این آرزو و امیدش به انجام رایگان این گونه جراحی ها از سوی تیم دوستان آلمانی اش در ایران میسر و ممکن نشد. چه فرصت کارآمد و سودمندی از بیماران دچار اختلال هویت جنسی در ایران دریغ شد !
بهنام ( عبدالحسین ) بهروان درگذشت.
مردی که عاشقانه دغدغه ی درمان دردهای سرزمین مادری اش را داشت.
او که خود را یک « بازنشسته ی سیاست » بیش از همه در جست و جوی راه ها و شیوه های نوین کویر زدایی و مبارزه با بیابان زایی ، در راستای پیشرفت اقتصاد کشاورزی ایران بود.
بهروان پزشک نبود اما به تنهایی ، بسیار بیش از بسیاری از به ظاهر پزشکان این اجتماع آشفته و پریشان برای بهداشت و درمان سرزمین مادری اش کوشید.
روحش شاد.
نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:40 توسط دکتر بهنام اوحدی

واقعیت این است که مبارزه با سویه هایی از پورنوگرافی در ایران ، بسیار کندتر و دیرتر از کشورهای اروپای غربی و به ویژه ایالات متحده ی آمریکا انجام شده و در مواردی همچون « پورنوگرافی کودکان » هنوز آن چنان که باید و شاید انجام نشده است.
نزدیک به یک دهه پیش در ایران ، انتشار پوسترهایی پایه گذاشته شد که در آن دخترکان خردسال و یا در آستانه ی رسیدگی ( بلوغ ) را همانند خوانندگان و هنرپیشگان لوس آنجلسی آرایش غلیظ نموده و به گونه ای شهوت انگیزانه ( اروتیک ) در پیش چشم قرار داده بودند.
با کمال شگفتی ، هیچ گونه برخورد بهنگام و نیرومندی با این کردار انحراف گونه و « پدوفیلیک ( بچه خواهانه ؛ بچه بازانه ) » انجام نشد و این تصاویر در زمره ی تصاویر پر فروش و برای نمونه آرایه ها و آذین های پایدار شیشه ی عقب و نیز رویه ی صندلی رانندگان مینی بوس های بین شهری و کامیون های میان راهی قرار گرفت؛ « بچه خواهی » این بار به سویه ی هتروسکشوال خود به آسانی و آزادانه تبلیغ می شد.
تنها در دو سه سال اخیر ، از شمار نصب این پوسترها که شتابان فراگیر شد ، کاسته شده است که هویدا نیست که این از برخورد پیدا و پنهان نیروی انتظامی سرچشمه گرفته و یا این که اجتماع خود به خود پس خوراندی ناخوشایند و منفی به این کردار غیر اخلاقی و ناگوار داده است.
هنوز هم در بسیاری از شهرهای درجه دو و درجه سه ایران و دهات رو به رشد ، برخی دکان ها را در حال ارائه و فروش این پوسترهای بچه بازانه می بینیم. چندی پیش درست در دکان های پشت امام زاده داوود خود من این واقعیت تلخ را شاهد بودم.
در حالی که چنان چه افرادی به انتشار و ارائه ی این گونه پوسترها در اروپای غربی و انگلستان شما و به ویژه جامعه ی کاتولیک بنیاد ایالات متحده ی آمریکا اقدام نمایند ، پلیس با آن ها برخوردی بسیار نیرومند و دشوار نموده و خواهد نمود.
![]()
آیا « پورنوگرافی ( هرزه نگاری ) کودکان ( Child Pornography ) » از بزرگ ترین جرم ها و جنایت های نا انسانی در جوامع غربی شمرده نشده و کیفر سنگین زندان ، جریمه ی نقدی و محرومیت های اجتماعی نداشته و ندارد ؟؟
این در حالی ست که به تازگی بسیاری از مجلات خانوادگی و کودک ایران - حتا آنها که درباره ی سلامت روانی - جنسی کودک مطلب منتشر نموده و خود را در این پهنه ها دارای دغدغه می شناسانند - نسبت به انتشار تصاویر کودکان بزک شده اقدام نموده و دست به تحریک جنسی افراد دچار وسواس ها و انراف های جنسی می زنند و معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و هیئت نظارت بر مطبوعات هم هیچ گونه برخوردی در این راستا انجام نمی دهند !
این در حالی ست که این رویکرد مجلات زرد عامه پسند و مثلن خانوادگی و حتا متاسفانه ماهنامه ی خوب کودک در ایران مصداق عینی « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » بوده است.

کار به جایی کشیده که شبکه های ماهواره ای همچون « مهاجر » و « زیبایی ایران » و ..... - که کار تولید و تهیه ی برنامه های شان در ایران انجام می شود - هم دو سه سالی ست برنامه ی « مد ( فشن ) کودکان دختر و پسر بزک شده » را چندین بار در هفته پخش می نمایند و در عمل ، رواج دهنده ی نخست « هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) کودک » در ایران شده اند. جای شگفتی فراوان است که چرا هیچ گونه برخوردی از سوی نهادهای انتظامی و قضایی مسئول با این شبکه های تلویزیونی ماهواره ای انجام نمی شود !!
در حالی که چنان چه چنین رویکردی از سوی یکی از هزاران شبکه های تلویزیون خصوصی ماهواره ای و کابلی اروپا و آمریکا برگزیده شده بود ، برخورد بسیار قاطع و استواری از سوی پلیس و دادگاه های کیفری با آن ها صورت می گرفت.

این نوشته ادامه دارد ............
نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:48 توسط دکتر بهنام اوحدی
سینمای مان ، کالبدی رو به قبله است و کسی تربت بر زبانش نمی نهد.
دو استاد پیشکسوت سینمای مان - بهرام بیضایی و ناصر تقوایی - را به روزمرگی کشانده و سرشت نوآفرین شان را خستگی و درماندگی بخشیده اند.
داریوش مهرجویی از سینما رانده شد تا چاره ای جز در نوشتن و برگرداندن ( ترجمه ) کتاب ، برای زنده نگاه داشتن نوآفرینی ( خلاقیت ) اش پیدا نکند.
مسعود کیمیایی هم که همانند سنگ سفر کرده اش ، درست اندکی پس از گوزن ها ، سر راست به در بسته خورد و آفرینندگی اش ، هم چون آرزوها و رویاهای اجتماعی اش نیست و نابود شد !
عباس کیارستمی مدت هاست شومن شده و از آفرینندگی اش - دست کم در دنیای سینما - خبری نیست که نیست. کدامین هنگام هوس عکس انداختن با لونا شاد به جای ژولیت بینوش را خواهد نمود ، آشکار نیست !!
از مخملباف چیزی ننویسیم بهتر است؛ او هم اکنون مشغول طرح و فیلمنامه نوشتن برای فرزندان نخبه و نابغه اش است !!!
پروردگار را سپاس که بهمن قبادی پایدار و استوار به جاست تا پرچم دار سینمای مان باشد. ولو این پرچم از کردستان آزاد کشور همسایه به اهتزاز در آورده شود !!!!
در این بین سینما می ماند و سوپر استارهایی همانند محمدرضا شریفی نیا ، محمدرضا گلزار ، امین حیایی ، اکبر عبدی و یک دو جین دختر خانم جوان تیتیش مامانی هفت قلم بزک کرده که در کنار مسعود ده نمکی و تهمینه میلانی نماد و نشان کارنامه ی چهار ساله ی معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اصولگرا و ارزش مدار باشند.
هزاران آفرین و احسنت به این سینما !!!!!
جای آن دارد که در کنار این پاسداشت شایسته و لازم ، از سخت کوشی برخی بازیگران امروز سینمای در حال احتضارمان در محافل آن چنانی و هم چنین پشتکار شبانه روزی اتاق خواب مدارانه ی « جناب گاه کارگردان و گاه بازی گردان » در شناسایی ، پرورش و معرفی استعدادهای تازه از راه رسیده و در راه مونث سینمای پویا ، ارزش مدار و معناگرای مان نیز یاد کرد.
سخت کوشی ها و پشتکاری که اگر هر سودی نداشته باشند ، بی گمان تنها و تنها مایه ی آبروداری برای بازیگران و کارگردانان ماندگاری هستند که اگر چه در فیلم های شان کرداری سازگار با رفتار رسمی ( ظاهری ) دهه های بعدی قابل پیش بینی شان نداشتند ، اما همچون رضا ارحام صدر ، نصرت الله وحدت ، نصرت کریمی ، محمد علی فردین ، تقی ظهوری ، ناصر ملک مطیعی ، بهروز وثوقی ، پرویز صیاد ، غلامحسین نقشینه و ...... هرگز چنین زندگی های لاابالی گونه و هرزه گرایانه ای نیز نجستند و نامی نیک در پناه زندگی ای خانوادگی و آبرومند از خود به یادگار گذاشتند.
شگفتا که آشکارا می بینیم که حتا در شیطنت آمیز و تابو ستیز ترین فیلم های دو کارگردان رانده شده ی سینمای ایران - نصرت الله وحدت و نصرت کریمی ( که همچون دو ابلیس از آنان یاد می شود ) - برای نمونه ، « نقص فنی » و « تخت خواب سه نفره » بر آن چیزی که پافشاری می شود ، وفاداری به همسر و نظام خانواده است.
« عروس فرنگی » وحدت ( ۱۳۴۳ ) می تواند بسیاری از آدمیان را از بستن پیمان زناشویی رو به شکست نجات دهد؛ افسوس که جهان پهلوان تختی آن را ندید و یا اگر دید ، با دیدگانی گشاده و ژرف نگر ندید تا شاید فرجامش در خودکشی نباشد؛ « گنج قارون » می تواند آدمی را از زندان آزمندی و چاه حرص و طمع به در آورد؛ « وادنگ » و « مست » و « من می خوام » و « جوجه فکلی » و .... می تواند افسردگی و اندوه و اضطراب را بهترین مرهم باشد. « سوته دلان » بهترین یادآور « معنای ناب و طعم خوش زندگی » است.
با وجود کپی برداری های نما به نما از فیلم های چهل - پنجاه سال پیش ( همچون عروس فرنگی ، گنج قارون ، سلطان قلب ها ، و ..... ) ، کدام یک از ساخته های سینمای چهار سال اخیرمان چنین توانایی ها را داشته اند ؟؟
تنها دستاورد سخت گیری های بیش از اندازه ی سال های اخیر ، این بود که ابتذال سینمای ایران را به احتضار کشاند.......

نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:37 توسط دکتر بهنام اوحدی
بالاخره آن دست نابکار که دیوار را با زغال سیاه کرده و حضرت ناپلئون را نام و نشان « خر » - این نگون بخت ترین ایرانی پس از « سگ ( آفریده ی مورد احترام و پاسداشت هخامنشیان و زرتشتیان ) » - بخشیده است ُ رو می شود.
او می باید تنبیه شود و پاهای آغشته به شاشش به فلک سپرده شود.
« فلک کردن » برای دهه ها و شاید سده ها ابزار آگاه ساختن و دانایی بخشیدن ما ایرانیان بوده است !
مگر می توان جایگاه « فلک کردن » را از تاریخچه ی آموزش و پرورش این سرزمین زدود و نادیده گرفت ؟!؟
این گونه است که آن که فلک را در مدرسه و مکتب بر کف پاهای دانش آموز فرو می نشانده ، کار و کوشش خود را « آموزش مدارانه » و « پرورش گرایانه » می دانسته و از بابت انجام آن رضای پروردگار را نیز پیش چشم داشته است.
این گونه است که سلول زندان جایگاهی مقدس و خداوندی برای اندرز و ندامت می شود و نام آن - و نه شیوه و رویکردش - به اندرزگاه و ندامتگاه تغییر می یابد تا « پزشک احمدی ها » آسوده تر به تزریق پتاسیم بپردازند.
و اما سیامک جز با « آدم فروشی » چه سان می تواند چنین آسان از بند فلک و شکنجه رها و آسوده گردد ؟!؟
« آدم فروشی » میراث تاریخی ماست.
این سرزمین ، که اهورایی می خوانیمش ، هر بار که در آستانه ی نجات و سرفرازی قرار گرفته ، در خفت « خیانت خودی » و دام « آدم فروشی » گرفتار شده است.
آدم فروشان این سرزمین به « شغاد » و « افشین » منحصر و محدود نمی شوند !!
پس شگفت نیست که سیامک هم مش قاسم نگون بخت را می فروشد تا از تنبیه بگریزد.
این نوشته ادامه دارد ............
نوشته شده در دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:53 توسط دکتر بهنام اوحدی
به ماجرای آغاز عشق پر سوز و گداز سعید تازه شاش کف کرده و نابرخوردار از جسارت و قاطعیت مندی جنسی و زناشویی کاری نداریم !
به نخستین صحنه ی با شکوه سریال می رویمِ ؛ آن جا که یک ویژگی شخصیتی ما ایرانیان در آن آشکارا خود را نشان می دهد : تحقیر و فرومایه داشتن نا آگاهانه ی دیگران ؛ آن هم با منسوب نمودن آنان به موجودی که تا پیش از دوره ی رضاشاهی ، بیش ترین نقش را در آبادانی و سازندگی سرزمین اهورایی مان بر دوش کشیده است :
« ناپلئون خر است » !
البته در این که حضرت ناپلئون از فرط نارسی سیسم بسیار پر رنگ شان ، به وادی حماقت و نادوراندیشی پای نهادند ، سخنی نیست؛ اما چرا « خر » ؟!؟
اگر همین موجود زحمت کش و بی زبان گرفتار ما ایرانیان نبود که نگون بخت نگون بخت بودیم !
همه ی تمدن و فرهنگ مورد ادعای گزاف مان ب ر باد هوا بود !!
همه ی این میراث فرهنگی مان - که بدان فراوان می نازیم ( البته بدون این که در گردشی موشکافانه و ژرف نگرانه از میراث فرهنگی اروپا ، روسیه ، مصر ، هند و چین و .... به قیاس با آن ها پرداخته باشیم ) مدیون و بر دوش پر کوشش همین تبار خر شریف و قاطر نجیب ایرانی » است که ما یکدیگر را برای فرو داشتن و خرد کردن بدان آراسته می نماییم !!!
کشیدن گاری لکاته های علویه خانم گون و رجاله های حاجی آقا نما را تا پیش از زاده شدن ایران نو در سده ی اخیر ، بسیار بیش از اسب ، بر دوش همین « خر » و « قاطر » ی بوده است که ما هم میهن و ناهم میهن مان - از جمله حضرت ناپلئون - را برای فروداشتن بدان منتسب می نماییم.
این ویژگی فرهنگی و شخصیت تاریخی ما ایرانیان است :
« آن که نیرومند تر از ما بنماید ، ولو مردم آزار ، پرخاشگر ، زورگو و چپاول گر باشد ، را با ریا و چاپلوسی فراوان ستایش نموده و بر چشم می نشانیم اما آن که زمین خورده و فروداشته شده به دیدگانم آید را خوار و خفیف داشته و تحقیر و نکوهش می کنیم. این گونه ما در طول تاریخ همواره خودکامه پرور و خودکامه پرست بوده ایم تا همیشه جایگاه و شوکت آن که بر سرمان زده است پاس داشته شود و حقوق و کرامت آنان که چون خودمان - کم تر یا بیش تر - تو سری خورده اند ، پایمال شود. »
افسوس !
این نوشته ادامه دارد .......
نوشته شده در دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 توسط دکتر بهنام اوحدی

امسال با نگرشی ژرف و تیزبینانه ، سال « اصلاح الگوی مصرف » نام گذاری شد.
بی گمان ، یکی از بزرگ ترین بدبختی های ما ایرانیان زیاده روی در مصرف و آن هم مصرف نادرست و بی جا بوده و هست. از این رو بر همه ی ما ایرانیان واجب است که هر یک به سهم و توان خود - رها از دیدگاه های سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی مان - در راستای « اصلاح الگوی مصرف آب ، مواد و انرژی و .... » سخت بکوشیم و دگرگونی ای ژرف و سترگ در راستای آبادانی و سرفرازی میهن مان برداریم.
هر چند ، پدید آوردن « آشتی ملی » می باید در رسیدن به این آماج جدی گرفته شود تا همه ی ایرانیان با همبستگی و همکوشی - هم میهنانه - این سال را مایه ی رنسانس ( نوسازی و باز پیدایی ) اجتماع در حال گذار و در عین حال به پس افتاده مان نمایند.
« آشتی ملی » شرط نخست کامیابی و سرفرازی در راستای « اصلاح الگوی مصرف » است.
برای « آشتی ملی » کوشش ها و کنش های بسیاری لازم است اما پیش از هر چیز ، « آشتی ملی » نمادی گویا و پویا بر پایه ی هویت کهن ملی می خواهد.
در این باره پیشنهادی کارساز و اثرگذار دارم ، اما هنوز با خود می اندیشم چرا به دور سری که درد نمی کند ، دستمال ببندم و به قول شادروان مشقاسم غیاث آبادی « مشکوف » واقع شوم ؟!؟

نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:44 توسط دکتر بهنام اوحدی

دردمندان فراوانی را رایگان درمان و شفا بخشید.
حقوق دانشگاهی و اندوخته ی یک عمر کوشش شبانه روزی اش را در راستای آبادانی میهن و نان بخشیدن به کارگران تهی دست اجتماع خرج کرد.
یک لیبرال - سوشیال دموکرات به تمام معنا و دوست دار آدمیان ، جانوران و گیاهان بود.
به سرزمین مادری اش - ایران - صمیمانه و پر شور عشق می ورزید.
به ریخت و پاش های محمدرضا شاه پهلوی در جشن های ۲۵۰۰ سال پادشاهی ، پنجاهمین سال سلطنت و تاج گذاری به شدت انتقاد داشت و او را بر عکس پدرش ، آدم بی عرضه و جاه طلبی می دانست.
به شادروان دکتر محمد مصدق ، از صمیم دل عشق می ورزید. به گمانم برای هیچ ایرانی ای این چنین احترام و ارادت قائل نبود.
خود را « سرباز کوچک میهن » می نامید. به او گفتم که من « سرباز کوچک میهن » را « ایران بد » نام نهاده ام. این ایده را پسندید و در آرزوی من که هر ایرانی ، « ایران بدی » مسئول و منعهد باشد ، صمیمانه شریک شد.

برایش وبلاگی پدید آوردم که هرگز فرصت و فراغت آن نیافت که در آن بنویسد.
تصویر بالا را به دلیل عشق فراوانی که به قلمه های اناری که با دست خود در مزرعه ی مجهز به آبیاری قطره ای اش کاشته بود ، از گوگل جستم و در پست نخست وبلاگش گذاشتم. وبلاگی که چون هرگز در آن ننوشت ، از بلاگفا حذف شده است.
به ویژه بر آن پافشاری داشتم که سفرنامه هایش را در آن بنویسد. سرزمین های بی شماری را از پیش چشم و ذهن گذرانیده بود. چه توصیف و تعریف ها از موزه ی اسکندریه و قاهره ی مصر - موزه ی فراعنه - برایم نمود. از مصر ، یمن ، عربستان ، اسرائیل ، کوبا ، سیشل و ....... حکایت ها برایم گفت.
آمریکا را استعمار نیرنگ باز نوین و انگلستان را استعمار مزور پیر می دانست. می گفت یهودیان ثروتمند نیویورک به یاری این دو امپریالیست ، زیباترین سرزمین جهان - پس از کوبا - و خوش آب و هواترین نقطه ی دنیا را از آن خویش نموده اند. جالب بود که اندیشه های سوسیالیستی پر رنگ را پیوسته و آمیخته با ناسیونالیزم منطقی ( نه شووینستی ) داشت و در عین حال از کمونیسم بی زار بود. خود را جزو چپ اندیش های جبهه ملی بود و از حزب توده به شدت نفرت داشت و آنان و دیگر کمونیست های ایران - وابستگان شوروری - را عامل اصلی توقف و شکست مدرنیته در ایران و بازگشت به عقب ایران زمین می دانست. هر چند از پایه با مدرنیته ی پوسته ای و شکننده ی محمد رضا شاهی مشکل داشت.
با وجود همه ی ناملایمات و برخوردهای آزار دهنده ای که به سبب بیان رک و جسورانه ی باورها و دیدگاه هایش در میزگردها و مصاحبه های تلویزیونی و نوشته های مطبوعاتی و نیز ارتباط همیشگی اش با دوستان آلمانی و اروپایی اش نسبت به او روا داشته می شد و همواره از آن گله می نمود و با وجود این که خود را در ایران رها و آزاد احساس نمی نمود ، Dr. Abdolhossein Behrawan باز هم پافشارانه آرزو داشت در ایران بمیرد و خاکسترش از فراز دماوند و یا دست کم کوه های مشرف برکوهپایه بر خاک ایران زمین پاشیده شود.
به سبب همین دلبستگی و شیفتگی فراوانش به ایران ، به پیشنهاد من تصویر زیر را بر بالای وبلاگش نهادیم تا بازگوی دلبستگی او به ایران و باور او به این که « صنعت کاشت ، برداشت ، بازآوری و فرآورده سازی انار » می تواند نجات دهنده ی اقتصاد کشاورزی ایران از نابودی و کویرزایی باشد.

دوستی و آشنایی ما اندکی بیش از یک سال به درازا نکشید اما گفته ها و کردارش بر آن گفتار در زندگی اش برای من انگیزه های در ایران ماندن و مهاجرت نجستن را دوباره زنده و نیرومند ساخت.
این نوشته ادامه دارد ..............
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:28 توسط دکتر بهنام اوحدی

کتاب های بی شماری نوشته بود و سال ها ستون نویس و تحلیل گر روزنامه ی اشپیگل آلمان بود.
می توانست همچون شوالیه ای باز گردد و به مصاحبه های نام جویانه ( شهرت طلبانه ) با تلویزیون ها و رادیوهای ماهواره ای بپردازد و همچون مثلن جناب مستطاب والا حضرت ابراهیم یزدی ( ! ) هر از چند گاه خبرنگاران را با اصرار به سوی خویش فرا بخواند و تحلیل ارائه دهد تا نامش همواره مطرح ، خبر ساز و شهرت آور باشد.
می توانست همانند بسیاری - شاید حتا خود من ( !! ) - در این روزنامه و آن ماه نامه بنویسد و کتاب منتشر کند تا مثلن ماندگار شود !!!
اما او دیگر سودای نام آوری ( شهرت ) نداشت. به او اصرار می کردم تا بیش تر مصاحبه کند و هر از چند گاهی تحلیلی - دست کم درباره ی اقتصاد کشاورزی و کویر زدایی در ایران - برای روزنامه ها بنویسد. می گفت خسته است و دیگر فقط می خواهد به نوشتن کتاب پژوهشی اش برای دانشگاه محل خدمتش در آلمان بپردازد. می گفت که ما پیرمردان باید از عرصه ی سیاست و اجتماع بازنشسته شویم و میدان را به جوانان واگذار نماییم. به شدت به سن بازنشستگی سیاسی باور داشت و از این که پیرمردان در ایران بر بالای حزب ها و گروه ها و محفل های سیاسی نشسته اند و امکان جولان به جوانان نمی دهند ، گله داشت.
خود را وقف آبادانی موقوفات خانوادگی نیاکان و پدرش در کوهپایه و کویر آن ( گلستان ) ، نهوج و اردستان نموده بود. درمانگاه مخروبه ی کوهپایه را تبدیل به کلینیک ، بیمارستان و زایشگاه شبانه روزی مجهزی کرده بود و حمام عمومی مخروبه را به کتابخانه ای شایسته و درخور تبدیل ساخته بود.
آبیاری قطره ای را در حاشیه ی کویر اسپهان جدی گرفته بود تا آن جا که از شدت کوشش ، جان بر سر ستیز با کویر گذاشت. به باور من ، همچون خود من دچار بیش فعالی بزرگسالی ( ADULT ADHD ) و ( HYPERACTIVITY ) بود.
این نوشته ادامه دارد ..........
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:19 توسط دکتر بهنام اوحدی

دیروز ظهر عزیزی از دوستان ، مرگ نابهنگام دکتر عبدالحسین بهروان را به من خبر داد.
با دکتر بهروان درست در تعطیلات نوروزی سال پیش ( هشتاد و هفت ) آشنا شدم؛ از طریق پسر عمویم ، ارسیا اوحدی که بیش از دو دهه است که در آلمان روزگار می گذراند.
قرار برای آشنایی را هم او در لابی هتل شاه عباس ( مهمان سرای عباسی ) اسپهان ( اصفهان ) گذاشت. رفتم و با این کنشگر اجتماعی ، این « ایران بد » کوشا و به واقع دلسوخته ی ایران آشنا شدم.
از اعضای کوشای جبهه ی ملی ایران و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا بود که چند سال سمت و مسئولیت سرپرستی آن دو را در اروپا داشته بود و یک بار هم به همراه گروهی از دانشجویان مخالف رژیم شاهنشاهی پهلوی دست به اشغال سفارت ایران در لندن زده بود. همان سبب گشته بود که گذرنامه ی ایرانی اش باطل و بدین ترتیب ممنوع الورود و ممنوع الخروج شود.
در سال های اصلاحات - دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی - کتاب مشهورش در اروپا که به بیان و تحلیل دلایل اقتصادی و اجتماعی سقوط رژیم پادشاهی پهلوی می پردازد ، کامیاب گشت تا « کتاب سال جمهوری اسلامی ایران » شود. از سوی دولت خاتمی به ایران دعوت و جایزه به او داده شد. همین برای او انگیزه ای شد تا پس از « چهل سال استادی گروه فلسفه و جامعه شناسی دانشگاه های آلمان ، از جمله دانشگاه فرانکفورت » به ایران بازگردد و این جا بماند.
پیش کسوتان جبهه ی ملی ایران به استقبالش آمده بودند تا برای کار و کنش سیاسی بدان ها بپیوندد ، اما او در شرایط کنونی کشور ، کار سیاسی را آن هم در قالب و اندازه ی پیرمردان به باور او بازنشسته ی گروه های ملی نپسندیده بود. به گروه های موسوم به ملی - مذهبی هم از ریشه و پایه باور نداشت و آن ها را التقاطی ، غیر علمی و منطق گریز می دانست که در آینده ی ایران هیچ نقش و جایگاهی نخواهند داشت.

او آماجی دیگر پیش ذهن داشت. می خواست پایه های اقتصاد کشاورزان نگون بخت و تنگ دست اجتماع را بنیانی نیرومند بخشد و کار بهداشت و درمان مردمان تهی دست ایران را به پیش ببرد.
هر سال به اعتبار دوستان جراح نام آوری که داشت ، گروهی از جراحان مشهور و چیره دست پلاستیک ، ارتوپدی ، مغز و اعصاب ، عروق و ...... را گرد هم می آورد تا به جراحی رایگان دردمندان تهی دستی بپردازند که توانایی پرداخت میلیون ها تومان پول جراحی های دشوارشان را ندارند.

در همین حال به کاشت انار بر پایه ی گسترش آبیاری قطره ای در کویر می پرداخت تا به گفته ی خویش در « ستیز تاریخی مردمان سرزمین پارس با کویر : قنات » ، جنگ افزاری نوین را به دست کشاورزی در آستانه ی نابودی پیرامون کویر دهد.
لیسانس « کشاورزی » با گرایش « اقتصاد کشاورزی » از آلمان داشت اما یک دکترا ( PhD ) در فلسفه و یک دکترا در جامعه شناسی از دانشگاه فرانکفورت گرفته بود و تا هنگام مرگ به کار پژوهش برای دانشگاه های آلمان پرداخت. چهل سال آموزش و پژوهش در دانشگاه های گوناگون آلمان ، از جمله فرانکفورت را در کارنامه اش داشت.
این نوشته ادامه دارد .............
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1388ساعت 7:28 توسط دکتر بهنام اوحدی
موج سوم گسترش ایدز در ایران ، از طریق جنسی ( sexual ) است که بسیار بسیار بسیار گسترده تر و ویرانگر تر از دو موج نخست - معتادان تزریقی و زندانیان - خواهد بود. این موج سونامی وار اجتماع ناآشنا با راه های پیشگیری و در همین حال دچار وسواس و اجبار شده به سکس را مورد یورش قرار خواهد داد.
آموزش جنسی مبتنی بر پرهیز و خویشتن داری جنسی ( دست کم تا بیست و یک سالگی ) می تواند بهترین و سودمندترین راهبرد برای کنترل و مهار این سونامی پیش رو باشد. آموزشی که بر پایه ی مخاطرات و ویژگی های اجتماع در حال گذار ما باید طراحی و انجام شود.
آموزش جنسی ای در ایران کارساز و اثرگذار خواهد بود که ارضای غریزه ی جنسی را با مفاهیمی هم چون معنویت ، انسانیت ، شرافت و آبرو همراه و پیوسته سازد و نوجوانان و جوانان مان را در رسیدن به ایمان و عرفان شخصی در عین ارضای جنسی یاری دهد.
بی گمان ، اختلال ( بیماری ) « وابستگی ( اعتیاد ) به سکس » هم چون دیگر وابستگی ( اعتیاد ) ها نه تنها باعث از دست رفتن بهداشت و سلامت روانی و فیزیولوژیک می شود ، که هم چنین گوهر ارزش مند وقت و عمر آدمیان را به هدر می دهد. این اختلال به سادگی و شتابان ، همه ی استعدادهای آدمی را تباه ساخته و فرصت شکوفایی را از آن ها می ستاند. نمایان است که ابتلا به این اختلال ، خطر دچار شدن به عفونت ایدز ، هپاتیت بی و سی را چندین و چند برابر می کند.
از این رو لازم است که اختلال وابستگی ( اعتیاد ) به سکس همانند اختلال وابستگی ( اعتیاد ) به الکل ، مواد مخدر و محرک جدی گرفته شده و همه ی راهبردها و راهکارهای لازم وسودمند برای پیشگیری و مهار آن طراحی شده و به کار بسته شود.
باید دانست که کوشش و خواست سکسولوژیست ها و روان کاوان همواره این بوده که بخشی از انرژی زیستی ( لیبیدو ) به سوی برقراری رابطه های جنسی - آمیزشی و تخیلات و فانتزی های غریزی سمت و سو یابد و بیش تر آن در راستای پدید آوردن نواندیشی و نوآفرینی ( خلاقیت ) ، افزایش توان مندی های حرفه ای و هنری و کوشش های انسانی شود.
این نوشته ادامه دارد ...............
نوشته شده در سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:17 توسط دکتر بهنام اوحدی
به هر حال پورنوگرافی وجود خواهد داشت. به عنوان صنعتی پول ساز و نیز تهدیدی برای سلامت و بهداشت روانی - جنسی خانواده ها. صنعت پورنوگرافی امروزین ، از روز نخست هم انتقام و یورشی سهمگین از سوی پیرامون ( حاشیه ) نشینان پرولتاریا بر علیه زندگی لوکس ، رفاه و آرامش طبقه ی بورژوا بود. البته باید به یاد داشت که پورنوگرافی ( هرزه نگاری ) عمری به درازای آدمی دارد و در نقاشی های آدمیان غارنشین و سنگ تراشی های عهد کهن ، فراوان دیده می شود.
همراه شدن « مدیریت جنسی » کارآمد و بهنگام با « مهندسی شادی و هیجان » می تواند به خوبی کودکان ، نوجوانان و جوانان را از وابستگی به هرزه نگاری ( پورنوگرافی ) پاس داشته و سنگری ستبر در برابر اختلال « وابستگی ( اعتیاد ) به سکس » باشد.
در مبحث « مدیریت جنسی » آن چه بسیار مهم است که پیش چشم و ذهن نشانده شود ، این واقعیت نمایان است که به دلیل مشکلات اقتصادی - اجتماعی کنونی ، و روند رو به گسترش بی کاری ، هرگز نمی توان « مدیریت جنسی » را ساده لوحانه و کوته اندیشانه ، تنها و تنها به ازدواج تقلیل داد.
مردان جوان و میان سال اجتماع ما ، همانند بسیاری دیگر از مردان این گوی گردان ، ازدواج گریز شده اند و نمی خواهند زیر بار طاقت فرسا و سنگین ازدواج و یک عمر مسئولیت های آن بروند.
این واقعیت که بنا بر برخی ارزابی و گمانه زنی ها ما در سال ۱۴۰۰ خورشیدی نزدیک به هفت - هشت میلیون دختر و دوازده - سیزده میلیون زن مطلقه ی جوان و میان سال خواهیم داشت که هرگز فرصت ازدواج را نخواهند یافت ، باید ما را به این درایت و تدبیر برساند که « مدیریت جنسی » و « مهندسی شادی و هیجان » را باید هر چه شتابان تر در فراز راهبردهای سرنوشت ساز این سرزمین گذاشت.
این نوشته ادامه دارد ...........
نوشته شده در سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:43 توسط دکتر بهنام اوحدی

کژراهی ( انحراف ) و گمراهی جنسی ، پیامد سرراست ( مستقیم )و طبیعی نادانی جنسی است. در واقع ، آموزش جنسی می تواند بهترین و کارآمدترین ابزار در راستای پرهیزگاری و خویشتن داری جنسی و پیشگیری از پیدایش کژراهی ( انحراف ) های جنسی باشد. این آموزش های پژوهش بنیاد و دانش مدارانه باید از دوران کودکی و نوجوانی تا بزرگ سالی و میان سالی و بر پایه ی ویژگی های فرهنگی ، مذهبی و اجتماعی انجام شود.
باید به نوجوانان و جوانان آموخت که میل جنسی ، غریزه ای ست که از سوی پروردگار به آدمی ارزانی داشته شده تا در پرتو آن به عشق و آرامش افزون تر دست یابد. پس ضروری ست که هم چون هر غریزه ی دیگری در آن راه میانه روی را برگزید و اسیر و برده و وابسته ( معتاد ) به سکس نشد.
این نوشته ادامه دارد ...........
نوشته شده در سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:7 توسط دکتر بهنام اوحدی
روز زادروزم داشتم به این واقعیت فکر می کردم که فرنگی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند از کشورشان مهاجرت کنند اما ایرانی ها باید هزار و یک دلیل پیدا کنند تا بتوانند در کشورشان بمانند. جالبه نه ؟!؟
نوشته شده در سی و یکم فروردین 1388ساعت 5:9 توسط دکتر بهنام اوحدی
هنگامی که آدمی مدتی طولانی از کاری - به اجبار یا اتفاق - کناره می جوید ، باز گشتن بدان دشوار می نماید. رایانه ام به هم ریخته بود. حال و روز مادر بزرگم به ناگاه دچار دگرگونی پیکری ( پزشکی ) شده بود. و در همین هنگامه ، برنامه ی جدا شدن از بیش تر کلینیک ها - البته به جز مرکز مشاوره ی شکیبا ( خانم دکتر بدری السادات بهرامی ) و مرکز مشاوره ی راه نو ( آقای دکتر باقر ثنائی ) - و مستقل شدن هم پدید آمد و نیاز مالی رو به فراز نهاد. آنفلوانزا و افت پیکری دوران نقاهت هم با فشار کاری بازگشت به کار هم زمان شد و خلاصه همه چیز دست به دست هم دادند تا من از اینترنت به دور افتم.
اما به یاری و پشتوانه ی پروردگار بخشنده ی مهربان ، بر آن شدم تا بار دیگر باز گردم شاید بتوانم ضمن آسودگی جستن از قبل سرگرمی وبلاگ نوشتن ، گره ای از ذهن و زندگی هم میهن دردمندی بگشایم و گامی هر چند کوچک در راستای « بهداشت و سلامت روانی » اجتماع پر آفت و گزند در حال گذارمان بردارم.
در دوران دوری از اینترنت ، نتوانستن به کار ویرایش و برگردان ( ترجمه ی ) کتاب هم بپردازم ، اما بالاخره پس از دو سال کامیاب شدم تا در بستر بیماری و درد پیکری در پی آن ، ساعات خواب و استراحت خود را به شش ساعت در شبانه روز برسانم. این خود دستاورد اندکی نبود.
بازگشتم تا بنویسم که نکات بسیاری نانوشته در وبلاگ دارم......
نوشته شده در سی و یکم فروردین 1388ساعت 3:20 توسط دکتر بهنام اوحدی

خوب خدا را سپاس که بالاخره نوبت به برخورد با وب سایت ها و وبلاگ های شرم ستیز و هرزه گستر رسید. افسوس که هم در هنگامه ی آغاز فیلترینگ ( انسداد ) و هم در هنگامه ی دستگیری گردانندگان وب سایت ها و وبلاگ ها ، این گونه وب سایت های منحراف واپسین ها بوده و هستند.
در میهن ما بسیار بیش و پیش از وب سایت ها و وبلاگ های منحرف و مستهجن ، تارنماهای فرهنگی ، اقتصادی و سیاسی مسدود می شوند ، در حالی که این وب سایت های پورنوگرافیک هرزه و شرم ستیز هستند که بیش ترین آسیب را به سلامت و بهداشت روانی - جنسی اجتماع ، به ویژه نوجوانان و جوانان ما می زنند.
شگفت آن که برخی گردانندگان این گونه وب سایت ها و وبلاگ ها ، چنین شرم ستیزی ها و هرزه پراکنی هایی را « مبارزه ی سیاسی » می نامند و بنابراین می خواهند در قد و قواره ی قهرمانان ملی هم خود را به نمایش سپارند !!!
آیا اینان از فرجام ناگوار و پیامدهای جبران ناپذیر انتشار تصاویر هرزه ی جنسی و مطالب تحریک آمیز سکسی خبر دارند ؟!؟
چندین سال پیش وب سایت « سه کاف » بنیان گذار این جنبش سکس گستر شد که بازدید آن به ماهی دوازده میلیون هم می رسید. همزمان با آن وبلاگ های بسیاری مشغول انتشار داستان های جنسی حتا در موارد و موضوعاتی چون « زنای با محارم » شدند. چند سال پس از آن وب سایت هایی دیگر به راه افتادند و به ترویج انحرافاتی همچون « سکس ضربدری » و « سکس گروهی » و .... پرداختند.
آن گاه که با آموزش جنسی درست و منطقی و متناسب با ویژگی های فرهنگی ، اجتماعی و مذهبی از انحرافات و کژروی های جنسی پیشگیری نشود ، چنین وب سایت ها و وبلاگ هایی می توانند بسیار فراتر و گسترده تر از توانمندی واقعی شان اثرگذار باشند.
« آموزش جنسی در راستای خویشتن داری جنسی » گامی جدی و سودمند برای کودکان و نوجوانان ایرانی خواهد بود. « آموزش جنسی ( Sex Education ) » را جدی بگیریم.

این نوشته ادامه دارد ..............
نوشته شده در دوازدهم فروردین 1388ساعت 21:28 توسط دکتر بهنام اوحدی
خوب سال نو هم از راه رسید؛
با خبری ناخوشایند برای هر وبلاگ نویس ایرانی و نا ایرانی.
آن اندازه ناگوار که نمی خواهم ( نمی توانم ) حتا بدان اشاره کنم......
آغاز هر سال برای من زاده ی فروردین ، اشارتی همزمان به گذر یک سال دیگر از عمر گذران نیز دارد؛ با نگاهی به کارنامه ی همه ی کارهای نیک و بد گذشته و سال گذشته. و این جدا از حساب رسی هر شبانگاهم است که هنگام فرو نهادن سر بر بالش ذهن مرا به خویش مشغول می سازد.
سال ۱۳۸۸ خورشیدی آغاز شد.
نوروز امسال ۲۵۶۸ سال از بنیان گذاشتن ایران از سوی کورش بزرگ گذشت.
سالی که می توان « سال ۲۵۶۸ ایرانی » اش نامید؛ افسوس که پهلوی دوم کوشید تا سالگشت رخداد سترگ و تاریخی بنیاد نهاده شدن کشور ایران را به جای یادآوری به نام « سال ... ایرانی » ، به نام « سال .... شاهنشاهی » مصادره نماید و از آن برای سترگی خویشتن دست مایه فراهم آورد.
استفاده ی ابزاری از تاریخ در این کشور سده هاست که مد بوده است.
شاه دوم قاجار نیز همین گونه « شمشیر » را به چنگال « شیر و خورشید » سپرد ؛
شگفتا که در دوران دراز پادشاهی همین شاهنشاه بود که بیش ترین شکست و زبونی از آن ایران و ایرانیان شد !! بیش ترین سرزمین های مان را در همه ی دوران پس از شکست از اعراب در روزگار همین دومین شاه حرم باز به ظاهر شمشیر دوست قاجار از دست دادیم !!!
سال نو ، سالی دشواری برای ما ایرانیان از نظر اقتصادی و اجتماعی خواهد بود.
نرخ بی کاری در امسال سخت فراز خواهد یافت و آمار آسیب های روانی - اجتماعی شدت خواهد یافت.
اکنون ، هر چند بسیار دیر هنگام ، اما دیگر پذیرفته ایم که اقتصاد بنیان نخست است.
سال ۱۳۸۸ ، سال بلند پروازی های کودکان ، نوجوانان ، جوانان و خانواده های ایرانی نیست. سالی است که بیش از همه چیز باید خود را آماده ی پذیرش شرایط سخت و ناخوشایند اقتصادی - اجتماعی نمود تا بتوان سلامت روان باقی مانده را پاس داشت !
به هر روی ، سال ۱۳۸۸ خورشیدی ، سال ۲۵۶۸ ایرانی و سال اصلاح الگوی مصرف بر همه ی ایرانیان درون و برون میهن کهن مان فرخنده باد !!
نوشته شده در یازدهم فروردین 1388ساعت 20:39 توسط دکتر بهنام اوحدی


( در سونامی ، آب اقیانوس نخست به پس می رود و فرو می نشیند اما سپس سرکش و سنگین و وحشی و شتابان یورش می آورد. )

سنگری ستبر در برابر سونامی
دکتر بهنام اوحدی*
و بالاخره در سال 1387 سخن از دگرگونی الگوی گسترش ایدز در ایران بر زبان آمد:
« موج سوم انتقال ایدز در ایران ، از طریق آمیزش های جنسی است ».
از شناسایی نخستین موارد بیماری ایدز در ایران ، نه سال ها که دهه ها می گذرد؛ در همه ی این سال ها فقط به آمار مرحله ی پایانی ابتلا یعنی « بیماری ایدز » اشاره شده است و از هزاران هزار شمار آدمیان دچار آلودگی به ویروس این بیماری یعنی « اچ آی وی مثبت ها » هرگز سخنی بر زبان آورده نشده و با آزمایش های اجباری پیش از ازدواج شناسانده نشده اند.
در همه ی این سال ها و دهه ها ، موارد « بیماری ایدز » در ایران منحصر و محدود به زندانیان و معتادان تزریقی برشمرده می شد و بر انتقال از راه های دیگر و به ویژه آمیزش های کنترل نشده ی جنسی به سادگی چشم پوشی صورت می گرفت. از این رو ، سخن گفتن از دگرگونی الگوی انتقال و انتشار ایدز در ایران ، از اعتیاد تزریقی به آمیزش جنسی ، « رخدادی سترگ » بوده است؛ پذیرش این واقعیت که « واقعیت گریز ناپذیر بوده و هست ».
این سومین موج ، متقاوت از نخستین و دومین موج گسترش ایدز در ایران بوده و خواهد بود؛ این سومین ، « سونامی وار » بر می خیزد و « طاعون وار » اجتماع نا آماده و خواب را در هم می کوبد. درمانگر و درمانجو هر دو در این سونامی گرفتار و سرگردان خواهند بود، مگر آن که سنگری استوار و سترگ در برابر آن بسته و برپا شود.
سخن از « موج سوم » بالاخره بر زبان آمد ، فرخنده باد ، اما افسوس که چه دیر هنگام !
« موج سوم » شناسانده شد اما شیوه های رویارویی با این سونامی ویرانگر شناسانده نشد. سکوت و خاموشی هنوز راهبرد بنیادین و کردار نخست ماست !! کدامین اجتماع ، نادوراندیشانه ، چنین راهبرد و کرداری در برابر سونامی ای این چنین ویرانگر بر گزیده است که ما دومینش هستیم ؟!؟
بی گمان دیگر دهه هاست که فاش و آشکار دریافته ایم که پافشاری بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی » سودمند و اثرگذار نبوده و نخواهد بود.
به دلیل افزایش نادوراندیشانه و غیر منطقی شمار جمعیت در سه دهه ی پیش ، مشکلات جدی روانی - اجتماعی در پی کاستی توان رشد و پیشرفت اقتصادی برآمده و بر اجتماع در حال گذار ما چیره شده است. ازدواج در چنین ایستاری نمی تواند راهبرد بنیادین و سنگر نخست ما در برابر « سونامی ایدز » باشد.
ازدواج بر پایه ی اقتصاد استوار می شود؛ آن هنگام که اقتصاد ، آشفته و نابسامان باشد ، اجتماع از ازدواج ناتوان و گریزان خواهد شد. گریز پسران و مردان جوان از ازدواج ، واقعیت نمایان و هویدای دو دهه ی اخیر ماست؛ ازدواج کم رخ می دهد و بسیار به شکست می کشد ، چرا که بنا بر برخی پژوهش ها ، به ازای هر یک پسر و مرد جوانی که آمادگی بستن پیمان زناشویی را دارد ، بیش از بیست دختر آماده ی ازدواج وجود دارد.
دهه هاست که چهارچوب های کارآمد و به هنگام جنسی – زناشویی برای مردمان – به ویژه نوجوانان و جوانان – اندیشیده نشده است؛ ناتوان و گریزان بودن جوانان ، حتا پسران و دختران رو به میانسالی ، از ازدواج را عیان و عریان می بینیم و می شنویم و هنوز که هنوز است ، سخن از « خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی » بر زبان می آوریم. خویشتن داری و پرهیز کامل تا کدامین هنگام ؟؟؟
شمار فراوانی از جوانان مان پا به میانسالی نهاده اند؛ خاکستر و گرد سپید پیری بر موهای شان این واقعیت را به ما می رساند. رو به سالمندی و پیری و فرتوتی اند و هنوز ناکام و نابرخوردار از آن چه رویای نخست نوجوانی شان بود : عشق ورزی و هماغوشی ای پاک و پایدار.
دهه هاست که روابط عاطفی - آمیزشی پیش از ازدواج را مردود می شماریم و همه چیز را محدود و منحصر به ازدواج می شناسانیم و بر این واقعیت فاش و آشکار به آسانی چشم پوشی می نماییم که « کدامین ازدواج » ؟!؟
و این همه در حالی ست که ازدواج ، آن چنان که باید و شاید رخ نمی دهد و کم رخ می دهد. می بینیم که دختران و پسران شایسته و خویشتن دار ، بیش از همه در گرداب اندوه و افسردگی و اضطراب و وسواس گرفتار آمده اند و هنوز ساده انگارانه ، هوش و ذهن و منطق از واقعیت باز می داریم و فرمان به « سکوت و خاموشی » و « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » می دهیم و به خود می بالیم که در برابر « سونامی ایدز » ، بی کار ننشسته ایم و راهبردی سودمند و اثرگذار برگزیده ایم !!
و این همه در حالی ست که آشکارا می بینیم و می شنویم که که نه تنها جوانان ، که نوجوانان هم به « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » تن نمی دهند؛ نسل میانسال ناکام ، با چهره های اندوهگین و موهای سپید سیمگون ، به سان آیینه ی آینده نما ، پیش چشم و ذهن نسل جوان و نوجوان است.
دهه هاست که از گذر نابسامانی اقتصاد ، متوسط سن ازدواج در کلان شهرها و حتا روستاها ، آهسته و پیوسته ، افزایش داشته است. متوسط سنی که برای دختران به سی و برای پسران به چهل رسیده است.
این سن در دهه ی 1350 ، برای دختران زیر بیست ( شانزده تا هژده ) و برای پسران زیر سی ( بیست و پنج ) سال بود. در آن هنگام ، سخن گفتن و پافشاری نمودن بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » ساده و آسان بود.
دختران در سیزده - چهارده سالگی بالغ می شدند و سه چهار پنج سال پس از آن به خانه ی شوهر می رفتند. از هر ده زن ، نه تن به شوهر بسنده می کردند و پا به وادی پیمان شکنی و روابط برون زناشویی نمی گذاشتند. اکنون دخران در یازده – دوازده سالگی بالغ می شوند و در سی و یک و سی و دو سالگی هنوز نمی دانند که آیا بالاخره ازدواج خواهند کرد یا نه. اگر در آن سال ها ، دختران تنها مجبور بودند که چهار – پنج سال « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » را الگوی نوجوانی خود قرار دهند ، اکنون این دوره ی خویشتن داری و پرهیز ، به اندازه ی چهار تا پنج برابر گذشته افزایش یافته و به بیست سال خویشتن داری و پرهیز و در موارد بسیاری بیش از آن رسیده است.
بنا بر آمارهای گفته شده ، در سال 1400 خورشیدی ، بین پنج تا ده ( متوسط هفت ) میلیون نفر دختر جوان و میانسالی داریم که هرگز طی زندگی شان ، امکان ازدواج را پیدا نخواهند نمود. در همان هنگام و با توجه به رشد آمار طلاق ( که هم اکنون از سی و پنج درصد در تهران تا هفده درصد در کمترین استان کشور متفاوت است ) ، شمار بانوان مطلقه و بیوه مان چیزی بین ده تا بیست ( متوسط سیزده ) میلیون نفر خواهد بود. مدیریت این بیست میلیون نفر خانم جوان و میانسال نیازمند روابط عاطفی و آمیزشی خود به تنهایی راهبردهایی نیرومند و کارآمد می خواهد. به ویژه آن هنگام که مشکلات اقتصادی – اجتماعی پسران جوان و مردان مجرد و مطلقه ی میانسال ، که سبب رویگردانی و گریز ناگزیر آنان از ازدواج نخست و دوباره می شود ، را به حساب آوریم.
چه گونه می توان به راحتی از این توده ی بیست میلیونی دختران ناامید از ازدواج در آینده ی نزدیک و دور ، انتظار « خویشتن داری و پرهیز کامل و مطلق عاطفی و آمیزشی پیش از ازدواج » داشت ؟؟ تا کدامین ازدواج ؟!؟
آیا تن ندادن پسران و مردان مجرد و مطلقه به ازدواج نخست و دوباره ، بنیانی استوار و پیوسته برای شکست این راهبرد ساده انگارانه و کوته نگرانه نبوده و نخواهد بود ؟؟؟
بی گمان ، در چنین ایستاری ، انکار و چشم پوشیدن بر واقعیت برهنه و نمایان ، راهبردی کارآمد و سودمند برای اجتماع در آستانه ی سونامی ما نخواهد بود.
« موج سوم » ایدز در راه است؛ موجی سترگ تر و گسترده تر از دو موج پیشین که ساده انگارانه ، کوته نگرانه و نادوراندیشانه در بوق و کرنا می شد تا مردمان در آرامشی از دست رفتنی و زودگذر بپندارند که از این « عذاب الهی و طاعون سیاه جوامع غربی غرقه در باتلاق تباهی و منجلاب فساد » ایمن و به دور مانده اند.
اما واقعیت فاش و آشکار این است که موج سوم ، « سونامی وار » در راه است؛ ناگهان از راه می رسد و بی درنگ همچون نهنگی غول پیکر هر آن کس که درست نیندیشد و راست به کار نبندد و در راه بایستد را به کام خواهد کشید. خانواده های بی شماری « داغ دار » خواهند شد. داغی که هم « سوگی گران » خواهد بود و هم « انگ و نشان و ننگی ماندگار ».
آیا پافشاری نخ نما شده بر « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » ، سنگری استوار و ستبر در برابر این سونامی خواهد بود ؟؟
دهه هاست که خویشتن داری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) جنسی » در جوامع پیشرفته و در حال رشد ، جای خود را به راهبردی کارآمد تر و به هنگام تر به نام « آموزش جنسی – زناشویی ( Sex education ) » داده است.
در همه ی پژوهش های سال های اخیر ، سودمندی ، کارآیی و اثرگذاری راهبرد « آموزش جنسی – زناشویی » بر راهبرد « خویشتن داری و پرهیز مطلق جنسی » چربیده است. در واپسین پژوهشی که در سال 2008 در ایالات متحده ی آمریکا منتشر یافت ، نشان داده شد که « آموزش جنسی – زناشویی » در دبیرستان ها و کالج های آمریکا بدان برآمد نیکو انجامیده است که در بیش از هفتاد و یک درصد دختران ، تا نود و یک درصد پسران سن آغاز « نخستین آمیزش ( Intercourse ) » بیش از پنج سال افزایش یابد.
کدامین راهبرد می تواند همچون پرهیز نسبی در روابط عاطفی و هماغوشی و خویشتن داری و خودداری از آمیزش کامل ، در سایه ی آموزش مخاطرات جنسی ، به ویژه در سال های آغازین که جوانی – که دوران چیرگی احساسات بر خرد و منطق و دوراندیشی ست - در پیشگیری از ایدز ، کارآ و سودمند واقع شود ؟؟
راهبرد بنیادین « آموزش جنسی – زناشویی » نه برای « آزادی و رهایی لاابالی گرایانه ی جنسی » ، که برای « تعدیل و تنظیم غریزه ی جنسی و شهوانی » پایه گذاری و به کار بسته شده است. متاسفانه ، این واقعیت در میهن ما به گونه ای واژگون شناسانده و از این رو همواره بدان به دیده ی تردید نگریسته شده است.
این گونه است که می بینیم که در ساختار معاونت سلامت وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی و زیر مجموعه ی اداره ی کل سلامت روان ، حتا یک دفتر برای « بهداشت ، سلامت و آموزش جنسی » اجتماع رو به سونامی مان نداریم. آیا هنگام آن فرا نرسیده است که وزیر بهداشت ، دستور برپا داشتن « اداره ی بهداشت ، سلامت و آموزش جنسی » را در ساختار معاونت سلامت این وزارتخانه را صادر نماید تا سنگر بستن در برابر موج سوم « سونامی وار » انتشار و فراگیری ایدز و ویروس اچ آی وی به گونه ای کارآمد و اثرگذار آغاز شود ؟؟.
در جهان نخست ، « نبود آموزش جنسی » را « آموزش جنسی نادرست و به خطا » برمی شمارند ( No sex education , Is sex education ).
چرا که کنجکاوی کودکان و نوجوانان با خاموشی و سکوت پدر و مادر و آموزگار فرو نمی نشیند و روند پرسشگری ، ره پاسخ جویی و تجربه آموزی در پیش می گیرد.
آموزش و پرورش جنسی باید در ایران جدی گرفته شود و راهبرد بنیادین سال ها و دهه های پیش روی مان باشد. آموزشی که برای تعدیل و تنظیم روابط جنسی پیش و پس از ازدواج بنیان گذاشته شده است. آموزش و پرورش جنسی ای که متناسب با ویژگی های اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، ارزشی و معنوی و بهره گیری از فقه پویای شیعه ی جعفری انجام شود و سمت و سو و آماجش پرهیز نسبی در روابط عاطفی و هماغوشی و خویشتن داری و خودداری از آمیزش کامل - دست کم تا بیست و یک سالگی - باشد ، می تواند سنگری استوار ، ستبر و سرنوشت ساز در برابر سونامی موج سوم فراگیری ایدز در ایران باشد.
*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1387ساعت 8:34 توسط دکتر بهنام اوحدی
« نفی رشته » به جای « نقد نوشته »
در اعتراض به نابسامانی بازار کار آن یکی رشته !
دکتر بهنام اوحدی
هنوز یک هفته از انتشار مقاله ی « به زیر نیم کلاه آشوبمرد همیشه خشمگین » در شماره ی 69-70 ( مهر و آبان 1387 ) نگذشته بود که خانم زینب همتی ، دبیر سرویس علم و پزشکی روزنامه ای که هفته ای دوبار در صفحه ی پزشکی اش می نویسم با من تماس گرفت. پس از گفت و گو های معمول هر هفته گفت : « امروز آقایی به نام علی تحصیلی – که نمی دانم روان شناس یا مشاور بود – به دفتر روزنامه نزد من آمد و درخواست داشت که نوشته ی ستایش آمیزش درباره ی مقاله ی اخیرتان در ماهنامه ی فردوسی در صفحه ی علم روزنامه ی ما منتشر شود؛ مقاله ای با بیش از 3500 کلمه در ستایش و نکوداشت شما و مقاله تان درباره ی شخصیت شناسی جلال آل احمد نوشته بود. من او را راهنمایی کردم که از آن جا که آن مقاله در ماهنامه ی فردوسی منتشر شده است ، این ستایش و پاسداشت نیز باید در همان ماه نامه منتشر شود و به روزنامه ی ما ارتباطی ندارد ! »
بی درنگ گفتم : « خدا به خیر بگذراند ! »
خانم همتی شگفت زده گفت : « من این خبر را به شما دادم تا اندکی خستگی کار روزانه و مقاله نویسی شبانه تان را بزدایم؛ گمان می کردم از شنیدن این خبر شادمان می شوید !! »
مجبور به توضیح شدم : « خانم همتی ، واقعیت این است که ما در طول آموزش دوره ی تخصص روان پزشکی و دوره های روان درمانی تحلیلی – روان کاوانه و همچنین شناختی – رفتاری که داشته ایم ، از استادان روان پزشک و روان شناس آموخته و در کار و تجربه ی بالینی فرا گرفته ایم که چنان چه کسی ناگهان ، به یک باره و بی مقدمه آغاز به ستایش احساسی و گزافه آمیز از شما نمود ، نباید شادمان شوید؛ بلکه باید نگران و آگاه شوید که به احتمال بسیار از مکانیزم دفاعی « دو نیمه سازی ( Splitting ) » بهره گرفته و به زودی شما را از فراز گزافه آمیز « آرمانی ساخته ( Idealization ) » اش به فرود « بی ارزش نمایی ( Devaluation ) » اش خواهد نشاند. چنین رویکرد رفتاری ای دیر و زود دارد ، اما سوخت و سوز ندارد ! »
خانم همتی گفت : « دکتر ، شما روان پزشکان و روان شناسان چه اندازه بدبین هستید ! »
پاسخ گفتم : « این یک گزینه و احتمال است. آیا ممکن است گزینه و احتمال دیگری مطرح باشد که بدبین نبوده و « واقع بین » باشیم ؟!؟ »
خانم همتی پاسخ داد : « نمی دانم ، شاید آن هم مطرح باشد. باید بردباری نمود و دید !! »
اما داستان کمیک – تراژیک شگفت انگیز جناب علی تحصیلی نیاز به بردباری چندانی نیافت. تنها در عرض سه هفته ، « نقد علمی و ارزیابی دانش مدارانه » ی ایشان دچار یکصد و هشتاد درجه دگرگونی و گردش شده ، از قطب افراط در ستایش و نکوداشت رو به قطب افراطی نکوهش و فروداشت نهاد !! راستی و درستی پند و اندرز استادان روان پزشک و روان شناس پیشکسوت مان بار دیگر – این بار نه در کار بالینی ، که در زندگی روزمره ی اجتماعی - برای من آشکار و هویدا شد.
بنابراین ، نوشته های مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) مدارانه ی جناب علی تحصیلی دست کم برای من به هیچ روی شور و شوق پاسخ گویی پدید نمی آورد؛ اما از آن جا که ایشان در نوشتار « آشفته و پریشان و سرشار از خشم و آشوب » خود ، نه فقط به من بلکه به دانش روان پزشکی و استادان ما تاخته و آنان را به گمان خود به زیر پرسش برده ( تا آن جا که « روان پزشکی » را « یک شب علم یا دانش کاذب » دانسته و شناسانده است ) ، اندکی بردباری و ژرف نگری روان کاوانه به ساختار روانی مکانیزم های دفاعی که ایشان در نوشتار خود از آن ها سود جسته است را لازم دیدم که خود می تواند برای هم میهنان ارجمند آموزنده و جالب باشد. هم چنین شفاف سازی روند ، زمینه و درون مایه ی این « پرخاش » - و نه « پاسخ » - اندک پاسداشت پیشکسوتان روان پزشکی ایران و جهان می تواند باشد؛ بگذریم که « دانش روان پزشکی » با چنین پرخاش گری های نابخردانه ای بارها و بارها رو به رو بوده و هر بار آن ها را بردبارانه شنیده و با شکیبایی پاسخ داده است. واقعیت نمایان این است که « دانش روان پزشکی » امروز جایگاهی کاملا شناخته و پذیرفته شده در سراسر گیتی دارد و دانش آموختگان آن در کنار همکاران واقع نگر و خوش اندیش روان شناس ، مشاور ، مددکار و .... خود ، به ارائه ی خدمات تخصصی بالینی و پژوهشی در راستای ارتقای سلامت و بهداشت آدمیان می پردازند.
پس از این پیش گفتار ، به پاسخ گویی به نوشتار جناب علی تحصیلی می پردازم:
یک – جناب تحصیلی ، جلال آل احمد را در زمره ی « معماران خردورزی که به درشتی های عصر خویش ، هر چند با سرسختی و لجاجت ، اما با سویه ای زیباشناسانه و در چارچوب علوم انسانی پاسخ می گفتند ، ..... ، با سرسختی و سماجت در برابر اراده ای قوی و مسلط بر اوضاع ایستادند ، به اعتراض اجتماعی در اشکال زیبایی شناختی آن دست زدند ، انفعال را سقوط نامیدند و انسان ها را به باز اندیشی اوضاع گذشته و حال و لزوم تغییر آن فرا خواندند ، ... همه ی راه ها به روی آنان بسته شد و به رغم شایسته گی ها از هر گونه حقوق اجتماعی محروم و هر نوع امکاناتی از آنان سلب شد » می داند و بر لزوم شناخت آثار منفی دشواری های اجتماعی ، آسیب های فردی و تلخ کامی های اجتماعی پافشاری می نماید.
البته نام جلال آل احمد در میان آنان که با سرسختی ، سماجت و لجاجت در برابر ساختار تک قطبی و تمامیت خواه پهلوی ایستادگی کردند ، برجسته و چشمگیر است ، آما پندار ، کردار و گفتار او و بسیاری دیگر از « به اصطلاح روشنفکران » دهه ی سی و چهل و پنجاه خورشیدی ، هرگز از « سویه ای زیباشناسانه و در چارچوب علوم انسانی » برخوردار نبوده ، بلکه بیشتر بر بنیان راهبردی خودشیفته وار ، برای نام آور شدن و جاودان ماندن پس از مرگ بوده است.
ای کاش جناب تحصیلی ، به جای کلی گویی های ناسودمند و ردیف کردن واژگان پر طمطراق – که شیوه ی نخ نما و کهنه شده ی دهه های بیست تا نیمه ی دهه ی شصت خورشیدی بوده است – نمایان می ساختند که کدام یک از پرخاش جویی های کینه توزانه و خشمگینانه ی برخی دیگر از « به اصطلاح روشنفکران » نامنفعل دهه های سی و چهل و پنجاه میهن مان ، و به ویژه مرحوم جلال آل احمد ، از سویه ای زیبا شناسانه و در چارچوب علوم انسانی برخوردار بوده است.
آیا کردار این دسته نویسندگان و شاعران ستیزه جو با پنداری که خود را با آن می شناسانده اند ، همخوانی داشته است ؟ آیا مردم نباید بالاخره روزی بفهمند که چه « نعل های وارونه ای » آنان را به وادی سرگردانی و درماندگی کشانده است ؟؟ که چه گونه پرچم دار هروئینی شاعران مبارز و روشنفکرمان ، از بامداد تا کمی پس از ظهر ، کارمند حقوق بگیر بنیاد فرهنگی ملکه ( فرح دیبا ) بوده و به مشاوره دادن فرهنگی – هنری برای ایشان می پرداخته ، و تنها ساعاتی پس از صرف ناهار در کنار کاخ نشینان ، در کافه ها و پاتوق های روشنفکری با سرسختی ، سماجت و لجاجت – آن هم « با سویه ای زیبا شناسانه و در چارچوب علوم انسانی » !! – به درشتی و پرخاش گری و دشنام گویی می پرداخته است ؟!؟ چه سان می توان چنین رویکرد نارسی سیستیک ، بوردرلاین و آنتی سوشیال مدارانه ای را در کنار رویکرد صادقانه و شفاف صادق هدایت نهاد که می توانست به راحتی همانند دوست خوش اندیشش ، دکتر ناتل خانلری ، به جایگاه وزارت فرهنگ و هنر برسد ، اما اعتراض راست مدارانه و آمیخته به زندگی درویش گونه و سرشار از قناعت و دنیا گریزی را بدان ترجیح داد ، قرار داد ؟؟؟
آیا نباید آشکار شود که پیرمرد ارمنی افیون فروش ته بازارچه ی چهارراه استانبول - « مسیحای پیر پیرهن چرکین » - سلام آدمی را در آن زمستان سرد و در جماعت خماران سر در گریبان ، از بابت بدهکاری بیش از اندازه ی پول افیون پاسخ نمی داده است ؟!؟
آیا هنوز هنگام آن فرا نرسیده است که مردم ، به ویژه جوانان زودباور و احساساتی مان بفهمند که آن « آشوبمرد خرقه به دوش همیشه خشمگین » مان ، که در پایان هفته ها برای دست بوسی بزرگان از تهران ره بیرون می جست ، تمام طول هفته به لطف سرداب تا سقف انباشته از ودکا و عرق و کنیاک خانه اش مست و آشوبناک و خشمگین بود و اتاق را غبار از دود سیگار و افیون تیره و تار می ساخت ؟!؟
روزی استاد ارجمندم دکتر محمد صنعتی برایم گفت : « همراه با دو نفر دیگر از دانشجویان پزشکی دانشگاه تهران که همچون من جوانانی بیست و چند ساله بودند ، به خانه ی جلال آل احمد رفتیم تا از محضر « استاد » کسب فیض نماییم. چهل و سه دقیقه از چهل و پنج دقیقه سخن رانی جلال آل احمد برای ما سه جوان دانشجو، دشنام های رکیک و فحش های چاروادار و چاله میدانی به تک تک بزرگان گذشته و حال کشور بود. همه را شست و کنار گذاشت ! و ما با کوله باری از دشنام ها و درشت گویی های رکیک – که بسیاری از آن ها را برای نخستین بار می شنیدیم و در گنجینه ی واژگان مان سراغ نداشتیم – خدا حافظی نموده و راهی دانشگاه شدیم !! »
کتاب های جلال آل احمد تا واپسین دم زندگی و تا سال ها پس از مرگ ، به آسانی و با کمترین سانسور منتشر شد و جز چند بار بازجویی در ساواک ، تا آن جا که من می دانم ، هرگز به زندان و اتاق شکنجه نرفت. تا دم مرگ ، رها و فارغ از غم نان ، راحت آن چنان خورد و نوشید و کشید که از فرط سوء مصرف سیگار و الکل و افیون ( تریاک ) به مرگی زودهنگام و خودخواسته – درست همچون شاگرد خوش اندیشش ، دکتر غلامحسین ساعدی - درگذشت. هر دو ، قلب و ریه و کبد خود را در سیگار و الکل ( و در مورد جلال ، هم چنین : افیون ) نابودنمودند.
شگفتا که جلال آل احمد که در سال های پس از خودکشی صادق هدایت ، او را فردی ناتوان از بازآفرینی ادبی و سرخورده و ناکام در زندگی روشنفکری و نیازمند انجام خودکشی برای ثبت و جاودانه گی پس از مرگ – بدون هیچ گونه اشاره ای به اختلال افسردگی میان سالگی او - نامیده و شناسانده بود ، خود همان رویکرد خودکشی و مرگ خودخواسته اما البته به گونه ای مزمن با سیگار و الکل و افیون و نه هم چون صادق هدایت ، حاد و یک باره با گاز شهری را برگزید !! جلال آل احمد که در تبدیل مرگ خودخواسته و غرق شدن تکانشی ( Impulsive ) صمد بهرنگی به « شهادت » نقش نخست و بنیادین را داشت ، در مرگ خودخواسته و خودکشی مزمن خود نیز همان رویکرد و راهبرد را به کار گرفت و هم چون « غمگین شیرمرد شرمگین ، شادروان جهان پهلوان غلامرضا تختی » و « صادق هدایت » و دیگران ، راست مدارانه و صادقانه ، فاش و آشکار ، با مردمان و دوست داران خود وداع نگفت.
نقد زندگی و دیدگاه های جلال آل احمد ، همچون دکتر علی شریعتی ، احمد شاملو و دیگر نام آوران دهه های سی و چهل خود نوشتاری جدا ، بلکه در قد و قواره ی کتاب می طلبد که امیدوارم روزی فرصت و فراغت آن را پیدا کنم. بی گمان ، این نوشته که پاسخ به گزافه گویی های نفی مدارانه و سلبی ( و نه اثباتی ) جناب تحصیلی ست ، نمی تواند جایگاه چنین نگرش نقدمحورانه ای باشد.
واقعیتی که نمی توان بر آن به آسانی چشم پوشید و انکار نمود ، این است که جریان به اصطلاح « روشنفکری معاصر ایران » در دهه های سی ، چهل و پنجاه خورشیدی ، در بسیاری از موارد ( نه همه ی موارد ) ، دارای ویژگی های پر رنگ و یا مختل شخصیتی کلاستر B و نیز پیوستار ( طیف ) اختلالات خلقی دوقطبی و نیز اختلالات سوءمصرف مواد ( الکل و افیون ) بوده است. به گونه ی مشخص سیگار و الکل نماد و نشان روشنفکری بوده که در شمار فراوانی از نام آوران دهه های چهل و پنجاه خورشیدی حتا به سوءمصرف مدام هروئین انجامیده است.
همه ی این واقعیت ها و دیگر موارد را در ارزیابی کارنامه و دستاورد « جریان روشنفکری معاصر ایران » باید به حساب آورد. کدامین ملت بدون انجام و پاسداشت « باز اندیشی ، خود پرسش گری و انتقاد از خویشتن ( Self – criticism ) » توانسته است پا بر پله های نوزایی ، نوسازی ، آبادانی و پیشرفت بگذارد ؟؟ آیا هنوز هنگام آن فرا نرسیده است که به ارزیابی علمی و دانش مدارانه ی چیستی و چگونگی کنش و واکنش های جریان موسوم به « روشنفکری معاصر ایران » بپردازیم ؟!؟
بسیار شادمان و خرسندم که استاد ارجمندم ، جناب آقای دکتر محمد صنعتی ، چند سالی ست به نوشتن کتابی با سویه ی روان – تحلیلی ( سایکوآنالیتیک ) در نقد و ارزیابی « جریان روشنفکری معاصر ایران » پرداخته است. بی گمان این کتاب ، در صورت برخوردار شدن از مجوز چاپ و انتشار و سپس مجوز پخش ، می تواند از بسیاری از جنبه های پنهان و ناپیدای « تاریخ روشنفکری معاصر » مان رازگشایی نماید.
دو - جناب تحصیلی ، پس از این مقدمه ، به من تاخته که « متاسفانه می بینیم نه تنها از تحلیل روان شناختی خبری نیست ، بلکه نویسنده محترم در قالب ارزیابی روان پزشکی نیز چیزی جز توصیف های گسیخته از موضوع ، بدون انسجام نظری و فاقد مبنای شناخت شناسانه و روش شناسی ارایه نمی کند. »
از این جا ، به ناگاه آماج اصلی جناب تحصیلی ، همچون دم خروسی فاش و آشکار برون می جهد که همانا یورشی دلاورمردانه و همه جانبه به رشته ی رقیبان بازار کار و درآمد ایشان – یعنی روان پزشکی – و من به عنوان روان پزشکی جوان و جویای نام است !
ایشان می افزاید : « نویسنده با معرفی کتاب « معیارهای تشخیصی روان پزشکی DSM-IV – TR ، یادآور می شود که به دنبال کشفیاتی که تاکنون در مورد صادق هدایت و فروغ فرخزاد به عمل آورده ، بر آن است که در ارزیابی زندگی جلال آل احمد شکیبایی و ژرف اندیشی بیشتری به خرج دهد ....... از 12 نوع اختلالات شخصیتی رایج ( به زعم آن کتاب ) - بسیار شبیه به آن چه که معمولا در کتاب های طالع بینی نقل می کنند – صحبت به میان می آورد و اعلام می کند که در سرشت شورشی و آشوب مدار و نهاد نا آرام و بی ثبات جلال آل احمد ، 5 نوع از آن اختلالات شخصیتی به صورت مختلط وجود داشته است..... و از خواننده می خواهد که خود نه تنها مصادیق هر 5 نوع اختلالات شخصیتی را به طور مختلط در جلال آل احمد بیابد .... ».
این که این همه جسارت و بی باکی در نهاد نیرومند و دلاورانه ی جناب تحصیلی از کجا سرچشمه می گیرد را درست نمی دانم؛ چه هیچ گونه آشنایی با ایشان نداشته و بر رو و بالای هیچ یک از مقالات و کتاب هایی که در این ده سال ورودم به عرصه ی روان پزشکی و روان شناسی خوانده و یا در کتابخانه ها و کتاب فروشی ها بدان ها برخورده ام ، نامی از ایشان ندیده ام. اما بی گمان همان سرچشمه های « خلقی » یا « شخصیتی » که سرچشمه و مایه ی دگرگونی یکصد و هشتاد درجه ای « نقد علمی و ارزیابی دانش مدارانه » ی جناب تحصیلی ، آن هم فقط در عرض سه هفته شده ، زمینه و درون مایه ی چنین یورش سنگینی به دانش روان پزشکی را فراهم آورده است تا ایشان یکی از دسته بندی های پذیرفته شده و بین المللی روان پزشکی را با کتاب های طالع بینی مقایسه نمایند !!
چنین دگرگون شدن های ناگهانی و به یک باره ی « علمی ، تخصصی و دانش مدارانه ( !! ) » ای ، آن هم تنها در عرض سه هفته ، در اختلالاتی همانند اسکیزوفرنی ، اسکیزوافکتیو ، دوره های زود گذر روان پریشانه ( سایکوتیک ) ، پیوستار ( طیف ) اختلالات خلقی دو قطبی ، چرخش های شتابان و به یک باره ی خلقی اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردلاین ) ، رویکردها و راهکارهای مغرضانه و آماج مدارانه ی جامعه ستیزانه ( آنتی سوشیال ) و خودشیفته وار ( نارسی سیستیک ) و نمایش گرانه ( هیستریونیک ) ، به ندرت به دنبال رخ دادن اختلالات تجزیه ای ، دگرگون شدن ( مسخ ) واقعیت و یا شخصیت ، یا درک و شهودهای ناگهانی اسکیزوتایپال مدارانه و .... رخ می دهند. به باور من ، درباره ی جناب تحصیلی ، مواردی هم چون اسکیزوفرنی ، اسکیزوافکتیو ، اختلالات تجزیه ای ، مسخ واقعیت ، مسخ شخصیت و درک و شهودهای ناگهانی اسکیزوتایپال گونه نمی توانند صدق کنند. ریشه و سرچشمه ی این دگرگون شدن قضاوت ( Judgement ) و بینش ( Insight ) را باید در جایی دیگر جست و جو نمود.
شاید در احساس و پندار « ابر ( همه ) توانایی ( Omnipotence ) » ایشان که یک دسته بندی بین المللی مورد توافق را ، با به کار بستن مکانیزم های دفاعی دو نیمه سازی ( Splitting ) ، آشفته سازی ( Distortion ) و کنش نمایی ( Acting out ) ای هویدا و آشکار ، می تواند تا اندازه ی کتاب های فال و طالع بینی به یک باره بی ارزش ( Devaluate ) نموده و فرو دارد.
سه – جناب تحصیلی در ادامه ی نوشتار خود ، چنین می نویسد :
« نویسنده فوق الذکر در ادامه ی مطلب ، ضمن ارایه بخش دیگری از چهارمین نسخه ی تجدید نظر شده کتاب فوق ، ..... ، از خواننده می خواهد که خود نه تنها مصادیق هر 5 نوع اختلالات شخصیتی را به طور مختلط در جلال آل احمد بیابد ، بلکه .... »
گاهی در نوشتاری یک اشتباه چاپی می تواند بسیار سودمند واقع شود؛ از جمله در مقاله ی من که فقط و فقط در یک جا به جای عدد « سه » ، « پنج » منتشر شده است. گویا تقدیر بر این بوده که همین اشتباه چاپی ، به تنهایی در رسوا نمودن جناب تحصیلی نقشی مهم بر دوش کشد ! چه گونه جناب تحصیلی این عدد « پنج » را در ارزیابی دقیق و موشکافنه ی « علمی و دانش مدارانه » ی خود با ذکر شماره ی صفحه ، معیار و ملاک قرار می دهد ، اما بر ادامه ی مقاله حتا اندک نگاهی نمی افکند ( تا چه رسد به این که آن را مورد ارزیابی قرار دهد ) تا آشکارا ببیند که خبری از « پنج » اختلال شخصیت پیوسته به هم ( مختلط ) نیست و تنها سه اختلال شخصیت « خودشیفته ( نارسی سیستیک ) » ، « مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) » و « بدبین – سرنخ جو ( پارانوئید ) » برای جلال آل احمد آورده شده است ! این واقعیتی فاش و آشکار است که از نگاه مثلا دقیق ، تیز بینانه و موشکافانه ی جناب تحصیلی ، یک بار دیگر ، و آن هم تنها در یک پاراگراف بالاتر از عدد « پنج » محروم مانده است !!!
چهار – جناب تحصیلی در ادامه می افزاید :
« در بخش بعدی این نوشتار ، جهت ارزیابی محتوای و ساختاری مقاله ی مورد نظر ابتدا به وجوه روش شناختی ، دیدگاه حقوقی و مبانی نطری روان پزشکی می پردازم. البته به نظر نگارنده ، در ایم مقاله آشفته گی و پریشانی ساختاری به حدی است که لزوم هر گونه نقد مفصل را منتفی می سازد. »
از این پس ، منتقد ارجمند ( ! ) ، یورش و پرخاشی مغرضانه و کنش نمایی ( Acting out ) ای که بنیاد نوشتار بر آن استوار شده را آغاز می نماید :
« در واقع ، چنان چه نویسنده مقاله نظر شخصی خود را صرفا با نام خود « دکتر بهنام اوحدی » ارایه می داد ، به ویژه آن که خود را فردی کتاب خوان و شیفته ی ادب و هنر معرفی می نماید ، شاید لزومی به نگارش پاسخ نبود. این نوشته در واقع در مقام پاسخ به آن برند و عنوان است که دکتر بهنام اوحدی معمولا در نوشته های خود از آن استفاده می کند : " دارای بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران " .... ».
این جاست که مشکل جناب تحصیلی فراتر از مشکل قضاوت و بینش ذهنی می نمایاند و حوزه ی « بینایی ( قوای باصره ) » را نیز در بر می گیرد.چرا که نه تنها در مقاله ی مورد اشاره ی ایشان ( به زیر نیم کلاه آشوبمرد همیشه خشمگین در شماره ی مهر و آبان 1387 ) که در هیچ یک از مقالات من در ماه نامه ی فردوسی – در این یک سالی که از انتشار نوشته های من در این ماهنامه می گذرد – و هم چنین در هیچ کدام از دیگر نوشته ها و مقاله های من در دیگر روزنامه ها ، هفته نامه ها و ماه نامه ها ، هرگز به جز « پنج مقاله ، آن هم فقط و فقط در " صفحه ی پزشکی " روزنامه ی اعتماد » عنوان و به گفته ی کنایه آمیز ایشان ، برند « بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران » در پی نام من نیامده است. به راستی بر بالا یا پایین کدام یک از نوشته ها و مقالات من در این ماه نامه و نشریه های دیگر ، این عنوان و برند - و حتا آن چه ایشان در نوشتار خود بدان سخت تاخته و آن را نه در اندازه ی یک « برند » که تا اندازه ی یک « دشنام » فرو داشته و کوبیده است : « روان پزشک » - منتشر شده است ؟!؟ همه جا ، جز نشریه ها یا صفحه های پزشکی نام من ( بهنام اوحدی ) دست بالا با عنوان « دکتر » آمده است.
عنوان و برند ( !! ) مورد اشاره ی ایشان – بدون واژه ی « دارای » - فقط و فقط « پنج » بار ، آن هم در هنگام شناساندن و بنیاد نهادن سویه ی نوینی از روان درمانی : « فیلم ( سینما ) درمانی » در ایران ، و آن هم تنها در صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد ( که همواره نام پزشکان و دندان پزشکان را با تخصص و عنوان شان منتشر کرده و می کند ) به دنبال نام من آمده است. بی گمان ، شناساندن و بنیاد نهادن سویه ی نوینی از روان درمانی با اما و اگرها و رویارویی های فراوانی همراه بوده و هست. نخستین ستیز و رویارویی ای که روان شناسان ، مشاوران و روان پزشکان و گاه دیگر پزشکان در برابر آن که دست به چنین کوششی می زند ، به کار می برند این بوده است که : « این یارو " بورد ( دانش نامه ی تخصصی ) " ندارد و سواد و سطح درک و معلوماتش در اندازه و قد و قواره ی " پره بورد ( گواهی نامه ی تخصصی " است. » جالب آن جاست که بسیاری از کسانی که چنین رویارویی ای را در میهن مان در پیش می گیرند ، خود به خوبی از این که این یارو " بورد ( دانش نامه ی تخصصی ) " را دارا بوده است ، با خبرند !!
آدمی در این فضای خصمانه و مغرضانه ، درست هم چون ملانصرالدین و فرزندش ، حیران و سرگردان در شگفت می ماند که در دهان کدامین آدم یاوه گو را می باید ببندد !!!
پنج – ادامه ی نوشتار بیشتر به عقده گشایی های شاگرد دبیرستانی های شکست خورده و ناکام مانده پشت کنکور پزشکی و حتا آنان که در پایان سال سوم راهنمایی ، امکان راه یابی به رشته ی تجربی دبیرستان را نیافته و اندوه گین و سرخورده مجبور به ادامه ی تحصیل در رشته ی علوم انسانی شده اند ، شباهت داشته و بنابراین ارزش چندانی برای پاسخ گویی ندارد. به ویژه آن هنگام که « آن چرخش شتابان و به یک باره ی " شخصیتی " یا " خلقی " سه هفته ای از ستایش و نکوداشت تا نکوهش و فروداشت » را نیز در ارزیابی علمی و دانش مدارانه ی ایشان به حساب آوریم !
سراسر ادامه ی نوشتار جناب تحصیلی ، آمیزه ی پر مایه ای از مکانیزم های دفاعی خودشیفته ، نوروتیک ، و ناپخته و از جمله انکار ( Denial ) ، آشفته سازی ( Distortion ) ، فرافکنی ( Projection ) ، توجیه به ظاهر خردمندانه ( Intellectualization ) ، دلیل تراشی ( Rationalization ) ، واکنش سازی ( Reaction formation ) ، واپس زنی ( Repression ) ، کنش نمایی ( Acting out ) و انسداد ( Blocking ) است.
تثبیت ( فیکسیشن ) در مرحله ی رشد روانی – جنسی دهانی ( Oral ) و برخی نشانه های آن همانند خودشیفتگی ، بدبینی ، پر توقع بودن ، رشک و حسادت و گرایش به حرص خوردن و ویران کردن ، آشکارا عیان و نمایان است.
از دیدگاه رشد شناختی پیاژه ای ، واپس روی هیجانی – شناختی از مرحله ی « اندیشه ی فرضیه ای – قیاسی » به مرحله ی فروتر اندیشه ی پیش عملیاتی ، خودمحورانه ( Egocentric ) و جاندارپندارانه ( Animistic ) آشکارا دیده می شود.
ای کاش جناب تحصیلی ، که آن گونه که از خانم همتی شنیده ام ، چهل و چند ساله و بنابراین در میانه ی میان سالگی ست ، در رشد و بلوغ روانی – اجتماعی اریکسونی ، به جای « بی حاصلی ( Stagnation ) » به « مولد بودن ( Generativity ) » دست یافته بودند تا بر پایه ی سنخ های اریک فروم ، می شد ایشان را به جای شخصیت های سوداگر ( Marketing ) و حیله گر ) Exploitative ) ، در زمره ی شخصیت های سازنده ( Productive ) به حساب آورد. افسوس ، گویا سرخوردگی و ناکامی ( Frustration ) برآمده از آن چه ایشان ، آن را « نارسایی در بازار کار » نام نهاده اند ، بر خلاف روان شناسان و مشاوران کاربلد و کوشا ، ایشان را آن چنان از اعتماد و عزت نفس تهی نموده است که در یک فرافکنی عریان ، خود را در جایگاه یک روان شناس به عنوان « زایده روان پزشک » در پیش چشم و ذهن ببینند !!
و گر نه من که به عنوان یک روان پزشک از هم نشینی با استادان بزرگوار و کوشایی هم چون جناب آقای دکتر باقر ثنایی از پیشکسوتان رشته ی مشاوره و همکاران شان بهره مند و مفتخر بوده و هستم و شاگردی استاد ژرف اندیش و گران قدر رشته ی روان شناسی بالینی – جناب آقای دکتر حبیب الله قاسم زاده – را افتخاری جاودان و ماندگار برای خود می دانم.
شاید برای جناب تحصیلی آموزنده و جالب باشد که نطفه ی مقاله ی « به زیر نیم کلاه آشوبمرد همیشه خشمگین : شخصیت شناسی ( و نه روان کاوی ) جلال آل احمد » در اتاق استاد ارجمند روان شناسی شناختی - رفتاری ام ، جناب آقای دکتر حسین کاویانی ، در بیمارستان روزبه و سخنان ایشان درباره ی کتاب « نوشتن با دوربین » ابراهیم گلستان در ذهن من بسته شد.
آیا هنگام آن فرا نرسیده است که ستیز گاه دوسویه و نبرد نا مقدس روان شناس و مشاور با روان پزشک پایان یابد و همه با هم در یک رویکرد گروهی و کار تیمی به ارتقای وضغیت ناگوار بهداشت و سلامت روان در ایران بیندیشیم ؟!؟
بی گمان ، تیتر « آشفته گی در مضمون ، پریشانی در ساختار » بیش از هر نوشته ی دیگری ، شایسته و در خور نوشته ی سرشار از مسئله و مشکل جناب علی تحصیلی ست که نیازمند بازنگری در دانش و کوشش خود ، برای پشت سر نهادن ناکامی هایش در این نابسامانی بازار کار است. افسوس که از یک تیتر ، دوبار نمی توان سود جست !
نوشته شده در پنجم اسفند 1387ساعت 0:42 توسط دکتر بهنام اوحدی

دو سه روز پیش از سرویس اجتماعی روزنامه ی روزان تماس گرفتند و پرسشی درباره ی علل فراگیر شدن بزرگداشت « روز عشاق ( ولنتاین ) » در ایران از من نمودند تا دیدگاه خود را در این باره بگویم.
درست هنگامی که نخستین بازدیدم از آتشکده ی کهن شهر یزد به پایان رسیده بود ، اندک فرصتی دست داد تا به چند دلیل فراگیر شدن این نکوداشت اشاره نمایم.
این جا به برخی از آن علت ها اشاره می کنم :
۱) برخی مسئولان تند رو و افراطی هر دو گروه و جناح سیاسی ( بسته به هنگامه ی تندروی و یا میانه روی شان ) ، آداب و آیین های ملی و باستانی این سرزمین را رقیب مراسم مذهبی شیعیان دانسته و از این رو به شدت بزرگداشت آن ها را ممنوع نموده اند. بنابراین ، فضای اجتماعی به ویژه در قشر جوان و نوجوان و حتا میان سال اجتماع برای رشد و پرورش جشن ها و آیین های نوین بسیار آماده است.
آن هنگام که آیین های ملی و باستانی هم چون « جشن مهرگان » ، « جشن تیرگان » ، « جشن سده » ، « جشن چهارشنبه سوری » ، « جشن سیزده به در » و حتا « بزرگ جشن نوروز » نافرخنده و نجس دانسته می شوند ، باید انتظار فراگیر شدن آیین هایی هم چون « ولنتاین » و به تازگی « هالووین » را داشت. در سرزمین بی ریشه و هویت و در اجتماع سرگردان هر دانه ای پراکنده شود ، زود به بار نشسته و گسترده می شود.
این در حالی ست که آیین های ملی - که حتا در یاد شهادت زرتشت پیامبر نیز به عزا و مویه نمی انجامد - کارکردی کاملن دیگرگون از مراسم دینی و مذهبی دارد و به هیچ روی رقیب و رویاروی این گونه مراسم نیست.
آشکارا هویداست که مراسم مذهبی شیعه ی جعفری ، در این سرزمین ، از توان مندی و استواری ویژه ای برخوردار هستند که به این سادگی ها در سایه ی بزرگداشت و پاسداشت آیین هایی هم چون « جشن مهرگان » ، « جشن سده » و .... قرار نمی گیرند.
۲) هر اجتماع و کشوری برای رشد و پیشرفت نیازمند مدیریت « شادی و هیجان ( Excitement ) » و « سرگرمی و دلخوشی ( Entertainment ) » و به بیان دیگر « مهندسی شور و نشاط » است.
کدامین ملت و سرزمین با مرگ ستایی و زندگی گریزی و لذت ستیزی به فرجام و دستاوردی نیکو و ماندگار دست یافته است ؟؟ جای گزین نمودن « شوق مرگ » با « شور زندگی » همانا وظیفه و کارکرد آداب و آیین هایی هم چون ولنتاین است تا شور زندگی در رگ و ریشه های تک تک آدم ها و لایه های اجتماع جریان یابد.
۳) مدت هاست که نه فقط پسران ، که حتا دختران نیز پیمان زناشویی بستن به هر بهایی را پس می زنند؛ امروزه در اجتماع ما دختران حتا بیش از پسران ، « ازدواج به سبک سنتی : با خواستگاری » را ترک گفته و طرد می نمایند. جدای از آن ، سن ازدواج به دلایل کاملن آشکار و نمایان اقتصادی - اجتماعی و فرهنگی نسبت به سی سال پیش ، بسته به استان و کلان شهر بودن و یا نبودن زیستگاه دختران و پسران ایرانی از یک دهه ( در روستاها و شهرهای کوچک زیر یک میلیون نفر ) تا دو دهه ( در کلان شهرهایی هم چون تهران ، اصفهان ، شیراز ، تبریز ، مشهد ، اهواز و .... ) افزایش یافته است.
همین علت به تنهایی به فراگیری سال به سال بیش تر بزرگداشت جشن ولنتاین در ایران می انجامد.
نگاهی به انبوه sms های Sexual و Erotic ای که هر هفته پس از نمایش هر بخش از سریال یوسف ( ع ) ، در ایران ساخته و پراکنده می شود ، کافی ست تا به ما فاش و آشکار بگوید که هنگام سخن گفتن از « مردود بودن روابط عاطفی - جنسی پیش از ازدواج » در ایران گذشته است.
در آغاز سده ی پانزدهم خورشیدی ، یعنی سال ۱۴۰۰ خورشیدی در ایران شمار زیادی دختران و زنان تنهای نیازمند روابط عاطفی - جنسی وجود دارند که پارتنرهای شایسته و مناسب خود را ولو به دیده ی قناعت نمی یابند.
بسته به آمار مطالعه های گوناگون ، بین پنج تا ده میلیون ( به طو متوسط : هفت میلیون ) دختر ایرانی هرگز شانس ازدواج را پیدا نخواهند کرد. بین ده تا پانزده میلیون ( به طور متوسط : دوازده - سیزده میلیون ) زن ایرانی نیز زنان جوان بیوه و مطلقه هایی خواهند بود که هرگز فرصت ازدواج را نخواهند یافت.
بنابراین در آغاز سده ی پانزدهم خورشیدی ( سال ۱۴۰۰ ) در ایران بین پانزده تا بیست و پنج میلیون ( به طور متوسط : بیست میلیون ) دختر و زن جوان وجود خواهند داشت که در عین نیازمندی به روابط عاطفی - جنسی سالم و درست ، از فرصت زناشویی پایدار ( ازدواج دایم و مادام العمر ) برخوردار نخواهند بود.
این واقعیت ، خود به تنهایی به رواج آیین ها و آدابی هم چون جشن « ولنتاین » و به زودی جشن هایی هم چون « بالماسکه » و « هالووین » انجامیده و می انجامد.
( لازم به ذکر است که مدتی ست در مرکز و شمال شهر تهران ، پارتی های بالماسکه ای به نام « جواد پارتی » رواج یافته است که درباره ی آن به زودی خواهم نوشت )
از این رو ، توجه هر چه شتابان تر به آداب و آیین های باستانی و جای گزین نمودن جشن ولنتاین با یکی از آن ها - برای نمونه : جشن « اسپندگان یا مهرگان » - می تواند در راستای پاسداری از فرهنگ و هویت دیرینه ی ملی مان نقشی به سزا داشته باشد.

گفت و گو ( مصاحبه ) با خبرنگار سرویس اجتماعی روزنامه ی روزان در حالی به پایان رسید که همراه با دیگر اعضای تور گردشگری استان یزد ، از پای ساختمان آلمانی ایرانی آتشکده - که هم چون دیگر آثار دوران رضاشاهی ، جلوه هایی از معماری پیش و پس از رنسانس اروپا را همزان و در کنار جنبه هایی از معماری هخامنشی و ساسانی داراست - به سوی مینی بوس روانه می شدیم. من نیک می دانستم که با هزاران گفت و گو از این دست ( و حتا آوردن آن ها در وبلاگ و وب سایت های درون و برون میهن ) هیچ گونه دگرگونی رخ نخواهد داد و بزرگداشت جشن ولنتاین هر سال شکوه مند تر از سال گذشته برگزار خواهد شد !!
فراگیری پاسداشت « جشن هالووین » و برگزاری بالماسکه مانند آیین های آن ( که دو - سه سالی ست در چند کودکستان های کلاس بالای تهران بزرگ
آغاز شده است ) در راه است و ما از جشن های هر ماهه و هویت کهن و باستانی مان هیچ نمی دانیم !!! افسوس.
« شور زندگی » کدامین هنگام در این سرزمین سرگردان ، جای گزین « شوق مرگ » خواهد شد ؟!؟
نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:5 توسط دکتر بهنام اوحدی

نه تنها در ایران ، که در اروپا و به ویژه جامعه ی دینی و کاتولیک مدار آمریکا در برابر موضوعی به نام رابطه ی جنسی نوجوانان و جوانان ، دو رویکرد وجود داشته و دارد؛ هر چند رویکرد کهنه و تاریخی نخست کم کم دارد رنگ می بازد.
رویکرد نخست که در ایران هم هوادارانی بسیاری - حتا در میان روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران - داشته و هنوز هم دارد ، « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » از برقراری روابط جنسی - آمیزشی پیش از ازدواج و پیمان زناشویی است. در میان روان پزشکان ، روان شناسان و مشاوران هوادار این راهبرد رفتاری ، بی گمان دکتر محمود گلزاری - مدیر مسئول و صاحب امتیاز ماهنامه ی سپیده ی دانایی و انتشارات رشد - بیش ترین نقش را بر دوش گرفته است و در همه ی کلاس های درس و جلسه های مشاوره ی دانشگاهی و حتا ماهنامه ی خود بر آن پافشاری نموده و می نماید.
رویکرد دوم که هوادار بیش تری در میان مشاوران ، روان شناسان و به ویژه روان پزشکان و روان کاوان دارد ، « آموزش جنسی ( Sex education ) » و شناساندن و جدا ساختن روابط سالم و ایمن از رابطه های پرخطر ، لاابالی گرایانه و آشوبناک جنسی - آمیزشی است.
واپسین پژوهش ها در ایالات متحده ی آمریکا - که جامعه ی آن بر خلاف اروپای غربی و شرقی ، بر تک پارتنری و اخلاق جنسی و حریم خانواده پافشاری دارد - از برتری چشمگیر « آموزش جنسی ( Sex education ) » بر « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » حکایت داشته است. آن چنان که « آموزش جنسی ( Sex education ) » توانسته است در ۷۱ درصد از دختران و ۹۱ درصد از پسران دبیرستان ها و کالج های آمریکا سن برقراری نخستین رابطه ی جنسی را ۳ تا ۵ سال به تاخیر انداخته و نقشی جدی و گسترده در پیشگیری از گسترش و فراگیری ایدز و هپاتیت B و C ایفا نماید.
در تمام طول یک دهه ای که از ورود من به حیطه ی سکسولوژی بالینی و سکس تراپی می گذرد ، همواره بر این نکته پافشاری داشته ام که مدت هاست دیگر دوران سخن گفتن از راهبرد « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » در ایران و جهان گذشته است. گواه سخن هم واقعیت آشکار تاریخی بود که پیش چشم ها و گوش های مان رخ نمود : حتا مجازات های شلاق و سنگسار و اعدام و دیگر کیفرهای قرون وسطایی حکومت طالبان در افغانستان نیز نتوانست مانعی در برابر غریزه ی خداوندی و رخ دادن عشق و سکس در آن سرزمین شود !
این روزها واقعیت ها خود را میزان شیوع گسترده و فراگیر روابط عاطفی - جنسی پیش از ازدواج ، آن هم بی هیچ آموزش پیشگیرانه و علمی ، می نمایانند که گواه فاش و شاهد آشکار شکست رویکرد نخست ُ، یعنی « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » است.
انبوه اس ام اس های فراگیری که دو - سه ماهی ست هر هفته ، شبانه روز و تا پاسی از شب ، به دنبال نمایش هر بخش از سریال « حضرت یوسف ( ع ) » ارسال می شود و دورن مایه های جنسی - آمیزشی داستان را در بر می گیرد ، سند عریان و نمایان دیگری از این واقعیت است که هنگام سخن گفتن از رویکرد نخست در ایران به سر آمده است و مدیران و راهبرد گزینان امور اجتماعی و جوانان ، برای پاسداری از سلامت ، امنیت و بهداشت اجتماعی باید بی درنگ رویکرد دوم - « آموزش جنسی ( Sex education ) » متناسب با ویژگی های اجتماعی ، فرهنگی و مذهبی اجتماع در حال گذار ما - را جایگزین و فراگیر نمایند.
سریالی که قرار بود به گسترش فرهنگ و رویکرد « پرهیز و خودداری جدی ( Abstinence ) » از برقراری عشق ژنیتال ( نا افلاطونی ) و سکس و آمیزش های آزاد و گسترش اخلاق ، شرم و پرهیزگاری بینجامد ، این روزها بر پایه ی « لج بازی و نافرمانی رویارویی ( مقابله ) جویانه ( Oppositional ) مردمان ، به ویژه نوجوانان ، جوانان و میان سالان ( و حتا بزرگ سالان ) » در فضای اس ام اس و اینرنت ، به سرچشمه ی لطیفه و طنز و مزاح های بی شرمانه ی جنسی - آمیزشی تبدیل شده است !!
آیا هنگام آن نرسیده که راهبرد گزینان ، رویکرد نخ نما و فسیل شده ی شکست خورده ی در حال احتضار را با رویکرد علمی - فرهنگی - اجتماعی دوم که به پشتوانه ی پژوهش ها و آموزه ( تجربه ) های فراوان ، بسیار به هنگام تر ، کارآمد تر و سودمند تر هم هست ، جایگزین نمایند ؟؟؟

نوشته شده در نهم بهمن 1387ساعت 4:36 توسط دکتر بهنام اوحدی
جستاری در زود مرگی اهل فرهنگ در ایران
( بخش دوم )
دکتر بهنام اوحدی
اما برهم کنش ناخوشایند توده ی مردم با نویسندگان و اهل اندیشه و فرهنگ تنها به ندادن پس خوراند ( فیدبک ) شایسته و لازم از سوی مردمان به اهل اندیشه و فرهنگ نبوده است. توده ی اجتماع در سرزمین ما نه تنها اینان را نادیده گرفته و حتا گاه به آسانی انکار می کند ، که در موارد بسیاری اهل اندیشه و فرهنگ را به عنوان چهره ای ناهم خوان با خود ، مشکوک ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و تشنه ی ستایش بی دلیل در پیش چشم و ذهن نشانده و سپس طرد کرده است. این نگاه سرشار از انکار و تردید توده ی اجتماع – و البته نه اندک درصد مردمان دلبسته و وابسته ی اندیشه و فرهنگ - برای نخبگان آزار دهنده است و به جدایی گسترده تر و ژرف تر گروه نوساز و روشنگر از توده ی اجتماع می انجامد.
افسوس که در آغاز یا میانه ی این جدایی ، برخی کوشش گران پهنه ی اندیشه و فرهنگ ، به سبب دگراندیشی و گاه با انگیزه ی نادیده انگاشتن توده ی قدرناشناس به پاسخ گویی هایی در کنش ، پوشش و آرایش روی می آورند که شائبه ی خودشیفتگی و نمایشگری اهل اندیشه و فرهنگ را در سرزمین پر آفت و گزند ما نیرومند تر و پر رنگ تر ساخته و چرخه ی از پیش مشکل دار و معیوب برهمکنش مردمان و نخبگان را کاستی و گزند بیش تر می بخشد.
چهار – سده هاست که در سرزمین ما افزون بر توده ی مردمان ، از سوی چیرگان و نمایندگان آنان نیز به نویسنده و اهل اندیشه و فرهنگ ، به دیده ی بدبینی و تردید نگریسته شده است. این گونه است که فردوسی باید سی سال آهسته و خاموش در گوشه ای پنهان به نوزایی و نوسازی فرهنگ از دست رفته بپردازد و بوعلی سینا امکان کار و کوشش در پهنه ی دانش و اندیشه را در زیر سایه ی قدر قدرتی چیره پیدا کند. و پس از سده ها باز می بینیم که دهخدا نیز باید هم چون فردوسی سال ها خود را در تاریکخانه اش پنهان کند تا برهانش قاطع بماند و قاطر قدر قدرتان چیره نشود ، بدین آرزو و رویا که شاید مجوز انتشار بگیرد.
شگفت این که در پیشینه ی این سرزمین تنها فرجام امثال میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و فرخی یزدی که پای به پهنه ی پر ماجرا و خطر سیاست گذاردند ، به مرگ و نیستی نینجامیده ، که سرنوشت بسیاری دیگر هم که سودایی جز آبادانی و خرمی دانش و اندیشه و فرهنگ و هنر نداشته اند ، این گونه رقم خورده است.
در سرزمین ما نه تنها مردمان ، که چیرگان نیز در موارد فراوانی مایه ی ناکامی ، سرخوردگی ، افسردگی و درماندگی نخبگان بوده اند. افسوس که چیرگان پیش از درک همدلانه و فهم ژرف کوشش های اهل اندیشه و فرهنگ ، دستاورد آنان را رویاروی خواست و آرا و آرزوهای خویش می دیده و برای سرکوب آنان استوار می شده اند.
پنج - رقابت ها و حسادت های ناسالم و بیمارگونه میان اهل اندیشه و فرهنگ در سرزمین ما عیان تر و نمایان تر از آن است که نیازمند بیان باشد. این واقعیت را نمی توان بر دوش مردمان و یا چیرگان گذاشت. این گونه چالش ها و کشمکش های ناسالم و بیمارگونه اغلب به ستیزها و کینه توزی های پایدار و بدفرجام انجامیده است که چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، اندوه ، افسردگی و درماندگی را نیرومندتر و ناگوارتر می سازد. رقابت هایی که نه تنها از حسرت و حسادت ، که حتا از بخل و بغض نیز فراتر می روند و به سادگی به مرز ستیز و کینه توزی و پدرکشتگی می رسند.
شگفت این که چنین رقابت بیمارگونه ای « شاگرد » و « پیش کسوت » نمی شناسد و هر دو به آسانی و بدون دوراندیشی به « پسر کشی » و « پدر کشی » دست و دامان آلوده می سازند. « اصحاب سبعه » به نکوهش و نادیده انگاشتن « یاران ربعه » می پردازند و اینان در واکنش بدین کردار نابخردانه و حسادت آلود به ریشخند و هجو آنان. و این شیوه در سرزمین اهورایی مان هنوز استوار و پایدار ادامه دارد.
شش - و دست آخر ، فقر و نیاز مالی و معیشتی واپسین و جانکاه ترین ضربه را بر اهل اندیشه و فرهنگ می زند. آن که این واقعیت ناگوار را می داند ، می کوشد دست کم پیمان زناشویی بستن و فرزند آوردن را به دهه های چهارم و پنجم عمر واگذار کند و دربند نوزایی و نوسازی فرهنگی بماند. اما مجرد ماندن و چشم پوشاندن بر ازدواج ، خود ننگ و انگ های دیگری بر اهل اندیشه و فرهنگ افزون می سازد که از ناتوانی جنسی و سردمزاجی تا همجنس گرایی ( هوموسکسوالیتی ) و انواع و اقسام انحرافات جنسی ( پارافیلیاها ) گوناگون خواهد بود !!!
پیمان زناشویی بستن مانع کار روشنفکری و کوشش در راستای نوزایی و نوسازی فرهنگی نخواهد شد بلکه حتا می تواند به خوبی فرد را در برابر بحران های عاطفی – خلقی ، ناکامی ، سرخوردگی ، افسردگی ، درماندگی ، خواست و آرزوی مرگ ، و افکار خودکشی پشتیبانی و پاسداری نماید. اما به دنیا آوردن فرزند و بدتر از آن ، فرزندان ، با چندین و چند برابر کردن نیازهای مالی و معیشتی خانواده ، اهل اندیشه و فرهنگ را بیش از پیش به گرفتار شدن در چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، اندوه ، افسردگی و درماندگی - « چرخه ی زودمرگی » - آسیب پذیر نماید. این گونه است که در سرزمین ما آنان که در وادی فرهنگ ، به جای نویسندگی ، به هنرهای تزئینی ، موسیقی ، و نمایش - به ویژه از گونه های بزمی و مجلسی ، ولو کاباره ای و تخت حوضی - روی آورده اند ، هم چون بوعلی سینا و لئوناردو داوینچی در زیر سایه ی دارندگان شوکت و ثروت اندکی قدر دیده و بر کنار صدر نشسته اند و به داغ و درفش و دار سپرده نشده اند.
از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟
وز تار وجود عمر ما پودی کو ؟
در چنبر چرخ ، جان چندین پاکان
می سوزد و خاک می شود ، دودی کو ؟
( خیام )
نوشته شده در دوم بهمن 1387ساعت 2:2 توسط دکتر بهنام اوحدی

در تشنگی و بی تابی ملی « دکتر » شدن !
( بخش نخست )
دکتر بهنام اوحدی
www.iranbod.com
تابستان به پایان می رسید ؛ از چند ماه پیش تر هر جا می رفتیم ، پرسش همگان این بود که کی پا به دبستان می گذاریم. گاهی هنگام پاسخ گویی مادر ، سر را بر گردن استوار می نمودیم و سرفرازانه و با نگاهی نیرومند بنیان های نارسیسیسم مان را به نمایش می گذاشتیم ، اما در دنیای درونی کودکی مان این دلشوره را آشکارا لمس می کردیم که در دبستان بر ما چه خواهد گذشت. پسر خاله ، پسر دایی ، پسر عمه و ... هامان چند سالی زودتر پا به دبستان نهاده بودند ، و هر چند گاه با روی ترش و اخم و تخم از مدرسه به خانه ی پدر بزرگ بازمی گشتند ، اما در پیش روی ما آبروداری می کردند و ما را به سبب مدرسه رفتن « بچه کوچولو » و « فسقلی » برمی شمردند.
به روز موعود نزدیک می شدیم.
ادا و اطوار مدرسه رفتن به اصل قضیه فراوان می چربید !
کیف و کفش و لباس و دفتر و پاکن و مداد خریدن برای مان لذت بخش بود. هر چند آن گاه که از خوراکی زنگ تفریح سخن بر زبان می آمد ، دستگاه گوارش و غرایز خور و خواب و خشم و شهوت مان نیرومندی خود را به رخ می کشیدند. بگذریم که شهوت در شش سالگی هنوز آن چنان گریبانگیرمان را نگرفته بود. همه ی زیست مایه ( لیبیدو ) مان در شیطنت ، بازیگوشی ، کشمکش با همسالان و البته شکمبه خلاصه می شد.
روز موعود می رسید.
کله هامان به آرایشگر سپرده می شد تا نه آرایش که پیرایشش کند. گاه این پیرایش به فرمان فرمانروای خودکامه ی دبستان – مدیر – کلی و ماشین چهاری بود تا پسرک تازه پای به دبستان گذاشته ، دست از شور و شعوت و لهو و لعب و ماتریالیسم شسته ، به پادگان آدم سازی وارد شود ! این گونه بود که کودکان مدارس دولتی ، بر خلاف ما ، « کله کدویی » و « حسن کچلی » بودند.
بسیاری مان به جای شادمانی ، با اندوه و گریه وارد مدرسه می شدیم و دامان مادر و دستان پدر را آسوده و سبکبال رها نمی ساختیم. آن هنگام دیگر شکلات تخم مرغی جایزه دار یک تومنی هم کارساز نمی شد تا چه رسد به « خروسک قندی سوت دار » یک قرانی و آدامس خروس نشان سبز و سرخ فام کوچک یک و بزرگ دو ریالی !
از همان روزهای نخست ، پرسش آموزگار ما را به اندیشه و آرزو فرو می برد؛ گویا آموزگاران برای فرونشاندن اندوه بیگانگی ( غم غربت ) دانش آموزان تازه پابه مدرسه گذاشته ، دستاویزی جز پرسش « بزرگ که شدی می خواهی چه کاره شوی ؟ » نداشته و نیاموخته بودند.
در بالای فهرست همه ی حرفه هایی که بیان می شد ، نام و عنوان چند حرفه می درخشید؛ و بر فراز همه ی آروزها ، « دکتر » شدن بود. همه می خواستند « دکتر » شوند. مقصود همه از دکتر شدن ، پزشک شدن بود اما هیچ کس نمی گفت : « می خواهم پزشک شوم ». کسی به دنبال و شیفته ی طبابت و مرهم نهادن بر درد مردمان نبود؛ همه فقط می خواستند « دکتر » شوند. من یکی از همان روز نخست مفتون حرفه ی رویایی دوم بودم: خلبانی ؛ پس آن گاه که در پاسخ به آموزگار گفتم : « اول : فضانورد ، دوم : خلبان ، سوم تارزان ، چهارم کارآگاه و پنجم دکتر ! » این در حالی بود که مطب پدر بزرگ و بیمارستان هزار تختخوابه ( پهلوی دیروز ، شریعتی امروز ) که او ریاستش را داشت و پدرم نیز در اتاق عمل و زایشگاهش کار می کرد ، همواره پس از سه سالگی جایگاه بازیگوشی و کنجکاوی من بود. اما چه می شد کرد؛ سریال های « مرد شش میلیون دلاری » ، « فضا 1999 » ، « تارزان » و « کوجک ( کارآگاه کچل آب نبات لیس ) » مخ من بلند پرواز را حسابی زده بود. نارسیسیسم برآمده از ژن های بختیاری و زردکوهی خاندان مادری را همان روز نخست به خانم ضرغام که خود نیز رگ و ریشه ی بختیاری داشت ، کشیدم تا بداند که من رسوای سرزمین ریا بودن را آسان به جان می خرم ، اما همرنگ جماعت نمی شوم !!
گذشت و در پی هزاران شب بی خوابی در سه دهه ، « دکتر » شدم. نزدیک بینی چشمانم مرا از کابین رویایی اف- 14 بازستاند. در راه دکتر شدن ، شاگرد و دانش آموز استادان پر شماری شدم. شاگردی برخی آنان برایم بزرگ ترین افتخار و از تک مایه های غرور به جا مانده است.
در دانشگاه و در بیرون از آن ، هر از چند گاه شاگرد « دکتر » های غیر پزشک فراوانی بوده ام.
اما هرگز نه آن « دکتر » ها و نه این « دکتر » ها را برتر ، شریف تر و انسان تر از دیگران ندیدم.
این روزها ، میهن ما « دکتر » های فراوانی دارد؛ از این دسته و از آن دسته ! واقعی و تقلبی !! اما « دکتر » ها هم بخشی از این اجتماع اند و هم چون دیگران ، برتری ها و کاستی های انسانی بسیاری دارند.

این نوشته ادامه دارد .........
نوشته شده در بیست و ششم دی 1387ساعت 23:27 توسط دکتر بهنام اوحدی

از سازمان دفاع از قربانیان خشونت با من تماس گرفتند که می خواهیم نامی برای تشکل پزشکان و درمانگران داوطلب کمک رسانی به مردم غزه برگزینیم. گزینه ی خودمان « امدادگران غزه » است. پیشنهاد شما چیست ؟
بی درنگ گفتم : « مرهم گذاران غزه » !
پرسیدند : چرا « امدادگران » نه ؟!؟
پاسخ دادم : « نخست ، آن که واژه ی « امداد » و « امدادگر » و « امدادگران » از سی سال پیش آن اندازه در این سرزمین ، در ایستارهای گوناگون به کار برده شده است ، که کاملن نخ نما و کهنه و بلکه پوسیده شده است ! دوم آن که ، مدت هاست که راه هر گونه « امداد » ی بر غزه بسته شده است !! شاید اندکی واژه ی « مرهم » باعث رخ نمودن رحم و شفقت شود ، و یاری ای به کودکان و نوجوانان و زنان - این آسیب بینان همیشگی جنگ و ستیز ها در طول تاریخ - برسد.
آن هنگام که در ۱۳۷۶ - ۱۳۷۷ اینترن واپسین سال پزشکی بودم ، یوسفعلی میر شکاک نوشته ی متعهدانه ، دردمندانه و دلسوزانه ای در هفته نامه ی « مهر » ( به مدیر مسئولی حجت الاسلام زم و صاحب امتیازی سازمان تبلیغات اسلامی سوره ) ، درباره ی « به بازی گرفته شدن فلسطینیان نگون بخت از سوی سران کشورهای اسلامی » نوشت که او را بی درنگ پس از انتشار نوشتار روانه ی بازداشت کرد.
آن رخداد ناگوار برای من مایه ی شگفتی فراوان و نیز پندی ماندگار شد تا هیچ گاه به ژرف کاویدن و واقع بینانه نوشتن درباره ی فلسطین و فلسطینیان نیندیشم. این چند روزه بارها و بارها نوشتاری را برای غزه ، برای فلسطین ، برای صلح و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز آدمیان در خاورمیانه و گیتی در ذهن نوشتم و مرور کردم اما هر بار به یاد آن آموزه ی ده سال پیش افتادم و از انتشار آن - چه در وبلاگ و چه در واپسین صفحه ی روزنامه ی اعتماد - چشم پوشی نمودم.
افسوس که نوشتن از مظلومیت کودکان و نوجوانان بی گناه و زنان و مردان بی دفاع و یاد کردن از پیشنهادهایی شاید ارزشمند و کارآ نیز هزینه بر بوده و هست !
من گمان ندارم که در این راه با جایگزین نمودن واژه ی « مرهم گذاران غزه » به جای « امدادگران غزه » دین انسانی خود را ادا نموده ام اما چه کنم که داستان شگفت انگیز « یوسفعلی میر شکاک » بنیادگرای مان برای من درس و آموزه ای ماندگار و همیشگی شد !!
و مردمان نگون بخت فلسطین ، بیش از نیم سده است که هم چون مرغ عزا و عروسی خاورمیانه و گیتی شده اند.....
نوشته شده در بیست و سوم دی 1387ساعت 23:36 توسط دکتر بهنام اوحدی
چندی پیش اس ام اسی از سوی یکی از دوستان به گوشی همراهم نشست؛
اهل اس ام اس بازی نیستم. نه حال و حوصله اش را دارم و نه وقت و فراغتش را.
اما نمی دانم چه شد که به این یکی پاسخ دادم.
شاید بدان دلیل که خود در زندگی نیک آموخته و دریافته ام که : « زندگی بازیچه ای بیش نیست ! ».
اس ام اس چنین بود :
« برخی دوستان مانند قطار شهربازی هستند ؛ هنگامی که با آن ها هستی ، بهت خوش می گذرد اما باهاشون به جایی نمی رسی ! »
چنین پاسخ دادم :
« اما هنگامی که دقت می کنی ، می بینی بیشتر عمرت را ( حتا تا لحظه ی مرگ ) داری با خاطرات خوش و فراموش ناشدنی همان قطار پر شور و شوق شهربازی می گذرونی !! »
باید به فرداها اندیشید اما در لحظه زیست؛ آدمی آن گاه ارزش لذت بردن از لحظه ها را در می یابد که فرصت و سلامت لذت بردن از زندگی باقی نمانده است. من نیز هم چون سهراپ سپهری چنین می اندیشم که : « زندگی ، آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است ».
گاهی لازمه ی به فردا اندیشیدن ، قربانی نمودن امروز است؛ اما همواره به کار بستن این راهکار و تبدیل آن به راهبرد بنیادین زندگی ، فرصت و فراغتی برای اصل زندگی : « اکنون ، امروز و این لحظه » باقی نمی گذارد.
آری ، من چنین می اندیشم که زندگی ، بازیچه ای بیش نیست ......

نوشته شده در هجدهم دی 1387ساعت 22:50 توسط دکتر بهنام اوحدی
دیروز یکی از بیمارانم - که خانمی موشکاف و حساس ( کلاستر C ) است - آشفته و نگران آمده و گفت : « دکتر این چه مطلبی بود که در وبلاگت نوشته بودی ؟ »
پرسیدم : « کدام مطلب را می گویی ؟!؟ »
پاسخ داد : « همان ناموس پرستی غیاث آبادی گونه ات درباره ی روند نامیمون پنج نفر و چهار نفر مسافر سوار کردن تاکسی ها !! »
گفتم : « خانم ، شما جوان و خوش سیما هستی؛ آیا برای خودت پیش نیامده که از سوی پسرکان و مردانی مورد آزار و اذیت و مالش قرار بگیرید ؟ رفتارهای نابهنجار و کردارهای نادرست در تاکسی ها را همچون من فراوان نمی بینید ؟!؟ »
پاسخ داد : « چرا ؛ فراوان ! اما دکتر جان این مشکل من و امثال من است. خودمان یک جوری حلش می کنیم. ما زنان ایرانی به شنیدن متلک های هرزه و یشنهادهای بی شرمانه از سوی برادران ( ! ) و پدران ( !! ) ایرانی مان عادت کرده ایم. به فکر خودت و خانواده ات باش. چرا شما باید هزینه ی حرمت و کرامت از دست رفته ی ما را بدهی ؟؟ من امروز نیامده ام که ویزیت شوم. داروها به من ساخته است و رفتار درمانی شناختی هم برایم کاملن سودمند بوده است.امیدوارم پس از همان چهار تا شش ماهی که قول دادید ، داروها را کنار بگذارم. فقط آمدم بگویم جسارت و بی باکی تان در برخی نوشته های تان مرا و احتمالن برخی دیگر مراجعان و بیماران تان را نگران می کند. مواظب باشید..... »
گفتم : « نگرانی شما را می پذیرم. اما واقعیت این است که من نه تنها آدم جسور و بی باکی نیستم ، که خودم را محافظه کار و ترسو هم می دانم. اما اگر من به این رشته ی روان پزشکی آمدم و پرچم « آموزش و آگاهی رسانی جنسی - زناشویی در راستای پیشگیری و درمان آسیب های روانی - اجتماعی » را بر دوش خودم نهادم ، برای ادای دین ملی و معنوی بوده و هست. من شیفته ی جراحی بودم. پدرم از ده سالگی مرا به اتاق عمل می برد. در سال های استاژری ( دانشجویی بالینی : سال چهار و پنج پزشکی عمومی ) و اینترنی ( سال شش و هفت پزشکی ) حتا شب هایی که نمی باید بیمارستان باشم ، می ماندم و اتاق عمل می رفتم. در موارد بسیاری به عنوان اد عمل ( دستیار جراح ) دست می شستم و گاهی حتا جراحی هایی هم چون آپاندیسیت ، هموروئید ، وازکتومی ، و ... را زیر نظر جراح انجام می دادم . اپی زیوتومی ( برش گسترده و عمقی واژن تا میان دوراه و مقعد ) در زایمان طبیعی و درآوردن لیپوم های زیر پوستی ، کوچک کردن و کشیدن ناخن ، برداشتن خال و مانند آن را به تنهایی انجام می دادم. آری ، من به عشق « جراح قلب » شدن پا به رشته ی پزشکی نهادم ، اما خداوند خود مرا به سوی روان پزشکی و سکسولوژی کشاند و گریبانم را رها نساخت تا به جای آدم ها ، اجتماع را جراحی کنم. به راستی چرا باید همه ی آن زایمان های ناشی از زنای با محارم ، در شب هایی که من کشیک بودم و یا آن دو ماه دوره ی زنان و زایمان اینترنی من ، رخ دهد ؟!؟ در برابر خواست خداوند که سرشت و منش من را این گونه قرار داد تا در برابرچنین رخدادهای ناگواری ، بی تفاوت و خاموش نمانم ، چه می توانم انجام دهم ؟؟؟ »
گفت : « شاید دیگران هم بی تفاوت نباشند ، اما مصلحت خود را در سکوت و کنار کشیدن بدانند ! نمی توانید به همین کار کلینیکی خودتان بسنده کنید ؟ اصلن چرا این گونه مقالات را می نویسید ؟!؟ »
پاسخ دادم : « پاسخ تان درست است اما پرسش تان بدان دلیل است که پیشینه ی شخصی مرا نمی دانید ! من دوران کودکی و نوجوانی ام در جنگ گذشت که برای ما « دفاع مقدس » بود. من برای زندگی ، عشق ورزی و برخورداری از نعمت های دنیا رشد و پرورش داده نشدم. من با احساس وظیفه و تکلیف مذهبی و ملی و لزوم ادای دین به پروردگار ، آدمی و اجتماع بزرگ شدم. من و امثال من ، روزها و شب های من با لحظه شماری برای شتافتن به « جبهه های حق علیه باطل » و شرکت در « دفاع مقدس » می گذشت. آرمان ما « شهادت » در راه میهن و مذهب و خداوند بود. این ها هنوز طرح واره ( اسکیما ) های شناختی من است. من نوشتن این مقاله و بسیاری از مقالات دیگر را وظیفه و تکلیف شرعی و ملی خود و ادامه ی راه شهیدان آن « دفاع مقدس » و همه ی « دیگر دفاع های مقدس » تاریخ ایران زمین می دانم. من این مقاله ی مورد اشاره ی شما و نقدم بر « جنبش زیرزمینی رپ پارسی » را دقیقن نمونه ای آشکار و نمایان از « سفارش به نیکی و نکوهش پلیدی ( امر به معروف و نهی از منکر ) » می دانم. هر چند فرآیند و فرم این امر به معروف و نهی از منکر از شیوه ی سنتی و سر راست ( مستقیم ) معمول و مرسوم ، مدرن تر و متفاوت است. من و امثال من را با این احساس مسئولیت ها و ادای تکلیف ها پرورش دادند. از من و امثال من کودکی نکرده ، نوجوانی ستانده و بار بزرگ سالی بر دوش مان نهاده شد. اتفاقن با نوشتن همین مطلب مورد اشاره ی شما و پیشنهاد « کاهش شمار مسافران تاکسی ها از پنج و چهار نفر به سه نفر در سراسر کشور » ، احساس آسودگی خاصی می کنم. چون چنین می اندیشم که دیگر تکلیف از گردن من ساقط شده و اکنون بر دوش دیگران است که بدین ضرورت عمل بکنند یا نکنند. من وظیفه ی حرفه ای ، دینی و ملی خود را انجام داده ام. »
گفت : « ای کاش می توانستید از دست این طرحواره های شناختی تان رها شوید ! »
پاسخ دام : « آری ، ای کاش می شد ! طرحواره ی « ایثار و فداکاری » بدجور گریبان آدمی را می گیرد !! آن سال هایی که برای آزمون دستیاری ( امتحان تخصص ) روز و شب درس می خواندم ، نیمه شب ، از کتابخانه ی بیمارستان الزهرای اصفهان به سوی سر پل خواجو روانه می شدم. در نخستین ساعات بامداد پس از گذشتن از کنار « فرودگاه قدیم اصفهان » - که در کودکی آرزوی پرواز و فرود بر آن را با خلبانی خودم داشتم و از این رو همواره برای من نوستالژیک بوده و خواهد بود - به « گلستان شهدای اصفهان » می رسیدم. در دل شب آن جا می ایستادم و به اندیشه فرو می رفتم که هر یک از اینان چه سان در راه آرمان های ملی و معنوی اش جان فدا ساخته است. پس آن گاه با خود می اندیشیدم که من در ادامه ی راه اینان ، در ادامه ی راه رستم فرخزاد ، در ادامه ی راه کاوه ی آهنگر ، در ادامه ی راه سورنا ، و در ادامه ی راه هزاران دلاور دیگر میهن چه تکلیف بر دوش دارم. گام برداشتن در میان سنگ های آرامگاه این شهیدان نوجوان و جوان ، اندیشه ها و احساس های خاصی در آدمی پدید می آورد. هر شب و بامداد که در کنار آن ها لختی می آسودم و خلوت می نمودم ، در برگزیدن روان پزشکی و سکسولوژی اجتماع نگر ( جراحی اجتماع ایرانیان ) استوار تر و راسخ تر می شدم. در حالی که دوستان تنها و تنها به رشته های پولسازی هم چون چشم پزشکی ، رادیولوژی ، ارتوپدی ، گوش و حلق و بینی ، قلب ، جراحی پلاستیک و ........ می اندیشیدند و مرا همواره به دلیل باور و دلبستگی ام به رشته ی روان پزشکی و آرمان ها و آماج های روان پزشکی و سکسولوژی اجتماعی ام مسخره و ریشخند می نمودند. اما هیچ کس از خلوت نیمه شبانگاهی و بامدادی من با شهیدان آرم گرفته در گلستان شهدای اصفهان و استوار و راسخ شدن پیگیر من خبردار نبود. این مقالات از همان « شب نشینی ها در آن گلستان » برمی آید. »
به پا خاست که برود؛ نگاه کرد و پرسید :
« گمان می کنید مسئولانی که در کوشش های شما و امثال شما موشکافی می کنند و مو از ماست می کشند و به وقتش کیفر می دهند ، این خاستگاه و سرچشمه های کوشش هاتان را می دانند و باور می کنند ؟!؟ »
پاسخ دادم : « همه شان نه ! اما آنان که در جبهه ها دوشادوش نوجوانان بی باک و جوانان فداکار رزم نموده و جانباز شده اند ، ممکن است بتوانند به همانندی هایی میان من و آنان دست پیدا کنند و هر چند با همه ی آرا و اندیشه ها و دیدگاه هایم همنوا و موافق نیستند ، نیت و آرمان کوشش هایم را درک کنند. آنان پیکر آغشته به خون شوریدگان و دست از جان شسته گان فراوانی را در بغل گرفته اند. طرحواره های شناختی جبهه و جنگ را نباید دست کم گرفت. آسیب روانی جنگ حتا ممکن است به « تغییر شخصیت » بینجامد ! »
گفت : « می شود خواهش مرا برآوره سازید و همین ها را بنویسید ؟ خواهش می کنم؛ دست کم نگرانی من یکی را کاهش می دهید ! »
گفتم : « می ترسم باعث ریا شود. شمار فراوانی از آدم های اجتماع ما از این گونه سخنان ، برای خود کیسه دوخته اند. »
پافشاری کرد که : « مگر خودتان نمی گویید که خیلی دربند و نگران قضاوت دیگران نباش ؟؟ خواهش می کنم ! قول بدهید که فاش و آشکار بنویسید. تا قول ندهید بیرون نمی روم. »
تا قول ندادم و سوگند یاد نکردم ، نرفت !
سرگرم بستن بار و بندیل سفر هستم تا به کرانه ی زنده رود ، سر پل خواجو و « آن خلوتگاه شبان گاهان پر شمار » بشتابم و چند روزی استراحت و خلوت نمایم. آن قول و سوگند به یادم آمد. چاره ای نیست ! باید این تکلیف و عهد را نیز ادا نمایم !!!
نوشته شده در هفدهم دی 1387ساعت 8:27 توسط دکتر بهنام اوحدی

در تجربه ی بالینی ده ساله ی سکسولوژی و تجربه ی بالینی پنج ساله ی روان پزشکی ام ، یکی از جاهایی که آن را سرچشمه و آغازگاه بسیاری از روابط فرا ( برون ) زناشویی زنان شوهر دار و هم چنین روابط همجنس گرایانه - به ویژه در مورد مردان - دیده و دریافته ام ، « تاکسی ها و مسافرکش های درون و برون شهری » بوده است. هر چند انحراف « مالش ( frotteurism ) » و « مالش خواهی » در پی افزایش روابط عاطفی - جنسی پیش از ازدواج در سال های پس از ۱۳۷۵ و ۱۳۸۰ کاهش شگرف و شتابان داشته است.
در سه چهار سال اخیر ، در برخوردهای رو در رویی که با برخی مسئولان کنونی و پیشین کشور داشته ام ، بارها و بارها لزوم کاهش همجوارنشینی همجنس ها و ناهمجنس ها در تاکسی ها و مسافرکش های شخصی را گوشزد نموده ام.
به جاست که آنان که خود را دلسوز نظام و اجتماع می دانند هر چه شتابان تر با اجماع سازمان ها و ادارات مربوطه ، طرح « کاهش شمار مسافران خودروهای کرایه ای ( تاکسی و مسافرکش های شخصی ) از پنج و چهار نفر به سه نفر » را با دو فوریت تصویب نموده و به اجرا گذارند.
بی گمان ، تصویب و اجرای چنین طرحی ، بیش از دیگر طرح های گذرا و هر از چند گاه که در راستای پاسداشت و سلامت روانی - اجتماعی کشور به اجرا گذاشته شده و می شود ، می تواند سودمند و اثرگذار باشد.

به ویژه این طرح ( کاهش شمار مسافران تاکسی ها و مسافرکش های شخصی از پنج و چهار نفر به سه نفر : یک نفر در صندلی جلو و دو نفر در صندلی عقب ) ، در پیشگیری و کنترل روند نگران کننده و رو به رشد « افزایش برقراری روابط فرا ( برون ) زناشویی از سوی زنان شوهردار ( و شکسته شدن تابوی آمیزش و همآغوشی با زنان شوهردار برای مردان ) » و هم چنین « افزایش ابراز ، برون آیی و آمیزش همجنس گرایانه ( هوموسکسوال ) از سوی هر دو جنس و به ویژه زنان » نقشی جدی و بنیادین خواهد داشت.
آن گاه که بدن دو نفر نامحرم - اعم از مرد و زن - پهلو به پهلوی هم بچسبد ، گردش خون در مناطق مجاور یکدیگر افزایش می یابد و ضربان قلب و شمار تنفس افزایش می یابد. بدین ترتیب فرد متوجه تغییرات فیزیولوژیک بدن خود می شود که دقیقا مشابه وضعیت گردش خون و وضعیت قلبی - عروقی و تنفسی آدمی هنگام برانگیختگی جنسی ( Sexual Arousal & Excitement ) است.
هنگامی که این نزدیکی و مجاورت - که در موارد بسیاری از شدت اندازه ، اگر چه « آمیزش » برشمرده نمی شود ، اما دست کم نمونه ای از « همآغوشی » می تواند به شمار بیاید ( !! ) - دربردارنده ی ران ، باسن و لگن باشد ، افزایش خون ناگهانی در این مناطق لاجرم به افزایش خون آمیزراه ( واژن ) ، پیشگاه ( فرج ) ، لب های گوچک و بزرگ و کلیتوریس ( چوچوله ؛ خروسچه ) در زنان و آلت ، بیضه ها و پروستات در مردان می انجامد. فرجام نهایی چنین روندی ، برانگیختگی ( تحریک ) جنسی : Sexual Arousal & Excitement است که نماد و نشان فیزیولوژیک آن همانا خیس شدن ( لوبریکیشن ) آمیزراه ( واژن ) و پیشگاه ( ولوا ؛ فرج ) در زنان و برافراشتگی ( نعوظ ) آلت و خیس شدن مجرای آن از طریق ترشح غدد کوپر و پروستات است.
شگفت این که در مواردی که دو نفر ران ها و ساق های شان را برای کاهش اندازه ی برخورد ( تماس ) و هم نوازی دور می سازند ، لاجرم باسن و لگن های شان بیش از پیش به سوی یکدیگر نزدیک شده و برخورد ( تماس ) و مجاورت افزون تری می یابند که جریان خون لگنی - شرمگاهی و برانگیختگی ( تحریک ) جنسی در پی آن را شدت و اندازه ی بیشتری می بخشد؛ به گونه ای که بسیاری چنین بیان می دارند که نه تنها بافت پوشش زیر دیگری را دقیقا لمس نموده اند ، که گاه به فراز ( ارگاسم ) جنسی کامل و شورانگیزی دست یافته اند که آنان را در پیگیری چنین برخوردهای بدفرجامی مشتاق تر ، تشنه تر و بی تاب تر نموده است.
آری ، سال هاست که خودروهای مسافربرمان ، جایگاه آغاز شرم گریزی ها و تابوشکنی های بدپایان بوده است.
چند بار به برانگیختگی ( تحریک ) جنسی : Sexual Arousal & Excitement رسیدن در خودرو برای یک زن شوهردار کافی ست تا پرده ی شرم و حیا پیش چشم و ذهنش فرو افتد و تابوی رسیدن به Sexual Arousal & Excitement در بر مردی جز شوهرش شکسته شود.
درست همین حالت برای مردان دارای آمادگی انحراف و یا وسواس جنسی صادق است. چند بار دست یافتن به برانیختگی ( تحریک ) جنسی : Sexual Arousal & Excitement برای یک پسر یا مرد در بر همجنس نیز کافی ست تا آن پسر یا مرد به چاه ویل و بی پایان غریزه ی سرکش جنسی فرو افتد و چه بسا تا ناکجاآباد آن سقوط کند.

آیا آنان که روز و شب از لزوم کنترل ناهنجاری های اخلاقی و روانی سخن بر زبان می رانند ، دغدغه و دلسوزی خود را در عمل از « طرح کاهش شمار مسافران تاکسی ها و مسافرکش های شخصی از پنج و چهار نفر به سه نفر : یک نفر در صندلی جلو و دو نفر در صندلی عقب » در راستای کاهش روابط برون زناشویی زنان شوهر دار و هم چنین کنترل روند رو به رشد و نگران کننده ی همجنس گرایی مردانه نشان خواهند داد ؟!؟

نوشته شده در نهم دی 1387ساعت 2:9 توسط دکتر بهنام اوحدی
جستاری در زود مرگی اهل فرهنگ در ایران
دکتر بهنام اوحدی
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود !
( خیام )
آن چه که امیر قادری در یادداشت صفحه ی شانزده روزنامه ی اعتماد دوشنبه یازدهم آذر ماه درباره اش دردمندانه نوشته بود ، واقعیتی تلخ و ناگوار است که مدت ها ذهن کنج کاو و پرسش گر مرا درگیر و گرفتار خود ساخته بود. ستون واپسین صفحه ی روزنامه ی اعتماد ، نخستین جایی از روزنامه است که پس از صفحه ی نخست به سراغ آن می شتابم. و این شتاب ، به دلیل دلبستگی فراوانم به نوشته های دلسوزانه و متعهدانه ی « حسین معززی نیا » است و پس از او هم « امیر قادری ». بی گمان جای « محسن آزرم » که دردانه ای کم مانند است ، در این صفحه بسیار خالی ست.
زودمرگی اهل اندیشه و فرهنگ در ایران پر آفت و گزند ما ریشه ها و سرچشمه های گوناگون فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و روان شناختی دارد.
هر چند نوشتن درباره ی این دشواری سترگ اجتماع ما نیازمند درنگ و اندیشه ی فراوان و شکیبامدارانه است ، اما به پیشنهاد شهلا زرلکی و سعید طباطبایی کوشیدم تا گزیده وار به بیان چند ریشه و سرچشمه بسنده می نمایم ؛ بدان امید که فرصت و فراغتی دست دهد که بدین درد کهنه ی سرزمین مان بیش تر و ژرف تر بپردازم.
یک - گاه این دشواری دیرینه ی اجتماع ما به نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) پر رنگ خود نویسنده و اهل فرهنگ مان باز می گردد. یعنی آقا و یا خانم نویسنده از « احساس و اندیشه ی ابر توانایی ( Omnipotence ) » سترگ و آن چنانی برخوردار است که دچار شبه وهم و هذیان می شود که گویا اثرش نسخه ی شفابخش و اکسیر این سرزمین است و پس از انتشار بی درنگ به فرجام و دستاوردی شگفت انگیز ، چشم گیر و بی همتا می انجامد. این حالتی ست که برای بسیاری از ما که پیش تر کاغذ سیاه می نمودیم و اکنون بایت ها را لبریز می نماییم ، رخ داده و خواهد داد. مشکل از هنگامی آغاز می شود که این فرجام یگانه و دستاورد خیره کننده پیش چشم هویدا نمی شود و نویسنده را پیش و بیش از خودکاوی و بی قراری و اشتیاق برای نقد اثر و اندیشه ی خود و دانستن کاستی ها و نیز ناهم خوانی های آن ها با ذهن و زبان اجتماع و پیرامونیان ، به وادی فروداشت ( تحقیر ) و دشنام به میهن و هم میهن می کشاند.
در حالی که چنان چه این « احساس و اندیشه ی ابر ( همه کار ) توان » در همان آغاز حرفه ی اندیشه ورزی و فرهنگ مداری از سوی استادان و پیش کسوتان زدوده شود ، بعدها به ناامیدی ، اندوه و درماندگی نخواهد انجامید. البته به شرط آن که خود این استادان و پیش کسوتان از این احساس و اندیشه ی « ابر توان » برخاسته از خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) پر رنگ بدر آمده باشند.
اگر این گونه باورها زدوده نشوند ، خیلی زود و شتابان ، دست بالا یکی دو سال پس از انتشار کار دوم و یا سوم ، احساس سرخوردگی ، ناکامی ، اندوه ، افسردگی ، خشم و در پایان درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness ) – بخوانیم : زودمرگی - بر نویسنده و پژوهشگر شیفته و مشتاق چیره می شود.
دو – اگر چه تا یکی دو دهه پیش بر ضریب هوشی ( IQ ) تامل و تاکید انجام می شد ، اما مدتی ست که دیگر « پشتکار ، پافشاری و خستگی ناپذیری ( Persistence ) » عامل نخست چیرگی ، کام یابی و سربلندی شناخته می شود.
این در حالی ست که هنوز ما ایرانیان درگیر افسانه های هوشمندی نژاد مختلط خود هستیم و پشتکار مردمان مشرق زمین ( چین ، ژاپن ، کره ، مالزی و .... ) و مغرب زمین ( اروپای غربی ) را الگو و سرمشقی نیک و خوش فرجام برای خود نساخته ایم.
به راستی هوش بالا بدون پشتکاری پابرجا و استمراری استوار به کدامین فرجام گوارا و خوشایند می انجامد ؟!؟
به دلیل ساختار سنت گرا و نوگریز اجتماع ما ، نویسندگان و اهل فرهنگ – که بیش ترشان دغدغه و انگیزه ی « نوسازی و نوزایی ( Renaissance ) » داشته و دارند – بارها و بارها در طی گذر عمر شاهد بازگشت ( ارتجاع ) توده ی مردمان به نادانی ها و خرافه های دور از دانش و اندیشه بوده اند. این واقعیت ذهن جست و جو گر و نواندیش نخبگان اجتماع را دچار ناکامی ، سرخوردگی ، اندوه ، خشم ، خستگی ، دل زدگی و درماندگی می ساخته است.
در حالی که باز چرخش اجتماع به آن باورها ، خرده فرهنگ ها و طرح واره های ذهنی ای که از سوی نخبگان دگر اندیش جویای نوزایی و نوسازی ( رنسانس ) خرافه و نادانی نام می گیرد ، گریزناپذیر بوده و پدید آوردن دگرگونی در طرح واره ها و حتا باورهای ذهن و اندیشه ی توده ی مردمان هر اجتماع - به ویژه جوامع عقب مانده و حتا در حال توسعه - کاری سترگ و بی گمان نیازمند زمان بوده و خواهد بود.
چنان که این خطای شناختی در ارزیابی ایستار اجتماع و هدف گذاری و راهبرد گزینی برای پدید آوردن زمینه های نوزایی و نوسازی ، از سوی استادان و پیش کسوتان اندیشه و فرهنگ از آغاز برای دلشدگان اندیشه و فرهنگ برطرف شود ، این چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، افسردگی و درماندگی – دل مردگی زودرس و پیش هنگام – رخ نخواهد داد.
سه – اما همه ی ریشه ها و سرچشمه های زودمرگی نویسنده و اهل فرهنگ در ایران به خود اینان باز نمی گردد. در واقع ، بسیاری از عوامل و دلایل را بی گمان باید در پیرامون ( اجتماع ) جست و دنبال نمود.
واقعیتی عریان و نمایان است که از دیرباز تاکنون اهل اندیشه و فرهنگ در سرزمین پر آفت و گزند ما ، پس خوراند ( Feedback ) شایسته و بایسته ی لازم را نه فقط از سوی چیرگان و فرادستان ، که از سوی میانه دستان و فرودستان نیز دریافت نداشته اند.
اجتماع عشیره ای – ایلیاتی جای گرفته در سرزمین کم آب ، خشک و کویری ما ، همواره و از دیرباز ، بسیار بیش از اندیشه و فرهنگ ، دغدغه ی زندگی در پایین ترین اندازه ی نیازهای فیزیولوژیک – همان خور و خواب و خشم و شهوت – داشته است. دانش هم اگر به کار دام پروری و کشاورزی و تقویم و طبابت می آمده ، جایگاهی پیدا می نموده ؛ اندیشه و فرهنگ کار آنان بوده است که از داس و بیل و کلنگ و گاوآهن و گله چرانی گریزان و ناتوان بوده اند. مگر هم چون بوعلی سینا در سایه ی خوش سخنی و خدمت در پیشگاه والی و حکمرانی قدر بینند و بر صدر نشینند و به کار خویش پردازند. و البته این منحصر به سرزمین ما نبوده است که لئوناردو داوینچی نیز به اتاق و آتلیه ی نقاشی و سرداب کالبد شکافی و آناتومی از قبل چیستان گویی و هزل سرایی دست یافت.
مردمانی که در دست یافتن به نخستین بنیادهای زنده ماندن – هوا ، آب ، غذا و مسکن ( آرامش و لذت ) - درگیر و وامانده اند ، را کدامین هنگام و چه گونه دغدغه و اشتیاق اندیشه و فرهنگ می ماند؟!؟ این گونه است که اگر نه همه ی شور و زیست مایه ( لیبیدو ) ، که بیش ترین بخش آن در پای توازن و تعادل و هم سان شدن دخل و خرج به کار گرفته می شود.
اجتماعی که این چنین درگیر نخستین نیازهای فیزیولوژیکش است ، دغدغه و غم اندیشه و فرهنگ ندارد. از این رو شتابان که هیچ ، چندان هم به پیش نمی رود و دربند و گرفتار باقی می ماند. چنین اجتماعی پس خوراند ( فیدبک ) شایسته و بایسته را برای نخبگان اندیشه و فرهنگش روا نمی دارد. این گونه نویسنده ی اهل اندیشه و فرهنگ قدری نمی بیند تا چه رسد که سودای بر صدر نشستنش برآورده شود !!
ادامه دارد .......
نوشته شده در هشتم دی 1387ساعت 8:6 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
گزارشي از هشتمين همايش سالانه انجمن روانپزشکان ايران
|
|
|
|
|
![]() هشتمين همايش سالانه انجمن روانپزشکان ايران از تاريخ سه شنبه بيست و هشتم آبان ماه تا جمعه اول آذرماه 1387 در سالن همايش هاي بيمارستان ميلاد برگزار شد. در اين همايش چهارروزه که روانپزشکان سراسر کشور در آن شرکت داشته و به ارائه مقاله و تبادل نظر و تجربه هاي خود پرداختند، محورهاي گوناگون دانش روانپزشکي مورد بحث و بررسي قرار گرفت. افزون بر مطالعات انجام شده بر اثرات و عوارض داروهاي روانپزشکي و همچنين اختلالات روان پريشانه (سايکوتيک) و خلقي و اضطرابي (از جمله اختلال وسواسي- جبري) که همواره بخش عمده مقالات و سخنراني هاي همايش هاي سالانه انجمن علمي روانپزشکان ايران را تشکيل مي دهد، در همايش امسال به گونه يي نمايان گرايش بيشتري به سوي ارزيابي عوامل رواني- اجتماعي مرتبط با اختلالات روانپزشکي، اختلالات سوءمصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد و به ويژه طيف اختلالات و صفات شخصيت و نيز روان درماني هاي تحليلي (روانکاوانه) و رفتاري- شناختي به چشم مي آمد. از ويژگي هاي جالب توجه همايش امسال، گرايش استادان مطرح و نام آشناي روانپزشکي کشور به ارزيابي روانشناسانه و روانکاوانه پديده هاي فرهنگي، از جمله خلاقيت ادبي و هنري بود. سخنراني دکتر «سيداحمد جليلي» رئيس انجمن علمي روانپزشکان ايران درباره «خلاقيت و بيماري هاي رواني» از سخنراني هايي بود که با استقبال چشمگير از سوي شرکت کنندگان در همايش روبه رو شد. سخنان دکتر «جليلي» با اين گفته ارسطو آغاز شد که «آنان که در فلسفه، سياست، شعر و ديگر هنرها به جايگاهي درخور رسيده اند، همگي گرايش هايي به سوي ماليخوليا دارند. اما کنش خلاقه، کنشي بهنجار (طبيعي) است و از قانون هاي بهنجار (طبيعي) پيروي مي کند.» دکتر «جليلي» سپس سخن شکسپير را در تناقض با انديشه ارسطو بيان کرد؛ «شاعر، عاشق و مجنون آکنده از تخيلات است.» او سپس به بيان باور افلاطون پرداخت؛ «شاعر مي تواند در شرايطي ويژه به خاطراتي از گذشته دست يابد. جنون شاعران، توانايي از سوي خدايان است.» پس از آن دکتر «جليلي» نظريه فرويد را درباره خلاقيت عنوان کرد؛ «هنرمند آدم درونگراي ناداني است که چندان تفاوتي با فرد نوروتيک ندارد. هر دو اينان تمايلات غريزي بسيار نيرومندي دارند و خواهان افتخار، قدرت، ثروت، شهرت و عشق هستند اما از آنجا که توانايي رسيدن شتابان بدان ها را ندارند، پس زيست مايه (ليبيدو) خود را در راستاي نقش و نگار بخشيدن به تخيلات و فانتزي هاي خود تغيير مي دهند که در آدم نوروتيک، فرجام آن «نوروز» است؛ اما از آنجا که هنرمند توانمندي افزون تري دارد، استادانه روياهايش را مي سازد. او با والايش پندارها و رويکردهاي ناپسندش به شيوه ها و کردارهاي پسنديده، ديگران را به تحسين خود وامي دارد و بدين ترتيب به افتخار، قدرت، عشق و شايد ثروت مي رسد.» در پي آن، نظريه يونگ نيز از نظر گذرانده شد؛ «يونگ در عين حال که اثر ناخودآگاه فردي مورد توجه فرويد را رد نمي کند، اما تاثير ناخودآگاه جمعي در خلاقيت را فراتر از آن مي داند. او به فرآيند خلاقه باور دارد که از غرايز شخصي سرچشمه مي گيرد، اما ريشه در کهن الگوها (سنخ هاي کهن) و ناخودآگاه جمعي دارد و مجموعه يي خودمختار را پديد مي آورد که ريشه و سرچشمه از خاطرات بسيار قديمي و باستاني نسل هاي پشت در پشت آدمي دارد و به گونه يکسري امکانات درون زاد است که شگفت انگيزترين خيال پردازي ها را نيز در چارچوب هايي معين محدود مي کند. پس هنرمند کسي است که سرنوشت شخصي ما را به خواست و انديشه خلاقانه خود به همه انسانيت پيوسته و همبسته مي کند. آن که با اثري هنري روبه رو مي شود با آفريننده هم آوا مي شود و همراه و همسفر با او به نيروي نهفته در ناخودآگاه جمعي دست مي يابد. اين راز جاودانگي آثار هنري است که سرچشمه آن از ميراث مشترک آدميت است و همه آدميان مي توانند اين زبان جمعي را درک کنند.» دکتر «احمد محيط» مسوول کميته ادبيات و روانپزشکي انجمن جهاني روانپزشکي (WPA) نيز در سخنراني خود با عنوان «چرا از رابطه فرهنگ، هنر و ادبيات با روانپزشکي سخن مي گوييم؟» چنين گفت؛ «هنر، فرهنگ و ادبيات با پزشکي به گونه يي عام و با روانپزشکي به شکل و شيوه يي خاص در ارتباط هستند. خلاقيت با روانپزشکي ارتباطي تنگاتنگ دارد. شناخت ذهن خلاق، رابطه خلاقيت با بيماري ها، خلاقيت در بيماران و همچنين سود جستن از توان هاي خلاقه در درمان بيماران اهميت دارد. در ميان مکاتب گوناگوني که روانپزشکي مدرن بر پايه آنها بنياد نهاده شده است، مکتب روانکاوي و آراي بنيانگذار و پيش برنده آن فرويد، اهميتي ويژه دارد. چه به لحاظ اثري که اين آموزه هاي روانکاوي بر آفرينش ادبي و هنري نويسندگان و هنرمندان گذاشته است و چه از آن چشم انداز که نقد و تحليل ژرف نگرانه تري را ممکن و فراهم کرده است.» از سخنراني هاي مهم همايش امسال، سخنراني دکتر «محمد صنعتي» درباره «اخلاق و روانکاوي» با نگاهي به جايگاه روان درماني تحليلي (روانکاوي) در روانپزشکي امروز بود. دکتر «صنعتي» ساخت شکني انتقادات ناروا و ناآگاهانه درباره روانکاوي را امري لازم و مهم براي پيشرفت روان درماني تحليلي در ايران دانست. او بيان داشت؛ «درباره نه روانکاوي و نه بنيانگذار و پيشران آن يعني فرويد درک و دانش درستي در ايران صورت نگرفته و کم آگاهي ها درباره روانکاوي و فرويد بيشتر شنيداري و نه به دنبال نگرش ژرف و موشکافانه آثار و نوشته هاي خود فرويد بوده است.» وي در ادامه افزود؛ «بيشتر مردم عادي و همچنين به ظاهر انديشمندان و روشنفکران مان، به ويژه روشنفکران متعهد و معتقد به «لزوم بازگشت به خود» همچون علي شريعتي، نوشته ها و کتاب هاي فرويد را نخوانده و در آن تامل و تعمق نکرده اند. اما در همين حال او را پرچمدار گمراهي و فساد و تباهي شناسانده اند. تا آنجا که شريعتي او را «گوساله بورژوازي» قلمداد کرده و آزادي جنسي افراط آميز در اروپا را دستاورد او براي انسانيت مدرن دانسته است.» دکتر «صنعتي» نقدها و نوشته هاي شهيد مطهري را درباره فرويد، از اين ديدگاه که ايشان دست کم و برخلاف شريعتي، برخي آثار و نوشته هاي فرويد را از نظر گذرانده است، قابل اعتناتر دانست. دکتر صنعتي در ادامه مي افزايد؛ «فرويد برخلاف کساني همچون ويلهلم رايش، مگنوس هيرشفلد، هاولاک اليس، برتراند راسل و برخي ديگر (که به «آزادي مطلق و بي چارچوب جنسي» معتقد بودند) هرگز نه تنها به چنين چيزي باور نداشت، بلکه همواره و همه جا از «لزوم خودداري و پرهيز جنسي» و «تنظيم و تعديل جنسي» مي گفت و مي نوشت. در ايران، برخورد و رويارويي که بايد در برابر آرا و انديشه هاي انديشمندان لگام گسيخته يي همچون ويلهلم رايش، مگنوس هيرشفلد، برتراند راسل و مانند آنها انجام مي شد، گريبانگير زيگموند فرويد شد. اين در حالي است که فرويد همواره و به گونه يي سرسخت و وسواس گونه به «لزوم پايبندي و گردن نهادن آدميان به اخلاقيات و کردار نيک و پسنديده» باور داشت. همايش امسال با تقدير شکوهمندي از استاد ارزنده و پيشکسوت روانپزشکي کشور دکتر «هاراطون داويديان» همراه شد. در مراسم به ياد ماندني پاسداشت جايگاه علمي و مقام معنوي استاد فراموش ناشدني تاريخ روانپزشکي ايران، سفير جمهوري ارمنستان در کشورمان و رئيس فرهنگستان علوم پزشکي، دکتر «ايرج فاضل» حضور يافته و به ايراد سخنراني پرداختند. در پايان به رسم و نشان پاسداشت يک عمر خدمت براي آموزش روانپزشکي، لوح و نشان هاي پرشماري از سفارت جمهوري ارمنستان در ايران، فرهنگستان علوم پزشکي، بيمارستان هاي روانپزشکي دانشگاه هاي ایران ، شهيد بهشتي و علوم بهزيستي و توانبخشي و بيمارستان هاي ميمنت، مهرگان، آزادي و انجمن روانپزشکان استان اصفهان به استاد داده شد. اما آنچه باعث شگفتي همگان و افسوس دانش آموختگان روانپزشکي بيمارستان روزبه دانشگاه علوم پزشکي تهران شده بود، عدم اعطاي لوح يادبود و تقدير از سوي بيمارستان روزبه و دانشگاه علوم پزشکي تهران بود. با توجه به اينکه دکتر «داويديان»، 42 سال خدمت دانشگاهي صادقانه و پدرانه خود را در اين بيمارستان انجام داده و چندين سال پياپي نيز رياست بيمارستان روزبه و همچنين مديريت گروه روانپزشکي دانشگاه علوم پزشکي تهران را بر دوش داشته است، اين انتظار و افسوس دستياران و دانش آموختگان «مکتب روزبه» گزافه نبوده است. همايش با عکس هاي يادگاري شاگردان سال هاي دور با استاد در سالن همايش و محوطه بيمارستان ميلاد پايان يافت. |
نوشته شده در پنجم دی 1387ساعت 1:26 توسط دکتر بهنام اوحدی

چند هفته پیش معاونت محترم سلامت وزارت بهداشت شایع ترین مشکلات و بیماری های حوزه ی سلامت بهداشت و درمان میهن مان را به ترتیب « بیماری ها و حمله های قلبی - عروقی » ، « سوانح و تصادفات » ، « افسردگی » و « اعتیاد ( وابستگی ) و سوءمصرف مواد مخدر و محرک » اعلام نمود.
البته معاونت سلامت وزارت بهداشت ، دربردارنده ی اداره ی کلی با مضمون « بهداشت روان و سلامت روانی - اجتماعی » هست ، اما به واقع به نظر می رسد که هرگز کافی نیست و معاونتی با عنوان « معاونت بهداشت و سلامت روان » برای وزارت خانه ی بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی این روزها برای این وزارتخانه ، لازم تر و بنیادی تر از هر ساختار و سامانه ی دیگری ست.
به باور من و بسیاری دیگر از همکاران روان پزشک ، امروزه « اختلال بحران هویت ( IDENTITY CRISIS ) » و سپس به ترتیب « اختلال افسردگی ( دربردارنده ی اختلال افسردگی شدید ، متوسط و خفیف ؛ و نه فقط افسردگی شدید { ماژور } ) » ، « اعتیاد ( وابستگی ) به سکس ( SEX ADDICTION ) » و « اعتیاد ( وابستگی ) و سوء مصرف الکل ، مواد مخدر و محرک ( و نه فقط اعتیاد و وابستگی بدین مواد ) » ، از هر بیماری دیگری حتا « بیماری های قلبی - عروقی » و « سوانح و تصادفات » شایع تر هستند !
تا آن هنگام که « معاونت بهداشت و سلامت روان » به معاونت های وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی افزوده نشود ، اپیدمی اختلالات افسردگی به گونه های البته فراوان اما نه اپیدمیک شدید ( MAJOR ) این اختلال محدود شده و به آسانی بر اپیدمی اعتیاد به سکس ( SEX ADDICTION ) چشم پوشی می شود و حتا نامی از آن برده نمی شود !!
تا آن هنگام کسی اپیدمی « اختلال بحران هویت ( IDENTITY CRISIS ) و فرجام آن یعنی اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) را به شمار مشکلات روانی - اجتماعی نمی آورد و سوء مصرف های گسترده ، گران بار و چند بار در هفته ی الکل ، مواد مخدر و محرک - که تنها طی چند سال به فرجام دردناک و فاجعه آمیز آعتیاد ( وابستگی ) می انجامد - از زمره ی بیماری ها و مشکلات کنار گذاشته می شوند.
این گونه است که این مشکلات نادیده گرفته می شوند تا دهه ی ۱۳۹۰ ، دهه ی اپیدمی جنسی ( سکشوال ) ایدز و اپیدمی لمپنیزم ، وندالیزم ، آشوب ، و وابستگی های بیمارگونه و فاجعه آمیز به سکس ، الکل ، مواد محرک و مخدر باشد.
« موج سترگ و ویرانگر وابستگی ( اعتیاد ) به سکس ، الکل ، مواد محرک و فرجام واپسین و همه گیر آن ها :ایدز » برآمده از شهوت گرایی گزافه آمیز و لذت پرستی در راه است و مسئولان بهداشت و درمان و پزشکی مان ، دل نگران « حملات قلبی - عروقی » و « مرض قند ( دیابت ) » و « شیر و پستان مادر » بوده و هستند !!!

نوشته شده در نوزدهم آذر 1387ساعت 19:54 توسط دکتر بهنام اوحدی
پیشگفتاری بر ستون « ما و روان پزشک »
دکتر بهنام اوحدی*
www.ravanpezeshk.ir
از این هفته صفحه ی پزشکی روزنامه ی اعتماد به دو بار در هفته افزایش می یابد. قرار بر این شد که در کنار ستون « کلینیک » روزهای دوشنبه ، ستونی نوین و با نام سرستون و نوشتاری جدا از سلسله مقالات « شخصیت و ما ایرانیان » روزهای دوشنبه بنیاد نهاده شود.
برگزیدن نام و نشان از دلبستگی های دیرینه من شیفته و تشنه ی همیشگی سینما ، رمان و ادبیات بوده است. از همان روزهای نخست ورودم به جرگه ی نویسندگان هفته نامه ها ، ماهنامه ها و روزنامه ها - که بیش از یک دهه ی پیش در جایگاه نویسنده ی مقالات صفحه های اجتماعی ، ادبی و فرهنگی و سپس با عنوان دبیر سرویس کتاب و ادبیات هفته نامه ی « صدا » آغاز شد – همواره نام ستون برایم اهمیت داشته است.
به دلایل بی شماری نام « ما و روان پزشک » را برای این ستون بهتر و گویاتر از « بهداشت روان » ، که به واقع دیگر بسیار کهنه و تکراری شده است ، می دانم. واژه ی روان پزشک در ایران آن چنان که باید و شاید جا نیفتاده است. نه تنها مردم ، که بسیاری از پزشکان و درمانگران رشته های علوم پزشکی با کرانه ها و ژرفای این رشته بیگانه هستند. توده ی اجتماع از دیرباز « روان پزشک » را « دکتر دیوانگان » شناخته اند ؛ پس جای شگفتی نیست اگر شمار فراوانی از نیازمندان درمان های روان پزشکی – چه دارویی و چه روان درمانی - به جای روان پزشک ( متخصص اعصاب و روان ) به نورولوژیست ( متخصص مغز و اعصاب ) و حتا نوروسرجر ( متخصص جراحی مغز و اعصاب ) و دیگر رشته های بعضا نامرتبط مراجعه می نمایند.
رفتن نزد روان پزشک ، برای بسیاری از مردم دشوار است.این واقعیت در شهرستان ها نمایان بوده و هست. این ذهنیت تنها چند سالی ست که در پرتو برنامه های گاه سودمند و گاه ناسودمند صدا و سیما تا اندازه ای چرخیده و دیگر گون شده است. بگذریم که این چرخش بیشتر به سوی روان شناسان و مشاوران بوده است و هنوز انگ ( استیگمای ) یاری خواستن از روان پزشک برای توده ی اجتماع در حال گذار باقی مانده است.
هر چند مقالات این ستون با درمان های نوین کمکی سودمند در فرآیند روان درمانی شناختی – رفتاری و نیز تحلیلی – بینش مدارانه آغاز می شود ، اما امیدوارم به زودی در نخستین فراغتی که دست دهد ، بتوانم به این مهم بیش تر بپردازم و از کوشش های بزرگانی هم چون دکتر رضاعی ، دکتر چهرازی ، دکتر میر سپاسی ، دکتر داویدیان ، تا استادان برجسته ی دهه های اخیر که در این سده ، آهسته اما پیوسته ، این رشته را بنیاد نهاده و به پیش بردند ، یاد و ستایشی درخور به جا آورم.
شناساندن کرانه ها و گستره ی پهناور و ژرفای رشته ی « روان پزشکی » و درمان های گوناگونی که از سوی پزشک دانش آموخته ی این رشته قابل ارائه است و بیان جایگاه جدا و مرزهای این رشته از نورولوژی ( مغز و اعصاب ) ، نوروسرجری ( جراحی مغز و اعصاب ) و نیز سایکولوژِی ( روان شناسی ) بنیان نخست کوشش های من در این ستون خواهد بود.
در این کنش مهم ، بی گمان گریزی از این ندارم که هر از چند گاه به سوی مطب استادان برجسته و پیشکسوت بازنشسته هم چون دکتر طریقتی ، دکتر میر سپاسی ، دکتر مهرابی ، دکتر جلیلی ، دکتر سهامی ، دکتر رفعتیان ، و ......... شتافته و دست کم برای دقایقی بار دیگر به دانش آموزی بپردازم و از راهنمایی های ژرف نگرانه ی آن ها سود جویم. امیدوارم این بزرگان این مزاحمت سودمند را به شاگرد کوچک شان ببخشایند. هر چند این مزاحمت ، استادان برجسته ی هنوز بازنشسته نشده را نیز دست کم در ساعات حضورشان در بیمارستان های دانشگاهی تهران در بر خواهد گرفت که پیشاپیش از بزرگواری ایشان سپاس گزاری می نمایم.
به امید پروردگار بخشنده ی مهربان ، در ستون « ما و روان پزشک » پنج شنبه ها ، پس از شناساندن درمان های سودمند کمکی هم چون « سود جستن از سینما در شتاب بخشیدن به فرآیند روان درمانی » ، از شیوه های گوناگون روان درمانی ، رفتار درمانی ، دارو درمانی و دیگر درمان های زیستی ( هم چون الکتروشوک درمانی ) خواهم نوشت و شناساندن ویژگی های شخصیت و اختلالات ( بیماری های ) روانی را در ستون « کلینیک » روزهای دوشنبه دنبال خواهم نمود.
*بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران
نوشته شده در بیست و سوم آبان 1387ساعت 7:7 توسط دکتر بهنام اوحدی
جستاری در زود مرگی اهالی اندیشه و فرهنگ در ایران
دکتر بهنام اوحدی
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود !
( خیام )
این واقعیت ناگوار و ریشه ها یش مدت هاست که ذهن کنج کاو و پرسش گر مرا درگیر و گرفتار خود ساخته است. شاید از این رو که تردید و بر سر دو راهی نوشتن و رها کردن نوشتن برای من نیز هم چون هر دست به قلم دیگری در این سرزمین نابردبار ، تردید و دغدغه ای تکرار شونده بوده و هست و خواهد بود.
پس آن گاه که خانم شهلا زرلکی از من خواست تا جستاری - هر چند گزیده و کوتاه - در این باره بنویسم ، با وجود خستگی و درماندگی برآمده از همه ی درگیری ها ، دغدغه ها و دشواری های این روزها ، مشتاقانه کوشش شبان گاهان خود را بر کشش برخاسته از بی خوابی های مکرر چیره ساختم. شاید بیان ریشه های این درد گران ، اندکی گره گشا باشد؛ شایدی از جنس شایدهای دیگر که بی امید کاشته می شده و به بار نمی نشسته اند !
زودمرگی اهل اندیشه و فرهنگ در ایران پر آفت و گزند ما ریشه ها و سرچشمه های گوناگون فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و صد البته اقتصادی دارد که می توان از دیدگاه های تاریخی ، روان شناسی ، جامعه شناسی و .... بدان نگریست.
امیدوارم خوانندگان ارجمند از این یادداشت که پر شتاب نوشتن آن را پذیرفتم ، چشم داشت بیان فراگیر و بی کاستی نداشته باشند که نوشتن درباره ی این دشواری سترگ اجتماع ما نیازمند درنگ و اندیشه ی فراوان و شکیبامدارانه است.
از این رو ، اکنون به بیان چند ریشه و سرچشمه بسنده می نمایم ؛ بدان امید که فرصت و فراغتی دست دهد که بدین درد کهنه ی سرزمین مان بیش تر و ژرف تر بپردازم.
یک - گاه این دشواری دیرینه ی اجتماع ما به نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) پر رنگ خود نویسنده و اهل فرهنگ مان باز می گردد. یعنی آقا و یا خانم نویسنده از « احساس و اندیشه ی ابر توانایی ( Omnipotence ) » سترگ و آن چنانی برخوردار است که دچار شبه وهم و هذیان می شود که گویا اثرش نسخه ی شفابخش و اکسیر این سرزمین است و پس از انتشار بی درنگ به فرجام و دستاوردی شگفت انگیز ، چشم گیر و بی همتا می انجامد. این حالتی ست که برای بسیاری از ما که پیش تر کاغذ سیاه می نمودیم و اکنون بایت ها را لبریز می نماییم ، رخ داده و خواهد داد. مشکل از هنگامی آغاز می شود که این فرجام یگانه و دستاورد خیره کننده پیش چشم هویدا نمی شود و نویسنده را پیش و بیش از خودکاوی و بی قراری و اشتیاق برای نقد اثر و اندیشه ی خود و دانستن کاستی ها و نیز ناهم خوانی های آن ها با ذهن و زبان اجتماع و پیرامونیان ، به وادی فروداشت ( تحقیر ) و دشنام به میهن و هم میهن می کشاند.
در حالی که چنان چه این « احساس و اندیشه ی ابر ( همه کار ) توان » در همان آغاز حرفه ی اندیشه ورزی و فرهنگ مداری از سوی استادان و پیش کسوتان زدوده شود ، بعدها به ناامیدی ، اندوه و درماندگی نخواهد انجامید. البته به شرط آن که خود این استادان و پیش کسوتان از این احساس و اندیشه ی « ابر توان » برخاسته از خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) پر رنگ بدر آمده باشند.
اگر این گونه باورها زدوده نشوند ، خیلی زود و شتابان ، دست بالا یکی دو سال پس از انتشار کار دوم و یا سوم ، احساس سرخوردگی ، ناکامی ، اندوه ، افسردگی ، خشم و در پایان درماندگی آموخته شده ( Learned Helplessness ) – بخوانیم : زودمرگی - بر نویسنده و پژوهشگر شیفته و مشتاق چیره می شود.
دو – اگر چه تا یکی دو دهه پیش بر ضریب هوشی ( IQ ) تامل و تاکید انجام می شد ، اما مدتی ست که دیگر « پشتکار ، پافشاری و خستگی ناپذیری ( Persistence ) » عامل نخست چیرگی ، کام یابی و سربلندی شناخته می شود.
این در حالی ست که هنوز ما ایرانیان درگیر افسانه های هوشمندی نژاد مختلط خود هستیم و پشتکار مردمان مشرق زمین ( چین ، ژاپن ، کره ، مالزی و .... ) و مغرب زمین ( اروپای غربی ) را الگو و سرمشقی نیک و خوش فرجام برای خود نساخته ایم.
به راستی هوش بالا بدون پشتکاری پابرجا و استمراری استوار به کدامین فرجام گوارا و خوشایند می انجامد ؟!؟
به دلیل ساختار سنت گرا و نوگریز اجتماع ما ، نویسندگان و اهل فرهنگ – که بیش ترشان دغدغه و انگیزه ی « نوسازی و نوزایی ( Renaissance ) » داشته و دارند – بارها و بارها در طی گذر عمر شاهد بازگشت ( ارتجاع ) توده ی مردمان به نادانی ها و خرافه های دور از دانش و اندیشه بوده اند. این واقعیت ذهن جست و جو گر و نواندیش نخبگان اجتماع را دچار ناکامی ، سرخوردگی ، اندوه ، خشم ، خستگی ، دل زدگی و درماندگی می ساخته است.
در حالی که باز چرخش اجتماع به آن باورها ، خرده فرهنگ ها و طرح واره های ذهنی ای که از سوی نخبگان دگر اندیش جویای نوزایی و نوسازی ( رنسانس ) خرافه و نادانی نام می گیرد ، گریزناپذیر بوده و پدید آوردن دگرگونی در طرح واره ها و حتا باورهای ذهن و اندیشه ی توده ی مردمان هر اجتماع - به ویژه جوامع عقب مانده و حتا در حال توسعه - کاری سترگ و بی گمان نیازمند زمان بوده و خواهد بود.
چنان که این خطای شناختی در ارزیابی ایستار اجتماع و هدف گذاری و راهبرد گزینی برای پدید آوردن زمینه های نوزایی و نوسازی ، از سوی استادان و پیش کسوتان اندیشه و فرهنگ از آغاز برای دلشدگان اندیشه و فرهنگ برطرف شود ، این چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، افسردگی و درماندگی – دل مردگی زودرس و پیش هنگام – رخ نخواهد داد.
سه – اما همه ی ریشه ها و سرچشمه های زودمرگی نویسنده و اهل فرهنگ در ایران به خود اینان باز نمی گردد. در واقع ، بسیاری از عوامل و دلایل را بی گمان باید در پیرامون ( اجتماع ) جست و دنبال نمود.
واقعیتی عریان و نمایان است که از دیرباز تاکنون اهل اندیشه و فرهنگ در سرزمین پر آفت و گزند ما ، پس خوراند ( Feedback ) شایسته و بایسته ی لازم را نه فقط از سوی چیرگان و فرادستان ، که از سوی میانه دستان و فرودستان نیز دریافت نداشته اند.
اجتماع عشیره ای – ایلیاتی جای گرفته در سرزمین کم آب ، خشک و کویری ما ، همواره و از دیرباز ، بسیار بیش از اندیشه و فرهنگ ، دغدغه ی زندگی در پایین ترین اندازه ی نیازهای فیزیولوژیک – همان خور و خواب و خشم و شهوت – داشته است. دانش هم اگر به کار دام پروری و کشاورزی و تقویم و طبابت می آمده ، جایگاهی پیدا می نموده ؛ اندیشه و فرهنگ کار آنان بوده است که از داس و بیل و کلنگ و گاوآهن و گله چرانی گریزان و ناتوان بوده اند. مگر هم چون بوعلی سینا در سایه ی خوش سخنی و خدمت در پیشگاه والی و حکمرانی قدر بینند و بر صدر نشینند و به کار خویش پردازند. و البته این منحصر به سرزمین ما نبوده است که لئوناردو داوینچی نیز به اتاق و آتلیه ی نقاشی و سرداب کالبد شکافی و آناتومی از قبل چیستان گویی و هزل سرایی دست یافت.
مردمانی که در دست یافتن به نخستین بنیادهای زنده ماندن – هوا ، آب ، غذا و مسکن ( آرامش و لذت ) - درگیر و وامانده اند ، را کدامین هنگام و چه گونه دغدغه و اشتیاق اندیشه و فرهنگ می ماند؟!؟ این گونه است که اگر نه همه ی شور و زیست مایه ( لیبیدو ) ، که بیش ترین بخش آن در پای توازن و تعادل و هم سان شدن دخل و خرج به کار گرفته می شود.
اجتماعی که این چنین درگیر نخستین نیازهای فیزیولوژیکش است ، دغدغه و غم اندیشه و فرهنگ ندارد. از این رو شتابان که هیچ ، چندان هم به پیش نمی رود و دربند و گرفتار باقی می ماند. چنین اجتماعی پس خوراند ( فیدبک ) شایسته و بایسته را برای نخبگان اندیشه و فرهنگش روا نمی دارد. این گونه نویسنده ی اهل اندیشه و فرهنگ قدری نمی بیند تا چه رسد که سودای بر صدر نشستنش برآورده شود !!
اما برهم کنش ناخوشایند توده ی مردم با نویسندگان و اهل اندیشه و فرهنگ تنها به ندادن پس خوراند ( فیدبک ) شایسته و لازم از سوی مردمان به اهل اندیشه و فرهنگ نبوده است. توده ی اجتماع در سرزمین ما نه تنها اینان را نادیده گرفته و حتا گاه به آسانی انکار می کند ، که در موارد بسیاری اهل اندیشه و فرهنگ را به عنوان چهره ای ناهم خوان با خود ، مشکوک ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و تشنه ی ستایش بی دلیل در پیش چشم و ذهن نشانده و سپس طرد کرده است. این نگاه سرشار از انکار و تردید توده ی اجتماع – و البته نه اندک درصد مردمان دلبسته و وابسته ی اندیشه و فرهنگ - برای نخبگان آزار دهنده است و به جدایی گسترده تر و ژرف تر گروه نوساز و روشنگر از توده ی اجتماع می انجامد.
افسوس که در آغاز یا میانه ی این جدایی ، برخی کوشش گران پهنه ی اندیشه و فرهنگ ، به سبب دگراندیشی و گاه با انگیزه ی نادیده انگاشتن توده ی قدرناشناس به پاسخ گویی هایی در کنش ، پوشش و آرایش روی می آورند که شائبه ی خودشیفتگی و نمایشگری اهل اندیشه و فرهنگ را در سرزمین پر آفت و گزند ما نیرومند تر و پر رنگ تر ساخته و چرخه ی از پیش مشکل دار و معیوب برهمکنش مردمان و نخبگان را کاستی و گزند بیش تر می بخشد.
چهار – سده هاست که در سرزمین ما افزون بر توده ی مردمان ، از سوی چیرگان و نمایندگان آنان نیز به نویسنده و اهل اندیشه و فرهنگ ، به دیده ی بدبینی و تردید نگریسته شده است. این گونه است که فردوسی باید سی سال آهسته و خاموش در گوشه ای پنهان به نوزایی و نوسازی فرهنگ از دست رفته بپردازد و بوعلی سینا امکان کار و کوشش در پهنه ی دانش و اندیشه را در زیر سایه ی قدر قدرتی چیره پیدا کند. و پس از سده ها باز می بینیم که دهخدا نیز باید هم چون فردوسی سال ها خود را در تاریکخانه اش پنهان کند تا برهانش قاطع بماند و قاطر قدر قدرتان چیره نشود ، بدین آرزو و رویا که شاید مجوز انتشار بگیرد.
شگفت این که در پیشینه ی این سرزمین تنها فرجام امثال میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و فرخی یزدی که پای به پهنه ی پر ماجرا و خطر سیاست گذاردند ، به مرگ و نیستی نینجامیده ، که سرنوشت بسیاری دیگر هم که سودایی جز آبادانی و خرمی دانش و اندیشه و فرهنگ و هنر نداشته اند ، این گونه رقم خورده است.
در سرزمین ما نه تنها مردمان ، که چیرگان نیز در موارد فراوانی مایه ی ناکامی ، سرخوردگی ، افسردگی و درماندگی نخبگان بوده اند. افسوس که چیرگان پیش از درک همدلانه و فهم ژرف کوشش های اهل اندیشه و فرهنگ ، دستاورد آنان را رویاروی خواست و آرا و آرزوهای خویش می دیده و برای سرکوب آنان استوار می شده اند.
پنج - رقابت ها و حسادت های ناسالم و بیمارگونه میان اهل اندیشه و فرهنگ در سرزمین ما عیان تر و نمایان تر از آن است که نیازمند بیان باشد. این واقعیت را نمی توان بر دوش مردمان و یا چیرگان گذاشت. این گونه چالش ها و کشمکش های ناسالم و بیمارگونه اغلب به ستیزها و کینه توزی های پایدار و بدفرجام انجامیده است که چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، اندوه ، افسردگی و درماندگی را نیرومندتر و ناگوارتر می سازد. رقابت هایی که نه تنها از حسرت و حسادت ، که حتا از بخل و بغض نیز فراتر می روند و به سادگی به مرز ستیز و کینه توزی و پدرکشتگی می رسند.
شگفت این که چنین رقابت بیمارگونه ای « شاگرد » و « پیش کسوت » نمی شناسد و هر دو به آسانی و بدون دوراندیشی به « پسر کشی » و « پدر کشی » دست و دامان آلوده می سازند. « اصحاب سبعه » به نکوهش و نادیده انگاشتن « یاران ربعه » می پردازند و اینان در واکنش بدین کردار نابخردانه و حسادت آلود به ریشخند و هجو آنان. و این شیوه در سرزمین اهورایی مان هنوز استوار و پایدار ادامه دارد.
شش - و دست آخر ، فقر و نیاز مالی و معیشتی واپسین و جانکاه ترین ضربه را بر اهل اندیشه و فرهنگ می زند. آن که این واقعیت ناگوار را می داند ، می کوشد دست کم پیمان زناشویی بستن و فرزند آوردن را به دهه های چهارم و پنجم عمر واگذار کند و دربند نوزایی و نوسازی فرهنگی بماند. اما مجرد ماندن و چشم پوشاندن بر ازدواج ، خود ننگ و انگ های دیگری بر اهل اندیشه و فرهنگ افزون می سازد که از ناتوانی جنسی و سردمزاجی تا همجنس گرایی ( هوموسکسوالیتی ) و انواع و اقسام انحرافات جنسی ( پارافیلیاها ) گوناگون خواهد بود !!!
پیمان زناشویی بستن مانع کار روشنفکری و کوشش در راستای نوزایی و نوسازی فرهنگی نخواهد شد بلکه حتا می تواند به خوبی فرد را در برابر بحران های عاطفی – خلقی ، ناکامی ، سرخوردگی ، افسردگی ، درماندگی ، خواست و آرزوی مرگ ، و افکار خودکشی پشتیبانی و پاسداری نماید. اما به دنیا آوردن فرزند و بدتر از آن ، فرزندان ، با چندین و چند برابر کردن نیازهای مالی و معیشتی خانواده ، اهل اندیشه و فرهنگ را بیش از پیش به گرفتار شدن در چرخه ی ناکامی ، سرخوردگی ، خشم ، اندوه ، افسردگی و درماندگی - « چرخه ی زودمرگی » - آسیب پذیر نماید. این گونه است که در سرزمین ما آنان که در وادی فرهنگ ، به جای نویسندگی ، به هنرهای تزئینی ، موسیقی ، و نمایش - به ویژه از گونه های بزمی و مجلسی ، ولو کاباره ای و تخت حوضی - روی آورده اند ، هم چون بوعلی سینا و لئوناردو داوینچی در زیر سایه ی دارندگان شوکت و ثروت اندکی قدر دیده و بر کنار صدر نشسته اند و به داغ و درفش و دار سپرده نشده اند.
از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟
وز تار وجود عمر ما پودی کو ؟
در چنبر چرخ ، جان چندین پاکان
می سوزد و خاک می شود ، دودی کو ؟
( خیام )
نوشته شده در دهم آبان 1387ساعت 18:37 توسط دکتر بهنام اوحدی

نادانی های من تنها به سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش منحصر و محدود نمی شود !
کیهان شناسی ( نجوم ) ، مهندسی ، کشاورزی ، دریانوردی و ........ را نیز در بر می گیرد.
در حوزه ی اقتصاد ، نادانی هایم بیش تر از سیاست است !!
من هم چون سیاست ، دین ، فلسفه و ورزش پا از اقتصاد نیز بیرون کشیده ام ؛ اما اقتصاد درست هم چون سیاست و ..... پایش را از زندگی من بیرون نکشیده است.
امروز روز جهانی مبارزه با فقر است.
به باور من ، هراس از فقر از خود فقر بدتر است.
یواش یواش داریم خودمان را برای اثاث کشی و تعویض خانه ی اجاره ای مان آماده می کنیم؛ دو هفته ای ست که در حال جست و خیز برای جور کردن پول پیش خانه هستم.
به آپارتمانی پنج متر کوچک تر می رویم و رهن و اجاره ای بیش از پنجاه درصد بالاتر می پردازیم !!!
نمی دانم آیا هم اکنون شهر دیگری در این گوی گردان هست که اجاره خانه در عرض تنها یک سال ، بیش از پنجاه درصد افزایش یابد یا نه ، اما نیک می دانم که هم اکنون در تهران این گونه است.
چهل میلیون تومان رهن و اجاره برای هم سن و سالان من در تهران که پس از گرفتن دیپلم و یا لیسانس به سوی کار در بازار آزاد شتافته اند ، شاید اندازه ی سترگی نداشته باشد ، اما برای من که سی سال -از پنج سالگی تا سی و پنج سالگی - تنها و تنها به دانش آموزی و مشق و امتحان پرداخته اند ، سنگین و توان فرساست.
برای پزشکان میان سالی هم چون من ، که عمر را در پیشگاه دست یافتن به تخصص صرف نموده اند ، پرداخت یک باره ی بیست میلیون تومان پول نقد برای پول پیش خانه ساده و آسان نیست. باید به راه چاره ای پناه بریم که هیچ از آن نمی دانیم: پول بهره ای و ربای اقتصاد بازار.
برای نخستین بار در زندگی ام مجبور شدم که چند میلیون تومان پول نزول کنم. ببخشید کارمزد بپردازم !!!! خداوند پدر و مادر آن دوستی که کوشید برایم پول با بهره ی سی هزار تومان در ماه به ازای هر یک میلیون - گویا می شود سه درصد ؟!؟- پیدا کرد و گرنه مجبور می شدم که به ازای هر یک میلیون ماهی پنجاه تا هفتاد هزار تومان بهره ، نه ببخشید کارمزد ، بپردازم.
برای بسیاری از هم سن و سالان من ، پرداخت رهن و اجاره ی چهل میلیون تومانی ( بیست میلیون پیش و ماهی ششصد هزار تومان ) چیزی نیست که بترساند و نگران شان کند ، اما برای آن که به تازگی بورد تخصصی اش را گرفته است و پیش از آن تنها هنر اقتصادی اش اعتکاف های سالیانه در کتابخانه های بیمارستان های گوناگون بوده است ، این رقم سنگین و نگران کننده است.
گاهی گمان می برم که ای کاش دوبار به دنیا می آمدم تا انشای مشهور « علم بهتر است یا ثروت ؟ » را دیگرگون بنویسم ، اما بی درنگ در می یابم که نه ، همان یک بار به دنیا آمدن برای من و هفت پشت نیاکانم کافی بوده است !!!!
نوشته شده در بیست و ششم مهر 1387ساعت 18:19 توسط دکتر بهنام اوحدی
بیشتر موارد بدرفتاری جنسی با کودک ، از سوی بزرگسالان خانواده و بستگان او انجام می شود که برای کودک آشنا بوده و مقتدرانه دسترسی گسترده ای به کودک دارند. متاسفانه بیشتر بدرفتاری های جنسی با کودک به دلایل فراوان پنهان باقی می مانند که از آن جمله می توان به نادانی ، شرم ، احساس گناه ، و تحمل قربانی ، خودداری پزشکان از شناسایی و گزارش بدرفتاری های جنسی ، پافشاری دادگاه ها بر قوانین کم شمار و دست و پا گیر ، و هراس مادر و دیگر فرزندان از فروپاشی ساختار خانواده و .... اشاره نمود. بنابراین میزان بروز بدرفتاری جنسی با کودکان بسیار فراتر و گسترده تر از آن چیزی ست که پنداشته می شود. قربانی با تهدید دایمی از سوی این آشنایان و بستگان رو به رو ست که چنان چه این راز خانوادگی را فاش سازد ، شکنجه شده و کشته خواهد شد.
در مورد بدرفتاری جنسی از سوی محارم ، دختران بیش از پسران قربانی می شوند که از حدود هفت تا ده سالگی آغاز می شود. زنای با محارم در طبقات اجتماعی – اقتصادی ، فرهنگی ، تحصیلی و حرفه ای پایین بیشتر رخ می دهد. اختلالات روانی عمده – از جمله اختلالات شخصیتی ضد اجتماعی ( جامعه ستیز ) و کاستی های هوشی – با چنین کرداری رابطه ی نزدیک دارند. در حدود سه چهارم – 75 درصد - موارد رابطه از سوی پدر انجام شده است. البته باید دانست وجود این گونه روابط میان خواهرها و برادرها انکار شده و بدرفتاری دایی ، عمو و دوستان مرد نزدیک خانواده – که در اجتماع ما درصد بالا و چشمگیری دارد – اغلب تا مدت زیادی پنهان باقی می ماند. آشفتگی های خانوادگی که از پدری بدون کفایت و ناپخته ، بی کار یا کم درآمد ، پرخاشگر ، متزلزل و بی ثبات ، با خواسته های آشفته و مسخ شده برای ابراز مردانگی ، دچار اختلال شخصیت جامعه ستیز ، و وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد مخدر ، محرک یا الکل ، و مادری جدا شده ، یا منفعل و ناتوان سرچشمه می گیرد ، بنیان اصلی بدرفتاری جنسی با کودک و زنای با محارم است. به نظر می رسد دست کم در اجتماع ما ، افزایش سن کنونی یا سپردن کامل حضانت فرزندان - به ویژه دختران - به مادر می تواند در پیشگیری و کنترل این معضل ویران گر نقش سودمند و کارآ داشته باشد.
نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:9 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
آمریکا برای پیشگیری از یورش نیروی هوایی اسرائیل به مراکز هسته ای ایران و در آتش و خون فرو رفتن خاورمیانه ، راهبرد نوینی را برای زیر فشار گذاشتن و بلکه فرو پاشانیدن نظام چیره ی ایران در دستور کار قرار داده است. راهبردی که می توان از آن به عنوان « جنگ بدون آتش و دود » یاد نمود.
بنیان این « جنگ اقتصادی » بر علیه نظام چیره ی ایران ، « کاهش مستمر قیمت نفت » است. سیاستی که « کسری بودجه » ی فراوان و مشکل سازی را برای نظام اقتصادی بیمار و وابسته بر تک فرآورده - نفت - پدید می آورد.
هدف این راهبرد ، کاهش بهای هر بشکه نفت به کمتر از هشتاد و هفتاد دلار ، هم زمان با تشدید تحریم های اقتصادی - سیاسی - اجتماعی است که به باور آن ها به آسانی می تواند کمر اقتصاد ایران را بشکند.
در چنین حالتی ، و در هنگامه ی برداشتن یارانه های گوناگون ، برای پیشگیری از خرد شدن اقشار آسیب پذیر به زیر بار گران تورم افسار گسیخته ، لازم است راهبرد نویسان و برنامه ریزان اقتصادی دولت و مجمع تشخیص مصلحت نظام راهبردها و راهکارهایی سودمند و اثر گذار پیش بینی نمایند.
البته فرا رسیدن هنگام تحویل سامانه ی موشکی ضد هوایی اس - ۳۰۰ ( S-300 ) از سوی وزارت دفاع روسیه به ایران ، می تواند همه ی معادلات منطقه ای را به سود یورش هوایی ارتش اسرائیل به مراکز هسته ای ایران بر هم زند. چرا که مجهز شدن ارتش و سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران به این سامانه ی موشکی می تواند به سادگی بیش از یک پنجم تا یک سوم جنگنده - بمب افکن های پیش تاخته ی نیروی هوایی اسرائیل را در آستانه ی خطر جدی سقوط قرار دهد !
همین سامانه ی کنونی « تور ام یک » روسی در کنار موشک های هاگ و استینگر آمریکایی ، که از راه های گوناگون به دست ایران رسیده است ، به اندازه ی کافی برای نیروی هوایی اسرائیل مایه ی نگرانی و دردسرساز شده است !!

نوشته شده در هفدهم مرداد 1387ساعت 2:59 توسط دکتر بهنام اوحدی
دیروز برای مصاحبه درباره ی « معضلات جنسی ایران و کارآمدی ازدواج موقت » نزد من آدمده بودند.
سخن به درازا کشید و به محدوده ها و مرزهایی رسید که غیر قابل چاپ بود.
نیک می دانستم که حتا یک دهم گفته هایم ، که بیانگر واقعیت های پیدا و پنهان اجتماع پر آفت و گزند ماست ، هم در هیچ روزنامه ای منتشر نخواهد شد ، اما آگاه و هشیار شدن دو خبرنگار جوان هم خود گامی کوچک اما سودمند است.
نکته ی شگفت انگیز برای من این بود که دو نفر خانم خبرنگار جوان ابراز می داشتند که :
« عجیب است؛ در میان یکصد و پنجاه نفر مرد مدیر ، جامعه شناس ، روان پزشک ، روان شناس ، پژوهشگر اجتماعی ، و .............. ای که تاکنون با آن ها مصاحبه نموده ایم ، شما یگانه فردی بوده اید که ازدواج موقت را مسکنی برای افراد مجرد ، مطلقه و بیوه می دانید. همه ی آقایانی که ما با آن ها صحبت کرده ایم « ازدواج موقت » را فرمولی برای زنان بیوه و مطلقه ، و آقایان متاهل بیان نمودند. »
شگفت زده گفتم :
« خوب ، ممکن است اینان بدان مراجع بزرگواری که ازدواج موقت - که من آن را با نام « پیوند ( دوستی ) مشروع » می پسندم - را بی اذن پدر قابل انجام برای دختران ازدواج نکرده عنوان نموده اند ، باور نداشته و یا بسیار نگران « دوشیزگی ( بکارت ) » دختران مجرد بوده اند. اما آن چه من نمی فهمم نگرانی آن اندیشمندان بزرگ پیرامون از دست رفتن احتمالی « دوشیزگی ( بکارت ) » پسران هرگز ازدواج نکرده است !!! »
واقعن چه گونه می توان « ازدواج موقت » را تنها برای مردان متاهل همسر دار عنوان نمود و آن را برای مردان مجرد هرگز ازدواج نکرده مجاز ندانست ؟!؟ آن هم با این بهانه که اگر چنین ابزاری در اختیار مردان مجرد گذاشته شود ، آنان دیگر هرگز ازدواج نخواهند کرد !
به نظر می رسد که ضرب المثل های کهن ما در این باره هم کارکرد خوبی دارند:
« از نخورده بگیر بده به خورده »
و یا
« می خوان هم از توبره بخورن ، هم از آخور » !!!
نوشته شده در شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:41 توسط دکتر بهنام اوحدی
گهگاه اس ام اس های جالب و در خور توجهی به گوشی همراه آدم فرود می آید و می نشیند.
همه گاه جوک و طنز و شوخی نیست؛ گاه بیانگر تراژدی ای انسانی ست ، اما نیک به دل می نشیند.
چند روز پیش یکی از شاگردان نیک سرشتم sms زیبایی برایم فرستاد که مرا در هنگام پیاده روی روزانه ام به خود واداشت. پیش خود چنین اندیشیدم که آن را در وبلاگ هایم درج نمایم:
« چه کسی می گوید که گرانی این جاست ؟
دوره ی ارزانی ست ؛
چه شرافت ارزان ،
تن عریان ارزان ،
و دروغ از همه چیز ارزان تر ،
آبرو قیمت یک تکه ی نان ؛
و چه تخفیف بزرگی خورده ست ،
قیمت هر انسان ! »
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:21 توسط دکتر بهنام اوحدی
ای کاش دلبسته ی تاریخ نبودم؛
ای کاش شیفته ی چیستی و چگونگی رخ دادن جنگ های بزرگ گیتی نبودم؛
ای کاش از ابزارها و تسلیحات جنگی هیچ نیاموخته بودم؛
ای کاش اهل خواندن روزنامه و شبکه های گوناگون اخبار نبودم؛
ای کاش هم چون بسیاری از هم میهنان ، « میهن » برایم هیچ معنا و مفهومی نداشت؛
ای کاش دیدگانی گشاده و گوش هایی باز بر واقعیت های پیدا و پنهان جهان نداشتم؛
آن گاه آسوده و آرام به شادی و خوشی و لذت می پرداختم و این اندازه نگران آغاز جنگی گسترده و ویرانگر نبودم !
جنگ ها همواره به ناگاه آغاز می شوند اما با کشیده شدن نخستین ماشه و برافروخته شدن آتش جنگ دیگر همه چیز خودکار و خارج از کنترل به پیش می روند و پیامدی جز دود و خون و آتش به دنبال ندارند.
سپتامبر و اکتبر ۲۰۰۸ ، ماه هایی سرنوشت ساز و تاریخی برای میهن هزار مشکل ما هستند؛ من نگرانم. نگران پیامدها و پرتوهای ناگوار برخواسته از بمباران مراکز هسته ای از سوی اسرائیل ، نگران پاسخ کوبنده ، توفنده و فراگیر ایران ( به اسرائیل ، آمریکاییان خاورمیانه و تنگه ی هرمز ) ، و دست آخر نگران پاسخ آمریکا و ناتو به پاسخ ایران !
خداوند فرجام میهن و هم میهنان با خیال و بی خیال مان را به خوشی و نیکی بگرداند که سپتامبر و اکتبر داغی پیش روی مان است !
PTSD شدن اسرائیلی ها ، اروپایی ها و آمریکایی ها در جنگ جهانی دوم از سوی آلمان نازی و ژاپنی های اکنون آرام ، نقطه ی آغاز جنگ احتمالی خواهد بود. جنگی که اگر اوضاع این گونه پی گیری شود ، احتمالش اندک نخواهد بود. جنگی که مولفه های امنیتی ، اقتصادی و اجتماعی آن چند سالی ست که آغاز شده است.
آیا پیش گویی نوستراداموس مبنی بر رخ دادن جنگی فراگیر بر علیه ایران ، در پاییز پیش از سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی درست از آب در خواهد آمد ؟!؟


نوشته شده در یازدهم مرداد 1387ساعت 12:32 توسط دکتر بهنام اوحدی

گفته شده که قرار بر این شده که با کاسته شدن دو یا سه صفر از واحد پول کشور - ریال - واحد پول نوینی به نام « نور » برقرار شود. این که کاستن دو تا سه صفر از واحد پول کشور و باقی گزاردن راهبردها و راهکارهای نامنطقی و نادوراندیشانه ی اقتصادی تا چه اندازه می تواند تورم افسارگسیخته در دوران دولت جناب آقای احمدی نژاد را مهار نماید ، البته خود مطلب مهم و شایسته ی توجه و تاملی ست ، اما به راستی نام گذاری واحد پول نوین به نام « نور » که در میهن ما استعاره ای از « معنویت » بوده و هست ، می تواند درست باشد؟؟
آیا این واپسین ضربت کاری و سرنوشت ساز بر پیکر « معنویت » و جایگزین نمودن آن با « مادیت » نخواهد بود؟!؟
از این گذشته از قدیم در کشور ما به « واجبی ( داروی نظافت ، دواء ) » نام « نوره » بخشیده اند. حال گمان کنید از فردا بر آستانه ی هر دکان و مغازه و بوتیک و بقالی پیوسته مردم از صاحب مغازه بپرسند:
« ببخشید ، این چند « نوره » ؟ »
بدین سان به جای « پول نفت » ای که قرار بود بر سر سفره های ما شهروندان عادی و درجه ی چندمی توده ی اجتماع بیاید ، فقط همان « واجبی » و « داروی نظافت » نام آوری بر سر سفره هامان خواهد آمد که پیش از عرصه ی اقتصاد ، به دنیای سیاست گام نهاده بود !
به راستی ، اگر قرار است « ریال » عربی به کنار برود ، آیا همان برقراری رسمی « تومن » معنادار پارسی شایسته تر و به جا تر نخواهد بود؟!؟
اکنون که در آستانه ی پاییز برق به بهای پنج برابر ، نان ، برنج و گوشت به قیمت چندین برابر ، و ............ را به دلیل کنار گذاشتن یارانه ها پیش رو خواهیم داشت و قرار است آماده ی له شدن به زیر غول افسارگسیخته ی گرانی و تورم باشیم ، از راهبردگزینان دوراندیش و ارجمند اقتصاد ویران مان عاجزانه باید بخواهیم که از آوردن « داروی نظافت » دارای سم آرسنیک بر سر سفره هامان خودداری نمایند !!!
نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 9:4 توسط دکتر بهنام اوحدی
بارها با این پرسش رو به رو شده ام که « وجود روابط عاطفی - آمیزشی پیش از ازدواج تا چه اندازه می تواند در رخ دادن و پایداری روابط فرا ( خارج ) زناشویی نقش داشته باشد ؟ »
این پرسش را در ذهن دختران بیشتر دیده ام ؛
شاید بدین دلیل که مردان در ایران ما اصولن بر دو دسته اند:
یا وجود این گونه روابط را برای همسرشان پیش از ازدواج با خود پذیرفته اند ( که درصد این گونه مردان - به ویژه در کلان شهر ها - هر روز بیشتر از دیروز شده و می شود و اصلن نادر نیست ) و
یا به طور کلی به هیچ وجه توان پذیرش وجود چنین روابطی را - حتا در اندازه های سطحی ، سبک و اندک - در پیشینه ی عاطفی - آمیزشی همسران شان نداشته و ندارند ( که این درصد هر روز کمتر از دیروز می شود ).

این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 1:26 توسط دکتر بهنام اوحدی

بسیاری چنین می اندیشند که اگر پیش از پیمان زناشویی به دوستی ، مهر ، شیفتگی و یا عشقی آتشین نسبت به یکدیگر دست یافته باشند ، خوش بختی و نیک روزی شان تضمین شده است.
در صورتی که بسیاری از واقعیت های شخصیتی و ویژگی های شخصی دو نفر درست هنگامی رخ می نمایاند که آن دو به زیر یک سقف رفته و زندگی مشترک را به دور از چشمان دیگران آغاز نموده باشند.
خوش بختی به یک باره و ناگهان به چنگ نمی آید !
خشت های خانه ی « خوشبختی » را باید آهسته اما پیوسته باید کنار و بر روی هم گذاشت و یک عمر در پاسداری از بنیان ، ستون ها و ساختمان آن پاسداری نمود.
هیچ خانه ای به یک باره بر پا نشده و پایدار و استوار نمانده است؛ تا چه رسد به کاخ زیبا و دلنشین خوشبختی !!
نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 0:57 توسط دکتر بهنام اوحدی

ما ایرانیان ویژگی های شگفت انگیز و یگانه ای داریم؛
یکی از این ویژگی ها که فراوان دیده شده و می شود ، « همانند سازی با زورمند پرخاشگر ( Identification with Aggressor ) » است.
ما ایرانیان « ستمگر » را پاس می داریم و « ستم دیده » را خوار و فرو می داریم.
هر که باشند ، تفاوتی نمی کند !
در این برهمکنش اجتماعی « سادومازوخیستیک » فراگیر ، یا باید در گروه « ستم پیشه گان » مورد پرستش باشی ، و یا در دسته ی « ستم دیده گان » خوار و تحقیر شده ؛ و گر نه باید خود را ایزوله سازی و در تاریکخانه ای شخصی کناره جویی و دل به « بهانه های ساده ی خوش بختی » دل خوش داری....
نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 0:29 توسط دکتر بهنام اوحدی
برخلاف آن چه که توده ی اجتماع می اندیشند زاده شدن کودک به استواری و پایداری خانواده نمی انجامد ، بلکه در آغاز رابطه ی خطی و مستقیم زن و شوهر را به یک رابطه ی مثلثی تبدیل می کند که در آن فرزند پدر یا مادر را - بسته به جنسیت کودک و نیز دینامیک ( پویایی ) خانواده - به سوی خود می کشد و مثلث را از توازن لازم نابرخوردار می کند. بدین ترتیب رابطه ی زن و شوهر مختل و مشکل دار می شود و ستیز و کشمکش جایگزین یا افزون می شود.
بدین سان به دنیا آوردن فرزند را باید تا پس از به دست آمدن تعادل و ثبات لازم ، دست کم تا دو سه سال پس از ازدواج ( عروسی) و به خانه ی نو رفتن به عقب انداخت.
خودکشی جهان پهلوان غلامرضا تختی ، درست چهار ماه پس از به دنیا آمدن پسرش گواهی بر این واقعیت است.
نوشته شده در هفتم مرداد 1387ساعت 9:37 توسط دکتر بهنام اوحدی

دوران گذار این سرزمین از « شور مرگ ( غریزه ی نیستی ) » به « شور زندگی ( شیفتگی بودن ) » در ایران هفتاد سال است که آغاز شده است. « زندگی گریزی » دارد شتابان و بی درنگ جای خود را به « زندگی ستایی » می بخشد و جایگاه شادمانی و شعف در این گذار برجسته تر و بلند مرتبه تر می شود.
دیگر هنگام آوای خسته و درمانده ی خوانندگان نام آور افسرده گذشته است ، حتا اگر بلندای نام آنان هم چون محمودی خوانساری ، تاج ، بنان ، و شجریان باشد.
دیگر نوای محزون و مایوس خواننده دل از کف مردمان نمی رباید؛ مگر آنان که افسرده و نا امیدند.
نه در سایه ی موسیقی زیر زمینی ، که دهه هاست که در پرتو موسیقی پاپ دل بستن به چنین آواهای ماتم زده ای به کنار رفته است. مگر آن نیم دهه ی وهم آلودی که مجاهد و دلجو و داریوش سرنوشت میهن را از HEDONIA ی فراگیر به ANHEDONIA ژرف و پایدار سپردند تا شورش با دلیل رپ برای جای گزین نمودن این فرهنگ غم و مویه و ماتم افروزه برکشد.
موسیقی پاپ - مگر داریوش و برخی غم مداران مد شده ی دیگر - با ستاره های ماندگار خود نوای زخمی و دل زده ی استادان برجسته ی موسیقی سنتی ایران زمین را کنار زد تا دیگر چه چه دراز و ممتد آنان شور آفرین نباشد و پای کوبی و دست افشانی جای گزین کف زدن بر چنان چه چه های دراز و کش دار شود.

این نوشته ادامه دارد .....................
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:15 توسط دکتر بهنام اوحدی
بی گمان هم اکنون یکی از بزرگ ترین سرچشمه های دگرگونی اجتماعی در ایران ، همین جریان پر شتاب و هیاهوی موسیقی زیرزمینی است که به خوبی توانسته است با توده ی زیر پنجاه سال کلان شهرها ارتباط برقرار کند.
آن چهل تا پنجاه ساله هایی هم که این سبک رپ فارسی را نپسندیده اند ، آشکارا شاهد گرایش گسترده و ژرف فرزندان هشت تا بیست و هشت ساله شان به این گونه ی موسیقی ایرانی هستند.
موسیقی زیرزمینی همراه با جوانان اهل کلان شهرها ، که در دانشگاه های جای جای ایران مشغول تحصیل اند ، در فلش مموری ها و دیگر ابزارهای نوین الکترونیک ، به سوی همه ی شهرستان های دور و نزدیک کشور روانه شده است. بگذریم که اینترنت خود دریایی از این گونه ی جوان پسند ایرانی ست !
هم اکنون بیش از نیمی از خودروهای تهران که رانندگان زیر پنجاه سال دارند ، به طور مستمر گوش به موسیقی زیرزمینی می سپارند. این درصد در شیراز ، اصفهان ، مشهد ، تبریز ، اهواز ، اراک بی گمان کمتر از یک سوم نیست. هر چند در شهرستان هایی هم چون خرم آباد ، بروجرد ، بروجن ، شهرکرد ، و مانند آن ها هنوز این درصد از بیست درصد فراتر نرفته است ، اما درون مایه ی شورشی و فرآیند شادی بخش موسیقی زیرزمینی تهران جلسی با شتابی فراوان می رود تا از کرانه ی دریای مازندران تا آب های خلیج پارس را فرا گرفته و نقش چیره و یگانه ای در گذار تاریخی اجتماع عقب مانده ی ایرانی از « لذت گریزی ( Anhedonism ) » به « خوشی گرایی ( Hedonism ) » ایفا نمایند.

این نوشته ادامه دارد ......................
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:26 توسط دکتر بهنام اوحدی
در میان ما ایرانیان دانش ستیز ، اندیشه گریز و کتاب نخوان ، دگرگونی های بزرگ اجتماعی و فرهنگی اغلب از شیوه های دیگری جز کتاب سرچشمه گرفته است؛ این در حالی ست که بیشترین ممیزی و سخت گیری درباره ی انتشار کتاب انجام می شود. و پس از آن ، درباره ی روزنامه ها و مجلات.
هر چند باید اذعان نمود که روزنامه ها و مجلات در ایران به طور نسبی با پذیرش رو به رو شده و می شوند ، اما هم اکنون این دو - و به ویژه مجلات روشنفکر مآبانه چندان فرهنگ ساز و دگرگونی آفرین نیستند.
ارتباط روشنفکران و شبه روشنفکران زنده با توده ی اجتماع به گونه ای ژرف و جدی گسسته شده است؛ تا آن جا که نقش آن ها در پدید آوردن دگرگونی های بنیادین فرهنگی - اجتماعی به کمترین اندازه ی ممکن از پس از انقلاب مشروطه تا کنون رسیده است. احزاب سیاسی نیز نقش شان به کمترین اندازه ی ممکن در سال های پس از دهه ی هفتاد رسیده است و همه ی حزب ها و گروه های سیاسی با کمترین پذیرش و اعتماد از سوی توده ی اجتماع رو به رو هستند.
امروزه دگرگونی های ژرف و سترگ فرهنگی - اجتماعی از سرچشمه های زیر زمینی دیگری جز کانون ها و انجمن های فرهنگی - اجتماعی رخ می دهند.

این نوشته ادامه دارد ............
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:40 توسط دکتر بهنام اوحدی