|
دغدغه های یک روان پزشک
|

شب هنگام برای شام از هتل میلنیوم پوکت بیرون زدیم.
با خود می پنداشتم کاش می توانستیم یک روز بیش تر در پوکت بمانیم و افزون بر گردش جزایر Phi Phi - Maya Bay, Koh Khai ( شامل Loh Samah Bay, Maya Bay, Phi Phi Don, Hin Klang, Khai Nai island, Camel Rock,Monkey Beach, Viking Cave ) به بازدید از جزایر James Bond & Naka Island ( شامل Phang Nga Bay, Thum Talu, Khao Ping Gunو ... ) هم برویم. هر چند این دومی به جای phuket speedboat با کشتی های با شتاب آرام تر برگزار می شود.
جلوه هایی از این گردش را می توان در www.phuketventure.net یافت.
ای کاش می شد دو هفته ای در پوکت ماند و به Relaxation پرداخت !
در خیابان های پوکت گام می زدیم. راهنمای تورمان پافشاری نموده بود که از مراسم سنتی Fantasy of a Kingdom بازدید کنیم؛ اما من چندان از تصاویر بروشور آن ، که به سیرک می مانست ، خوشم نیامده بود. ترجیح دادیم به گردش در جزیره ی زیبا و استراحت بپردازیم.

نماهایی از این مراسم را می توان در www.phuket-fantasea.com سراغ گرفت.
هنگام گردش ، ناگهان خود را میان خیابانی دیدیم که در روز گذری آبرومند بود ، اما شب ها با چهار توک توک ( تاکسی های سه چرخه ی روباز موتورسیکلتی ) بر فراز و فرود خیابان و کنترل نیروی انتظامی پوکت بسته می شد تا از پی حضور گسترده ی روسپیان همیشه در صحنه ، نام Walking Street به خود گیرد و گردش گران بدان یورش برند !
برای گذر از این روسپی کده ی خیابانی ، به گام های خود شتاب بخشیدیم.
اروپاییان به ظاهر متمدن - به ویژه آلمانی ها و روس های سراپا مست و از خود بی خود - با روسپیان عکس می انداختند و از مرد و زن قهقهه سر می دادند. ترنس سکسوال های جراحی نموده که در میان گردش گران ، به « لیدی بوی ( Lady Boy ) » شهرت یافته بودند ، در این همهمه کوشا بودند. آنان با سخت کوشی و پافشاری فراوانی ، گردش گران خارجی را به برنامه های شوی نمایشی استریپ تیزشان فرا می خواندند.
ناگهان چشمم به پسرک زردنبو و مریض احوالی افتاد که گوشواره به گوش داشت و موهایش را به رنگ نارنجی جیغی بخشیده بود. پسرک با انگشت شستی که به شیوه ای معنادار میان دیگر انگشتان مشت کرده تکان می داد ، آمادگی اش برای خودفروشی را اعلام می نمود. دچار سرگیجه و حالت تهوع شده بودم. حیف از آن پیتزای خوشمزه ای که پیش از گردش خورده بودیم !! شتابان آن به ظاهر عشرت کده را ترک نمودیم و به هتل بازگشتیم. من خوابم نبرد. تلویزیون را روشن کردم و فیلمی اکشن را از میانه تا انتها دیدم.
شب از نیمه گذشته بود؛ رده ی اتاق را کنار زدم؛ مهتاب درخشان و گیرایی بود. دل به نور سیمگون مهتاب - این دلبند همیشگی سال های زندگی ام - سپردم؛ کمی آرام شدم.

اندوه بر سینه ام نشسته بود. در تایلند دچار نگرانی ژرفی شده بودم. به باورم خطر تایلندیزه شدن میهن مان هرگز کمتر از ریسک اندلسیزه شدن آن نبود !!!
آنان که چند سالی ست شب و روز ، همبسته و پیوسته ، به راهبردگزینی برای پیشگیری از اندلس ( اسپانیا ) شدن ایران اسلامی می اندیشند ، آیا به چاره اندیشی برای تایلند نشدن مان هم پرداخته اند ؟!؟
برای آرامش بیش تر به حمام رفتم و دوش گرفتم. سرم گیج می رفت: پروردگارا ، در پی پایان یافتن صادرات نفت در آغاز دهه ی ۱۳۹۰ ، در آستانه ی سده ی پانزدهم خورشیدی ، میهن من این گونه درآمد زایی خواهد نمود ؟!؟ به یاد زنان و دخترکان خودفروش هم میهنم در کشورهای عربی حاشیه ی خلیج پارس ، ترکیه و .... افتادم. نخستین بار خودفروشی هم میهنم را از سوی یک زن و شوهر جوان ایرانی ، طی سفر نخستم به ترکیه در سال ۱۳۶۵ خورشیدی در آنکارا دیده بودم.
دوش آب گرم هم چون همیشه آرامم کرد. به یاد مرجان - نیمه ی جدا افتاده - افتادم.
برای اطمینان و آرامش بیش تر ، یک چهارم از قرص کلونازپام یک میلی گرمی را که از سر دوراندیشی و احتیاط با خود برای چنین هنگامه هایی به تایلند برده بودم ، خوردم و خوابیدم. بامدادان بر آن بودیم که به گردش یک روزه یANDA ADVENTURE برویم.
این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در سی و یکم مرداد 1387ساعت 5:43 توسط دکتر بهنام اوحدی
آشنایی با شخصیت جامعه ستیز – بخش نخست
نیرنگ بازان فرزانه
دکتر بهنام اوحدی *
اگر شخصیت های پر رنگ و مختل مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و سپس نمایشگر ( هیستریونیک ) پر هیاهو ترین شخصیت های کلاستر B هستند ، در عوض شخصیت های پر رنگ و مختل ضد اجتماعی ( جامعه ستیز ) آسیب زا ترین و خطرناک ترین شخصیت این دسته – گروه دارای آتش دان شخصیتی بزرگ – هستند. شخصیت ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) به بیان ساده عبارت است از ناتوان بودن فرد از تن دادن به هنجارهای اجتماعی ، به گونه ای که جنبه های بسیاری از رفتارهای فرد در نوجوانی و بزرگسالی اثر پذیرفته از این ناتوانی باشند.
ویژگی های این اختلال ، کردارهای مداوم ضد اجتماعی ، مردم ستیزانه (Dissocial ) یا خلاف قانون است، اما برابر با واژه ی بزه کاری ( CRIMINALITY ) نیست.
اختلال شخصيت ضد اجتماعي در مردان سه برابر شايع تر از زنان است و در پیش از پانزده سالگی آغاز می شود. اين اختلال در کوخ نشینان نواحي فقيرنشين حاشيه ی شهرها بيشتر ديده ميشود. شيوع اين اختلال در زندانيان، تا هفتاد و پنج درصد گزارش شده است و الگويي خانوادگي دارد ؛ به گونه اي كه شيوع آن در بستگان درجه نخست مردان دچار اين اختلال، پنج برابر ديگران است.
افراد مبتلا به شخصيت ضداجتماعي، آرام، خوددار ، با ثبات و قابل اعتماد به نظر ميرسند، اما در پس اين نماي ظاهري و اين « نقاب فرزانگي ( Mask of Sanity ) » ، آن چه فراوان وجود دارد ، تنش، کینه جویی، تحريكپذيري و خشم است. از اين رو ، اين گونه افراد اغلب ظاهري گرم و دوست داشتني دارند و به همین دلیل چه بسا دوستان گرم و صمیمی فراوانی داشته باشند. هنجار گریزی و قانون ستیزی با بند بند یاخته های تن و تار و پود ذهن و روان اینان سرشته و پیوسته است ؛ در واقع ، کردارهایی هم چون دروغگويي، فرار از خانه و مدرسه، دعوا، دزدي و دیگر رفتارهاي غير قانوني از آغاز كودكي در اين افراد وجود داشته است.
بیماران مبتلا به اختلال شخصیت ضد اجتماعی ، در برابر دیگران هیچ گونه اضطراب و یا افسردگی ای از خود نشان نمی دهند اما واقعیت کاملن متضاد و معکوس با وضعیت درونی آن ها است. دنیای درونی آن ها ، اگر نه همانند و همسان شخصیت های پر رنگ و مختل مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، که دست کم هم چون شخصیت های پر رنگ و مختل نمایشگر ( هیستریونیک ) سرشته و آمیخته به تنش ، اضطراب ، آشوب ، اندوه و افسردگی ست. این افراد به ظاهر آرام ، با وقار و متین ، آن چنان کردارهای « خلاف » شان را توجیه می کنند که گویا این رفتارها تنها به دلیل بی فکری و بی توجهی – سهوا و نه به عمد - انجام شده است ! در حالی که اینان اغلب حس واقعیت سنجی بالا و سرشاری دارند و دیگران را در بیشتر اوقات تحت تاثیر هوش کلامی بالای خود قرار می دهند. این بیماران هیچ گاه راست نمی گویند ، از این رو هرگز نباید به آن ها اعتماد کرد. در واقع ، اینان به هیچ کدام از معیارهای اخلاقی مرسوم و متعارف هرگز پای بند نبوده و نخواهند بود و همواره و در ایستار ( موقعیت ) های گوناگون از مهارت سرشار و توان مندی فراوان خود در فریفتن دیگران سود می جویند.
لااباليگري جنسي و آمیزشی ، همسرآزاري ، كودكآزاري و رانندگي هنگام مستي الكل يا سوء مصرف موادمخدر یا محرك ، از پديدههاي روزمرهي زندگي آنها است. به گونه ای که هر گاه چنین مواردی - به ویژه شدید و تکرار شونده - از کسی سر بزند ، اختلال شخصیت جامعه ستیز باید برای او در نظر گرفته شود ، مگر خلاف آن ثابت شود. افراد جامعه ستیز هيچ گاه از كارهاي نا پسند و پلید خود پشيمان نميشوند؛ انگار كه اصلاً وجدان ندارند ! آن گاه كه گير ميافتند و مچ شان وا ميشود، پرخاشگري و جنگ و ستيز را در پيش ميگيرند؛ اگر كم بياورند، تمارض و تهديد به خودكشي را چارهي كار و تنگناي گريز مييابند. تهدید به خودکشی و اشتغال ذهنی با مشکلات جسمی در این بیماران شایع است.
بدبختانه هنگامی که اختلال شخصیت ضد اجتماعی در فردی پدید آید ، در بیشتر موارد سیری بدون فروکشی و بهبودی را طی خواهد نمود. بیشتر کردارهای ضد اجتماعی فرد دچار این اختلال ، در پایان نوجوانی رخ می دهد. در طی سیر این اختلال ، اختلال جسمانی سازی ( سوماتیزیشن ) با شکایات گوناگون و پرشمار پیکری نمایان می شود. اختلالاتی هم چون اختلال افسردگی ، اختلالات وابستگی و سوء مصرف الکل و دیگر مواد ( مخدر ، محرک ، توهم زا ، ...... ) در این افراد شایع است.
در نوار مغز ( الکتروانسفالوگرافی ) آن ها شواهدی از وجود امواج مغزی غیر طبیعی دیده می شود که فراوان تر و شدید تر از چیزی ست که در نوار مغز افراد دچار اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) نمود می یابد. از این رو بسیاری از پژوهش گران این اختلال را یک اختلال عصبی - روانی تشخیص داده نشده می دانند. شیوع بالای خانوادگی و انتقال ارثی این اختلال را می توان به دلیل همین زیرساخت زیست شناختی ( بیولوژِیک ) این اختلال دانست.
اینان در فریب دادن آگاه ترین و کارآزموده ترین درمان گران نیز بسیار چیره دست بوده و به ویژه می توانند درمان گران و کادر درمانی جنس مقابل را اغلب – نه همیشه - به آسانی تحت تاثیر جنبه های گزافه پردازانه و اغواگرایانه ی شخصیت خود قرار دهند. هر چند جامعه ستیزها به چشم درمان گران هم جنس خویش ، افرادی پر توقع ، وقیح ، فریب کار و نیرنگ باز جلوه می کنند. به طور کلی ، افراد مبتلا به اختلال شخصيت ضد اجتماعي، به ويژه در فريب دادن افراد از جنس مقابل و اغوا و بهره کشی از ایشان مهارت و چیرگی فراوان دارند. آنها بسيار حيلهگرند و اغلب با زبان بازي چرب و نرم قاپ ديگران را ميدزدند و آنها را اسير خواسته های پنهاني خود ميسازند. « دون ژوآن » ها ، در کنار برخورداری از ویژگی های پر رنگ و مختل دیگر شخصیت های کلاستر B ، به ویژه درون مایه های ژرف و چشمگیری از شخصیت جامعه ستیز را دارا هستند.
*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت 6:29 توسط دکتر بهنام اوحدی
به باور من ، بیش از هر چیز از سفر تنگه واشی ، آب سرد آن در ذهن به یادگار می نشیند؛ آب سردی که در بیش از نیمی از سفر همراه پاهای شماست. زیبایی های منطقه البته کم مانند است.
همراه با دوستان به پیش می رفتیم که دخترکی هفده - هجده ساله را دیدیم که بر زمین افتاده بود و دخترکی دیگر نگران کنارش ایستاده بود. دو نفر از اراذل و اوباش دچار اختلال شخصیت مرزی - آشوب ناک ( بوردرلاین ) شناخته شده از نسل دهه شصتی ها هم کنار آن دو مشغول به لودگی و لوندی بودند.
دانستیم که دخترک حال و روز خوشی ندارد.
همراه با همسرم ، دکتر بهروان ، خانم کرلو و خانم جمشیدی به سویش شتافتیم.
دخترک با پافشاری بی دلیل دوستان ، با وجود عفونت تنفسی به نسبت شدید به تنگه واشی آمده بود. ارتفاع منطقه ، آب سرد کوهسار ، نخوردن صبحانه ، ریه های پوشیده از خلط ، و از دست رفتن آب بدن به حالتی اورژانسی انجامیده بود که توانی برای ایستادن هم برای او باقی نگذاشته بود ، تا چه رسد به پیش رفتن.
به دخترک آب میوه ی رقیق نوشاندیم اما استفراغ مانع کارآیی آن شد.
ماموران پاسداشت حجاب اسلامی در کوهستان سر رسیدند. من و دکتر بهروان مشکل حاد دخترک را به آن ها یادآور شدیم؛ جناب ستاره بر دوش گفت که این مسئله به تیم امدادی هلال احمر مربوط می شود و ما را نسبت به هر گونه لمس دخترک نگون بخت هشدار داد.
دوستان و شاگردان به ایشان خاطرنشان نمودند که من پزشک هستم.
ایشان به ما لطف نموده ، راهنمایی فرمودند که : « پزشک فقط در مطب و درمانگاه محرم است ، نه در بیابان و خیابان ! خود دختر باید برخیزد و تا پای چادر هلال احمر ولو افتان و خیزان برود تا درمان شود !! »
آن هنگام نیک دانستم که چرا در همان شب نخست زلزله ی بم ، چندین هزار زن و کودک بی چاره و نگون بخت ، فقط و فقط به دلیل اهمال مسئولان در شناسایی و ارزیابی ابعاد زلزله و اعزام اورژانسی امدادگران و ابزار لازم ، از سرما یخ زدند !!!
درخواست نمودیم که با بی سیم لطف نمایند و درخواست کنند که مامور موتورسوار به آن جا بیاید و دخترک را با خود به چادر هلال احمر - شیر و خورشید سرخ سابق - ببرد که ایشان بار دیگر ما را بدین نکته هشیار ساختند که : « بر فرض که مامور با موتورسیکلت بیاید ، باید مردی محرم دختر این جا وجود داشته باشد که مانع برخورد غیر شرعی بدن دختر با بدن درجه دار جوان شود » !!!!
دکتر بهروان از فرنگ بازگشته ، دهانش از شگفتی باز مانده بود.
گفتیم که ای بزرگوار ، اگر پدر ، برادر ، عمو یا دایی ای کنار این دو دختر بود ، که ما دخالت نمی کردیم. غیرت و شور و مردانگی اسلامی شما چه گونه می تواند بر زمین و مدهوش افتادن این دختر و مزاحمت اراذل را تاب بیاورد ؟!؟
بالاخره راضی شان کردیم که با بی سیم یکی از ماموران موتورسوار را فراخواند تا با قرار دادن پتو و کوله پشتی ای ما بین دخترک و راننده ی موتورسیکلت ، بیمار نگون بخت به چادر هلال احمر رسانده شود !!!!
مامور آمد؛ حال و روز اورژانسی و خراب دخترک را که دید - مشروط بر آن که من به عنوان پزشک رسما مسئولیت قانونی و شرعی رساندن دخترک بیمار و خواهرش را با موتور به چادر هلال احمر بر دوش بگیرم - پذیرفت که آن دو را بر ترک موتور خود بنشاند. مسئولیت و مظلمه ی احتمالی شرعی را بر دوش گرفتم و واسطه ی دنیای الهی و مادی و پروردگار و آدمی شدم تا دخترک دچار شوک و رو به اغما از خطر مرگ به بهای ناچیز رهایی یابد.
بیمار و همراه به واسطه ی مهر ، درک و شعور ارزنده ی درجه دار برومند میهن مان راهی چادر هلال احمر شد.
به بالای آبشار تنگه واشی شتافتیم و چشم انداز زیبا و کم مانند آن - دست کم در ایران زمین خشک و کویری مان - را دیدیم و لذت بردیم.فقر لذت و خوشی مردمان با فریاد و هیاهو در تنگه ی زیبای تنگه واشی تا اندازه ای جبران می شود.
سفرهای یک روزه و چند روزه را بسیاری از هم میهنان مان ، به نیکی و درستی - بسیار پیش از روان پزشکان و روان شناسان گاه پر ادعا ، متفرعن و فخر فروش - برای خود به عنوان درمانی سودمند و اثربخش پیدا کرده اند. این سفرها به خوبی آدمی را از بار تنش ها و نا آسودگی ها رهایی می بخشد و شور روانی و شارژ مغزی لازم را برای هفته ها پدید می آورد.

ایران گردی ، در این هنگامه ی همه گیری ( اپیدمی ) « اختلال بحران هویت » درمانی سودمند و اثرگذار است.
نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت 6:24 توسط دکتر بهنام اوحدی

به تازگی کنسرت « گروه مستان » ، به نام « ملاقات با دوزخیان » ، دل از کف مان ربوده است ؛ آن چنان که سی دی اش برای من جای گزین « قمرالملوک وزیری » ، « به سکوت سرد زمان محمدرضا شجریان » و « به اصفهان رو تاج اصفهانی » و « مرغ شباهنگ محمودی خوانساری » شد و رپ را به پیرامون کشاند.
شعرهای بی پروایانه و شورشی همای گیلانی ( پرواز همای ) در کنار شعرهای انقلابی خیام ، پروین اعتصامی ( محتسب و مست ) ، حافظ و رومی آن چنان در این هنگامه بر دل ایرانیان امروز می نشیند که فراوان آن ها را از موسیقی کم مانند گروه و ضرب آهنگ های پیش بینی ناپذیر آن غافل می نماید.
با شنیدن این اجرا به یاد اجرای تاریخی و فراموش نا شدنی « ویکتور خارا » در هنگامه ی کودتای پینوشه افتادم. اجرایی که به بریده شدن دو دست گیتار نواز و اعدام این استاد موسیقی دانشگاه شیلی انجامید.
شنیدن کنسرت « ملاقات با دوزخیان » و دل سپردن به چکامه های بی پروا و گویای زمانه را به همه ی هم میهنان داخل و خارج میهن به گونه ای پافشارانه پیشنهاد می نمایم. این کوزه نواز خیامی دگر است و امید که هم سرنوشت ویکتور خا را نشود !
در تاریخ هنر جهان ، شمار چنین فریاد بی پروایانه ای به انگشتان دو دست نمی رسد...

( همای و گروه مستان در والت دیزنی هال:
نوازندگان با اجرای زیبای موسیقی سنتی ایران ، تما شاگران را به حیرت وا داشتند.
خوش آمد گویی وجد آمیز تماشاگران به گروه موسیقی سنتی مستان و همای در اولین اجرای خود در سه شنبه شب (5 جولای) در والت دیزنی هال نه فقط به دلیل نو آوری خیره کننده ای از الگو های قدیمی موسیقی ایران، بلکه به دلیل بی پروایی های وجد آمیزی بود که گروه (بخصوص در چکا مه ها یش ) به اجرا گذارد.
گروه هفت نفره ی مستان توسط پرواز همای ، جوانی دنبا له رو شیوه ی چامه سرایی پارسی ، تشکیل شده است.در این شیوه سرودن چکا مه ،ساخت و تنظیم موسیقی و خواندن آواز همه بر عهده ی یک نفر (همان خواننده) می باشد. گروه وی دستچینی از نوازندگان زبر دست است .از سازهایی که در کارهای این گروه استفاده شده می توان به تار- نی – کمانچه و سنتور اشاره کرد.
در این اجرا که هم نام آلبوم اخیر گروه (ملا قات با دوزخیان) بود ، همای و همکارانش با الهام گرفتن از شعرهای صوفی ، رومی و حافظ با هدف احیای مجدد روشی قدیمی وایرانی در ساخت نوعی از موسیقی که شنونده را به سطح بالاتری از خودآگاهی می برد، به اجرای قطعات پرداختند.اجرای حدودا سه ساعته ی گروه در والت دیزنی هال با چکامه های قلبی و خالصانه ی همای و سبک جدید موسیقی که ساختاری نو( در ریتم ها و ملودی ) از شیوه ی کهن در موسیقی (و موسیقی فولکلور) ایران است ،توانست گروه را به خواسته ی خود برساند. در این کنسرت 18 قطعه اجرا شد که هر نوازنده اجرای قطعات را هم به صورت تکنوازی و هم به صورت گروه نوازی بر عهده داشت.
کنسرت با اجرای قطعه ی من از جهانی دگرم شروع شد.بیشتر قطیه ها در این کنسرت با نواختن تنها یک ساز مانند عود یا تنبک به همراه آواز شروع شده و بعد کل گروه بنا به نقش هر ساز در چامه ها به همنوازی می پرداختند.
بسیاری از قطعات اجرا شده توسط گروه طولانی بوده و ضرب آهنگ های غیر قابل پیش بینی داشتند تا جایی که در جاهای متعدد موجب ناکام ماندن تما شا گران برای تشویق (پایان قطعه) شد.با این وجود اجرای گروه بسیار جالب و دلنشین بوده و اغلب چکامه ها به ساده ترین روش بیان می شدند.
شعرهای شاعران برجسته و قابل ستایش ایران زمین همچون پروین اعتصامی و صغیر اصفهانی نیز به وسیله ی همای اجرا شد در حالی که وی گروه را با نواختن کوزه همرا هی و رهبری می کرد.
اجرای تاثیر گذار گروه مستان توانست احساسات بسیار خوشایندی را در شنوندگان ایجاد کند.احساساتی که تا مدت ها بعد از ترک سالن کنسرت همچنان پایدار در خاطره ها خواهند ماند...
به نقل از John Payne
Los angeles times
Special to The Times
July 5, 2008
ترجمه: دیبا www.homay-mastan.blogfa.com )
این نوشته ادامه دارد ...........
نوشته شده در سی ام مرداد 1387ساعت 5:4 توسط دکتر بهنام اوحدی
چند هفته ای ست که دیگر حال و حوصله ی برگزاری کلاس در بامداد آدینه را ندارم و با خود قرار گذاشته ام که دست کم تا پیش از آذر ماه به گردش و سفر های ولو یک روزه بپردازم.
دیروز با گروهی از شاگردان و برخی دوستان به دیدار یک روزه ی تنگه واشی رفتیم. مدت هاست که می خواستم به گردش های یک روزه و سه روزه در میهن مان بپردازم.
ایران گردی ، عادت نیکی ست که در دوره ی پیش از انقلاب اسلامی ، به همت سازمان « جهانگردی و جلب سیاحان » بنیان نهاده شد تا مردمان هم چون سعدی به گردش و آموختن بپردازند و هم چون حافظ رند شیراز نشین و بادیه گریز نباشند.
هتل ها و مهمانخانه های سازمان جهانگردی و جلب سیاحان از شهر های بزرگ هم چون اصفهان ، شیراز ، تبریز ، تا گلپایگان ، خوانسار ، نایین ، رفسنجان و کرمان و .............. به درستی بنا نهاده شد تا شهرهای درجه ی دو و سه ی کشور و روستاها و واحه های پیرامون آن ها از گذر سفر هم میهنان شناخته شده و رونق یابد.
درباره ی کار بزرگ این سازمان که زیرمجموعه ی وزارت فرهنگ و هنر بوده و احتمالن امروزه به مجموعه ی سازمان میراث فرهنگی سپرده شده است ، باید در هنگام دیگری مفصل بپردازم تا حق مطلب درست و به جا ادا شود.
ایران گردی ، عادت خوبی ست که هویت هم میهنان را استواری می بخشد و آنان را در پاسداشت میهن انگیزه و اراده می بخشد. ایران گردی ، به جای لاابالی گری اجتماعی ، « هویت ملی » می نشاند؛ بگذریم که نادان های متعصب میهن مان ، استواری و نیرومندی « هویت ملی ایرانیان » را « دین برانداز و مذهب زدا » می دانند و می شناسانند !
سریال تلویزیونی « سفرهای هامی و کامی » یکی از نمونه های درخشان کارهایی ست که در تاریخ رادیو و تلویزیون ایران برای آفریدن هویت ملی و وحدت اقوام گوناگون ایران زمین ساخته و به نمایش سپرده شد. افسوس که این سریال پرورش مدارانه و آموزش دهن دهنده ، پس از انقلاب اسلامی مورد خشم ، فراموشی و انکار قرار گرفت تا جنبه های مثبت آن به آسانی از دست برود !!
به تنگه واشی رفتیم تا این سفر یک روزه هم مانند سفر تایلند - که هفت ، هشت نوشته از سفرنامه اش : « سفر به مرز ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » باقی مانده است - برای من پژوهشکده ای برای شناخت واقعیت های ذهنی - رفتاری ایرانیان امروز شود.
این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1387ساعت 13:23 توسط دکتر بهنام اوحدی
بیشتر موارد بدرفتاری جنسی با کودک ، از سوی بزرگسالان خانواده و بستگان او انجام می شود که برای کودک آشنا بوده و مقتدرانه دسترسی گسترده ای به کودک دارند. متاسفانه بیشتر بدرفتاری های جنسی با کودک به دلایل فراوان پنهان باقی می مانند که از آن جمله می توان به نادانی ، شرم ، احساس گناه ، و تحمل قربانی ، خودداری پزشکان از شناسایی و گزارش بدرفتاری های جنسی ، پافشاری دادگاه ها بر قوانین کم شمار و دست و پا گیر ، و هراس مادر و دیگر فرزندان از فروپاشی ساختار خانواده و .... اشاره نمود. بنابراین میزان بروز بدرفتاری جنسی با کودکان بسیار فراتر و گسترده تر از آن چیزی ست که پنداشته می شود. قربانی با تهدید دایمی از سوی این آشنایان و بستگان رو به رو ست که چنان چه این راز خانوادگی را فاش سازد ، شکنجه شده و کشته خواهد شد.
در مورد بدرفتاری جنسی از سوی محارم ، دختران بیش از پسران قربانی می شوند که از حدود هفت تا ده سالگی آغاز می شود. زنای با محارم در طبقات اجتماعی – اقتصادی ، فرهنگی ، تحصیلی و حرفه ای پایین بیشتر رخ می دهد. اختلالات روانی عمده – از جمله اختلالات شخصیتی ضد اجتماعی ( جامعه ستیز ) و کاستی های هوشی – با چنین کرداری رابطه ی نزدیک دارند. در حدود سه چهارم – 75 درصد - موارد رابطه از سوی پدر انجام شده است. البته باید دانست وجود این گونه روابط میان خواهرها و برادرها انکار شده و بدرفتاری دایی ، عمو و دوستان مرد نزدیک خانواده – که در اجتماع ما درصد بالا و چشمگیری دارد – اغلب تا مدت زیادی پنهان باقی می ماند. آشفتگی های خانوادگی که از پدری بدون کفایت و ناپخته ، بی کار یا کم درآمد ، پرخاشگر ، متزلزل و بی ثبات ، با خواسته های آشفته و مسخ شده برای ابراز مردانگی ، دچار اختلال شخصیت جامعه ستیز ، و وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد مخدر ، محرک یا الکل ، و مادری جدا شده ، یا منفعل و ناتوان سرچشمه می گیرد ، بنیان اصلی بدرفتاری جنسی با کودک و زنای با محارم است. به نظر می رسد دست کم در اجتماع ما ، افزایش سن کنونی یا سپردن کامل حضانت فرزندان - به ویژه دختران - به مادر می تواند در پیشگیری و کنترل این معضل ویران گر نقش سودمند و کارآ داشته باشد.
نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 7:9 توسط دکتر بهنام اوحدی
آشنایی با شخصیت خودشیفته – بخش چهارم و پایانی
گریز نافرجام از مرگ
دکتر بهنام اوحدی*
www.iranbod.com
پیش تر یادآور شدم که بسیاری از روان پزشکان ، اختلالات و ویژگی های پر رنگ شخصیتی کلاستر B - شامل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) - را جزو « پیوستار خلقی دو قطبی ( مانیک – دپرسیو ) » و « اختلالات خلقی دو قطبی نرم ( ( Soft Bipolar mood disorder» بر می شمارند. این گونه است که اعتماد به نفس ، خودشیفتگی ، خود بزرگ بینی ، و گمان های ابر توانانه ی خودکامه گان خودشیفته از مرز نوسانات معمول و نرمال پا به دنیای ماوراء شیدا گونه و سوپرمن مدارانه می گذارد. دنیایی که خلق بالا و انرژی سرشار حالات شیدایی در آن ، اندیشه در ذهن و سخن بر زبان می آورد و مردمان و بلکه جهانی را به کام آتش و دود و خون و نیستی و نابودی فرو می برد. این خودکامه گان به ظاهر ابرتوان همانند همه ی شخصیت های پر رنگ و مختل خودشیفته ، گریزی همیشگی و البته نافرجام از مرگ دارند. اینان آن هنگام که خود را در برابر مرگ و نابودی درمانده در می یابند ، از آن باک ندارند که مردمان به زنجیر کشیده ی زیر دست شان را همراه و هم سرنوشت گذر تلخ و دردناک خویش نمایند. دیگی که برای آنان نجوشد ، زهرآب در آن بجوشد !
نارسی سیستیک ها پس از نمایش گرها ، جامعه ستیز ها ، مرزی – آشوب ناک ها چهارمین شخصیتی هستند که درگیر روابط عاطفی – جنسی فرا ( خارج ) زناشویی می شوند. پس از اینان شخصیت های وابسته قرار می گیرند که این به سبب پاداش مداری و نیز نوجویی بالای اینان است هر چند آسیب گریزی شخصیت های وابسته ، همانند شخصیت های مرزی – آشوب ناک ، چندان اندک نیست.
البته در موارد خودشیفتگی ژرف و گران بار ممکن است فرد هرگز شخصی را شایسته ی همسری و پیمان زناشویی بستن با خود نداند و فقط در هنگامه ی تنهایی پیری و بیماری و یا هم چون هیتلر درست در پیشگاه مرگ تن به ازدواج با دیگری دهد. دستیابی ها و کامیابی های حرفه ای ، آکادمیک ، اجتماعی و فرهنگی چنین خودشیفته هایی این پندار و کردار شبه روان پریشانه را پشتیبانی می نماید. ممکن است برای مردان این چنین خودشیفته ای تشخیص همزمان « اختلال دون ژوآنیزم » مطرح باشد که درمانده سازترین باتلاق زناشویی برای زنان نگون بختی ست که نا آگاهانه دل به این دون ژوآن های نیرنگ باز بسته اند. باتلاق ژرف و فرو برنده ای که جدایی و طلاق یگانه راه نجات از آن است.
خودشیفته ها راضی به ازدواج با هر کسی نمی شوند؛ اینان با سود جستن از راهبرد سازگاری « تقویت و نیرومندسازی خویشتن » می کوشند هم زمان با دستیابی به جایگاه حرفه ای ، اجتماعی و فرهنگی ویژه و یگانه ، ازدواج خاص و شکوه مندی انجام دهند تا مورد رشک و حسرت و یا ستایش دیگران باشند. « پری چهر مه وش و سیمین بر افسانه ها » نیز در خور این سترگ سرشت بزرگ منش نبوده و نخواهد بود !!
خودشیفته ها از لحاظ عاطفی – آمیزشی برای آدمیان دارای ویژگی ها و اختلالات شخصیت کلاستر B و C ( وابسته و نیز مردم گریز – پرهیز مدار ) ، چه دگر جنس خواه ، و چه هم جنس خواه ، گیرایی و کشش فراوان دارند. به ویژه آن گاه که جنس رابطه از گونه ی استاد - شاگردی و مراد – مریدی بوده باشد. در چنین ایستار ( موقعیت ) هایی ست که انگیزش و جنبش های کلئوپاترا گونه و شیدا مدارانه به سوی این ژولیوس سزارهای افسانه ای آشکار و نمایان می شود تا دانایی و بزرگواری بی همتا در دامان معشوقه ی شورمند کاشته شود و به بار نشیند ! ناآگاه از آن که یگانه انگیزش این سزار افسانه ای ، پاسداشت خویشتن از مرگ و فناست. گریزی که همواره ناکام و بی فرجام مانده و خواهد ماند؛ ولو به نگاشتن هزاران کتاب و مقاله و صدها بزرگداشت و ستایش بینجامد.
اینان نه تنها این رباعی واقع نگرانه و اندیشمندانه ی خیام بزرگ را باور ندارند ، که از شنیدن آن نیز دچار هراس و اندوه می شوند:
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نه نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و همان بود که بود
زان پس چو نباشیم ، همان خواهد بود
معيارهاي تشخيصي DSM-IV-TR برای اختلال شخصیت خودشیفته :
خود بزرگ بینی ( در گمان یا کردار ) ، نیاز به پذیرفته شدن ، و نداشتن حس همدلی به صورت الگویی فراگیر و گسترده که از اوایل بزرگسالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید که نشانه اش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است :
۱) احساس خودبزرگ بینانه ای به صورت مهم پنداشتن خود ( SELF IMPORTENCE ) داشته باشد ( برای نمونه در کامیابی ها و پیروز ها و توانایی های خود گزافه پردازی نماید یا بدون آن که به موفقیت شایسته ای دست یافته باشد ، انتظار داشته باشد که او را آدم بزرگ و مهمی بدانند. )
۲) مشغولیت ذهنی اش خیالاتی هم چون موفقیت ، قدرت ، استادی ، ذکاوت ، زیبایی و یا محبوب و دوست داشتنی بودن در اندازه ای بی کران ( نامحدود ) باشد.
۳) باور داشته باشد که « استثنایی » است و تنها دیگر افراد یا موسسات استثنایی یا رده بالا می توانند او را درک کنند یا با او رابطه داشته باشند.
۴) نیاز داشته باشد که به شکلی افراطی و بیش از اندازه مورد ستایش و تحسین قرار گیرد.
۵) احساس بر حق بودن ( ENTITLEMENT ) داشته باشد ؛ یعنی به شکل نامعقولی انتظار داشته باشد که برخوردی خوشایند و ویژه و منحصر به فرد با او صورت گیرد و یا این که دیگران خود به خود تسلیم خواسته هاش شوند.
۶) در روابط بین فردی استثمارگر باشد ، یعنی از امتیازات دیگران برای رسیدن به اهداف و خواست های خود سود جوید.
۷) حس همدلی ( EMPATHY ) نداشته باشد ، یعنی دلبستگی ای به درک یا شناخت احساسات و نیازهای دیگران نداشته باشد.
۸) اغلب به دیگران حسودی کند یا بر این باور باشد که دیگران به او حسودی می کنند.
۹) رفتارها و نگرش هایش پر افاده ( ARROGANT ) و تکبرآمیز باشد.
*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:1 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
آمریکا برای پیشگیری از یورش نیروی هوایی اسرائیل به مراکز هسته ای ایران و در آتش و خون فرو رفتن خاورمیانه ، راهبرد نوینی را برای زیر فشار گذاشتن و بلکه فرو پاشانیدن نظام چیره ی ایران در دستور کار قرار داده است. راهبردی که می توان از آن به عنوان « جنگ بدون آتش و دود » یاد نمود.
بنیان این « جنگ اقتصادی » بر علیه نظام چیره ی ایران ، « کاهش مستمر قیمت نفت » است. سیاستی که « کسری بودجه » ی فراوان و مشکل سازی را برای نظام اقتصادی بیمار و وابسته بر تک فرآورده - نفت - پدید می آورد.
هدف این راهبرد ، کاهش بهای هر بشکه نفت به کمتر از هشتاد و هفتاد دلار ، هم زمان با تشدید تحریم های اقتصادی - سیاسی - اجتماعی است که به باور آن ها به آسانی می تواند کمر اقتصاد ایران را بشکند.
در چنین حالتی ، و در هنگامه ی برداشتن یارانه های گوناگون ، برای پیشگیری از خرد شدن اقشار آسیب پذیر به زیر بار گران تورم افسار گسیخته ، لازم است راهبرد نویسان و برنامه ریزان اقتصادی دولت و مجمع تشخیص مصلحت نظام راهبردها و راهکارهایی سودمند و اثر گذار پیش بینی نمایند.
البته فرا رسیدن هنگام تحویل سامانه ی موشکی ضد هوایی اس - ۳۰۰ ( S-300 ) از سوی وزارت دفاع روسیه به ایران ، می تواند همه ی معادلات منطقه ای را به سود یورش هوایی ارتش اسرائیل به مراکز هسته ای ایران بر هم زند. چرا که مجهز شدن ارتش و سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران به این سامانه ی موشکی می تواند به سادگی بیش از یک پنجم تا یک سوم جنگنده - بمب افکن های پیش تاخته ی نیروی هوایی اسرائیل را در آستانه ی خطر جدی سقوط قرار دهد !
همین سامانه ی کنونی « تور ام یک » روسی در کنار موشک های هاگ و استینگر آمریکایی ، که از راه های گوناگون به دست ایران رسیده است ، به اندازه ی کافی برای نیروی هوایی اسرائیل مایه ی نگرانی و دردسرساز شده است !!

نوشته شده در هفدهم مرداد 1387ساعت 2:59 توسط دکتر بهنام اوحدی

اینان از نسلی هستند که نطفه هاشان کمی این سو یا آن سوی آژیر قرمز و شلیک های بی هدف پس از فرود موشک های صدام حسین بسته شده است. اینان آفریده ی لحظه های هراس و کابوس ، و زاده ی سال های تنش و نگرانی اند. بی دلیل رسالت شورش را بر دوش نگرفته اند !
جنبش رپی که به دنبال شورش سیاهان لوس آنجلس در سال ۱۹۹۴ زاده و فراگیر شد ، با فاصله ی یک دهه پا به ایران گذاشت.
نخست گروه « سندی » جلوه هایی از آن را ارائه نمود و سپس افرادی دیگر ، از جمله « شاهکار بینش پژوه » در آلبوم « اسکناس » به خواندن و شناساندن آن پرداختند تا « جنبش زیر زمینی » رخ نمود و امپراتوران از استودیوهای استتار شده در زیر زمین های بی نشان نام آور شدند.
گفتمان و درون مایه ی « جنبش رپ پارسی » هم سان آن « جنبش سیاهان فرو داشته شده » بوده است. همان گونه هم ساختار شکن ، چارچوب ستیز ، و شرم گریز بوده است.
فرم و ریتم کوبنده ، توفنده و پر فراز و فرود این سبک نه حماسی ، که شورشی است. همین فرم اجرای موسیقی رپ پارسی هم هست که مایه ی همه پسندی و فراگیری آن در میان نسل نوجوان ، جوان ، و میان سال شده است ، و نه درون مایه ی ترانه و کلام که همان گفتارهای مزاح آمیز و سرشار از گوشه و کنایه ی جوانان کوی و گذرهای تهران و کلان شهرهای میهن مان است.
نه ! موسیقی رپ از همان روز نخست آفریده شدنش هم بر آن نبوده است که ترانه و کلام فاخر و گران مایه داشته باشد. این شورش به دنبال وام ستاندن و سود جستن از خیام و حافظ و سعدی و مولوی نبوده و نیست. شورش ، جنبشی چارچوب گریز و هنجار ستیز - آنارشیستیک - است. کدامین شورش خردمندانه و فاخر انجام شده است ؟!؟
شورش را اندیشمندان و دانشمندان رهبری نمی نمایند؛ شورش شورش است و قواعد و قانون های خود را دارد. قاعده و قانون شورش ، بی قاعده و قانون بودن آن است !
شورش ، بی نظم و چارچوب و چه بسا بی شرمانه انجام می شود ، اما بی دلیل نیست !
کدامین کنش یا واکنشی طی تاریخ بی دلیل رخ نموده است ؟!؟

این نوشته ادامه دارد .................
نوشته شده در شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:12 توسط دکتر بهنام اوحدی
دیروز برای مصاحبه درباره ی « معضلات جنسی ایران و کارآمدی ازدواج موقت » نزد من آدمده بودند.
سخن به درازا کشید و به محدوده ها و مرزهایی رسید که غیر قابل چاپ بود.
نیک می دانستم که حتا یک دهم گفته هایم ، که بیانگر واقعیت های پیدا و پنهان اجتماع پر آفت و گزند ماست ، هم در هیچ روزنامه ای منتشر نخواهد شد ، اما آگاه و هشیار شدن دو خبرنگار جوان هم خود گامی کوچک اما سودمند است.
نکته ی شگفت انگیز برای من این بود که دو نفر خانم خبرنگار جوان ابراز می داشتند که :
« عجیب است؛ در میان یکصد و پنجاه نفر مرد مدیر ، جامعه شناس ، روان پزشک ، روان شناس ، پژوهشگر اجتماعی ، و .............. ای که تاکنون با آن ها مصاحبه نموده ایم ، شما یگانه فردی بوده اید که ازدواج موقت را مسکنی برای افراد مجرد ، مطلقه و بیوه می دانید. همه ی آقایانی که ما با آن ها صحبت کرده ایم « ازدواج موقت » را فرمولی برای زنان بیوه و مطلقه ، و آقایان متاهل بیان نمودند. »
شگفت زده گفتم :
« خوب ، ممکن است اینان بدان مراجع بزرگواری که ازدواج موقت - که من آن را با نام « پیوند ( دوستی ) مشروع » می پسندم - را بی اذن پدر قابل انجام برای دختران ازدواج نکرده عنوان نموده اند ، باور نداشته و یا بسیار نگران « دوشیزگی ( بکارت ) » دختران مجرد بوده اند. اما آن چه من نمی فهمم نگرانی آن اندیشمندان بزرگ پیرامون از دست رفتن احتمالی « دوشیزگی ( بکارت ) » پسران هرگز ازدواج نکرده است !!! »
واقعن چه گونه می توان « ازدواج موقت » را تنها برای مردان متاهل همسر دار عنوان نمود و آن را برای مردان مجرد هرگز ازدواج نکرده مجاز ندانست ؟!؟ آن هم با این بهانه که اگر چنین ابزاری در اختیار مردان مجرد گذاشته شود ، آنان دیگر هرگز ازدواج نخواهند کرد !
به نظر می رسد که ضرب المثل های کهن ما در این باره هم کارکرد خوبی دارند:
« از نخورده بگیر بده به خورده »
و یا
« می خوان هم از توبره بخورن ، هم از آخور » !!!
نوشته شده در شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:41 توسط دکتر بهنام اوحدی
گهگاه اس ام اس های جالب و در خور توجهی به گوشی همراه آدم فرود می آید و می نشیند.
همه گاه جوک و طنز و شوخی نیست؛ گاه بیانگر تراژدی ای انسانی ست ، اما نیک به دل می نشیند.
چند روز پیش یکی از شاگردان نیک سرشتم sms زیبایی برایم فرستاد که مرا در هنگام پیاده روی روزانه ام به خود واداشت. پیش خود چنین اندیشیدم که آن را در وبلاگ هایم درج نمایم:
« چه کسی می گوید که گرانی این جاست ؟
دوره ی ارزانی ست ؛
چه شرافت ارزان ،
تن عریان ارزان ،
و دروغ از همه چیز ارزان تر ،
آبرو قیمت یک تکه ی نان ؛
و چه تخفیف بزرگی خورده ست ،
قیمت هر انسان ! »
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:21 توسط دکتر بهنام اوحدی

اکنون نسل زاده ی دهه ی پر دود و خون شصت برای دگرگون کردن اجتماع ایران خودجوش و خودانگیخته به پا خاسته اند. آنان با رویکردی آنارشیستیک و هنجار گریز ، در پی آنند که « شادی خواهی ( HEDONISM ) را جای گزین « شادی گریزی ( ANHEDONISM ) » نمایند.
این جنبش زیر زمینی خودجوش ، بیش از آن که ویژگی های جامعه شناختی یک « جنبش » را داشته باشد ، خصوصیات یک « شورش » را دربردارد. شورشی که بی دلیل رخ ننموده است !
آن هنگام که عرصه بر آدمی تنگ شود و سوراخ سنبه های زندگی خصوصی او دربند پیوست و ضمیمه و تبصره گردد ، دیر یا زود ، سرپیچی و عصیان از او - پیدا یا پنهان - رخ می نمایاند.
« جنبش زیر زمینی رپ پارسی » گواه عریان و نمایان آن است که دیگر هنگامه ی « درماندگی آموخته شده ( LEARNED HELPLESSNESS ) » به پایان رسیده است. دهه شصتی ها و دهه هفتادی ها ، دلاورانه و بی باکانه ، شاخ و شانه می کشند ! نسل هایی که قرار بود رسالت زدودن فتنه از سراسر گیتی را بر دوش داشته باشند ، این روزها خود فتنه شده اند !
اینان دیگر نه هم چون دهه چهلی ها در کنج خانه ها پنهان شده ، لب به خاموشی فرو می بندند و نه همانند ما دهه پنجاهی ها به هر دستور و فرمان و بشین و پا شویی تن می دهند. اینان به جای آن که موی سر به ماشین چهار و شش و هشت بسپارند و در زمستان بلرزند و دپار سینوزیت های مکرر شوند ، آن ها را در طی زمانی طولانی می آرایند و به ژل های گوناگون نرم یا سخت مدل می دهند.
« جنبش زیر زمینی رپ پارسی » آشکارا نشان داده است که :
تاریخچه ی نسل خفقان گزیده ی دهه چهلی ها و نسل فرمان بردار دهه پنجاهی به پایان رسیده است. نسل انقلاب ، انقلابی رفتار می کند؛ شورش و سریچی و عصیان با تک تک یاخته های تن و گوشه گوشه ی ذهن و روان اینان همبسته و پیوسته است.
هر تند روی ( افراط ) ای را تند روی ( افراط ) ای ست مساوی و در خلاف جهت آن !

این نوشته ادامه دارد .................
نوشته شده در پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:59 توسط دکتر بهنام اوحدی

از جزایر پوکت بازگشتیم. سوخته از آفتاب و خسته از شنا در آب های زیبا و شفاف اقیانوس هند.
به هتل رفتیم؛ تن را به دوش آب سپردم.
حمام برای من همواره با مفهوم آسایش و آرامش همراه بوده است.
جرقه ی بسیاری از نوشته هایم در زیر دوش گرم حمام در ذهنم زده شده است.
نوشته هایم یادگارهای منند؛ دست کم برای خودم معنا و مفهوم داشته اند.
کوششم همواره بر آن بوده است که « فرزند زمانه ی خویشتن » باشم و به میهن و هم میهن بی تفاوت نباشم.
از حمام برون آمدم؛
به مجتمع تجاری جنب هتل میلنیوم رفتیم.
دچار سرماخوردگی ویروسی شده بودم. به داروخانه رفتیم تا قرص ضد سرماخوردگی بخرم.
در آن جا به یک دندان پزشک ایرانی برخوردم که درون داروخانه در آغوش همسرش مشغول چیپس خوردن بودند. خودم را به مسئول داروخانه معرفی نمودم و از او درباره ی دارویی پرسیدم که پر شتاب سرماخوردگی و زکامم را شفا بخشد.
خانم جوان متین ، با وقار و ارجمندی بود که مهربانانه دارویی را به دستم داد؛ مشغول خواندن نوشته های انگلیسی روی جعبه ی دارو بودم که چیپس ها از دست پزشک جوان ایرانی بر زمین ریخت.
به پزشک و خانم پیشنهاد دادم که برای چند لحظه شکیبایی خود را نگاه دارند تا من چیپس ها را به کمک دو خانم متین و با وقار مسئول داروخانه جمع آوری کنم.
پزشک ایرانی با ریشخند گفت:
« دکتر جون ، بی کاری ها ! بابا بی خیال ، خودم ترتیبش را می دهم !! »
با یک حرکت ، چیپس ها را شتابان به زیر قفسه های داروها راند و به من پیروزمندانه لبخند زد و در آغوش همسر از داروخانه بیرون رفتند.
در میانه ی داروخانه خشکم زده بود؛ مانده بودم چه گونه نزد مسئولان داروخانه که چهارچشمی ما را نگاه می کردند ، باژ گردم و پول دارو را پرداخت نمایم.
همسرم دگرگونی ام را فهمید. پول دارو را پرداخت نمود و مرا به بیرون کشید.
به دو خانم مسئول داروخانه گفته بودم که ایرانی هستیم.نگفته بودم هم به احتمال فراوان می فهمیدند.
دختری که در نهایت مهر و شعور دارو را به من شناسانده بود ، پوزخندی سرشار از سرزنش زد و سرش را به نشان تحقیر تکان داد.
شورمندی گشت جزایر پوکت از ذهنم پرید !
سفر تایلند بیش از آن که برایم با شناخت مردمان تایلند همراه شود ، با درک ژرف تر و گسترده تر اجتماع « مبتلا به همه گیری اختلال بحران هویت » ایران همبسته شده بود !!!
با افسوسی ژرف و سترگ نسبت به آن چه شناخت و رفتار ما ایرانیان رفته است ، به گشت پشت بوتیک های مجتمع تجاری لوکس جنب هتل پرداختم.
این نوشته ادامه دارد...................
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:16 توسط دکتر بهنام اوحدی

آن گاه که ماتم خوانی ها برای توده پسند شدن از سبک بختیاری و بویراحمدی به گوشه های رنگی شش و هشت کشیده شد و در این راستا ، راه و چاره ای جز پناه بردن به آلات و ادوات جاز و بیس و درام و .... و بازخوانی آهنگ های خوانندگان پاپ لوس آنجلس و حتا کاباره های از دست رفته اما فراموش نا شده ی شهر نو و لاله زار باقی نماند ، اجتماع خود بنا بر سرشت خود و قانون خداوندی ، ره و شیوه ی تعادل و تناسب پیش گرفت تا این عمل را نیز عکس العملی هم سان و هم آهنگ باشد.
پس شگفت انگیز نباید باشد که تنها به فاصله ای اندک پس از تبلیغ فراگیر ماتم خوانی های شش و هشت و در بوق و کرنا شدن شان بر سر هر کوی و برزن ، رپ پارسی پدید آمده ، ژرفا و گسترش یابد.
امپراتوران جوان سال جنبش رپ پارسی ، خودگردان ، کوشا و پر تکاپو اند؛ چمدان های پر زر و زیور و یورو و دلار استکبار جهانی و امپریالیزم جهان خوار آینان را پدید نیاورده است !
این جنبش نیست که شورش است؛ شورشی با دلیل ، پیامد و واکنش طبیعی یک نسل و یک اجتماع.
این شورش ، پالایش و پیامد مستقیم آن همه فشار و تنش و پریشانی ست؛ فرجام دخالت در خصوصی ترین جنبه های زندگی آدمی ست. و کدامین قشر از اجتماع ، هم چون جوانان به چنین فشارها ، مهار ها ، محدودیت ها و دخالت هایی حساس و تحریک پذیر و پاسخ گو ست ؟!؟
و آیا پیام جنبش زیر زمینی رپ پارسی این واقعیت نیست که :
دهه شصتی ها و هفتادی ها ، فشار ( تنش ) و فروداشت ( تحقیر ) را تاب نمی آورند و از عزا و ضجه و مویه و ماتم به تنگ آمده اند.

این نوشته ادامه دارد ...................
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:47 توسط دکتر بهنام اوحدی
اما چرا و چه گونه چنین جنبشی تا این اندازه شتابان ، فراگیر و همه پسند می شود؟
آیا این رویکرد گسترده ی نسل جوان و میان سال زیر پنجاه سال کلان شهرهای ایران به موسیقی رپ زیر زمینی پارسی یک شبه پدید آمده است؟
هیچ پدیده ای بی پیشینه و سرچشمه یک شبه ره چند ساله نمی پیماید؛ بی گمان کنش هایی ماشه ی این واکنش را کشیده است. فراگیری هیچ پدیده ای بی پشتوانه و بدون زمینه نبوده و نخواهد بود.
موسیقی زیر زمینی در ایران امروز ، واکنش طبیعی و قابل انتظار نسل زاده ی دهه ی شصت به مهارها و محدودیت هایی ست که نسل اعدام دیده ی دهه ی چهل و نسل جنگ زده ی دهه ی پنجاه بدان ها دشوار یا آسان تن دادند و چندان عصیان ننمودند. اگر نمودند هم در نطفه خفه شد.
اما دهه شصتی ها گمان ندارند که چیز زیادی از دست می دهند !
اینان نه سودای تحصیل دارند و نه در آرزوی جایگاهی لحظه شماری می کنند؛ اینان تنها دغدغه ی « آب تنی در حوضچه ی اکنون » را دارند. امروز بگذرد ، تا فردا خدا بزرگ است. این الگوی زیستن اگر تراژدی هم باشد ، دهه شصتی ها بدان خو گرفته اند اما به جای فرو رفتن در درماندگی آموخته شده ، شورش را برگزیده اند.
جنبش زیر زمینی رپ پارسی ، پیامد مستقیم « دعوت عام » به لذت گریزی و شادی ستیزی و برپایی عزاخانه ها و ماتم کده هاست. و مگر این قانون نیوتن در فیزیک را بارها تکرار ننموده ایم که :
« هر عملی را عکس العملی ست مساوی و در خلاف جهت آن » ؟!؟

این نوشته ادامه دارد ...............
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:19 توسط دکتر بهنام اوحدی

دوران گذار این سرزمین از « شور مرگ ( غریزه ی نیستی ) » به « شور زندگی ( شیفتگی بودن ) » در ایران هفتاد سال است که آغاز شده است. « زندگی گریزی » دارد شتابان و بی درنگ جای خود را به « زندگی ستایی » می بخشد و جایگاه شادمانی و شعف در این گذار برجسته تر و بلند مرتبه تر می شود.
دیگر هنگام آوای خسته و درمانده ی خوانندگان نام آور افسرده گذشته است ، حتا اگر بلندای نام آنان هم چون محمودی خوانساری ، تاج ، بنان ، و شجریان باشد.
دیگر نوای محزون و مایوس خواننده دل از کف مردمان نمی رباید؛ مگر آنان که افسرده و نا امیدند.
نه در سایه ی موسیقی زیر زمینی ، که دهه هاست که در پرتو موسیقی پاپ دل بستن به چنین آواهای ماتم زده ای به کنار رفته است. مگر آن نیم دهه ی وهم آلودی که مجاهد و دلجو و داریوش سرنوشت میهن را از HEDONIA ی فراگیر به ANHEDONIA ژرف و پایدار سپردند تا شورش با دلیل رپ برای جای گزین نمودن این فرهنگ غم و مویه و ماتم افروزه برکشد.
موسیقی پاپ - مگر داریوش و برخی غم مداران مد شده ی دیگر - با ستاره های ماندگار خود نوای زخمی و دل زده ی استادان برجسته ی موسیقی سنتی ایران زمین را کنار زد تا دیگر چه چه دراز و ممتد آنان شور آفرین نباشد و پای کوبی و دست افشانی جای گزین کف زدن بر چنان چه چه های دراز و کش دار شود.

این نوشته ادامه دارد .....................
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:57 توسط دکتر بهنام اوحدی
بی گمان هم اکنون یکی از بزرگ ترین سرچشمه های دگرگونی اجتماعی در ایران ، همین جریان پر شتاب و هیاهوی موسیقی زیرزمینی است که به خوبی توانسته است با توده ی زیر پنجاه سال کلان شهرها ارتباط برقرار کند.
آن چهل تا پنجاه ساله هایی هم که این سبک رپ فارسی را نپسندیده اند ، آشکارا شاهد گرایش گسترده و ژرف فرزندان هشت تا بیست و هشت ساله شان به این گونه ی موسیقی ایرانی هستند.
موسیقی زیرزمینی همراه با جوانان اهل کلان شهرها ، که در دانشگاه های جای جای ایران مشغول تحصیل اند ، در فلش مموری ها و دیگر ابزارهای نوین الکترونیک ، به سوی همه ی شهرستان های دور و نزدیک کشور روانه شده است. بگذریم که اینترنت خود دریایی از این گونه ی جوان پسند ایرانی ست !
هم اکنون بیش از نیمی از خودروهای تهران که رانندگان زیر پنجاه سال دارند ، به طور مستمر گوش به موسیقی زیرزمینی می سپارند. این درصد در شیراز ، اصفهان ، مشهد ، تبریز ، اهواز ، اراک بی گمان کمتر از یک سوم نیست. هر چند در شهرستان هایی هم چون خرم آباد ، بروجرد ، بروجن ، شهرکرد ، و مانند آن ها هنوز این درصد از بیست درصد فراتر نرفته است ، اما درون مایه ی شورشی و فرآیند شادی بخش موسیقی زیرزمینی تهران جلسی با شتابی فراوان می رود تا از کرانه ی دریای مازندران تا آب های خلیج پارس را فرا گرفته و نقش چیره و یگانه ای در گذار تاریخی اجتماع عقب مانده ی ایرانی از « لذت گریزی ( Anhedonism ) » به « خوشی گرایی ( Hedonism ) » ایفا نمایند.

این نوشته ادامه دارد ......................
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:56 توسط دکتر بهنام اوحدی
در میان ما ایرانیان دانش ستیز ، اندیشه گریز و کتاب نخوان ، دگرگونی های بزرگ اجتماعی و فرهنگی اغلب از شیوه های دیگری جز کتاب سرچشمه گرفته است؛ این در حالی ست که بیشترین ممیزی و سخت گیری درباره ی انتشار کتاب انجام می شود. و پس از آن ، درباره ی روزنامه ها و مجلات.
هر چند باید اذعان نمود که روزنامه ها و مجلات در ایران به طور نسبی با پذیرش رو به رو شده و می شوند ، اما هم اکنون این دو - و به ویژه مجلات روشنفکر مآبانه چندان فرهنگ ساز و دگرگونی آفرین نیستند.
ارتباط روشنفکران و شبه روشنفکران زنده با توده ی اجتماع به گونه ای ژرف و جدی گسسته شده است؛ تا آن جا که نقش آن ها در پدید آوردن دگرگونی های بنیادین فرهنگی - اجتماعی به کمترین اندازه ی ممکن از پس از انقلاب مشروطه تا کنون رسیده است. احزاب سیاسی نیز نقش شان به کمترین اندازه ی ممکن در سال های پس از دهه ی هفتاد رسیده است و همه ی حزب ها و گروه های سیاسی با کمترین پذیرش و اعتماد از سوی توده ی اجتماع رو به رو هستند.
امروزه دگرگونی های ژرف و سترگ فرهنگی - اجتماعی از سرچشمه های زیر زمینی دیگری جز کانون ها و انجمن های فرهنگی - اجتماعی رخ می دهند.

این نوشته ادامه دارد ............
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:53 توسط دکتر بهنام اوحدی
آشنایی با شخصیت خودشیفته – بخش سوم
خود بزرگ بینی خودکامه گان ، خرد شدن ملت ها
دکتر بهنام اوحدی *
www.iranbod.com
پیش تر یادآور شدم که آن هنگام که بنا باشد از خودشیفتگی سخن گوییم ، نخست باید خودشیفتگی لازم و سالم را از خودشیفتگی بیمارگونه جدا نماییم. خودشیفتگی در اندازه های نرمال سبب پاسداری از خویشتن ، بقا و پیشرفت می شود؛ فرد هم زمان با آن که به حفظ و ارتقای خود می اندیشد ، به آسانی با دیگران همدلی می کند و آنان را در رفع دشواری های زندگی شان یاری می دهند. خودشیفتگی مثبت و سالم هرگز به فرو داشتن و زیر پرسش بردن حرمت و کرامت دیگران نمی پردازند و بدان ها به سان پله هایی برای بالا رفتن از نردبان قدرت و ثروت و شهرت و موفقیت نمی نگرند. اعتماد به نفس اینان منطقی و واقع بینانه بوده و به مرزها و اندازه های روان پریشانه ( سایکوتیک ) نمی رسد. لازمه ی اعتماد به نفس این گونه افراد نرمال ، له شدن و تحقیر و بی ارزش شدن دیگران نیست. خودشیفتگی اینان از اندازه ی ویژگی ( Trait ) فراتر نمی رود. اینان به جای حسادت بیمارگونه و خشم ، دارای مهر انسانی سرشار و عاطفه ای ژرف و سترگ هستند. آن چه در اندیشمندان و نخبگانی هم چون « خیام » ، « فردوسی » ، « آخوند زاده » ، « صادق هدایت » ، « فروغ فرخزاد » ، « سیمین بهبهانی » ، « دکتر مصطفی رحیمی » ، و ...... خود را آشکار می سازد ، خودشیفتگی ای مثبت ، خودشکوفا ، سالم ، آفریننده و توان مند است.
اما راهبردهای سازگارانه ی خودشیفتگی بیمارگونه – اختلال یا ویژگی پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته – در این چهارچوب ها و اندازه های خودشکوفا و خوددار باقی نمی ماند. بیمار دچار خودشیفتگی بیمارگونه ، از راهبردهای سازگارانه ی گوناگونی سود می جوید تا به گمان ها و رویاهای بلند پروازانه و ابرتوان خود پرده ای از واقعیت ببخشد. از جمله ی این راهبردهای سازگارانه ، « تقویت و نیرومند سازی خویشتن ( Self Reinforcement ) » ، « پاسداری از خویشتن ( Self Protecting ) » ، و « گسترانیدن خویشتن ( Self Expanding ) » است.با سود جستن از راهبرد « تقویت و نیرومند سازی خویشتن » فرد کوشش می کند تا به جایگاه ویژه و یگانه ای دست یابد تا « آدم خاص و بی همتایی » شود تا مورد ستایش و بزرگداشت دیگران قرار گیرد. با به کار بستن راهبرد « پاسداری از خویشتن » فرد می کوشد تا خودش را در جایگاهی قرار دهد که هیچ پسخوراند منفی و ناخوشایندی دریافت نکند. و با یاری گرفتن از راهبرد « گسترانیدن خویشتن » نیز بر آن است که خویشتن نه چندان بزرگ خود را گسترانیده ، سترگی بخشد. در حالی که خودشیفته ای که بیشتر از « تقویت و نیرومند سازی خویشتن » سود می جوید ، خود را با ایستار ( موقعیت ) کنونی خودش سازگار و هماهنگ می بیند و همان را پذیرفته و به دیگران می شناساند. راهبردهای رفتاری فرد دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ خودشیفته ( نارسی سیستیک ) با دیگران به دو گونه است: انتقاد و تحقیر و بی ارزش نمودن ؛ و یا چاپلوسی ، تملق و لاس زدن. یعنی یا برای ایمن ماندن از ارزیابی و قضاوت دیگران ، به آن ها یورش برده و بی ارزش می کند تا نقد آن ها درباره ی او پذیرفته نشود ، و یا این که از آغاز دیگران را مقهور و مفتون چاپلوسی و زبان بازی خود نماید. در واقع همه ی احساسات ، اندیشه ها و کردارهای یک بیمار دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته بر این بنیان و طرح واره ی شناختی است که او آدم بی همتا و یگانه ای ست. او در همان حال که به شدت به کامیابی های دیگران حسادت فراوان می نماید ، خواستار مورد ستایش و چه بسا پرستش قرار گرفتن از سوی دیگران است.
طرح واره ی شناختی دیگر این گونه بیماران خودشیفته ، این اندیشه ی بنیادین و چیره است که دیگران اصولا آدم های ارزشمند و قابل تاملی نیستند. اما فرد دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ و آزار رسان شخصیت خودشیفته بدین اصل برهم کنش اجتماعی آگاه نیست که آن گاه که آدم ها از سوی خودشیفته ها درک نشوند ، از یک جا دیگر نمی توانند همراه با آن ها به پیش روند و آهسته آهسته خودشان را کنار می کشند.
فرد دچار خودشیفتگی بیمارگونه آن هنگام ممکن است کسی را درک کند که تنها پای سود و منفعتی برای خودش در میان باشد ، و نه این که برای آن همدلی داشته باشد تا احساس دیگران بهتر شده ، تنش و نا آسودگی شان کاهش یابد.
اختلال شخصیت خودشیفته ، بیماری کهن خودکامه گان و مستبدان تاریخ است. در هنگامه ی پیروزی و چیرگی ، خود را برتر و بالاتر از همه چیز و همه کس می دانند و دیگران را به حساب نمی آورند. کافی ست کسی به خود جرات کمترین انتقاد بدهد و یا جسارت خودداری از ستایش و پرستش داشته باشد ، همان خطا برای دستگیری و مجازات او ، تا اندازه ی خرد شدن روانی ، و حتا حذف و نابودی فیزیکی اش کافی ست. اما آن گاه که زمانه ی حکم رانی اینان ، بر پایه ی قانون و روال همیشگی تاریخ ، رو به افول و زوال می گذارد ، دچار « کابوس نیستی و هراس از مرگ » تا اندازه ی روان پریشی ( سایکوز ) می شوند.
این واقعیت را آشکارا می توان در فیلم « سقوط ( Downfall ) » ساخته ی زیبا ، گیرا و ماندگار اولیور هیرش بیگل به تماشا نشست. فیلمی که جزئیات دوازده روز پایانی زندگی آدولف هیتلر را در پناه گاه زیرزمینی برلین تا هنگام خودکشی ، بر پایه ی مستندات و شواهد عینی تاریخی به تصویر کشیده است.
هر چند فیلم قدیمی « دزیره » هم پیش از آن ، فرجام تیره و نگون بختانه ی ناپلئون بناپارت را برای مان به یادگار گذاشته بود. پیامد نارسی سیزم پر رنگ ناپلئون و هیتلر برای ملت های فرانسه و آلمان تا اندازه ای در این دو فیلم به نمایش سپرده شده است.
از این دو فیلم به خوبی می توان بنا بر راهبرد و مکتب « فیلم درمانی » ، که چندی ست سومین دهه ی بنیان نهاده شدنش را پشت سر گذاشته است ، برای شناساندن و به بینش رساندن درباره ی شخصیت پر رنگ و مختل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) سود جست.
در طول تاریخ ، بارها و بارها ، خودکامه گان با احساسات و اندیشه های سرشار از خودبزرگ بینی ( Grandiosity ) ، ابرتوانایی ( Omnipotence ) ، و اعتماد به نفس بالا و بیش از اندازه شان بارها از مرز نوروز – سایکوز فراتر رفته و پا به دنیای روان پریشی ( سایکوز ) گذاشته و پیامدهای دشوار و فرجام ناگوار برای ملت خویش به ارمغان آورده اند که جز خرد و خوار و فرو داشته ( تحقیر ) شدن به زیر گام های لشکر و سپاه بیگانه و فقر و فساد و فحشا نبوده است.
پیش تر یادآور شدم که بسیاری از روان پزشکان ، اختلالات و ویژگی های پر رنگ شخصیتی کلاستر B - شامل خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) - را جزو « پیوستار خلقی دو قطبی ( مانیک – دپرسیو ) » و « اختلالات خلقی دو قطبی نرم ( ( Soft Bipolar mood disorder» بر می شمارند. این گونه است که اعتماد به نفس ، خودشیفتگی ، خود بزرگ بینی ، و ابر توانایی اینان از مرز نوسانات معمول و نرمال پا به دنیای ماوراء شیدا گونه و سوپرمن مدارانه می گذارد. دنیایی که خلق بالا و انرژی سرشار حالات شیدایی در آن ، اندیشه در ذهن و سخن بر زبان می آورد و مردمان و بلکه جهانی را به کام آتش و دود و خون و نیستی و نابودی فرو می برد.
*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387ساعت 7:31 توسط دکتر بهنام اوحدی
ای کاش دلبسته ی تاریخ نبودم؛
ای کاش شیفته ی چیستی و چگونگی رخ دادن جنگ های بزرگ گیتی نبودم؛
ای کاش از ابزارها و تسلیحات جنگی هیچ نیاموخته بودم؛
ای کاش اهل خواندن روزنامه و شبکه های گوناگون اخبار نبودم؛
ای کاش هم چون بسیاری از هم میهنان ، « میهن » برایم هیچ معنا و مفهومی نداشت؛
ای کاش دیدگانی گشاده و گوش هایی باز بر واقعیت های پیدا و پنهان جهان نداشتم؛
آن گاه آسوده و آرام به شادی و خوشی و لذت می پرداختم و این اندازه نگران آغاز جنگی گسترده و ویرانگر نبودم !
جنگ ها همواره به ناگاه آغاز می شوند اما با کشیده شدن نخستین ماشه و برافروخته شدن آتش جنگ دیگر همه چیز خودکار و خارج از کنترل به پیش می روند و پیامدی جز دود و خون و آتش به دنبال ندارند.
سپتامبر و اکتبر ۲۰۰۸ ، ماه هایی سرنوشت ساز و تاریخی برای میهن هزار مشکل ما هستند؛ من نگرانم. نگران پیامدها و پرتوهای ناگوار برخواسته از بمباران مراکز هسته ای از سوی اسرائیل ، نگران پاسخ کوبنده ، توفنده و فراگیر ایران ( به اسرائیل ، آمریکاییان خاورمیانه و تنگه ی هرمز ) ، و دست آخر نگران پاسخ آمریکا و ناتو به پاسخ ایران !
خداوند فرجام میهن و هم میهنان با خیال و بی خیال مان را به خوشی و نیکی بگرداند که سپتامبر و اکتبر داغی پیش روی مان است !
PTSD شدن اسرائیلی ها ، اروپایی ها و آمریکایی ها در جنگ جهانی دوم از سوی آلمان نازی و ژاپنی های اکنون آرام ، نقطه ی آغاز جنگ احتمالی خواهد بود. جنگی که اگر اوضاع این گونه پی گیری شود ، احتمالش اندک نخواهد بود. جنگی که مولفه های امنیتی ، اقتصادی و اجتماعی آن چند سالی ست که آغاز شده است.
آیا پیش گویی نوستراداموس مبنی بر رخ دادن جنگی فراگیر بر علیه ایران ، در پاییز پیش از سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی درست از آب در خواهد آمد ؟!؟


نوشته شده در یازدهم مرداد 1387ساعت 12:32 توسط دکتر بهنام اوحدی

شكلگيري يك درمان گر بر رشد شخصيتي او چیرگی دارد. موضوع « بودن و شدن »، همان گونه كه براي همه وجود دارد، براي درمان گر هم وجود دارد. بنابراين درمان گر تا اندازه اي ميتواند به رشد بيمار كمك نمايد كه خود رشد نموده است. به همين علت چيزي كه واقعاً مهم است، مكاتب درماني نيستند بلكه خود روان درمان گران هستند.
« شخص » درمان گر، هم تئوري و هم مكتب مرتبط با خود را زیر سایه قرار ميدهد. در واقع مهارت هاي تكنيكي درمان گر از دیدگاه زمينهاي با تظاهرات شخصيتي وي سازگار است. گرچه اغلب خويشتن درمان گر در مردابي از پیروی و نظريههاي رو در رو گم ميشود.
اين نظريهها، در حقيقت اغلب جاي گزين فلسفه و در موارد شديدتر، حتا جاي گزين مذهب ميشوند.
درمان گراني كه خود را بيش از اندازه ملزم به علوم روانشناسي، زيستشناسي و يا جامعهشناسي ميدانند، حتماً در نهايت، ابعاد اخلاقي و معنوي آدمی را كم تر از اندازه مورد توجه قرار ميدهند.
درمان گر معنوي كسي است كه به اضطراب آدمی از جدايي و بي گانگي، احساس بي معني بودن و احساس گناه وجودي به خاطر هدر دادن استعددهايش ميپردازد. مازلو ميگويد: آسيب شناسي واقعي « تحقير آدمی » است. در اين جا به ویژه تحقير معنوي مد نظر است. از اين رو درمان گر معنوي بايستي خود را به سوی يك خودآگاهي جهاني ارتقا دهد تا بتواند به اعمال روان درماني كه خود نيازمند اندازه ی بالايي از خودآگاهي و رشد است و کانون معنوي آدمی را هدف گرفته است، بپردازد. هدف فوق به وسيله ی بارور نمودن خويشتن خويش به واسطه ی حس كنج كاوي و مشغوليتهاي گوناگون، گسترش خواسته ها و گرایش ها در عين جست و جو براي سادگي آگاهانه، مهار خويش در درون از طريق تنهايي و در برون از طريق صميمیت، دل بستگی داشتن و باورمند بودن و در نهايت با نشاندن روان خويش در صفاي روح، قابل دستيابي است.
هم چنين روان درمان گر معنوي فردي است كه كش مكشها و كمبودهاي گذشته و اکنون را ميشناسد، نه به اين منظور كه آنها را حل كند، بلكه براي اين كه بر آنها چیره شود. او آدمی را با همه ی محدوديتهايش ميپذيرد و در همین حال آن را نهايت كار خويش نميداند. افزون بر این، درمان گر معنوي تنها به انجام تكنيك هاي گوناگون براي پذيرش معماهاي آدمی نميپردازد، بلكه به فرد براي يك رهايي هماهنگ از آنها كمك ميكند.
براي يك درمان گر معنوي « بيمار » يا « مشتري » وجود ندارد، بلكه تنها يك آدمي كه گام بر نداشته، مطرح است. درمان گر معنوي عبارات دوگانه و برچسبهاي تبعيضآميز مانند طبيعي- غير طبيعي، خردمند- ديوانه و همه ی ویژگی های تشخيصي ديگر به شكل دستهبنديهاي دوتايي را كنار ميگذارد. هنگامی که از اين دوگانگيها فراتر رويم، اشكال آنها ناپديد ميشوند. اين منطق نبود دوگانگي است كه بنیاد فلسفه ی درمان معنوي را پدید مي آورد.
درمان گر معنوي به دنبال آن چيزي است كه فرد را در بهترين و بدترين حالت به تنهايي ويژگي ميبخشد. هم چنين در جست و جوي آن ويژگي هاي فردي است كه شخص را از ديگران متمايز نموده و به او معني ميبخشد.
فرد گام بر نداشته، فردي ست كه در حال شدن هست. وي نه تنها بايستي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته، تفسير گردد، حساسيتزايي شود، رویارویی ( مواجهه ) و شرح داده شود، بلكه بايد كنترل شود. در نهايت درمان معنوي جاي پايي به سوي جهاني بزرگ تر است و درمان گر معنوي تنها راه را نشان ميدهد.
از دیدگاه یک درمان گر معنوی، ذهن تنها دربردارنده ی نیروهای خودآگاه و ناخودآگاه(ابرخود بازدارنده، نهاد تكانهاي ، و يا خود اماره) نيست بلكه شامل مجموعه نيروهاي معنوي است كه پيشساز عشق و باور هستند. بدين ترتيب، ذهن ما از شكل يك ذهن مكانيكي ساده خارج شده و يك ذهن معنوي ميشود. اين ذهن، با خود يك يگانگي به ياد ماندني و يك دل بستگی آسماني به همراه دارد. براي رسيدن به آن هيچ شاهراهي جز يك راه روحاني وجود ندارد.
نقش درماني درمان گر، شمايي انتقالي، سازنده ی شناخت، آموزش دهنده ی رفتار، مشاور پشتیبانی كننده و هم دل معطوف به خويشتن نیست؛ گرچه ممكن است گاهي هم سان با يك يا همه ی اين ها باشد.
به جای آن، شیوه ی ارتباط درمان گر معنوي، عمدتاً به گونه ای رهايي بخش و رستگار كننده بوده و از همه ی گونه های ديگر ارتباطات برتر است. به اين شكل كه دو فرد به گونه ای دوسوگرایانه، حسهاي بنيادي يكديگر را درباره ی سرنوشت مشترك بدون هيچ گونه سرزنش و کاستی تأييد مينمايند. چنين رستگاري با گناهان و کاستی های معمول سازگاری ندارد بلكه بيشتر سازگار با بازگیری نیک خواهي و آزاديبخشي است. به دنبال هيچ خطایی نخواهند بود، هيچ سزایی وجود ندارد و در عمل هيچ نيازي به بخشش نيست. اين نجات خويش و ديگري، رهايي از زندان ذهن و جسم بدون روان است. همچنين پیوستگی ای آرامشبخش و ترميم كننده است.
درمان گر معنوي ناخوشي را درمان نميكند و کوششي براي درمان فردي كه ناخوشی دارد، انجام نميدهد؛ او با فردي كه در فرآيند « شدن » قرار دارد، باقي ميماند. درمان گر معنوي و فردي كه گام برنداشته، يك « واحد همبافت » هستند؛ يك وجود یگانه كه اين وجود یگانه ميتواند گفت و گوهايي دروني و بيروني داشته باشد و عمدتاً بر آن چيزهايي كه به زبان نميآيد، استوار است. اين با دو راه زندگي فيلسوفانهاي كه یاسپرس بيان نموده، سازگار است: راه مراقبت در تنهايي و راه ارتباط با آدم ها « دركي دوسوگرایانه از طريق ساكت نشستن در كنار يكديگر ». همان گونه كه ويتگن اشتين فيلسوف ميگويد: اگر كلمات هم عمل داشته باشند، با تعيين ژؤفای خلوت معنويت، سكوت همان كلمات است.

رواندرماني معنوي يك مشاوره ی مذهبي نيست. کلیسا و مشاوران مذهبي آن عموماً ارايه دهنده ی يك شكل ساختاري و سازمان يافته از معنويت با سنتها، تخطئهها و آداب خاص خود هستند. آنها خداوند را به عنوان پنداشت عقيدتي جدا و برتر كه جست و جو براي دستگيري او نیازمند به آداب و مراسم است، بر دوش می گذارند. بر عكس، روان درماني معنوي باورهای خشك را كنار زده و آزادي و خمش پذیری (انعطاف) را جاي گزين مينمايد. اين شیوه ی درمان، چهرهاي از مذهب سازگار با پيشرفت معاصر كه جهان گير است، را نشان می دهد كه بهترين تصوير آن به عنوان ايده و فلسفهاي ماندگار و به عنوان یگانگی ای والا مذاهب را نمايش ميدهد. انديشه و مراقبت در زندگي، واسطهاي براي وجود روحاني شخص با معبود است. وجود پروردگار به عنوان نیرومند توانای مطلق كه در وجود هر كسي نفوذ ميكند، پنداشته ميشود. همه ی ما توان ذاتي براي پاک كردن آموزه های مان را دارا هستيم. معنويت يا روحانيت، راهي از ژرفانديشي كامل است كه در آن پروردگار را در جهان هستي و هم چنین در وجود خودمان درمييابيم.
روان درماني معنوي يك نوع روان درماني وجودي نيست. روان درماني وجودي معنويت را نفي كرده تا جايي كه موجب نفي بنیادین دلهره و تشويش، تقدير و سرنوشت ميگردد. هم چنين حس متناهي بودن آدمی را مخالف با زيبايي، زاده شدن دوباره و آغاز زندگي نوین مي داند. افزون بر از لحاظ پديدهشناسي اين روش به طور سنجيده بر همه ی باورهای گفته شده نگاهي مشكوك دارد. از آن جايي كه روان درماني وجودي چنین باور دارد که زندگي آدمی از نبود خودآگاهي درباره ی موضوعات يا موجودات گياهان و جانوران اثر می پذیرد، هوشياري را علت ساخت كيفيت زندگي انسان به گونه ای دیگرگون با دیگران قلمداد ميكند. بنابراين آدمی را جدا از بخشهاي گوناگون طبيعت قرار ميدهد. اگر چه اين روش باعث رهایی آدمی از انزوا ميگردد، ولي در همين حال موجب جدايي آدمي از ايمان ميشود.
در برابر، روان درماني معنوي بر پایه ی مدلي از سلامت بنا شده است كه تشخيص را حذف مينمايد (اگر بر آن چیره نشود) و دل بسته ی رستگاري و علاج (نه درمان) است.

و این نوشته نیز پایان یافت.
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 12:58 توسط دکتر بهنام اوحدی

4) باور به روحانيت:
باور به روحانيت به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در پیرامون ماست و به موجب آن چيزهاي عادي به صورت واقعاً غير عادي تجربه ميشوند. مشاهده ی روشنایی و درخشش طبيعت همه ی آموزه های ما را شامل سلامت و بيماري، لذت و درد، شادي و غم، سود و ضرر، پیروزی و شكست، زاده شدن و مرگ منتقل ميسازد. آنها به صورت حوادث زندگي در ميآيند كه دوگانه نبوده بلكه بازتاب مباحثاتي در باب ستايش هاي توصيف ناپذیر و نيز با ارزش هستند.
آموزه های روحاني، نيازمند قطع برخي از ارتباط ها با ديگران است. گرچه دل بستگی خاطر ميتواند سرزندگي روان را به ارمغان آورد، ولي به معناي هيچ گاه تنها نبودن نيست. آدمی براي رشد معنوي نيازمند خلوت نيز هست.
تنهايي، پیکر را با طبيعت هماهنگ كرده و دل بستگی آدمی به يك وجود بزرگ تر را استوار ميکند. نیایش های مذهبي در خلوت نيز همين هماهنگي را پدید می آورند، به گونه اي كه شخصي كه در تنهايي دعا ميكند، احساس ميكند در پیشگاه پروردگار تنهاست.
بر پایه ی پندار استور كه فرضيه ی « بازگشت به خويشتن از طريق تنهايي » را ارائه نموده است، اين يك راه قرار دادن فرد در برخورد با عميقترين احساساتش است. در يك فرايند دوسویه هر چه فرد با دنياي دروني بيشتر در برخورد باشد، ميتواند با روحانيت دنياي برون بيشتر ارتباط برقرار نمايد. تنها راه آشكار نمودن معنويت شخص آن است كه بخشي از روحانيت طبيعت باشد. در آن جاست كه بايد منتظر دگرگوني بود. رينر ماريا رايكه شاعر در يكي از نخستین نامههايش ميگويد: وظيفه ی ما اين است كه دنيا را كاملاً به درون خود فرو بريم، به شیوه اي كه وجودآن دوباره به گونه ای ناپیدا در ما رخ نماید.

5) باور به یگانگی
باور به یگانگی، به معناي احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون - طبيعي و فراتر از طبيعي - و به عبارت بودا «احساس يگانگي» است. هنگامی كه دشواری های زندگي فرد چنان سنگين ميشود كه شخص نميتواند « مفهومي جهاني » براي خود بيابد، یگانگی براي آدمی معنا و آرامش به ارمغان ميآورد. البته مفهوم جهاني، ماهيتي كمي و قابل اندازهگيري نيست. همان گونه كه یاسپرس اشاره نموده یگانگی را نه از طريق جهاني منطقي و علمي، و نه در درون يك مذهب جهاني ميتوان يافت. یگانگی تنها از طريق ارتباط بي حد و مرز به دست ميآيد. یگانگی، احساس مسئوليت در برابر همه، احساس تعهد همه جانبه و يك شیوه ی ارتباط فداكارانه با دنياي پيرامون خود است. افزون بر این، باور به يگانگي در نهايت بازتابي از يك پارچگي ذهن، جسم و روح است. چنان كه كاول ميگويد: اگر ذهن و جسم يك پارچه باشند، روح ميآيد تا در آن يگانگي جاي گيرد و اين آمدن و بودن منوط به شیوه ی کاركرد و رابطه ی ما با دنيا است.
رين پاچ به يك نمای آشكار از تكامل رابطه ی دوسویه ی حس زنده بودن - و به طور ضمني دوست داشتن - يا انسانيت اشاره ميكند. عامل پیوست به آن یگانگی پر رمز و راز، گونه ای از عشق است كه خود ما را از دیگر افراد، دیگر چيزها و در نهايت از جهان متمايز مي گرداند، اندازه ها و چهارچوب های ما را گسترش داده و مرزهاي ما را فراخ ميسازد. طبق نظر پک به اين گونه هر چه ما خويشتنمان را بيشتر و پردامنهتر گسترش دهيم، تمايز بين خويشتن ما و جهان كمرنگتر ميشود. ما به صورت فراتر از فرد شناخته ميشويم و احساس شور و فراز (همان احساس عاشق شدن) را بيشتر و بيشتر تجربه ميكنيم.
اگر شما عاشق ديگران نباشيد، نميتوانيد به پروردگار عشق بورزيد و اگر عاشق حيوانات نباشيد، نميتوانيد به آدمیان و كل طبيعت عشق بورزيد.
« من ممکن است همه ی راز ها را دانسته و همه ی دانش ها را داشته باشم ، من ممکن است آن اندازه ایمان داشته باشم که بتوانم کوه ها را جا به جا کنم اما اگر عشق نداشته باشم، هیچ چیز نیستم. »
اين یگانگی، رحم و شفقت به دنبال دارد. اين يگانگي ترحمآميز از سوی همه ی مذاهب القا شده است.

6) باور به دگرگوني:
باور به دگرگوني، باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است. ما در شكل موجود ممكن است فناپذير باشيم اما در سرشت واقعي خود ابدي هستيم.
ما معنويت را نيز مانند عناصر فيزيكي و رواني، از والدين و نسل هاي گذشته ی خود به ارث ميبريم. به همين ترتيب، هر نسل از آموزه ها و آگاهيهاي نسل پيشین خود بهرهمند ميشود. از آن جايي كه كيفيتهاي فيزيكي و رواني ما داراي عناصري هم سان گذشتگان است - هر كجا و با هر كس كه بودهاند- تقريباً محدود به ژنتيك و زندگي خانوادگي است. هنگامي كه اين عوامل در ما جاي دارند، سرشت فيزيكي و رواني بي همتايي را به ما ميدهند. از طرف ديگر، سرشت معنوي ما داراي عناصر هم سان جامعه، تاريخ، هنر و جهان هستي گذشته و فراتر از آن است. هنگامي كه اين عناصر معنوي در دوره ی زندگي پیکري، درون ما جاي گيرند، روان را به ما ميبخشند.
روان، داراي موجوديتي ویژه است. بعد از مرگ شخص، روان دوباره به عناصر معنوي خود تجزيه شده، سپس دوباره به هم ميآميزد.
از اين رو به تدريج روان راه خود را از ميان تمام ارزشهاي زندگي ميگشايد تا محدوديتهاي گيتي را بشكند.
دگرگوني، با پذيرفتن سرانجام و فرجام فرد آغاز ميگردد. پذيرفتن سرآغاز فرد دشوار و نا آشکار است. پذيرش فرجام و سرانجام فرد، همچنين فناپذيري وي، روشنتر اما دشوارتر است. حكمت زندگي را شاید بتوان هم چون رین پاچ « گسستن از بندها » بيان نمود.

در پایان، همه ی پايانها نوعي آغاز بالقوه هستند و همه ی آغازها پاياني دارند. مرگ، براي روان واپسین آغاز است. چرا كه همه ی ويژگي هاي آفریدگان عادي و ارزشمند زندگي، نام آور يا گمنام، انسان يا غير انسان همگي به شكل ديگر دگرگون ميشوند. همان گونه كه چاپرا ميگويد: در طبيعت « مرگ جزيي از چرخه ی زاده شدن و نو شدن است. اتمهاي ما بيليون ها سال عمر دارند و بيليون ها سال ديگر عمر خواهند كرد. در آيندهاي دور هنگامی كه آنها به اجزاي كوچك تري تجزيه شوند، نميميرند بلكه به اشكال ديگري تغيير ماهيت مييابند. به همين شكل بدن ما به گونه اي برنامهريزي شده كه به عنوان يك واحد ويژه کاركردي، کنش خود را متوقف نمايد، اما عناصر آن ميتوانند اشكال فيزيولوژيكي كاملاً ناهمگونی را به خود بگيرند. حيوانات، گلها، يخ، نمك، مواد نخستینه ای كه چيزهاي زنده و نا زنده را ميسازند، يكي هستند. ما با اشيا، فضا، نور و زمان ناهمگون نيستيم، بلكه همگي يك فرآورده هستیم. اين مسئله در نهايت بازتاب سرزندگي دوباره ی زندگی و يافتن روان در همه ی چيزهاست.
گراميترين اندیشه ها درباره ی ابديت، جنبه ی روشن سرانجام و فرجام ما در اين دنيا است كه اغلب با زيبايي و روشنايي همراه است. قلمرو و ماهيت سرانجام و فرجام آدمي از فرهنگي به فرهنگ ديگر و از مذهبي به مذهب ديگر متفاوت است، اما اصولاً سرمنزلي انتقالپذير، جاودانه، نويدبخش حالتي از شور يا وقار، درخششي دروني و يا هم نشيني پنهاني با ديگر فناناپذيران و حتا زاده شدني دوباره است. از سوی ديگر، مرگ سوی تاريك سرانجام و فرجام ما، فراموش شدن و يا هيچ شدن مان را ميسازد.
زندگي سرشار از لذت - در اکنون و در ابديت - نیازمند درك اين هيچ شدن است که رين پاچ آن را « زندگي كردن در آينه ی مرگ » بیان نموده است.
در واقع تنها از « هيچ بودن » است كه ميتوان همه چيز شد و هيچ كس نميتواند وارد اين « هيچ بودن » بشود، مگر اين كه همه چيز را رها كرده باشد. خود معنوي ما با نفي خود عادي ما و رهايي از حس فرد بودن حاصل ميشود. اين بي خود شدن فرد، حالت مطلقي از نبودن و وجود نداشتن نيست، بلكه حالتي از رهايي از تمايز ميان خودآگاهي و جهان، هم چنين زندگي در همه جا و درون همه چيز است كه پیکر ما را در داد و ستدی همیشگي با همه ی اجزای طبيعت ميبيند.
براي سازگاری « بودن » و « نبودن » به طور هم زمان، زندگي نمودن در دنياي برون، در حالي كه براي دگرگوني درون ميكوشيم و جست و جو به دنبال هدف نهايي در حالي كه ماهيت آن را نميدانيم، حالتي فراتر از دنیای مادي پديد ميآورد. رهايي از فناپذيريهاي معمول نه نفي بنيادين زندگي و نه منتظر بودن براي يك زندگي بهتر است؛ بلكه پنداشتی از تناقضات مرگ و زندگي به عنوان يك هماهنگي دگرگون شونده است.
فراموش نمودن خويشتن، هم دل و هم زبان بودن با ده ها هزار پديده است. هم دل بودن با ده ها هزار پديده، رها نمودن پیکر و ذهن خود و ديگران است.
این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 12:30 توسط دکتر بهنام اوحدی

راه رسيدن به سرزندگي روان
1) عشق به ديگران
عشق به ديگران نخست، مسئله ی متمايز نمودن خويش است. عشق نیازمند دل بستگي است، با اين وجود به فاصلهاي مطمئن نياز دارد.
از آن جايي كه جست و جوي صميميت به طور پرهیزناپذير آشكار ميشود، شخص تنها در جدايي ميتواند واقعاً با ديگري باشد. اسارت، صميميت نيست. عشقي كه فرد ديگر را از حس خويشتن خويش محروم نمايد، حريم خصوصي اش را مورد تجاوز قرار دهد و مرزها را تيره و تار نماید، عشق واقعي نيست. در واقع شناختن و عشق ورزيدن به ديگري شايد نيازمند شفاف ديدن و بيش از اندازه نزديك بودن به او نباشد. به اين مفهوم، بخشي از جادوي هر رابطه ی عشقي با مهار خواست خود براي يكي شدن و محو ننمودن ديگري همراه با نمایان شدن خود پاس داشته ميشود. به گونه ای گزیده، آزادي هر كس قابل احترام است. بنابراين در بزرگ داشت شگفتی های عشق و وابستگي بيان شده كه روان همان گونه كه نیازمند پرواز است ، به در آغوش گرفته شدن نيز نیاز دارد.
يكي ديگر از مفاهيم عشق، بخشش است. چنان چه شخص به افراد دل بسته ی خود آزاديشان را ببخشد و بدون چشم داشت ویژه ای آن چه را كه آنها خود می خواهند بدهند، گرامي دارد، روان وي فراز ميجوید. هيچ خوبي و بدي مطلقي وجود ندارد و فرد ميبايست انتظار شكستها، خيانتها و هم چنين (اگر خوش شانس باشد) ابراز پشیمانی ها را داشته باشد. بنابراين بايستي بخشنده بوده و لازم است پس از هر گناه اخلاقي، كاملاً پاكيزه گردد و رابطه به نحوي پی گیر باشد كه گويي اصلاً خطايي وجود نداشته است. از لحاظ انسانيت، ميدانيم كه آدم ها هميشه ناكامل، نسبي و آلوده به گناه و حماقت هستند. اين ديدگاه ميتواند ما را در بردباری و شکیبایی درباره ی بسياري از کاستی ها و ترديدهاي خود، مانند خودسريهاي بين فردي، اخلاقي و يا مذهبي كمك نمايد. بخشش، ما را از اثرات خورنده ی خشم، نفرت، تحقير و شرمندگي رهايي ميبخشد و به ما اجازه ميدهد كه روابط ميان زوج ها، والدين، كودكان و دوستان را نگاه داريم.

2) عشق به كار:
راهبان ميگويند كار، كتاب اين دنيا يعني سواد زندگي است كه به وسيله ی آن وظايف مذهبي با كار روزانهشان به شدت در هم پيچيده ميشود. هر دوي اين کنش ها ميتواند راهي به سوي پروردگار باشند، مشروط به اين كه با دیدگاه های ژرف هم سانی انجام شوند. گر چه کار دنیوی امروز از زندگی رهبانیت گذشته بسیار دور مانده،اما اگر نداي ويژه ی آن را ميپذيرفتيم، ميتوانست به همان اندازه آسماني باشد. هر کردار كاري گذشته از اين كه ممكن است به نظر جزيي و پيش پا افتاده باشد، چنان چه همراه با نهايت فداكاري و از خود گذشتگي باشد، ميتواند راه سرزندگي روان را بگشايد. به اين معني كه پروردگار نه تنها در جزءجزء نیایش ها، بلكه در همه ی جزئيات كارهاي روزانه نيز وجود دارد. نه تنها از طريق نیایش در معابد، بلكه از طريق كارهاي دشوار مربوط به وظايف روزمره نيز فرد ميتواند به جایگاهی والا برسد.
سرمنزل نهايي، جدایی گذاردن بين مسايل دنيوي و الهي نيست، بلكه احترام به زندگي روزمره است.
كسي نمي تواند تنها از درون به دنبال روان باشد. روان از ارتباطات شخص در دنياي خارج جدا نیست. استور پيشنهاد نموده، كار به شكل کنش های خلاقانه مانند هنر، موسيقي، ادبيات و يا دیگر کشش ها و كارهاي انساني، كه بيشتر جنبه ی دنيوي دارند، ميتوانند به عنوان جاي گزين موضوعات با ارزش به كار روند. يكي از عناصر ضروري تكامل به سمت سرزندگي روان، عشق خالصانه به كار است كه از طريق آن خويشتن فرد و ديگران ميتوانند با هم يكي شوند. مور در مبحث مراقبت از روان، در باب پرورش روحانيت و ژرفا در زندگي روزمره ميگويد: عشقي كه به سمت كار ما بيرون ميرود، به صورت عشق به خويشتن باز ميگردد.

3) عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها:
داشتنی و دل بستگی ، بنیان زندگي كردن آدمیان با يكديگر است. دل بستگی، مشاركت بيروني- بزرگداشت مشاركت شيرين زندگي- نمايش عشق و شكوه غذاي حسن نيت، چاشني صميميت و خميرمايه ی فيض الهي است. معاشرت صميمانه تا اندازه ای نيازمند فدا نمودن خودمحوريهاي شخص و جزيي از زندگي مشترك شدن است. به بیان ديگر، معاشرت صميمانه، نیازمند عدم توجه مطلق به کامیابی هاي شخصي، و توجه به کامیابی كل اجتماع و نداشتن اشتياق نسبت به مالكيت اشيا به صورت فردي و باور به تقسيم همه ی دارايي های زندگي است. به بيان ديگر، تشويق به يك زندگي ساده، احترام به فضايل نخستین و بالاتر از همه ترغيب به رها شدن از خودپرستي است. افراد با چنين صميميتي، خويشتن خود را از دست نميدهند. در حقيقت اين تنها راهي است كه افراد ميتوانند خويشتن خويش را واقعاً به دست آورند.
همان گونه كه كاول اشاره كرده: گروه، موجوديت بزرگتري است كه فرد از آن سرچشمه ميگيرد و به آن باز ميگردد. گروه كه ميتواند خانواده، خاندان، قوم، طبقه اجتماعي، مليت و يا مذهب فرد باشد، واسطه ی بیان وجود به خويشتن ميشود: ايستگاه سرراهي ميان ذره ی جدا افتاده ی آگاهي و جهان.
دل بستگی به معني باور داشتن به يكديگر است. دل بستگی دربرگيرنده ی معناهاي مشتركي است و ايمان را در هم دلي و هم بستگي دو سویه مييابد.
اجتماعات مذهبي ميتوانند در استوار نمودن نقاط مشترک نقش ايفا نمايند؛ يك سامانه ی باور مشترك يك پارچگي روابط را براي افراد پدید آورده و تقويت مينمايد.

این نوشته ادامه دارد ......................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 11:55 توسط دکتر بهنام اوحدی

يك زندگي سرزنده و معنوي:
روح و روان اغلب به عنوان مفاهيمي هم سان و به جاي هم استفاده ميشوند. اين دو به عنوان مفاهيم فرا فردي با هم در ارتباط بوده اند. در حالي كه این دو كاملاً از هم جدا و متفاوت هستند. بر پایه ی نظر هيلمن ، « روان » فرد را به پايين و درون ميخواند. در حالي كه روح او را به بالا و برون فرا ميخواند.
روان همان اندازه كه شخصي است، فرای شخصي نيز هست. در برابر، روح غير شخصي يا غير بشري بوده و در جهت جدا شدن از ديگران است. همان گونه كه كاول اشاره نموده است: روح بشر يك عبارت كلي است كه بر ارتباط ميان شخص و جهان دلالت دارد، در حالي كه روان بيشتر يك عبارت اشاره شده به خويشتن است.
افزون بر این ، روان خاستگاه عواطف و احساسات انساني با همه ی محدوديتها و فرودهاي آن است. در حالي كه روح گنجينه ی اخلاق و مذهب است. هم چنين مالك برترين الهامها بوده و ميتواند به بالا پرواز نمايد. راه روح مستقيم و هموار هست ، در حالي كه راه روان ناهموار و پر پيچ و خم است.
روان به ویژگی های آشكار زندگی نفوذ مينمايد و روح در فراتر از آنها قرار ميگيرد. روان به درون زندگي خيره ميشود، در حالي كه روح به فراتر از آن چشم ميدوزد.
راه هاي سرزندگي روان و معنويت به صورت ذاتي در کشش های هستي شناسي نخستینه ی ما وجود دارند. با اين حال، اين تواناييهاي نخستینه در زندگي مدرن ، اگر از ميان نرفته باشند، اغلب مورد چشم پوشی قرار ميگيرند. بنابراين در صورتي كه بخواهيم آنها را پاس داریم، ميبايست به پرورش آنها بپردازيم.
راه رسيدن به سرزندگي روان از طريق دگرگونی ماهيت موارد غير عادي به عادي ممكن است و تنها عنصر مورد نياز آن عشق است. در برابر، راه رسيدن به معنويت از دگرگونی ماهيت موارد عادي به غير عادي امكانپذير و تنها عنصر مورد نياز آن « باور » است. سه بنیان سرزندگي روان دربردارنده ی عشق به ديگران، عشق به كار، عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها و سه پایه ی راه معنويت دربرگیرنده ی باور به روحانيت آدمی ، باور به یگانگی پروردگار و باور به دگرگوني است.

این نوشته ادامه دارد ......................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 11:8 توسط دکتر بهنام اوحدی

بازنگري در گوناگونی گسترده ی رواندرمانيها طي سده ی گذشته، نشان دهنده ی کوشش اين درمان ها در حل كش مكشهاي گذشته و اکنون فرد و برآوردن كمبودهاي او با سه عامل عمده ی دگرگونی : چیرگی شناختي، تجزيه ی عاطفي و تعديل رفتاري است. اما حتا هنگامي كه همه ی اين راهکارهای درماني نيز به كار روند، كش مكشهاي روان شناختي نسبتاً درمان ميگردند، كمبودها برآورده شده و اشكالات برطرف ميگردند و در نهايت بيمار دچار ملالت پس از درمان، احساس بي معنایي يا تهي بودن و احساس پوچي ناشناخته خواهد شد. بيمار هم چنان از مفهوم واقعي مسايل محروم خواهد بود. زيرا كه در روند درمان (اگر تنها بيماري رواني نباشد) روان فرد ناديده گرفته شده و ارتباطات معنوي او قطع ميگردد.
البته تمام درمان ها، تنها به علت حضور شخص ديگري كه علاقهمند به وضعيت بيمار است، موجب تسكيني زودگذر خواهند شد. همچنين توضيح در مورد وضعيت بيمار، بعضي گونه های ظاهري آسايش و حمايت را فراهم مينمايند. حتا آشکارا به آموزش فرآیندهاي سازگاری به شكل اسلوب جاي گزين در روند فكري و رفتاري افراد ميپردازند. با اين حال، راهكارهاي سنتي در نهايت به بنبست (جايي كه درمان گر و بيمارش به شكل جبرانناپذيري به دام می افتند) خواهند رسيد. اين مسئله برای پزشكان داراي باور به خویشتن ( اعتمادبه نفس )- بدون توجه به مكتب آنها- كه خود را به عنوان الگوي اصلي سلامت و رستگاري به بيماران شان معرفي مينمايند، رخ خواهند داد. افسوس كه آنها محدوديت ذاتي داشته و بيمار را تنها همان اندازه ميتوانند پيش ببرند كه خود پيمودهاند.

این نوشته ادامه دارد .....................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 10:47 توسط دکتر بهنام اوحدی

هيچ مكتب سازمان يافته و بنيانگذاري شدهاي براي رواندرماني معنوي وجود ندارد. درمان معنوي ميتواند چهارچوبي براي ديگر درمان ها ايجاد نمايد، اما خود بی چهارچوب است. بدين معني كه نميتوان آن را در ذهن انسان جاي داد؛ به اين علت كه ذهن گرچه ميتواند چيزهاي مرتبط با خود را درك كند ،اما توانایی رسيدن به ژرفای توصيف ناپذیر خود (مانند روان) را ندارد. همان گونه كه كارل یاسپرس فيلسوف در نوشتار راه خرد خود بیان نموده است، آدمی از آن چيزي كه خود توانایی شناخت آن درباره ی خويشتن را دارد ، برتر است.
اين شیوه ی درمان بنیان های مربوط به خود را دارد كه بنیادهای درماني نيستند، بلكه پایه های وجودي اند.
درمان معنوي در بهترين حالت آن كاري نيست كه درمان گر معنوي انجام ميدهد، بلكه چيزي است كه خود درمان گر هست. به عبارت لاش، آدم با فضيلت كسي است كه در پايان زندگی اش دلايل اندكي براي بیان پشیمانی و درخواست بخشش داشته باشد.
چه گونه فرد به اين حالت والا از فضيلت ميرسد؟
بر پایه ی چهارمين قانون از هفت قانون معنوي موفقيت چاپرا - قانون کوشش ناچيز - چنين فردي سعي به انجام هيچ كاري نمينمايد، او فقط هست، وي آدم ها، ایستار (موقعيت) ها، چگونگی محيط پیرامون و رخدادها را آن گونه كه هستند و زندگي را به صورت ظاهري آن نمی پذيرد. او به ستیز با لحظات نميپردازد. همان گونه كه علف ها کوشش نميكنند كه رشد نمايند، بلكه فقط رشد ميكنند. ماهيها کوشش نميكنند كه شنا نمايند، بلكه تنها شنا ميكنند. گل ها نيز کوشش نميكنند كه گل دهند، ولي شكوفا ميشوند. پرندگان کوشش نميكنند كه آواز بخوانند، آنها فقط آواز ميخوانند. اين موضوع براي درمان گري كه مشتاق چنين حيات سرزنده و معنوي هست ، بازتابي از يك حالت طبيعي و سكون، يكي شدن با طبيعتي كه با بنیان هایی هم چون کم ترین كلام (سكوتي ژرف) و کم ترین کردار (توازن دروني) متمايز ميشود،است.
در سفر پر مخاطره به فراتر از مرزهاي دانش و پزشکی، زندگی روح و روان زیر تأثير جنبههاي آسماني، معنوي و نا مادي موجودات و متمايز از تأثير جنبههاي فيزيكي، پیکری و ظاهري آن به سوی باورهای مذهبي گرایش دارد. در مقايسه ی گوهر ذاتي هر دوي اين چشماندازها - روحاني و غير روحاني - ميتوان چنين بيان داشت كه رابطه ی روح با روان مانند رابطه ی خون با بدن است. به بياني اختصاصيتر رواندرماني معنوي رحم و دل سوزي را درون زمينه ی دوگانهاي از عشق و باور فراتر از خويش به تصوير ميكشد. (عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها، باور به معنويت، باور به يگانگي و باور به دگرگوني).

این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 10:35 توسط دکتر بهنام اوحدی

ويلام (2000) بنیان های درمان معنوي را به شرح زير ميداند:
1- عشق به ديگران: كه نیازمند تمايز خويش، بخشش و پذيرش تمام و كمال ديگري است.
2- عشق به كار: كه اگر با فداكاري و از خود گذشتگي همراه شود ، ميتواند راهی برای سرزندگی روان باشد.
3- عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها : كه برآيند زندگي كردن و همكاري با ديگران است و عاملي براي حسن نيت، صميميت و رشد معنوي است.
4- باور به معنويت: كه به معني باور به حرمت هر چيزي است كه در اطراف ماست و نيازمند دور شدن از داراييهاي مادي است.
5- باور به یگانگی: به معني احساس نامتمايز بودن از دنياي بيرون (طبيعي و فرا طبيعي) است كه براي انسان آرامش به همراه دارد.
6- باور به دگرگوني: باور به پيوستگي معنوي و زاده شدني دوباره است.
در اين روش درمان گر با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و هدايت درمان، بر پايهي شش اصل ياد شده، ميتواند درمان جو را به خود حقيقي اش برساند.
عبارت روان و روح كه به شكلي جداييناپذير به هم وابستگی دارند، به عنوان مفاهيم فرا فردي از يكديگر متمايز ميشوند. روان در راستای پردهگشايي از رازهای صميميت و دل بستگی در زندگي روزمره و روح در جست و جوي يافتن پروردگار در زندگي دنيوي است. اين مفاهيم براي يك درمان گر معنوي به زمينه ی درماني رحم و دل سوزي كه به معني عشق و باور وراي خويشتن است، بیان ميشود. به بيان اختصاصيتر راه رسيدن به سرزندگي روان ، نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی ها و دل بستگی ها است؛ در حالي كه راه رسيدن به معنويت نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است. درمان گر ميتواند با پرورش يك وجود سرزنده و معنوي و در همین هنگام هدايت درمان باليني شخص بر پايه اين شش بنیان برتر، بيمار را به خود حقيقي اش برساند.

نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 10:22 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
درمان شناختي- رفتاري استوار بر معنويت دربردارنده ی روشهاي گوناگوني است كه وجه مشترك همهي آنها پافشاری بر نقش فرايندهاي شناختي و رفتاري در شكلگيري و تداوم اختلالهاي روان شناختي است. در اين رويكرد درماني با بهرهگيري از شيوههاي آزمايشي مبتني بر رفتارگرايي و شناخت گرايي به درمان و بهبود الگوهاي پاسخدهي نادرست پرداخته ميشود. همچنين بر كاهش فراواني و شدت پاسخهاي سازش نايافتهي درمان جويان و آموزش مهارتهاي نوين شناختي و رفتاري در راستاي كاهش رفتارهاي ناخواسته و افزايش رفتارهاي سازش يافتهتر، پافشاری ميشود.
1) خودپايي با پدید آوردن جدول خودگزارشدهي کنشها و کردارهای روزانه: آزمودني براي درست کردن اين جدول نخست بايد روزهای هفته و تاريخ مربوط را يادداشت كرده و سپس رفتار و كردار خود را در اين جدول ثبت کند.
2) مثبتنگري يا شناخت توان مندی های افراد: در اين روش آزمودني تشويق ميشود تا تجربههاي مثبت و خوب خود را بازشناسي نموده و نقش آنها را در افزايش احترام به خود و ارتقاي عزت نفس بازيابي كند. اين روش ميتواند به دو صورت فردي و خانوادگي اجرا شود.
3) مشكلگشايي: يكي از روشهاي رويكردهاي شناختي- رفتاري براي درمان اختلالهاي افراد، مشكلگشايي است و هدف كلي آن آموزش و كمك به افراد است تا بتوانند نسبت به تواناييهاي خود بينش و اطمينان پيدا كنند و از اين تواناييها براي رويارويي مؤثر بر مشكلات زندگي روزمرهي خود بهره گيرند.
4) خانواده درماني: شكلي از درمان كل اعضاي خانواده، به عنوان يك گروه است كه توسط درمانگر انجام ميشود. در اين روش درماني آسيبشناسي يا بيماري يكي از اعضاي خانواده بازتاب آسيبشناسي يا اختلالهاي عميقتر سامانهي روابط خانواده پنداشته ميشود. از اين رو، خانواده واحد درماني به شمار ميآيد و تغيير برهم کنش خانواده، راه درمان عضو بيمار برشمرده ميشود.
5) دگرگون ساختن باور و نگرش: در روش شناخت درماني، برداشتهاي آدمی از رويدادها،عامل پیدایش اختلالهاي رواني و عاطفي برشمرده ميشود نه خود آن رويدادها. ميتوان به بيمار كمك كرد تا با شناسايي خطاهاي فكري خود برداشتهاي واقعبينانهتر را جايگزين آنها كند.
6) درمان معنوي و اخلاقي: بيرام كاراسو (1995) درمان معنوي و اخلاقي را شيوهاي از رواندرماني بیان نمود كه نياز به جداسازي دو مفهوم روان و روح، به منزلهي مفاهيم فرا فردي دارد. گفتني است كه در كتابهاي مرجع روان شناسي ، اين واژهها كم و بيش به يك مفهوم آمدهاند. درمان معنوي بر دو اصل مهم استواراست: يكي رسيدن فرد به سرزندگي روان كه نیازمند عشق به ديگران، عشق به كار و عشق به داشتنی و دل بستگی هاست و ديگري رسيدن فرد به معنويت كه نيازمند باور به مذهب، باور به يگانگي و باور به دگرگوني است.

این نوشته ادامه دارد..................
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 10:6 توسط دکتر بهنام اوحدی

گفته شده که قرار بر این شده که با کاسته شدن دو یا سه صفر از واحد پول کشور - ریال - واحد پول نوینی به نام « نور » برقرار شود. این که کاستن دو تا سه صفر از واحد پول کشور و باقی گزاردن راهبردها و راهکارهای نامنطقی و نادوراندیشانه ی اقتصادی تا چه اندازه می تواند تورم افسارگسیخته در دوران دولت جناب آقای احمدی نژاد را مهار نماید ، البته خود مطلب مهم و شایسته ی توجه و تاملی ست ، اما به راستی نام گذاری واحد پول نوین به نام « نور » که در میهن ما استعاره ای از « معنویت » بوده و هست ، می تواند درست باشد؟؟
آیا این واپسین ضربت کاری و سرنوشت ساز بر پیکر « معنویت » و جایگزین نمودن آن با « مادیت » نخواهد بود؟!؟
از این گذشته از قدیم در کشور ما به « واجبی ( داروی نظافت ، دواء ) » نام « نوره » بخشیده اند. حال گمان کنید از فردا بر آستانه ی هر دکان و مغازه و بوتیک و بقالی پیوسته مردم از صاحب مغازه بپرسند:
« ببخشید ، این چند « نوره » ؟ »
بدین سان به جای « پول نفت » ای که قرار بود بر سر سفره های ما شهروندان عادی و درجه ی چندمی توده ی اجتماع بیاید ، فقط همان « واجبی » و « داروی نظافت » نام آوری بر سر سفره هامان خواهد آمد که پیش از عرصه ی اقتصاد ، به دنیای سیاست گام نهاده بود !
به راستی ، اگر قرار است « ریال » عربی به کنار برود ، آیا همان برقراری رسمی « تومن » معنادار پارسی شایسته تر و به جا تر نخواهد بود؟!؟
اکنون که در آستانه ی پاییز برق به بهای پنج برابر ، نان ، برنج و گوشت به قیمت چندین برابر ، و ............ را به دلیل کنار گذاشتن یارانه ها پیش رو خواهیم داشت و قرار است آماده ی له شدن به زیر غول افسارگسیخته ی گرانی و تورم باشیم ، از راهبردگزینان دوراندیش و ارجمند اقتصاد ویران مان عاجزانه باید بخواهیم که از آوردن « داروی نظافت » دارای سم آرسنیک بر سر سفره هامان خودداری نمایند !!!
نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 9:4 توسط دکتر بهنام اوحدی
بارها با این پرسش رو به رو شده ام که « وجود روابط عاطفی - آمیزشی پیش از ازدواج تا چه اندازه می تواند در رخ دادن و پایداری روابط فرا ( خارج ) زناشویی نقش داشته باشد ؟ »
این پرسش را در ذهن دختران بیشتر دیده ام ؛
شاید بدین دلیل که مردان در ایران ما اصولن بر دو دسته اند:
یا وجود این گونه روابط را برای همسرشان پیش از ازدواج با خود پذیرفته اند ( که درصد این گونه مردان - به ویژه در کلان شهر ها - هر روز بیشتر از دیروز شده و می شود و اصلن نادر نیست ) و
یا به طور کلی به هیچ وجه توان پذیرش وجود چنین روابطی را - حتا در اندازه های سطحی ، سبک و اندک - در پیشینه ی عاطفی - آمیزشی همسران شان نداشته و ندارند ( که این درصد هر روز کمتر از دیروز می شود ).

این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 1:26 توسط دکتر بهنام اوحدی

بسیاری چنین می اندیشند که اگر پیش از پیمان زناشویی به دوستی ، مهر ، شیفتگی و یا عشقی آتشین نسبت به یکدیگر دست یافته باشند ، خوش بختی و نیک روزی شان تضمین شده است.
در صورتی که بسیاری از واقعیت های شخصیتی و ویژگی های شخصی دو نفر درست هنگامی رخ می نمایاند که آن دو به زیر یک سقف رفته و زندگی مشترک را به دور از چشمان دیگران آغاز نموده باشند.
خوش بختی به یک باره و ناگهان به چنگ نمی آید !
خشت های خانه ی « خوشبختی » را باید آهسته اما پیوسته باید کنار و بر روی هم گذاشت و یک عمر در پاسداری از بنیان ، ستون ها و ساختمان آن پاسداری نمود.
هیچ خانه ای به یک باره بر پا نشده و پایدار و استوار نمانده است؛ تا چه رسد به کاخ زیبا و دلنشین خوشبختی !!
نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 0:57 توسط دکتر بهنام اوحدی

ما ایرانیان ویژگی های شگفت انگیز و یگانه ای داریم؛
یکی از این ویژگی ها که فراوان دیده شده و می شود ، « همانند سازی با زورمند پرخاشگر ( Identification with Aggressor ) » است.
ما ایرانیان « ستمگر » را پاس می داریم و « ستم دیده » را خوار و فرو می داریم.
هر که باشند ، تفاوتی نمی کند !
در این برهمکنش اجتماعی « سادومازوخیستیک » فراگیر ، یا باید در گروه « ستم پیشه گان » مورد پرستش باشی ، و یا در دسته ی « ستم دیده گان » خوار و تحقیر شده ؛ و گر نه باید خود را ایزوله سازی و در تاریکخانه ای شخصی کناره جویی و دل به « بهانه های ساده ی خوش بختی » دل خوش داری....
نوشته شده در هشتم مرداد 1387ساعت 0:29 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
آشنايي با شخصيت خودشيفته- بخش دوم
|
|
|
|
|
|
دکتر بهنام اوحدي*
کاميابي ها و دستيابي هاي تحصيلي، حرفه يي، اجتماعي و اقتصادي در افراد دچار اختلال شخصيت خودشيفته (نارسيسيستيک) بيشتر از ديگر اختلالات شخصيت است. اختلال شخصيت خودشيفته مي تواند با اختلالات شخصيت مرزي- آشوبناک، جامعه ستيز، نمايشگر و بدگمان همزمان و همراه شده و به گونه شخصيت آميخته به هم خود را نمايان سازد. اين اختلال شخصيت را بايد از اختلال شخصيت هاي جامعه ستيز (آنتي سوشيال)، مرزي- آشوبناک (بوردرلاين)، نمايشگر (هيستريونيک)، نظام مند- قانون مدار (وسواسي- جبري)، بدگمان (پارانوئيد) و درخودمانده- تنهايي گزين (اسکيزوئيد) باز شناخت؛ چرا که اين شخصيت ها مي توانند بسيار شبيه به شخصيت خودشيفته نمايان شوند و نيز چگونگي ابراز ويژگي ها و اختلالات شخصيت خودشيفته نيز مي تواند بسيار همانند آنها باشد. در بخش «سرشت»، شخصيت نارسيسيستيک با نوجويي (تازه خواهي و تنوع طلبي)، آسيب گريزي، پاداش مداري و پشتکار بالا شناخته مي شود. در بخش «منش» هم با خودراه بري بالا، خودفراروي اندک و همکاري کم آشکار مي شود. اين همکاري اندک به الگويي مي انجامد که مرزي ژرف و سترگ ميان کاميابي در رفتارهاي فردي با کردارهاي اجتماعي پديد مي آورد. درست همانند سرزمين ما که در بسياري از ورزش هاي تکي (انفرادي) جهاني و المپيک قهرمانان مدال آوري داشته است، اما در عرصه ورزش هاي گروهي (تيمي)- که همکاري و کوشش گروهي حرف نخست را مي زند- سراغ مدال و رسيدن به نيمه نهايي را تنها مي توان هر از چند سال گرفت؛ البته آن هم فقط و فقط در رقابت هاي گوشه (غرب) آسيايي و آسيايي و نه جهاني يا المپيک، آيا همين واقعيت، آيينه تمام نماي نارسيسيسم پررنگ و بيمارگونه ما ايرانيان نيست؟ اي کاش سده ها و دهه ها پيش از اکنون، براي اين نارسيسيسم پررنگ و فراگيرمان به پرسشگري و چاره جويي پرداخته بوديم تا بيگانگان در زير پوست اين «خودگسترانيده شده» با ريا و دروغ، باد غرور و خودبزرگ بيني و لاف و گزاف نمي دميدند و پوست، آسان از پيکرمان به در نمي کندند، به باور من، جناب «ادوارد براون» در اين باد دميدن به زير پوستين ما ايرانيان از همه استادتر بوده اند. بگذريم که در رهگذر رعيتي و خوش خدمتي ملکه کبير، از بابت قدر ديدن و بر صدر نشانده شدن بر خوان ساز و آهنگ و شعر و شراب از سوي بزرگان و روشنفکران ايران، آلوده بنگ و افيون ناب شدند، به طور کلي و صرف نظر از جنسيت، به چنگ آوردن و چيره شدن بر خودشيفته ها يا دستيابي به پشتيباني و نيرومندي آنها براي هر نارسيسيسمي بسيار ارضاکننده مي تواند باشد. از اين رو و همچنين به دليل توانمندي و کاميابي هاي تحصيلي، حرفه يي و اجتماعي افراد نارسيسيستيک در نخستين روزها و ماه ها بسيار گيرا و پرکشش اند، اما به تدريج دشواري ارتباط با خود سترگ شده آنها رخ مي نماياند. امکان درگيري خودشيفته ها با ديگر شخصيت هايي که زيربخش و هسته خودشيفتگي گرانباري دارند، فراوان است چرا که از قديم گفته اند دو پادشاه در يک ملک نگنجند. از اين رو شخصيت هاي خودشيفته با همديگر و نيز ديگر شخصيت هاي کلاستر B- نمايشگر (هيستريونيک)، مرزي- آشوبناک (بوردرلاين) و جامعه ستيز (آنتي سوشيال)- و همچنين شخصيت هاي نظام مند- قانون مدار ( وسواسي- جبري)، بدگمان (پارانوئيد) و درخودمانده (اسکيزوئيد) و البته پرخاشگر- منفعل (منفي کار، پسيو- اگرسيو) دشواري ها و درگيري هاي فراواني پيدا مي کنند. مگر آن هنگام که خودشيفته يگانه راز بقا و دستيابي به بلندپروازي هايش را فرآيند دفاعي «همانندسازي با نيرومند پرخاشگر» دريابد که در چنين هنگامي به جاي ستايش از خويش به پرستش خداوندگار مکتب خود مي پردازد که در سترگ شدن افسانه وار خداوندگار استثنايي رازي است که آن همانا بزرگ و برجسته شدن شاگردان و مريدان استوار و فداکار آنان است، خودشيفته ها از آنجا که خود را بيش از اندازه مهم و استثنايي مي پندارند، از پذيرفتن هيچ حرفه، جايگاه و مقامي هراس و نگراني به خود راه نمي دهند؛ از اين رو ممکن است يک بيمار دچار اختلال يا ويژگي هاي پررنگ شخصيتي خودشيفته (نارسيسيستيک) کلکسيون ناهمخوان و شگفت انگيزي در پيشينه کاري خود داشته باشد که از پيشخدمتي آغاز شده و به مدير کلي چندين و چند اداره جور واجور و ناهماهنگ با يکديگر در پيش و پس از بازنشستگي پايان يابد. دور از انتظار نيست که چنين فردي با ثروتي اندوخته از اين گذر، سرگرمي واپسين روزهاي زندگي اش رتق و فتق امور کارخانه هاي شخصي يا جابه جا کردن سهام هاي خصوصي اش باشد. اينان به آساني از تن و روان ديگران پله هاي نردبان جاه خواهي و بلندپروازي مي سازند و در راه دستيابي به کاميابي هاي مورد آرزوي خود بي هيچ احساس گناه يا عذاب وجدان پا بر سر آنها مي گذارند و زير گام خود له شان مي کنند. خودشيفته ها آن هنگام که به جايگاه و مقامي (ولو ناچيز و زودگذر) دست پيدا مي کنند، دست ها را تا شانه مي گسترانند تا سر ديگران بدان ها گير کرده، کسي بالاتر و سربلندتر از شانه آنان نشود. وابستگي خانوادگي، گروهي، تيمي، حزبي و حتي رابطه استاد و شاگردي هم نمي تواند از اين الگوي چيره در کردار اجتماعي و همکاري اختلال شخصيت هاي کلاستر B (آتشدان بزرگ) پيشگيري کند. براي استاد دچار خودشيفتگي بيمارگونه، شاگرد نه نخستين ياور، که خطرناک ترين رقيب است. *روانپزشک و درمانگر مشکلات جنسي ، زناشويي و خانوادگي |
نوشته شده در هفتم مرداد 1387ساعت 23:28 توسط دکتر بهنام اوحدی
برخلاف آن چه که توده ی اجتماع می اندیشند زاده شدن کودک به استواری و پایداری خانواده نمی انجامد ، بلکه در آغاز رابطه ی خطی و مستقیم زن و شوهر را به یک رابطه ی مثلثی تبدیل می کند که در آن فرزند پدر یا مادر را - بسته به جنسیت کودک و نیز دینامیک ( پویایی ) خانواده - به سوی خود می کشد و مثلث را از توازن لازم نابرخوردار می کند. بدین ترتیب رابطه ی زن و شوهر مختل و مشکل دار می شود و ستیز و کشمکش جایگزین یا افزون می شود.
بدین سان به دنیا آوردن فرزند را باید تا پس از به دست آمدن تعادل و ثبات لازم ، دست کم تا دو سه سال پس از ازدواج ( عروسی) و به خانه ی نو رفتن به عقب انداخت.
خودکشی جهان پهلوان غلامرضا تختی ، درست چهار ماه پس از به دنیا آمدن پسرش گواهی بر این واقعیت است.
نوشته شده در هفتم مرداد 1387ساعت 9:37 توسط دکتر بهنام اوحدی
زیبایی جزایر پوکت شگفت انگیز بود.
به هنگام ناهار رسیدیم. در جزیره ای فرود آمدیم و به سوی میزها شتافتیم تا فریضه ی مهم ناهار را به جا آوریم. پیرامون رستوران پر از پرندگانی بود که بدون کوچک ترین هراسی از آدم ها ( قابل توجه هم میهنان حیوان ستیز ایرانی ! ) به سراغ میزها و کنار آدمیان می آمدند تا لقمه ای کوچک از غذای آن ها را صاحب شوند.
ناهار را خوردیم.
پول نوشابه و آب معدنی را در آن هوای داغ ، جدای از پول سفر و گردش جزایر حساب کردند که طرح واره های اصفهانی ما را سخت آزرد. گارسون آبجو و ویسکی تعارف نمود که با نگاه پر معنا و سرزنش آمیز ما دانست که ما غیاث آبادی ها آدم های ناموس پرستی هستیم و اهل این چنین بی ناموسی هایی نیستیم !! بیلی در دسترس نبود و گر نه به تقلید از مش قاسم خدا بیامرز تا صبح آن را بر بالای سر می گرداندیم !!!
دوباره ما را سوار بر قایق کروز کردند و به واپسین جزیره بردند که داغ ترین و خشک ترین جزیره بود و اگر آب و آناناس و هندوانه ی بوفه ی قایق نبود ، بی گمان دچار گرمازدگی و کم آبی می شدیم.
ساحل جزیره پر از مرجان های نوک تیز و توتیاهای خراش انگیز بود و به درد هر کاری می خورد ، مگر شنا و آب تنی.
دو پسر بیست و هفت ، هشت ساله ی ایرانی - که با قایقی دیگر آمده بودند ، داشتند با افتخار از شاشیدن در اقیانوس هند سخنان گران مایه بر زبان می راندند ، گویی کوه نوردانی سخت کوش پرچم میهن شان را بر فراز قله ی اورست برافراشته بودند !!!!
آن چنان استوار و نیرومند ، با سینه ای ستبر و گردنی افراشته ، از این پیروزی و سربلندی جاودان و ماندگار خود سخن می گفتند که گفتن « خسته نباشید » را به این قهرمانان ملی مان لازم و ضروری دیدم. از این ستایش و مهر سخت جا خوردند؛ گویا فروتنی و افتادگی روح والای شان تاب چنین سپاس گزاری ای را نداشت !!!!!

با سر و چهره ای سوخته ، و پر و پایی خراشیده بر قایق کروز نشستیم و به سوی پوکت بازگشتیم.

تور سافاری جزایر پوکت به پایان رسیده بود.
کاروان ما - بی پرچم اما دربردارنده ی ایتالیایی ، انگلیسی ، ایرانی ، آمریکایی و ............. - با صلح و دوستی و لبخند یک روز زیبا و به یاد ماندنی را در سواحل خاطره انگیز جزایر پوکت گذراندیم و با آرزوی شادکامی و تن درستی همدیگر را به خوبی و خوشی بدرود گفتیم.

این نوشته ادامه دارد ..................
نوشته شده در دوم مرداد 1387ساعت 3:22 توسط دکتر بهنام اوحدی

بر قایق کروز با شتابی فراوان به پیش می رفتیم و جا به جا در آب می جستیم یا به دیدن جاذبه های توریستی کناره ی دل انگیز اقیانوس هند می شتافتیم.
در یک جزیره به ما عینک مجهز به لوله ی تنفس هوا و کفش های غواصی دادند تا به تماشای مرجان های کف اقیانوس و ماهی های آبی ، سبز ، قرمز ، زرد ، نارنجی و ......... آن بپردازیم که برای همه ی گردش گران با هیجان و خاطره ی سرشار و از یاد نرفتنی همراه بود.
در جزیره ای دیگر ما را به دیدار از یک غار کهن بردند که باقی مانده های ادوات و تجهیزات چوبی اسکله ی نیروی دریایی چین باستان در آن هنوز برپا بود. راهنمای تور دریایی ، آن ها را مربوط به سه هزار سال پیش بیان می نمود.
در جزیره ای دیگر به نام « جزیره ی میمون » ما را به تماشای لشکر میمون های وحشی اقیانوس هند بردند. از راهنمای تور پرسیدم آیا میمون ها در سونامی از بین نرفتند؟ پاسخ داد: نه ؛ اما افزود که کسی هنوز نفهمیده اینان چه گونه خود را در لابه لای درختان انبوه جزیره و شکاف های صخره های آن زنده نگاه داشته اند. بدان می اندیشیدم که شماری از آن ها بی گمان از بین رفته اند.
قایق کروز از جزیره ای به جزیره ای دیگر می شتافت و ما را که نمایندگانی از اروپای غربی ، آمریکا و ایران بودیم ، از دنیایی به دنیای دیگر مهمان می نمود.

این نوشته ادامه دارد ....................
نوشته شده در دوم مرداد 1387ساعت 2:36 توسط دکتر بهنام اوحدی