|
دغدغه های یک روان پزشک
|
گدازه های آتشین عشق به خویشتن !
آشنایی با شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) – بخش نخست
دکتر بهنام اوحدی*
ویژگی بنیادین و هسته ی شخصیت افراد دچار اختلال و صفات ( ویژگی های ) شخصیتی خودشیفته ( NARCISSISTIC ) این است که اینان با خودبزرگ بینی احساس و گمان می کنند که آدم بسیار مهمی هستند و به دلایلی مانند ندارند. ( گاه - بیشتر در حالات صفات - ممکن است واقعن آدم های بی نظیر و موفقی هم باشند )
خطر و احتمال وقوع این اختلال در فرزندان افراد مبتلا ممکن است بیشتر از دیگران باشد ، چون آن ها احساس غیر واقع بینانه ی همه کار توانی و ابر توانایی ( OMNIPOTENCE ) ، خودبزرگ بینی ، زیبا و باهوش بودن را درذهن فرزندان خود می کارند. شمار افراد دچار این « اختلال » ، هر روز بیشتر از دیروز گزارش می شود.
افراد دچار اختلال و صفات شخصیتی خودشیفته ، احساس خودبزرگ بینانه ی غیر منطقی می کنند و خود را آدم های مهم و استثنایی و یگانه ( منحصر به فرد ) برمیشمارند که دیگران باید به گونه ی ویژه ای با آن ها رفتار نمایند. احساس بر حق و برتر بودن آن ها کاملن چشمگیر است.
افراد دچار « اختلال » و یا « صفات » شخصیتی خودشیفته ، ( هم چون افراد دچار اختلال و یا صفات شخصیتی پارانوئید ) تاب تحمل و توانایی پذیرش انتقاد را ندارند و از این که « هر کسی » به خود اجازه ی انتقاد نمودن از آن ها را بدهد ، بسیار خشمگین شده یا گاه ( هم چون افراد دچار اختلال و یا صفات شخصیتی اسکیزوئید ) نسبت به انتقادها بی اعتنایی کامل از خود نشان می دهند.
آن ها فقط نظر خود را قبول دارند و اغلب در طمع به چنگ آوردن شهرت و قدرت و ثروت باد آورده هستند. روابط آن ها شکننده است و چون به قواعد مرسوم رفتار در اجتماع تن نمی دهند ، ممکن است خون دیگران را به جوش آورند. کرداراستثمارگرایانه در روابط بین فردی اینان چیز کاملن پیش پا افتاده و رایجی ست. این ها نمی توانند از خود همدلی نشان دهند و تنها برای دستیابی به اهداف خودخواهانه ی خودشان تظاهر به همدلی و همدردی می نمایند.
اعتماد به نفس اینان شکننده است ، در حالی که به ظاهر از سوی اجتماع ، اغلب نیرومند و استوار ارزیابی می شود. اینان به همین دلیل مستعد دچار شدن به افسردگی - به ویژه در سنین میان سالی و سالخوردگی - هستند.
مشکلات بین فردی و حرفه ای ( شغلی ) ، از دست دادن محبت و حمایت دیگران و طرد و ترک شدن از سوی آن ها از جمله فشارهای روانی شایعی است که خودشیفته ها با رفتارشان برای خودشان پدید می آورند و همین فشارها و تنش ها درست همان هایی هستند که این ها نمی توانند از پس شان برآیند. این گونه دردسرها را در واقع می توان همان گدازه های آتشین شیفتگی شیداگونه و عشق پر شور اینان به خویشتن شان دانست !
واقعیت بسیار مهم و خطیری که گهگاه حتا از سوی روان شناسان ، روان پزشکان و روان کاوان نیز نادیده گرفته می شود ، این است که اغلب صفات شخصیت های مرزی ( بوردرلاین ) ، نمایش گر ( هیستریونیک ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) هم زمان با اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) در یک فرد دچار اختلال و یا صفات پر رنگ شخصیتی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) وجود دارد.
به طور کلی ، در هر یک از شخصیت های کلاستر ( دسته ) B - شامل نمایش گر ( هیستریونیک ) ، مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) ، ضد اجتماعی و مردم ستیز ( آنتی سوشیال ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) - اجزا و صفات سه شخصیت دیگر کلاستر بی ( B ) نیز ، در اندازه های متفاوت از صفت ( TRAIT ) تا اختلال ( DISORDER ) نمایان و چشمگیر دیده می شود. این نکته ی نمایان و عیان سبب می شود که تشخیص افتراقی این چهار شخصیت از یکدیگر بسیار بسیار دشوار و در موارد فراوانی در عمل ناممکن شود.
در واقع ، آگاهي داشتن به موارد زير مي تواند در تشخيص افتراقي اين چهار شخصيت از يكديگر سودمند و اثربخش باشد :
۱) افراد دچار صفات و اختلال شخصیت خودشیفته کمتر از بیماران دچار صفات و اختلال شخصیت مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) اضطراب دارند ، زندگی شان کمتر آشوب ناک و آشفته است و کمتر نیز به خودکشی دست می زنند.
۲) در بیماران دچار صفات پر رنگ و اختلال شخصیت ضد اجتماعی - مردم ستیز ( آنتی سوشیال ) ، پیشینه ی رفتار تکانشی ( ایمپالسیو ) وجود دارد که اغلب به سوءمصرف الکل و دیگر مواد محرک و مخدر می انجامد و سبب گرفتاری های مکرر قانونی می شود.
۳) بیماران دچار صفات پر رنگ و اختلال شخصیت نمایش گر ( هیستریونیک ) ، ویژگی هایی از آلت نمایی ( EXHIBITIONISM ) و دست انداختن و سر کار گذاشتن دیگران در روابط بین فردی دیده می شود که با آن چه که در بیماران مبتلا به صفات پر رنگ و اختلال شخصیت خودشیفته دیده می شود ، شباهت دارد.
بیماران دچار صفات پر رنگ و اختلال شخصیت خودشیفته هم چون بیماران مبتلا به صفات پر رنگ و اختلال شخصیت نمایش گر ( هیستریونیک ) نمی توانند پیری و فرسوده شدن را تاب بیاورند ، چون زیبایی ، توانایی ، قدرت و دیگر مزایای جوانی برای شان بسیار مهم است و اینان دو دستی به این ها چسبیده و چنگ یازیده اند. به همین دلیل خودشیفته ها در برابر بحران های میان سالی آسیب پذیر تر از دیگران هستند.
زنان میان سال خودشیفته به رژیم ها ، ورزش ها ، درمان های هورمونی مجاز و نامجاز و جراحی های چین و چروک برداری و ............. روی می آورند و مردان خودشیفته نیز به رنگ کردن مداوم بخشی یا همه ی موهای سر و حتا دست و سینه ی خود می پردازند.
*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت 23:34 توسط دکتر بهنام اوحدی

دوران گذار این سرزمین از « شور مرگ ( غریزه ی نیستی ) » به « شور زندگی ( شیفتگی بودن ) » در ایران هفتاد سال است که آغاز شده است. « زندگی گریزی » دارد شتابان و بی درنگ جای خود را به « زندگی ستایی » می بخشد و جایگاه شادمانی و شعف در این گذار برجسته تر و بلند مرتبه تر می شود.
دیگر هنگام آوای خسته و درمانده ی خوانندگان نام آور افسرده گذشته است ، حتا اگر بلندای نام آنان هم چون محمودی خوانساری ، تاج ، بنان ، و شجریان باشد.
دیگر نوای محزون و مایوس خواننده دل از کف مردمان نمی رباید؛ مگر آنان که افسرده و نا امیدند.
نه در سایه ی موسیقی زیر زمینی ، که دهه هاست که در پرتو موسیقی پاپ دل بستن به چنین آواهای ماتم زده ای به کنار رفته است. مگر آن نیم دهه ی وهم آلودی که مجاهد و دلجو و داریوش سرنوشت میهن را از HEDONIA ی فراگیر به ANHEDONIA ژرف و پایدار سپردند تا شورش با دلیل رپ برای جای گزین نمودن این فرهنگ غم و مویه و ماتم افروزه برکشد.
موسیقی پاپ - مگر داریوش و برخی غم مداران مد شده ی دیگر - با ستاره های ماندگار خود نوای زخمی و دل زده ی استادان برجسته ی موسیقی سنتی ایران زمین را کنار زد تا دیگر چه چه دراز و ممتد آنان شور آفرین نباشد و پای کوبی و دست افشانی جای گزین کف زدن بر چنان چه چه های دراز و کش دار شود.

این نوشته ادامه دارد .....................
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:15 توسط دکتر بهنام اوحدی
بی گمان هم اکنون یکی از بزرگ ترین سرچشمه های دگرگونی اجتماعی در ایران ، همین جریان پر شتاب و هیاهوی موسیقی زیرزمینی است که به خوبی توانسته است با توده ی زیر پنجاه سال کلان شهرها ارتباط برقرار کند.
آن چهل تا پنجاه ساله هایی هم که این سبک رپ فارسی را نپسندیده اند ، آشکارا شاهد گرایش گسترده و ژرف فرزندان هشت تا بیست و هشت ساله شان به این گونه ی موسیقی ایرانی هستند.
موسیقی زیرزمینی همراه با جوانان اهل کلان شهرها ، که در دانشگاه های جای جای ایران مشغول تحصیل اند ، در فلش مموری ها و دیگر ابزارهای نوین الکترونیک ، به سوی همه ی شهرستان های دور و نزدیک کشور روانه شده است. بگذریم که اینترنت خود دریایی از این گونه ی جوان پسند ایرانی ست !
هم اکنون بیش از نیمی از خودروهای تهران که رانندگان زیر پنجاه سال دارند ، به طور مستمر گوش به موسیقی زیرزمینی می سپارند. این درصد در شیراز ، اصفهان ، مشهد ، تبریز ، اهواز ، اراک بی گمان کمتر از یک سوم نیست. هر چند در شهرستان هایی هم چون خرم آباد ، بروجرد ، بروجن ، شهرکرد ، و مانند آن ها هنوز این درصد از بیست درصد فراتر نرفته است ، اما درون مایه ی شورشی و فرآیند شادی بخش موسیقی زیرزمینی تهران جلسی با شتابی فراوان می رود تا از کرانه ی دریای مازندران تا آب های خلیج پارس را فرا گرفته و نقش چیره و یگانه ای در گذار تاریخی اجتماع عقب مانده ی ایرانی از « لذت گریزی ( Anhedonism ) » به « خوشی گرایی ( Hedonism ) » ایفا نمایند.

این نوشته ادامه دارد ......................
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:26 توسط دکتر بهنام اوحدی
باتلاق هایی به نام شازده رت باتلر میرزا !
آشنایی با شخصیت بوردرلاین – بخش چهارم و پایانی
دکتر بهنام اوحدی
روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
بوردرلاین ها ، به ویژه مردان ، از لحاظ جنسی و زناشویی برای دیگران گیرایی فراوانی دارند. شاید بی راه نباشد اگر شخصیت بوردرلاین را آیینه ی نرینگی و آنیموس بدانیم. بوردرلاین ها به سبب الگوی کارکردی پر هیاهو ، هیجان مدارانه و سرشار از افت و خیز خود به دیدگان دیگران ، با حال ، پر شور ، نیرومند ، و در یک کلام جذاب می آیند و دل از کف شان می ربایند. شاید تنها دون ژوآن ها و شخصیت های جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) در این عرصه از بوردرلاین ها پیشی گیرند. به باور من ، می توان شخصیت های پر رنگ و مختل « دسته ( کلاستر ) بی » - به ترتیب اهمیت : جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و نمایش گر ( هیستریونیک ) - را در کنار شخصیت های پر رنگ و مختل بد گمان ( پارانوئید ) و درخودمانده ( اسکیزوئید ) « باتلاق زناشویی دختران » دانست. آن چنان که شخصیت های پر رنگ و مختل « دسته ( کلاستر ) بی » - و به ویژه نمایش گر ( هیستریونیک ) و مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) « باتلاق زناشویی پسران » واقع می شوند.
جذابیت و کشش شخصیت های مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، به ویژه آن هنگام که با ویژگی هایی از دیگر شخصیت های کلاستر بی باشد ، بسیار عیان تر و نمایان تر از آن است که نیاز به بیان داشته باشد. این واقعیت را از هر بامداد تا هر شام می توان آشکارا و بی پرده در کوی و گذر دید و شنید. پرسشی که همواره برای درک بهتر و کامل تر مخاطب در کارگاه های آموزشی تخصصی و عمومی ام پرسیده ام را این جا مطرح می نمایم:
به نظر شما ، در هر طبقه ی اجتماعی و با هر باور و ایده ی فرهنگی ، چند درصد از خانم ها ممکن است سریال ماندگار و ارزشمند « دایی جان ناپلئون » و فیلم گیرا و زیبای « بر باد رفته » را به تماشا بنشینند و به جای « شازده اسدالله میرزا » ، « سعید » و به جای « رت باتلر » ، « اشلی » را بپسندند ؟!؟
من به جز خانم های دارای شخصیت های پر رنگ و یا مختل « پرهیز گرا – مردم گریز ( اوویدنت ) » ، « درخودمانده – مردم گریز ( اسکیزوئید ) » ، « بد گمان ( پارانوئید ) » و برخی « نمایش گر ( هیستریونیک ) ها » که با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند ، یا برخی خانم های مبتلا به برخی « وسواس های کمال گرایانه و اخلاق مدارانه ی فکری – کرداری » یا شدیدا جزم اندیش و متعصب دیگر خانمی ندیده ام که چنان گزینشی انجام دهد ! واقعیت نمایان و آشکاری ست که این کشش و گرایش غریزی چندان تحت تاثیر ویژگی های اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی و مذهبی قرار نمی گیرد.
ساختار غریزی مغز و روان آدمی – شاید تا اندازه ای با همان فره مولین مترشحه ی مغز پستانداران – دست به گزینشی می زند که همسر خوش آمیزش تری را نوید می دهد که در عین پدید آوردن فرزندان بیشتر ، سالم تر و توان مند تر در راستای بقای نسل ، امکان پاسداری و نگاه بانی بهتر و نیز فراهم نمودن غذای فراوان تر را دارا باشد.
آری ، بیش از نود و پنج درصد خانم ها همین شخصیت های آتشدان بزرگ « کلاستر بی » را می پسندند و برای پیمان زناشویی بستن با آنان – بدون آن که از کارکرد ناخودآگاه غریزه آگاهی داشته باشند – کوشش نموده ، هزار منطق و دلیل بیان می دارند و نمی دانند که به فرض پیروزی و کام یابی ، همسر آتشدان بزرگ شان فقط برای آنان جذاب و پر کشش نبوده و نخواهد بود !! اینان باید بدانند که فرد دارای آتشدان شخصیتی سترگ را پای بند خانه و خانواده نگاه داشتن دشواری های فراوان دارد !!!
آن که در یک چشم به هم زدن سور و سات چهل نفر را برپا می دارد و در همه ی راه از تهران تا کنار دریای مازندران ، هنگام رانندگی مانورهای پر شور و هیجان می دهد و در یک هفته سفر شمال مجلس می گرداند و دل از کف همگان می رباید ، جاندار نرینه ای ست که هم چون جگواری دوازده سیلندر ، آرام و قرار نداشته و پای بند خوابگاه نمی شود. این جگوار دوازده سیلندر چشم و دل همگان می رباید و سوخت لیبیدویی فراوان می سوزاند. بدین سان به یک همبستر بسنده نمی نماید و به گونه ای تکانشی پا را از خطوط قرمز فراتر می نهد.
از یاد نبریم که دیگر شخصیت های کلاستر بی – یعنی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) و نمایش گر ( هیستریونیک ) – نیز از زیرساخت های ژرف و سرشار مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) برخوردار هستند و این چهار شخصیت را می توان جزئی از « پیوستار خلق دو قطبی نرم » در نظر گرفت و درمان نمود.
معیارهای تشخیصی DSM - IV - TR برای اختلال شخصیت مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) :
بی ثباتی در روابط بین فردی ، خودانگاره ( SELF IMAGE ) و حالات عاطفی ، و نیز تکانشی ( IMPULSIVE ) بودن به صورت الگویی فراگیر و گسترده که از آغاز بزرگسالی شروع شده و در زمینه های گوناگون به چشم آید. دست کم پنج تا از نه مورد زیر برای تشخیص اختلال شخصیت مرزی لازم است :
۱) انجام کوشش های مضطربانه همراه با سرآسیمگی در راستای ترک و طرد نشدن واقعی یا خیالی
۲) بی ثبات و شدید بودن روابط فردی با دیگران ، به گونه ای که ویژگی آن تناوب بین دو قطب افراطی آرمان نمایی ( IDEALIZATION ) و بی ارزش نمایی ( DEVALUATION ) است.
۳) اختلال و اشکال در هویت ، بی ثبات بودن واضح و دایم خودانگاره ( SELF IMAGE ) یا احساس فرد درباره ی خودش.
۴) تکانش بودن دست کم در دو تا از حوزه های بالقوه آسیب رسان ( مانند بی ملاحظه رانندگی کردن ، روابط جنسی زیاد و گوناگون یا لاابالی گری جنسی ، ولخرجی پولی ، سوء مصرف متعدد و متفاوت مواد مخدر و محرک و الکل ، شکم بارگی بدون ملاحظه ، ... )
۵) رفتار و گشتار ( ژست ) خودکشی ،خودزنی ( SELF MUTILATION ) و تهدید مکرر به انجام آن
۶)بی ثباتی در حالات عاطفی به صورت واکنش پذیری آشکار خلق ( مانند ملال ، تحریک پذیری ، اضطراب شدید حمله ای )
۷) احساس پوچی مزمن
۸) نامتناسب و شدید بودن خشم یا دشواری در چیره شدن بر آن ( به صورت تند خویی های پیاپی ، خشمگین بودن دایمی ، ستیز و نزاع مکرر )
۹) بروز افکار گذرا ی بدگمانانه ( پارانوئید ) یا علایم شدید اما گذرای تجزیه ای ( هنگام استرس و تنش و فشار روانی )
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:1 توسط دکتر بهنام اوحدی
در میان ما ایرانیان دانش ستیز ، اندیشه گریز و کتاب نخوان ، دگرگونی های بزرگ اجتماعی و فرهنگی اغلب از شیوه های دیگری جز کتاب سرچشمه گرفته است؛ این در حالی ست که بیشترین ممیزی و سخت گیری درباره ی انتشار کتاب انجام می شود. و پس از آن ، درباره ی روزنامه ها و مجلات.
هر چند باید اذعان نمود که روزنامه ها و مجلات در ایران به طور نسبی با پذیرش رو به رو شده و می شوند ، اما هم اکنون این دو - و به ویژه مجلات روشنفکر مآبانه چندان فرهنگ ساز و دگرگونی آفرین نیستند.
ارتباط روشنفکران و شبه روشنفکران زنده با توده ی اجتماع به گونه ای ژرف و جدی گسسته شده است؛ تا آن جا که نقش آن ها در پدید آوردن دگرگونی های بنیادین فرهنگی - اجتماعی به کمترین اندازه ی ممکن از پس از انقلاب مشروطه تا کنون رسیده است. احزاب سیاسی نیز نقش شان به کمترین اندازه ی ممکن در سال های پس از دهه ی هفتاد رسیده است و همه ی حزب ها و گروه های سیاسی با کمترین پذیرش و اعتماد از سوی توده ی اجتماع رو به رو هستند.
امروزه دگرگونی های ژرف و سترگ فرهنگی - اجتماعی از سرچشمه های زیر زمینی دیگری جز کانون ها و انجمن های فرهنگی - اجتماعی رخ می دهند.

این نوشته ادامه دارد ............
نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:40 توسط دکتر بهنام اوحدی
کمی اندیشیدم؛
برای ما دلیلی برای گریز از هم میهنان مان وجود نداشت ، اما اگر همه ی هم میهنان ارجمند چنین رویکردی را بر می گزینند ، پس حتمن حکمتی در آن نهفته است !
من نیز به راهنمای شریف و راست مدار تور پوکت مان پاسخ دادم که ما نیز هم چون دیگر ایرانیان چنین می پسندیم که در تورمان برادران و خواهران هم میهن مان حضور نداشته باشند.
بر کنار اسکله رفتیم. راه گذرمان از هتل میلنیوم تا اسکله بسیار زیبا و گیرا بود.
از کنار مجتمع های ویلایی آن چنانی ای رد شدیم که هنگام گذر با خود می اندیشیدم که چه تعداد ایرانی از ما بهتران در چنین جاهایی از تایلند ممکن است ویلاهای کاخ گونه داشته باشند.
دوباره و برای یکی دو دقیقه به اختلاف طبقاتی ژرف و شگرفی که در میان ما ایرانیان رخ داده است ، اندیشیدم و به این که من شهروند درجه هفتمی در کجای این هرم قدرت و ثروت هستم.
طبیعت زیبای پوکت مرا از ادامه ی این فکر باز داشت.
خشنود بودم که به جای پاتایا ، پوکت را برگزیدم. مرا با روسپیانی که یک عمر از آن دوری گزیده ام ، چه کار ؟!؟
به اسکله رسیدیم.
همراهان مان دو خانواده ی انگلیسی ، دو خانواده ی ایتالیایی ، یک زن و شوهر سیاه پوست آمریکایی با دو بچه ی زغالی ، با موهای فرفری بسیار مامانی و دوست داشتنی ، دو خانواده ی روس و چند خانواده ی اروپای غربی و شرقی دیگر بودند.
از گویش ترکی و تهرانی و اصفهانی و شیرازی خبری نبود.
هم سان و هم دوش با دیگر مردمان گیتی در دل اقیانوس هند شتابان می تاختیم و به سوی جزیره ی Phi phi و دیگر جزایر تور مان می شتافتیم.
راهنمای تورمان گفت که از میان تور Phi phi Island و James Bond Island ، تور جزیره ی phi phi را برگزینیم. جوانان با قایق های پر شتاب کروز روانه ی تور جزیره ی فی فی می شوند و سالمندانی که از قایق های پر شتاب می هراسند ، تور جزیره ی جیمز باند را بر می گزینند.
فیلم « مردی با تپانچه ی طلایی ( A Man with Golden Gun ) » در آن جزیره فیلم برداری شده است و فیلم Beach با بازی لئوناردو دی کاپریو در جزیره ی فی فی .
در دل اقیانوس هند می شتافتیم.
من شیفتگی فراوانی به سفر دارم. به ویژه سفرهای در دل طبیعت بکر و خلوت و آرام.
به جزیره ی فی فی نزدیک شدیم.
زیبایی اش شگفت انگیز بود !

این نوشته ادامه دارد ............
نوشته شده در بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:16 توسط دکتر بهنام اوحدی

بامداد از خواب جستیم و برای انجام فریضه ی مهم صبحانه به سوی رستوران هتل میلنیوم پوکت روانه شدیم. استخر هتل در طبقه ی چهارم هتل و اتاق ما در طبقه ی پنجم بود.
استخر نمای با شکوه ، زیبا و گیرایی داشت.
همان جا به خودم قول دادم که افزون بر اقیانوس هند در این استخر نیز به شنا بپردازم.
به رستوران رفتیم. از شیر مرغ تا جان آدمی زاد بر روی میزها بود.
هتل پنج ستاره یک طرف ، صبحانه اش یک طرف !
پیش از نوروز حدود دوازده کیلوگرم به دلیل مقاله نویسی های فراوان و بی خوابی های مربوطه از وزن کمی بیش از یکصد کیلوگرم خویش کاسته بودم که با صبحانه ی فراموش نا شدنی هتل Millennium پوکت رویاروی شدم.
از کربوهیدرات دو ماهی گریخته بودم که به صبحانه های شیطانی هتل میلنیوم پوکت برخوردم !
گریز از کربوهیدرات پایان یافت.
طرح واره های اصفهانی ام بیدار شده بودند !! کنترل ناهار و شام نیز چاره ساز نشد !!!
کیلوهای افزوده شده در دوران پیام آوری بهداشت در تالاب چغاخور شتابان باز می گشتند اما آرامش پوکت من را کاملن ربوده بود و آسودگی مرا به کام خویش کشیده بود.
ای کاش پوکت Walking Street نداشت تا این آرامش بی پایان ادامه می یافت. افسوس !
صبحانه به پایان رسید و برای رفتن به تور به یاد ماندنی جزایر پوکت آماده شدیم.
شب پیش راهنمای تورمان پرسید :
« آیا شما نیز هم چون دیگر ایرانیان ترجیح می دهید که در تور شما هیچ ایرانی هم میهن تان وجود نداشته باشد ؟ »
این پرسش را بدون هیچ شگفتی بر زبان رانده بود.
از او توضیح خواستم.
در پاسخ گفت :
« نود و نه درصد ایرانیانی که به پوکت می آیند ، مرد یا زن فرقی نمی کند ، به هیچ وجه دوست ندارند پیش روی چشمان هم میهنان شان با مایو به آب تنی بپردازند. چه بسا ما خانم های ایرانی را می بینیم که سر تا پا پوشیده در سال پا به قایق می گذارند اما در میان اقیانوس با بیکینی تن به آب می سپارند !!
حتا برخی ایرانیان ، کل قایق و خدمه را به طور کاملن خصوصی یک روزه اجاره می کنند و به راننده دستور می دهند که به جای دنج و خلوتی برود تا خانم های سر تا پا پوشیده شان بتوانند با آسودگی و بدون مزاحمت هم میهنان کنجکاو ایرانی شان با مایوهای دو تکه به شنا بپردازند !!! برخی ثروت مندان ایرانی هم ویلاهای شکوه مند و مجلل خصوصی ، دارند که دور تا دور پلاژ شان هر کسی امکان گذر ندارد.
ما راهنمایان گردش گران در پوکت به این گونه رفتارها و درخواست های ایرانیان عادت کرده ایم و احساس نا امنی شما از هم میهنان تان را به خوبی درک می کنیم. شما چه می خواهید؟
به اختلاف طبقاتی ژرف و سترگی که در اجتماع ما ایرانیان رخ داده است ، می اندیشیدم.
این نوشته ادامه دارد .........
نوشته شده در بیست و یکم تیر 1387ساعت 23:15 توسط دکتر بهنام اوحدی
در کشورهای پیش رفته هم چون آمریکا ، اروپای غربی ، و استرالیا بهای خانه ( مسکن ) در حدود پنج برابر درآمد سالانه ی خانوار است اما این رقم در ایران اسلامی از مرز ۱۵ برابر گذشته است.
در کشورهای پیش رفته هم چون آمریکا ، اروپای غربی ، و استرالیا ، تسهیلات بانکی تا هشتاد درصد بهای ملک و مسکن را پوشش می دهد ، اما در ایران کمک های بانک ها فقط ده تا پانزده درصد بهای ملک و مسکن را در بر می گیرد.
در یک سال گذشته بهای آپارتمان در تهران افزایش دست کم هشتاد درصدی داشته است. رشد قیمت مسکن ، سه تا چهار برابر تورم بوده و تنها بهای آهن سی تا چهل درصد افزایش - تنها در چهار ماه اخیر - داشته است.
نقدینگی فراوان ، حساب نشده و غیر منطقی ای که در سه سال دولت احمدی نژاد روانه ی بازار شده ، به همراه رکود اقتصادی ناشی از تحریم های بین المللی و چیرگی فضای شبه جنگی بر کشور ، باعث شده تا سرمایه های انباشته شده در اجتماع به جای کارآفرینی وارد عرصه ی سودآور دلالی ملک و مسکن شده ، و حاصلی جز افزایش بی رویه ی خانه و آپارتمان در تهران و نیز شهرستان ها نداشته باشد.
اجاره نشین ها در عرصه ی سکونت ، یعنی پایین ترین رده ی هرم نیازهای روان شناختی آدمی ، دچار « درماندگی آموخته شده » شده اند و بر وعده و وعیدهای زیبا و شیرین اما پوچ و بی فایده تلخند می زنند.
نوشته شده در بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:23 توسط دکتر بهنام اوحدی
و خداوند ایشان را خفن آفرید !
آشنایی با شخصیت مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) : بخش سوم
دکتر بهنام اوحدی
www.iranbod.com
روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
ساختار سرشتی شخصیت های پر رنگ و مختل بوردرلاین با نو جویی فراوان ، پاداش مداری اندک ، پشتکار پایین و آسیب گریزی بالا شناسانده می شود. بدین ترتیب برخلاف آن چه پیش تر بیان می شد ، افراد دارای ویژگی های پر رنگ و مختل مرزی – آشوب ناک هم زمان با انجام کردارهای تنش زا و آتش افروزانه - که به سبب نو جویی بالا از آن ها سر می زند – دارای تنش و تشویش هستند. این درست برخلاف روند و فرآیندی ست که در افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) دیده می شود که آسیب گریزی اندک ، همراه با نو جویی فراوان دارند.
ساختار منش در شخصیت های پر رنگ و مختل مرزی – آشوب ناک دربردارنده ی خود راه بری اندک ، خودفراروی بسیار و همکاری بالا است. هر چند این همکاری بالا با دیگران در پرتو فرآیندهای دفاعی « دو نیمه سازی » و « همانند سازی برون فکنانه » دچار بی ثباتی می شود؛ به گونه ای که گاه از سوراخ ته سوزن گذر می نمایند و چه فراوان از در فراخ دروازه برون نمی آیند !!
اینان درست هنگامی که به درک یک هدف نزدیک می شوند ، خود دچار افت می شوند. به دلیل اختلال گسترده ی حوزه ی روابط بین فردی افراد دارای ویژگی های پر رنگ و نیز مختل مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) هم چون شخصیت های تنهایی گزین – درخود مانده ( اسکیزوئید ) گرایش بدان دارند که با ابژه های غیر انسانی – همانند حیوانات خانگی دست آموز و اشیای بی جان – ایمنی بیشتری در مقایسه با روابط بین فردی آدمیان احساس نمایند.
بیمار مبتلا به اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ، در برابر تنش و استرس دچار عوارضی هم چون نشانه های شبه روان پریشانه ( توهم های گوناگون ، آشفتگی تصویر پیکری ، پدیده ی هیپناگوژیگ ، و باورهای انتساب به خویش ) می شود. مرگ زودرس ، معلولیت جسمانی ، خودکشی و ژست های خودکشی ، و خودزنی های گوناگون می شود. این اختلال می تواند همراه و هم زمان با اختلالات روانی دیگر هم چون افسردگی ژرف ( ماژور ) ، سوء مصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به مواد گوناگون ، اختلال خوردن ( به ویژه پر خوری روانی ) ، اختلال فشار روانی آسیب زاد ، اختلال بیش فعالی – کم توجهی و بیشتر اختلالات شخصیتی دیگر وجود داشته باشد. بدین ترتیب این اختلال می تواند به کاستی های مکرر و شدید هم چون از دست دادن حرفه ، قطع روند تحصیل ، و شکست زناشویی بانجامد.
رخدادهایی هم چون بدرفتاری های جنسی و جسمی ، غفلت ، تعارضات کینه توزانه ، از دست دادن والدین و جدا افتادن از آن ها ، و مشکلات دست یابی به هویت یکپارچه و هماهنگ در پایان نوجوانی از جمله مشکلاتی ست که در پیشینه ی کودکی و نوجوانی این بیماران دیده می شود.
این اختلال را باید از اختلالات خلقی همانند اختلال کژ خلقی ( دیس تایمی ) و به ویژه اختلال خلق ادواری ( سیکلوتایمی ) تشخیص داد. از آن جا که اختلال شخصیت بوردرلاین نماهای گوناگون داشته و همراه و هم زمان با بسیاری از دیگر اختلالات شخصیت دیگر حضور پیدا می کند ، از این رو جدا ساختن آن از دیگر اختلالات شخصیت – به ویژه اختلال شخصیت های کلاستر بی – می تواند بسیار دشوار باشد. هر یک از دیگر شخصیت های « آتشدان بزرگ » کلاستر بی - یعنی شخصیت های نمایشگر ( هیستریونیک ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و جامعه ستیز ( آنتی سوشیال ) – دارای دیگر ویژگی های کم رنگ و پر رنگ کلاستر بی و از جمله زیر ساخت های نیرومند و سرشار مرزی – آشفته ( بوردرلاین ) هستند.
به تازگی بیان شده که این اختلال در زنان بسیار شایع تر دیده می شود؛ به گونه ای که گفته می شود هفتاد و پنج درصد موارد مبتلا به اختلال شخصیت بوردرلاین را زنان تشکیل می دهند. اگر « مرلین مونرو » به عنوان نماد اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) – با زیر ساخت های سرشار مرزی ( بوردرلاین ) - شناسانده شده است ، « مدونا » و به ویژه « بیریتنی اسپییرز » را می توان نشان ناب اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) دانست.
تیپ ظاهری بیماران مبتلا به گونه های شدید « اختلال » شخصیت ( بوردرلاین ) همان است که نسل سوم ایرانیان آن را « خفن » نام نهاده اند. موهای شاخ شاخ و پریشان با مدل ها و نام های گوناگون هم چون فشن ؛ پوشش های چشم آزار عرف ستیز که به سان دست و ساعد و بازوی برخی دارندگان آن ها پاره پاره و جر خورده است ؛ آرایش های چهره ی تند و گزافه آمیز که در دیگر کشورها پرچم برخی زنان ویژه است ؛ ابروهای تراشیده و با مداد نقاشی شده ؛ زیر ابروهای بوتاکس زده شده ؛ خال کوبی های گذرا و دایمی گوناگون ؛ حلقه ها و فلزهای گوشه ی ابرو ، بینی ، لب ، زبان ، چانه ، گوش ، پستان ، ناف و شرمگاه ؛ زنجیر های سنگین و دراز آویزان از جیب شلوار ؛ انگشترها و گردن آویزهای هنجار گریز و گاه فرهنگ ستیز همانند نمادهای گروه های شیطان پرست و یا برخی نشان ها ی ایدئولوژیک – هم چون صلیب شکسته ی آلمان نازی و ..... - که در سرزمین ما ناخوشایند برشمرده می شوند ؛ و مانند آن ها نمایی به فرد می بخشد که « خفن » نامیده می شود و به تناسب برخورداری از یک یا چند تای آن از خفیف تا متوسط و شدید دسته بندی می شود. البته مصرف سیگار ، الکل ، گرس ، اکس ، و مواد محرک و مخدر گوناگون به دنبال یا همراه و همزمان با یکدیگر ؛ روابط جنسی – آمیزشی حساب نشده و لاابالی گرایانه ؛ رانندگی های آشفته و آشوب ناک قانون گریزانه و هنجار ستیزانه ؛ ولخرجی ها و خریدهای منطق ناپذیر و ناخردمندانه ؛ بی ثباتی های عاطفی – هیجانی ؛ و دشواری در چیره شدن بر خشم و کینه ؛ بد گمانی ، بخل و حسادت به دیگران از دیگر ویژگی های کرداری ، گفتاری و پنداری شخصیت های « خفن » است.
نوشته شده در نوزدهم تیر 1387ساعت 10:51 توسط دکتر بهنام اوحدی

امروز جمله ای را که بارها و بارها از خودم برای مراجعانم بیان نموده ام ، را برای برخی دوستان و نزدیکان sms نمودم.
با خود چنین اندیشیدم که این جا هم آن را بنویسم:
« زندگی همیشه سرشار از شادمانی و کام یابی نیست.
اما با شکیبایی ( بردباری ) ، اندیشه ( خردمندی ) و پشتکار ( خستگی ناپذیری ) همیشه می توان بر ناکامی ها ، پل پیروزی و بر ویرانه ها ، شکوه مند ترین کاخ ها را بنیان نهاد . »
دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در نوزدهم تیر 1387ساعت 0:32 توسط دکتر بهنام اوحدی

چالش های ژرف و سترگ سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی – به ویژه در « اجتماعات عقب مانده ی ناکام » و « جوامع در حال رشد پر تنش » – از دیگر الگوهای زندگی آدمی در یکی دو سده ی اخیر است. این چالش ها در اجتماعات نامردم سالارانه ( غیر دموکراتیک ) به ستیزها و کینه توزی های بی هوده و آسیب زا می انجامد که خود چرخه ای دیگر از « ناکامی – سرخوردگی - خشم » و « کنش و واکنش پرخاش گرایانه » را آغاز می کند. پیشی جویی ( رقابت ) های سیاسی در اجتماعات عقب مانده و در حال رشد ، بی گمان از چهارچوب های مردم سالارانه ( دموکراتیک ) ، منصفانه و انسانی برخوردار نبوده و نیست. فرآورده ی این پیشی جویی های سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی چیزی جز سرخوردگی و ناکامی نیست.
معمول و طبیعی قلمداد شدن این گونه الگوها و انگاره های کرداری در این گونه جوامع رشد نایافته ، خشونت و پرخاش را آن چنان با پیشی جستن به هم سرشته و همبسته می نمایند که « خشونت » از بنیان ها و زیرساخت های ضروری « رقابت » های سیاسی - اجتماعی و حتا اقتصادی ، فرهنگی و هنری می شود. این خشونت و پرخاش گری پایدار - گاه پنهان و گاه نمایان – واکنش مردمان حکومت شونده ی این جوامع را در سه راستا بر می انگیزد:
در آنان انگیزه ی سرنگون ساختن سرچشمه های سرخوردگی و ناکامی و چیرگی همیشگی بر آن ها پدید می آورد؛ چنان چه در این کار کامیاب و پیروز نشوند ، به پرخاش گری مهار گسیخته و آشوب نیرومند از سوی آنان می انجامد؛ چنان چه توانایی و فرصت ابراز این کردار را نیز نیابند ، دچار افسردگی ، تسلیم ، یاس و رضا – یعنی « درماندگی آموخته شده » - می شوند. حکومت های تمامیت خواه ( توتالیتر ) ، خودکامه و سرکوب گر در این حالت سوم نخست بسیار شادمان و سرمست از پیروزی و کامیابی می شوند تا این که چرخه ای « ناکامی - سرخوردگی – خشم - افسردگی – درماندگی - مصرف الکل ، افیون ، و دیگر مواد مخدر و محرک و وابستگی ( اعتیاد ) به آن ها – تحریک پذیری - بر آشفتگی - خشونت و پرخاش گری » پدید آمده و آهسته اما پیوسته پایدار و استوار گردد.

دو گونه از سرخوردگی به پرخاش گری می انجامد: سرخوردگی شدید ؛ و سرخوردگی توجیه ناپذیر ( نا موجه ).
بد رفتاری - به ویژه بد رفتاری و شکنجه ی پیکری – و هم چنین ریشخند و تمسخر کلامی خود به تنهایی می توانند سرچشمه ی پرخاش گری باشند؛ چه رسد بدان که این دو برانگیزنده ی پرخاش ، بر ناکامی و سر خوردگی ژرف ، نیرومند و رایج در مردمان این گونه حکومت های خودکامه و تمامیت خواه افزون شوند.
سزای کنش ها و حتا پندارها و آرزوهای سیاسی در این گونه جوامع رشد نایافته و پره مدرن تا آن اندازه شدید و نامنصفانه است که به جای کاستن از خواست و انگیزه ی انتقام و تلافی ، در عمل آن را افزایش می بخشد. بدین ترتیب سزا و کیفر به جای آن که به کاهش خشونت و ایستاندن گردش چرخه ی « ناکامی – سرخوردگی – پرخاش » بینجامد ، کردارهای ستیزه جویانه ، آشوب مدارانه و پرخاش گرایانه را فزونی و ژرفا می بخشد.
در این گونه جوامع عقب مانده و به پیش نرفته ، درست به جای آن که حکومت به پالایش ( کاتارسیس ) خشم بیندیشد ، هیچ گونه فرصت و امکانی برای ابراز خشم و پرخاش به شیوه ای نا آسیب رسان – همانند بولینگ ، بیس بال ، راگبی ، کشتی های نمایشی کچ ، و میدان های تیراندازی با تفنگ ها و تپانچه های خودکار ( اتوماتیک ) و ........ – را هم پدید نمی آورد تا خشم و کینه ی انباشته شده تخلیه و رها شود.
از آن جا که علم ، دانش و اندیشه – به ویژه در حیطه ی علوم انسانی و از جمله روان شناسی ، جامعه شناسی و ..... – جدی گرفته نشده و در عمل نادیده و انکار می شوند ، نه تنها پرخاش گران ، که حتا نیروهای انتظامی و امنیتی هم در زمینه ی « مهارت های زندگی اجتماعی » از آموزش و پرورش ضروری و لازم برخوردار نشده اند.
بنابراین چنین نیروهای آموزش نا دیده و پرورش نا یافته ای به جای آن که با ابراز همدلی و داشتن شوخ طبعی به تقویت احساس گناه از انجام کردار پرخاش گرایانه در افراد دستگیر شده و پدید آوردن خواست ، انگیزه و اراده ی درمان دارویی و رفتار – روان درمانی های شناختی در آنان بپردازد ، با تنبیه ها و شکنجه های شدید و غیر انسانی در عمل به نیرومند سازی ( تقویت ) و باز آفرینی ( تجدید ) نا ایستای چرخه ی « سرخوردگی – خشم - پرخاش » پرداخته ، اندازه ی آن را گران بار می نمایند. در طول تاریخ ، این گونه کردار بارها و بارها ، با آب و تابی به ظاهر متفاوت اما در بنیان هم سان و هم سرشت از سوی حکومت گران خودکامه و سرکوب گر تکرار و تجربه شده و هر بار به سرنوشتی جز آموزه های تاریخی پیشین دست نیافته است.

نوشته شده در هجدهم تیر 1387ساعت 23:37 توسط دکتر بهنام اوحدی

به چادگان رسیدیم.
دو روز استراحت در آن جا ، با هوای خوش و خنکش برای ذهن من بسیار دلپذیر و آرامش بخش بود.
شهرک ساحلی زاینده رود در چادگان در روزهای تعطیلت بسیار شلوغ می شود.
من از شلوغی گریزانم و از همین رو خیلی از چادگان خوشم نمی آید؛ به ویژه این که اصفهانی ها از دیرباز مردمان کنج کاوی بوده و هستند.
خوش بختانه ویلای پدر همسرم در خلوت و خالی ترین گوشه ی شهرک چادگان است. آرامش آن جا بسیار بیشتر از دیگر جاهای شهرک ساحلی ست.
دو روز در آن جا ماندیم.
بیرق ها و پارچه نویسی های سیاه و عزا سرایانه ای که جا به جا در شهرک ساحلی چادگان بر افراشته شده بودند ، نتوانستند که از جنبش خودجوش « شادی جویی و خوشی خواهی » مردمان دیار « نصف ( ؟ ) جهان » پیش گیری نمایند. بی تردید خود آنان که دستور بر پا داشتن آن همه بیرق را داده بودند ، نیز از ناکامی راهکار خویش آگاه بوده اند. دهه هاست که مردمان را آن چنان در عزا و ماتم و مرگ و سوگواری فرو برده و هم چون درمان رفتارهای وسواسی - جبری دچار غرقه سازی ( Flooding ) ساخته اند ، که نه فقط از ماتم که متاسفانه از معنویت نیز گریزان و ستیزان شده اند.......
شب پیش از بازگشت به تهران را با جمعی از دوستان در یکی از رستوران های ایتالیایی « میدان جلفا » - همان جایگاه کارزارهای فیلم به یاد ماندنی « جوجه فکلی » با بازی فراموش نا شدنی « استاد رضا ارحام صدر اصفهانی » - سپری نمودیم.
میدان جلفا به جایگاه در خور خودش نزدیک شده است و می رود تا هم چون « خیابان خاقانی » و کوی و برزن های پیرامون « کلیسای وانک » اصفهان ، کانون گذار دگرگونی آفرین و سرنوشت ساز اجتماع ایرانی از « انهدونیزم ( لذت گریزی ) » به « هدونیزم ( عیش و خوشی خواهی ) » شود.
این نقش - پای تختی هدونیزم در اسپهان - را جلفا از دیرباز بر دوش کشیده است. کافی ست به سفر نامه های خارجی ها و اهل فرنگ که گذارشان به اسپهان افتاده است ، و نیز شعر و ترانه ی « به اصفهان رو » ملک الشعرای بهار که با صدای مخملین و ماندگار جلال تاج اصفهانی تحریر و اجرا شده است ، دقت کنید.
فردا بعد از ظهر به سوی تهران روانه شدیم.
برای دومین بار پس از ازدواج ، جرات یافتم تا از اتوبان اصفهان - نطنز - کاشان - قم به اتوبان قم - تهران گذر کنم. نزدیک به سه هزار تومن عوارض اتوبان دادم و این برای ذهن درگیر طرحواره های اصفهانی من بسیار دشوار و گران آمد !
در راه بازگشت به تهران ، در پایان تعطیلات شیرین و کامیابانه ی نیمه ی خرداد ، چراغ های اتوبان نطنز - کاشان و اتوبان قم - تهران تا ورودی فرودگاه امام خمینی همگی خاموش بود. درست برخلاف بامداد روز چهاردهم خرداد که از صبح گاهان تا شام گاهان ، همه ی چراغ های اتوبان از پایان اتوبان نواب صفوی تا قم در روز روشن ، تابناک و درخشان بود !!
« صرفه جویی به سبک ایرانی » ، این گونه است !!!

تعطیلات نیمه ی خرداد ۱۳۸۷ برای من با « باز آفرینی ( تجدید ) هویت اسپهانی ام » و کامیابی هایی هم چون بیدار شدن با بانگ خروس های خانه های سنت مدارانه ی پیرامون تخت پولاد اصفهان و هم چنین خوردن توت سپید و شاه توت به پایان رسید و من انتظار این گونه رخدادهای خاطره انگیز و نوستالژیک را هر سال از نیمه ی خرداد کشم.
باشد تا این تعطیلات چند روزه باقی بماند که زندگی ما ایرانیان تا اطلاع ثانوی ، چندان بیش از « خور و خواب و خشم و شهوت » نخواهد بود. امید که دست کم « عیش و لذت » جانشین « خشم » شود !

این نوشته نیز به خزان و پایان رسید ......
نوشته شده در هجدهم تیر 1387ساعت 13:30 توسط دکتر بهنام اوحدی

این در حالی ست که می توان به آسانی و با سود جستن از راهکارهای ساده و دم دست ، « عنصر سرنوشت ساز رفاقت و صمیمیت » را در کانون خانواده های ایرانی بنیان نهاد و استوار نمود.
خرید و نصب یک تابلوی وایت برد از این راهکارها ست.
هر یک از همسران که بامداد نخست و پیش از دیگری بر می خیزد ، جمله یا نقاشی ای عاشقانه ، دوستانه ، طنز گونه و مزاح آمیز ( برای شوخی ) بر تابلو به جا می گذارد تا شب هنگام که باز می گردد ، با پاسخ آن از سوی همسر ( و نیز فرزندان ) خویش رو به رو شود.
راهکار دیگر ، انجام لمس غیر جنسی از سوی هر کدام از همسران ( و حتا فرزندان ) است. چنان چه فرزندی در خانه نباشد ، انجام لمس جنسی و شبه جنسی نیز نه تنها مجاز ، که سودمند خواهد بود.
از دیگر راهکارها ، نقاشی کشیدن بر چهره ، پیکر ، انگشتان دست و پا ست که می تواند مقدمه ای برای به اجرا کشیدن نمایشنامه ای خنده دار و طنز آمیز باشد.

راهکار بسیار سودمند دیگر پاشیدن سس گوجه ، مایونز و یا ماست هنگام خوردن غذا ست که من خود بیش از سه سالی ست که از آن در روند سکس درمانی - زوج درمانی ها سود جسته ام. اگر فرزندان در خانه نبوده و یا اصولن فرزندی در کار نباشد ، می توان این کار را با معاشقه و رفتن دو نفری به حمام پی گیری نمود.
راهکار سودمند دیگر ، سر زده سرک کشیدن و رفتن به حمام هنگام شست و شوی همسر است که خود می تواند بسیار لذت بخش باشد و حتا به آمیزش خاطره انگیز و گیرایی بینجامد.
راهکار بسیار سودمند دیگر که آن را نیز سه چهار سالی ست در روند سکس درمانی - زوج درمانی به کار بسته ام ، « جنگ بالش ها » ست که به ویژه با سود جستن از بالش های باریک و دراز به خوبی انجام می شود.

این نوشته ادامه دارد ........
نوشته شده در هجدهم تیر 1387ساعت 12:12 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
زندگی زناشویی هم چون صندلی ای ست که دست کم بر چهار پایه از پنج پایه ی :
۱- احترام
۲- اعتماد
۳- رفاقت و صمیمیت
۴- اهداف مشترک
و ۵- خواسته ها و کردارهای جنسی - زناشویی
باید استوار شود.
متاسفانه در ایران پایه ی سوم - « رفاقت و صمیمیت » - اغلب سست بوده و در بسیاری از موارد به طور کلی وجود ندارد. تا این پایه به همراه « احترام » و « اعتماد » استوار نگردد ، پایه ی بسیار مهم و سرنوشت ساز « س ک س ( سکسوالیتی ) » برافراشته نمی شود.
افسوس که فرهنگی قدیمی و دیرپا در میهن ما جا افتاده است که عروس و داماد بی درنگ پس از پیمان زناشویی باید به وقار و متانتی هم اندازه و هم سان با زنان و مردان میان سال و سالمند دست یابند !
بدین ترتیب زوج های جوان به جای دست یافتن به نوش داروی بنیادین « رفاقت و صمیمیت » ، به وقار و متانتی سست ، پوشالی ، مصنوعی و دروغین مسلح می شوند تا وجهه ی اجتماعی قابل قبولی پیدا کنند !!
در همین هنگام است که جدایی و دوری آن ها از یکدیگر آهسته اما پیوسته رخ می دهد ، تا پایه ی سرنوشت ساز « س ک س ( سکسوالیتی ) » نیز هم چون ستون چوبی موریانه زده فرو ریزد و سپری نیرومند و سودمند در برابر ستیزهای ناگزیر زناشویی باقی نماند.
این نوشته ادامه دارد ..............
نوشته شده در شانزدهم تیر 1387ساعت 0:10 توسط دکتر بهنام اوحدی
بامداد روز شانزدهم خرداد از خواب بیدار شدم.
بانگ سحر خروس های خانه های پیرامون تخت پولاد را در نخستین ساعات بامداد دیروز به یاد آوردم.
قرار بر این شده بود که به همراه خانواده ی همسرم به ویلای آن ها در دهکده ی تفریحی سد زاینده رود در شهر چادگان برویم. از حمام بیرون آمدم و نسکافه ای همانند هر روز صبح خوردم.
از خانه بیرون جستیم و به بستنی فروشی ایتالیایی « میلانو » خیابان میر که در کتاب فروشی پیشین احمد میر علایی بر پا شده است ، پا گذاشتیم.
بستنی خوش مزه ای بود.
از بستنی فروشی بیرون آمدیم و به دنبال خودروی فرماندهی کل قوا - « مادر زن گرامی و ارجمند » - و پدر همسرم به سوی چادگان به راه افتادیم.
داشتیم از خیابان توحید رد می شدیم که فرصتی را که همواره در جست و جو و عطش و اشتیاقش بودم ، به چنگ آوردم. در حیاط دبستان پیشین کودکی ام - « ایران نو » - باز بود و پسر ارمنی جوان و خوش برخوردی آن جا ایستاده بود.
شتابان و بی درنگ خودرو را به کنار خیابان راندم و ایستادم و از خودرو بیرون جستم.
پسرک شگفت زده شده بود که من چه می خواستم.
سلام کردم و خودم را معرفی نمودم. گفتم که دوره ی دبستانم را در آن باغ بزرگ گذرانده ام و می خواهم برای فقط چند لحظه در حیاط به یاد گذشته گام بردارم.
اجازه ی ورود داد و اما تذکر داد که این ملک جزو املاک موقوفه ی کلیسای وانک ارامنه ی اصفهان است و از آن هنگام که نیروی مقاومت بسیج مجبور به تخلیه ی آن شده است ، تاکنون شماری از ارامنه ی کم بضاعت در اتاق های آن زندگی می کنند.
از او جدا شدم؛
![]()
باورم نمی شد؛ پس از نزدیک به سه دهه ، دوباره به حیاط دبستان « ایران نو » گام نهاده بودم !
نام برخی که در این دبستان با من هم مدرسه و هم کلاس بودند ، به یادم آمد.
آشکار بود : پیش از همه ، « لیلا اباذری ».
سپس « پسر خاله ام ، مجید بصیری » ، « پیام اصلانی » ، « احمد رسولی » ، « سینا بابازاده » ، « مازیار دلایلی » ، « نوید تقوایی » ، « نهال کتابی » ، « پریسا پور وهاب » ، « نازنین رهنما » ، « خاندان پولاد خان » ، « علی ( پیمان ) تبر دار » ، « پیام بابک پور » ، « سید رضا افتخاری » ، « رضا جدلی » ، « .... پارسا » ، « مهران امیری » ، « علیرضا پور همایون » ، « علیرضا پرورش » ، « علی امیری » ، « پژمان آقایی » ،« بهنام بردبار » ، « منصور ایزد شناس » ، « رضا حری » ، و ..........
فضای دبستان تغییراتی کرده بود.
بسیاری از درختان قطع شده بودند و جاهایی از ساختمان دورتا دور باغ ویران شده بود.
پسر نجیبانه توضیح داد که این تغییرات در دوره ای که آن جا پایگاه نیروی مقاومت بسیج بوده است ، انجام شده است.
همسرم بوق می زد. از پسرک نجیب ارمنی سپاس گزاری نمودم و خرم و شادمان از وصل دوباره پشت خودرو نشستم و سرشار ، شناور در خاطرات نوستالژیک گذشته های نه چندان دور به راه افتادم.
نشانی از خودروی فرماندهی نبود !
این گناهی نابخشودنی بود !!

این نوشته ادامه دارد ..........
نوشته شده در پانزدهم تیر 1387ساعت 5:37 توسط دکتر بهنام اوحدی

پس از پایان جنگ آمار طلاق و جدایی رشد نگران کننده ای پیدا کرد.
این افزایش از دهه ی هفتاد به بعد چشمگیر تر بوده است ؛ به گونه ای که اکنون آمار طلاق به سی تا سی و سه درصد در تهران و هفده تا بیست درصد در سراسر کشور رسیده است.
آمار طلاق و جدایی در سال نخست پس از ازدواج از آمار خود طلاق نگران کننده تر است؛
به گونه ای که از هر سه و نیم تا سه ازدواج در تهران ، یکی در همان سال نخست ازدواج به طلاق می انجامد.
این نسبت در شهرستان ها یک مورد طلاق در سال نخست پس از پیمان زناشویی ، به ازای هر شش ازدواج است.

بنا نهادن فرهنگ انجام مشاوره ی ازدواج هم زمان با رشد و ارتقای ساختار مشاوره های ازدواج و طلاق می تواند در پیش گیری از طلاق و جدایی به گونه ای سودمند و اثربخش ایفای نقش نماید.
برای نمایان شدن سودبخشی فراگیر و فرهنگ شدن انجام مشاوره ی ازدواج باید بدین واقعیت اشاره نمود که هم اینک « طلاق » به تنهایی خود یک سوم - سی و سه درصد - موارد « روسپی گری » را در ایران ما پدید می آورد.
هر چند گاه چاره ای جز طلاق و جدایی نیست و این یگانه درمان است.

نوشته شده در پانزدهم تیر 1387ساعت 2:52 توسط دکتر بهنام اوحدی
کار خرید در مجتمع تجاری کنار هتل پوکت مان تا شب به درازا انجامید؛ بر آن شدیم تا گشتی در کنار ساحل بزنیم. بوی فاضلاب در پوکت کمتر از بانکوک آزار دهنده بود.
مغازه های پوکت مگر مجتمع های لوکس تجاری که سرشار از نمایندگی های مارک های نام آور پوشاک و کیف و کفش اروپایی و آمریکایی هستند ، چنگ زیادی به دل نمی زد.

با راهنمای راست مدار و منصف و مهربان تورمان در پوکت - مستر « مو » - قرار گذاشتیم تا بامداد فردا به تور جزایر پوکت برویم و روز پس از آن به رافتینگ ( قایقرانی در آب های خروشان کوهستان ) و فیل سواری و شنا در چشمه های سرد کوه های سبز پوکت برویم.
از نمایش بزرگ سیرک و رقص های محلی زنان دل ربای پوکت صرف نظر نمودیم.
من شیفته ی طبیعت هستم و با کاباره و دیسکو و بار و کازینو هیچ گونه میانه ای ندارم.
نرفتن به باغ وحش بانکوک هنوز برایم مایه ی ناکامی و حسرت است.
داشتیم به هتل برای خواب شب باز می گشتیم که سر از خیابانی گشاد و روشن در آوردیم که سرشار از انبوه گردش گران اروپایی بود. گردش گران ایرانی اغلب تور بانکوک - پاتایا را برمی گزینند و درصد اندکی از ایرانیان تور گران تر بانکوک - پوکت را انتخاب می کنند.
در ایران به ما تور پاتایا را تور مجردان ، و تور پوکت را تور دوست داران طبیعت و خانواده ها شناسانده بودند. از این رو ما تور پوکت را برگزیدیم تا از گروه روسپی دوستان جدا باشیم و آرامش را برگزینیم و نه آمیزش را !!
اما در ایران به ما نگفته بودند که تایلند ، « سرزمین روسپیان رو سپید » است و هر شهر توریستی آن مکانی مهیا برای آمیزش است !!!
هر چند با تعریفی که در فرودگاه امام خمینی از مسافران پاتایا شنیدم دانستم که آن جا هم باغ های گل و گیاه و پارک جانوران سرشاری دارد و در همه جای تایلند ، امکان آرامش جویی نیز هم چون آمیزش جویی فراهم هست.

این نوشته ادامه دارد ...............
نوشته شده در پانزدهم تیر 1387ساعت 0:56 توسط دکتر بهنام اوحدی

پروردگار را فراوان سپاس گفتم که مرا در آن بامداد خاطره انگیز پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ در خواب فرو نبرد.
شامگاه آن روز در پارک های اصفهان جای سوزن انداختن نبود. مسافران از همه جای ایران زمین خود را به ساحل دل انگیز زنده رود رسانده بودند. بساط والیبال و بدمینتون و چراغ خوراک پزی و تاس کباب و قورمه سبزی گوشه گوشه ی پارک های کنار زاینده رود برقرار بود.
بر سر بیشتر چهارراه های اصفهان عزاخانه هایی با لوله های فلزی و پارچه های خاکی رنگ دوده گرفته بر پا شده و بساط شربت برقرار بود.
کمپلکس جالبی در شهر دوم کشور خود را به چشم و ذهن آشنا می ساخت.
یورش قابل انتظار مسافران به اصفهان قابل پیش بینی بود؛ چرا که جاده های شمال کشور گنجایش سیل مسافر را نداشته و ندارد ، پس شمار فراوانی از مردم در هر تعطیلی خود را به اصفهان و شیراز می رسانند. یک پنجم سال هم که در ایران تعطیل است و بیش از دو سوم این تعطیلی ها هم عزاست !
انبوه روزهای تعطیلی در ایران آسیب اقتصادی سترگی به کشور وارد ساخته است ، اما گویا نه هیچ یک از دولت های اخیر ، که حتا مراجع عظام تقلید نیز توان رویارویی با این شمار فاجعه آمیز تعطیلی و بی کاری و ول چرخی را نداشته و ندارند.
در روزهای پانزدهم تا هژدهم خرداد ماه ۱۳۸۷ و بر پایه ی آن چه خود در اصفهان و شهرک ساحلی چادگان دیدم ( و نیز آن چه در روزهای پس از آن از آنانی که به گیلان و مازندران و گرگان رفته بودند ، شنیدم ) ، مدام با خود می اندیشیدم که اکنون که بیشتر توده ی مردم ایران امروز به جای برپایی « عزا و سوگواری » ، به پی گیری « خور و خواب و عیش و لذت » می شتابند ، پس به تعطیلی کشاندن ادارات و کارخانه ها در روزهای متمادی و مکرر چه توجیه منطقی ملی و دینی می تواند داشته باشد ؟!؟
به پاسخی منطقی و خردمندانه دست نیافتم.
آیا به تعطیلی کشاندن کشور و باز داشتن کارخانه ها و ادارات دولتی و خصوصی به رشد و توسعه ی مورد ادعای دولت مردان یاری ای می رساند ؟!؟
گمان نمی کنم.
آیا کردار « لذت جویانه » ی فراگیر و گسترده ای که در اجتماع عیان و نمایان است ، درست در همان هنگامه هایی که به سبب عزا و سوگواری تعطیل شده اند ، خود به وهن و کوتاهی نسبت به جایگاه معنوی این روزها و رخدادها نمی انجامد ؟!؟
آیا به ویژه با همه گیری ( اپیدمی ) اختلالات و نشانه های افسردگی خفیف تا شدید و عوارض آن هم چون وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف فراگیری که در میهن خشک و کم آب و کویری مان به چشم می آید ، کاهش و جای گزین نمودن تعطیلی ها از رخدادهای سوگ وارانه با جشن های ملی و مذهبی ، خردمندانه تر و دوراندیشانه تر نیست ؟!؟
در نیم روز شانزدهم خرداد ، همه ی سوپر مارکت های اصفهان از نان و ماست و شیر و پنیر و تخم مرغ و ........ خالی شده بود و میوه فروشی ها نیز چیز زیادی برای عرضه نداشتند. مسافران مدام با تلفن همراه آشنایان اصفهانی شان تماس می گرفتند و سراغ هتل و رستوران می گرفتند.
برای من مایه ی شگفتی نبود که بیشتر هتل های اصفهان ، مانند شیراز ، مازندران ، گیلان ، گرگان و .... از دو ماه پیش از تعطیلات نیمه ی خرداد رزرو شده بودند.
این واقعیتی آشکار و چشمگیر است که
مردم از ماتم و عزا خسته شده اند و تشنه و در جست و جوی شادمانی و آرامش اند.
و هیچ سرزمینی با ماتم و عزا و سوگواری ، شکوفا و آباد نشده است.
بی گمان اکنون سترگ ترین جنبش فراگیر در گذار اجتماع ایران کنونی از سنت به مدرنیته ، « جنبش فراگیر خوشی خواهی » است. گذار سرنوشت ساز اجتماع ایرانیان در دگرگونی اجتماعی آنان از انهدونیزم ( لذت گریزی ) به هدونیزم ( خوشی خواهی و لذت گرایی ) » بوده و هست.

پیاده روی شامگاه پانزدهم خرداد ۱۳۸۷ در شلوغی ای انجام شد که امکان پیدایش هیچ آرامشی برای مان نگذاشت.
این نوشته ادامه دارد ..............
نوشته شده در پانزدهم تیر 1387ساعت 0:23 توسط دکتر بهنام اوحدی

از مادر بزرگم ترازوی قدیمی شصت ساله ی سبز - آبی با کفه های طلایی برنجی را خواستم که هم اکنون روبه روی من است.
این ترازو که جایگاهش بر بالای بشکه ی برنج یا خمره های ترشی بادمجان بود ، از اسباب بازی های چهار تا هفت سالگی من در باغ بزرگ و خاطره انگیز خانه ی پدر و مادر بزرگ پدری ام در کوی سپهبد زاهدی ، آن سوتر از چهارراه وفایی بود.
مدت ها بود که می خواستم آن را از مادربزرگم بستانم.
من در خاطرات شیرین کودکی ام شناور بوده و هستم؛ کدامین پناهگاه از این آرامگاه همیشه پیش پا در دسترس تر و گشاده در تر است ؟؟
ترازو را در کهنه وسایل انباری روی بام یافتم و خوب شستم.
شگفتی بستگان نمایان بود؛ پدرم با مزاحی از جنس طنازی های اصفهانی ها بلند می گفت :
« خوب ، باید نشان دهد روان پزشک است دیگر ! »
پدر و به ویژه مادرم مخالف صد در صد آمدن من به رشته ی روان پزشکی بودند.
روان پزشکی در اصفهان رشته ای رشد نایافته است که انگ و استیگمای ژرف و سترگی دارد.
این داغ و انگ هم دامان روان پزشک را گرفته است و هم بر پیشانی بیمار و مراجع نقش بسته است.
دیوانگان در اصفهان از قدیم مایه ی طنز و مزاح بوده اند؛ چه آنان که هم چون « آقای اخلاقی » هفت - هشت تا کراوات می زده اند ، چه آنان که هم چون « هاشولی » گلستان و بوستان و مثنوی مولوی و دیوان شمس و حافظ از بر داشته اند. و چه آنا که خود را هم چون « صمصام » و « یوزباشی » به دیوانگی و در واقع رندی می زده اند.
ترازو را گرفتم تا آن را به رادیوی حصیری ، اتوی آتشی ، و تلفن هندلی بیفزایم.
هاون سنگی بزرگ و درب چوبی کنده کاری شده و دسته ی چوبی دو سر آن ، دیگر اسباب بازی دوران خوش کودکی در خانه ی پدر و مادر بزرگ مادری را با جست و جو یافتم. آن را همراه با آردچی ( آسیاب دستی کهن ) و صندوق چوبی صد ساله و بخاری فلزی هیزم سوز صد و اندی ساله که از خانه ی پدری مادرم به تاریکخانه ی تنهایی دوست داشتنی مان افزوده ام.
اینان یادآوران دوران خوش و شیرین از دست رفته اند و بوی درگذشتگان گرامی را برای من به ارمغان می آورند.
مراسم سالیانه ی پانزدهم خرداد ما به پایان رسید.
در راه بازگشت به خانه ی پدری با سیل مسافران یورش آورده به اصفهان روبه رو شدیم.
بیش از یک دهه است که اصفهان و شیراز در هر تعطیلی مرکز خوشی خواهی و عیش و شور می شوند. جنس و دلیل تعطیلی خیلی تفاوتی پدید نمی آورد.
هر چند عاشورا ، بیست و یکم ماه رمضان ، و بیست و هشتم صفر در این بین استثنایی در خور اندیشه و بردباری اند.
این نوشته ادامه دارد ...............
نوشته شده در چهاردهم تیر 1387ساعت 2:19 توسط دکتر بهنام اوحدی

بیش از یک ماهی ست که با یک صحنه برخوردی تکراری داشته و دارم.
به گونه ای که آن چنان ذهن مرا درگیر نمود تا بر آن شوم درباره ی آن چند خطی بنویسم که این کمترین توان من برای ادای دین به میهن و هم میهن است.
من روان پزشک از نعمتی برخوردارم که بسیاری از دیگر همکاران روان پزشکم از آن بی بهره اند و آن همانا نداشتن خودروست. آپارتمان اجاره ای مان یک پارکینگ بیشتر ندارد و خودروی همسر آن یگانه جا را پر می کند.
من نزدیک به سه دهه است که به پیاده روی در میان اجتماع دلبستگی ای ژرف و فراوان دارم و بی تردید از آن لذت می برم. بسیاری از داشته های ذهنی ام را در میان « دانشگاه مردم » - به بیان غلامرضا تختی ، آن بزرگ مرد دلبندم - به چنگ آورده ام.
بیش از یک ماه است که در هر کجا بالاتر از میدان ولی عصر و ونک گام نهاده ام ، با زنان سالخورده ی آبرومندی رو به رو شده ام که ظاهرشان آشکارا نشان از اعتبار و اصالت دارد و نیز وابستگی شان به خرده حقوق بازنشستگی و از کار افتادگی.
با عصا و مانتویی که از هر چیز نشان دارد ، جز گدا منشی و تکدی گری ، رو به درخواست کمک مادی برای ادامه ی زندگی شان آورده اند !
شرم دارم که کردار این مادران سالخورده را گدایی و تکدی گری بنامم؛ اما خوب چه می توان نامید؟!؟
شاید بتوان « فریاد زیر سیل فقر » نامید. آری ، عنوان بدی نیست !!
فقر و تورم و گرانی بیداد می کند اما چشمان و اذهان ابر توان ( Omnipotent ) و خودبزرگ و سوژرمن بین (Grandiosed ) برخی بر این فقر فراگیر و ژرف بسته و نابینا است.
چشمان مان را بر واقعیت های پیدا و پنهان اجتماع کمی بگشاییم؛ شاید انگیزه ای فراهم آید تا ذهن ابر توان برخی مان از چنگال سترگ هذیان رها شود.
نوشته شده در چهاردهم تیر 1387ساعت 1:33 توسط دکتر بهنام اوحدی
سیاه ؛ سپید ؛ و دیگر هیچ !
آشنایی با شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) : بخش دوم
دکتر بهنام اوحدی
روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
افراد دارای اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) و یا ویژگی های پر رنگ آن در طول زمان تغيير چنداني نميكنند ، اما به طور کلی اختلال پس از چهل سالگي كمي كمرنگتر ميشود.
افراد دچار اختلال و یا ویژگی های پر رنگ شخصیتی مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) دو دفاع روانی مشکل ساز و ویژه دارند :
۱) همانند سازی برون فکنانه ( PROJECTIVE IDENTIFICATION )
که توسط آن ، فرد جنبه های غیر قابل تحمل پندار و کردار خود را به فردی دیگر برون فکنی ( PROJECT ) می کند و به این ترتیب او را وادار به ایفای نقشی می کند که به او برون فکنی شده است. پس بدین ترتییب دیگران نیز همانند او رفتار می نمایند.
۲) دو نیمه سازی ( SPLITTING )
که توسط آن ، افراد بوردرلاین همه ی افراد و اشیاء و واقعیت های پیرامون خود را به دو دسته ی خوب خوب ( خوب مطلق ) و یا بد بد ( بد مطلق ) تقسیم می نمایند. یعنی دیگران به نظر آن ها صد ( سپید ) یا صفر ( سیاه ) اند و فرد متوسط ( خاکستری ) وجود ندارد. بنابراین فرد دارای ویژگی های پر رنگ و مختل مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، افراد خوب را برای خویش « آرمانی » ساخته و افراد بد را به کلی « بی ارزش ، پست و پلید » ارزیابی می نماید. گام نهادن بر میان بام ، مهارت و هنری ست که اینان از آن برخوردار نبوده و نیستند؛ از این رو یا از این سوی بام – فرو گزینی ( تفریط ) - فرو می غلتند و یا از آن سوی بام – فراز گزینی ( افراط ) – سرنگون می شوند. بدبختانه چون فرد بوردرلاین احساس وابستگی و کینه توزی را هم زمان نسبت به یک فرد دارد ، چه بسیار رخ می دهد که او دوستان دلبند پیشین را به ناگاه در زمره ی دشمنان خونینش قرار می دهد. پس نباید مایه ی شگفتی شود که آن را که همین دیروز با درود بدرقه می ساخته است ، امروز بی درنگ و شتابان مرگ را برایش از ژرفای گلو فریاد دهد !
این اختلال گاه همراه با اختلال و یا صفات شخصیتی اسکیزوتایپال در یک بیمار وجود دارد که این همراهی می تواند حتا به مواردی چون شیطان پرستی ی، قربانی کودکان و نوجوانان برای شیطان یا ارواح ، خودزنی و نوشیدن خون خود و یا هم کیشان در این گونه مراسم و کردارهای پریشان و آشفته ی خرافه پرورانه ی دیگر بانجامد و پیش آگهی و احتمال درمان اختلال را کاهش دهد.
خودکشی های بیماران دچار اختلال شخصیت بوردرلاین برخلاف رفتارهای خودکشی نمایشی شخصیت های نمایشگر ( هیستریونیک ) ، می تواند شدید ، خطرناک و حتا مرگ بار باشد.
اما خود زنی کرداری ست که در اینان بسیار پر شمار تر از خودکشی رخ می دهد ؛ خودزنی که بر دست ، ساعد ، بازو ، دیگر جاهای بدن و حتا کشاله ی ران و گردن با تیغ ، شیشه ی شکسته ، آتش سیگار ، و ....... انجام می شود. کرداری که گاه با نیرنگ بیگانه و نادانی خویش به شبه ارزش خرده فرهنگ های عوام فریبانه تبدیل می شود تا به گونه ای گروهی و در هنگام های ویژه فرق سر به تیزی قمه سپرده شود. تنش های گران بار گشته ی فرد دچار اختلال شخصیت بوردرلاین بی درنگ به دنبال تماشای بیرون جستن خون و آسیب ، فرو می نشیند و آرامشی ژرف برای او پدید می آید. چرا که افزون بر تغییر اندازه های نوروترنس میتر های ( پیام رسان های عصبی ) مغز ، افیون های طبیعی درون زاد پیکر – هم چون اندورفین ها و نورانکفالین ها – نیز ترشح شده و در رگ های سراسر تن رها می شوند. بدین سان تماشای خون – به ویژه چنان چه از پیکر خود بیمار سرچشمه گیرد – به او آرامشی ژرف همراه با لذت می بخشد. گهگاه بیمار این تکانه ها را با فرآیند دفاعی جابه جایی به جاندار زنده ی دیگری – آدم یا جانور – منتقل نموده و با آسیب رساندن ، خونین نمودن و حتا شکنجه و کشتن او به آرامش و شور دست پیدا می کند. همانند آن بیمار دختر جوان دانش آموخته ی اسکیزوتایپال – بوردرلاینی که هر هفته دو بار ، روزهای یک شنبه و چهارشنبه ، هر بار یک مرغ زنده را خود به دست خویشتن در حمام سر می برد و سپس آن را با نام و عنوان نذر به قصاب محل ارمغان می دهد.
خودزنی ها لزوما نباید بر پیکر انجام شود ؛ این کرداری ست که می تواند هم چون برخی کردار ها و گفتارهای شبه سادو مازوخیستیک هم چون « سنگی بر گوری » جلال آل احمد فقط بر روان فرود آورده شود بلکه افیون های درون زاد تن افزون شود تا بیمار به اندکی آرامش دست یابد.
به ویژه اگر فرد به جای دچار بودن به اختلال شخصیت مرزی – آشفته ( بوردرلاین ) ، دارای ویژگی های پر رنگ شخصیتی آن باشد ، باید بیشتر انتظار این خودزنی های روانی - و نه لزوما پیکری – را داشت. خودزنی هایی که در کردار روزمره ی اینان الگویی همیشگی و تکرار شونده است و از جمله در پوشش و آرایش گزافه آمیز و شگفت انگیز آن ها بروز می نماید.
نوشته شده در چهاردهم تیر 1387ساعت 0:31 توسط دکتر بهنام اوحدی

یکی از دوره های آموزش آزاد من ، دوره ی آموزشی بیست و چهار ساعته ی « هنر عشق ورزی و همآغوشی ( مهارت ها و تکنیک های برتر آمیزش و زناشویی ) » است که براساس منابع و مراجع شناخته شده ی روان پزشکی ، روان شناسی ، سکسولوژی بالینی ، اندوکرینولوژی ، زنان و زایمان ، یورولوژی ، آناتومی و فیزیولوژی برای افراد سیکل و ترجیحا دیپلم به بالا ارائه و تدریس می شود.
پنجمین دوره ی آموزشی « هنر عشق ورزی و مهرت های زناشویی » از تاریخ شنبه بیست و نهم تیر ماه به مدت هشت هفته ، در جلسات سه ساعته در کلینیک مددکاری یارا برگزار می شود.
نشانی و شماره تلفن این کلینیک عبارت است از :
خیابان تخت طاووس ( مطهری ) ، خیابان ترکمنستان ، کوی زریر ، پلاک ۱۲ ، تلفن : ۸۸۴۳۱۷۳۳ و ۸۸۴۷۰۹۶۰

نوشته شده در ششم تیر 1387ساعت 5:11 توسط دکتر بهنام اوحدی

خوب مبارک است بانک ملی هم تحریم شد.
تحریم بانک مرکزی ایران نیز در دستور کار آمریکا و اتحادیه ی اروپا قرار گرفته تا عملن پول ملی مان از اعتبار و پشتوانه خارج شود.
در چنین حال و روزی ، یک زمین خوش جا در خیابان فرشته ی تهران به بهای هژده ( ۱۸ ) میلیون تومن فروش رفته است و زمین دیگری در الهیه به بهای بیست ( ۲۰ ) میلیون تومن !
بهای زمین در نیاوران به پانزده ( ۱۵ ) میلیون و در زعفرانیه به دوازده ( ۱۲ ) میلیون تومن رسیده است.
از بهای هشت ( ۸ ) میلیون و ده ( ۱۰ ) میلیون تومن در بیست و چهار متری سعادت آباد آگاهی داشتم.
سال گذشته بود که مراجعی جوان ، از فعالان قدرت مند بازار ملک و مسکن تهران داشتم. برآورد فعالان قدر بازار زمین و خانه در تهران را برای من بیان نمود. سخنش را پذیرفتم؛ هر چند با اندکی تردید.
برایم گفت که برآورد ابر دلالان بازار مسکن و زمین در تهران این است که یک آپارتمان نوساز خوب - و نه لوکس - در شمال تهران ، بالای ونک و پارک وی ، در سال ۱۴۰۰ خورشیدی به چهل تا پنجاه ( ۴۰ - ۵۰ ) میلیون تومن خواهد رسید. و زمین خوش جا و لوکس از متری یکصد میلیون تومن خواهد گذشت.
برآورد ایشان از آپارتمان لوکس در همان مناطق ، در سال ۱۴۰۰ خورشیدی از متری هفتاد ( ۷۰ ) تا هشتاد ( ۸۰ ) میلیون تومن بوده است. هم اکنون چند ماهی ست که بهای آپارتمان های لوکس در تهران از مرز ده ( ۱۰ ) میلیون تومن گذشته است.
آن وقت من نگون بخت نشسته ام و برای کاهش خشونت و پرخاش گری خانگی در اجتماع در حال گذار ایران ، تا روشنی بامداد مقاله و سخن رانی می نویسم و در شبانه روز خواب و آسایشم از چهار ( ۴ ) ساعت فراتر نمی رود.
به کدامین امید ، نمی دانم !
شاید بدان دلیل که من نیز با تم دپرسیو پرسونالیتی خود ، زندگی را آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون می دانم و امروز را به روز دیگر سنجاق می زنم تا ببینم چه پیش می آید. همین تم بارها در گوشم زمزمه می کند که جایی خبری نیست و نباید زندگی را چندان جدی گرفت.
اگر جزء شخصیتی - خلقی هایپر تایمیک من نبود ، بی گمان زندگی ام در همان رویکرد کلینیکی ، به گونه ای کاسب کارانه خلاصه شده و به سان دیگر حرفه های خدماتی پایان می یافت.
پس درود به خلق و پرسونالیتی هایپرتایمیک و بای پولار اسپکتروم که ادای دین به میهن و هم میهن را امکان و توان می بخشد !! همان که در گوشم نجوا می کند :
بی خیال ، به کارت برس. بنویس . قرارداد اجاره که تا آغاز فصل سرد تمدید شد؛ پس از آن چاره ای خواهیم جست. تا سال ۱۴۰۰ کی مرده ، کی زنده !!! »
اما پرسش ذهن کنج کاوم هم چنان باقی ست:
« چگونه است که درست هماهنگ و همراستا با افزایش بهای بشکه های نفت مان ، اندازه ی رفاه و توانگری مان هر روز بیش از پیش کاهش و کاهش و کاهش می یابد ؟!؟ حلقه ی گم شده ی اقتصاد در ایران کجاست ؟؟؟ »

نوشته شده در ششم تیر 1387ساعت 4:49 توسط دکتر بهنام اوحدی
از دیشب توانستم خواست دیرین خود مبنی بر دگرگون ساختن وبلاگ های www.iranbod.ir ) www.iranbod.com ) و www.1ravanpezeshk.com ( www.ravanpezeshk.ir ) و www.atashgah.com را از دو وبلاگ www.sharmgah.com و www.1sexologist.com عملی نمایم.
امیدورام با یاری پروردگار یگانه ، انگیزه و انرژی ای برای دگرگون ساختن دو وبلاگ « یک ایران بد » و « آتشگاه » از وبلاگ « یک روان پزشک » نیز باقی بماند و به زودی انجام شود.
نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 13:41 توسط دکتر بهنام اوحدی

پس از مدت ها دوباره فرصت کوتاهی دست داد تا فیلم ببینم.
به تازگی این فیلم JUMP را خریداری نموده بودم.
فیلم صحنه های زیبایی از طبیعت دامنه ی آلپ را به تصویر کشیده بود و بار دیگر باعث شد تا آهی به سبب کویر لوت و نمک میهن خشک مان از شش هایم بیرون آید.
فیلم به روایت سال های فراز یافتن اندیشه های نازیسم در اروپا و فراگیر شدن و رشد اندیشه های یهود ستیزانه در اروپای غربی می پردازد.
فیلم بر پایه ی رخدادی واقعی در سال ۱۹۲۸ میلادی در اتریش ساخته شده است و نشان از اختلال روانی جمعی بسیاری از یهودیان امروز ، یعنی « اختلال فشار روانی آسیب زاد ( PTSD ) » دارد که با بازآزمایی ( Reexperience ) ، پرهیز ( Avoidance ) یا کرختی ( Numbness ) و بیش برانگیختگی ( Hyperarousal ) توصیف می شود.
مجموعه ی این علایم - و به ویژه بیش برانگیختگی ( Hyperarousal ) : با بساژیری ( Hypervigilance ) ، تحریک پذیری و فوران خشم همراه آن - می تواند به خوبی « شبیخون پیشگی » و « یورش سرشتی » نیروی نظامی و ارتش اسرائیل را توجیه نماید.
دیدن این فیلم و آثاری هم چون « شیران جوان » ، « پیانیست » ، « دفتر سیاه » ، « فهرست شیندلر » ، « زندگی زیباست » و ........ می تواند ریشه های پدید آمدن این اختلال روانی ذهن جمعی شمار فراوانی از یهودیان جهان را آشکارا به ما نشان دهد.

نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 2:15 توسط دکتر بهنام اوحدی
مراسم توت خوری نیمه ی خرداد انجام شد.
من هر سال انتظار توت را از نیمه ی اردی بهشت تا نیمه ی خرداد می کشم.
تعطیلات نیمه ی خرداد برای من از این رو شیرینی ویژه ای دارد.
به خانه برگشتیم. به حمام جهیدم.
به یاد درد مشترکی افتادم که با مرجان از آن سخن بر زبان رانده بودیم :
« اگر پزشک نمی شدیم ، دلاک یا مرغابی می شدیم ! »
سخن واپسین داش آکل صادق هدایت در ذهنم دوباره تکرار شد :
« به که بگویم مرجان ! عشق تو مرا کشت. »
از حمام شتابان بیرون جستم.
ظهر پانزده خرداد هر سال مراسمی از سوی مادر پدرم به یاد پدر بزرگم - مرحوم دکتر حسین اوحدی - در خانه اش برگزار می شود. پدر پدرم در پانزده خرداد ۱۳۶۹ درگذشت. درست دو روز پیش از امتحان جبر سال سوم دبیرستان من.
او در سال ۱۳۲۵ مدرک دکترای پزشکی اش را از دانشگاه تهران دریافت نموده بود و بنیان گذاری و ریاست بیمارستان محمدرضا پهلوی ( دکتر شریعتی کنونی ) و بهداری ( معاون درمان ) تامین اجتماعی استان اصفهان ( اصفهان - یزد و چهارمحال و بختیاری ) و هم چنین ریاست دوره ی نخست نظام پزشکی اصفهان را بر دوش داشت.
با وجود دوستی نزدیکی که با دکتر حسین فاطمی - وزیر امور خارجه ی دکتر محمد مصدق - داشت ،هرگز پا به عرصه ی سیاست نگذاشت و شان پزشک را بالاتر و والاتر از دخالت در حوزه ی سیاست می دانست و باور داشت که پزشک باید در اختیار همه ی اقشار اجتماع باشد و هیچ گرایش سیاسی ، حزبی ، اجتماعی و مانند آن - که اقشار و لایه های گوناگون جامعه را از او دور و محروم نماید - نداشته باشد.
این مراسم رکن هر ساله ی مادر بزرگ من - پس از جشن ملی نوروز - است.
سر راه همراه با همسر ، پدر ، و مادرم به خانه ی استاد نقاشی آبرنگ مکتب اصفهان « استاد مرتضی رزاقی » رفتیم تا تابلوی پل مارنانی را که سفارش داده بودم ، از ایشان بستانم.
تابلو را گرفتم؛ همراه با تابلویی زیبا و خاطره انگیز از روستای ارامنه ی فریدون شهر اصفهان.
نه تابلو از استاد رزاقی را تاکنون خریده ام ؛ یکی - نمایی از ابیانه - را به پدرم ارمغان داده ام ، یکی - نمایی از لنجان - را به مادرم؛ هفت تا را در کنار تابلوهایی دیگر از اساتید نقاشی آبرنگ مکتب اصفهان به دیوارهای تاریکخانه ی اجاره ای دوست داشتنی خود قرار داده ام.
استاد رزاقی کم کم به من شک کرده است که نکند در کار فروش آثار نقاشی وارد شده و یا نگارخانه ای بنیاد نهاده ام !
به خانه ی مادر بزرگ رفتیم.
ناهار را با بستگان صرف نمودیم.
از مادر بزرگم نشان ابزار قدیمی خاطره انگیزی را گرفتم که مایه ی شگفتی همگان شد.
من به وسایل قدیمی دوران کهن - از جمله دوره ی رضا شاهی - دلبستگی فراوان دارم.

این نوشته ادامه دارد ......
نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 1:12 توسط دکتر بهنام اوحدی

ساعت ۷ بامداد از فرودگاه بانکوک با خط هوایی ASIA AIR به سوی پوکت پرواز نمودیم.
هواپیما بوئینگ ۷۳۷ کهنه ای بود. کنار ما دو زن انگلیسی ۶۰ و چند ساله نشسته بودند. پس از لحظاتی از آغاز پرواز ، یکی از آنان که به نظر بیش فعال می آمد ، پا شد ایستاد و تا پایان پرواز هم چنان ایستاده ماند و از هیچ گونه سر و صدا و شلوغی ای خودداری ننمود !
دست کم پنجاه بار بطری پلاستیکی آب معدنی اش را چلاند و رها کرد تا واپسین قطره ی آب را هم بیاشامد !! پایان پرواز هم مانند وایکینگ ها ، به ناگاه بر روی صندلی پرید تا ساک دستی خود را بر دارد !!!
با چشمانی گشاده ، شگفت زده ، به جنبش ناگهانی و نامعمول خانم سالمند نگریستم.
به یاد علویه خانوم صادق هدایت افتادم.
برخی ونوسی ها بد سلیته ای هستند !
درست هم چون برخی مریخی ها که کرداری همانند چهار پایان دارند !!
پرواز از بانکوک تا پوکت یک ساعت به درازا کشید.

ماشین ون آزانس پرنسس به دنبال مان آمد و راهنمای راست کردار و خوش روی مان - آقای MOO - ما را به هتل مکان اقامت مان ، هتل millenium hotel ، برد تا از فریضه ی مهم صبحانه محروم نمانیم.
پذیرش هتل بسیار زیبا و خاطره انگیز بود. آب نمای دل انگیز و تمیزی داشت.
از کنار این آب نما ، به راحتی وارد مجتمع تجاری لوکس و مدرن اروپایی پوکت می شدیم.
صبحانه ی هتل پنج ستاره ی میلنیوم پوکت ، بسیار برتر و بالاتر از صبحانه ی هتل پنج ستاره ی سنتارا پلازای بانکوک بود.
از صبحانه به گونه ای نیک برخوردار گشتیم و برای استراحت به اتاق شیشه ای و مدرن هتل - که در کنار استخر رو باز واقع در طبقه ی چهارم هتل بود - رفتیم.


این نوشته ادامه دارد .........
نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 0:45 توسط دکتر بهنام اوحدی
بی ثبات بر مرز نوروز و سایکوز
آشنایی با شخصیت مرزی – آشوبناک ( بوردرلاین ) : بخش نخست
دکتر بهنام اوحدی
روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
یکی از بحث بر انگیز و چالش ساز ترین اختلالات روان پزشکی ، بی گمان اختلال شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) است که به ویژه در حوزه ی روان درمانی جایگاهی ویژه داشته و دارد.
در همه ی جوامع جهان – از پیش رفته تا در حال رشد – این اختلال در هر دو جنبه ی فردی و اجتماعی ، معضلی بزرگ و زیان بار بوده و هست.
اختلال شخصيت مرزي را از آن رو « مرزی » نامیده اند که بیماران مبتلا به آن را در مرز روان نژندی ( نوروز ) و روان پریشی ( سایکوز ) می دانند. این اختلال را « منش روان پريشانه ( سایکوتیک ) » ، « شخصيت نصفه نيمه » و « اسكيزوفرني گذرا » نيز نام نهاده اند ، اما شاید برای ما ایرانیان بهترین و گویاترین واژه ی بیانگر اختلال شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) همانا همان واژه ی « خفن » باشد. شخصيتي كه ثابتترين ويژگياش همانا « بی ثباتی عاطفی ، خلقی ، رفتاری ، روابط بین فردی » ، و نیز ماجراجویی ، رفتار تکانشی و بی اندیشه ، و مشکل در ارتباط برقرار نمودن با عینیت و خودانگاره ( SELF IMAGE ) شان است.
هر چند شیوع واقعی این اختلال کاملا مشخص نیست اما به نظر می رسد بر خلاف نخستین گمان در زنان دو برابر مردان باشد. اختلالاتی چون اختلال افسردگی شدید ، اختلال مصرف الکل و سوءمصرف دیگر مواد ( مخدر و محرک ) در سابقه ی بستگان درجه نخست این بیماران شایع تر است.
این بیماران تقریبا همیشه در بحران به نظر می رسند. چرخش های پر شتاب خلقی ( MOOD SWING ) در اینان شایع است. یعنی یک لحظه شاد و خوش و سرحال ، یک لحظه ستیزه جو و پرخاشگر ، و لحظه ی دیگر کاملا بدون احساس هستند. این چیزی ست که خانواده ، دوستان ، بستگان و دیگر افراد پیرامون فرد مبتلا را دچار سرگردانی و بلا تکلیفی می نماید. بر این پایه ، بسیاری از روان پزشکان این اختلال را گونه ای از « پیوستار خلق دو قطبی » و « اختلال خلقی دو قطبی نرم » در نظر می گیرند و از دسته داروهای تثبیت گر خلق در کنار روان درمانی سود می جویند.
این اختلال می تواند بسیار شبیه به اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) جلوه کند ، اما به ویژه در رابطه با ستیزه جویی ، پرخاش گری ، بی ثباتی ، کردار تکانشی و احساس پوچی از شخصیت نمایشگر پر رنگ تر است. اگر سرشت و منش فرد دارای ویژگی های پر رنگ و یا اختلال شخصیتی نمایشگر ( هیستریونیک ) آن گونه است که همواره با دست پس بزند و با پا پیش بکشد ، فرد دارای ویژگی های شخصیتی پر رنگ و یا مختل مرزی ( بوردرلاین ) بنا بر حال لحظه ای بی ثبات خود به ناگاه با دست و یا پا پیش می کشد و به ناگاه با یکی از آن دو پس می زند !
در بیماران دچار اختلال شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) ، حملات کوتاه مدت روان پریشانه ( دوره های میکروسایکوتیک ) شایع است ، اما حملات تمام عیار روان پریشی ( سایکوز ) های ماژور و جنون مداوم دیده نمی شود. بیشتر کردارهای غیر منطقی این بیماران در همین حملات رخ می دهد ، هر چند به طور کلی رفتار این بیماران بسیار غیر قابل پیش بینی ست و از همین رو آن ها تقریبا هیچ گاه به آن اندازه توانایی و کارآیی که پتانسیل آن در سرشت شان است ، دست نمی یابند.
دردناک بودن ذاتی زندگی آن ها در خودزنی های مکرر آن ها مشهود است که شمار و شدت آن ها در بیماران گوناگون متفاوت است. این بیماران برای جلب کمک دیگران ، ابراز خشم و یا کرخت نمودن خود در برابر حالات عاطفی سنگین و سخت شان ممکن است به اشکال گوناگون - از جمله زدن رگ دست - خودزنی کنند.
احساس وابستگي و ستیزه جویی همزمان آن ها نسبت به دیگران باعث می شود تا روابط بین فردی آن ها ، آشفته و به هم ریخته باشد. اینان به ویژه پس از سرخوردگی از دوستان و اطرافیان خود بسیار خشمگین و پرخاشگر می شوند اما از آن جا که توانایی تحمل تنهايي را ندارند ، از این رو به جست و جوي مكرر بر اي ايجاد رابطههاي گوناگون دوستانه و حتا لاابالي گرايانه دست می زنند؛ ولو این رابطه ها براي او کاملا ارضا كننده نباشند. این گونه است که آن فرزند استاد دانشگاه که دچار اختلال شخصیت بوردرلاین است ، آهسته اما پیوسته شان و جایگاه اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی دوستان و یارانش افت می کند تا در آغاز دهه ی چهارم عمر همدم و همنشین فرومایه ترین فرومایگان باشد. چرا که تا دیروز فلان دوست از نظر او بهترین و نازنین ترین آدم روی زمین بوده ، اما به ناگاه و به دلایل واهی ناگهان و به یکباره پست ترین و پلید ترین موجود در کل هستی شده است !
اینان اغلب از احساس مزمن پوچی و بی حوصلگی و نداشتن « هویتی یکپارچه و هماهنگ » شکایت دارند و دچار ابهام در هویت ( IDENTITY DIFFUSION ) هستند. هویتی که به طور طبیعی در پایان دوره ی نوجوانی و جوانی و آغاز بزرگ سالی به دست آمده و چیره می شود.
هراس، اضطراب ، دودلي فراگير ، روابط بين فردي بي ثبات و رفتار جنسي آشوب ناك از ويژگيهاي اصلي اين اختلال است.
نوشته شده در سوم تیر 1387ساعت 8:58 توسط دکتر بهنام اوحدی
یورش به سبک ایرانی به میز شام آغاز شد.
درست همانند الگویی که از معمولی ترین عروسی های شهرستان ها تا لوکس ترین جشن های شمال شهر تهران همواره و همواره تکرار می شود. وهم چنین در سمینارها و کنفرانس های بزرگ ملی و بین المللی مان !
میگوها و ماهی های پخته و نیم پخته ی آب پز به همراه دیگر غذاهای گوشتی در همان لحظه ی نخست به پایان رسیدند. برنج های پخته شده با رشته و کرم کارامل و ژله نیز از یورش همه جانبه در امان نماندند !!
مراسم شام زود به پایان رسید؛ ذائقه ی ایرانیان با دست پخت بد شهر بانکوک هم خوانی نداشت.
راهنمای مهربان و شریف تورمان در پوکت بعدها به ما گفت که او نیز اصلن و ابدن از دست پخت و شیوه ی طبخ غذاها در بانکوک خوشش نمی آید. ما که دیگر جای خود داشتیم.
بیشتر غذاها را گارسن های کشتی با اشتها خوردند. ایرانیان از مزه ی غذاها گله مند بودند.
دست از پا دراز تر به میزهای شان باز گشتند تا مراسم جشن و پای کوبی دوباره آغاز شود.
دست افشانی و پای کوبی دوباره آغاز شد.
مرد سیه چرده ی مربوطه - با چهره ی ویژه ی سادو مازوخیستیک اش - گویا جیره ی دوم اکس اش را بالا انداخته بود !!! شلوارش به بای سکشوال ها می زد؛ فاق شلوار ایشان آن چنان کوتاه بود که هنگام پای کوبی ، هر بار به ترتیب و با نظم خاصی ، یک قمبل مبارک بیرون می جست. این چشم انداز شگفت انگیز به مراسم رقص و پای کوبی نما و جلوه ی ویژه ای بخشیده بود !!!!
بسیاری از دوربین به دستان مجلس ، کوشش فراوانی داشتند تا از قمبلین حضرت والا عکس و گزارش ویژه فراهم آورند تا شاید تحفه ای باشد هم میهنان محروم افتاده از این چشم انداز چشم گیر را !!!!!
قمبل های مرد سیه چرده ، گویا درست چند روز پیش از تشرف به تایلند به لبه ی تیغ مزین گشته بود و بر گوشه ای از قمبل غالب - به مثابه ی نیم کره ی غالب مغز حضرت والا - تتویی خودنمایی می نمود.
یکی از مردان با انگیزه ای نا آشکار و پشتکاری آشکار به پشت مرد سیه چرده شتافت و با بردباری مشغول زوم نمودن بر شکاف ناتال حضرت والا شد. ریتم شش و هشت موسیقی لوس آنجلسی به شدت بالا گرفته بود و مردان ایرانی هیاهو کنان به جست و خیز می پرداختند. به جناب عکاس باشی تذکر و هشداری به هنگام دادم. باید مراقب فرو رفتن به مناطق اسفل و عمقی NATAL CLEFT مرد سیه چرده می بود ، چرا که اورژانس و گروه امدادی در کار نبود و معلوم نبود که دوربین نخست نجات داده می شود یا جناب دوربین به دست !!!!!!
جشن شب عید نوروز به سبک ایرانی داشت به ایان می رسید.
آتش بازی شهرداری بانکوک آغاز شد. به طبقه ی نخست کشتی فرو آمدیم تا به دور از هیاهوی گروه هنرمندان ، با آرامش و تامل به تماشای مراسم آتش بازی شبانه رودخانه ی بانکوک بپردازیم.
مراسم آتش بازی در نهایت سلیقه و زیبایی ، هنر مندانه و فاخر ، انجام شد.
مراسم به پایان رسید و کشتی به اسکله بازگشت.
مردک سیه چرده دچار حمله ی پانیک و یا تپش قلب و افت فشار خون به دنبال مصرف الکل و شاید اکس و خستگی بیش از اندازه شده بود و از سوی دوستان همراهش بر روی نیمکتی دراز به دراز - شاید رو به قبله - انداخته شده بود.
مردک بلند رو به دوستان فریاد می کشید :
« می خوامت به مولا ! »
کدام مولا ، ندانستیم !!
به هتل باز گشتیم و آماده ی پرواز به پوکت در ساعت پنج بامداد شدیم.
حسرت « سافاری ( SAFARI ) » - گردش یک روزه در جنگل باغ وحش بانکوک و در آغوش گرفتن توله ببرها و نوازش ببرهای بنگال غول پیکر و تماشای دیگر حیوانات آن جا برایم باقی ماند. آرزویی که معلوم نیست بر آورده شود یا نه.




این نوشته ادامه دارد ................
نوشته شده در دوم تیر 1387ساعت 1:45 توسط دکتر بهنام اوحدی

نه فقط در میهن رو به رشد ما ، که حتا در جهان نخست و کشورهای پیش رفته نیز بسیاری از مردمان نگرش درست و منطقی ای درباره ی داروهای اعصاب و روان ( روان پزشکی ) ندارند.
بسیاری از مصرف این گونه داروها هراس دارند ، چرا که نگران آن هستند که با مصرف چند ماهه ی این داروها ، تا پایان عمر ناتوان از کنار گذاشتن این داروها بوده و بدان معتاد شوند.
این نگرانی بی گمان قابل ستایش و پذیرش است ، اما باید دانست که جز چند مورد انگشت شمار از داروهای اعصاب و روان - همانند آلپرازولام ( زاناکس ) ، متیل فنیدیت ( ریتالین ) ، و ..... - بیش تر داروهای روان پزشکی خطر پدید آوردن وابستگی ( اعتیاد) را به همراه ندارند و در بسیاری از موارد پس از بهبود و کنترل اختلال ( بیماری ) اعصاب و روان مراجع به آسانی قطع و کنار گذاشته خواهند شد.
مشکل اصلی این است که بسیاری از اختلالات ( بیماری های ) روان پزشکی - که ساختاری زیست شناختی و مغزی دارند - شفای قطعی نداشته و تا پایان عمر در فراز و فرود با فرد باقی می مانند.
نوشته شده در یکم تیر 1387ساعت 2:13 توسط دکتر بهنام اوحدی
نگرانی از رخدادی ویران گر ، پنج - شش سالی ست که بر ذهن جمعی ما ایرانیان سیطره افکنده است؛ هر چند بیشترمان اغلب آن را نادیده می انگاریم و خود را به بازیچه های گوناگون هنگامه و روزگار خویش مشغول می نماییم.
دو سالی ست که در خانه بسته ی وضعیت بحران کنار گذاشته ام:
چند بطری آب ، چند قوطی کنسرو لوبیا و ماهی ، اندکی خشک بار ، برخی دارو ها ، شماری شمع ، یک چراغ قوه.
بسیاری - از جمله همسر ، پدر ، مادر و ....... - این نگرانی ها را بیش از اندازه ارزیابی می نمودند.
تا این که هنگام بازگشت از اصفهان ، در ۱۸ خرداد ماه ، هم پدر و هم مادرم به گونه ای جدی سفارش و تاکید نمودند که دوباره این جیره ی جنگی و ذخیره ی روزهای بحران را گرد آوریم.
به فروشگاه شهروند رفتیم و آذوقه ی بحران را فراهم آوردیم.
پانزده ماهی بود که نگرانی ام درباره ی جنگ تا اندازه ای فروکش نموده بود. این فروکشی تا پنج شنبه ادامه داشت. درست تا هنگامی که نگاهم بر تیتر روزنامه ی اعتماد ملی افتاد که خبر از « تهدید به استعفای البرادعی در صورت حمله به ایران » می داد.

نگرانی های من دیگر بی دلیل نیست.
کافی ست نگاهی به تحلیل های مفسران سیاسی - نظامی روزنامه های آمریکا و اروپا پیرامون مانور گسترده ی اخیر هوایی جنگنده - بمب افکن های اف - ۱۵ و اف - ۱۶ اسرائیل داشته باشید.
اسرائیل همواره از رویکرد شبیخون گونه در بمباران های هوایی سود جسته است.
کافی ست نگاهی به شیوه ی کارکرد نیروی هوایی اسرائیل در جنگ های ۱۹۶۷ ، ۱۹۷۳ ، بمباران نیروگاه اتمی عراق در ۱۹۸۱ و نابود نمودن مرکز هسته ای سوریه در سپتامبر سال گذشته داشته باشیم. یورش درست آن هنگام انجام شده است که کمتر کسی حتا امکان انجام آن را در نظر گرفته باشد.
نبود احساس امنیت به فردا و امید به آن ، افزون بر پیش گیری از رشد و شکوفایی علمی - فرهنگی و صنعتی - اقتصادی ، راه بر نوآوری و آفرینندگی آدمیان می بندد.
پروردگارا ، سایه ی شوم و سیاه جنگ کدامین هنگام از فراز این سرزمین بارها به دامان جنگ و آتش و خون نشسته کنار خواهد رفت ؟!؟

نوشته شده در یکم تیر 1387ساعت 1:23 توسط دکتر بهنام اوحدی