تبليغاتX
ایران بد روی خط داغ
دغدغه های یک روان پزشک
 

عشق و دیگر هیچ !

 

 

در راستای کاهش نرخ خشونت خانگی و طلاق ، هفتمین دوره ی کارگاه آموزشی تخصصی  « سکسولوژی بالینی و سکس تراپی  » دکتر بهنام اوحدی از تاریخ ۲۳ خرداد ماه ۱۳۸۷ ، هر پنج شنبه از ساعت ۱۲ ظهر تا ۴ بعد از ظهر در مرکز مشاوره و آموزش تخصصی رها وابسته به انجمن دفاع از قربانیان خشونت برگزار می شود. 

در این کارگاه پنجاه ساعته ، که در دوازده جلسه ی چهار ساعته برای دانش جویان و دانش آموختگان رشته های روان پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، پزشکی ، مددکاری و علوم تربیتی و دیگر رشته های وابسته برگزار خواهد شد ، کلیه ی مباحث و مشکلات ج ن س ی - آمیزشی در حیطه ی س ک سولوژی و س ک س تراپی از دیدگاه های روان پزشکی ، روان شناسی بالینی ، مشاوره و ممدکاری ، زنان و زایمان ، یورولوژی و اندوکرینولوژی مورد تدریس قرار خواهد گرفت.   

دانش جویان و دانش آموختگان علاقه مند به شرکت در این کارگاه پنجاه ساعته می توانند برای ثبت نام به مرکز مشاوره و آموزش رها ، واقع در تهران ، خیابان فلسطین شمالی ، نرسیده به بلوار کشاورز ، کوی شهید میر سرابی ، شماره ی  ۱ مراجعه نموده و یا با تلفن های ۸۸۹۷۱۶۰۷ ، ۸۸۹۵۴۹۲۸ و ۸۸۹۶۴۹۴۳ تماس بگیرند.

بدیهی ست به دلیل محدودیت جای برگزاری کارگاه ، اولویت به ترتیب ثبت نام مراجعان خواهد بود.

به شرکت کنندگان در این کارگاه گواهی و مدرک معتبر با امتیاز بازآموزی از سوی نظام مشاوره و روان شناسی داده خواهد شد.     

 

 

عشق و دیگر هیچ !

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:34  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

کلاستر B  ، دار و دسته ی برره ای ها

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

 

 پس از توصیف شخصیت های کلاستر A ، به گروه شخصیت های دسته ی B – نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مرزی – آشفته ( بوردرلاین ) ، خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) – می رسیم. گروه شخصیت های B را می توان با صفاتی هم چون نمایشی ، احساساتی ، جسور ، گرم ، هیجانی ، و بی ثبات توصیف نمود.نکته ی مهم و قابل توجه این است که در هر یک از این چهار شخصیت زیر ساخت های نیرومند و استوار از سه شخصیت دیگر حضوری پیدا و پنهان دارند. از این رو تشخیص افتراقی و جدا ساختن این چهار شخصیت از یک دیگر می تواند بسیار دشوار باشد؛ به ویژه آنکه در اغلب موارد از این چهار شخصیت ، دو یا سه تا به گونه ای آمیخته و مختلط با یکدیگر وجود دارند.

آن چه که در داستان هایی همچون "حاجی بابای اصفهانی" ، "علویه خانوم"،"دایی جان ناپلئون" و روایت "شب های برره" شاهد بوده ایم، همانا چیره گی فراوان ویژگی های پررنگ و اختلالات شخصیتی گروه B است. از این رو برای فهم بیشتر و درک نزدیک تر این صفات و اختلالات، همواره در کارگاه های آموزشی آزاد و تخصصی خود این گروه شخصیتی B را "کلاستر برره" نام داده ام.

بسیاری از روان پزشکان در کار بالینی و درمانی خویش چندان به جدا کردن یک شخصیت از این چهار اهمیت نداده و در عمل فرد را در زیر گروه کلاستر B دسته بندی می نمایند. الگو و انگاره ای تمثیلی و تشبیهی را برای آشنایی با بر هم کنش شخصیتی در هر اجتماع می توان به کار برد تا به شناخت بیشتر چیستی و چگونگی کنش ها و واکنش های آدمیان در هرم قدرت جامعه بینجامد. بدین گونه که کشف ها و آفرینش ها را دانشمندان اسکیزوئید (تنهایی گزین-در خود مانده) انجام می دهند ؛ سپس قدرت مندان و خودکامگان نارسی سیتسیک ( خود شیفته ) ،آنتی سوشیال (ضد اجتماعی) و بوردر لاین (مرزی-پر آشوب) این اکتشافات و اختراعات را در راستای اهداف ، بلند پروازی ها و جاه طلبی های خود ،به هر شیوه و ترفند ممکن، از آن خود ساخته و به کار می گیرند. پس از آن این شخصیت های کلاستر C ، و به ویژه شخصیت نظام مند – قانون مدار (وسواسی-جبری) ، و همچنین شخصیت های افسرده (دپرسیو) هستند که همه ی توان ، کوشش ، پویش، نظم  و انضباط سرشتی و منشی خویش را به کار می بندند تا وظیفه ی شخصی و حرفه ای خویش را درست و بی کم و کاست آن اهداف ، بلند پروازی ها و جاه طلبی ها به انجام و سر منزل گماشته شده برسانند.

شخصیت های پارانوئید ( بد بین و  سر نخ جو) نیز به خوبی و با کمال میل و اشتیاق، وظیفه ی پاسداری و حراست از این "چرخه ی بر هم کنش انسانی" در هرم قدرت اجتماعی را بر دوش می گیرند. در این بین تکلیف و نقش شخصیت های منفی گرا و لج باز پرخاش گر – منفعل(پاسیو – اگرسیو) نیز هویداست؛ اینان بی هنر دست بر دست نهاده، از کنار گود کژ اندیشانه و کاست نگرانه فقط و فقط به سرزنش ، خورده گیری، عیب جویی و انتقاد مغرضانه پرداخته و تنها غر و نق می زنند !

فال بینی،جن گیری و نهان گویی هم بر دوش شخصیت های خرافه مدار اسکیزو تایپال است!!

هر آدم و جاندار زنده ای -جانور یا گیاه- نارسی سیزم(خود شیفتگی) ویژه و ضروری خود را دارد که همان مایه و سر چشمه ی زنده نگاه داشتن و بقای او در چرخه ی بر هم کنش موجودات و جهان هستی ست. اگر آن جوانه ای که از دانه برون می جهد و آن نو نهالی که از زمین سر بر می آورد، از نارسی سیزم ( خود شیفتگی ) دست پایین و لازم بی بهره و نا برخوردار باشد، عمرش چون گلبرگ های شقایق های وحشی بیابان ها و شبنم های سیمین گون دشت ها گذرا و نا ماندگار است.

آدمی نیز از این قاعده مستثنی نیست. اندک نارسی سیزمی برای پاسداشت و نگاهبانی از گوهر بی تای زندگی لازم و ضروری است در این جا ناسودمند نیست که به مرز جدایی و افتراق خودشیفتگی مثبت و کارآمد از خودشیفتگی زیان بخش و بیمار گونه نیز اشاره نمایم. نارسی سیزم سازنده و سودمند در عین حال که دغدغه ی پیشرفت، شکوفایی،کارآمدی،توانگری و نیرومندی خویشتن را دارد، در همان هنگام به بهروزی ، کامیابی ، سربلندی و شادمانی دیگر مردمان اجتماع نیز می اندیشد. خودشیفتگی سالم و سودمند تنها به خورده گیری و نکته سنجی از پیرامون نمی پردازد؛ در ستایش از کوشش های ماندگار و رنج های نو آفرین نیز پشتکاری همیشگی و استوار دارد. اما خود شیفتگی بیمار گونه چنین منش و رویکردی ندارد.

نارسی سیزم بیمار گونه ، درون مایه و بنیان های پررنگ و نیرومندی از ویژگی های شخصیتی آنتی سوشیال (ضد اجتماعی) و بوردر لاین (مرزی-پر آشوب) را داراست.

مایه هایی از شخصیت نمایشگر نیز در هر جاندار و آدمی وجود داشته و دست کم حضور کمرنگ این ویژگی ها برای کامیابی بهتر و بیشتر آدمیان – به ویژه زنان - در زندگی اجتماعی و زناشویی سودمند و گاه سرنوشت ساز است.

بنابراین صرف وجود درون مایه ها زمینه های نارسی سیستیک و یا نمایشی، نباید سبب برچسب سازی و انگ زنی شده و همبستگی اجتماعی را دچار کاستی و نیستی سازد. مردمان هر اجتماع، نا همگون و گونه گون اند و همین نا همگونی و تفاوت های انسانی ، جانوری ، گیاهی و جمادی زندگانی را زیبا ، گیرا ، دوست داشتنی و دل نشین می کند. به تفاوت ها از آن لحاظ که هنر آفرینش و دست پرورده ی پروردگارند ، باید احترام گذاشت.

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:1  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

  
تعرض 24 ساله پدر اتريشي به دخترش در صدر اخبار جهان
 
آسوشيتدپرس: يك روز پس از انتشار خبر آزادي دختري از دست پدرش كه 24 سال او را مورد تعرض قرار مي داد و انعكاس گسترده آن در جهان پدر 73 ساله به جنايت خود اعتراف كرد.
پليس اتريش هنوز در تلاش براي پيدا كردن پاسخ اين سوال است كه چطور اين پدر توانسته در تمام اين مدت، دختر خود را در زيرزميني بدون پنجره زنداني كرده و در تعرض‌هاي مكرر حتي از او صاحب هفت فرزند نيز بشود اما كسي از مقامات يا همسايگان آن‌ها هيچ بويي از اين جنايت نبرده و كاملا بي‌اطلاع باشند.
به گفته پليس، «جوزف فريتزل» متهم 73 ساله اين پرونده، مهندس برق است و به زنداني كردن دخترش در جايي كه رسانه‌هاي اتريشي آن را «خانه وحشت» ناميده‌اند، اقرار كرده است.
دختر اين مرد همراه  او در اين روزهاي وحشتناك در يك زيرزمين به مساحت 60 مترمربع و ارتفاع حدود 7/1 متر در خانه دو طبقه زندگي مي‌كردند.
به گفته يكي از بازپرسان، اين مرد همچنين به رابطه جنسي با دخترش اعتراف كرده اما اصرار دارد كه هيچ اجباري در ميان نبوده‌ است.
همچنين فرانز پولزرـ رييس بازپرسان ـ در يك كنفرانس مطبوعاتي گفته است: او اقرار كرده كه با زور دخترش را به اين زندان برده، او را كتك زده و بر خلاف خواسته دخترش او را در آنجا حبس كرده است. او همچنين اعتراف كرده كه بارها به دخترش تعرض كرده است.
«اليزابت» هم به پليس گفته است كه از ماه اوت سال 1984 تاكنون زنداني پدرش بوده و در اين دخمه كه در زيرزمين آپارتمان خانه پدري ساخته شده بود، هفت كودك بدنيا آورده است.
فريتزل به طور قانوني مسووليت سه نفر از اين بچه‌ها را از زماني كه نوزاد بودند، پذيرفت و به مقامات محلي و همسر 69 ساله‌اش رزماري ادعا كرده كه دخترشان آن‌ها را پشت در خانه با يك نامه گذاشته و در نامه نوشته كه ديگر نمي‌تواند بچه‌ها را تامين كرده و از آن‌ها نگهداري كند.
فريتزل از همسرش نيز هفت فرزند دارد. او قبلا ادعا كرده بود كه دخترش ناپديد شده و به يك فرقه پيوسته است.
در حالي كه اليزابت فريتزل و فرزندانش كه از ماجرا جان سالم بدر بردند و بين پنج تا 19 سال سن دارند و تاكنون هرگز آفتاب را نديده‌اند، در تمام اين مدت در دخمه‌اي در زير زمين زنداني بودند.
اين جنايت زماني آشكار شده كه فرزند بزرگ اليزابت كه به شدت بيمار بود در 19 آوريل امسال در بيمارستان بستري شد.
پزشكان كه دنبال سرنخ‌هاي پزشكي بودند در يك اطلاعيه تلويزيوني از مادر وي خواستند كه خود را به بيمارستان برساند و اليزابت كه تنها ارتباطش با دنياي خارج يك تلويزيون و يك راديو بود، از پدرش خواست تا به او اجازه دهد، به بيمارستان برود. فريتزل هم ناچار شد به دخترش اجازه دهد كه زندان را ترك كند و اين فرصتي براي فرار دختر بيچاره بود.
مهم‌ترين سوالي كه در حال حاضر ذهن پليس را به خود مشغول كرده اين است كه چطور چنين اتفاقي در خانه‌اي واقع در خيابان‌هاي شلوغ و پر از فروشگاه و مغازه در شهر صنعتي كوچك آمستتن رخ داده و در اين مدت طولاني هيچكس متوجه اين موضوع نشده است.
پترا استويبر ـ مفسر جنايي ـ در روزنامه اتريشي دير استاندارد در اين باره نوشته است: چطور ممكن است، هيچكس چيزي نشنيده يا نديده باشد. چطور امكان دارد، كسي چيزي درباره ناپديد شدن اين زن نپرسيده باشد.
همچنين فرانز پروچر ـ رييس دپارتمان امنيتي لور آستريا ـ در اين باره گفت: اين يك جنايت وحشتناك است و من تاكنون شاهد مورد مشابهي در اتريش نبوده‌ام.
تصاوير گرفته شده از اتاق نشان مي‌دهد كه يك راهرو باريك منتهي به اتاق‌هاي ديگري مي‌شده كه شامل يك محوطه براي پخت و پز با نقاشي‌هاي بچه‌ها روي ديوار، يك قسمت براي خوابيدن و يك حمام كوچك با يك دوش بوده است.
پزشكان اظهار كردند: حال فرزند بزرگ اليزابت در وضعيت بحراني اما پايداري است. اين در حالي است كه جزييات بيشتري از بيماري وي اعلام نشده است. 
به گفته بازپرس پرونده، اليزابت و فرزندانش در حال حاضر تحت مراقبت‌هاي روان درماني هستند. او 20 سال از سن خودش پيرتر به نظر مي‌رسد و موهاي سفيد و صورتي چروكيده دارد.
در عين حال پس از انتشار خبر اعتراف پدر اليزابت، گروه‌هاي بسياري از رسانه‌هاي خبري بين‌المللي به سمت اين خانه در شهر كوچك آمستتن در اتريش هجوم آورده‌اند.
ظرف 24 ساعت از انتشار اين خبر، شبكه‌هاي مختلف تلويزيوني و خبري همراه صدها خبرنگار و روزنامه‌نگار بين‌المللي براي تهيه گزارش عازم اتريش شدند.
در سراسر جهان، بسياري از شبكه‌هاي خبري، پخش سراسري برنامه‌هاي عادي خود را قطع كردند، تا اين خبر را همراه بريده‌هايي از فيلم شهري كه جنايت جوزف فريتزل در آن شكل گرفت، پخش كنند.
شبكه اسكاي نيوز در گزارشي در رابطه با اين عمل وحشتناك به نقل از يك روانشناس آورده است: جوزف فريتزل احتمالا يك پدر ديكتاتور بوده كه تصور مي‌كرده، اين حق دارد كه نحوه زندگي فرزندانش را خودش انتخاب كند و به همين دليل حتي به خودش اين حق را مي‌داده كه به فرزندش تجاوز كند.
اين روانشناس مي‌گويد: احتمالا مادر اليزابت نيز به گونه‌اي در اين ماجرا فريب خورده و منكر داشتن هر گونه اطلاعاتي درباره آنچه در زيرزمين خانه‌اش اتفاق افتاده، شده است.
شبكه خبري بي بي سي نيز به فريتزل لقب «شيطان‌ترين پدر دنيا» را داده و اعلام كرد كه خبر جنايت اين پدر صفحه اول بسياري از روزنامه‌هاي معروف جهان را به خود اختصاص داد.
 
 
آزمايش DNA از مرد متهم به تعرض 24 ساله به دخترش
آسوشيتدپرس: با آزمايش DNA به طور صد در صد مشخص شد كه مرد 73 ساله اتريشي پدر 6 فرزند دخترش است.
پليس در يك كنفرانس مطبوعاتي پس از فاش شدن ماجراي تكان دهنده اين حادثه تاكيد كرد:  در اين ماجرا هيچ يك از اعضاي خانواده نقشي نداشته‌اند و تنها متهم، پدر خانواده است كه به تنهايي دست به اين اقدام زده است.
اين در حالي است كه همچنان گروه‌هاي تجسس و بازرسي علمي در حال جمع‌آوري مدارك از اين خانه هستند. آن‌ها تلاش مي‌كنند تا متوجه شوند كه چطور يك فرد به تنهايي توانسته اين خانه را با يك در فولادي به وزن بيش از 300 كيلوگرم بسازد.
به گفته پليس، همه اعضاي خانواده از جمله مادر اليزابت و سه فرزند وي كه در طبقه‌هاي بالاي ساختمان زندگي مي‌كردند، از وجود اين زيرزمين كاملا بي‌اطلاع بودند.
اين زيرزمين آنچنان حرفه‌اي پنهان شده بود كه وقتي پليس خانه را مي‌گشت، نتوانست جايي را پيدا كند و در نهايت خود «فريتزل» جاي آن را به پليس نشان داد.
در مخفي زير زمين به طور الكترونيكي قفل شده بود و باز كردن آن تنها با يك كد خاص و يك دستگاه كنترل از راه دور امكان‌پذير بود كه فريتزل هميشه اين دستگاه را همراه خود داشت.
 
جزيياتي جديد از پرونده پدر متجاوز در اتريش
 
مقامات كشور اتريش اعلام كردند قصد دارند براي كمك به رهايي اليزابت هويت‌هاي جديدي را در اختيار وي و فرزندانش قرار دهند و تكميل تحقيقات در مورد اين پرونده 6 ماه ديگر وقت خواهد برد.
اين خبر در حالي اعلام شد كه آزمايش "ي ان آي" تاييد كرد كه جوزف فريتزل، متهم پرونده جنايت «خانه وحشت»، پدر شش فرزند دخترش اليزابت است.
متهم پرونده اليزابت را در طول 24 سال در زيرزمين خانه‌اش حبس و بارها به وي تجاوز كرده و از او صاحب هفت فرزند شده بود.
در حال حاضر اين مرد، به جرم خود اعتراف كرده و در بازجويي‌هاي اوليه معلوم شد كه فريتزل، اليزابت و فرزاندان او را تهديد كرده بوده كه اگر اتفاقي برايش بيافتد، آن‌ها با آن‌ها بر اثر تنفس گاز سمي خواهد مرد.
او همچنين قربانيان خود را تهديد مي‌كرده كه اگر در غياب وي، در اتوموتيك جايي كه درآن حبس شده ان باز شود، آنجا منفجر خواهد شد، اما به گفته كارشناسان پليس، اين ادعا همگي ساختگي و غيرواقعي و تنها براي ترساندن قربانيان بوده است.
از طرفي كارشناسان اعلام كردند:فرزندان اليزابت به زباي غير معمول و منحصر به فرد صحبت ميكنند و با توليد صداهايي شبيه حيوان با يكديگر حرف مي‌زنند.
لئوپولد اتز ـ رييس پليس ـ در اين باره گفت: اين بچه‌ها نيمي درست صحبت مي‌كنند و نيمي ديگر با توليد كردن صداهاي نامفهوم و تركيبي از خرخر و غرش با هم حرف مي‌زنند. آن‌ها هيچ كتابي در اختيار نداشتند و تنها منبع اصلي آموزششان تلويزيون بوده است.
به گفته افسران رسيدگي كننده به پرونده، ظاهرا فريتزل چند سال پس از زنداني كردن اليزابت در يك گفت‌وگوي تلفني با مادر اليزابت تماس مي‌گيرد و در حالي كه صداي زن جواني را تقليد مي‌كرده به او مي‌گويد كه اليزابت است و از او مي‌خواهد كه از فرزندانش مراقبت كند. مادر اليزابت نيز نمي‌تواند، صداي فريتزل را كه او را فريب داده بود، شناسايي كند و تصور مي‌كند كه صداي دخترش است.
به علاوه طبق اظهارات اليزابت، پدرش در همان سال‌ها او را وادار كرده بوده، نامه‌اي بنويسد و در آن از والدين خود بخواهد كه به دنبال او نگردند و تنها مراقب فرزندانش باشند.
از سوي ديگر خواهر زن فريتزل، نيز به ماموران پليس گفت كه اين مرد هميشه خواهرش (مادر اليزابت) را مسخره مي‌كرده و به او مي‌گفته كه چون بسيار چاق است، نمي‌تواند، با او رابطه جنسي داشته باشد.
اين زن در ادامه گفت: شوهر خواهرم، تمام شب‌ها با اليزابت بود در حالي كه به ما مي‌گفت، براي كار كردن روي دستگاه‌ها به زيرزمين مي‌رود و به خواهرم اجازه نمي‌داد، حتي براي بردن يك فنجان قهوه به طبقه پايين برود.
از سوي ديگر مردي كه در خانه فريتزل مستاجر بوده به ماموران پليس گفت: در اين مدت مرد ديگري را مي‌ديده كه در زيرزمين تردد مي‌كند و به او گفته بودند كه اين مرد لوله‌كش است.
به اين ترتيب، اظهارات اين مرد اطلاعات ماموران پليس را كه تصور مي كردند، فريتزل جنايتش را به تنهايي انجام داده، دچار ترديد كرد.
اين مرد مي‌گويد : در تمام مدت 12 سالي كه مستاجر فريتزل بودم من و هيچ يك از مستاجرهاي ديگري، اجازه نداشتيم به زيرزمين برويم ،اما  در تمام اين مدت، صداهايي از پايين مي‌شنيدم و تصور مي‌كردم كه صداي سيستم گرمايش ساختمان است.
پليس از سرنخهايي جديد مربوط به پرونده اي ديگر خبر دادند و گفتند: در حال حاضر، مشغول بازجويي از فريتزل در مورد يك پرونده تجاوز و قتل يك دختر نوجوان هستند.
ماموران پليس در اين پرونده به دنبال قاتل «مارتينا پوش»، دختر نوجواني هستند كه به گفته همسايه‌ها، چهره‌اش بسيار شبيه به اليزابت بوده و از سال 1984 حبس شده بود. جسد مارتينا دو سال بعد از ماپديد شدن در حالي كه در پلاستيك پيچيده شده بود در رودخانه اي در نزديكي ساختماني متعلق به فريتزل پيدا شد.
يكي از همسايه هاي اين نوجوان كشته شده به پليس محلي گفت: مارتينا بي‌نهايت شبيه به اليزابت بود، البته هنوز اين اتهام فريتزل ثابت نشده است و تحقيقات پليس در اين زمينه ادامه دارد.
هم اكنون فريتزل با پليس همكاري نمي‌كند و احتمال مي‌رود كه به حبس ابد محكوم شود و درخواست آزادي به قيد ضمانت ارائه كند.
پليس مي‌گويد: فريتزل مردي شكست خورده و پريشان است و شرايط مطلوبي ندارد، اليزابت در تمام اين سال‌ها براي اين كه فرزندانش يك زندگي معمولي داشته باشند، هركاري كه به لحاظ انساني از دستش برمي‌آمده، براي آن‌ها انجام داده است و با همان امكانات محدود به آن‌ها نوشتن ياد داده است، اما بچه‌ها دچار ضعف شديد سيستم ايمني بدن، فقر ويتامين د  و كم‌خوني هستند. كريستين"  بزرگترين فرزند "اليزابت" كه 19 سال دارد اليزابت كه در بيمارستان بستري شده و هنوز در كما است و هنوز در كما است، بيشتر دندان‌هايش ريخته و به علت از كار افتادن كليه‌ها تحت دياليز قرار دارد. همچنين اليزابت و ديگر فرزندانش در زمين‌هاي بيمارستان، يك خانه امن در زندگي ميكنند ودر حالي كه آزادانه در آنجا رفت و آمد مي كنند ويژه تحت مراقبتهاي رواني قرار دارند.
روانشناسان به در حال تلاش و مشاوره براي بهبود وضع اين مادر و فرزندان، اما كارشناسان معتقدند كه بازگشت آنها به شرايط عادي به سالها كار نياز دارد.
دكتر "ماكس فردريش" روانپزشكي كه از قرباني ديگر پرونده‌اي مشابه كه دو سال پيش فاش شد مراقبت كرده بود مي‌گويد كه بازگشت آنها شرايط عادي به 5 تا 8 سال وقت نياز دارد.
"هانس هينس لانس" رئيس سازمان خدمات اجتماعي شهر اعلام كرده كه نامها و هويت جديدي را قرار است به قربانيان اين جنايت بدهند كه طرح قطعي تا چند هفته آينده قطعي خواهد شد. وي افزود كه در حال حاضر مهمترين چيز كه همه نيز متمركز بر آن هستند مراقبت رواني از قربانيان است.
پليس اعلام كرده كه.
به گفته دكتر "برتولد كپلينگر" رئيس كلينيك روانپزشكي كه از اين خانواده مراقبت مي‌كند مي‌گويد:" 2 پسر از 3 بچه اي كه همه عمر خود را در سلول گذرانده‌اند،‌ارتباطاتي دارند كه عادي نيست. كوچكترين پسر كه 5 سال دارد به نظر بيشتر مي‌تواند زندگي جديدش را بپذيرد و به ويژه از سوار شدن به ماشين بسيار هيجان زده شده بود."
پليس براي بازجويي از "فريتزل" و كودكان هنوز هم در انتظار اجازه پزشكان هستند كه به نظر مي‌رسد اين اجازه سالها به طول بينجامد.
ظاهراً بر اساس سوابق موجود "جوزف فريتزل" در دهه 1960 هم سابقه يك بار شروع به تجاوز را دارد كه اين سابقه بعد از مدتي توسط مقامات قضايي پاك شده است.
  
 
 
كالبدشكافي جنايات مرد اتريشي‌
خانه وحشت چگونه بنا شد؟
 
دوشنبه 9 ارديبهشت مصادف با 28 آوريل، شبكه‌هاي خبري در سراسر جهان خبر جنايتي را منتشر كردند كه سروصداي زيادي راه انداخت و تاثر و تاسف جهانيان را درپي داشت. خبر اين بود: «نجات زني 42 ساله كه 24 سال زنداني پدر بود و از سوي وي مورد تجاوز قرار مي‌گرفت.»
«اليزابت» از 11 سالگي مورد تجاوز پدرش «جوزف» قرار مي‌گيرد. جوزف از 18 سالگي وي را در خانه و دور از چشم ديگران زنداني كرده و مورد تجاوز قرار مي‌دهد؛ به طوري كه اليزابت از وي صاحب 7 فرزند مي‌شود كه يكي از آنها مدت كوتاهي پس از تولد جان خود را از دست مي‌دهد. اما 6 فرزند ديگر او يعني 3 پسر و 3 دختر هم اكنون زنده هستند و در بدترين شرايط روحي به سر مي‌برند.
آري اليزابت 24 سال در زندان پدر، قرباني اميال ضدبشري و شنيع او مي‌شود و سرانجام وقوع يك حادثه، پرده از راز اين جنايت كثيف برمي‌دارد.
 
پرونده «جوزف فريتزل» 73 ساله، «اليزابت» دختر وي كه هم‌اكنون 42 سال دارد و 6 فرزندي كه نتيجه بيماري رواني پدر در آزار جنسي دختر هستند، سوالات زيادي را در ذهن مردم اين كشور قلب اروپا و ساير جهانيان ايجاد كرده است.
 
بازتاب جنايت قرن‌
 
از اواسط آوريل سال جاري ميلادي كه اين فاجعه برملا شده است، هر روز ابعاد تكاندهنده‌اي از اين رويداد انتشار مي‌يابد كه افزايش تنفر و انزجار افكار عمومي در سراسر جهان را درپي دارد.
 
روزنامه‌ها و خبرگزاريها درواكنش به اين رويداد، آ­ن را جنايت غرب مي‌دانند، اما نكته قابل تامل اين كه با وجود بازتاب گسترده اين خبر در رسانه‌هاي جهان، سازمان‌هاي حقوق بشري تاكنون دراين‌باره هيچ موضعي نگرفته‌اند.
 
پنهانكاري درباره هويت واقعي جنايتكار اتريشي‌
 
برخي خبرهاي منتشره در محافل خبري، حكايت از آن دارد كه جوزف فريتزل يك يهودي است.
 
منابع مطلع مي‌گويند، بعد از اين كه يك خبرنگار دست به افشاي هويت يهودي اين جنايتكار 73 ساله زد، يهوديان اتريش با اعمال نفوذ در رسانه‌ها و اقدام به سانسور، بسرعت هويت وي را پنهان كردند. اين منابع مي‌گويند كه تمام اخباري كه درباره يهودي بودن اين فرد منتشر شده است نيز از پايگاه‌هاي خبررساني اينترنتي و ازجمله صفحه مربوط به اين جاني در ويكي‌پديا حذف شده است. اما در مجموع انتشار اخبار تكميلي درباره اين جنايت، جامعه اروپا بويژه اتريشي‌ها را در نگراني عميقي فرو برده است؛ نگراني از فقدان امنيت و آرامش رواني در نزد شهروندان.
 
 
پدر شكنجه گر اتريشي به يك جنايت ديگر متهم شد
ادامه يافتن تحقيقات در خصوص پدر شكنجه گر اتريشي اسرار تازه يي از خانه وحشت را برملا كرد و باعث تشكيك در بسياري از فرضيه هايي شد كه پليس تاكنون آن را قطعي مي پنداشت.پس از آنكه جوزف فريتزل مهندس 73 ساله برق، اعتراف كرد به مدت 24 سال دخترش اليزابت را در زيرزمين منزلش حبس كرده و از وي صاحب 7 فرزند شده كه يكي از اين كودكان فوت شده است، تحقيقات پليس جنايي شهر آمستتن براي رازگشايي از اين ماجراي تكان دهنده ادامه يافت و كارآگاهان تلاش كردند به اين سوالات پاسخ دهند كه چگونه در طول 24 سال، همسر و ساير فرزندان جوزف و همچنين مستاجران او متوجه زنداني شدن اليزابت نشده اند و چگونه اين مرد به تنهايي توانسته زيرزميني مجهز به سرويس بهداشتي، آشپزخانه و در الكترونيكي بسازد و هيچ كس به وجود چنين قسمتي در خانه پي نبرد. كارآگاهان هر گام كه به جلو برمي داشتند با ابهام هاي تازه يي روبه رو مي شدند. به ويژه وقتي كه دوست صميمي جوزف اين مرد را فردي مهربان و خانواده دوست توصيف كرد و گفت آن دو، با هم دو بار به تايلند سفر كرده و مدت اقامت شان يك ماه و سه هفته بوده است.پس از آن عكس هايي از جوزف به دست آمد كه او را در يك سفر تفريحي به قبرس نشان مي داد. در حالي كه همدست نداشتن جوزف براي كارآگاهان مسجل شده بود اين اطلاعات تازه سبب شد پليس جنايي با اين معما روبه رو شود كه اليزابت و سه فرزندي كه با او زندگي كردند چگونه در ايام سفر جوزف مايحتاج زندگي خود را تامين مي كردند.
 
در شرايطي كه فرضيه هاي پليسي نشان مي داد دليل حضور نيافتن همسر و مستاجران جوزف در خانه وحشت طي 24 سال گذشته بي اطلاعي آنان از وجود زيرزمين در ساختمان دو طبقه بوده است، خواهرزن جوزف اين فرضيه را مردود دانست. او كه روز پنجشنبه از سوي بخش جنايي شهر آمستتن تحت بازجويي قرار گرفت، اسرار تازه يي از زندگي شوهرخواهرش را برملا كرد و گفت؛ جوزف هميشه رزمري را مسخره مي كرد و مي گفت چون او بسيار چاق است نمي توانند با يكديگر رابطه زناشويي داشته باشند.جوزف تمام شب ها در خانه بود و به رزمري و من مي گفت براي كار كردن روي دستگاه هاي مخصوص اش به زيرزمين مي رود. رزمري هم از وجود زيرزمين مطلع بود اما شوهرش به او اجازه نمي داد حتي براي بردن يك فنجان قهوه براي وي به طبقه پايين برود.در همين حال مرد ديگري كه از 12 سال قبل مستاجر جوزف است نيز اعلام كرد از وجود زيرزمين اطلاع داشته اما او و ساير مستاجران اجازه ورود به آن بخش از خانه را نداشتند. اين مرد در ادامه اظهاراتش فرضيه ديگر پليس مبني بر تنهايي جوزف در اعمال شكنجه گرانه اش را مورد ترديد قرار داد. وي گفت؛ در اين مدت علاوه بر جوزف مرد ديگري نيز به زيرزمين رفت و آمد مي كرد و جوزف به من گفته بود آن مرد لوله كش است.
 
ضمن اينكه من و ساير مستاجران در تمام اين سال ها صداهايي از پايين مي شنيديم اما تصور مي كرديم صداي سيستم گرمايشي ساختمان است.
 
نكته ديگري كه در اين پرونده مبهم باقي مانده، نحوه بر عهده گرفتن حضانت سه فرزند اليزابت از سوي رزمري بود. طبق اطلاعات اوليه جوزف پس از تولد سه فرزند نامشروع خود در سال هاي 1993، 1994 و 1997 آنها را با اين ادعا كه در خيابان پيدا كرده، نزد همسرش برده و وي را متقاعد كرده بود براي بچه ها شناسنامه بگيرند و حضانت شان را بپذيرند. اين اطلاعات پرسشي را به وجود مي آورد مبني بر اينكه چگونه رزمري به تكرار سه باره يك اتفاق نادر - يافتن كودك در خيابان - مشكوك نشده است. اكنون شواهد جديد نشان مي دهد جوزف سه كودك را نوزادان سرراهي معرفي نكرده بلكه به همسرش اطلاع داده بود كه آنها فرزندان اليزابت هستند. به گفته بازپرسان اين پرونده ظاهراً جوزف فريتزل چند سال پس از زنداني كردن اليزابت در دخمه از مكاني نامعلوم به همسرش تلفن زده و در حالي كه صداي زن جواني را تقليد كرده، خودش را اليزابت ناميده و از رزمري خواسته بود از فرزندانش مراقبت كند. علاوه بر اين، طبق اظهارات اليزابت، پدرش در همان سال ها او را وادار كرده بود نامه يي بنويسد و در آن از والدين خود بخواهد دنبال وي نگردند و فقط مراقب فرزندانش باشند.
 
ابهام ديگري كه در اين پرونده وجود دارد تلاش نكردن اليزابت و سه فرزند ديگرش براي فرار از خانه وحشت است. بسياري معتقد هستند اگرچه در دخمه مجهز به سيستم امنيتي الكترونيكي بوده و فقط با رمز مخصوصي كه دراختيار جوزف بوده باز و بسته مي شده اما باز هم اليزابت مي توانسته كوشش خود را براي يافتن يك مفر به كار گيرد.جوزف در تازه ترين اعترافات خود اين ابهام را برطرف كرد و گفت؛ من اليزابت و سه فرزندش را تهديد كرده بودم كه اگر اتفاقي براي من بيفتد آنها با گاز خفه مي شوند. به همين خاطر زماني كه نزد آنان بودم اطمينان داشتم عليه من سوءقصدي انجام نخواهد شد. از سويي گفته بودم اگر در غياب من در اتوماتيك زيرزمين باز شود منفجر خواهد شد و همگي مي ميرند.پس از اظهارات جديد جوزف تيم تحقيق بار ديگر به بازرسي در دخمه پرداخت و اطمينان يافت تمام اين تهديدهاي جوزف دروغ اما كارگر بوده و توانسته قربانيانش را به شدت به هراس بيندازد.در سوي ديگر اين ماجرا گزارش هاي پزشكان از وضعيت جسماني و رواني نامناسب اليزابت و سه فرزندش حكايت دارد. سه بچه اليزابت دچار ضعف شديد سيستم ايمني بدن، فقر ويتامين و كم خوني هستند و كريستين دختر 18 ساله اليزابت در كما به سر مي برد و بيشتر دندان هايش ريخته است.در همين حال پزشكان و گروه هاي روان درمانگر براي بهبود وضعيت اين چهار قرباني، زيرزمين بيمارستان را به عنوان خانه امني در اختيار آنها قرار داده اند و فرزندان اليزابت مي توانند آزادانه به آنجا رفت و آمد كنند.نكته يي كه پزشكان را براي درمان فرزندان اليزابت با مشكل مواجه كرده اين است كه آنها به زبان نيمه وحشي صحبت مي كنند. لئو پولد اتنر رئيس پليس آمستتن در اين باره گفت؛ اين بچه ها نيمي درست صحبت مي كنند و نيمي ديگر با توليد صداهاي نامفهوم و تركيبي از غرش و خرخر با هم حرف مي زنند. آنها هيچ كتابي در اختيار نداشتند و تنها منبع اصلي آموزش شان تلويزيون بوده است.بازجويان نيز خاطرنشان كردند؛ جوزف فريتزل مردي شكست خورده و پريشان است كه شرايط مطلوبي ندارد. اما اليزابت در تمام اين سال ها براي اينكه فرزندانش يك زندگي معمولي داشته باشند هر كاري كه به لحاظ انساني از دستش برمي آمد براي آنها انجام مي داد و با همان امكانات محدود به آنان نوشتن ياد داده است.نكته جديد ديگري كه در اين پرونده پيچيده مطرح شده نسبت دادن اتهام يك قتل به جوزف است. مارتينا پوش در سال 1984 درست همزمان با زنداني شدن اليزابت ناپديد شد. او به لحاظ چهره شباهت بسياري با اليزابت داشت و پليس به نقل از همسايگان مارتينا اين شباهت را فوق العاده زياد اعلام كرده است.دو سال پس از ناپديد شدن مارتينا جسد وي در حالي كه در پلاستيك پيچيده شده بود در رودخانه يي در نزديكي محل زندگي جوزف پيدا شد. پليس ترديدي ندارد كه مارتينا در اين دو سال در خانه يي حبس بوده. بارها مورد تعرض قرار گرفته و سپس به قتل رسيده است. با نسبت داده شدن اين قتل به جوزف مرد 73 ساله تصميم گرفته سكوت اختيار كند. او ديگر با بازجويان همكاري نمي كند. با اين وجود تحقيقات در اين خصوص همچنان ادامه دارد.
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

در راستای کاهش نرخ خشونت خانگی و طلاق ، نخستین کارگاه آموزشی تخصصی  « مشاوره ازدواج و طلاق » دکتر بهنام اوحدی در تاریخ ۲۲ خرداد ماه ۱۳۸۷ از ساعت ۹ تا ۱۷ در مرکز مشاوره و آموزش تخصصی رها وابسته به انجمن دفاع از قربانیان خشونت برگزار می شود. در این کارگاه یک روزه ، که برای دانش جویان و دانش آموختگان رشته های روان پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، پزشکی ، مددکاری و علوم تربیتی و دیگر رشته های وابسته برگزار می شود ، چیستی و چگونگی ارزیابی و سنچش همتایی ها و نا همتایی های مراجعان از لحاظ شخصیت شناسی ، جنسی - آمیزشی ، خانوادگی ، فرهنگی - مذهبی ، اجتماعی - اقتصادی ، سنی ، تحصیلی و ......... آموزش داده خواهد شد.

دانش جویان و دانش آموختگان علاقه مند به شرکت در این کارگاه یک روزه می توانند به مرکز مشاوره و آموزش رها ، واقع در تهران ، خیابان فلسطین شمالی ، نرسیده به بلوار کشاورز ، کوی شهید میر سرابی ، شماره ی  ۱ مراجعه نموده و یا با تلفن های ۸۸۹۷۱۶۰۷ ، ۸۸۹۵۴۹۲۸ و ۸۸۹۶۴۹۴۳ تماس بگیرند.

به شرکت کنندگان در این کارگاه گواهی و مدرک معتبر با امتیاز بازآموزی از سوی نظام مشاوره و روان شناسی داده خواهد شد.   

 

عشق و دیگر هیچ !  

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:36  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

بهای رهن و اجاره ی آپارتمان در تهران امسال افزایش بی سابقه ای پیدا کرده است که بی گمان در هنگام داغ شدن بازار اجاره ی مسکن در تیرماه سونامی ای ژرف و فراگیر از ناکامی ، و افسردگی ، نا امیدی ، خشم و پرخاش در پی آن را پدید خواهد آورد.

برای یک آپارتمان ۸۵ تا ۱۰۰ متری دو خوابه ی چند سال ساخت ( و نه نوساز ) در سعادت آباد و شهرک غرب باید دست کم ده میلیون پول پیش و ماهی ۷۵۰ هزار تا یک میلیون تومان بپردازی !

 جالب آن جاست که در صورت وجود امکان برای مهاجرت و منزل گزیدن خانواده در پونک ، گیشا ، امیرآباد ، ملاصدرا ، ونک ، ولی عصر و مانند آن ، این بها به ده میلیون پیش و ماهی ۵۰۰ تا ۸۵۰ هزار تومان - و نه کمتر - خواهد رسید !!

در مناطق لوکس هم چون زعفرانیه ، سعد آباد ، الهیه ، فرمانیه ، نیاوران و برخی مناطق پاسداران بهای اجاره ی یک آپارتمان هشتاد تا صد متری دو خوابه ی چند سال ساخت و نه نوساز ، به بیست تا سی میلیون پیش و ماهی یک میلیون تومان و بیشتر رسیده است که البته مربوط به از ما بهتران می شود و به ما مربوط نیست !!!

حالا چگونه ریاست محترم جمهور می فرمایند : « وضعیت معیشت مردم بهتر شده است » ، این هم احتمالن مربوط به از ما بهتران می شود و به ما مربوط نیست !!!!!

با افزایش بی چارچوب و قاعده ی بهای رهن و اجاره ، خانواده های فراوانی دچار افت و سقوط سطح اجتماعی - اقتصادی شده و در معرض اختلالات روانی و آسیب های اجتماعی عارضه گذار و زیان بخش قرار خواهند گرفت. بیش از دو انحراف معیار سقوط اجتماعی - اقتصادی ، برای افراد تبعات و عوارض روان شناختی جدی ، ژرف و فراگیر به همراه خواهد داشت. فقر امری نسبی ست و خط فقر با شان و جایگاه آدمیان بالا و پایین می رود ....... 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:30  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 روابط فرا زناشویی و پیمان شکنی

 

خوب یادم هست که تا بیست و یک سالگی من ، برقراری رابطه ی جنسی و حتا عاطفی با یک زن شوهر دار تابویی سترگ بود. این تابو با باوری جادویی ( Magical Thinking ) همراه بود: نکبتی ژرف و فراگیر !

این باور چنان ریشه دار و استوار بود که اگر پسری مجرد ، زن شوهر داری را به بستر برده و حتا برهنه هم می نمود ، توان آمیزش کامل با او را نمی جست ؛ چرا که از ترس و هراس چنین همآغوشی و آمیزش « نکبت باری » آلت بر افراشته اش دچار ناتوانی گذرا می شد و فرو می نشست.

تا بیست و یک سالگی ام ، از جمع تقریبی هفت صد دوست دور و نزدیکم ، شمار پسران مجردی که با زن شوهردار همآغوش و هم بستر می شدند ، بیش از هفت نفر نبود. هیچ یک از این « خلاف ها » جزو دوستان نزدیکم نبودند. برای من جوان مذهبی ، متعصب و غیرت مند ، آشنایی با آنان هم همراه و همبسته با احساس گناه و عذاب وجدان بود.

باور جادویی و ننگ همبستری با زن شوهردار عاملی بزرگ در پاسداشت اخلاق جنسی و زناشویی در ایران بود.

تا سی سالگی براین گمان خوش خیالانه بودم که آن وضعیت کماکان چندان عوض نشده است تا آن که با پیمان شکنی همسر برادر دوست صمیمی ام رو به رو شدم. خانم دندان پزشک جوان همه ی زندگی تحصیلی و زناشویی اش را از فداکاری و بزرگواری خانواده ی همسرش داشت. زنی هیستریونیک - بوردرلاین که با پزشکی اسکیزوئید - آسپرگر پیمان زناشویی بسته بود و اکنون در نبود او ، بی شرمانه و فاش و آشکارا پیمان می شکست. مایه ی شگفتی این بود که در دانشکده ی دندان پزشکی بی باکانه از این رویکرد خویش دفاع می نمود و حتا بیان می کرد که خانواده ی شوهرش از این رابطه با خبر و آگاه اند و آن را آسان و راحت پذیرفته اند !!

این ناجوان مردی و بی شرمی به من غیرت زده سخت گران آمد ؛ به ویژه این که خانواده ی دوستم از خاندانی شریف و اصیل بودند که سال ها با خاندان مادری در دوستی و آشنایی بودند.

دختر بی باکانه و بی شرمانه فرهنگی نادرست را در اصفهان می پراکند و جا می انداخت.

آبروی خانواده و خاندان دوستم به سادگی داشت بر باد می رفت. آن هنگام هنوز روان پزشک ، سکسولوژیست و زوج درمانگر نشده بودم. زمینه ی برخوردم با این موضوع هم ، کار کلینیکی و بالینی نبود. برخوردی  « ایرانی » با این رخداد نمودم .

دون ژوانی سالمند مرا از این کار بر حذر داشت ، و در عوض مرا به همآغوشی با خانم دکتر تشویق نمود  !!

اما من « کمربند عفت اصفهان » شده بودم !!! 

سال ها  از این ماجرا می گذرد. خانم دندان پزشک ازدواج دیگری نموده و با همسر نوینش هم چون من از دیار زنده رود مهاجرت نموده است.

من روان پزشک ، سکسولوژیست و زوج درمانگر شدم و دیگر خود را « کمربند عفت » هیچ کجا نمی دانم ؛ صد البته رویکرد آن دون ژوان شازده اسدالله میرزا گونه را هم به کار نمی بندم !

نداشتن احساس امنیت فردی - اجتماعی در دوران پس از جدایی ( طلاق ) ، اندیشیدن به آن را دشوار می سازد. به ویژه آین که اصولن زنان در این سرزمین حق ازدواج دارند ، اما حق طلاق هرگز !

کتک هم بخورند و توهین هم بشنوند ، باید تمکین کنند !!

به راستی ، آیا همین نداشتن حق طلاق و امنیت و آبرو و عزت پس از آن به زدوده شدن آن « باور جادویی » سودمند نینجامیده است ؟!؟

در کار بالینی خود در حیطه ی زوج درمانی و سکس تراپی ، به برخی دلایل گرایش پسران و مردان مجرد یا متاهل به زنان شوهردار دست یافته ام که آن ها را بیان می نمایم:

۱) زن شوهرداری که وارد این گونه روابط فرازناشویی می شود ، برای ازدواج به معشوقش گیر نمی دهد. به رابطه ای موازی - اگر  ارضاکننده و لذت بخش باشد - دلخوش داشته و بسنده می کند.

۲) مشکل دوشیزگی ( بکارت ) و از بین رفتن آن را ندارد و امکان کامیاب گشتن کامل در آغوش او فراهم است.

۳) چنان چه دچار بارداری ناخواسته شود ، امکان جمع و جور کردن آن را دارد و اصولن با راهکارهای پیشگیری از بارداری بیشتر از دختران ازدواج نکرده آشنا و آگاه است.

۴) اصولن زن شوهرداری که وارد امر ممنوعه ی رابطه با مردی جز همسرش می شود ، جز به « لذت » و « شیطنت » نمی اندیشد ؛ و در این راه به راحتی شرم و حیا را کنار می گذارد. چه بسیار زنانی را ویزیت نموده ام که با شوهر خود فرسنگ ها بیگانه تر از معشوقان گذرای شان هستند ! از این رو کارهایی را در همبستری با اینان انجام می دهند ، که اگر یک سوم از آن را با همسرشان انجام دهند ، زندگی عاطفی - جنسی بسیار بهتر و سرشار تری را تجربه می نمایند. اما آیا همه ی شوهران با کردار و مهر کافی  فرصت و فراغت لازم را برای همآغوشی سرشار در اختیار  زنان شان قرار می دهند ؟!؟ بی گمان ، همه ی گناهان را نمی توان بر دوش این زنان هنجار گریز و پیمان شکن نهاد !

۵) زن شوهر دار همانند مرد همسر دار در خانه و کاشانه ی شیشه ای و آسیب پذیر نشسته است ؛ پس هم چون مرد همسر دار سنگ پرتاب نمی کند و آبروریزی و افتضاح به پا نمی کند.

۶) عنصر رقابت مردانه هم در رخ دادن چنین روابطی نقش خود را ایفا می کند؛ رقابت و ستیز عاطفی - جنسی از دیرباز غریزه ای شناخته شده بوده و هست. همآغوشی و همبستری با زن شوهر دار ، خودشیفتگی ( نارسی سیزم )  بیمارگونه ی برخی مردان دارای شخصیت های پر رنگ کلاستر B  را بسیار ارضا می نماید. هر چه ویژگی ( Trait ) های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) مرد بیشتر باشد و نمای شخصیتی اش به سوی اختلال برود ، رویکرد او به برقراری ارتباط با زنان شوهر دار بیشتر خواهد بود.

۷) وضعیت مالی خوب و امکانات سرشار برخی زنان متاهل نیز از دیگر دلایل رویکرد برخی مردان - به ویژه برخی پسران مجرد - به این گونه زنان است.

با نگاهی ژرف و چاره اندیشانه می توان دریافت که آسان نمودن و یا اعطای حق طلاق به زنان می تواند به خوبی از فراگیر و فرهنگ شدن بیشتر « همبستری با زنان شوهر دار » پیشگیری نماید و نقشی سودمند و اثرگذار در حفظ و پاسداشت  « اخلاق » و « معنویت » داشته باشد.

برگزاری دوره های کارآمد و به روز « هنر همآغوشی و مهارت های زناشویی » برای زنان و مردان - حتا به تفکیک جنسیت شرکت کنندگان - به خوبی می تواند در کاهش پیمان شکنی از سوی زنان و مردان همسردار سودمند واقع شود.

باید دانست که هر چند در اروپا به برقراری روابط خارج زناشویی ، با نگاهی ساده و آسان گیرانه نگریسته می شود ، اما در ایالات متحده ی آمریکا - این کاتولیک ترین کشور جهان پس از واتیکان - هنوز این گونه روابط تابو است. تا آن جا که رئیس جمهور ( کلینتون ) را بی باکانه به دادگاهی علنی با پخش سراسری می کشند تا فاش و آشکار از هنجارگریزی ها و پیمان شکنی های خویش بگوید و تا آستانه ی برکناری پیش رود.     

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:23  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

پیمان شکنی و روابط  فرا زناشویی

 

سال پنجم پزشکی استاد جراحی کلیه و مجاری ادراری - تناسلی مان ، دکتر بهمن آستانه ، واقعیتی را به من گفت که آن هنگام آن را با آرمان گرایی و احساسات و نگرش های مذهبی و متعصبانه ی جوانی ام نپذیرفتم.

بعدها در دوران دستیاری این واقعیت را در قیاس وضعیت خود مجردم با همکاران متاهل آشکارا و عیان به تماشا نشستم.

پس از ازدواج این واقعیت نا آرمان گرایانه ، خود را نمایان تر از گذشته به من نشان داد.

به راستی چرا گرایش دخترها و زنان مجرد و متاهل به برقراری روابط عاطفی - جنسی بیشتر به سوی مردان متاهل است و نه پسران و مردان مجرد؟!؟

در طی کار بالینی خود در حیطه ی زوج درمانی و سکس تراپی ، بارها و بارها شاهد چنین روابطی بوده ام و به دلایلی در این باره رسیده ام:

۱) دختران و زنان بالای سی سال دیگر توانایی برقراری ارتباط با پسران زیر بیست و هفت سال را ندارند. این امر شگفت انگیز نیست. به طور کلی ، هر زن چهار تا شش سال از لحاظ رشد روانی - اجتماعی از مرد همسن و سالش جلوتر و پخته تر است.

یک بار دختری سی و چهار ساله پرسش من درباره ی دلیل برگزیدن مردی متاهل را چنین پاسخ داد:

« آقای دکتر ، من سی و چهار سالمه؛ دیگر یک پسر زیر سی سال احساسات و نیازهای عاطفی مرا درک نمی کند. من نیازمند ارتباط با یک مرد پخته و بالغ هستم؛ چند درصد مردان موفق و سالم بالای سی و سی و پنج سال مجرد مانده اند؟!؟ چرا باید ته مانده های اجتماع نصیب من و امثال من شوند؟!؟ گناه من و امثال من چیست که پدر پول دار ، زیبایی هالیوودی و گرین کارت و تابعیت آمریکا و کانادا نداشته ایم؟؟؟ »

پاسخ دادن به پاسخ آن مراجع آسان و راحت نبود ! به ویژه این که از گرایش بسیار شمار فراوانی از مردان متاهل به چنین خانم هایی نیز خبردار بودم !!

۲) مرد متاهل در خانه و کاشانه ی شیشه ای نشسته است؛ پس آن که چنین منزل و مسکنی دارد ، سنگ به خانه و کاشانه ی زن و دختری پرتاب نمی کند ، چون با یک سنگ آرامش خواب و روزش فرو می ریزد ! آری ، مردان متاهل آبروریزی به پا نمی کنند و جزئیات روابط جنسی - عاطفی شان را جار نمی زنند ، که آشکار شدن این گونه رازها بیش تر به زیان خودشان است.

۳) در اجتماع سرشار از بی کاری جوانان ، در بیشتر موارد مرد متاهل برخلاف پسر مجرد از رفاه و سرمایه ی مادی بیشتری برخوردار است و توانایی پرداخت پول برای تفریح و سرگرمی های گوناگون را دارد. چنان چه گرفتاری هایی هم چون بارداری های ناخواسته و مانند آن رخ دهد ، چنین مردی امکان و توانایی بیشتری برای کنار گذاشتن و حل مشکلات دارد.

۴) زن و دختری که وارد ارتباط با مردی متاهل می شود ، دیگر نیازی به نجابت و حیا پیشه نمودن ندارد و می تواند دست کم برای لحظاتی از ماسک و نقاب شخصیتی که اجتماع ده رو و صد رنگ مان به اجبار و اکراه به او تحمیل نموده است ، رها شود و لذت و ارضا را تجربه نماید ، بی آن که هراس کنار زده شدن و طرد از سوی پسر و مرد مجرد را داشته باشد. او آزادانه خود را به آغوش مردی می سپارد که او را هر چه رهاتر از شرم و حیا باشد ، بیشتر و بیشتر می پذیرد !!

۵) مرد متاهل تجربه ی ارتباط چند ساله با جنس زن را داشته است ، پس احتمال بیشتری دارد که از نیازهای روانی جنس زن آگاه باشد و نیازهای وابستگی و مهرطلبی زنان را برآورده سازند. بدیهی ست که زن و دختری که ماجراجویی پیشه می نماید و وارد ارتباط با یک مرد زن دار می شود ، دختر و زنی ست که همواره به ارضای عاطفی - جنسی خود اهمیت زیاد می داده و می دهد. هم چنین مرد متاهل ، تجربه ی آمیزش و همآغوشی بیشتری دارد و احتمال آن که شیوه های به تاخیر انداختن ریزش ( انزال ) خویش و ارگاسم بخشیدن به جنس مقابل را بهتر و سودمندتر انجام دهد ، فراوان تر است.   

۶) به دلیل آن که بیشتر مردان متاهل که وارد چنین روابطی می شوند ، از موفقیت ها و پیروزی های مادی نسبی برخوردارند ، توان و نیروی بیشتری برای پشتیبانی کردن از دختران مجرد و زنان مطلقه و متاهل دارند.

۷) یک دلیل نه عمده ، اما نه چندان کم رنگ نیز پدیده ای به نام « رقابت زنانه » است. رقابتی که برخلاف ستیز و چالش مردانه رو در رو نیست و در بسیاری از موارد حتا کار به خنجر از پشت زدن هم می رسد. اصولن چه برای مردان و چه برای زنان شکست دادن هم جنسان خویش در رقابت های عاطفی - جنسی بسیار دلچسب ، خوشایند و ارضاکننده است.

    

اما به راستی به جز توسعه ی اقتصادی - اجتماعی و رفع معضل بی کاری و بی مسکنی جوانان و کاستن از نرخ تورم ، راهبرد اثرگذاری برای کاهش رخ دادن چنین روابطی در اجتماع ما هست ؟!؟

دیگر زمان شعار دادن از آرمان های اخلاقی و معنوی گذشته است. آنان که بیشتر شعار می دهند و در ظاهر رویکردهای  کینه توزانه و متعصبانه برمی گزینند ، خود بیش از دیگران درگیر و سرگردان در چنین روابطی هستند !!

افسوس که معنویت و ایمان و اخلاق هم چون شرافت و محبت و انسانیت ، بسیار ساده و آسان از کف مان لغزیدند. افسوس !!!  

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

اجتماع مان آشفته و پریشان شده است.

سردرگمی ، افسردگی ، یاس ، نا امیدی ، سرخوردگی ، درماندگی ، اخلاق گریزی و معنویت ستیزی ، وسواس ها ی ذهنی و عملی گوناگون ، انحرافات جنسی ، وابستگی ( اعتیاد ) و سوء مصرف مواد ، روابط فرا زناشویی ( پیمان شکنی ) و ...... افزایشی نگران کننده نشان می دهد.

وضعیت دشوار و ناخوشایند اجتماعی - اقتصادی و نیز « بحران هویت » گسترده و افسردگی و ناکامی فراگیر بی گمان دلایل نمایانی برای این چهره ی اجتماع مان هستند ، اما یک علت مهم این آسیب های روانی - اجتماعی همانا « نبود مدیریت نشاط و شادمانی ملی ( عمومی ) » است.

مغز آدمی درست همانند باتری اتومبیل است. یاخته هایی دارد که درون مایعی به سر می برند و با آن برهمکنش دارند. برآمد این برهمکنش ، جریان الکتریکی مغز است که در الکتروانسفالوگرافی از روی پوست سر ثبت می شود.

مغز آدمی همانند هر پیل الکتریکی و باتری اتومبیل نیازمند شارژ شدن است.

اگر برنامه ریزی دوراندیشانه ای برای شارژ درست و منطقی این باتری به پیش برنده ی پیکر انجام نشود ، آن گاه مغز به شارژ شدن از راه و شیوه ای دیگر فرمان می دهد. راه هایی هم چون سوءمصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به مواد مخدر و محرک ، روابط جنسی فرازناشویی ، سیگار ، الکل و مانند آن .......

این اجتماع نیز هم چون هر اجتماع دیگری ، « شادی » و « نشاط » می خواهد تا به انحرافات گوناگون  کشیده نشود. آری ، هیچ اجتماعی در طول تاریخ با شادی گریزی و لذت ستیزی ، ره به سلامت ، امنیت و بهروزی نیافته است ...

 

نقشه ی خوشبختی ، رفاه و شادمانی در جهان       

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:49  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

کم توانی ذهنی و هوشی 

اختلال بیش فعالی – کم توجهی

اختلال سلوک

اختلالات شناختی : دمانس و دلیریوم

اسکیزوفرنی و دیگر اختلالات سایکوتیک

اختلالات خلقی : افسردگی های یک و دو قطبی ، موارد ناشی از بیماری های تنی و مصرف مواد

اختلال انفجاری متناوب

اختلال سازگاری با اختلال سلوک

اختلالات شخصیت

اختلالات شخصیت ناشی از مواد یا بیماری تنی

رفتار ضد اجتماعی در کودکی ، نوجوانی یا بزرگ سالی

فشار فلج کننده ی روانی و محیطی

 : V – code problems  

 

مشکلات ارتباطی بین افراد

غفلت یا سوء استفاده

عدم رعایت درمان

تمارض

کردارهای ضد اجتماعی کودکان ، نوجوانان و بزرگ سالان

اختلال کارکرد ذهنی ( هوشی ) مرزی

افت کارکرد شناختی وابسته به سن

داغ دیدگی

مشکلات تحصیلی ، حرفه ای ، هویتی ، معنوی ، فرهنگ پذیری ، مرحله ی زندگی  

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:18  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

دوره ی گذار نخست در اوایل بزرگ سالی : هفده تا بیست و دو سالی 

دوره ی گذار دوم در سی سالگی : بیست و هشت تا سی و دو سالگی

دوره ی گذار سوم در میان سالی : چهل تا چهل و پنج سالگی

دوره ی گذار چهارم در پنجاه سالگی : پنجاه تا پنجاه و پنج سالگی

دوره ی گذار پنجم در پایان بزرگ سالی : شصت تا شصت و پنج سالگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:37  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

یک - اعتماد در برابر بی اعتمادی  : از هنگام زاده شدن

دو - خود مختاری در برابر شرم و تردید : از هژده ماهگی

سه - ابتکار در برابر احساس گناه : از سه سالگی

چهار - جدیت و سخت کوشی در برابراحساس حقارت و فرومایگی : از پنج سالگی

پنج - هویت ایگو در برابر سردرگمی نقش : از سیزده سالگی

شش - صمیمیت در برابر انزوا : از بیست سالگی

هفت - مولد بودن در برابر بی حاصلی و بحران میان سالی : از چهل سالگی

هشت - یکپارچگی ایگو در برابر یاس و ناامیدی : از شصت سالگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:20  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

یک - خواستی زیرساختاری به خود ویران گری ، برآمده از افسردگی و دیگر اختلالات روانی  

دو - کنترل اندک و ضعیف بر کینه توزی و ستیزه جویی

سه - تمایل به سوگیری عملی بی اندیشه و شکیبایی

چهار - گرایش به دشواری های درون روانی و بین فردی

پنج - احساس ناخودآگاه گناه و نیاز به پس دادن تاوان و کفاره و مجازات شدن

شش - خواست ناخودآگاه به گریز یا پرهیز از چیزی شرم آور و ناراحت کننده که اعتماد به نفس فرد و دیگران را خراب کند

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

زیگموند فروید : بهنجاری افسانه ای ایده آل است.

کورت ایسلر : بهنجاری مطلق قابل دستیابی نیست ، زیرا فرد بهنجار باید از اندیشه ها و احساساتش آگاه باشد.

مانی کریل : بهنجاری توانایی دستیابی به بینش در درون خود است که این ظرفیت هرگز به طور کامل پدید نمی آید.

ملانی کلاین : ویژگی های بهنجاری عبارت است از توانایی و نیرومندی منش ، توانایی مدارا با هیجانات متعارض ، توانایی درک لذت و عشق ورزیدن بدون تعارض.

اریک اریکسون : بهنجاری توانایی چیرگی بر تکالیف دوره های گوناگون زندگی است.

هیتز هارتمن : بهنجاری کارکرد بدون تعارض ایگو است.

لورنس کویی : بهنجاری توانایی یادگیری از طریق تجربه ، انعطاف پذیری ، و سازش با تغییرات محیط است

کارل منینگر : بهنجاری توانایی سازگاری رضایت آمیز با جهان بیرونی و چیرگی برتکلیف فرهنگ زدایی است

آلفرد آدلر : بهنجاری توانایی برای پرورش احساس اجتماعی و مولد بودن است که با سلامت روانی ارتبا ط داشته و با ارتقای عزت نفس فرد را قادر به سازش با کارهای خویشتن می نماید

اتو رنک : بهنجاری توانایی زندگی کردن بی ترس ، بی احساس گناه یا اضطراب ، و به عهده گرفتن مسئولیت رفتار و کارهای خویش است

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:53  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

تشنه ی تله پاتی با جن و پری

آشنایی با شخصیت شگفت انگیز و خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) – بخش دوم

دکتر بهنام اوحدی *

 

در مطالعات گذشته نگر  دیده شده که شمار فراوانی از بیمارانی که به نظر می رسیده دچار اسکیزوفرنی باشند ، در واقع مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوتایپال بوده اند. طی مطالعات درازمدت گزارش شده که در نهایت ده درصد افراد دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال دست به خودکشی می زنند ، اما بسیاری از بیماران نیز در سراسر زندگانی خویش به گونه ای ثابت ویژگی هایی پر رنگ از شخصیت اسکیزوتایپال دارند و با وجود همه ی شگفتی ها و غرابت هایی که دارند ، پیمان زناشویی بسته و  حرفه و شغلی در پیش می گیرند.

در سامانه ی شخصیتی اسکیزوتایپال ، در بخش سرشت ، شخصیت اسکیزوتایپال را در هر چهار ویژگی سرشتی – پرهیز از آسیب ، نو خواهی ( تازه و تنوع طلبی ) ، وابستگی به پاداش ، و پشتکار ( مداومت ) – می توان نه بالا یا پایین ، که « متوسط  »  برشمرد. البته در مواردی که هم ابتلایی و هم زمانی با اختلال و یا صفات پر رنگ شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) مطرح باشد ، نو خواهی ( تنوع طلبی )  فزونی یافته و پشتکار و گاه پرهیز از آسیب کاهش می یابند.

در بخش منش ، خود فرا روی بالا بوده ، اما همکاری ، و خود مداری پایین است.

از لحاظ هم ابتلایی و به هم آمیختگی ، اختلال یا ویژگی های شخصیت اسکیزوتایپال می تواند هم زمان و همراه با اختلالات و ویژگی های شخصیتی بدگمان ( پارانوئید ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، جدایی گزین – در خود مانده ( اسکیزوئید ) ، و مردم گریز – پرهیز مدار دیده شده است.

نسبت جنسیتی این اختلال درست هویدا نشده است و نمایان نیست که در مردان بیشتر است یا زنان؛ اما آشکار شده که در زنان دچار نشانگان کروموزوم ایکس شکننده به گونه ای شایع دیده می شود. در بستگان درجه نخست افراد دچار اسکیزوفرنیا شیوع بیشتری دارد. هم چنین شیوع افزایش یافته ای از اسکیزوفرنیا و دیگر اختلالات روان پریشانه ( سایکوتیک ) در بستگان بیماران دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال دیده می شود.

اختلال شخصیت اسکیزوتایپال را باید از اختلال شخصیت هایی هم چون  جدایی گزین – درخودمانده ( اسکیزوئید ) ، بد گمان ( پارانوئید ) ، مردم گریز – پرهیز مدار ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) جدا نموده و بازشناخت. به ویژه آن که دو شخصیت اسکیزوئید و پارانوئید به ندرت دارای ویژگی هایی هم چون اندیشه ی جادویی ، تجربه های ادراکی نامعمول ، و غرابت هایی در گفتار ، سیما ، پوشش ، کردار ، و فرآیند تفکر هستند.

شخصیت های مردم گریز – پرهیز مدار نیز به سبب برخی کردار و سیما و پوشش اش به ندرت مایه ی شگفتی دیگران می شوند ، البته  تنهایی گزینی و خودداری اجتماعی اینان به دلیل شرمگینی و نه بی علاقگی ، جدا نمودن و  کناره گیری شان است.

اصول درمان افراد دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال همانند بنیان های درمان افراد مبتلا به اختلال شخصیت اسکیزوئید است ؛ هر چند برخورد با اسکیزوتایپال ها باید دوراندیشانه و محتاطانه تر باشد. بیماران اسکیزوتایپال الگوها و انگاره های فکری ویژه و منحصر به فردی دارند. برخی از آن ها کوشش مندانه در انجام عبادات ، آیین ها و آداب غریب مذهبی ، جشن های فرقه ای ، و مراسم جادویی و استوار بر ماوراء الطبیعه شرکت می جویند. درمانگر نباید این گونه فعالیت ها را مورد ریشخند قرار داده و به تمسخر بگیرد ، یا درباره ی کنش ها ، کردارها و پندارهای فرقه ای و شبه خانقاهی آنان سمت و سو و جبهه ی قضاوت گرایانه ای بگیرد.

حتا چنان چه این کنش ها کاملا نا واقع بینانه و نا منطقی باشند. از آدم اسکیزوتایپال انتظار هر کردار شگفت انگیز و دور از ذهن را باید داشت. به ویژه اگر ویژگی های پر رنگ و یا اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک با آن سرشته و همراه شود. پس دیدار دختر دانش آموخته و پای تخت نشینی که هر هفته دو بار برای دور نمودن اجنه از حمام آپارتمانش در آن جا خود به دست خویشتن مرغی زنده را سر می برد ، نباید موجب شگفتی فراوان یک روان پزشک شود. به خوبی می توان انتظار داشت که مادر این دختر چندین خط دعا برای دور ساختن جن ها از حمام بر آیینه نوشته باشد ، تا آن اندازه که امکان تماشای خود در آیینه ی حمام فراهم نباشد !

بدین ترتیب ، اسکیزوتایپال ها با کردار های نامعمول و پندارهای عجیب و غریب خود در فرآیند ازدواج مشکلی ده چندان دارند؛ چرا که دیگران از آنان به همین دلایل رویگردان و حتا گریزانند !!

البته به دلیل شیوع گسترده ی برخی پندارهای شبه روان پریشانه و اندیشه های جادویی ( که برای کودکان دو تا هفت ساله طبیعی و نرمال شمرده می شود ) در فرهنگ و آیین جوامع توسعه نیافته و به رنسانس نرسیده ، مشکل ازدواج برای اسکیزوتایپال ها در این گونه اجتماع ها کم تر از جوامع پیش رفته و مدرن است.  بنابراین احتمال فراوانی دارد که افرادی دچار اختلالات و ویژگی های شخصیتی اسکیزوتایپال ، تنهایی گزین – درخودمانده ( اسکیزوئید ) ، بدگمان ( پارانوئید ) ، مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) ، مردم گریز – پرهیز مدار و آمیخته به هم ( مختلط ) ، پندارهای نامعمول و باورهای عجیب و غریب اینان را طبیعی و خرده فرهنگ  پنداشته و نرمالیزه نمایند. پس دور از ذهن نباید باشد که این چنین شخصیت هایی با بیماران اسکیزوتایپال پیمان زناشویی بسته و یک عمر کمابیش آنان را پذیرا باشند.

و این کار آسانی نیست؛  چرا که اگر فرد اسکیزوئید به فیلم ، موسیقی ، کتاب ، کلکسون و کاری گونه ای « گیر » از جنس گیرهای  آسپرگر گونه می دهد و مثلا هزاران بار به یک آهنگ یا آلبوم « قمرالملوک وزیری » گوش جان می سپارد یا با وجود صدها بار تماشا و از بر شدن « دایی جان ناپلئون » ، باز هم در اشتیاق و عطش دیدن آن به سر می برد ، یک آدم اسکیزوتایپال همین گرایش مداوم و مکرر آسپرگر گونه را به فال ، کف بینی ، غیب گویی ، حس ششم ، تله پاتی ، هیپنوتیزم ، منیتیزم ، ذن ، و هر پدیده ی ماورایی ، جادویی و شبه جادویی دیگر دارد.  

به طور کلی ممکن است خانم های دچار اختلال شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) و یا مرزی – آشفته ( بوردرلاین ) به گونه ای ویژه جذب مردان و نیز کیش ها و فرقه های اسکیزوتایپال شوند. این دخمه های خرافه مدار سنت گرا یا مدرن با آغوش باز پذیرای این مه رویان پری پیکر هستند. این آغوش باز تنها با خواست و نیت سوء استفاده های جنسی و عاطفی آتی نیست. این زیبا رویان مبلغان گیرا و پر کششی برای کیش و فرقه ی غریب و شگفتی آور هستند ؛ در عین حال به سبب توانایی ویژه و بسیار شخصیت های نمایشگر ( هیستریونیک ) در فرآیند دفاعی « تجزیه » دارند که طی آن محتویات ذهنی در هشیاری های موازی حضوری هم زمان دارند. بدین ترتیب نمودهای متناقض خویشتن که با یکدیگر در تضاد و تقابلند ، در بخش های جداگانه ی ذهن نگهداری می شوند. آری ، مه رویان هیستریونیک « مدیوم » های توانا و چشمگیری بوده و در آیین و آداب فرقه درست در پیشگاه رهبر و رئیس آن در هسته و کانون مراسم جادویی قرار می گیرند و چشم و گوش و دل و هوش از کف همگان می ربایند.       

طی فرآیند درمان – صد البته اگر فرد و خانواده ی کمابیش پذیرای او اصولا بیمار و نیازمند درمان بودنش را بپذیرند - از داروها ، به ویژه داروهای روان پریشی ستیز ( آنتی سایکوتیک ) برای برخورد با افکار انتساب به خود ( رفرنس ) ، فریفتارها و خطاهای ادراکی ( ایلوژن ها ) ، اندیشه های جادویی ، حملات گذرا و پراکنده ی روان پریشانه ، واقعیت باختگی ، بد گمانی ها و دیگر علایم این اختلال به خوبی می توان سود جست. به ویژه به هم آمیختن و افزودن دارو درمانی به روان درمانی بسیار سودمند خواهد بود. اگر نشانه ها و علایمی از افسردگی دیده شود ، داروهای افسردگی ستیز ( آنتی دپرسانت ) را نیز می توان تجویز نمود.

معیارهای تشخیصی اختلال شخصیت اسکیزوتایپال بر پایه ی چهارمین ویرایش کتابچه ی تشخیصی و آماری اختلالات روانی  عبارت است از :

الف ) کاستی ها و نواقصی در روابط اجتماعی و بین فردی که مشخصه ی آن بروز رنج و مشقتی حاد در روابط صمیمانه و کاهش توانایی دارا بودن این روابط و هم چنین آشفتگی ها و برهم خوردگی های شناختی و یا ادراکی ، و نامتعارف ( اکسنتریک ) بودن رفتار است؛ به گونه ای که این الگو ی ژرف و فراگیر از اوایل بزرگ سالی آغاز شده و در زمینه های گوناگون به چشم آید که نشانه اش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است:

1 ) افکار انتساب ( رفرنس ) به خویشتن ؛ نه هذیان های ( روان پریشانه ) انتساب به خود

2 ) باورهای عجیب یا اندیشه های جادویی که بر رفتار اثر بگذارند و با هنجارهای برآمده از خرده فرهنگ فرد هم خوانی نداشته باشند ( مانند خرافاتی بودن ، اعتقاد به غیب بینی ، تله پاتی و دور آگاهی ، حس ششم ؛ و نیز گمانه ها ، تخیلات یا اشتغال های ذهنی غریب در کودکان و نوجوانان )

3 ) تجربه های نا معمول ادراکی ، از جمله فریفتارها و خطاهای ادراکی ( ایلوژن های ) پیکری

4 ) پندار و گفتار عجیب ( برای نمونه ، مبهم ، حاشیه پردازانه ، استعاره ای ، با شرح و تفصیل بیش از اندازه و فراوان ، یا کلیشه ای و قالبی )

5 ) شکاکیت یا فکر بدگمانانه

6 ) حالت عاطفی نابه جا یا محدود

7 ) رفتار یا حالت ظاهری عجیب ، نامتعارف ، یا ویژه ی خود  

8 ) نداشتن دوستان صمیمی یا مورد اطمینان ، به جز بستگان درجه نخست

9 ) اضظراب بیش از اندازه در میان جمع ، به گونه ای که با آشنا شدن هم کاهش نیابد؛ این اضطراب بیشتر به ترس همراه با بدگمانی مرتبط است و نه به قظاوت منفی درباره ی خودش

ب ) فقط در سیر اسکیزوفرنیا ، اختلال خلقی با ویژگی های روان پریشانه ( سایکوتیک ) ، دیگر اختلالات روان پریشانه ، یا یکی از اختلالات ژرف و فراگیر رشد ( اوتیزم ، آسپرگر و ... ) پیدا نشده باشد.

نکته : اگر این معیارها پیش از آغاز اسکیزوفرنیا وجود داشته باشند ، قید « پیش مرضی » را باید افزود؛ برای نمونه ، « اختلال شخصیت اسکیزوتایپال ( پیش مرضی ) ».

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

تاج پادشاهی رضا شاه و محمدرضا شاه پهلوی

 

سه شنبه هفدهم اردی بهشت ماه فرصتی دست داد تا به همراه همسر و پدرم به موزه ی جواهرات ملی واقع در خزانه ی بانک مرکزی ایران و سپس کافه نادری برویم.

نخستین بار در سال ۱۳۷۵ به همراه خانواده ی بهزادان و ناظم بکایی به این موزه رفتم.

هنگامی که اینترنت و ماهواره در دسترس نبود و چشم ما ایرانیان تازه از جنگ برون آمده به چنین جواهراتی آشنا نبود. درست یادم است که تا چه اندازه شیفته و فریفته ی این سنگ ها و طلاها شده بودم.

از نگهبان موزه پرسیدم: شاهان قاجار بی گمان دستی بر وافور و دلی همنشین منقل هم داشته اند ، منقل و وافورهای گوهر نشان آنان پس چرا به نمایش در نمی آید؟

پاسخ داد: حق با شماست ، هنگامی که سر منقل بادگیر آن ها این جا به نمایش درآمده ، پس حتمن چنین اسباب و آلات گوهر نشان و زرین نیز داشته اند؛ اما من از مکان نگهداری آن ها بی خبرم !

خوب یادم هست که پرسیدم: آیا محمدرضا شاه و خانواده اش امکان خارج کردن این مجموعه را داشته اند؟؟

پاسخ داد: آری ، به راحتی ! چون این مجموعه بارها و بارها در جشن های ملی و مراسم رسمی دربار با نامه و درخواست رسمی دربار در اختیار آن ها امانت داده می شد.

آن نوبت با احساسات خام و بی شیله پیله ی جوانی بسیار تحت تاثیر این ثروت ملی مان قرار گرفتم؛ اما این بار با دید دیگری بدین مجموعه نگریستم.

جز دو تاج شاه و ملکه ی پهلوی ، عصای سلطنتی پهلوی ، کلاه و ردای رضا شاهی و البته الماس دریای نور ، به ندرت دیگر جواهرات مورد توجهم قرار گرفت. به هر حال من به تاریخ معاصر و سده ی بیستم میلادی و دو جنگ جهانی نخست و دوم دلبستگی ویژه و فراوانی دارم و در همین حال از سلسله ی پادشاهی ناشایسته و زیان بخش قاجار بی اندازه بی زارم. 

بازدید ما با بازدید گروهی از توریست های ژاپنی همزمان شد.

هنگام خروج از زیرزمین خزانه ی بانک مرکزی ، این بار دیگر شیدایی و شیفتگی و شوریدگی نداشتم؛ حسرت و ناکامی با من دوشادوش بود.

ای کاش این جواهرات به ظاهر ارزشمند و بی همتا - نماد شخصیت نمایشگر ( هیستریونیک ) و نشان شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ما ایرانیان - را نداشتیم و به جای آن صنعت ، تکنولوژِی ، دانایی ، بردباری ، شناخت و شعوری فراتر از اکنون داشتیم تا گوهر مان به جای جواهراتی محصور و محبوس و موزه ای ، جواهراتی هم چون آبادانی ، رفاه ، شادی و آرامش می بود !

هنگام خروج نیک می دیدم که در سیمای ژاپنی ها هیچ گونه اثری از حسادت و حسرت و ناکامی نیست ، اما همه ی این ها زیر سایه ی بخلی فراگیر در چهره ی ما ایرانیان هست !!

دیگر ایرانیان نیز هم چون با ناکامی به توریست های ژاپنی می نگریستند و می گفتند:

ای کاش این گوهران را نداشتیم و به جایش رفاه ، آرامش و شادمانی سرچشمه گرفته از دانش ، پیشرفت و آبادانی ژاپنی ها را داشتیم.

آری ، ای کاش !        

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:52  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

جیغ

 

امشب فرصتی به من داد تا به آژانس مسکن و املاک بروم.

سی و یکم تیر ماه چند هفته ای ست که حسابی ذهنم را افزون بر دیگر مشکلات درگیر خود ساخته است. این تاریخی ست که اجاره ی خانه ی صد متری مان پایان می یابد و باید پس از دو سال آن را به صاحب خانه مان - که از بستگان نزدیک مان هم هست - تحویل دهیم.

سال نخست شش میلیون پیش دادیم و ماهی پانصد هزار تومن.

پارسال ، شش میلیون و ماهی ششصد و پنجاه هزار تومن.

امشب از شنیدن نرخ رهن و اجاره ی یک آپارتمان هشتاد و پنج متری دچار هراس و اظطراب شدم ؛ نه بهتر بگویم ، دچار وحشت شدم. امسال همه ی قیمت ها - و نه فقط بهای مسکن و زمین - عجیب و غریب افزایش یافته است.

نرخ اجاره ی مسکن ، بر پایه ی آن چه من امشب شنیدم ، دست کم پنجاه درصد - آری پنجاه درصد !! - افزایش یافته است. به نرخ رسمی ای که در روزنامه و رادیو و تلویزیون اعلام می شود ، کاری ندارم ؛ من بدان بهایی می اندیشم که باید بپردازیم !!!

به راستی این افزایش بهای رهن و اجاره را چه گونه و با چه اندازه افزایش درآمد باید پرداخت؟!؟

تورم بیداد می کند. پزشکان ، دندان پزشکان و روان شناسان پس از نوروز از افزایش نگران کننده ی کنسل شدن وقت ملاقات از سوی مراجعان دچار تشویش و تنش شده اند.

بسیاری از پزشکان ، دندان پزشکان و روان شناسان و دیگر دانش آموختگان درمانی ، در استخدام دستگاه دولتی نیستند و از این رو روزمزد برشمرده می شوند.

با چنین نرخ تورم و بیکاری ای ، برای هیچ روزمزدی - حتا صنف دلال - امنیت اجتماعی و اقتصادی وجود ندارد. و این همه در حالی ست که تحریم های نوین شورای امنیت و آمریکا شتابان در راه است.

و البته هنوز هیچ کس هیچ گونه اطمینانی از آغاز نشدن جنگی ویرانگر از سوی آمریکا و اسرائیل ندارد !

امشب رفتیم و یک آپارتمان نود و پنج متری را در منتهی الیه جنوبی سعادت آباد دیدیم ؛ ده میلیون پیش و ماهی یک میلیون و دویست هزار تومن !!

جالب این جاست که در تهران از خیابان انقلاب - آزادی به بالا ، نرخ رهن و اجاره دیگر چندان تفاوتی نمی کند.بلوار کشاورز و گیشا و شهرک غرب و سعادت آباد همه تقریبن یک جورند. و البته حساب الهیه و فرشته و زعفرانیه و مانند آن به کلی جداست. 

خداوند خودش به دادمان برسد ، ان شاء الله !!!           

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:54  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

مریدان استوار جادو و ماوراء

 آشنایی با شخصیت شگفت انگیز و خرافه گرا ( اسکیزوتایپال ) - بخش نخست  

دکتر بهنام اوحدی*

MMORIDD سر واژه ای گزیده و گویا برای عجیب و غریب ترین شخصیت دیده شده در اجتماع آدمیان است.

به ترتیب حرف های این سرواژه نماد اندیشه ی جادویی ، دوره های روان پریشی گذرا ( میکرو سایکوز ) ، پندارهای غریب و شگفت انگیز ، افکار انتساب به خود ، فریفتار ها و خطاهای ادراکی ( ایلوژن ها ) ، واقعیت زدودگی ( مسخ واقعیت ) ، و افسردگی های شدید هر از گاه هستند که در کنار افکار بدبینانه و تنهایی گزینی دیده شده در شخصیت های « کلاستر ( دسته ) آ » بیانگر مهم ترین ویژگی های زندگی هر روزه ی شخصیت اسکیزوتایپال هستند.

اختلال شخصیت اسکیزوتایپال در بستگان تنی بیماران اسکیزوفرنی ، بیشتر از گروه های شاهد دیده شده و همگامی بیشتر دوقلوهای تک تخمکی نسبت به دوقلوهای دو تخمکی از نظر ابتلا نشانه ی وجود ساختارهای نیرومند زیست شناختی و ژنتیکی در پیدایش این شخصیت است.

در اختلال شخصیت اسکیزوتایپال ، اندیشیدن و شیوه ی ارتباط برقرار کردن مختل شده است. این بیماران گر چه اختلال فکر برجسته ای ندارند ، اما گفتارشان ویژه و متمایز است. ممکن است معنای این گفتار را تنها خودشان بفهمند ، از این رو  اغلب نیازمند تفسیر  است.

بیماران دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال همانند بیماران دچار اسکیزوفرنی ، ممکن است از احساسات خود باخبر نباشند ، اما به کشف احساسات دیگران به ویژه حالات عاطفی منفی ای هم چون خشم بسیار حساس اند. آن ها افکاری خرافی دارند؛ برای نمونه ممکن است ادعای غیب بینی و یا داشتن دیگر توانایی ها و نیرومندی های فکری و بصیرت های ویژه را داشته باشند.

جهان درونی شان ممکن است پر از ترس ها و گمان های کودکانه و نیز رابطه با افرادی خیالی و تصوری باشد که آن ها را آشکار و نمایان می بینند. ممکن است به خطای ادراک خود اعتراف کنند؛ برای نمونه به این که درشت بینی ( ماکروپسی ) دارند و یا آن که دیگران را همچون « پینوکیو » چوبی ، یا مانند روبوت های « جنگ ستارگان » می بینند.

شخصیت های پر رنگ و افراد دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال ، روابط بین فردی مخدوش و مشکل داری دارند و ممکن است کردارهای نامناسبی از آن ها سر بزند. بنابراین آدم هایی تنها و جدایند؛ دوستی ندارند یا دوستان مورد اطمینان اندکی دارند. البته چنان چه با چالش های سخت از سوی خانواده روبه رو نشوند ، به بستگان درجه نخست خویش اعتماد می کنند. شاید به دلیل زیر ساخت های زیستی و ژنتیکی این بیماری ، اغلب این گونه بیماران چندان با چنین چالش هایی برخورد نمی کنند.

این اختلال در بسیاری از موارد با ویژگی ها و یا اختلال شخصیت مرزی – آشفته و آشوبناک ( بوردرلاین ) آمیخته ، همراه و پیوسته می شود. در چنین حالاتی وضعیت پنداری ، کرداری و گفتاری فرد افزون بر بیگانگی ، آشفتگی نیز پیدا می کند. قربانی نمودن کودکان و دوشیزگان بی گناه در پیشگاه خداوند یا شیطان ؛ خودزنی ، خونریزی و حتا خون آشامی در آیین ها ؛ و بی بند و باری های جنسی و سوء مصرف مواد چند گانه در مراسم ویژه ، همه و همه در پرتو همزمانی این دو اختلال روی می دهد.

بیماران دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال اگر زیر فشار روانی قرار بگیرند ، ممکن است از حال عادی بیرون روند و نشانه های روان پریشی های گذرا را پیدا کنند. هم چنین بی لذتی تا اندازه ی افسردگی شدید در این بیماران فراوان دیده می شود.

در اندیشه ، کردار ، ادراک ، شیوه ی ارتباط و هم سخن شدن این افراد غرابت ها و شگفتی های فراوان وجود دارد که افراد اسکیزوتایپال را از اسکیزوئید ها و مرم گریز – پرهیز مدار ها جدا می کند. اسکیزوفرنی در پیشینه ی خانوادگی اسکیزوتایپال ها بسیار بیشتر از دو دسته ی دیگر به چشم می خورد ، اما افراد اسکیزوتایپال هم چون اسکیزوفرن ها دارای روان پریشی همیشگی ، گسترده و فراگیر نیستند. دوره های روان پریشی اسکیزوتایپال ها گذرا و پراکنده است. روان پزشکی امروزین اختلال شخصیت اسکیزوتایپال را شخصیت پیش مرضی ( پره موربید ) اختلال اسکیزوفرنی بر می شمارد . بیماران دچار شخصیت پر رنگ و اختلال شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) نیز بدبین و شکاک اند اما کردار و پندار شگفت انگیز ، غریب و خرافه گرایانه ی اسکیزوتایپال ها را ندارند.

افراد اسکیزوتایپال ، شیفته و مفتون « ماوراء » و « متافیزیک » اند. جهان بی ماوراء ، روح ، جن ، پری ، نسناس ، از ما بهترون ، پرواز در آسمان ، سفر در بعد زمان و مکان ، پیش گویی ، کف بینی ، طالع نگاری ، و مانند این ها برای شان هیچ گونه معنا و مفهومی ندارد. فال و راز و جادو و جمبل از بنیادهای استوار این گونه افراد است. « متافیزیک » اصل و ستون دیرپای زندگی اینان است؛ به دیرپایی ژن های پدران و مادران نسل اندر نسل شان !

تنهایی افراد دچار اختلال شخصیت اسکیزوتایپال همیشگی نیست؛ چه بسا اینان فرد ناهم جنس اما هم اندیش و هم باوری چون خود را پیدا می کنند و کاخی رویایی و رمانتیک آراسته به اندیشه ها و آیین های سرچشمه گرفته از « ماوراء » بنا می نهند. هم چنین فراوان دیده شده که اینان بالاخره افراد اسکیزوتایپال دیگری را پیدا کرده و « کیش » و « فرقه » و « دخمه » ای در کنار یکدیگر می آفرینند تا در آن جا به یکدیگر پیوسته آیین ها و مراسم خاص و غریب خود را برپا دارند. « کیش » و « دخمه » و « خانقاه » ای که می تواند همانند آن چه در فیلم « چشمان کاملا بسته » می بینیم ، شکوهمند و مدرن باشد ، یا نمایه ای از فقر و تنگدستی به خود گیرد و با گلیم و حصیر و زیلویی آراسته شود.

گاه این « پیشگاه » ها و « خانقاه » ها از مرز باورهای شبه مدهبی و آن جهانی به امور دنیوی و شبه دنیوی نیز وارد می شوند و نام هایی چون « کلینیک فرا درمانی » و « درمانگاه ماوراء » را به خود می بخشند. این گونه است که بسته به گونه ی بیماری تنی یا روانی از اعضا و جوارح مربوطه « خروجی جن » می گیرند !!!

·         *روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:18  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 درمان با حیوانات خانگی pet therapy

 

 

 طعم خوش زندگی ، گم شده ی ملی ما ایرانیان

 

دکتر بهنام اوحدی*

 

خبر تکان دهنده است ؛ اما این تکان ها در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. دختری تیز هوش و مدفون در اشتیاق کامیابی های دانشگاهی در پی ناکامی در آزمون سنجش آزمایشی موسسه ای ناآگاه خود را از فراز ساختمانی شش طبقه به فرودی نافرجام می سپارد. ناکامی گاه خشم را به درون برمی گرداند ، گاه به برون و پیرامون.

از من خواسته شد تا تا پیرامون این ناکامی و واکنش خودنابودگرانه ی در پی آن بنویسم. ناکامی ای که در پی بنیاد نهاده شدن نادرست و غیر منطقی فرهنگ سبقت جویی شتابان و نه چندان کامیابانه درسی و تحصیلی در مدارس و دبیرستان – به ویژه تیزهوشان و فرزانگان - فراوان رخ داده و خواهد داد. آرمان های بزرگ شتاب زده آدمیان را همواره بر باد داده و می دهد.نوشتن از ناکامی ای تاب ناورده شده در سرزمینی که سده هاست به ناکامی خو گرفته است ، دشوار است؛ چرا که سده هاست که مردمان این سرزمین آشوب زده در چهارراه رخدادهای ناگوار تاریخی به فروداشته شدن و ناکامی آسان گردن نهاده اند.  آدم هایی که همواره فرو داشته می شوند ، می آموزند که چه گونه ژرف و فراوان فرو بدارند؛ این گونه است که آسان از « حسرت » و « حسد » به دامان « بخل » و « کینه » فرو می لغزند. سبقت جستن در اجتماع چنین آدمیانی ، سربلند ساز و البته دردسرساز است؛ و به  « اعتماد به نفس » ای بالا نیازمند است. اما در اجتماع فرو داشته شده ی فرودار ، هسته ی چنین اعتماد به نفس بالایی همان « ناکامی » ست. « خودشیفتگی » گران همچون پوسته ای سخت بر هسته ی « فرومایگی ( احساس حقارت ) » استوار می گردد. پس « اعتماد به خویشتن » نیز همچون دیگر  رویکردهای آدم های دچار « بحران هویت » چنین اجتماعی دچار مکانیزم دفاعی بیمارگونه ی « دو نیم مداری » ست و دو روی سکه دارد : سیاه و سپید ؛ صفر و صد ؛ خوب و بد. همه چیز را یا به عرش می رسانیم ، یا به فرش. میانه نمی پسندیم.

ساختار روانی بسیاری از ما ایرانیان با پیوستار ( طیف ) بیگانه و ناهم خوان است. ما خاکستری دیدن و خاکستری بودن را نیاموخته ایم. پس چه گونه انتظار داریم جوانان مان در پی ناکامی ، راه خودنابودگری  برنگزینند ؟ ساختار آموزش و پرورش به همه ی ما دانش آموزان این سرزمین « دو نیم مدار » از همان روزهای نخست دبستان می آموزد که گزینه ای جز « خوب » و « بد » وجود ندارد؛ آنان که نام شان در یکی از این دو ستون بر تخته سیاه نوشته نشده باشد ، « هیچ » اند و هرگز به حساب نمی آیند. و کدامین کیفر از « نادیده و هیچ انگاشته شدن » بر آدم و جاندار گران تر تمام می شود ؟

این گونه است که از همان سال های استوار شدن « منش » شخصیتی مان یاد می گیریم که « نمایش گرانه » در چشم باشیم و نادیده گرفته نشویم. و در این کوشش پیگیر برای « دیده شدن » و « به چشم آمدن » به « اعتماد به خویشتن » نیازمندیم. در این « دو نیم مداری » فراگیر ملی ، آنان تاب می آورند و سبقت می جویند که به خویشتن اعتماد و اطمینانی « بزرگ منشانه » و فانتزی یا هذیان گونه داشته باشند و دارندگان اعتماد به خویش شکننده و کم توان را سودایی در سر نمی تواند باشد. در این آوردگاه آن چه کمتر به چشم می آید ، همانا « خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) سازنده و خودشکوفا » ست.  بگذریم که همین اندک شمار هم نیم سده بعد در سایکوبیوگرافی ها « آشوب » نام می گیرند ! ما ایرانیان با پیوستاری از سیاه تا سپید بیگانه ایم؛ اگر به بام هفتم بهشت نتوانیم برویم ، همان به که ژرفای دوزخ بشتابیم !! همه چیز در دو سو مفهوم می یابد : خوب مطلق ؛ بد مطلق.

در این فرهنگ فراگیر ملی از دانش آموز مشتاق مهارت ناآموخته و پر سودای استراحت داده نشده مان   چه انتظار داریم ؟ نگاهی به مدیران و معاونان ادارات و وزارت خانه هامان بیندازیم و دانش آنان از « مهارت های زندگی » را سنجه ی ارزیابی این نوجوان شیدای دانشگاه قرار دهیم.

مگر به خود ما در دبستان و راهنمایی و دبیرستان از رازها و شیوه های کامیابی و سربلندی در زندگی پر فراز و فرود این دنیا چه آموزش داده شد. تنها یادمان دادند که از بر کنیم و با نیروی حافظه باز پس دهیم. کدامین آموزگار برای مان از « آفرینندگی ( خلاقیت ) و نبوغ » گفت ؟ مگر کسی برای خود این آموزگاران و دبیران ذره ای از چنین چیزهایی سخن بر زبان رانده بود ؟؟ ساعات آزمایشگاه بیشتر به شوخی و مسخره بازی می گذشت و زنگ هنر به وقت کشی و خمیازه سپری می شد؛ از درس انشا نمی گویم که نگفتن در این باره آبرومندانه ترین گزینه است. ما باید « دکتر » می شدیم ، « جراح قلب ، مغز یا هر دو  » !! اندک افرادی هم مجاز بودند « مهندس » شوند. بلندپروازان دارای « سرشت » شخصیتی جاه طلب و ماجراجو نیز سودای خلبانی شکاری – بمب افکن یا کارآگاهی داشتند. گزینه ی دیگری مباح و مجاز نبود.

دختری تیزهوش و تیزپرواز خودکشی کرده است. خبری تکان دهنده است ، اما آسان در همهمه و هیاهوی پیش لرزه ها و پس لرزه های پی در پی و پر شتاب سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی این روزها زود گم و فراموش می شود. این گونه خبرهای ناگوار دیگر سال هاست شگفتی آور نیست. آگاهان دلسوز مدت ها بود که از « چند دهه بحران آسیب های اجتماعی » سخن می گفتند، اما چه سود که در این سرزمین اهورایی آنان که مسئول « سلامت » و « امنیت » اجتماع اند ، به « درمان بهنگام » نیز نمی اندیشند ، تا چه رسد به « پیشگیری » که مدیران و مسئولان اصولا به کلی با آن بیگانه اند. افسوس که از بازیابی و پشتیبانی آسیب دیدگان نیز خبری نیست ! « پیشگیری اولیه ، ثانویه ، و ثالثیه » تنها در آزمون ها مفهوم می یابند !!

این برآمد اجتماع بیگانه و حتی کینه توز و ستیزه جو با « هوش » ، « پشتکار » ، « خودشکوفایی » ، « آفرینندگی و نوآوری » است. دختری خودکشی کرده است؛ پدر سوگوار و مادر داغدارش را به آرامش فرا خوانید. مگر اگر می ماند ، چه می شد؟ جز « فرو داشتن ( تحقیر ) » و « ناکامی » چه فرجام می یافت ؟؟

اگر به مهندسی می رفت یا علوم پایه ، همچون بیشتر نخبگان دیروز و امروز این حیطه رهسپار فرنگ می شد و اگر همچون ما پزشک و متخصص می شد ، می ماند و تن به سمبه و ساطور ناکامی و تحقیر مکرر می سپرد و همان راه گریز به فرنگ را هم نداشت.

پدر خرد شده و مادر فروپاشیده اش را به بردباری و شکیبایی فرا خوانید که من له شدگان و از دست رفتگان فراوانی در بادیه ی پر آز و جاه دانش و فرهنگ و هنر به چشم دیده ام. در حوزه ی پزشکی بسیار چشمگیرتر از دیگر دانش ها. چه کوشش های طاقت فرسا و گرانباری که در این راه به هدر رفته  و می روند.

به کجا چنین شتابان ؟!؟

دبیرستان ها زندگی از نوجوانان می ستانند و آموزشگاه ها شب و روز بر آنان تیره و تار می دارند تا آنان   شهریار و ملکه ی پیروز و شادکام کاخ روشن و سرشار از رفاه و خوشبختی شوند. کدامین کاخ ؟ کدامین رفاه ؟ این همه شتاب در پیشی گرفتن از یکدیگر به سان مسابقه ی « بن هور » به کدامین فرجام نیک و روشن پایان یافته است ؟!؟ دهه هاست که در تنوره ی دیو - کنکور – دانش آموزان همچون گلادیاتورهایی آشفته و پریشان از یکدیگر سبقت می جویند تا ناکامان را جز تحقیر ارمغان در پی نیاید و کامیابان با لختی استراحت به گردونه ی تنوره هایی گدازنده تر – آزمون دستیاری ( تخصص ) و کارشناسی ارشد و دکترا – سپرده شوند. در همه ی این دوره ها هم از آن چه خبری نیست ، « آفرینندگی ( خلاقیت ) » ، « شکوفایی » و « نوآوری » ست. ای کاش دست کم می شد به این سال « شکوفایی و نوآوری » امید بست. افسوس که آموزه های سی و پنج سال زندگی و سی سال دانش آموزی شام تا بامداد و بامداد تا شامگاهانم به جای امید ، حسرت و ناکامی می نشانند.

ساختار « آموزش و پرورش » ما باید به گونه ای بنیادین دگرگون شود؛ ساختار « فرهنگ و آموزش عالی » و « بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی » مان نیز. این همه تنش و اضطراب زایی و فشار و رنج و دشواری افکنی تاکنون چه دستاورد نیکویی در پی داشته است؟ کدامین گره را از زندگی روزمره ی اجتماع پر آفت و گزندمان گشوده است ؟؟ آیا وضعیت امروز دانش آموزان مدارس و دانشجویان دانشگاه های مان برآمد مستقیم راهبردنویسی های نادرست و راهکارگزینی های غیر منطقی این ساختارها نیست؟!؟

« ناکامی » و « نا امیدی » به جای شور و نشاط بر فضای مدارس و دانشگاه ها چیره شده است. بخی از آن به افزایش جمعیت یکباره و انفجار گونه ی آغاز دهه ی شصت بر می گردد؛ همه ی این « ناکامی » و « ناامیدی » با آن راهبرد ناآگاهانه توجیه شدنی نیست.

برآمد راهبرد گزینی های نادرست و راهکارنویسی های غیرمنطقی همین صفحه های حوادث این روزهاست. این رخدادهای ناگوار و دلخراش نه آسیب های اجتماعی ، که آیینه های اجتماع اند.

اجتماعی که هر خانواده ای اگر در وابستگان درجه نخستش فرد « وابسته ای ( معتادی ) » نباشد ، به آسانی می توان چنین بیماری را در وابستگان درجه دو آن سراغ گرفت. و « وابستگی ( اعتیاد ) » همچون خودکشی از افسردگی جدی و ژرف آمیخته به تنش و نگرانی و دلشوره ( اضطراب ) برمی آید؛که خود حاصل « خشم رو به خود و پیرامون » سر کشیده از « ناکامی » است.

دختری تیزهوش و تیزپرواز آسان از دست مان رفت. مگر آن نخبگان فراوانی که به امید اندکی « آزادی فردی   و امنیت حرفه ای » به فرنگ گریخته اند ، به گونه ای دیگر از دست مان نرفته اند ؟؟ کدامین وزیر و مدیر برای از دست نرفتن اینان راهبردی دوراندیشانه و راهکاری خردگرایانه گزیده و به مجلس سپرده است؟؟؟

هیچ آدمی بی دلیل مام میهن را ترک نکرده و از خانه و خانواده نبریده است. « فرار مغز ها » چه به برون ( فرنگ ) باشد و چه به درون ( افسردگی و ناکامی و خودکشی ) تنوره ای سوزان و پر گدازه نیاز دارد.تنوره ای که آتش آن برآمده از ناکامی ، تحقیر ، خشم ، درماندگی و بی چارگی ست.

می توان تنها به نگهداری مقام و منصب اداری و وزارتی اندیشید؛ می توان همه ی این رخدادها را به « پیک جمعیتی جوان » و « اجتماع در حال گذار » فرو کاست و آن ها را ناگزیر دانست ؛ می توان نابود شدن نوباوگان و از دست رفتن نخبگان را برآمد اختلالات اعصاب و روان و ویژگی های فردی – شخصیتی ایشان و کاستی های خانوادگی شان شناساند؛ ردیف نمودن مشتی واژگان تخصصی ، احتمالات تشخیصی ، تحلیل های بیکران روان کاوانه و تفسیرهای گوناگون روان شناسانه یا جامعه شناسانه دشوار نیست. رسانه ها سرشار از رونویسی اند ! از آفرینندگی و نوآوری جز اندکی به چشم و ذهن نمی نشیند.

   دختری تیزهوش آسان به دامان مرگی خودخواسته پرید. تیزپروازانه فرودی بد فرجام را برگزید.

بی گمان ویژگی های « سرشت » و « منش » شخصیت و ساختار « خلقی » او در این رویکرد نقش داشته است. اما او یگانه مقصر این رخداد ناگوار نبوده است.

کدام موسسه ی کنکور آگاه و دوراندیشی در روزهای آغازین و البته تعطیل سال نو - که تنها و جدا ماندن نوجوان از خانواده در این روزهای سراسر تعطیلی بسیار محتمل است  - « آزمون آزمایشی » برگزار می کند؟ آیا وزارت خانه های ناظر بر چنین موسساتی نباید با دوراندیشی چنین احتمالاتی را مد نظر خویش داشته باشند؟!؟

حال که قرار است کودکان مان را همچون گلادیاتورهایی آماده ی مرگ برای ورود به سانتریفوژهایی به نام مدارس تیزهوشان یا دبیرستان فرزانگان به رزمگاه برد ( شادکامی ) و باخت ( ناکامی ) رهسپار نماییم ، و پس از ورود بی درنگ  ذهن نوجوانان مان را به پدیده ی بیهوده ی غنی سازی حفظیات پراکنده و بی ثمر  و سبقت جویی و شتاب گیری نامعلوم بسپاریم ، بجاست که حضور منظم تیمی زبده از روان پزشکان ، روان شناسان و مددکاران کاردان را جزو ملزومات این سانتریفوژها به حساب آوریم تا شاهد این گونه رخدادهای ناگوار نباشیم. یک خودکشی برای ناکامی یک سال کنکور همه ی پیش دانشگاهی های یک دبیرستان تیزهوشان کافی ست. آرمان های بزرگ شتاب زده همواره آسان و شتابان از دست می روند !

خوشبختی و رفاه در « دکتر » و « مهندس » شدن نیست. شاید ، شاید روزی می توانست باشد؛ اکنون نیست ! نیک روزی و شادکامی در درست و دوراندیشانه و سازگار با توانایی های خویش زیستن است. زندگی شوخی ای زودگذر است که کامیاب بودن در آن مهارت هایی نیاز دارد؛ مهارت هایی که با آموزش های پیگیر و برنامه ریزی شده چندان دور و دشوار نیست. بی دلیل بر کودکان و نوجوانان مان روزگار تیره و تار نسازیم؛ به آنان بیاموزیم که امیدوارانه به فردا بنگرند اما انتظار بلندپروازانه و رویایی از خویش نداشته باشند؛ فاصله ی میان « واقعیت » و « حقیقت » را به آنان یاد دهیم؛ و نیز پیوستار خاکستری بین سیاه و سپید را تا میان دو روی سکه سرگردان و درمانده نشوند. بدانیم که این روزها کودکان و نوجوانان مان از سرگردانی و بیکاری و رنج مکرر پزشکان و فرنگ گریزی مهندسان و دانش وران و بی چارگی و درماندگی اهل فرهنگ و هنر به خوبی آگاهند و از این رو در یک سطح از افسردگی ، ناامیدی و درماندگی آموخته شده ی پایه شناور و غوطه ورند.

رقابت و سبقت جویی علمی در کنکور و آزمون های در پی آن – همچون کارشناسی ارشد ، دکترا ، دستیاری ، دانش نامه و ...... – سال هاست که فردایی روشن و بامدادی شیرین برای نوجوانان و جوانان ایران زمین پدید نیاورده است و به جای آرامش و شادکامی ، برای شان اضطراب ، ناکامی و درماندگی به ارمغان آورده است.

دانش آموختن تا بالاترین جایگاه ها نیز هم چون دیگر گام های زندگی « هدف » و « اصل زندگی » نیست، « ابزار » است؛ درست همچون ازدواج. مگر نمایان و عیان نمی بینیم چه بسیار آنان که از دانش بی بهره و نابرخوردارند ، و یک هفتادم دردها و دغدغه های ما را ندارند؟!؟

پس به کجا چنین شتابان ؟؟

در دست یافتن به « ابزار » ی نیک برای کامیابی بیشتر در زندگی ، می توان از فرو گذاشتن و فدا کردن « ابزار » ی دیگر باک به خود راه نداد ، اما آیا نابود شدن « اصل زندگی » در پیشگاه این « ابزار » منطقی و خردمندانه است ؟!؟

باید مهارت های شادکامی و پیروزی در زندگی را از نو بیاموزیم و بیاموزانیم تا « بهانه های ساده ی خوشبختی » را آسان از کف ندهیم و از « آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون » غافل نشویم. از این رو ، « فیلم درمانی » ای فراگیر و ملی با ساخته ی ماندگار و ارزشمند علی حاتمی می تواند برای اجتماع هزار نسخه ی ما یک گزینه ی درمانی سودمند و گره گشا باشد. شاید  جایگاه ارزشمند « بهانه های ساده ی خوشبختی » ، « لذت آبتنی در حوضچه ی اکنون » و « طعم خوش زندگی واقعی » را از « آقا مجید ظروفچی جوبچی » - آن به ظاهر کم توان ذهنی فیلم « سوته دلان » - یک بار برای همیشه بیاموزیم و نیک اندیشه کنیم که چه گونه آدم های به ظاهر عاقل ، نگران ، دوراندیش و بلندپرواز اجتماع پیرامون او همه و همه سرگردان و حیران و افتان و خیزان در پی « ابزار زندگی » ، فقط و فقط ادای زندگی را در می آورند و از « اصل زندگی » بی بهره اند.

ای کاش به جای « نخبه کشی » ، آن اندازه دوراندیشی ، درک و شناخت داشتیم که با پشتوانه ی « هوش » و « پشتکار » و « آفرینندگی » جوانان و نوجوانان مان ، بر ویرانه ها و سرشکستگی های میهن مان پلی از  پیغام « نور » و « شکوفایی » و « نوآوری » بیافرینیم. ای کاش ! دست کم امسال !!          

 

*روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:22  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

اسماعیل داورفر ( دوستعلی خان )

 

روزنامه ی اعتماد امشب برایم ناراحتی و افسوس به ارمغان آورد.

از شنیدن خبر مرگ « اسماعیل داورفر » ، بازیگر نقش « دوستعلی خان » یکه خوردم.

در سال های پس از ۱۳۷۶ و پیش از ۱۳۸۰ که دوست عزیزم مسعود خان صفوی ریاست حوزه ی هنری اصفهان را بر عهده داشت ، به او پیشنهاد برگزاری جشنی برای ستایش از « اسماعیل داورفر ، پروین سلیمانی ، و محمد ورشوچی » را دادم. پیشنهادی که هرگز به سبب فضای تنگ و متعصب اصفهان انجام نشد.

اصفهان به باور من « پای تخت طنز » است. پس می شد در پاسداشت این سه « بزرگ نقش کوچک » جشنی به پا داشت ؛ دست کم به پاس لبخندی ماندگار که این سه در سریال جاودان دایی جان ناپلئون برای مان هدیه آورده اند. افسوس !

بازی زیبا و بی مانند اسماعیل داورفر در نقش دوستعلی خان ، در سایه ی بازی درخشان پرویز فنی زاده گم شده است. هرچند هم ذات پنداری مردانه و دل دادگی زنانه ی اجتماع ایرانیان به شازده اسدالله میرزا هم در کمتر دیده شدن این ایفای نقش بی مانند و ماندگار بی تردید رلی داشته و دارد.

دایی جان ناپلئون اثری جاودان است که ارزش فیلم درمانی ویژه ای نیز برای مردان بی اعتماد به نفس در برابر زنان دارد. به واقع کدام کتاب و دارویی چون سخنان گهربار شازده سان فران سیسکو میرزا می تواند مردان بیش از اندازه پرهیز گرا و زن گریز را درمان نماید؟!؟

دایی جان ناپلئون  آرام بخش و مسکنی جاودان و همواره ماندگار است که می توان در هر هنگام از افسردگی ، ناکامی و سرخوردگی ، ساده و آسان به آغوش گرم و دلچسب آن پناه برد و آرام گرفت.

دایی جان ناپلئون اثری جاودان است که مرگ هر بازیگرش ما را اندوه گین می کند.

اندوهی که چندان دوام نمی آورد؛ چرا که برای هیچ یک از بازی گران جاودان این سریال هرگز مرگی نخواهد بود. بازی گران دایی جان ناپلئون همگی ماندگار و زنده اند.

ما با پرویز فنی زاده ، غلامحسین نقشینه ، پروین ملکوتی ، ............... و اسماعیل داورفر زندگی می کنیم.

دایی جان ناپلئون واپسین ریسمان ما به زندگی دشوارمان است؛

زندگی ای که در خور ما مردمان این سرزمین توانگر نیست.     

 

دایی جان ناپلئون : میراث ماندگار و سرشار   

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

پیش گفتاری بر درمان اختلالات اعصاب و روان با سود جستن از حیوانات دست آموز

 

دکتر بهنام اوحدی

بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران

۱۲ و ۱۳ اردی بهشت ۱۳۸۷ - دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران

 

از هنگامی که عبارت « درمان با جانوران و گیاهان خانگی و آپارتمانی » را به کارت بیانگر رویکردهای درمانی ام افزودم ، با پرسش های فراوانی رو به رو شدم.

و این پرسش ها از سوی روان پزشکان و روان شناسان بیشتر بوده است تا دیگر مردمان اجتماع در حال گذارمان ، که بسیاری با رویکردها و گزینه هایی تجربی و نه مستندات علمی پژوهش مدار خود بارها به نگهداری حیوانات خانگی و نزدیکی احساسی – عاطفی به آن ها دست یازیده بودند.

شاید برگزیدن این رویکرد درمانی برای من در عمل با خرید کتابی منتشر شده از سوی انتشارات معتبر راتلج آغاز شد، اما در واقع یک عمر همدم و همدل بودنم با جانوران و گیاهان – یعنی برخورد نزدیک و تجربی شخصی ام – از دوران کودکی سرشار و سازنده ام ماشه ی چنین شناخت و اندیشه ای را کشیده است.

آدمی هر اندازه مسن تر می شود ، به لطف و توانگری آموزه های کودکی بیشتر و بیشتر پی می برد. برای من نیز به یقین همین گونه بوده و هست. نخستین حیوانات دست آموزم کبوتر و سگ بودند و سپس همدل و غمخوار قناری ، گاو ، گوسفند ، اسب ، شامپانزه ، آهو و ماهی شدم و لطف و غنای زندگی و اندوه و پلیدی مرگ را برای نخستین بار در همین همدلی و تیمارداری آموختم.

هنوز طعم و لذت مرهم نهادن بر زخم فاخته نگون بختی که هم چون بسیاری از کبوترانم اسیر ساچمه ی تفنگ بادی پسرک همسایه شده بود ، را در حافظه ی خود دارم .شاید سرشاری همین لذت بود که مرا به سوی پزشکی و روان پزشکی کشاند. همان گونه که هیچ گاه درد کشته شدن بچه آهویم به چنگ روستانشینان پیرامون مزرعه ی پدری در جان و روانم آرام نگرفت. نخستین زایمان را در هفت سالگی در زایش گوساله ای زیبا و دلنشین از ماده گاوی دردآلود به خاطر سپردم ، همان جا که برای نخستین بار سرپرستی جوجه گنجشکی برهنه و ناتوان را بر دوش خویش نهادم. جوجه ی تخس و عوری که از آشیانه به ددر زده بود !

آری من مرگ و زندگی و زایش را هم چون شادی و رنج از حیوانات آموختم ؛ در میان باغچه و باغ و گاوداری ای که دیگر هیچ کدام هیچ کجا – جز خاطرات ماندگار کودکی – نیستند. و مگر برای آدمی از زندگی زودگذر جز همین خاطرات شیرین کودکی چه می ماند ؟

بیان این پیشگفتار را لازم دانستم تا حقیقت پنهان و نمایان در برگزیدن این رویکرد درمانی بر همگان – به ویژه همکاران ارجمند روان پزشک و روان شناس – هویدا شود.

اما این پیشینه ی شخصی یگانه دلیل گزینش این رویکرد درمانی نبوده و نیست !

ماه ها پیش از خرید کتاب « دکتر سینتیا چندلر » ، برخی از بیماران دچار اختلالات اعصاب و روانم را به خرید و نگه داری حیوان خانگی دست آموز تشویق نموده بودم. نخستین مراجعانی که به گونه ای تجربی و شخصی از سوی من تحت « درمان با حیوان دست آموز » قرار گرفتند ، دختران جوانی تنهایی بودند که به تازگی در یک رابطه ی عاطفی نزدیک رانده و رنجور شده بودند. همه ی آنان از افسردگی شدید تا متوسط و اضطراب همراه آن رنج می بردند و به گونه ای سوگ وار رابطه ی پر شور از دست رفته سرگردان و دردمند بودند.

برآمد افزودن این رویکرد تجربی و آزمایشی به دارو درمانی و روان درمانی معمول شگفت انگیز بود. شمار داروها با شتابی افزون شده کاهش یافت و مراجعان بی دردسرهای رایج توانایی پایان بخشیدن به دارودرمانی را آزمودند. پیوند و دلبستگی به حیوان ، به خوبی جایگزین رابطه ی از دست رفته شده و اندازه و غنای آن از سوی مراجعان نسبت به رابطه ها ی پر شور و گداز پیشین گران مایه تر و سرشارتر بیان می شد.

طی سه سال این رویکرد را نه تنها به داغ دیدگان و سوگ واران قدیم و جدید ، که به بسیاری – ونه همه -بیماران دچار اختلالات خلقی ( به ویژه افسردگی ژرف و شدید ) و اختلالات اضطرابی و هیستری ( اختلال تبدیلی ) و نیز اختلالات جسمانی سازی و خودبیمار انگاری پیشنهاد نمودم.

در بیماران دارای پیشینه ی خودکشی و خودزنی به ویژه افراد دارای ویژگی های پر رنگ و اختلال شخصیت مرزی – آشوب ناک ( بوردرلاین ) برآمد و داده های درمانی و حمایت مدارانه بسیار امیدوارانه بود. کردارهایی از گونه ی خودزنی و  دیگر کردارهای تکانشی هم چون کوشش به خودکشی کاهشی چشمگیر نشان می داد.

پاسخ درمانی بهتر و بیشتر در بیماران دچار اختلال بیش فعالی – کم توجهی بزرگسالان و جوانان به چشم نمایان می نشست. در سه مورد مراجع دارای ویژگی های پر رنگ اسکیزوئید – آسپرگر نیز برآمد درمان با حیوان خانگی بیش از انتظار بود.

به دلیل آن که از آغاز درمان اختلالات اعصاب و روان کودکان دچار کاستی هوش و نیز سالمندان را از حیطه ی کار درمانی خویش کنار گذاشته بودم ، و موارد اندک سالمندان مراجعه کننده نیز امکان و توان نگه داری از حیوان دست آموز را نداشته و آگاهانه از این کار سر باز زدند ، من شخصا داده های ارزشمندی درباره ی سودمندی این رویکرد درمانی در این دو گروه به چنگ نیاوردم.

اما جدا از رویکرد شخصی و تجربی من – که بر بنیاد فرهنگ جهانی نگه داری و تیمار داری حیوانات دست آموز و نیز تجربه ها ، دیده ها و شنیده های شخصی استوار گشته بود – در اینترنت ، به مقالات و کتاب های گوناگونی در این باره بر می خورید که همگی از ثمر بخشی و سودمندی این شیوه ی « کمکی » درمان سخن بر زبان رانده اند.

در کتاب « دکتر سینتیا چندلر » آثار درمانی « سود جستن از حیوانات درمانی در امر مشاوره و روان درمانی » در اختلالات و مشکلات گوناگون به روشنی و با بیان نمونه های فراوان مورد بحث قرار گرفته است ، که از آن جمله می توان به دیسترس و اختلالات اضطرابی ، زوال عقل ( دمانس ، آلزایمر ، .... ) ، افسردگی ، کاستی انگیزش و اعتماد به خویشتن ( به ویژه در افراد سالمند و یا دچار ناتوانی و معلولیت ) ، مشکلات کودکان بستری شده در بیمارستان ، کودکان دچار اختلالات رشد و تکامل ( به ویژه اوتیزم و دیگر اختلالات فراگیر رشد ) ، کودکان دارای مشکلات رفتاری و هیجانی ، زنان و مردان سالمند ساکن خانه های نگه داری سالمندان ، و بیماری های پیکری و اختلالات جدی روان پزشکی اشاره نمود.

همه ی این آثار سودمند درمانی همزمان با توصیف خود این مشکلات و اختلالات در این کارگاه - که برگزاری آن با یاری پروردگار راستی ، مهر و خرد ، آغازی از پرتو درخشان و دگرگون سازی خواهد شد - پس از بیان پیشینه و پیشگفتاری از این شیوه ی درمانی ، مطرح شده و مورد بحث قرار خواهد گرفت. در پی آن ، شیوه های گزینش حیوانات دست آموز و تکنیک های سود جستن از آن ها در این شیوه ی درمان کمکی آموزش داده شده و مشکلات بر سر این شیوه ی درمان – که سرچشمه گرفته از دیدگاه های متناقض و متعارض فرهنگی و جامعه شناختی جوامع گوناگون ، به ویژه اجتماع های در حال گذار است - چاره جویی می شود. چیستی و چرایی بحران های رخ داده حین روند درمان خاطرنشان شده و چگونگی گذر بی دردسر از این بحران های به چالش کشنده آموزش داده می شود.   

باید دانست که نگرش نوین به نگه داری حیوانات دست آموز ، به عنوان یک درمان یاری رسان همراه و همبسته با دارو درمانی ، و روان درمانی های شناختی – رفتاری و نه لزوما جایگزین آن ها است. هر چند این شیوه به تنهایی توانسته است در موارد زیر سودمندی و اثربخشی چشمگیر داشته باشد :

*** تنظیم ( کاهش ) فشار و قند خون بالا – از طریق کاهش کورتیزول و افزایش اندورفین ، اکسی توسین ، پرولاکتین ، فنیل اکتیک اسید و دوپامین - ؛

*** فرو نشاندن تنش و اضطراب بیماران دچار اختلال خلقی و دیگر اختلالات روان پزشکی ؛

*** افزایش اجتماع گرایی و کاهش فشار خون ، ضربان قلب ، و کردارهای پس رونده ی نامتناسب در بیماران دچار آلزایمر و دیگر دمانس ها  ؛

*** کاهش و کنترل اپی زودهای اختلال افسردگی و یا نشانه های آن در آزمون بک ؛

*** پدید آوردن انگیزش در راستای پی گیری درمان ؛

*** افزایش اعتماد به خویشتن ؛ یاری رساندن به سازگار شدن کودکان بستری شده با شرایط بیمارستان و بهبود خلق پایین آنان ؛

*** کاهش تکان ها ، کردار و جهش های تکراری ، چرخیدن گرد اشیا ، فریاد و هیاهو نمودن ها  ، وضعیت بخشی دست ها در کودکان اوتیستیک و افزایش پیوستن آن ها به درمانگر ، و آغاز به انجام و باز انجام کنش های درمانی و پاسخ دهی مناسب به آن ها ؛

*** کاهش مشکلات یادگیری در کودکان دارای ناتوانی و کاستی هوشی و برانگیختن کنش ها و واکنش های کرداری گفتاری و ناگفتاری در آنان ؛

*** کاستن از حواس پرتی ، درماندگی آموخته شده ، اخم و قشقرق ، در عین افزایش تماس چشمی ، و بهبود روابط هیجانی و رفتار با همسالان در کودکان دارای مشکلات هیجانی و کرداری ؛

*** کاهش فشارخون ، ضربان قلب و افسردگی ،  و اجتماع گرایی ، افزایش امید و رضایت مندی از زندگی و برهمکنش گفتاری در ساکنان خانه های نگه داری از سالمندان ؛

*** افزایش خود بسندگی و اطمینان به خود در بیماران دچار ناتوانی های پیکری هم چون مولتیپل اسکلروزیس ( ام اس ) ، آسیب های بسته به سر ، فلج مغزی ، و گوژپشتی ( اسکولیوزیس ) ؛

 *** افزایش کردارهای پیش اجتماعی در افراد دچار اختلالات روان پزشکی همانند اسکیزوفرنی ، اختلال دو قطبی ، روان پریشی های نا متمایز و افسردگی – با فراهم آوردن امکان رشد و تکامل شخصیتی و روانی برای بالا بردن و نگه داشتن مهارت های سازگاری و چیرگی در فشارهای اجتماعی و تجربه ی الکل و مواد خیابانی و مشکلات رفتاری و پرخاش گری های در پی آن  

اما باید دانست که آثار ارزشمند روان شناختی حیوانات دست آموز فقط درباره ی آدم های مشکل دار و افراد دچار اختلال روان پزشکی صادق نیست. همدم بودن با حیوانات و گیاهان خانگی می تواند در رشد شناختی کودکان خردسال و نوجوان بسیار اثربخش و سودمند باشد. در عمل بسیاری از واقعیت های تلخ و شیرین زندگی و « جبر بیولوژیک » این زندگی را نونهال خود با همدم و همبسته بودن با طبیعت جاری کنارش بسته به هوش خود ، به سادگی می تواند بیاموزد. برای نمونه ، اغلب پدران و مادران در آموزش واقعیت های ناگریز جنسی – آمیزشی به کودکان و نوجوانان خود مشکل دارند و در این زمینه سردرگم و درمانده می شوند.

نگه داری از حیوانات خانگی این مشکل را به آسانی غیر قابل تصوری حل می کند و کودک می تواند با نگاهی همچون والد به حیوان خود ، بردباری و شکیبایی جنسی را از گذر آموزش همین امر به حیوان غریزه مندش ، فرا گیرد و از درگیر شدن در روابط  جسورانه و گاه ویرانگر – به ویژه در سنین آغاز نوجوانی و جوانی – پرهیز نماید. مفهوم « نگاه و نوازش خوب و بد » را به کامل ترین صورت می توان در زمینه ی نگه داری از حیوانات خانگی دست آموز به کودک آموزش داد. در پرتو همدم و همدل بودن با سگ و اسب خوب تربیت شده می توان به خوبی آموزه های ارزشمند انسانی هم چون  صداقت ، شرافت ، نجابت و محبت را از همان سال های شکل گیری بخش عمده ی  شخصیت – یعنی زیر هشت یا ده سالگی – به کودک یاد داد. باید دانست که عشق و وابستگی شیفته گونه ی سگ به آدمی نزدیک ترین گونه ی عشق ، صمیمیت و همبستگی به حالت مادرانه ی آن است و با بازنمایی آن می تواند به درمانگر داده های فراوانی از چگونگی ارتباط فرد با ابژه ی محبوب خردسالی اش ارائه نماید. بدین ترتیب حیوان درمانی – و به ویژه  سگ – افزون بر این که به دلیل واکنش سرشار و خونگرمانه اش ، نقش تسکین دهی و آرامش بخشی بی درنگ و شتابان دارد ، به خوبی در نقش یک « وسیله ی انتقالی » برای تبادل افکار و احساسات میان بیمار و نمای ابژه ی دلبسته عمل می نماید. این موجود زنده بسیار بیشتر و فراتر از یک عروسک پشمالو یا اسباب بازی بی جان این نقش را ایفا می کند. حیوانات به خوبی مهری سرشار را ارائه می نمایند و در همین حال به دنبال جلب محبت اطرافیان خویش هستند. توانایی سگ و اسب در پاسخ به دستورات می تواند به رشد و تکامل مهارت های لازم در بیمار هم چون « خودباوری » و « اعتماد به خویشتن » بینجامد. از این رو ، سود جستن از حیوانات درمانی می تواند « تجربه ای چند حسی » برای رشد و پیشرفت روان شناختی بیمار برشمرده شود.

البته خود درمانگر نیز می تواند جایگاه یک « شی ء انتقالی » را پیدا کند ، اما حیوانات – و به ویژه سگ و اسب – بهترین وسیله های انتقالی اند که بیمار به گونه ای گذرا احساسات ، هیجانات و نیازهایش را با او در میان می گذارد تا رشد پیدا کرده و بتواند به سوی « استقلال و خودبسندگی درونی » بیشتری گام بر دارد. جالب آن جاست که در قیاس با رابطه ی میان بیمار و درمانگر ، ارتباط بین بیمار و حیوان دست آموز کمتر بر پایه ی « وابستگی » بوده و بیشتر بر بنیاد « اعتماد و پذیرش » استوار می گردد. در چنین حالتی حیوان درمانی درمانگر می تواند هم چون فرآیندی افزوده شده برای انتقال افکار درمانگر به بیمار عمل کند ؛ البته این به آن معنا نیست که رابطه ی میان حیوان و بیمار جایگزین ارتباط بیمار با درمانگر می شود. تماشای صمیمیت و نزدیکی میان درمانگر و حیوان درمانی کلینیک او به تسهیل برقراری رابطه ی درمانی و پیدایش اشتیاق به حضور در جلسه های درمانی می انجامد. حیوان خانگی می تواند ما را در گذار از لحظات دشوار زندگی یاری داده و به سوی شرایط بهتر و روزهای آسوده تری سوق دهد. به ویژه این که روابط خوب میان درمانگر و حیوان درمانی اش می تواند به روند درمان گسترش یافته و به پیدایش ارتباط نیرومند و اعتماد استوار درمانی بین بیمار و درمانگر کمک فراوانی نماید. حس فرمانبرداری سگ می تواند به بازآفرینی احساس از دست رفته ی « خود ارزشی و خودبسندگی » بسیار کمک کند ، در عین حال که یک « ارتباط آشکار و واقعی » و تمرینی برای ارتباط با تجربه های زندگی واقعی ست. کامیاب شدن در آموختن یک کار خاص به حیوان – به ویژه سگ و اسب – با رشد احساس پیشرفت و تقویت تصور و درک خویش همراه است. بدین ترتیب ، چنین برهمکنشی میان آدمی و حیوان می تواند به گونه ای پیوسته به تقویت کردار پسندیده و کم رنگ شدن رفتار ناپسند بینجامد. به ویژه فرد می تواند مهربانی و وفاداری را در کنار یکدیگر از سگ خود یا درمانگر به خوبی و همدلانه بیاموزد. بنابراین « سود جستن از حیوانات درمانی » می تواند موجب تسهیل رشد روانی – اجتماعی طبیعی و یا بازسازی یک رشد روانی – اجتماعی آسیب دیده شود. در چنین رویکرد درمانی ای ، روان درمانگر کارآزموده می تواند یک سری مداخلات ساختاری و زیر ساختاری سودمند و اثربخش را بر بیمار انجام دهد. این رویکرد در شکل گروه درمانی می تواند به رشد و پیشرفت انسجام میان اعضای گروه بینجامد و در همین حال سرچشمه ی پدید آوردن « خودآگاهی » و دست یابی به بینش در آن ها شود. برهمکنش دو سویه ی میان گروه و حیوان درمانی ، و بازتاب مشاهدات از سوی درمانگر اساس این رویکرد درمان گروهی است.

سود جستن از حیوانات در درمان اختلالات روانی – رفتاری در زندانیان منجر به کاهش مشکلات رفتاری ، کشمکش ها و ستیزه جویی ها ، افزایش برهمکنش های مثبت بین زندانیان و نیز زندان بانان ، پیدایش انگیزه برای رشد مهارت های زندگی اجتماعی در مجرمان ، افزایش بردباری و شکیبایی در برابر ناکامی ها و بدین ترتیب کاهش خشونت و پرخاش گری شده است.

تجربه ی نگه داری گذرا از سگ های بد یا بی سرپرست از سوی افراد بزه کار به تقویت حس ارزشمندی و کرامت انسانی آنان و کامیابی آن ها در انجام کاری خوب و سودمند انجامیده است.

مهربانی بی غل و غش و وفاداری همیشگی سگ همدم زندانیان و دم همواره جنبان او می تواند برای زندانی آموزنده باشد. کوشش های پی گیر زندانی نا آرام برای آرام و شادمان ساختن سگ همدمش به بهترین گونه می تواند در تنش زدایی از زندانی و آرامش بخشی به او سودمند واقع شود. بدین ترتیب همدم و همجوار بودن با سگ در زندان ، می تواند جنبه های رفتار درمانی بسیار سودمندی داشته باشد. در آغوش گرفتن سگ می تواند احساس امنیت و آسودگی را به زندانی منتقل نماید. فرد خطاکار به خوبی یاد می گیرد که چه گونه خود او نیز هم چون سگ هم بندش می تواند با حفظ و تقویت تغییرات مثبت و پیشگیری و زدودن کارهای منفی و نادرست مورد تشویق قرار گرفته و به آغوش گرم و پذیرای اجتماع باز گردد.

درمان به گونه ی « باغ وحش درمانی » ، برای کودکان - به ویژه برای کودکان دچار اختلالات رفتاری و کم دقتی – به عنوان الگویی از شیوه ی تداخل و قواعد و قانون های برهمکنش آدم ، حیوان و طبیعت بسیار اثرگذار و آموزنده است.                

 « درمان با حیونات » به طور کلی یک نوع درمان معنوی – اخلاقی است که در آن افراد از کودکی می توانند « پذیرش و اعتماد به خویشتن » ، « مسئولیت پذیری اجتماعی » ، « به دست آوردن مهارت های زندگی اجتماعی و درک متقابل » و « احترام به دیگر آفریده ها در بستر همبسته ی را آفرینش » تمرین نموده و فرا گیرند.

  

اهداف معمول سود جستن از حیوانات در درمان اختلالات روانی – رفتاری عبارتند از :

*** بهبود مهارت های اجتماعی

*** تشخیص روشن تر وضعیت روانی فرد

*** فراهم آوردن شادکامی ، هیجان و عاطفه

*** ابراز غم و اندوه

*** بهبود اعتماد به خویشتن

*** اصلاح واقعیت سنجی در فرد

*** رشد و پیشرفت همکاری و همدلی

*** اصلاح توانایی حل مسئله

*** اصلاح تمرکز و توجه

*** کاهش کردارهای مداخله جویانه ی تکانشی

*** اصلاح توانایی در بیان احساسات

*** کاستن از اضطراب تعمیم یافته

*** کاهش خشونت و پرخاشگری

*** اصلاح توانایی دوباره اعتماد نمودن به دیگران

*** یادگیری درباره ی برهمکنش مناسب  

    

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:30  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

pet

 

خوش بختانه چند شب بی خوابی پیگیر و هدف مند به باری نیکو نشست و نخستین کارگاه آموزشی « درمان اختلالات اعصاب و روان با استفاده از حیوانات دست آموز » با یاری و کوشش خستگی ناپذیر مرکز آموزش های آزاد دانشکده ی دامپزشکی دانشگاه تهران و کانون دامپزشک سفید دانشکده ی دامپزشکی به خوبی و سربلندی برگزار شد.

روز نخست را من برگزار کردم. نخست به شناساندن مفاهیم نرمال و نا نرمال بودن از دیدگاه روان پزشکی و روان کاوی پرداختم و سپس بیماری های گوناگون اعصاب و روان را که به این گونه درمان یاری گر پاسخ می دهند ، بیان نمودم.

روز دوم ، روز تدریس نژاد شناسی و رفتارشناسی سگ ، اسب ، گربه ، همستر ، لاک پشت و .... بود که من به نوبه ی خود از آن بسیار لذت بردم.

اما نکته ی جالبی که در این کارگاه شانزده ساعته بدان برخورد نمودم ، « پناهگاه حیوانات وفا »   وابسته به کانون دوست داران حیوانات بود. 

این مرکز در سال ۱۳۸۳ از سوی سرکار خانم معتمدی به گونه ی یک مرکز خیریه ی نگهداری از حیوانات بی سرپرست و بد سرپرست کشور بنیاد نهاده شده است و در مساحت ۳۶۰۰ متر پذیرای حیوانات آزار داده شده از سوی ما ایرانیان اهورایی !! بوده است.

حیواناتی که از سوی برخی انسان نما های ایرانی با آتش سیگار سوزانده شده و یا دچار قطع عضو و فلج اندام شده اند.

آن هایی که در این مرکز کار می کنند ، بانوان بزرگواری هستند که به همراه همسر و فرزندان شان بی هیچ چشمداشت مادی و یا شهرت طلبی ، به تیمار این بی چارگان می پردازند.

از وب سایت این مجموعه ی خیریه می توانید به نشانی

www.cal.ir  

بازدید نمایید و کروکی محل و تلفن تماس آن را به دست آورید.

تلفن همراه برای بازدید و کمک مالی به این اقدام نیک و انسانی عبارت است از :

۰۹۱۲۳۱۰۷۶۷۰ 

با پرداخت کمکی کوچک و نوازشی گرم به آزاردیدگان زبان بسته از سوی برخی از ما ایرانیان ، می توانید برای خود و خانواده تان یک احساس نیرومند معنوی و مهر مدار را به ارمغان آورید و از لزوم « خود پرسش گری » ، « باز اندیشی » و « نو آوری » ملی آگاه شده و برای آن انگیزه ای استوار و همیشگی بیابید.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:57  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

ایران بد

 

زمستان گذشته افتخار تدریس یک دوره ی ۲۴ ساعته ی س.ک.سولوژی بالینی را برای پزشکان ، روان شناسان و کارشناسان مشاوره و مددکاری « انجمن کاهش خسارات اعتیاد پرسپولیس » در محل درمانگاه این مرکز در میدان شوش تهران پیدا کردم.

طی دوره ی آموزشی از نزدیک با کار ارزشمند و کوشش پر انگیزه ی خانم های این انجمن خیریه آشنا شدم. این انجمن در سال ۱۳۷۸ در شهرستان مرودشت در نزدیکی تخت جمشید ( پرسپولیس ) بنیاد نهاده شده است و پس از سه سال و نیم کوشش سخت با انگیزه ی کوشش در سطح ملی به تهران منتقل شده است.

این انجمن در راستای بیمار دانستن فرد معتاد ، گسترش فرهنگ کاهش آسیب اعتیاد در جامعه ، اجرای کوشش برای کاهش آسیب های زنان خیابانی ، ارائه ی برنامه های حمایتی - آموزشی به افراد مبتلا به ایدز، برگزاری سمینارها و پروژه های آموزشی ، پژوهشی ، اجرای فعالیت های کاهش آسیب برای معتادان خیابانی و کارتن خواب ، حمایت از معتادان و خانواده های آنان با رویکرد کاهش آسیب اعتیاد ، و تشکیل گروه های همیار برای معتادان و افراد دچار ایدز کوششی نیک و ماندگار انجام می دهد.

تلفن تماس این مرکز عبارت است از :

۰۹۱۲۳۳۶۹۹۸۷

۰۹۱۲۳۸۰۳۶۶۵

۰۹۱۲۲۱۴۶۳۵۳

۵۶۰۲۴۹۶

وب سایت این انجمن عبارت است از :

www.iranharmreduction.net

این نمونه ای گویا برای آن هم میهنان اندیشمند و شبه اندیشمندی است که کوشش یک روشنفکر را در برخورد همراه با خشونت منفعل نسبت به حکومت خلاصه نموده و رسالت خود را در برافکندن امنیت و پایه های نظام چیره می دانند و از این رو در همه ی عمر هیچ کار سودمندی برای میهن - جز غر زدن و چس ناله ! - انجام نمی دهند.

به باور من ، روشن فکری ،سرنگون ساختن حکومت ها و دولت ها نیست !

روشن فکری کوشش در انجام روشن گری ست و دشمن هر روشن گر ، دیو نادانی و گم راهی بوده و هست. آن چنان که بسیاری از خواجه گان و بزرگان همنشین مغولان خونین روان شدند و از توفان ویرانی و دود و وحشی گری ، آبادانی و نو آوری و شکوفایی ساختند.

فارغ از هر روی کرد و پسند سیاسی و سلیقه و آداب فرهنگی و اجتماعی ، بیاییم همه ی ما ایرانیان هر یک به نوبه ی خود دست کم یک امسال از گذر « خود پرسش گری » و « باز اندیشی » ، « نو آوری » و » شکوفایی » را سر لوحه و راهبرد میهن دوستی مان قرار دهیم.

آشتی ملی بی گمان چنین رویکردی را شتابی افزون خواهد بخشید ...   

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:25  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

phuket تایلند - پوکت

 

 

مدت هاست که نتوانسته ام وبلاگ نویسی کنم. دلیل عمده اش انبوه کلاس ها و مقالاتی بود که در بهمن ماه به سوی من سرازیر شد و هایپرتایمیا و هایپراکتیویتی سرشتی و مادرزادی من همه ی این هندوانه ها را در آغوش گرفت. پس از پذیرش آن همه کار برنامه ریزی آغاز شد. به ظاهر مشکلی نبود:

یک ماهی وبلاگ نمی نویسم و کلاس ها را برگزار نموده و مقالات را برای روزنامه ها و مجلات می نویسم. وبلاگ ننوشتم ، کلاس ها را تدریس نمودم ، و مقالات را نوشتم. اما هم زمان شدن چینش و برآوردن نیازها و مقدمات سفر نوروزی به تایلند و کند و دشوار به پیش رفتن خوانش و نقد و تحلیل رمان « موج ها » اثر ویرجینیا وولف کار را در آستانه ی نوروز سخت و گران نمود.

انصراف نسبی سردبیر ماه نامه ی دولتی از انتشار مقاله ی سفارشی اش « به زیر پوستین مرگ ستایی و زندگی گریزی ما ایرانیان » و حذف نیمی از مقاله ی « رازهای روان شناختی نوروز » در روزنامه ، برایم دل سردی و ناامیدی به ارمغان آورد. 

در فرودگاه اهمیت مقاله ی « رازهای روان شناختی نوروز » را به روزنامه یادآور شدم و با انتشار ۱۵۰۰ واژه از ۲۵۰۰ واژه ی آن دل چرکین هم آوا و هم آهنگ شدم. « اختلال و بحران هویت » به باور من فراگیرترین اختلال روان پزشکی ایرانیان است که تنها در نوجوانان دهه ی شصتی به چشم نمی خورد. بزرگ سالان و میان سالان و سال مندان نیز هر یک به گونه ای بدان دچارند( در این باره بیشتر خواهم نوشت).

به تایلند رفتم. به سرزمینی که مسافرت ایرانیان در آن تا پیش از دهه ی هفتاد خورشیدی ، ضبط گذرنامه و بازداشت و دادگاهی شدن فرد مسافر را به همراه داشت. شنیدن سخنان حجت الاسلام ........... در یک ظهر اسفند ماه از شبکه ی یک سیما درباره ی سفر عبادی - زیارتی اش به تایلند سرچشمه ی تصمیم ما برای سفر به تایلند شد. برایم جالب بود که حضرت حجت الاسلام از این می گفت که « برای تایلند بی خود های و هوی و شایعه و غوغا درست کرده اند. در تایلند به هیچ وجه از آن خبرها نیست. من از روسپی گری نه چیزی دیدم و نه چیزی شنیدم. آن چه در تایلند موج می زند ، عشق و شور و شیفتگی به  ولایت اهل بیت و ائمه است. »

کنجکاوی ام به شدت برانگیخته شده بود.

اگر به راستی تایلند کشوری شیعه مذهب و ائمه مدار است ، پس چرا سفر ایرانیان در دهه ی شصت بدان سرزمین ممنوع و مستوجب سزا و کیفر و مجازات بوده ؟!؟

تاریخ آن برنامه دوشنبه ۱۳ اسفند ماه کمی پیش یا پس از اخبار سراسری ساعت ۱۴ شبکه یک سیما بود. برنامه ای که مرا به سرزمین ممنوعه و سواحل اقیانوس هند فرستاد. سفر به تایلند را مدیون حضرت حجت الاسلام ..........  هستم.

به تایلند رفتم و با آیینه ای عبرت آموز از سرزمین بی صنعت و بی نفت بازگشتم تا سفرنامه ی تایلند را با عنوان « سفر به مرز ممنوعه ، سرزمین روسپیان رو سپید » بنویسم.

شمار فراوانی از مسئولان به راهبردهای پیشگیری از « اندلسی ( اسپانیایی ) شدن ایران اسلامی » می اندیشند ، اما آیا در میان راهبرد گزینان و سیاست نویسان حوزه ی اقتصاد اجتماع در حال گذار ما کسی به شیوه های پیشگیری از « تایلندی شدن » سرزمین پر غیرت و تعصب مان در دهه ی پایانی صادرات نفت - دهه ی ۱۳۹۰ - اندیشیده است ؟!؟   

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:50  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

نخستین کارگاه آموزشی  « ارزیابی و چاره اندیشی پیرامون خواسته ها و کردارهای جنسی کودکان و نوجوانان کم توان ذهنی » با محور تنش زدایی ها از خانواده های دارای فرزند کم توان دهنی از طریق ارائه ی راهبردها و راهکارهای علمی و عملی برای پیشگیری و کاهش رفتارهای مهارگسیخته ی جنسی بیماران کم توان ذهنی در تاریخ هشتم خرداد ماه سال جاری در مرکز حرفه آموزی ارمغان عصر از سعت 14 الی 16 برگزار می شود.

حضور کارشناسان شاغل در مراکز توان بخشی و خدمات مددکاری سراسر کشور در این کارگاه آزاد است. علاقه مندان به شرکت در این کارگاه که با بیان سخن رانی و انجام پرسش و پاسخ از سوی دکتر بهنام اوحدی ، روان پزشک  سکسولوژیست و سکس تراپیست ارائه می شود ، می توانند برای ثبت نام حداکثر تا تاریخ اول خرداد ماه با شماره تلفن 88781052 تماس گرفته و یا به نشانی تهران ، خیابان ولی عصر ، روبه روی خیابان توانیر ( بیمارستان دی ) ، بن بست شمس ، پلاک 9 مراجعه نمایند.   

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:2  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

فروغ فرخزاد

 

 

ت- ویژگی های شخصیتی خودشیفته

 (Narcissistic personality traits )

 

برخی ویژگی های شخصیتی خودشیفته که فروغ فرخزاد هم چون بیشتر نخبگان ، هنرمندان ، شاعران و نویسندگان از آن ها برخوردار بوده ، عبارت اند از :

اعتماد به نفس بالا ، بی اعتنایی نسبت به قضاوت دیگران ، احساس استحقاق و برتری، برخی رفتارها و نگرش های با افاده وغرورآمیز ، تن ندادن به عرف و قواعد مرسوم اجتماع ، استعداد به افسردگی و سرخوردگی در ناکامی ها ، مشکلات بین فردی و شغلی ، طرد شدن از سوی دیگران و از دست دادن مهر و محبت آنان ، گهگاه تکانشی بودن ، دشواری در چیره شدن بر خشم ، دست انداختن و سر کار گذاشتن دیگران و آسیب پذیری دربرابر بحران های افسردگی میان سالی.

 

ویژگی های شخصیتی کلاستر B و به ویژه خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و نمایشی ( هیستریونیک ) ، حتا تا اندازه ی اختلال ، در میان اهالی هنر و ادبیات و اندیشه بسیار فراوان دیده می شود. شمار بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان وجود این ویژگی های شخصیتی - و به بیان دیگر اختلال خلقی دو قطبی خفیف و ملایم ( Soft  Bipolar ) را برای سرودن اشعار خلاقانه و نوشتن داستان های پر کشش انسان مدار لازم و یا دست کم سودمند و اثرگذار می دانند.

این گونه است که این ویژگی های شخصیتی را در دیگر نام آوران عرصه ی ادبیات گیتی و  میهن مان نیز هویدا می بینیم. آن چنان که ویژگی های شخصیتی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) در جلال آل احمد ( همراه و هم زمان با اختلال شخصیت مرزی - آشفته Borderline ) ، احمد شاملو و ابراهیم گلستان و ...... بسیار بیشتر از فروغ فرخزاد و صادق هدایت به چشم برجسته و آشکار می نشیند و ویژگی های شخصیتی نمایشی بیشتر شناخته شدگان خرد و سترگ این سده مان ، اگر پررنگ و مایه تر از فروغ فرخزاد نباشد ، بی گمان کمتر از او نیست ! 

 

ویژگی های شخصیتی خودشیفته در هر پنج دفتر سرودگان فروغ درخششی ناپوشیدنی دارند اما به راستی جز نارسی سیزمی پر رنگ و استوار چه برانگیزاننده ای به آدمی ، توان و جسارت تابوشکنی و پشت سر نهادن مرزها و پرده های نیرنگ و نادانی و دورویی و دروغ را می بخشد ؟!؟

 

« بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

 

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم

 

زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش

 

پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

 

 

 

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

 

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

 

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

 

بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا

 

 

 

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع

 

بر رویمان ببست به شادی در بهشت

 

او می گشاید

 

او که به لطف و صفای خویش

 

گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

 

 

 

طوفان طعنه ، خنده ی ما را ز لب نشست

 

کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم

 

چون سینه جای گوهر یکتای راستیست

 

زین رو به موج حادثه ، تنها نشسته ایم

 

 

مائیم ... ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم

 

مائیم ... ما که جامه ی تقوا دریده ایم

 

زیرا درون جامه بجز پیکر فریب

 

زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم !

 

 

آن آتشی که در دل ما شعله می کشد

 

گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود

 

دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق

 

نام گناهکاره ی رسوا ! نداده بود

 

 

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

 

در گوش هم حکایت عشق مدام ! ما

 

" هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

 

ثبت است در جریده ی عالم دوام ما " »

 

 

* * * * * * *

 

 

« به لب هایم مزن قفل خموشی

 

 که در دل قصه ئی نا گفته دارم

 

 ز پایم باز کن بند گران را

 

 کزین سودا دلی آشفته دارم

 

 

 بیا ای مرد ، ای موجود خودخواه

 

 بیا بگشای درهای قفس را

 

 اگر عمری به زندانم کشیدی

 

 رها کن دیگرم این یک نفس را

 

 

 

 منم آن مرغ ، آن مرغی که دیری ست

 

به سر اندیشه ی پرواز دارم

 

سرودم ناله شد در سینه ی تنگ

 

به حسرت ها سر آمد روزگارم

 

 

 

به لب هایم مزن قفل خموشی

 

که من باید بگویم راز خود را

 

به گوش مردم عالم رسانم

 

طنین آتشین آواز خود را

 

 

بیا بگشای در تا پر گشایم

 

به سوی آسمان روشن شعر

 

اگر بگذاریم پرواز کردن

 

گلی خواهم شدن در گلشن شعر

 

 

لبم با بوسه ی شیرینش از تو

 

تنم با بوی عطر آگینش از تو

 

نگاهم با شرر های نهانش

 

دلم با ناله ی خونینش از تو

 

 

 

ولی ای مرد ، ای موجود خودخواه

 

مگو ننگ است ، این شعر تو ننگ است

 

بر آن شوریده حالان هیچ دانی

 

فضای این قفس تنگ است ، تنگ است

 

 

مگو شعر تو سر تا پا گنه بود

 

از این ننگ و گنه پیمانه ای ده

 

بهشت و حور و آب کوثر از تو

 

مرا درقعر دوزخ خانه ای ده

 

 

کتابی ، خلوتی ، شعری ، سکوتی

 

مرا مستی و سکر ، زندگانیست

 

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

 

که در قلبم بهشتی جاودانیست

 

 

شبانگاهان که مه می رقصد آرام

 

میان آسمان گنگ و خاموش

 

تو در خوابی و من مست هوس ها

 

تن مهتاب را گیرم در آغوش

 

 

نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

 

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

 

در آن زندان که زندانبان تو بودی

 

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

 

 

به دور افکن حدیث نام ، ای مرد

 

که ننگم لذتی مستانه داده

 

مرا می بخشد آن پروردگاری

 

که شاعر را دلی دیوانه داده

 

»

 

 

 

 

« همه می دانند

 

 همه می دانند

 

 که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

 

باغ را دیدیم

 

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

 

سیب را چیدیم

 

 

همه می ترسند

 

همه می ترسند ، اما من و تو

 

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

 

و نترسیدیم

 

 

سخن از پیوند سست دو نام

 

و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

 

سخن از گیسوی خوشبخت منست

 

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

 

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

 

و درخشیدن عریانی مان

 

مثل فلس ماهی ها در آب

 

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

 

که سحرگاهان فواره ی کوچک می خواند

 

 

 

ما در آن جنگل سبز سیال

 

شبی از خرگوشان وحشی

 

و در آن دریای مضطرب خونسرد

 

از صدف های پر از مروارید

 

و در آن کوه غریب فاتح

 

از عقابان جوان پرسیدیم

 

که چه باید کرد

 

 

همه می دانند

 

همه می دانند

 

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم

 

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

 

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

 

و بقا را در یک لحظه ی نا محدود

 

که دو خورشید به هم خیره شدند

 

 

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

 

سخن از روزست و پنجره های باز

 

و هوای تازه

 

و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند

 

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

 

و تولد و تکامل و غرور

 

سخن از دستان عاشق ماست

 

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

 

بر فراز شب ها ساخته اند

 

 

 

به چمنزار بیا

 

به چمنزار بزرگ

 

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

 

همچنان آهو که جفتش را

 

 

 

 

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

 

و کبوتر های معصوم

 

از بلندی های برج سپید خود

 

به زمین می نگرند » 

 

 

خشم از ویژگی های شخصیت های کلاستر B   است که در شخصیت های خود شیفته ( نارسی سیستیک ) و نمایشی ( هیستریونیک ) - با زیر مایه های مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) -  گاه عیان می شود و حتا عصیان می کند، به ویژه آن گاه که با ویژگی های شخصیتی افسرده ( دپرسیو ) همراه و همساز شود :

 

« « حافظ » ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود

 

بر « جوی » بفروخت ، این باغ بهشتی را

 

من که باشم تا به جامی نگذرم از آن

 

تو بزن بر نام شومم ، داغ زشتی را »

 

این گونه است که تنوره ی خشم نهان ، برهنه و عریان می شود و شعله هایش سرکش و سوزان به زمین و زمینیان و آسمان و آسمانیان زبانه می کشد:

 

« سینه ی سرد زمین و لکه های گور

 

هر سلامی سایه ی تاریک بدرودی

 

دست هائی خالی و در آسمانی دور

 

زردی خورشید بیمار تب آلودی

 

...............

 

سالها در خویش افسردم ، ولی امروز

 

شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم

 

یا خمش سازی خروش بی شکیبم را

 

یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم

 

..................

 

 

 

 « حافظ » ، آن پیری که دریا بود و دنیا بود

 

بر « جوی » بفروخت ، این باغ بهشتی را

 

من که باشم تا به جامی نگذرم از آن

 

تو بزن بر نام شومم ، داغ زشتی را .............. »

 

در کوره ی « نهاد ( Id ) » و آتشدان  « خود ساره ( Ego ) » آدمی، اندازه ای از خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) لازم و سودمند ، به سان غریزه ای برای نگاهبانی از خویشتن او گذاشته شده است که در افراد دارای ویژگی های شخصیتی کلاستر B  - به ویژه خودشیفته ( نارسی سیستیک ) – گران مایه و ژرف تر است :

 

« و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...

 

 شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ،

 

 آن دو دست جوان

 

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 

و سال دیگر ، وقتی بهار

 

با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود

 

و در تنش فوران می کنند

 

فواره های سبز ساقه های سبکبار

 

شکوفه خواهد داد ای یار ، ای یگانه ترین یار

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد .... »

 

 

 

* * * * * * *  

 

« من در میان توده ی سازنده ای قدم به عرصه ی هستی نهاده ام

 

 که گر چه نان ندارد ، اما بجای آن

 

میدان دید باز و وسیعی دارد »

 

 

* * * * * * *

 

 

« من از سلاله ی درختانم

 

 تنفس هوای مانده ملولم می کند

 

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم

 

نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن

 

به اصل روشن خورشید

 

و ریختن به شعور نور

 

طبیعی است

 

که آسیاب های بادی می پوسند

 

چرا توقف کنم ؟

 

من خوشه های نارس گندم را

 

به زیر پستان می گیرم 

 

و شیر می دهم »

 

 

 

بسیاری از کارکردهای فروغ فرخزاد نیز با آمیزه ی این ویژگی ها با دیگر ویژگی های شخصیتی او  معنا و مفهوم می یابد. برای نمونه ، ساختن با پشتکار و اصرار فیلم « خانه سیاه است » او با ویژگی های شخصیت خودشیفته و نیز افسرده اش توجیه می شود.

 

 و آن آشفتگی و شوریدگی در رانندگی واپسین روزهای زندگی پر بار و ماندگارش  – که در پایان به مرگ تا اندازه ی بسیار خودخواسته اش انجامید - نیز آشکارا و به خوبی  در پرتو اختلال خلقی دو قطبی خفیف ، اختلال شخصیت افسرده و ویژگی های شخصیتی نمایشی و خودشیفته ( کلاستر B ) اش درک و دانسته می شود.

در پایان ، لازم به یادآوری می دانم که هر آدم ( و حتا هر جاندار دیگر دارای لایه ی خاکستری مغز ) به طور طبیعی دارای یک یا چند ویژگی شخصیتی است. بنابراین ، بیان این ویژگی های شخصیتی به معنای اعلام وجود اختلال و بیماری روانی در سرشت سرشار از مهر و راستی فروغ فرخزاد نیست ، بلکه برای درک و فهم بیشتر و ژرف تر ساختار روان شناختی پیچیده ی این تابو شکن پیشرو و بی مانند این سرزمین خرافه پرور صورت می گیرد. شاید ژرفای واژگان جادویی و ماندگارش ، که تا به امروز هنوز برای بسیاری - به ویژه از نیمه ی نرینه ی تابوستای - در پشت دیواری از عصیان و شیدایی و شوریدگی جنسی در اسارت مانده اند ، کاویده شوند.

 

« من پشیمان نیستم ،

من به این تسلیم می اندیشم ،

این تسلیم درد آلود ،

من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم. » 

 

پایان مقاله

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:34  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 

 

پ) ویژگی های  شخصیتی درون گرا – جدایی گزین

(  personality traits Schizoid)

یک ویژگی بارز و همیشگی دارندگان این شخصیت  - که در دسته ی شخصیتی A طبقه بندی شده است - گوشه گیری و انزوای اجتماعی است.

فرد دارای این شخصیت از برخوردها و برهم کنش های انسانی خشنود نمی شود و در موارد اختلال این شخصیت حتا ناراحت هم می شودشخصیت اسکیزوئید تنها و درون گراست و از تنهایی لذت می برد. حالت عاطفی این شخصیت ، کند و محدود و سرد است.دیگران این گونه آدم ها را عجیب – نامعمول و نامتعارف –گوشه گیر و تک رو می دانند.

این شخصیت ، درست برخلاف شخصیت نمایشی ( هیستریونیک ) ، در مردان دو تا سه برابر زنان گزارش شده است.

افراد دارای شخصیت اسکیزوئید جذب مشاغل انفرادی می شوند.بسیاری از آن ها شب کاری را بر کار روزانه ترجیح می دهند تا مجبور نباشند با افراد زیادی برخورد کنند.بسیاری از سردی و نجوشی افراد دارای شخصیت اسکیزوئید ناراحت می شوند و توان تحمل آن ها را ندارند.

شوخ و شاد و شنگول بودن برای افراد دارای شکل خالص « اختلال » این شخصیت دشوار است. افراد اسکیزوئید اغلب در سخن گفتن پیش دستی نمی کنند.این افراد ممکن است استعاره های غریب به کار برند و صنایع ادبی نامعمول بیافرینند.فرد اسکیزوئید به جای ارتباط با آدمیان شیفته ی تنها اندیشیدن در علوم نظری، ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، موسیقی ،  نهضت های فلسفی و هنری ، مفاهیم متافیزیک ، اشیای بی جان ، راهبردهای اجتماعی و شیوه های نوین زندگی ( مانند گیاه خواری ، خام خواری و.........) هستند.

 

شخصیت های اسکیزوئید دلبستگی بسیاری به حیوانات - به ویژه سگ و گربه و اسب – دارند و بر خلاف آدمیان به جانوران و گیاهان به سادگی عشق می ورزند.

اسکیزوئید ها سرشان در لاک خودشان است و به هیچ وجه نیاز یا اشتیاقی به داشتن پیوندهای عاطفی با دیگران نشان نمی دهند.آن ها هیچ توجهی به رخدادهای روزمره و دلبستگی های دیگران نشان نمی دهند.

اسکیزوئیدها دیرتر از همه به دگرگونی های مد در جامعه تن می دهند.

 

زندگی جنسی اسکیزوئیدها ممکن است منحصرا در خیال و رویا طی شود و هربار برقراری و آغاز روابط جنسی  را به وقتی دیگر موکول کنند.مردان دارای این شخصیت  - به ویژه در اشکال پررنگ و خالص – ممکن است هیچ گاه ازدواج نکنند چون نمی توانند با کسی آن چنان صمیمی شوند که او را کاخ زیبا و دلچسب تنهایی خود راه دهند.

 

این افراد حتا نمی توانند خشم خود را به گونه ی مستقیم ابراز کنند.

 

اسکیزوئیدها فراوان غرق در رویا می شوند اما واقعیت سنجی خود را از دست نمی دهند.

 

اینان از هیچ کاری لذت نمی برند یا فقط از کارهای اندکی خوششان می آید.به جز بستگان درجه نخست هیچ دوست صمیمی یا کاملا مورد اطمینانی ندارند.به تمجید یا تحقیر دیگران بی اعتنا و بی تفاوتند.از این رو نقد و قضاوت دیگران راهکارها و راهبردهای شان را دیگرگون نمی کند.

از آن جا از نظر هیجانی سرد و بی اعتنا هستند و کردار پرخاشگرانه ی چندانی در مجموعه ی واکنش های معمول آن ها وجود ندارد چنان چه با تهدید و خطری واقعی و حتا خیالی رو به رو شوند بیشتر یا به تسلیم و رضا تن می دهند و یا در خیالات همه کارتوانی (Omnipotent)  فرو می روند.

درخودماندگی و گوشه گیری این گونه افراد هنگامی که با مکانیزم دفاعی خیال پردازی ( Fantasy ) همراه شود می تواند در برخی از آنان به اندیشه های به راستی نو ، خلاقانه و ابتکاری و حتا راز گشایی از نادانسته های گیتی بینجامد.

این ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید در بسیاری از بزرگان تاریخ دانش و اندیشه ی گیتی وجود داشته است.

 

بديهي و روشن است كه شخصيت اسكيزوئيد نبايد با اختلال اسكيزوفرني اشتباه شده و يكي در نظر گرفته شود .

 

چنان چه بر برخی رویکردهای فروغ فرخزاد در زندگی و مرگ تا اندازه ی بسیاری خودخواسته اش آشنا باشیم ، به روشنی در می یابیم که چاره و گریزی جز این نداریم که بسیاری از پندارها و کردارهای او را به حساب ویژگی هایی از شخصیت جدایی گزین - درون گرای ( Schizoid ) او بگذاریم. تنهایی گزینی و گوشه گیری سرشار از آفرینندگی او و دلبستگی خاص او به جانوران ( به ویژه پرنده ها و گربه ) با ویژگی های شخصیتی اسکیزوئیدش به خوبی هم خوانی دارد.

در پنج دفتر شعر فروغ – و به ویژه در دو دفتر پایانی : « تولدی دیگر » و « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد » - نمونه های بسیاری از سروده های سرچشمه گرفته از بنیان اسکیزوئید فروغ به چشم می آیند که از این همه به چند نمونه ی پر رنگ اشاره می نمایم:

 

« کتابی ، خلوتی ، شعری ، سکوتی

 

مرا مستی و سکر ، زندگانیست

 

چه غم گر در بهشتی ره ندارم

 

که در قلبم بهشتی جاودانیست »

 

ادامه دارد .......

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:32  توسط دکتر بهنام اوحدی 

 

 فروغ فرخزاد

 

 

ب- ویژگی های شخصیتی نمایشگر ( Histerionic )

برای وجود اختلال یا ویژگی شخصيت نمايشگر (Histerionic ) لازم است كه دست کم پنج تا از ويژگي هاي زیر را داشته باشد :

۱-       احساساتي بودن به گونه اي كه ابراز احساسات سطحي و به سرعت متغير باشد.

۲-       بسيار توجه طلب باشد ، آن چنان كه هنگامي كه مركز توجه و كانون دقت ديگران نيست ، ناراحت و در رنج و مشقت باشد.

۳-       رفتار نامتناسب با ديگران به صورت تحريك جنسي آنان و اغواگري جنسي وجه مشخصه ي تعامل او با ديگران باشد.

۴-       همواره از ظاهر جسمي ‌و فيزيك بدن خود براي جلب توجه ديگران استفاده كند.

۵-       شيوه ي سخن گفتنش به گونه اي افراطي بر حدس و گمان (امپرسيونيستيك) و بدون جزئيات باشد.

۶-       خودنما و نمايشي باشد و  در ابراز احساسات مبالغه كند.     

 ۷- تلقین پذير باشد و به راحتي تحت تأثير افراد يا موقعيت ها قرار گيرد.

۸-    روابط راخودماني تر از آن چه واقعاً هست، مي‌پندارد.

  

 

افراد دارای ویژگی های شخصیتی نمایشی ، تحریک پذیر و هیجانی اند و رفتاری پر رنگ و لعاب ، نمایشی و برون گرایانه دارند اما با وجود کردار متظاهرانه و پر زرق و برق َ اغلب نمی توانند دلبستگی ژرف و دیرینی را به مدت طولانی حفظ کنند.

مایه هایی از شخصیت نمایشگر در هر آدمی  وجود داشته و حضور دست کم کمرنگ این ویژگی ها برای کامیابی بهتر و بیشتر زنان در زندگی اجتماعی و زناشویی سودمند و گاه حتا سرنوشت ساز است. اینان مشتاقند که با برون گرایی تاریخچه ی زندگی خویش را با جزئیات کامل شرح دهند. در سخن گفتن آن ها ، گشتار ( Gesture ) ها ، تأكيدها و مكث هاي نمايشي زياد و آشكار به چشم می آید.

   در گفتار افراد دارای ویژگی های شخصیتی نمایشگر ، لغزش ها ی زباني زياد بوده ، زبانی چرب و پر رنگ و لعاب دارند.

   بیان عاطفی در اینان شایع است ، اما اگر مجبور شوند که وجود احساس های خاصی هم چون خشم ، اندوه ، خواسته های جنسی و مانن آن را بپذیرند ، این احساسات را انکار نموده و ابراز شگفتی می نمایند.

اینان در تکالیف و تمرین های نیازمند تمرکز ، مداومت و پشتکار پافشاری نشان نمی دهند و جالب است که حتا موضوعات عاطفی را نیز خیلی زود از یاد می برند.

افراد دارای شخصیت نمایشی ، اغلب رفتار توجه طلبانه ی بسیار زیادی از خود نشان می دهند و در افکار و احساسات خویش گزافه گویی و مبالغه می نمایند و هر چیز ساده ای را مهم تر از آن چه در واقع هست ، جلوه می دهند.

اگر کانون توجه واقع نشوند یا مورد تحسین و تأیید قرار نگیرند ، تند خو می شوند و یا زیر گریه می زنند و دیگران را سرزنش کرده و به آن ها افتراهای ناروا می زنند.

رفتار اغواگرایانه ( Seductive ) در این گونه افراد - چه زن ، چه مرد - فراوان و چشمگیر دیده می شود. پرداختن به فانتزی ها و گمانه پردازی های جنسی در مورد افرادی که با آن ها در رابطه و رفت و آمد هستند ، بسیار شایع است ، هرچند این تخیلات را کمتر بر زبان جاری ساخته و بیان می دارند.

اینان به جای آن که از لحاظ جنسی پرخاشگر باشند ، اهل لاس زدن و عشو گری و دلبردن اند .

هیستریونیک هایی که بر خلاف فروغ فرخزاد و دیگر نخبگان هیستریونیک عرصه های شعر و هنر و ادبیات و  موسیقی و تئاتر و سینما ، دارای ویژگی های  شخصیتی دیگری هم چون خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و ......نیستند و در واقع ویژگی و یا اختلال شخصیتی بارز و خالص نمایشی دارند ، مرزهای خودساره ( Ego Boundary ) شکننده و نامطمئن داشته و در همبستگی ، یکپارچگی و تمامیت تنی و روانی خویش به گونه ای تکرار شونده یا همیشگی احساس شک و تردید می نمایند. از این رو ، اینان ، بر خلاف هیستریونیک های دارای شخصیت به هم آمیخته ( Mixed ) و پیچیده ( هم چون فروغ ) ، از سکس و برقراری ارتباط جنسی هراس و وحشت دارند و در زندگی جنسی و زناشویی شان دچار کژ کاری های جنسی گوناگون - به ویژه واژینیسموس ، آمیزش دردناک و آنورگاسمی و اختلال ملال پس از آمیزش - می شوند.اما گهگاه اینان برای نیل به ایمان و اطمینان از جذابیت و گیرایی نزد جنس مقابل ، به ویژه افراد خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) و مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) که بازی های روانی - جنسی را با کم محلی و نخ essive - Compulsive ) ، خودشیفته ( Narcissistic ) ، افسرده ( Depressive ) ، جدایی گزین - درون گرا ( Schizoid ) و ............... باشند.

   نيازهاي بسيار شديد افراد هیستریونیک  وت خوب بلد هستند ، ممکن است تکانه های جنسی خود را به کار گرفته و به کردار و کنش جنسی تبدیل سازند.

نیاز اینان به مطمئن ساختن خود تمامی ندارد ، با این حال روابط آن ها به دلیل تشنگی و اشتیاق همیشگی  شان به تنوع ( نو خواهی ) و هیجان ، اغلب سطحی و زودگذر است و در بسیاری اوقات باعث می شود که افرادی مغرور ، غرق در خود ، دمدمی مزاج ، نامطمئن و بی ثبات باشند.اینان دلبستگي عميق را نمي‌تواند به مدت طولاني حفظ كند، مگر این که هم زمان دارای دیگر ویژگی های شخصیتی دیگری هم چون وسواسی - جبری ( Obc

به وابستگي باعث مي‌شود زود به هر كس اعتماد كنند و به راحتي بتوان فريب شان داد.این افراد اگر در رخدادی ناگوار زير فشار رواني قرار بگیرند ، حس واقعيت سنجي‌ شان به سادگي مختل مي‌شود و در آن ها حالات روان‌پريشی (Psychotic ) و تجزيه اي ( Dissociative ) پديد مي‌آيد.

اینان دردهای روانی خود را از طریق مکانیزم دفاعی جسمانی سازی ( Somatization ) ، تنی و جسمانی ساخته ، از این رو همواره از دردها  و مشکلات بدنی شکایت می نمایند. مصرف الکل و مواد محرک و مخدر گاه به همین سبب ( و گاه برای دستیابی به هیجان و تازه خواهی ) در اینان  دیده می شود.

افراد هیستریونیک به دلیل واپس زنی ( Repression ) از فهم و درک احساسات واقعی خود ناتوانند و به سبب تجزیه ( Dissociation ) نمی توانند انگیزه های خود را توضیح بدهند.

در مواردی که ویژگی و به ویژه اختلال شخصیتی نمایشی همراه و هم زمان با ویژگی ها و اختلال شخصیتی مرزی - آشفته ( Borderline Personality ) وجود داشته باشد ، مواردی چون پوچی مزمن ( Emptiness ) ، ابهام و آشفتگی ( Identity Diffusion ) در هویت ، مشکل و اختلال در کنترل تکانه ( Impulse Control ) ، اقدام به خودکشی ، حملات زودگذر روان پریشی ( سایکوز ) و دونیمه ( سیاه و سپید سازی ) رخدادها ، واقعیات و دیگران  فراوان تر و پر رنگ تر دیده می شود. 

زیرساخت ها و ویژگی های پر رنگی از ویژگی های شخصیتی نمایشی ( هیستریونیک ) در افراد دارای دیگر شخصیت های کلاستر B - یعنی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) - دیده می شود. از این رو جدا نمودن افراد دارای شخصیت نمایشی از این سه شخصیت بسیار دشوار می تواند باشد.

در اغلب موارد ، ویژگی های هر چهار شخصیت کلاستر B  هم زمان ، همراه و همبسته با یکدیگر وجود دارند. افراد دارای ویژگی ها و به ویژه اختلال شخصیتی کلاستر B را می توان افراد دچار اختلال خلقی دو قطبی خفیف و ملایم ( Soft  Bipolar )  در نظر گرفت.

این علایم و نشانه ها با بالا رفتن سن ، کمتر و کمرنگ تر می شود که شاید این کاهش ،  ظاهری و به دلیل کاهش کلی زیست مایه و انرژی آن ها و نه به دلیل بهبودی شان باشد.

از آن جا که هیستریونیک ها اغلب افرادی هیجان خواه هستند ، به ویژه در گونه های هم زمان ، همراه و آمیخته با ویژگی های ر رنگ و اختلال شخصیت های مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( انتی سوشیال )  ، ممکن است دچار درگیری با قانون شده ، به سوء مصرف مواد روی آورند یا لاابالی گری های گوناگون انجام دهند.

 

هویداست که فروغ فرخزاد ، از همه ی ویژگی های شخصیتی نمایشی ( هیستریونیک ) برخوردار نبوده است و هم زمان ویژگی های انسان مدارانه و اخلاق گرای شخصیت های افسرده ( دپرسیو ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و جدایی گزین - درون گرا ( اسکیزوئید ) را فراوان و سرشار ، دارا بوده است.

 

شعر وصل نمایشی شکوهمند و فره بخش از « روح آمیزش انسانی » ست که آشکارا با لحظه لحظه ی فرآیند واکنش ها و پاسخ های جنسی آدمی که برای نخستین بار در دهه ی 1960  از سوی ویلیام مسترز و ویرجینیا جانسون بیان شد ، همآهنگی و همآوایی دارد :

 

« آن تیره مردمک ها ، آه

 

 آن صوفیان ساده ی خلوت نشین من

 

در جذبه ی سماع دو چشمانش

 

از هوش رفته بودند

 

 

 

دیدم که بر سراسر من موج می زند

 

چون هرم سرخ گونه ی آتش

 

چون انعکاس آب

 

چون ابری از تشنج باران ها

 

چون آسمانی از نفس فصل های گرم

 

 

تا بی نهایت

 

تا آن سوی حیات

 

گسترده بود او

 

 

 

دیدم که در وزیدن دستانش

 

جسمیت وجودم

 

تحلیل می رود

 

دیدم که قلب او

 

با آن طنین ساحر سرگردان

 

پیچیده در تمامی قلب من

 

 

 

ساعت پرید

 

پرده به همراه باد رفت

 

او را فشرده بودم

 

در هاله ی حریق

 

می خواستم بگویم

 

اما شگفت را

 

انبوه سایه گستر مژگانش

 

چون ریشه های پرده ی ابریشم

 

جاری شدند از بن تاریکی

 

در امتداد آن کشاله ی طولانی طلب

 

و آن تشنج ، آن تشنج مرگ آلود

 

تا انتهای گمشده ی من

 

 

 

دیدم که می رهم

 

دیدم که می رهم

 

 

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد

 

دیدم که حجم آتشینم

 

آهسته آب شد

 

و ریخت ، ریخت ، ریخت

 

در ماه ، ماه به گودی نشسته ، ماه منقلب تار

 

در یکدیگر گریسته بودیم

 

در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را

 

دیوانه وار زیسته بودیم »

 

در هیچ یک از آفرینش های هنر و ادب پارسی ، چنین نمایش گیرا و دلنشینی از آمیزش به تصویر کشیده نشده است ، حتا در دیگر سروده های خود فروغ چون :

 

« در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

 پریشان در کنار او نشستم

 

 لبش بر روی لب هایم هوس ریخت

 

 ز اندوه دل دیوانه رستم

 

 

 فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق :

 

 ترا می خواهم ای جانانه ی من

 

 ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

 

 ترا ، ای عاشق دیوانه ی من

 

 

هوس در دیدگانش شعله افروخت

 

شراب سرخ در پیمانه رقصید

<