|
دغدغه های یک روان پزشک
|

با یاری پروردگار راستی ، مهر و خرد ، دوره ی جدید کارگاه آموزشی تخصصی پنجاه ساعته ی « س ک سولوژی بالینی ( س ک س تراپی ) » این جانب برای دانشجویان و دانش آموختگان روان پزشکی ، روان شناسی ، پزشکی ، مشاوره ، مددکاری ، علوم تربیتی ، مامایی ، پرستاری و رشته های وابسته از ۹ بامداد جمعه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۸۶ در کلینیک مددکاری یارا برگزار می گردد.
این دوره هر جمعه چهار ساعت - در دوازده جلسه - و بر پایه ی واپسین درسنامه ها و مراجع بین المللی س ک سولوژی و س ک س تراپی ، همراه با بیان ویژگی های خاص فرهنگی - اجتماعی جامعه ی در حال گذار ایران ارائه می شود.
در این دوره همچون دوره های گذشته ، راهبردها و راهکارهای پیشگیری و درمان « روابط خارج زناشویی ، پیمان شکنی و خیانت به همسر » برای شرکت کنندگان بیان می شود.
علاقه مندان به شرکت در این کارگاه آموزشی ، برای دست یافتن به آگاهی های بیشتر و ثبت نام می توانند با شماره تلفن کلینیک یارا : ۸۸۴۳۱۷۳۳ تماس گرفته و یا به نشانی این کلینیک : خیابان مطهری ، بین خ سهروردی و خ شریعتی ، خیابان ترکمنستان ، خیابان زریر ، پلاک ۱۲ ، طبقه ی همکف مراجعه نمایند.
نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:31 توسط دکتر بهنام اوحدی
بار دیگر سیاست فضای نشریات کشور را آکنده ساخت !
انتخاباتی دیگر از راه رسیده است و چند وقتی ذهن همگان بدان معطوف و متوجه خواهد بود.
از سیاست بی زارم.
سیاست را گره گشا نمی دانم.
سیاست اغلب سکوی پرش آنانی ست که نمی توانند هنرمند ، نویسنده ، مترجم ، پژوهشگر و .......... باشند و تن و سن و سال شان به آنان اجازه ی به چنگ آوردن نان و نام و شهرت و ثروت و قدرت در عرصه ی ورزش را نمی دهد.
سیاست و ورزش ، آسان ترین راه ها برای نامدار شدن هستند. و البته طی تاریخ بزرگانی نیز بوده و هستند که برای دست یابی اجتماع خویش به سرشت های نیکوی اخلاقی و انسانی بدین راه کشیده شده و در این عرصه کوشیده اند.
بارها به دوستان سیاسی ام گوشزد نموده ام که کار و کردار سیاسی را به کنار گذارند و به دنبال دانش و یا فرهنگ و هنر بروند. گره ی کار این سرزمین در عقب ماندگی های علمی - فرهنگی - اجتماعی است. هر چند معضلات نبود توسعه و رشد سیاسی مان قابل انکار و دیده پوشی نیست.
از سیاست بی زارم.
اگر هنوز روزنامه ای می خرم و یا در روزنامه و یا مجله ای می نویسم ، به سبب دلبستگی ام به رشد و توسعه ی علمی - فرهنگی - اجتماعی این سرزمین است ، شاید گره گشای آسیب های پیدا و پنهان اجتماع عقب مانده مان باشد. شاید ، و امیدوارم !
سهیل آصفی که او را با نوشته های دلکش فرهنگی و هنری اش درباره ی سینما و موسیقی ایران زمین شناخته بودم ، در دوران مدفون شدنم در کتابخانه برای آزمون بورد تخصصی روان پزشکی رهسپار زندان شده بوده و هم اینک حکم زندان دکتر حسام فیروزی اندیشمند و پژوهشگر صادر شده است.
بارها به این دو سفارش نمودم که کار سیاست به اهلش بسپارند و ذهن پرسشگر ، ژرف اندیش و توانمندشان را در راستای رشد و توسعه ی علمی - فرهنگی - اجتماعی میهن مان به کار گیرند.
نمی دانم ، شاید هم باور من درست نباشد. شاید من پیر و محافظه کار شده باشم.
سن و سال برای آدمی ، پختگی می آورد و پختگی برای آدمی ، ترس و نگرانی و فرجام اندیشی !
اما گریز من از عرصه ی سیاست تنها به سبب عافیت طلبی نیست که این عرصه را قربانگاه راستی و بی آلایشی می دانم. سیاست اغلب - شاید نه همیشه - جولانگاه راهبردها ، راهکارها و رویکردهایی ست که من نمی پسندم. افراد سالم و راست مدار در این عرصه قربانیانی بیش نیستند !
یک بار و در وبلاگ پیشین : ایران بد دات بلاگفا نوشتم که سیاست ، درست هم چون هوادار پرسپولیس یا استقلال بودن ، به دید و ذهن آدمی سمت و سو می بخشد و قضاوت نیک و منطقی درباره ی رخدادهای اجتماعی را به خواست و پسند آدمی به این سو و آن سو می کشد.
امیدوارم تا در آستانه ی سال نو خورشیدی و جشن ملی فرخنده ی نوروز ، در یک همبستگی ، دلبستگی و آشتی صمیمانه ی ملی ، همه ی احکام حبس و کیفر زندانیان سیاسی کشورمان برای همیشه بایگانی و بخشیده شود و بودجه ی نگهداری و نگهبانی از اینان ، در راستای رشد علمی - فرهنگی و اجتماعی ایران زمین به کار بسته شود که بی گمان ، برگزیدن و به کار بستن این رویکرد پسندیده تر و نیک فرجام تر خواهد بود.
باید پذیرفت که « پیشگیری بر چاره اندیشی مقدم است. »
نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:23 توسط دکتر بهنام اوحدی

چند دهه است كه به ستيز با جنسيت - اين آفريده ي پروردگار يگانه ، اين پديده ي آمده از نزد خداوند بخشنده ي مهربان - پرداخته ايم و چندين سال است كه ثمرات آشفته و بدسگال آن را داريم مي آزماييم.
اين همه در حالي ست كه سده ها و هزاره هاست كه جنسيت در اين سرزمين هم چون ديگر سرزمين ها حضوري هويدا و چشمگير داشته و آشوب و هراسي در پي نداشته است.
به عشاير ارجمند و دوست داشتني بختياري ، آذري ، بوير احمدي ، قشقايي ، شاهسون ، تركمن و ................ ميهن مان نيك بنگريم. به شالي زارهاي شمال ، گلستان و گيلان و مازندران ، نگاه كنيم. كودكان پيش چشم همگان از پستان مادران شير مي خورده اند و حمام مي شده اند.
كدام گاه هم چون اين روزها ، كلكسيوني از حوادث دلخراش و هراسناك اجتماعي - كودك آزاري ، زن آزاري ، ربودن ، تجاوز ، كشتن ، تكه تكه كردن پيكر ، پوست كندن و سوزاندن چهره و مانند آن ها را داشته ايم ؟!؟
ما به جنگ خداوند شتافته ايم و به هديه ها يش به آدمي به ديده ي ستيز و پرخاش مي نگريم !!
كدام عالم يگانه و پيشرو مذهبي ، كدام شكافنده ي دانش الهي اين چنين بر واقعيت هاي گيتي چشم فرو بسته تاخته است ؟!؟
در ستيز با غريزه ي خداوندي كامياب و سربلند نخواهيم بود كه توان و نيروي جمعي ما در برابر پروردگار هيچ است. به كوه ها ، درياها و دشت ها بنگريم و عبرت گيريم ! در برابر او قطره اي هم نيستيم !!
غريزه را راهي درست ، علمي و منطقي مي توان بخشيد اما مهار و نابود نتوان ساخت.
در طي تاريخ بسياري آب در هاون كوفته اند. اين گونه است كه مي شنويم این میراث فرهنگی و تاریخی مان را که می فرماید :
« ترسم نریسی به کعبه ای اعرابی کاین ره که تو می روی ، به ترکستان است » !!!

نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:39 توسط دکتر بهنام اوحدی

شاید تماشای این نما از فیلم مستند تاریخی بی مانند خانم لنی ریفنشتال : « پیروزی اراده ( Triumph of the will ) » از همه عبرت آموز تر باشد :
رژه ی باشکوه ارتش و نیروهای شبه نظامی همگانی جوانان آلمان با بیل برای سازندگی و آبادانی وطن.
رژه ای که کمتر از ده سال پس از آن به آغاز جنگ جهانی دوم از سوی همین انبوه نیروهای « بیل ( نه تفنگ ) به دوش » شد. آیا خانم ریفنشتال آن اراده ی کامیاب و سربلند را صلح آمیز می دانست یا از سرشت نهانی نابودگر و اهریمنی آن آگاه بود ؟؟
لنی مستند تاریخی المپیک برلین در سال ۱۹۳۶ را نیز ساخت. او یک عمر آزاد زیست ، هر چند نه سربلند. به دادگاه نورنبرگ برده نشد و با کپسول سیانور - ارمغان واپسین روزهای پیشوای بزرگ گیتی - خودکشی ننمود. او ماند تا دیده و گوش بر انتقادات و کینه ها و کنایه ها باز گشاید و طعم تلخ هواداری از نظام فاشیست ، سرکوبگر و اهریمنی آلمان نازی را بارها و بارها بچشد.
نظامی که در پوشش کوشش برای آبادی و سازندگی آلمان ، و با وعده ی رفاه و آسایش ، تنها مرگ و فرومایگی و اشغال و ویرانی را برای توده ی ملت آلمان به ارمغان آورد !!!
نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:23 توسط دکتر بهنام اوحدی

بنا به درخواست های مکرر خوانندگان این وبلاگ و ای میل های پر شمار پیرامون بهنجار بودن یا نبودن « س ک س و آمیزش دهانی ( ORAL SEX ) » پس از مدت ها بر آن شدم تا به برخی پرسش ها و درخواست های این عزیزان پاسخ گویم.
درباره ی این چالش امروز اجتماع ایرانیان داخل کشور ، در دو وبلاگی که در راستای بهداشت و سلامت روان ، با رویکرد پیشگیرانه گشوده ام :
نوشته ام.
شما هم در صورت احساس نیاز به دانستن بیشتر در این باره ، می توانید به این دو وبلاگ مراجعه نمایید.

نوشته شده در هفدهم بهمن 1386ساعت 5:56 توسط دکتر بهنام اوحدی
نوشته شده در هفدهم بهمن 1386ساعت 5:38 توسط دکتر بهنام اوحدی

نشانی کلینیک های روان پزشکی ( دارو درمانی - روان درمانی - سکس تراپی - زوج درمانی و خانواده درمانی ) و مشاوره ( ازدواج ، طلاق و ... ) من از این قرار است :
دکتر بهنام اوحدی
بورد تخصصی اعصاب و روان از دانشگاه علوم پزشکی تهران
روان پزشک و درمانگر مشکلات جنسی ، زناشویی و خانوادگی
مشاور ازدواج و طلاق
شماره ی نظام پزشکی : ۷۱۴۵۰
۱- روزهای یک شنبه ، سه شنبه ، چهارشنبه و پنج شنبه ( بعد از ظهر ) :
خ جردن ( آفریقا ) ، بالاتر از بلوار میرداماد ، رو به روی برج آناهیتا ، نبش کوچه ی سرو ، پلاک ۱۰۱ ، واحد ۱۰ ، مرکز مشاوره ی شکیبا ، تلفن : ۸۸۷۹۱۸۶۱ و ۸۸۶۵۵۶۸۰
۲- شنبه ها ( پیش از ظهر و بعد از ظهر ) :
خ مطهری ( بین خ سهروردی و خ شریعتی ) ، خ ترکمنستان ، کوی زریر ، پلاک ۱۲ ، طبقه ی همکف ، کلینیک یارا ، تلفن : ۸۸۴۳۱۷۳۳ و ۸۸۴۷۰۹۶۰
۳- دو شنبه ها ( پیش از ظهر ) : انقلاب ،تقاطع خ جمال زاده ی جنوبی و خ جمهوری ، جنب بانک سپه ، ساختمان ۱۱۰ ، واحد ۱۴ ، کلینیک رهاجو ( دکتر سارنگ ) ، تلفن : ۶۶۴۳۲۲۲۹ و ۶۶۴۳۷۵۶۲
۴- دوشنبه ها ( بعد از ظهر ) و سه شنبه ها ( پیش از ظهر ) : سعادت آباد ، ضلع شمال غربی تقاطع بلوار دریا و خیابان پاک نژاد ، کلینیک مشاوره و روان شناسی دریا ، تلفن : ۸۸۶۹۷۴۲۷ و ۸۸۶۹۷۴۱۸
![]()
نوشته شده در هفدهم بهمن 1386ساعت 5:23 توسط دکتر بهنام اوحدی

با یاری پروردگار راستی ، مهر و خرد ، دوره ی جدید کارگاه آموزشی تخصصی پنجاه ساعته ی « س ک سولوژی بالینی ( س ک س تراپی ) » این جانب برای دانشجویان و دانش آموختگان روان پزشکی ، روان شناسی ، پزشکی ، مشاوره ، مددکاری ، علوم تربیتی ، مامایی ، پرستاری و رشته های وابسته از ۹ بامداد جمعه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۸۶ در کلینیک مددکاری یارا برگزار می گردد.
این دوره هر جمعه چهار ساعت - در دوازده جلسه - و بر پایه ی واپسین درسنامه ها و مراجع بین المللی س ک سولوژی و س ک س تراپی ، همراه با بیان ویژگی های خاص فرهنگی - اجتماعی جامعه ی در حال گذار ایران ارائه می شود.
در این دوره همچون دوره های گذشته ، راهبردها و راهکارهای پیشگیری و درمان « روابط خارج زناشویی ، پیمان شکنی و خیانت به همسر » برای شرکت کنندگان بیان می شود.
علاقه مندان به شرکت در این کارگاه آموزشی ، برای دست یافتن به آگاهی های بیشتر و ثبت نام می توانند با شماره تلفن کلینیک یارا : ۸۸۴۳۱۷۳۳ تماس گرفته و یا به نشانی این کلینیک : خیابان مطهری ، بین خ سهروردی و خ شریعتی ، خیابان ترکمنستان ، خیابان زریر ، پلاک ۱۲ ، طبقه ی همکف مراجعه نمایند.

نوشته شده در هفدهم بهمن 1386ساعت 4:58 توسط دکتر بهنام اوحدی

دیشب درست در هفتاد و پنجمین سالروز به فراز رسیدن آدولف هیتلر در آلمان نازی ، فیلم ماندگار و مستند « لنی ریفنشتال ( leni riefenstahl ) » ، به نام « پیروزی اراده ( Triumph of the will ) » را دیدم. فیلم به ناگاه و درست یک هفته مانده به چنین سالروزی و آن هم به زبان روسی در تهران پراکنده می شود. چرا و چه گونه ؟
فیلم مستندی تاریخی و ارزشمند از کنگره ی سالیانه ی حزب نازی پیروز و به بالای قدرت رسیده است که با هایل هیتلر سودای بازگشت به شکوه اسطوره ای افسانه های حماسی ژرمن را به مردم آلمان ارزانی می دارد.
و از آن جا که بسیاری از ما ایرانیان از حافظه ی تاریخی بی بهره ایم ، نیاز به دوباره خاطرنشان ساختن می بینم که بگویم چهره ی واپسین این ارزانی داشتن را می توان به خوبی در فیلم هایی هم چون « شیران جوان ( Young Lions ) » با بازی درخشان مارلون براندو و « سقوط ( Downfall ) » با بازی هایی ماندگار از سوی بیشتر بازیگران آن به تماشا نشست.
فیلم تصاویری پر هیبت و در همین حال ، هراسناک و دلهره آور دارد.
اروپا ، انگلستان و آمریکا این جست و خیز و فراز یافتن های آلمان نازی را در طی سال های ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ ساده و آسان گرفتند و گمان پنداشتند که ان شاءالله گربه است و آلمان را حدیث و حکایت تاوان جنگ جهانی نخست مایه ی عبرت است و نفهمیدند که آلمان به دنبال جبران تحقیر رخ داده در قرارداد تسلیم آن جنگ می باشد.
این نوشته ادامه دارد .........
نوشته شده در یازدهم بهمن 1386ساعت 0:51 توسط دکتر بهنام اوحدی

پس از سال ها دوباره فیلم کلاسیک ( و در نوع خود بی مانند ) تاریخ سینمای ایران را دیدم.
در تاریخ سینمای ایران این فیلم قدیمی ، به احتمال فراوان یگانه فیلمی ست که چگونگی قیامت و پل صراط و بهشت و جهنم را به تصویر می کشد. هر چند این نمایش درون مایه ای کمدی و مزاح مدار و طنز گونه دارد ، اما یکی از رو و مستقیم ترین آموزش های انسانی و اخلاقی را درباره ی بیماری های اجتماع عقب مانده ی ما ارائه می دهد.
دهه ها پیش از بنیان گذاری صندوق های قرض الحسنه و نیز یورش برخی علما و مسئولان نظام اسلامی به گسترش و فراگیری پدیده ی نا فرخنده ی ربح و ربا و سود و نزول در ام القرای مذهب شیعه ، فیلم ماندگار و هنوز بی مانند « شب نشینی در جهنم » نسبت به این اختراع بشر تاخت و پول پرستی و ثروت اندوزی و مادی گرایی را به چالش و پرسش کشید.
فیلم کلاسیک و اکنون عتیقه شده ی « شب نشینی در جهنم » از نخستین فیلم های دوست داشتنی ترین اصفهانی جهان - استاد رضا ارحام صدر اصفهانی - ست که پس از سال ها دست به دست گشتن نسخه های ویدئویی بتا ماکس و VHS آن ، اکنون VCD و DVD ان ، نه تنها در اصفهان ، که در تهران و تهرانجلس ( لوس آنجلس ) و سراسر آمریکا و اروپا و ............... بین دوست داران سینمای کمدی ایران داد و ستد می شود.
در تاریخ سینمای ایران ، شمار فیلم هایی که می توان آن ها را چندین بار هم چون فیلم « آوای موسیقی ( اشک ها و لبخندها ) دید ، فراوان نیست. « دایی جان ناپلئون » ، « سوته دلان » ، « گنج قارون » ، « جوجه فکلی » ، « آثار دو نصرت سینمای ایران ( نصرت کریمی و نصرت وحدت ) » ، ...................... و به تازگی فیلم نکته سنج و ماندگار « مکس ( MAX ) » از جمله ی این نوادر دوران ما و پیش از ما هستند.
« شب نشینی در جهنم » اثری هنری و اندیشه مداراه و شبه فلسفی باب طبع شبه روشنفکران میان سال ، جوان و نوجوان این سرزمین سرشار از کلاستر B شخصیتی - نارسی سیتیک ، هیستریونیک ، بوردرلاین و آنتی سوشیال - نیست ، اما در نوع خود بی گمان ساخته ای بی مانند و بسیار بسیار آوانگارد و پیشروست. این اثر کلاسیک سینمای ایران را از دست ندهید که تنها یک همانند دارد:
نمایش ( تئاتر ) « وادنگ » اثر ماندگار و آوانگارد استاد رضا ارحام صدر از مکتب تئاتر سپاهان ( اصفهان )
نوشته شده در هشتم بهمن 1386ساعت 11:41 توسط دکتر بهنام اوحدی

بالاخره فیلم ماندگار خاطرات یک گیشا ( Memoirs of a GEISHA ) را نیز دیدم.
چون دیگر DVD هایم که این روزها به تماشای آن ها می نشینم ، مدت ها از خرید آن می گذشت.
فیلم روایت تراژیک و دردناک دخترکان ژاپنی ست که از سوی پدران و مادران شان فروخته می شدند نا اندکی از فقر و نداری آن را جبران کنند. از زمان فیلم های کلاسیک ژاپنی - چون اثر ماندگار « هفت سامورایی » ، « ریش قرمز » و ............... - بارها خانه ی گیشا و روسپی خانه های ژاپنی را شنیده بودم و بخشی از آن را در سریال مثله و استریلیزه شده ی « فقر و فحشا ( سال های دور از خانه : اوشین ) درک نموده بودم ، اما این روایت تاریخی اجتماع خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و مرزی / آشفته ( بوردرلاین ) سرزمین آفتاب تابان را از نزدیک به تماشا نشسته بودم.
رقابت زنانه در این فیلم به زیبایی هر چه تمام تر از سوی بازیگران درخشان چینی نژاد فیلم به تصویر کشیده شده است و این گونه رقابت های زنانه مختص و منحصر به روسپیان و گیشاهای ژاپنی نیست.الگویی ست که بارها و بارها در سراسر گیتی انجام شده و می شود.
در طی روایت فیلم ، داستان به جنگ خودخواسته ی ژاپن و همراهی این امپراتوری با دیکتاتوری هیتلری می رسد و به خودفروشی زنان و گیشاهای اکنون به فرومایگی و ابتذال کشیده شده ی ژاپنی در آغوش و آلت سربازان ، درجه داران و افسران جزء و ارشد ارتش پیروز شده ی آمریکایی ختم می شود.
آیا امپراتور نادان و خودشیفته ی ژاپن و سیاست مداران بلندپرواز و ژنرال های کودن و نا دوراندیش ژاپن ، آن هنگام که با ناوهای غول پیکرشان به سوی شرق ایالات متحده ی آمریکا می شتافتند و رؤیایی جز بمباران ناجوانمردانه ی ناوگان نیروی دریایی آمریکا در پرل هاربر ( Pearl Harbor ) در ذهن بیمار خویش نداشتند ، به این فرجام می اندیشند که روزی زنان و دخترکان شان برای به دست آوردن اندکی پول و غذا و پوشش ، چاره و پناهگاهی جز آغوش و آلت سربازان و درجه داران آمریکایی نخواهند یافت ؟!؟گمان نمی کنم.ذهن بیمار نارسی سیستیک / بوردرلاین از این گونه دوراندیشی ها و واقعیت سنجی ها بی بهره و نابرخوردار است !!
توده ی فقیر و سرگشته سرگردان ژاپن و ژنرال ها و افسران تا گلو فرو رفته در شهوت و لذت و اطاعت کورکورانه و محض سرزمین آفتاب تابان - دربند و گرفتار در نظام دیکتاتورمآبانه - نا آگاه و گمراه به سوی نابودی شتافت تا فرهنگ و اندیشه ی آمریکایی میهن و سرزمین شان را به اشغال خویش در آورد و سازندگی را در سایه ی دگرگونی علمی ، فرهنگی و اجتماعی و تسخیر طولانی مدت آین سرزمین به آنان ارمغان دهد.
فرجام نادانی و نا دوراندیشی گسترده و ژرف ملی یک اجتماع سراسر خودشیفته ( نارسی سیستیک ) جز این نیست که به تسخیر جهان بیندیشد و به زندگی در پناه هرزگی و روسپی گری تن دهد.
فیم « خاطرات یک گیشا » را اجتماع سرگردان ما باید به تماشا بنشیند و البته این فیلم بسیار فراتر از فیلمی سیاست زده و جنگ محور است ....
این فیلم به واقع می تواند یک فیلم درمانی بنیادین و ژرف ملی برای ویژگی های نارسی سیستیک هر اجتماع خودشیفته ، خودبزرگ بین و نا دور اندیش باشد.
اجتماعی که نخست سرمست و پر شور به تسخیر گیتی می اندیشد و در پایان ، ناکام و فرو کوفته گزیری جز فروش و کرایه ی ناموس نمی بیند و نمی یابد ...

نوشته شده در هشتم بهمن 1386ساعت 10:41 توسط دکتر بهنام اوحدی
برخی از نامه و درخواست سرگشاده ی من - به عنوان یک متخصص اعصاب و روان - به رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پیرامون لزوم انتشار DVD نسخه ی دوبله شده ی کارتون « خپل و باغ گل ها » و پخش سراسری آن از طریق مؤسسه ی سروش سیما دچار شگفتی شده اند.
گویا این عزیزان پیش از این سری نوشته های مرا درباره ی لزوم جدی گرفتن و به کار بستن « بهانه های ساده ی خوشبختی » و ادامه ی دوران ماندگار کودکی تا پایان زندگی نخوانده اند. آن جایی که خاطرنشان نمودم که هنگام مرگ به سراغ همان دوران بی نگرانی و تنش کودکی می افتیم و به جای سراغ گرفتن از پست و مقام و منصب ، به بازی ها و بازیچه ها و دلخوشی ها و دلمشغولی های از یاد نرفتنی آن هنگام می اندیشیم. و همان هنگام بود که « آقا مجید ظروفچی جوبچی » سوته دلان - این فیلم جاودان علی حاتمی و بهروز وثوقی - را نمونه و شاهد آوردم که همگان عقب افتاده و دیوانه و مختل می پنداشتندش و حال آن که فرسنگ ها در خوشبختی و شادکامی از همگان پیش تر بود. « صمد آقا » ی ساده دل و شادمان و مهربان - این سمبل ملی چند دهه ( و شاید سده ) ی ما ایرانیان - نمونه ی جاودان دیگری ست که می تواند به شهادت گرفته شود.
من هرگز نمی اندیشم که به سبب اخذ دانشنامه ( بورد ) تخصصی اعصاب و روان ، می باید خود و احساسات و بهانه های ساده ی خوشبختی ام را مورد ممیزی ( پیرایش ) و جلوه بخشی ( آرایش ) قرار دهم و نام و نشان ها ، ادا و اصول ها و قر و قمپزهای آن چنانی شبه روشنفکرانه برای خود تدارک ببینم !
من می خواهم با همان یاد و خاطرات شیرین و دلچسب دوران خوش کودکی تا واپسین لحظه ی زندگی ام ، همراه و همبسته باشم. چرا نباید زندگی را ساده و بی دشواری و پیچیدگی های غیر ضروری سپری نمود ؟؟ مگر زندگی ما چیزی جز قطره ای در اقیانوس آفریده هاست ؟!؟
مرا اکنون همین DVD ها کافی ست !!
من به هویتی یکپارچه و راحت برای خویش دست یافته ام ، از این روست که « خپل » و « دایی جان ناپلئون » و « صمد آقا » و « سوته دلان » و « جوجه فکلی » و .... را در کنار آثار برگزیده ی روز و تاریخ سینمای جهان به دیگر مباحث و موضوعات مورد کشمکش و ستیز و نیز آرام بخش های گوناگون مورد استفاده ی نسل خود و نسل های پیش و پس از آن ترجیح می دهم !!!

نوشته شده در هفتم بهمن 1386ساعت 2:40 توسط دکتر بهنام اوحدی
| زندگي ايراني در خانه فرنگي |
|
|
|
بابک زماني* «آقاي دکتر، وسواسه، قبول. اين کلوميپرامين را هم مي خورم. اما فقط يک سوال دارم. کف کفشي که از مستراح آمده، شايد از روي کثافتي در خيابان رد شده باشد، کثيف نيست؟ با اين کفش مي شود روي فرشي که مي نشينيم، نماز مي خوانيم، غذا مي خوريم، راه رفت؟ کثيفه ديگه، قبول کنيد. حالا اين آقا ميگه مهمان هاي من بايد بيان توي همين اتاق با کفش روي مبل ها بشينن و وقتي من مي خوام همه جا رو تميز کنم مي گه تو وسواس داري.»«جواب ندارم.» واقعيت اين است که خانه هاي ما، ظواهر ما و آنچه که وانمود مي کنيم، هستيم بسيار زودتر از عادات ما و تلقي ما از زندگي تغيير کرده اند و در اين گذار که به صورتي ناخودآگاه، نينديشيده و تا حدودي لجام گسيخته صورت گرفت کسي به داستان کف کفش و فرش و مبل روي قالي و مهمان نوازي با کفش يا بي کفش نينديشيده است. هيچ کس حتي لحظه يي درنگ نکرد تا شايد حداقل مثل ژاپن، با نوعي استيل ايراني در کنار استيل اروپايي به حيات خود ادامه دهد. وقتي که اين تغييرات رخ مي داد اين گونه مسائل (اين جزييات) بي اهميت هيچ جايي را در اذهان روشنفکران کل نگر ما اشغال نمي کرد. آنها همه صرفاً به دنبال تعبير و تغيير محيط در کليت آن بودند و اين کليت در بسياري موارد هيچ مصداق جزيي در زندگي واقعي نمي يافت. حتي اگر استاد معماري و دکوراسيون دانشگاه بودي، روشنفکري ات فقط در وجهي کلي يا صرفاً سياسي بروز پيدا مي کرد نه در انديشيدن به نوعي از دکوراسيون ايراني که زندگي آسان ايرانيان را در خانه هايي با استيل اروپايي رقم مي زند، بايد دنيا را يک روزه و يکباره آباد کرد. جزييات تابعي از کل هستند، کل که درست شد همه چيز درست مي شود، اينگونه بود که خانه هاي ما در برابر مهاجماني قرار گرفت که به دست خود ما آرامش را از ما گرفتند. مبل هاي بزرگ و پهناوري که هرکدام به فرهنگ خاصي تعلق داشتند و در آن فرهنگ کاربرد خاصي يافته بودند، بخش قابل توجهي از اين متراژهاي کوچک و گرانبها را به بهانه ميهمان (ميهماني که ماه تا سال نمي آيد) در تصرف خود درآوردند تا جاي زيادي براي نشستن و بازي بچه ها نماند. تا نيمه شب ها اين اشباح کفن پوش کابوس هولناک خوابگردي هاي ما باشند و با پايه هاي خود براي انگشتان پايمان تله بگذارند، فضاي اندک باقيمانده در سالن نيز به تصرف سفره يي چوبين و دراز درآمده که آن هم در انتظار ميهمان در بسياري از موارد کفن پوش است و تازه در صورت استفاده هم سفره يي است هميشه باز. سفره هميشه بازي که به ياد مي آوريم مادربزرگ هميشه از آن نفرت داشت. او سفره گسترده بر زمين را به دقت از نان خالي مي کرد، نان ها را مي بوسيد و در کيسه يي مي گذاشت و سفره را مي شست و برمي داشت، آنگاه ميانه سالن خالي بود تا بچه ها بازي کنند يا اهالي خانه در فضايي بازتر بنشينند. از سالن چه باقي ماند؟ گوشه يي که همه در آن روي چند مبل يا قالي کز کرده اند و نه به يکديگر که به صفحه جادو مي نگرند. آن سوتر اتاق ها هم در تصرف هيکل هايي است که مادربزرگ از آن شرم بيشتري مي داشت؛ رختخواب گسترده. رختخوابي که تمام شبانه روز جمع نمي شود بدترين چيزي بود که مادربزرگ مي توانست شاهد آن باشد. چيزي که خشم او، آن روي او را بالا مي آورد. حالا نه تنها چندين متر از اين شصت هفتاد متر هم به تصرف دائمي رختخواب درآمده بلکه اين رختخواب ها با آن بدنه چوبي پردست انداز چندين مترمربع از فضاي خانه را به اشغال خود درآورده است. مادربزرگ همه را مجبور مي کرد رختخواب خود را جمع کنند و مرتب در کمد مخصوص بگذارند، فضاي اتاق ها دلبازتر مي شد، اهالي خانه صبح يک فعاليت فيزيکي کرده بودند و شب را بر زميني به مراتب بهداشتي تر از تشک هاي ابري روي تختخواب خوابيده بودند. زميني که به جهت صافي کمر، درد ايجاد نمي کند و روز هم شايد در مبل هاي نرم اما کمردردزا فرو نمي رفتند، به نظر مي رسد به رغم تمام شعارهايمان زندگي واقعي ايراني را وقعي نگذاشته ايم حتي جنبه هايي از آن را که اضافه بر راحتي ناشي از عادت علمي تر هم بوده اند رها کرده ايم. در موارد دشوار نظير آنچه که اين تضاد را مي تواند بستر مناسبي براي مستعدان به وسواس بسازد، هيچ تلاشي نکرده ايم. وقتي که ايرانيان زندگي ايراني را وانهند بديهي است نان ايراني در هيچ سفره بين المللي حضور نخواهد داشت، کسي براي ايرانيان صبحانه ايراني نخواهد پخت و بستر و کرسي ايراني در هيچ مغازه بين المللي (نظير اي ک اي) حضور نخواهد داشت. تنها مسائل فرهنگي ما نيستند که در تنگناي سنت و مدرنيته گرفتار آمده اند. پيش از آن زندگي روزمره ما، سفره ما، رختخواب و دستشويي ما نيز ميان اين دو آرواره دست و پا مي زنند، *متخصص مغز و اعصاب |
نوشته شده در هفتم بهمن 1386ساعت 2:6 توسط دکتر بهنام اوحدی
| پيامدهاي ديدگاه کيمياگرانه به علم |
|
|
|
دکتر بابک زماني* *متخصص مغز و اعصاب |
نوشته شده در ششم بهمن 1386ساعت 12:8 توسط دکتر بهنام اوحدی
درباره ی صادق هدایت فراوان نوشته اند. در بیشتر این نوشته ها ژرف اندیشی لازم - آن چنان که باید و شاید - انجام نگرفته است.همچون فیلم نامه ی مشترک جناب خسرو سینایی و دوست خوبم - حبیب احمد زاده - که منجر به ساخت فیلم ناهمه جانبه و پر کاستی « گفتگو با سایه » ی آقای سینایی شده است که به امید خداوند پیش از سال نو خورشیدی نقدی جامع بر آن خواهم نوشت و برای انتشار خواهم سپرد.
نوشته ی زیر نیز نوشته ای ناژرف اندیشانه درباره ی سرشت خشمگین و نا آرام هدایت است. بی آن که نخست به تفاوت زمانه و ویژگی های جامعه شناختی و محیطی دوران هدایت نگاه داشته باشد و بی آن که به دلایل و پس زمینه های اجتماعی خشم و بی زاری روشنفکران و شبه روشنفکران این سرزمین نفرین شده دیده بگشاید.
بر این نوشته پیش از فیلم جناب خسرو سینایی نقد خواهم نوشت. در نخستین فرصت و فراغت شاسیته و بایسته ی آن که دست دهد.......
|
سيدعلي ميرفتاح کتاب هاي صادق هدايت حال آدم را بد مي کند. آدم را دچار عوالم نيست انگاري مي کند. همه آنها که - مثلاً- بوف کور را خوانده اند، حرف مرا تاييد مي کنند که با تمام کردن کتاب حال و روز آدم به هم مي ريزد و پس از آن سر و کله موجودي تحمل ناپذير مثل پيرمرد خنزر پنزري در ذهن و زندگي پيدا مي شود. فقط اشخاص داستان ها نيستند، بلکه چيزي -يا بهتر بگويم- مفهوم نه چندان خوشايندي مثل خود هدايت هم هست که يک تنه کفايت مي کند براي اينکه مزاج آدم را تلخ و ذهن و دل را نيست انگار کند. خواندن هدايت دوره خاصي مي خواهد. براي هر سن و سالي نيست. معمولاً از هر که مي پرسي مي گويد که هدايت را در همان آغاز دوره کتابخواني اش و در پانزده، شانزده سالگي اش خوانده. در آن سن و سال البته کار دشواري است مواجهه با اين حجم ناکامي - بلکه تلخکامي- و نهيليسم. اما حïسني که دوران نوجواني دارد اين است که هيچ چيز و هيچ کجا محل قرار و استقرار نيست. خيلي زود مي شود به نهيليست هاي بزرگ غيرعصباني پناه برد؛ کافکا و کامو و حتي سارتر و... هدايت جدا از اينکه بخواهيم درباره نويسندگي اش و توانايي ها و ضعفش حرف بزنيم، يک تفاوت عمده با نويسندگان نهيليست دنيا دارد که متاسفانه اين تفاوت مثل يک ميراث غيرقابل خدشه به همه روشنفکران پس از هدايت رسيده است. اين تفاوت را در همه نوشته هاي هدايت مي توان ديد، اما وضوح آن را من در نامه هاي هدايت به شهيد نورايي ديدم که هنوز هم حال بد متاثر از آن را به همراه دارم، شايد به اين دليل که سنم از خواندن هدايت گذشته بود و نمي توانستم به سادگي از آن نوشته ها عبور کنم. چيزي که من از خلال نامه ها فهميدم اين بود که هدايت بحق يا به ناحق از همه چيز و همه کس عصباني بود و اين عصبانيت بر هر ويژگي ديگر او و حتي بر شأن نويسندگي او غلبه داشت. اين عصبانيت همان تفاوتي است که مي گويم هدايت با بقيه نويسندگان نهيليست دنيا داشته است، و اين همان ميراث تلخي است که مثل ژن غالب، از او به همه روشنفکران ايران منتقل شده است. روشنفکران ايران و سردمدارشان، هدايت، بيش از آنچه بايد عصباني اند و درباره هر چيزي با عصبانيت اظهارنظر مي کنند. درباره منشاء اين عصبانيت مي شود بحث کرد و دلايل آن را برشمرد، اما ترديدي نيست که سلسله دار و کاروان سالار روشنفکران عصباني، صادق هدايت است. «گفت وگو با کافکا» کتاب خوب و خواندني و ارزشمندي است از گوستاو يانوش که درباره همه چيز و همه کس با کافکا مصاحبه کرده است. در اين کتاب اما مي بينيم کافکا هيچ احساسي درباره اطراف خود ندارد. نه عصباني است و نه شاد. به يک معنا نهيليسم هم يعني همين. يعني اينکه هيچ وقت احساسات (هر نوع احساسي) بر تو غلبه نيابد. در خاطرم هست که کامو هم چنين وضعي داشت. نه فقط مرگ مادر، که مرگ و تولد هيچ موجودي او را دستخوش احساسات نمي کرد. در عوض روشنفکر ايراني دائماً از بابت احساسات دچار تقلب احوال است. به ذهن تان رجوع کنيد و جملاتي از نويسندگان پس از هدايت را در ذهن مرور کنيد و ببينيد فرمايش هاي آنها چقدر تابع احساسات بوده است. عصبانيت از چه؟ خدا مي داند. مثلاً چيزي که آل احمد درباره شيخ فضل الله نوري گفته، چنان پرخاشگرانه است که انگار تقصير و مباشرت خواننده بوده است که مشروطه چي ها شيخ را بر دار کردند. اصلاً «غرب زدگي» را هر کس بخواند دست آخر دچار نوعي از عذاب وجدان مي شود و به اين فکر مي افتد که چه خبط و خطايي کرده که اين چنين مستحق پرخاش روشنفکر عصباني است. نمونه بارز اين عصبانيت ها همين نامه هاي هدايت است. او از جريان هاي سياسي و اجتماعي که سهل است، حتي از گرما و سرما و رفتار معمولي رفقا و هم پالکي هاي خود نيز عصباني است. از همه مي نالد و به همه بد و بيراه مي گويد. اين طور که نوشته، علي الظاهر در مجاورت خانه او مرد آهنگري بوده که گهگدار صداي پتک گوش خراشش آسايش نويسنده را بر هم مي زده است. چيزي که در زندگي من و شما امري عادي تلقي مي شود، اما هدايت طوري در اين باره حرف مي زند که ظلمي خاصه بر او رفته و گويي دشمنان فرضي -بلکه حکومت- اين آهنگر را گماشته اند تا موجبات سلب آسايش او را فراهم کنند و جالب اينکه حتي يک بار هم هدايت سر از پنجره بيرون نمي آورد و متعرض آهنگر نمي شود و صرفاً به عصباني شدن و در خود ريختن و فحش دادن بسنده مي کند (کاري که کار هر روزه ما است). بارها و بارها از گرما مي نالد که مجبور است مثل ماهي افتاده بر شن له له بزند، يا از سرما گله مي کند که مثل قلب حلاج ها مي لرزد. گويي اين گرما و سرما بلاي ويژه يي است که منحصراً و يک راست بر سر هدايت نازل شده و نه اين سرما و گرما، که هر بلاي ديگري هم از آسمان به زمين نارسيده همي پرسد، خانه هدايت کجاست؟ از هدايت به اين طرف همه عصباني هستند و تابع احساسات. و اين احساسات بر همه شئون آنها - به ويژه بر نهيليسم آنها- غلبه دارد. متاسفانه اين ويژگي جهان سومي ها است؛ ويژگي روشنفکران جهان سومي که يقه روزنامه نگاران را هم گرفته است. روشنفکراني که از شدت عصبانيت به کام افسردگي حاد افتاده اند... روزنامه ها را نگاه کنيد. ترانه ها را بشنويد. به اظهارنظرها گوش بدهيد. فيلم ها را ببينيد. زيادي تحت تاثير هدايت نيستيم؟ نهاد روشنفکر به مفهوم کلي، نهاد ناآرام است. به «کلمات» سارتر نگاه کنيد تا ناآرامي اين روشنفکر را دريابيد. کامو و کافکا و سلينجر و بقيه هم همين ناآرامي را دارند، اما نمي دانم چه اتفاقي مي افتد که در مرزهاي جهان سوم اين ناآرامي به عصبانيت تبديل مي شود. نهاد ناآرام که نه، نهاد عصباني روشنفکر جهان سومي. |
نوشته شده در ششم بهمن 1386ساعت 11:55 توسط دکتر بهنام اوحدی
| خانه پدري صادق هدايت در معرض تخريب |
|
|
|
«صادق هدايت» به گردن همه نويسندگان اين مرز و بوم حق دارد و خواسته يا ناخواسته سايه اش بالاي سر همه نويسندگان است، به طوري که کم و بيش در آثار اکثر نويسندگان تصويري از عناصر و مايه هاي «هدايت» را مي توان ديد. به صد و پنجمين سالروز تولد پدر داستان نويسي مدرن ايران زمين نزديک مي شويم. کسي که ابعاد شهرت و آوازه نامش بحق در دنيا اگر از ايران بيشتر نباشد کمتر نيست. کشورهايي چون فرانسه، امريکا، لهستان، انگليس، کانادا، ترکيه و... درباره او و آثارش تحقيق کرده و کتب زيادي منتشر کرده اند؛ حال آنکه آثار بي مهري، پس از گذشته پنجاه و شش سال از مرگ وي، هنوز به انواع مختلف نسبت به او و همچنين محل زندگي اش ديده مي شود. مي دانيم که بسياري از آثار او را به صورت کپي به دست مي آوريم و حتي براي اقتباس از آثار وي براي نمايش چه به صورت اجراي صحنه يا اجراي راديويي با مشکل روبه رو مي شويم. براي علاقه مندان به فرهنگ و هنر و ادبيات هميشه محل اقتدار نويسنده و خلق شاهکارهاي هنري او جنبه يي خاص و استثنايي داشته است. با کمتر از چند دقيقه از جست وجو کردن نام نويسندگاني چون چخوف، همينگوي، بالزاک و... مي توان به تصاويري از منازل آنها که امروزه به موزه تبديل شده است، دست يافت. اما وقتي نام صادق هدايت را جست و جو مي کنيم؛ اگر بخت و اقبال يار باشد به تنها عکسي برمي خوريم از ديوار قديمي خانه يي که روي آن پسرشجاع و خرس قهوه يي و... کشيده اند، زنگي را مي بينيم که بلاتکليف از جاي خود دررفته و دري را خواهيم ديد که پس از گذشت زمان، خوراک موريانه ها شده و زير تازيانه سوز و سرما و برف و باران پوسيده است. به طور قطع کنجکاوي هر انسان بالغ و هوشمندي پس از ديدن اين عکس تحريک شده تا به دنبال دستاني برود که به ديواره ميراث ملي سيلي زده است؛ سيلي که قطعاً صورت عاشقانه هنر را سرخ کرده. خانه پدري صادق هدايت جدا از ارزش معنوي آن به عنوان محل سکونت پدر داستان نويسي، ارزش ديگري نيز دارد و آن معماري آن است. نشريه فرهنگي، هنري و اجتماعي رودکي در شماره بيستم خود نگاهي دارد به خانه پدري صادق هدايت که نويسنده آن نازلي سماک است. او در تحقيق خود آورده است؛ «اين بنا در کوران حوادث روزگار و اتفاقات اجتماعي و سياسي گذشته اين سرزمين دچار تغيير و تحولات و بي مهري هاي زيادي شده و در حالي که در ابتداي امر به عنوان يک عمارت مسکوني در يکي از بهترين مناطق آن دوره تهران بود، بعد از مدتي تغيير کاربري يافته و همين تغيير کاربري باعث تغييرات اساسي در بنا و محيط پيرامون آن شده است. اين تغييرات طوري بوده که کم کم چهره اصلي بنا و اصالت طرح و سبک معماري بنا و تناسب ظاهري بنا خدشه دار شده است.» «اين بنا با معماري کاملاً درون گرا و با سبک تلفيق (تلفيق معماري سنتي و معماري اروپايي آن زمان) که سبک رايج آن دوره در بناهاي اشراف و بزرگان بوده، ساخته شده است.» «پلان ساختمان به صورت درون گرا، ايراني و کاملاً متقارن است، اگرچه در آن نوآوري هايي مثل دالان ارتباطي زيربنا صورت گرفته است. پله دوطرفه ورودي به طبقه همکف در بخش شمالي، روي محور وسط ساختمان (که از ميان حوض وسط حياط و دالان ارتباطي نيز مي گذرد) قرار دارد و به يک پاگرد ختم مي شود. ارتباط با کليه اتاق ها در اين طبقه از طريق اين پله و پاگرد ميسر است که پله دوطرفه آن ايده يي کاملاً فرنگي است. در بخش شرقي و غربي نيز راه پله هايي متقارن که به ايواني ختم مي شوند، اتاق هاي طبقه همکف را در بخش جنوبي بنا به حياط اين بخش متصل مي سازند. نظام گردشي در بنا کاملاً سنتي و همه اتاق هاي آن به هم راه دارند که ايده يي کاملاً سنتي است. تزئينات غاين بناف در قسمت نما منحصر است به اجراي روزانه موشي هاي زيرشيرواني و کاشي کاري از اره ها با نقوش فرشته، ساختمان، سربازاني با لباس قجري و طرح هايي از گل و گياه و سقف ايوان ها نيز به صورت قاب هاي گره چيني شده و چوبي است که نظير اين نقوش را مي توان روي در ورودي اصلي (اوليه) بنا ديد.
دري کنده شده و براي ورود به خانه بايد از ميان زباله و سيمان و گل و لاي از روي چوب رد شوي و از آن در متجاوز تعبيه شده روي ديوار بگذري و به حياط بروي. حياط پر از نردبان و رنگ و آشغال است. تاب، سرسره و الاکلنگ هاي رنگ و رورفته حياط خانه يي که پلاک ميراث فرهنگي گرفته را اشغال کرده است، روي درهاي قديمي پوستر تبليغاتي ديده مي شود و ستون ها رنگ شده است. داخل يکي دو اتاق بناها مشغول ساختن حمام و دستشويي هستند و کاشي کاري مي کنند، رنگ ديوارها ريخته شده و توي اتاق ها ميز مطالعه گذاشته اند. مرد جواني در يکي از اتاق هاي قديمي کوچک خانه با لباس پرستاري مشغول کار با کامپيوتر بود و چند نفر هم داخل به اصطلاح کتابخانه مشغول خواندن کتاب بودند. تنها قسمتي که مورد کم لطفي قرار نگرفته سقف اتاق ها بود، مسوول کتابخانه در پاسخ به سوالاتي که از ايشان شد، گفت؛ «... ما خودمان در اينجا دچار مشکلاتي هستيم، مثلاً به سايت و سالن ها تسلط نداريم، بيمارستان هم به ما دستور داده که نه حق داريم ديواري از خانه را برداريم، نه ميخي به ديوار بزنيم، چون شايد ميراث سري زد و ايراد گرفت... اينجا امکانات کافي هم نداريم نه سرماي کافي در تابستان داريم و نه گرما در زمستان؛ مشکل آب هم بوده، مثلاً گاهي ليوان ها را دم حوض مي شوييم... اين ساختمان اصلاً استانداردهاي يک کتابخانه را ندارد و خود ما هم مشکل داريم و راحت نيستيم... الان پايين غزيرزمينف را پاويون پزشک ها کرده اند؛ قسمت ديگر واحد توسعه شده است... ببينيد گاهي مردم عادي که به صادق هدايت علاقه دارند، مي آيند گل و کارت براي او از بالاي ديوار مي اندازند... دانشجويان ميراث مي آيند هي سانت مي زنند، متر مي کنند و مي گويند نبايد بگذاريم اين بنا تخريب شود، مي روند و ديگر پيدايشان نمي شود... ما خودمان از اينترنت شجره نامه هدايت را گرفته ايم. گذاشتيم که هر کس که آمد بخواند، چون اکثر کساني که اينجا مي آيند براي مطالعه افسوس مي خورند که چرا اينجا موزه نشده و دوست دارند اطلاعاتي از هدايت به دست بياورند که ما هم در حد توان مان پاسخ مي دهيم... من خودم به شخصه صادق هدايت را از کودکي دوست داشتم و از اينکه بازي زمانه من را به اين محل کشاند خوشحالم، اما واقعاً اميدوارم اينجا موزه بشود تا وسايل و آثار او را همين جا بگذارند... ما شنيده بوديم که برادرزاده هدايت و اقوام ايشان پيگيري مي کنند که اينجا را موزه کنند اما کو؟ ما در اين شش، هفت سال که چيزي نديديم،» از او مي پرسم که اين رنگ آبي که هيچ تناسبي با بنا ندارد با اجازه چه کسي به ديوارها زده شده است؟ و او پاسخ مي دهد؛ «اين رنگ رو ما زديم وگرنه از بين مي رفت. ببينيد براي سايت کامپيوتري يک کتابخانه خيلي زشت است که ديوارها طبله کرده و رنگ ريخته باشد. البته هيچ کس هم براي مرمت و بازسازي نيامده که رسيدگي کند يا بگويد چه کار کنيم، چه نکنيم... نگاه کنيد يکي از همين درهاي اينجا را موريانه آنقدر خورد که در داشت از بين مي رفت، ما خودمان به شخصه آمديم نفت ريختيم که در از بين نرود... من نمي دانم ميراث وقتي چنين جايي دارد، براي چي رسيدگي نمي کند،» پس از شنيدن اين صحبت ها براي برطرف شدن ابهامات و سوالاتي که برايم پيش آمد به سراغ جهانگير هدايت رفتم. جهانگير هدايت برادرزاده صادق هدايت است که درباره عمويش تحقيق و پژوهش بسيار کرده و حافظ بسياري از يادها و يادگاري هاي او است. وي درباره منزل پدري صادق هدايت و سرنوشت عجيبش اين طور مي گويد؛ «اين خانه سرنوشت اعجاب آميزي داشته و دارد؛ اين خانه توسط پدربزرگ صادق هدايت - نيرالملک که وزير علوم و آدمي شناخته شده بود - ساخته مي شود و بعد از فوت نيرالملک اين باغ که داراي چند خانه بوده به پسرانش مي رسد و بين آنها تقسيم مي شود و اين خانه به اعتضاد الملک هدايت - پدر صادق هدايت - مي رسد. ايشان تا سال 1323 در اين خانه سکني مي گزيند. صادق هدايت تمام ايام نوجواني و جواني خود را در اين خانه زندگي مي کرد. در سال 1323 مرحوم اعتضاد الملک اين خانه را مي فروشد و به خيابان (سميه کنوني) مي روند. ما نمي دانيم چه اتفاقي براي خريدار اين خانه افتاد. فوت کرد؟ وارثي داشت، نداشت؟ ما اطلاع دقيقي نداريم اما خانه همين طور ماند و خراب شد. در سال 1354 اين خانه توسط دولت وقت براي بازسازي و تعميرات خريداري مي شود تا به يک مرکز ادبي تبديل شود. در ضمن اين کار با وراث هدايت (دو برادر و سه خواهرش) نامه نگاري مي شود، به اين مضمون که لطفاً هر چه از صادق هدايت دست شماست به ما بدهيد، چون مي خواهيم اينجا را به موزه تبديل کنيم. آنها هم مي دهند فقط من آنچه پيشم بود، ندادم و به عقيده خودم بهترين کار را کردم. لوازم را دادند، خانه تعمير شد ولي... آن وسايل هم همين طور دست به دست گشت و در نهايت به موزه رضا عباسي داده شد. موزه رضا عباسي هم همه اين وسايل را در زيرزمين انبار کرد که يک مقداري از آنها به اين دليل از بين رفته، باقي اش هم در حال نابودي است که صورت همه اش را داريم. بيمارستان دکتر غاميراعلمف ديد که خانه يي با وضعيت بلاتکليف در همسايگي اش هست، آمد و با وزارت علوم صحبت کرد و در نهايت خانه را متصرف شد، آنها هم موافقت کردند و خانه تبديل شد به مهدکودک فرزندان کارکنان بيمارستان و اسمش را هم مهدکودک صادقيه گذاشتند. چند سال بعد سروصدا بلند شد که آقا صحيح نيست در تمام دنيا خانه بزرگان شان را به موزه تبديل مي کنند تا مردم از آن استفاده بکنند و...؛ اين مهدکودک بسيار زننده بود. قسمت بيرون خانه را برداشتند پسرشجاع و خرس قهوه يي و خرگوش و... کشيدند و توي حياط تاب گذاشتند و ستون هاي قديمي را رنگ زدند و کاري کردند که محيط بچه پسند باشد. البته در اين فاصله هم ميراث فرهنگي آمد به اين خانه يک پلاک ملي داد. با اين پلاک ديگر کسي نمي توانست به خانه آسيب بزند. يعني اين خانه متعلق به مردم شد و جزء اموال عمومي مملکت مثل تخت جمشيد مثل کاخ گلستان شد اما باز هم بيمارستان غاميراعلمف به اين مساله توجه نکرد و به تصرف خودش در اين خانه ادامه داد. بدين معني که ديواري را خراب کرد و يک در باز کرد براي ورود از بيمارستان به اين خانه و بعد به بهانه يي که خانه را مي خواهد کتابخانه کند، شروع کرد به دستکاري کردن خانه در صورتي که طبق قانون، وقتي خانه يي جزء ميراث ملي درآمد ديگر کسي نمي تواند به آن آسيب بزند مگر با نظارت ميراث فرهنگي.» - به من گفتند بيمارستان خودش به سليقه خودش ديوارها را رنگ مي کند و هر کار که لازم باشد انجام مي دهد، آيا اين وظيفه ميراث نيست که کارشناس بفرستد براي مرمت و ترميم در و ديوارها. هر رنگي را که نبايد بردارند به در و ديوار خانه بزنند يا پوستر بچسبانند و به سليقه خود رفتار کنند؟ بله به شرطي که بيمارستان خانه را به ميراث تحويل دهد. - يعني مي خواهيد بگوييد زور بيمارستان بيشتر از ميراث و مردم است؟ صددرصد. بيمارستان خانه يکي از معروف ترين و معتبرترين نويسندگان معاصر ايران را - حال هر کس مي خواهد خوشش بيايد هر کس مي خواهد خوشش نيايد - آمده تبديل کرده به جايي که اصلاً مصرف فرهنگي ندارد. علاوه بر اين درش را رو به همه بستند و خانه را تبديل کردند به حياط خلوت بيمارستان اينها نه سند دارند نه مدرک و قسمتي از آنجا را تبديل کردند به استراحتگاه آقايان پزشک. -چرا موزه رضا عباسي اين وسايلي که از هدايت دارد مثل باقي چيزها در معرض تماشا نمي گذارد؟ چرا ندارد، دوست ندارد هدايت مطرح شود. -شخص شما به صورت مستقيم همه اين مسائل را پيگيري کرده ايد؟ بنده نه تنها صحبت کردم بلکه مکاتبه هم دارم. نامه نوشتم هم به دانشکده پزشکي هم به بيمارستان غاميراعلمف، منتها جواب نامه را نمي دهند. تمام اين نامه ها بي پاسخ مانده است. |
نوشته شده در ششم بهمن 1386ساعت 11:41 توسط دکتر بهنام اوحدی
می دانم که ماهواره ، کانال های نامناسب و ناجور و غیر بهداشتی دارد که به پراکندن و گستراندن مستهجنات و مزخرفات و خزعبلات مشغولیت و اهتمام دارند ،
اما نمی دانم که چرا برخی به جای سود جستن از این تکنولوژی و نیز تکنولوژی هایی چون سینمای خانواده و DVD و VCD و مانند آن ، هر هز چند گاهی - هم چون دهه های گذشته - به راهبردها و رویکردهای از رده خارج شده و عهد دقیانوسی می آورند و جلوی استفاده از این مخرات و مسکنات را می گیرند که وابستگی و اعتیاد مهلک و شدیدی ندارد و به جوشش و خروش اجتماعی ای هم نمی انجامد.
این سریال های تاریخ گذشته ی پر آه و ناله و افسوس و اشک را بسیاری - بی گمان شماری میلیونی - نمی پسندند ، هر چند میلیون ها نفر بدان وابسته و مشتاق می شوند.
این روزها زندگی نه سنتی و نه مدرن و در واقع در حال گذار ایرانیان - و به ویژه نسل زیر چهل و سی و پنج سال - سرشار از مشکلات و تنش های فراوان است. باور کنیم که اگر به جای جلوگیری از استفاده از شبکه های رایگان ماهواره ای و به مجازات و جریمه و زندان سپردن DVD فروشان تیره روز نگون بخت ، راه و شیوه ی درست سود جستن از این گونه تکنولوژی های هر روز غیر قابل کنترل شونده تر را آموزش دهیم ، این گونه تکنولوژی های سرگرم کننده بهترین تسکین و سوپاپ اطمینان برای این اجتماع خشمگین و سرگردان خواهد بود و نقشی بی همانند در یشگیری از سوء مصرف و وابستگی ( اعتیاد ) به مواد مخدر و محرک ایفا خواهند نمود. اگر خدا بخواهد !!
نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت 7:13 توسط دکتر بهنام اوحدی

ریاست محترم سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ،
برادر ضرغامی ،
سلام.
مدت هاست که می خواهم این نامه را برای شما بنویسم.
من از آن نسل کودکان و بچه های دوران انقلابم که یک هو کارتون ها و سریال های گیرا و ماندگار هم چون « مرد شش میلیون دلاری » ، « فضا : ۱۹۹۹ » ، « تارزان » ، « در تعقیب جو » ، « دایی جان ناپلئون » ، « میشل استروگف » ، « سوپر من » ، « بت من » ، « اسپایدر من » و .............. را از آن ها گرفتند و به جایشان فیلم های پارتیزان های صرب و کروات یوگسلاوی سابق ، محمد رسول الله ، عمر مختار ، غازهای وحشی ، شاه دزد ، شاه دوست و مانند آن را بیش از یکصد بار برای مان از شبکه های یک و دو و صبح جمعه استانی سیما پخش نمودند.
از آن همه کارتون - که اکنون فیلم « مرد عنکبوتی ( Spider man ) » اش از کانال پنج تهران و کارتون میشل استروگف اش از شبکه یک سیما به نمایش گذاشته می شود - برای مان فقط ماند « سند باد : به جز قسمت پایانی شبه اروتیک شبهه دارش - که شیلا کلاغ ، شیلا خانم جذاب و نازداری می شود - » ، « پینوکیو ی کمی تا قسمتی از پری مهربون ممیزی شده » ، « شوید و جعفری » و « خپل و باغ گل ها » و صد البته « علی کوچولو ( که پس از دو دهه CD تکمیلی و کمری شاه فنری اش ، نه از سوی سیما که از ناکجا آباد به بازار مصرف آمد ) » .
باور بفرمایید این کمترین به خداوند سوگند نه حس و حال و اشتیاق تماشای این گونه نسخه های نامجاز تکمیلی « علی کوچولو » و « کلاه قرمزی » را دارم و نه در عطش دیدن « پری مهربون » پینوکیو و « شیلا خانم پیش از این کلاغ بوده » ی شیخ سندباد ، بابا علاء الدین و علی بابای نارسی سیستیک / بوردرلاین ، روزگار می گذرانم.
من در میان همه ی آن کارتون های دوران خوش کودکی ، تنها و تنها در عطش و اشتیاق تماشای دوباره ی کارتون / سریال « خپل و باغ گل ها » - با آن صدای نرم و آرامش بخش « هوشنگ لطیف پور » - می سوزم و می سازم.
به عنوان یک روان پزشک دارای بورد ( دانشنامه ) تخصصی اعصاب و روان نیز به حضرتعالی یادآور می شوم که این کارتون ، با آن دوبله ی ماندگار ، دارویی آرام بخش و آسوده ساز است و می تواند آشکارا و اثرگذار در کاستن از مشکلات ، تنش ها و ناآسودگی های روان اجتماع - به ویژه نسل پر تنش و استرس زیر چهل سال نقشی جدی ایفا نماید.
بنابراین خواهشمندم دستور بفرمایید تا مؤسسه ی سروش - که از نهادهای زیر مجموعه ی تحت سرپرستی و ریاست حضرتعالی است - در اقدامی ماندگار و خدا و مردم پسندانه نسبت به تهیه و عرضه ی VCD و DVD قسمت های کارتون « خپل و باغ گل ها » همت گماشته ، RELAXATION ای عمومی برای ما شهروندان درجه هفتمی و خط صفر زیر چهل سال این اجتماع خشمگین و سرگردان پدید آورند.
این جانب حاضرم به هر نحو که صلاح بدانید به حضرتعالی تضمین و اطمینان کتبی و رسمی بدهم که مؤسسه ی « سروش سیما » هرگز از این اقدام خداپسندانه دچار زیان نخواهد شد. به ویژه این که نسخه ی دوبله شده ی این کارتون بر خلاف نسخه های اصلی و زیرنویس فارسی دار « مرد شش میلیون دلاری » ، « تارزان » ، « در تعقیب جو » ، « فضا ۱۹۹۹ » ، « میشل استروگف » ، « دایی جان ناپلئون » ، « مورچه داره ( ماندگار ترین اثر استاد کاظم افرندنیا ) » و مانند آن به چنگ نمی آید.
ضمن پوزش از تصدیع اوقات حضرتعالی ، توفیق جنابعالی را در ادامه ی خدمت به نظام و مردم از خداوند متعال خواهانم.


نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت 6:28 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت 5:26 توسط دکتر بهنام اوحدی

واقعیت اینست که شاید بتوان با گمانه زنی های ناشی از ارزیابی ژرف و نکته سنجانه ی روان شناسانه ، اختلال خلقی سیکلو تایمیا و حتا اختلال خلقی دو قطبی نوع دو ( دوره های نیمه شیدایی ( هایپو مانیا ) افزوده شده بر دوره های افسردگی ژرف و شدید ) را در دسته بندی محور یک فروغ فرخزاد عنوان نمود ، اما بی تردید اختلال نیمفو مانیا ( شور و جنون حشری بودن زنان ) درباره ی فروغ فرخزاد هرگز مطرح نبوده و نخواهد بود.
هر آدمی - چه مرد و چه زن - در دوره های « شیدایی ( Full Mania ) » و نیز « دوره های نیمه شیدایی ( Hypomania ) » ، همراه و همگام با بالا رفتن خلق ( Mood ) اش ، انرژی ( کارمایه ) و زیست مایه ( Libido ) اش نیز افزون شده و فراز می یابد. فروغ فرخزاد نیز هم چون بیشتر هنرمندان و نخبگان از این قاعده و قانون مستثنا نبوده است.
هر چند در ارزیابی پندارها ، گفتارها و کردارهای ج.ن.س.ی فروغ فرخزاد ، بی گمان باید به سرشت « تابوشکن » و « آزادی خواه » او چشم داشت و این ویژگی اش که او را در تاریخ این سرزمین کم مانند ( بی مانند در نیمه ی زنانه ) ساخته را نادیده نگرفت.
اختلال خلقی محور یک در مورد فروغ فرخزاد ، بی گمان هم چون دیگر نخبگان و نویسندگان و شاعران نام آور و بلند آوازه مطرح است. به طور کلی ، می توان گفت که دست کم وجود یک اختلال خلقی یک یا دو قطبی اندک و خفیف برای نویسندگی ادبی و سرودن شعر ، لازم و بی تردید سودمند است.
بیشتر شاعران ، نویسندگان ادبی ، نقاشان ، پیکر تراشان و به طور کلی نویسندگان تاریخ به سیکلوتایمیا ( دوره های هایپو مانیا به همراه دوره های دیس تایمیا یعنی افسردگی خفیف طولانی مدت ) و یا اختلال دو قطبی نوع دو ( اپی زودهای هایپو مانیا به همراه دوره های افسردگی ژرف و شدید ) دچار و مبتلا بوده و هستند.
انسان غارنشین سده ی سنگ ( عصر حجر ) به چیزی بیش از شکار و خور و خواب و خشم و شهوت نمی اندیشید ، تا افرادی - مرد و یا زن - دچار اختلالات خلقی ( افسردگی ) یک و دو قطبی ( Uni polar & Bi polar ) و اسکیزوافکتیو ( Schizoaffective ) و اسکیزوفرنی ( Schizophrenia ) شدند و پندار و گفتار و کردارشان از عرف و شیوه ی معمول و مرسوم بیرون رفت. اینان از سوی توده ی اجتماع بدوی و ابتدایی شان رانده شدند. این چنین شد که اینان در انزوای خودخواسته و ناخودخواسته شان در گوشه کنار غارها و کوه ها بر سنگ با همان زبان ها و بیان های نخستین سرودند و نوشتند و کشیدند و تراشیدند تا هنر آفریده شود. زندگی و تاریخ آدمی بی این بیماران نو اندیش و تازه آفرین بی گمان بسیار کم مایه و کم رنگ تر می بود !
نخبگان را به سبب بیماری روان شان نرانیم و در نابودی شان آب در هاون نکوبیم که اینان به سبب سرشت و نیز پشتکارشان جاویدانند. بی گمان « بیماری» روان اینان ، نه پیرایه و آرایه که « متن و اصل » سرشت شان است.
بدانیم که به باور بیشتر و شاید همه ی روان پزشکان و روان شناسان ، « سلامت کامل و مطلق روان » ، « افسانه » ای بیش نیست !!
چو نیک بنگریم ، همه کاستی هایی در محور یک و دو ی مان داشته و داریم و خواهیم داشت.
آن که مشکلات خویش را انکار می کند ، بیش از دیگران واقعیت های آشکار و نهان سرشت و ساختار خویش را می کوشد بپوشاند که جز آب در هاون کوفتن نیست !!!
فروغ را نیمفو مانیک ندانیم و نخوانیم که این ستم بر او سخت نامنصانه و نا انسانی ست.
بی گمان ، فروغ فرخزاد بیش از « حضرت رئیس الحق علامه شیخ ابوعلی سینا » ی دلبسته و نام آورمان گرد س ک س و هماغوشی و آمیزش ج.ن.س.ی نچرخیده است.
اگر بخواهیم ( و بتوانیم ) بر اختلال سیکلو تایمیا و اختلال دوقطبی نوع دو به سادگی چشم بپوشیم ، آن گاه بسیار آسان تر از دیگران می توانیم حکیم و علامه پر آوازه مان : ابوعلی سینا را دون ژوان ( Don Juan ) و س.ک.س پرست و برده و دربند شهوت و تن برشمریم و شمار فراوانی از مشاهیر پیشکسوت شعر و ادب مان را دچار انحراف جنسی ( Paraphilia ) و بچه باز ( Pedophil ) بخوانیم.
کم کم باید بیاموزیم که :
نادان و آسان و شتابان قضاوت نکنیم.........
نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت 5:12 توسط دکتر بهنام اوحدی

در پی انتشار مقاله ام درباره ی شخصیت شناسی فروغ فرخزاد ، از سوی یکی از عزیزان فروغ ، تماسی تلفنی داشتم. پرسشی داشت که بارها به ذهن بسیاری از دوستداران و نیز نا دوستداران فروغ رسیده است: « به باور شما آیا فروغ فرخزاد ، نیمفو مانیا داشته است ؟!؟ »
این پرسش به ویژه از سوی این پرسشگر برایم بسیار سنگین و تکان دهنده بود.
بسیاری از کوشش گران و نویسندگان و حتا برخی شاعران نیمه ی نرینه ی اجتماع شبه روشنفکر مان را دیده ام که فروغ را این گونه و از این گذر کوبیده و کنار گذاشته اند. به ویژه در برابر شاملو و اخوان ثالث و گلستان و هدایت و ......... .
این رویکرد ( و شاید راهبرد ) در میان طیف چپ گرا و مثلن سوسیالیست - کمونیست این اجتماع همواره سرگردان و به طور کلی طیف های ایدئولوژیک و البته مردسالار این جماعت بیشتر و ژرف تر به چشم و گوش می آید.
نیمفو مانیا ( Nymphomania ) ، میل و شور و اشتیاق بیش از اندازه ی زن برای آمیزش ج.ن.س.ی و همآغوشی است. این گونه زنان دیوانه وار در پی برقراری آمیزش و فرو نشاندن تکانه های ج.ن.س.ی هستند و به گونه ی معمول اغلب دچار یک یا چند اختلال ج.ن.س.ی ( در بیشتر موارد شامل اختلال ارگاسمی زن ) می باشند. زن مبتلا به این اختلال اغلب ترس و هراس فراوانی درباره ی از دست دادن عشق دارد و می کوشد با کردارهای ج ن س ی - آمیزشی خویش ، نیازهای وابستگی خود را برآورده سازد ( و نه تکانه های ج.ن.س.ی اش را ). این اختلال که گونه ای از « اعتیاد ج.ن.س.ی Sex Addiction ( وابستگی به س ک س : Satyriasis ) است ، همتراز دون ژوآنیزم ( Don Juanism ) و اعتیاد به س.ک.س مردان قرار می گیرد که در آن کوشش های ج.ن.س.ی - آمیزشی مرد در واقع ابزاری برای پوشاندن احساس ژرف فرومایگی ( حقارت ) می باشند.

نوشته شده در دوم بهمن 1386ساعت 4:21 توسط دکتر بهنام اوحدی