|
دغدغه های یک روان پزشک
|

شخصیت عبارت است از الگوی دیر پا و بادوام رفتار و آموزه های ذهنی که در گستره ی پهناوری از وضعیت ها و موقعیت های فردی و اجتماعی ، فراگیر و انعطاف ناپذیر بوده و در پایان نوجوانی آدمي تثبیت می شود. این تمامیت کرداری و پنداری هر دو جنبه ی شخصی و اجتماعی زندگی فرد را بازگو می کند و در طول زمان دگرگون نمی شود.
هر آدمي می بایست ویژگی هایی از یک یا چند شخصیت از دوازده اختلال شخصیت اسکیزوئید ، پارانوئید ( بدبین ) ، اسکیزوتایپال ، نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، بوردرلاین ( مرزی ) ، هیستریونیک ( نمایشگر ) ، آنتی سوشیال ( ضد اجتماعی )، وابسته ، پرهیزگرا ، وسواسی جبری، افسرده ، پرخاشگر منفعل را دسته كم در اندازه ي صفت و كم رنگ تر از اختلال داشته باشد.
برای فهم و درک بهتر شخصیت اسطوره شده ی جهان پهلوان غلامرضا تختی – که هنوز و پس از گذشت چهل سال از « خودکشی تبدیل به شهادت شده » ی او آن چنان که باید و شاید در ایران شناخته و درک نشده است – ویژگی های دو شخصیت چیره ی سرشت پاک ، پرهیزگار و جوانمردانه ی او را بیان می نمایم.
البته به سبب وجود ویژگی هایی از شخصیت کلاستر B ( نارسی سیستیک ) در ساختار روان شناختی او ، این غمگین شیر مرد غمگین و پر آوازه ی میهن مان هم چون بیشتر ما ایرانیان ، از برخی ویژگی های شخصیتی مرزی - آشفته ( Borderline ) نیز بهره مند بوده است که برای پیشگیری از سوء برداشت ها و سوءاستفاده های احتمالی ، از نگاشتن و درج آن ها خودداری می نمایم.

الف) اختلال شخصیت افسرده
(Depressive personality disorder )
ویژگی اصلی افراد دارای این شخصیت صفات مادام العمر طیف افسردگی است.
این افراد بدبین ، بی لذت ، وظیفه شناس ، مردد به خود و به شیوه ای مزمن ناشاد و ناخشنودند.
این شخصیت را پیش تر شخصیت مالیخولیایی ( ملانکولیک ) می نامیدند.شیوع این شخصیت در مرد و زن تقریبا به یک اندازه است.این افراد بیشتر اوقات بی کس ، جدی ، عبوس ، سلطه پذیر و بدبین هستند و خود را دست کم می گیرند.به زودی پشیمان می شوند و احساس بی کفایتی و نا امیدی می کنند.اینان اغلب موشکاف اند و در جست وجوی عیوب و نقایص خود ، دیگران ، اجتماع و جهان مته به خشخاش می گذارند.
مانند شخصیت های وسواسی – جبری کمال طلب و زیادی با وجدان اند و دائما به کار می اندیشند و با شدت وحرارت احساس مسئولیت می کنند و با پیش آمدن موقعیت های جدید خیلی زود حال شان گرفته می شود.
همیشه از این می ترسند که مورد تایید دیگران قرار نگیرند.بدون این که حرفی بزنند در درون خود رنج می کشند وحتا ممکن است خیلی زود اشک شان درآید. هرچند به طور معمول در حضور دیگران چنین کاری نمی کنند.
شک و تردید و بلا تصمیمی و احتیاط باعث می شود که احساس نا امنی ذاتی آن ها بیشتر شود.
خلق غالب معمول اینان عبارت است از اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، فقدان شادی و ناخشنودی.
درک شان از خود حول محور باورهایی چون بی کفایتی، بی ارزشی و عزت نفس پایین دور می زند.
نسبت به اجتماع چون خود سخت گیر و موشکاف و عیب جو هستند .شخصیت افسرده منتقد همیشگی خود و دیگران است.دایم در فکر و خیال بوده ومستعد و آماده ی نگرانی و دچار احساس گناه شدن است .این شخصیت بدبین و منتظر رخدادهای منفی ست.
ویژگی های شخصیتی افسرده حتا تا مرز اختلال در بسیاری از نام آوران ، نخبگان و اندیشمندان تاریخ وجود داشته است.

ب - برخی ویژگی های شخصیتی خودشیفته
(Narcissistic personality traits ) که غلامرضا تختی از آن ها برخوردار بوده ، عبارت بوده اند از :
اعتماد به نفس بالا ، احساس استحقاق و برتری، برخی رفتارها و نگرش های بر آمده از اعتماد به خود و غرور درونی ، بی اعتنایی نسبت به قضاوت دیگران ، تن ندادن به قواعد مرسوم اجتماع ، استعداد به افسردگی و سرخوردگی در ناکامی ها ، و آسیب پذیری دربرابر بحران های افسردگی میان سالی.
آشکار است که بیان این ویژگی ها به معنای اعلام وجود اختلال ( بیماری ) شخصیت در غلامرضا تختی ، غمگین شیرمرد شرمگین میهن مان نیست ، بلکه برعکس برای درک و فهم بهترو بیشتر ساختار روان شناختی این ورزشکار و پهلوان کم مانند میهن مان صورت می گیرد.

نوشته شده در بیست و ششم دی 1386ساعت 14:12 توسط دکتر بهنام اوحدی
| مديرکل دفتر امورآسيب ديدگان سازمان بهزيستي در گفت وگو با اعتماد؛ |
|
|
|
گروه اجتماعي، محبوبه حسين زاده؛ در روزي که برف زمستاني همه را غافلگير کرده بود و نيمي از شهر تعطيل شده بود، مديرکل دفتر امور آسيب ديدگان سازمان بهزيستي به تحريريه سرد روزنامه اعتماد آمد تا از ضرورت اورژانس اجتماعي بگويد؛ هرچند در اين روز به خاطر قطع گاز در اين منطقه، فقط توانستيم با يک استکان چاي از وي پذيرايي کنيم اما حسن موسوي چلک باحرارت از موفقيت اورژانس اجتماعي مي گفت؛ اورژانسي که قرار است خدمات تخصصي به آسيب ديدگان اجتماعي ارائه دهد بدون هيچ برخورد قضايي و جزايي. از ماه ديگر هم خودروهاي مخصوص اورژانس اجتماعي با رنگ بنفش با گشت زني در خيابان هاي شهر به ارائه خدمات به آسيب ديدگان اجتماعي مي پردازند. موسوي چلک از روزهايي مي گويد که ورود به بحث آسيب هاي اجتماعي و صحبت درباره آن به راحتي امروز نبوده است؛ «رويکردها در حوزه آسيب هاي اجتماعي، عمدتاً به مراکز و مخصوصاً مراکز بازپروري خلاصه مي شد اما با ارزيابي هايي که در اواخر سال 77 و اوايل سال 78 انجام شد مشخص شد که هرچند برنامه هاي قبلي ممکن است در مقطعي کارآمد بوده باشند اما بايد يک تغيير اساسي در برنامه هايمان داشته باشيم. در همان سال 78 با راه اندازي مرکز مداخله در بحران فردي، خانوادگي و اجتماعي به نوعي اين کار آغاز شده بود. در آن موقع ورود به بحث آسيب ها خيلي راحت نبود و نمي شد به راحتي گفت که در کشور آسيب هاي اجتماعي وجود دارد اما به دليل فضايي که حاکم بود اين کار به مرور زمان آغاز شد و ابتدا با هشت مرکز مداخله فعاليت براي کاهش آسيب هاي اجتماعي آغاز شد. به مرور زمان تعداد مراکز به دليل ضرورت و کارکردهاي آن افزايش يافت. در همان سال ها خط تلفن کودک آزاري در تهران راه اندازي شد که ابتدا هفت رقمي بود و در سال 83، اولين خط 123در تهران راه اندازي شد و بعد هم در ديگر شهرهاي ايران. از اواخر سال 84 هم برخي از استان ها تيم هاي سيار کاهش آسيب را راه اندازي کرده بودند، در شهري با پاترول و در شهر ديگري با خريداري ون.» وي مي افزايد؛ «در سال 85 حاصل کار سازمان بهزيستي در حوزه آسيب هاي اجتماعي تبديل به برنامه يي به نام اورژانس اجتماعي شد. اين اورژانس چهار فعاليت را بر عهده دارد؛ مرکز مداخله در بحران فردي، خانوادگي و اجتماعي، خط تلفن اورژانس اجتماعي، تيم هاي سيار خدمات اجتماعي و پايگاه هاي خدمات اجتماعي.» موسوي چلک در توضيح اهداف اورژانس اجتماعي مي گويد؛ «تلاش داريم مداخلات رواني-اجتماعي جايگزين مداخلات پليسي قضايي شود يعني اينکه فاصله بين خانه و کلانتري بايد با مداخلات مددکاري پر شود. حتي اگر قرار است مداخلات قضايي صورت گيرد بايد مداخلات رواني - اجتماعي در کنار اين مداخلات صورت گيرد و به همين دليل تفاهمنامه يي با قوه قضائيه امضا کرده ايم. هدف بعدي اين است که در مورد آسيب هاي اجتماعي قضازدايي و پيشگيري از جرم شود. چون هر فردي که وارد سيستم اورژانس اجتماعي مي شود برايش پرونده قضايي درست نمي شود. بعد از آن تلاش داريم افراد در معرض آسيب يا آسيب ديدگان اجتماعي که وارد اين سيستم مي شوند از طريق ارائه خدمات تخصصي به موقع توانمند شوند. شناسايي آسيب هاي اجتماعي شايع يا در حال شيوع و شناسايي کانون ها و مناطق آسيب زا از ديگر اهداف اورژانس اجتماعي است.» وي که معتقد است تمام کشورها درگير حوزه آسيب هاي اجتماعي هستند، مساله مهم در اين زمينه را تدوين برنامه هايي مي داند که بتوانند از کارآمدي مناسب برخوردار باشند و اين برنامه را در شرايط فعلي ايران اورژانس اجتماعي مي داند. اورژانس اجتماعي چند اصل را به عنوان اصول اساسي خود برگزيده است. مديرکل دفتر امور آسيب ديدگان سازمان بهزيستي اين اصول را اين گونه برمي شمارد؛ «اول اينکه حذف آسيب هاي اجتماعي ممکن نيست و با برنامه ريزي مناسب، کنترل و کاهش آسيب ها ميسر است، دوم اينکه ماهيت آسيب هاي اجتماعي، فرابخشي است و بايد سازمان هاي مختلفي براي کاهش آسيب ها، همکاري و مشارکت داشته باشند، سوم اينکه زماني مي توانيم اورژانس را فراگير کنيم که نگاه ما صرفاً به فرد آسيب ديده نباشد و فرد، خانواده و جامعه را با هم در نظر بگيريم، چهارم اينکه خدمات فراگير باشد و جامعيت داشته باشد، پنجم خدمات بايد تخصصي، به موقع و در دسترس باشد، ششم برنامه هاي کاهش آسيب با مشارکت مردم و سازمان هاي غيردولتي انجام شود، هفتم رويکرد اجتماع محور، منطقه يي و محله يي داشته باشيم.» وي تاکيد مي کند؛« در ايران يک سيستم شناسايي به موقع در حوزه آسيب هاي اجتماعي نداريم. اورژانس مثل درمانگاه، آسيب هاي اجتماعي شايع يا در حال شيوع و بازپديد را شناسايي مي کند. در حال حاضر هم کودک آزاري، همسرآزاري، زوجين متقاضي طلاق، فرار از منزل، زنان آسيب ديده اجتماعي، افراد داراي اختلال هويت جنسي، کودکان خياباني و افرادي که اقدام به خودکشي کرده اند از گروه هاي هدف خدمات اورژانس اجتماعي هستند.» موسوي چلک ادامه مي دهد؛« در مرکز مداخله در بحران فردي، اجتماعي و خانوادگي، نيروهاي متخصص، مددکار، پزشک و روانپزشک حضور دارند و اين مراکز به صورت شبانه روزي به افراد خدمات لازم را ارائه مي دهند. در اين مراکز بخش نگهداري هم وجود دارد که مدت نگهداري افراد تا 40روز هم قابل تمديد است. علاوه بر اين چون نمي توانيم در همه جا مراکز مداخله بحران راه اندازي کنيم به همين دليل پايگاه هاي خدمات اجتماعي را راه اندازي کرده ايم که مي تواند پايگاه مقاومت بسيج، حسينيه يا حتي کتابخانه محل باشد. اولويت اول پايگاه خدمات اجتماعي در سکونتگاه هاي غيررسمي و در مناطق حاشيه نشين شهر است. براي ما مهم است که خدمات اجتماعي را به جاهايي مي بريم که مردم به آن نياز دارند. بخش ديگر خدمات ما شامل تيم هاي سيار خدمات اجتماعي است که شامل مددکار و روانشناس هستند. در حال حاضر 100ماشين تويوتاي هايس خريداري شده و قرارداد آن بسته شده است و خوشبختانه ما امسال بيشترين اعتبار را از جانب دولت داشتيم. اين ماشين ها با گشت زني در خيابان هاي مناطق آسيب پذير به ارائه خدمات به آسيب ديدگان اجتماعي مي پردازند.» وي در پاسخ به اين سوال که آيا افزايش آسيب هاي اجتماعي باعث به وجود آمدن اين احساس ضرورت در مسوولان شده است، مي گويد؛ «در اينجا خيلي بحث افزايش آسيب هاي اجتماعي مطرح نيست. ما هميشه بحث آسيب ها را داشتيم ولي پنهان بوده و هيچ وقت سعي نمي کرديم به صورت علني اين موارد را اعلام کنيم.» اما در حالي که روز به روز بر آمار ايدز، اعتياد و زنان خياباني افزوده مي شود آمارهاي رسمي همچنان ثابت مانده اند. مديرکل دفتر امور آسيب ديدگان سازمان بهزيستي پاسخ مي دهد؛«درست است، هيچ کس در اين مورد آمار دقيقي ندارد و در هر موردي افراد از ظن خود آماري ارائه مي کنند. اما آيا افرادي که به ما مراجعه مي کنند شامل تمام کساني مي شوند که دچار آسيب اجتماعي شده اند؟ امروز آسيب هاي اجتماعي مشهود تر شده است و رسانه ها بيشتر به آن مي پردازند و اين به آن معنا نيست که آسيب هاي اجتماعي بيشتر شده است. آسيب هاي اجتماعي، محصول يک دوره خاص نيست. ما از وقتي سياست توسعه اقتصادي را شروع کرديم و توسعه اجتماعي را در کنار آن در نظر نگرفتيم، اين اتفاق افتاده است و به هيچ دولتي هم برنمي گردد، به برنامه ريزي هاي کلان برمي گردد و اينکه ما هيچ موقع موضوعات اجتماعي را مد نظر قرار نمي داديم و آن چيزي که الان به نظر من اتفاق افتاده، پذيرش اين واقعيت بوده است. چون نمي توانيم آسيب ديدگان اجتماعي را حذف کنيم و نمي توانيم همين طور رهايشان کنيم پس اين افراد هم نياز به حمايت دارند.» وي عقيده دارد؛« سيستم اورژانس اجتماعي، تعداد مراجعه به زندان ها را کاهش خواهد داد و مسلماً يک دختر فراري که با دستبند به زندان برده مي شود ديگر نه خودش خودش را باور دارد و نه خانواده و نه جامعه. اما وقتي دختري وارد سيستم اورژانس اجتماعي مي شود راحت تر به جامعه برمي گردد. چون اگر به زندان رفته باشد ديگر نمي تواند به مدرسه برگردد و از حق تحصيل هم محروم مي شود. با اورژانس اجتماعي، هر شخصي که نياز به خدمات اجتماعي داشته باشد بدون محدوديت زماني و مکاني مي تواند به اين خدمات دسترسي داشته باشد. هرچند اين بدين معنا نيست که ما هيچ اشکالي نداريم چون اورژانس اجتماعي به نيروي انساني، اعتبار و ساختار نياز دارد. در اين اورژانس ديگر با دختراني که از خانه فرار مي کنند برخورد انتظامي و قضايي صورت نمي گيرد.» اما تا رسيدن به تحقق اهداف اورژانس اجتماعي، راه درازي در پيش است و موانع قانوني زيادي هم بر سر راه. موسوي چلک مي گويد؛ «ما اساس کارمان، جاافتادن اين تفکر است که از طريق تفکر قضايي و انتظامي با آسيب هاي اجتماعي برخورد نکنيم. در اين مورد مسلماً ضعف هاي قانوني هم وجود دارد. قوانين بايد اصلاح شود. اگر قانوني متناسب با نياز امروز نباشد کارآمدي لازم را نخواهد داشت. من اعتقاد دارم که براي اورژانس قطعاً بايد قانوني تصويب شود چون فرابخشي است. مقدمات تدوين لايحه را آماده کرديم و منتظريم تا مجلس بعدي اين لايحه را قانوني کند.» |
نوشته شده در بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:3 توسط دکتر بهنام اوحدی
| لزوم توجه به تفاوت هاي فردي در زندگي |
|
|
|
دکتر بابک زماني* *متخصص مغز و اعصاب |
نوشته شده در بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:59 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
روانشناسي رفتار سياسي ايرانيان در گفت وگو با حسن عشايري؛ |
|
|
|
رفتار سياسي شهروندان در هر جامعه يي بازتاب آموزه هايي است که افراد در مقاطع مختلف زندگي فرا مي گيرند.اگر جامعه يي رفتار سياسي سيستماتيک يا حزبي را به عنوان يک مکانيسمي براي جا به جايي دولتمردان پذيرفته و عليه آن تبليع نمي کند برآمده از يک آموزش همگاني از مهد کودک تا دانشگاه و پس از فارغ التحصيلي است، اما جامعه ما اغلب به رفتارهاي محفلي و توده يي بها داده است. پروفسور حسن عشايري روانشناس اجتماعي در گفت وگو با اعتماد به سوالات سياسي خبرنگار ما پاسخ هاي روانشناسانه يي داد که مي توان اين پرسش و پاسخ را به عنوان يک طرح مساله و نه کوششي براي حل مساله در نظر گرفت. --- - يکي از مهمترين الزامات ايجاد يک جامعه دموکراتيک، وجود شهروندان دموکراتيک يا به تعبير ديگري شهروندان ماهر است. از يکصدسال پيش که انقلاب مشروطيت در ايران به وقوع پيوسته تاکنون اين مساله به عنوان يک خلأ در جامعه ما مطرح بوده است و برخي صاحب نظران در ميان علل مختلفي که براي به تاخير افتادن دموکراسي در ايران برمي شمارند به فقدان شهروندان دموکراتيک هم اشاره مي کنند. بنابراين پرسشي بزرگ در برابر نظام آموزشي ايران قرار دارد و آن اينکه آيا شهروندان ايراني از هوش لازم براي فراگيري اصول يک زندگي دموکراتيک رنج مي برند يا اينکه نظام آموزشي ما دچار چنان نقصي است که روحيه استبدادي با وجود نياز به آموزه هاي دموکراتيک را در وجود شهروندان از خردسالي تا دانشگاه نهادينه مي کند؟ پيش از هر چيز بايد بگويم که من به عنوان يک معلم دانشگاه، نتايج و توليدات آموزش و پرورش را سر کلاس مي بينم. روحيات و خلقيات آنها را بررسي مي کنم. فرزانه يي مي گويد؛ «اگر دانشجويي در زمان دانشجويي مشکل دارد، برگرديد عقب، ببينيد در مهدکودک چه اتفاقي براي او افتاده.» معناي اين جمله اين است که ما در مواجهه با مشکلات نبايد به همان مقطع بروز مشکل بسنده کنيم. بايد برگرديم عقب، تاريخچه و تکاملش را مورد بررسي قرار بدهيم. بنابراين تصور من اين است که بايد مساله را اين گونه طرح کنيم که در جامعه ما فرهنگ حاکم بر خانواده ايراني با فرهنگ حاکم بر مدرسه و جامعه يي که رسانه ها هم بخشي از آن هستند در تعارض است. البته اين تعارضات در همه جاي جهان کم و بيش وجود دارد اما مدرسه نوعي جبران کننده است و مي تواند انعطاف پذيري ايجاد کند. به عنوان مثال آن فرهنگي که از خانواده برخي کشورهاي آسياي شرقي خيلي سنتي است در مدرسه با روش جبران تنظيم مي شود. وقتي مي گوييم در ژاپن پيشرفت ايجاد شده در پشت آن مسائل فراواني اتفاق افتاده است يا در زمان کندي رئيس جمهور امريکا جاسوس ها بررسي کردند، متوجه شدند در بحث هاي علوم فضايي شوروي از آنها جلو افتاده است. رفتند به طور مخفيانه بررسي کردند، بعد از دو سال استادان بنامي که تحقيق کرده بودند اعلام کردند بايد کتاب هاي اول دبستان را عوض کنيم. دقت کنيد، نگفتند که بايد به پنتاگون پول بيشتري داد، نگفتند که در آريزونا روي انرژي هسته يي کار کنيم. گفتند کتاب هاي درسي مدارس بايد عوض شود. اينها شواهدي است که همه آنها مستند است. يعني خردورزان و انديشمندان شان به آنجا رسيدند که «ذهن» بايد عوض شود چون ذهن هايي که از مدرسه بيرون مي آيند، ميوه اش را بعدها خواهند ديد. اين نکته خيلي مهمي است و من متاسفانه بايد بگويم که ما از تاريخ ياد مي گيريم که از تاريخ نمي شود ياد گرفت. - وقتي درباره تضاد سه نهاد جامعه، خانواده و مدرسه با هم سخن گفتيد، ياد جمله يي از سيمين بهبهاني افتادم که زندگي مردم امروز را زندگي چندزيستي يا دست کم دوزيستي توصيف کرد. خانم بهبهاني گفت؛ آنچه در مدرسه به عنوان ارزش آموزش داده مي شود در خانواده ضدارزش است يا آنچه در جامعه رفتار مي شود خلاف آموزه هاي مدرسه و خانواده است. بنابراين يک فرد براي آنکه بتواند در اين سه جزيره دوام بياورد بايد هر بار به رنگي در بيايد. پيامدهاي بديهي اين چندزيستي نخست عدم اعتماد به نفس است، دوم عدم اعتماد به جامعه و سپس عدم اعتماد به دولت است. ارزيابي شما براي درمان زندگي چندگانه چيست؟ در کشورهاي ديگر مطالعات و مشاهدات خوبي انجام گرفته است و نيازمند ميکروسکوپ هم نيست. قبل از اينکه به اين مشاهدات بپردازيم رفتاري که دانش آموز ما انجام مي دهد را مرور کنيم، ببينيم چه مي شود. بارها ديده ايد دانش آموزان وقتي امتحان مي دهند، کتاب هايشان را پاره مي کنند و در جوي آب مي اندازند، حتي عده يي بعد از پايان امتحانات مي روند دو ش مي گيرند تا مدرسه را از خودشان دور کنند. دنيا چراگاه نيست پس بايد با چرا شروع کنيم که چرا اينجوري است. در شمال فرانسه از يک دانش آموز مي پرسند درباره معلمت حرف بزن، افقي صحبت مي کند، يعني ارتباط از بالا به پايين نيست، اين يعني پويايي ارتباط. او در زبانش نشان مي دهد که ارتباطش با معلم مدرسه چگونه است. همين نشان مي دهد که در امر آموزش نوعي مشارکت و هم آموزي در بيان دانش آموز وجود دارد. اين را تجربه کرده است که بر زبان مي آورد. در جنوب فرانسه که الجزايري ها آنجا هستند، دانش آموز مثل شمال فرانسه درباره معلمش سخن نمي گويد و اگر کمي به او فرصت بدهيم به معلمش ناسزا هم مي گويد چون از مدرسه کمي نفرت بر او تحميل مي شود. حالا بياييم کشور خودمان، آيا بررسي کرده ايم چرا دانش آموزان بعد از امتحان کتاب هايشان را پاره مي کنند؟ شما از يک دانش آموز بپرسيد که الگوي تو کيست يا نام چندنفر را بگو، ذهن شان خالي است، آيا اينها علائم خاصي از يک نارسايي نيست؟ شما نگاه کنيد ارتباط معلم با دانش آموز چطور است. آيا معلم با دانش آموز ما ارتباط دارد يا تماس؟، - منظورتان از تمايز ارتباط با تماس چيست؟ معلم به وسيله کتاب با دانش آموز تماس دارد. چون فقط کلاس درس نيست. معلم بايد با دانش آموز همدلي داشته باشد. چرا؟ براي اينکه آنچه در خانواده اتفاق نيفتاده در مدرسه به شکل منظم رخ بدهد. در حقيقت مدرسه اين نکته را ياد مي دهد که دنيا دلبخواه نيست و نظم دارد. اساساً معناي يادگيري يعني نظم. آيا به نظر شما مدارس ما مغز اجتماعي تربيت مي کند که شاگردانش را به اول و آخر تقسيم بندي مي کند؟ آيا اين آموزش نظم است؟ به نظر من خير، اين يک آسيب رساني شخصيتي است. - علاوه بر اشکالي که شما وارد کرديد برخي صاحب نظران از معماري مدارس تا نحوه ارتباط معلم با دانش آموزان، مواد درسي و تفريحات که همه دست به دست هم مي دهند که شخصيت شهروندان پي ريزي شود، از چنان ناموزوني برخوردار است که به رغم تغيير سيستم هاي گوناگون، امکانات و حتي سطح زندگي مردم و زاويه نگاه آنان به سرنوشت خود از مشروطه تاکنون تغيير چنداني نکند. آيا شما هم اين مساله را تاييد مي کنيد؟ بله، فراموش نکنيد که ما يک فرهنگ تک پهلوان تختي، تک توليدي نفت و تکنوازان داريم. اين حس همبستگي که در جامعه ما ضروري است در آموزش و پرورش ساخته نمي شود، نيازي که جامعه به شهروند دارد را نمي توان در کتاب درسي دانش آموزان خلاصه کرد چون در ارتباط با شهروند مهم ترين مساله يي که اتفاق مي افتد بينش است. اينشتين جمله يي دارد که مي گويد؛ «اتم را مي شود شکافت اما بينش مردم را به سادگي نمي شود تغيير داد.» ما نبايد اصولاً سنت گريز باشيم اما يک جاهايي بايد سنت شکن و مرزشکن باشيم. نه اينکه محيط آموزش را مانند کنسرو تبديل به پکيجي کنيم که دست نخورده داده مي شود. در اين پکيج تماس با دانشجو هست بدون اينکه دانشجو فعاليت و خلاقيت داشته باشد. پياژه جمله قشنگي دارد. او مي گويد؛ «من موقعي که چيزي به دانش آموز دادم يک چيزي را ازش دريغ کردم که خودش مي توانست به آن برسد.» آيا ما اين امکان را فراهم مي کنيم که دانش آموز خودش با استدلال ورزي، نه انديشه ها را، که انديشيدن را تجربه کند. اشتباه کند، به مساله نگاه کند، زير سوال ببرد و حتي يک موضوع را نفي کند و جاي آن چيز بهتري بگذارد؟، هرگز، يعني حقيقت همين است؛ «زانو بزن.» اقتداري که معلم دارد، کتاب دارد، مدرسه دارد، بدون خدشه بايد انتقال پيدا کند. در خانواده که اصولاً مردسالاري است، معمولاً ذهن پيش ساخته است. در مدرسه عوض اينکه اينها را بررسي کنند، چه مي کنند؟، ما اين گرفتاري هاي ذهني را داريم. ذهن است که شخصيت را مي سازد. - اين پرسشگري دو ريشه دارد؛ نخست فکر کردن، دوم مسووليت پذيري. آنچه براي جامعه ما خيلي مهم است مسووليت پذيري است. خودکفايي است. براي اين هم يک پيش زمينه لازم است؛ پيش زمينه يي که ما در جامعه کم داريم. - اين پيش زمينه چيست؟ جرات ورزي. شما نگاه کنيد اين جرات ورزي در دانش آموزان امريکايي خيلي قوي است. مي دانيد چرا؟ به خاطر اينکه اين مساله در آموزش و پرورش شان خيلي قوي است. - يعني چگونه؟ به طور مرموزي اين درس به دانش آموزان داده مي شود. در حالي که دانش آموز ما از روز اول بايد توسري خور بار بيايد. ساکت باشد، آرام باشد. - مي توان همين را به بزرگسالي و رفتار در برابر حکومت و دولت هم تعميم داد؟، ما مي گوييم مرجع. مرجع چيست؟ مرجع قدرت است نه منطق؟، هم در خانواده و هم در مدرسه اين مساله به بدترين شکل ممکن آموزش داده مي شود. مادر بچه را تهديد مي کند «به پدرت مي گويم» يا معلم هم همين طور. به جاي اينکه با دانش آموز وارد بحث شود، با تهديد دعوت به اطاعت مي شود. اين جزء مسائل تربيتي ماست. يعني انسان هاي ما يک بعدي بزرگ مي شوند. رياضيات ياد مي گيرند، حتي المپيک هم مي روند اما هوش عاطفي شان، سواد اجتماعي شان در حد خيلي پاييني است يعني اينکه شخصيت يکپارچه يي که مهارت داشته باشد، هيجانات و احساساتش را با خردورزي، عقلانيت و علم پيش ببرد، نيست. - اين نکته ناظر بر همان فرهنگ تک پهلوان و تک توليد و تکنواز است؟، بايد تعريف کرد هدف از آموزش و پرورش چيست؟، هدف اين است که زيستن را ياد دهد. گام بعدي همزيستي در خانه، مدرسه و جامعه است. همزيستي معنايش اين نيست که همه مثل هم بشوند. در همزيستي تفاوت هاي فردي خيلي مهم است. خلاقيت آنجاست که بتواند ديگران را با رفتار و عقيده ديگر تحمل کند و در ضمن در آنها چيزهايي را جست وجو کند که در خودش نيست. گام بعدي خودشکوفايي است يعني فرد با خودباوري بتواند از محدوديت هاي ذهني که وجود دارد پرواز کند. آنقدر پرواز کند که اصلاً بيفتد تا پرواز فکر را ياد بگيرد و براي پرواز هم تنها بال هاي قوي لازم نيست. فضايي نياز است که بتواند آن فضا را بشکند و اوج بگريد. وقتي معلم اين فضا را ايجاد نکرد، اين عقاب در سطح مرغ خانگي عمل خواهد کرد، چون جوي نيست که او آن را بشکند. - يکي از مهم ترين وجوه رقابت سياسي در ميان ما ايرانيان، نپذيرفتن اصل رقابت مسالمت آميز است. حتي گاهي اوقات کار به حذف رقيب هم مي رسد. آيا اين را بايد در فرهنگ آموزشي جست وجو کرد؟ شاگرد اول وقتي شاگرد اول است که به او بگويند نمره ات 20 است اما نمي دهيم تا زماني که به دانش آموزي که از نظر اقتصادي وضعش مناسب نيست کمک کني تا سطح او هم ارتقا يابد. آن وقت نه نمره 20 که نمره بالاتري مي گيري. اما در مدرسه تيزهوشان ما اتفاقي که افتاده بود، اين بود که يک دختر همکلاسش را هل مي دهد جلوي ماشين تا خودش شاگرد اول شود يا بعضي دانش آموزان، کتاب هاي حل مسائل را از کتابخانه مدرسه جمع مي کنند تا ديگران دسترسي نداشته باشند مسائل را حل کنند. اين ديگر رقابت نيست. حسادت است. شادي من در ناشادي ديگري است. بايد اين نکته را به طور مرموز آموزش بدهيم که کار منشاء زيبايي است چون اساساً مغز را کار ساخته است و مدرسه کارگاه زندگي است؛ هم کارگاه ذهني و هم کارگاه بدني. - يکي از آثار بديهي زندگي چندزيستي، رواج رياکاري است. در چنين شيوه يي فرد ناگزير است براي بقا و دوام خودش دروغ بگويد و حتي آن را به عنوان يک ارزش در وجودش نهادينه کند، تعبيري که براي زرنگي برخي ها به کار مي برند. همين مساله در حوزه مشارکت سياسي و مشارکت اجتماعي هم مصداق دارد يعني يک فرد گاه براي دست يازيدن به يک پست و منصب انتخابي و انتصابي ناگزير است عقايدش را کتمان کند يا نهايتاً به تزوير روي بياورد. چگونه مي توان با فرهنگ تزوير و رياکاري مقابله کرد؟ علت اين رفتار اين است که سازمان بندي رفتارهاي اجتماعي تابعي از محرک هاي خاص است. يکي محرک شخصي است و يکي شرايط محيطي. شما مي دانيد انسان ها معمولاً رفتارشان را پيش بيني مي کنند و تجربه مي کنند. اينها مربوط به جاهايي است که فرد جرات ورزي داشته باشد ولي وقتي شرايط به گونه يي است که بازار ترويج داغ است، فرد به بيماري دچار مي شود که ما در روانشناسي اسمش را گذاشته ايم «درماندگي آموخته شده.» چرا در زبان فارسي اين همه واژه هاي چاپلوسانه داريم؟ چاکرم، نوکرم، خاک پايم. همه اينها به خاطر اين است که فرد بتواند در اين فرهنگ نفس بکشد. يعني يک الگو وجود دارد. چرا اين الگو در جاهاي ديگر وجود ندارد؟ چون ژنتيکي نيست، آموزشي است، اين الگو فرهنگي است که کمتر از 10 درصد با خودمان به دنيا مي آوريم. - يعني در فرآيند آموزش، تزوير و رياکاري در وجود فرد نهادينه مي شود؟ بله، - اما آموزش رسمي که اين مسائل را تبليغ نمي کند؟ درست است. ما اسمش را مي گذاريم آموزش پنهان چون فرد فضايي براي ابراز وجود شخصي و فکري و اعتماد داشتن برايش وجود ندارد. بنابراين مجبور است براي حفظ موقعيتش تاييد کند. چون کسي به او ياد نداده است يعني آموزش نديده است که نقد کند. در عوض سفله پروري کرده ايم و طبيعي است در جامعه استبدادزده زبانش و نوشتارش مملو از ادبيات گذشته است. فرهنگسرا را مي توان در دو سال ساخت اما فرهنگ مردم را نمي توان در 20 سال عوض کرد. به نظرم آموزش و پرورش ايران بايد بکوشد روي اين تعارض که در زندگي ماست کار کند. درمان اين مساله به برنامه ريزي نيازمند است. بايد از کتاب هاي درسي شروع شود، از رابطه معلم و دانش آموز، از فضايي که وجود دارد و از رسانه ها که کارکرد کمک آموزشي دارند بايد شروع شود. اينها دست به دست هم مي دهد تا شخصيتي که مي خواهد قامت راست کند، خودباوري داشته باشد، جرات ورزي کند، ابراز وجود و استدلال ورزي کند. اين مسائل را ما آموزش نمي دهيم. اما در کشورهاي ديگر همه اينها را آموزش مي دهند. در مدارس کشورهاي ديگر يک بحران فکري که ايجاد مي شود آن را تبديل به فرصت مي کنند. براي خلاقيت ذهن کودک آنها بحران را به فرصت تبديل مي کنند و ما فرصت هايمان را به بحران. وقتي تعارضي ايجاد مي شود به کودک مي گوييم به تو مربوط نيست. در حالي که اين بحران فکري يک فرصت است. درد زايمان شخصيت است که ما سرکوبش مي کنيم. وقتي شهروندي اضطرابي دارد، نگران است. نادان و کم دان است. اين فوق العاده مهم است که ما اين را با دارو و نه با سرکوب و اصطلاحاتي همچون به تو مربوط نيست جواب بدهيم. من همواره گفته ام قرن 21 قرن ايدئولوژي نيست، قرن متدلوژي است يعني اينکه ما به چه روشي به چه هدفي مي رسيم. ما خيلي جاها حتي عقده هاي خودمان را به عنوان عقيده تحميل مي کنيم و اين فوق العاده خطرناک است. در تلويزيون آموزش مي دهيم «بي خيال». چرا «بي خيالش»؟ زندگي همه اش خيال است. يا در برنامه يي مي گويد مي زنم تو مخت. مخ براي زدن نيست، براي فکر کردن است. اين چه طرز برخورد با مخ است؟، زبان ابزار تنظيم رفتار است. اين فاصله را چه کسي آفريده است؟ چرا اين گونه است؟ چرا محتواي آموزش در يک ده با مثلاً محلات اعيان نشين تهران هم سطح است؟ مي تواند هم سطح باشد؟، - از نگاه شما تربيت شهروندان، فله يي است نه هوشمندانه و سيستماتيک؟ تند نرويم، من فکر مي کنم هوش هست، شعور نيست. آنچه مهم است شعورمندي نيست. - در رفتارهاي اجتماعي شهروندان هم اين مساله قابل تعميم است؟ بالاخره نطفه اش، اتم و مولکولش همين است. مدرسه سهمي دارد، صداوسيما يک سهم و خانواده هم همين طور. بنابراين آنچه مدنظر شماست چند عاملي است. - در گذشته مباحثي مربوط به تهاجم فرهنگي مطرح مي شد. از سويي شما گفتيد نبايد خوراک فرهنگي را مانند کنسرو تحويل مردم بدهيم. اين مساله تهاجم فرهنگي و کنسرو فرهنگي قابل جمع است؟ اينها همه جمع اضداد و پارادوکس است. - و با اين اضداد مي توان به توسعه اميدوار بود؟ اساساً معني توسعه براي من اين است؛ تحريک پذيري، تحليل محرک و پاسخ متناسب به تحريک. کشور يا شخص و گروهي که بتواند اين مساله را تحليل کند و پاسخ متناسب را ارائه کند، اين فرد، کشور يا گروه توسعه يافته است. کساني که توسعه يافته هستند در سکوي آينده نشسته، به حال نگاه مي کنند. - ما از سکوي حال به گذشته نگاه مي کنيم؟ ما حرف مي زنيم اما سخني نمي گوييم. تورم زباني داريم و از زبان سوء استفاده مي کنيم. زبان يعني فرهنگ. آن وقت اين زبان دارد در صداوسيما کار خودش را مي کند. فرهنگ کنسرو نيست. بايد روح زمانه را در فرهنگ بدميم. - آقاي دکتر، اين همه درباره مسائل و مشکلات مربوط به رفتارهاي ايرانيان سخن گفتيم، شما براي درمان اين مسائل چه پيشنهادهايي داريد؟ بايد مدارس را بزرگ و خانه ها را کوچک کنيم. بايد ارتباط بين خانواده و مدرسه در انتقال دانش و فناوري و تسهيل رفتار علمي تر و محکم تر باشد. بستر فرهنگي بايد آماده شود. ديگر پيشنهادهاي من در حوزه اصلاح کتاب ها است. ساختار کتاب ها بايد عوض شود. يکي ديگر از حوزه هايي که بايد اصلاحات روي آن انجام بشود آموزش دهندگان است. بايستي آموزش دگرگون شود و متدولوژي در آن محور قرار بگيرد. اصل «با چه روش چه چيزي را» بايد در ذهن جا بيفتد. شعار بس است. شعور بايد همگاني شود. اگر قرار است در مورد رفتار پژوهشي انجام شود، بايد بي طرفانه باشد، اگر امروز جواني به انحراف مي رود، علت طاغوت نيست چون 30 سال است که از طاغوت گذشته است. بايد رفتار خودمان را بررسي کنيم که چه کرده ايم که اين جوان منحرف شده است. ديگر ريشه همه انحرافات در خارج و در طاغوت نيست. همه اش از امپرياليسم نيست. بايد بررسي کنيم حتي اگر او توانسته تاثير بگذارد ما کجا ضعف داشته ايم که او توان اثرگذاري پيدا کرده است. نکته ديگر اينکه سيستم ذهني ما قبيله يي است در حالي که زندگي ما شهروندي است. بنابراين بايد برنامه ريزي ما طوري باشد که مغز اجتماعي رشد کند. - آيا اين روند به نفع رشد مغز اجتماعي آغاز شده است؟ متاسفانه همه مي خواهند گليم خودشان را از آب بکشند. متاسفانه آن گونه که ما مشاهده مي کنيم فردگرايي - اگر به فرد برسد - خيلي قوي است. بعد شهروند آجر روي آجر گذاشته پول توليد مي کند. زمين گران مي شود، اين فاجعه است. بايد کار انسان پيشرفت کند، جامعه از لحاظ تئوري سيستم ها اثرگذار و اثرپذير است. آنچه مهم است داشتن يا بودن است چون وقتي در روزمرگي گير کردم فکري براي پس فردا ندارم. - اکنون اين گونه ايم؟ بله، متاسفانه در روزمرگي غوطه وريم. «اين نيز بگذرد» اين حرف مزخرفي است. اين نيز نگذرد. چرا ما بايد تسليم سرنوشت شويم؟ ما بايد در سکوي آينده بنشينيم و حال را نگاه کنيم تا بتوانيم فردايمان را بسازيم و حل مساله کنيم چون زندگي سراسر حل مساله است. بايد ببينيم مساله ما در آينده چيست؟، - اما ما ترجيح مي دهيم صورت مساله را پاک کنيم؟ بله به مساله بنزين نگاه کنيد. 70 ميليون بشر در اين کره خاکي به اندازه يک ميليارد چيني بنزين مصرف مي کنند. يا جوانان را به خاطر پوشش شان تنبيه مي کنيم. به جاي پوشش ملي براي کوشش ملي در حل مساله چه کرده ايم؟، شما نگاه کنيد جوانان را به چه شکلي تنبيه مي کنند. جوان آفتاب مهتاب نديده را مي برند بازداشتگاه، کلي اطلاعات مي گيرد از خلاف، بايد به جوان ها عشق ورزيدن را ياد بدهيم. تعلق به خاک را آموزش دهيم نه اينکه چنان رفتار کنيم که اين پرسش را مطرح کند که من چرا در اين کشور به دنيا آمده ام. براي من مهم تر از هر چيزي غني سازي فکر انسان ها است. عوض اينکه مغزها کينه و نفرت واقعيت گريزي و غفلت را غني سازي کنند بايد از عشق و محبت، از يک انگيزه بنيادي براي ساختن و از همه مهم تر بعد زيباشناسي بهره ببرند. زيبا ببينيد چون قشنگ زيبا نيست، زيبايي، حل مساله است. عملکرد مثبت زيبا است. به قول ويکتور هوگو دو گروه مي توانند جهان را تغيير بدهند؛ آنها که رنج مي برند بايد چاره يي بينديشند و آنها که مي انديشند رنج مي برند. روي اين اصل ما از چه چيزهايي رنج مي بريم که بايد تغييرشان بدهيم؟ بينش و بستر فرهنگي بايد عوض شود. دانش بايد با وجدان اجتماعي باشد. بايد با نظر مردم براي مردم جلو برويم. |
نوشته شده در بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:45 توسط دکتر بهنام اوحدی

التقاط جديد - محمد قوچاني
سه سال پيش يكي از محافظهكاران سرشناس ايران به مديران يكي از روزنامههاي اصلاحطلب تهران توصيه ميكرد حال كه مشربي ليبرالي دارند و مشي اصلاحي، به جاي اين همه در پوستين راستگرايان افتادن اندكي هم در نقد چپگراياني بنويسند كه دانشگاههاي ايران را در دست خود گرفتهاند و نه از چپ ديني كه از چپ ماركسيستي دفاع ميكنند و نه فقط با راست مذهبي كه با راست ليبرالي هم مخالفند و ميافزود گرچه ليبرالها هم با نظام ديني مخالفند اما حداقل به انديشه ديني پايبندند و اكنون زمان آن است كه محافظهكاران و ليبرالها دست كم در نقد كمونيستها متحد شوند. امروز اما همان محافظهكار سرشناس مدير عاليرتبه دولتي است كه رئيس آن براي بزرگداشت ارنستو چهگوارا در تهران پيام ميفرستد و چريكهاي مسلمان را با آن چريك كمونيست قياس ميكند و دانشكدههاي ايران را ميزبان فرزندان چهگوارا ميسازد و التقاطي جديد را رهبري ميكند.
تاريخ التقاط در ايران البته تاريخي درازدامن است. از زماني كه انديشه جديد وارد ايران شد التقاط هم قدم به اين سرزمين گذاشت. انديشه جديد در غرب در طول زمان تز و آنتيتز خود را ساخت و در ايران اين هر دو همزمان متولد شدند. اگر انقلاب صنعتي در اروپا به رشد طبقه متوسط شهري منتهي شد و سرمايهداري سامان گرفت، اگر از دل سرمايهداري و عليه سرمايهداران طبقه كارگر شهري پديدار شد و سوسياليسم متولد شد، در ايران پيش از آنكه انقلابي صنعتي به وقوع پيوندد انقلابي سياسي رخ داد و پيش از آنكه سرمايهداري صنعتي پديد آيد سوسياليسم انقلابي شكل گرفت. در نهضت مشروطه دو حزب سياسي عمده ايجاد شد كه جناح راست آن اعتداليون نام داشت و جناح چپش اجتماعيون عاميون ناميده ميشدند كه ترجمهاي نعل به نعل از واژه سوسيال دموكرات بود و به همين دليل پس از مدتي پرده بر افتاد و اين حزب يا بقاياي آن خود را دموكرات ناميدند. در راس اعتداليون رجال سياسي و مذهبي و ملي چون علياكبر دهخدا و سيدحسن مدرس و محمد مصدق قرار داشتند كه از دولتي مشروطه اما ملي و ديني و بومي دفاع ميكردند و در راس اجتماعيون عاميون چهرههايي چون سيدحسن تقيزاده قرار داشتند كه ايران را از نوك پا تا فرق سر فرنگي ميخواستند و به مشروطه راضي نبودند و در دل طلب جمهوري بلكه جمهوري لائيك ميكردند. اين دو جريان موازي با وجود همه اختلافها و تفاوتها در يك چيز شبيه هم بودند: هر دو ميدانستند از چه دفاع ميكنند و بر سر راي خود استوار بودند. اعتداليون عصر جديد را تداوم عصر قديم ميدانستند و عاميون عصر جديد را يكسره متفاوت از عصر قديم ميخواستند. اعتداليون مكتبي را در ايران پايه نهادند كه از دل آن جبهه ملي بيرون آمد و عاميون پايهگذار سنتي شدند كه حزب توده در درون آن شكل گرفت. تا شكست نهضت ملي ايران اين دو مكتب به موازات هم حركت كردند. دهخدا و مصدق همچنان همدل ماندند و سيدحسن تقيزاده كه تجددخواهي را بر سوسيال دموكراسي ترجيح داده بود به اردوي پهلوي پيوست و شاخهاي از دموكراتها را به حاميان ديكتاتوري ملحق كرد. شاخه اصلي عاميون اجتماعيون در سالهاي بعد حزب سوسياليست، گروه پنجاه و سه نفر و سرانجام حزب توده را ساختند كه در طول زمان رفتهرفته چپتر ميشد. بديهي بود در اين جناحبندي تاريخي نيروهاي مذهبي جانب اعتداليون را ميگرفتند. اولين تشكيلات مذهبي از اين دست حزب مردم ايران به رهبري محمد نخشب بود كه سوسياليسم، ناسيوناليسم و اسلام را به هم آميخته بود. صداي مذهبيها البته در نزاع مليها و چپها شنيده نشد تا آنكه نهضت ملي شكست خورد و هيمنه جبهه ملي فرو ريخت و جبهه ملي دوم و سوم هم در نطفه خفه شد يا سقط شده به دنيا آمد. شكست نهضت ملي درست يا نادرست شكست مليگرايي محسوب شد و گرچه چپگرايي در شكل حزب توده نيز ديگر بازنده داستان بود اما جوانان حزب توده آن اندازه اعتماد به نفس داشتند كه با تقليد از الگوهاي جهاني جنبش چپ بار ديگر پرچم چپگرايي را به اهتزاز درآورند. رقيب آنان ديگر مليگرايان نبودند اسلامگرايان بودند كه قيام پانزده خرداد 1342 روز تولد آنها بود. روز تاريخي شكست سكوت و تقيه فقهاي شيعه در برابر شاهان ايران. به تدريج اسلامگرايي لباسي ايدئولوژيك پوشيد. اگر تا قبل از 15 خرداد 42 اسلام تنها يك فرهنگ بود از آن روز يك ايدئولوژي هم شد. اگر در گذشته دين ايرانيان اسلام بود اكنون ايدئولوژي مسلمانان اسلامگرايي بود. اسلامگرايي تنها راهحل بود و براي همه پرسشها و ناكاميها پاسخهاي كامروايانه داشت. شكلگيري چنين قرائتي از اسلام بدون شك بازتابي از مناسباتي بود كه حريف آن يعني چپگرايي بر اسلام تحميل ميكرد. چپها چون دين نداشتند يا از دين بريده بودند چارهاي جز ايمان آوردن به ديني زميني و بشري نداشتند و آن دين بشري ماركسيسم بود. ماركسيسم عاليترين شكل سوسياليسم در آن زمان جهان بود كه در صورتهاي گوناگوني در ايران ظاهر شد:
اول - سوسياليسم اوليه يا به تعبير ماركس سوسياليسم تخيلي كه ايدئولوژي غالب حزب اجتماعيون عاميون بود و ديري نپاييد و بسيار سريع به مدرنيسم آمرانه و فاشيسم پهلوي پيوست و در آن ادغام شد يا به صورت حزب سوسياليست سليمان ميرزا اسكندري درآمد.
دوم – سوسياليسم علمي كه دكتر تقي راني بنيانگذار آن بود و ماركسيسم را از خود ماركس ميجست و حرفهايترين و داناترين جريان ماركسيستي ايران را ايجاد كرد اما دولت مستعجل بود و خيلي زود متلاشي شد.
سوم – سوسياليسم روسي يا ماركسيسم – لنينيسم كه در شكل حزب توده متشكل شد و نسبت به گروههاي ماركسيستي پس از خود از متون اصلي ماركسيستي اطلاعي فزونتر داشت و براساس آموزههاي ماركس قبل از وقوع انقلاب سوسياليستي در ايران به وقوع انقلابي بورژوايي دل بسته بود و به همين دليل مبارزه پارلماني را روش خود قرار داده بود و با وجود تاسيس سازمان مخفي نظامي هرگز قدم به مبارزه مسلحانه نگذاشت.
چهارم – سوسياليسم انقلابي كه گرايشهاي متضادي را در درون خود پرورش داده بود اما در مجموع معتقد به آن بود كه انقلاب فوريترين نياز سوسياليسم در ايران است و نميتوان به انتظار تاريخ نشست تا پس از سرمايهداري نوبت سوسياليسم برسد. سوسياليستهاي انقلابي خود بر چند دسته بودند؛ گروهي ماركسيست – لنينيست بودند و به روشنفكري انقلابي به عنوان موتور جامعه اعتقاد داشتند. در راس اين جريان فداييان خلق قرار داشتند گروهي ماركسيست – مائوئيست بودند و از انقلاب دهقاني مقدم بر انقلاب كارگري دفاع ميكردند. جمعي ماركسيست – تروتسكيست بودند و انقلاب جهاني را بر انقلاب ملي مقدم ميدانستند براساس هر يك از ايدئولوژيهاي وارداتي در ايران جنبشي تقليدي شكل ميگرفت كه سعي داشت آخرين مدلهاي ماركسيستي وارداتي را در ايران اجرا كند. اين در حالي بود كه حتي ماركسيستهاي ثابتقدم در جهان خارج از ايران به الگوهاي بومي در اخذ و جذب ماركسيسم توجه داشتند. روسها در ايران مدافع حزب توده بودند و اين حزب را به بيرون از خود در سازش با حكومت ايران دعوت ميكردند چرا كه باور نداشتند امكان ايجاد نظامي كمونيستي در ايران ماقبل صنعتي وجود دارد. روسها تقريبا هيچگاه از جنبشهاي چريكي كمونيستي در ايران دفاع نكردند و استوارترين پيشواي آنها در عصر ثبات اتحاد جماهير شوروي يعني لئونيد برژنف زماني وارد تهران شد كه حزب توده غيرقانوني و چريكهاي كمونيست زنداني بودند. چينيها نيز از صدور مائوئيسم به ايران دفاع نميكردند و حتي به برخي مائوئيستهاي ايران حين آموزشهاي ماركسيستي توضيح ميدادند كه يك راه به سوي سوسياليسم وجود ندارد و هر كشوري بايد راه خود را به سوي سوسياليسم بجويد همچنان كه مائو در چين برخلاف لنين در روسيه به جاي تكيه بر كارگران بر شانههاي دهقانان بالا رفت و مائوئيسم را خلق كرد. آخرين شكل ماركسيسم در ايران دهههاي 40 و 50 اما كاستروئيسم بود. ايرانيان سادهدل گمان ميبردند تئوري محاصره شهرها از طريق حاشيهها و هجوم رزمآوران ماركسيست از كوهها و جنگلها رمز پيروزي انقلاب است. بدين ترتيب جنگلهاي سياهكل گيلان بديل كوههاي سييرا ماستيراي كوبا شد و كمونيستهاي ايران هر دم در انتظار كاسترو يا چهگوارايي كه از كوه پايين آيد و كوهپايه را تسخير كند و ديكتاتوري را براندازد و سوسياليسم را اجرا كند. اين ماركسيستهاي سادهدل اكثرا از ماركس چيزي نخوانده بودند به جز گروه 53 و نيز سران اوليه حزب توده كه ماركسيستهايي باسواد بودند و برخي از آثار ماركس را ترجمه كرده بودند نسلهاي بعدي بيشتر از لنين و استالين و مائو و كاسترو و چهگوارا و رژي دبره اثر پذيرفته بودند تا ماركس و انگلس. بدين ترتيب اولين خطاي ايراني در برخورد با ماركسيسم شكل گرفت: تلاش براي ورود به عصر سوسياليسم پيش از آنكه مدرنيسم در ايران شكل گيرد و سعي در به دست آوردن آخرين مدلهاي سوسياليسم بدون آنكه مقدمات آن فهميده شود. شگفتانگيز است كه بسياري از آثار ماركس به زبان فارسي ترجمه نشده بود در حالي كه آراي چهگوارا در ايران فراگير شده بود. ظهور كارل ماركس در جهان غرب پاسخي به بحرانهاي مدرنيسم و ليبراليسم بود و ظهور چهگوارا واكنشي به بحرانهاي سوسياليسم و ماركسيسم. ماركس در شرايطي در جهان غرب ظهور كرد كه ظلم سرمايهداران نسبت به كارگران جهان را در آستانه انفجار قرار داده بود و چهگوارا در شرايطي در آنجا متولد شد كه سوسياليسم مستقر در اتحاد شوروي نميتوانست از نهضتهاي چپ در آمريكاي لاتين دفاع كند و به بلاي ستروني و بحران تبديلشدن نهضت به نظام كمونيستي مبتلا شده بود و از سوي مبارزان انقلابي لقب سوسيال امپرياليسم را گرفته بود. اما در ايران نه آراي كانت درست ترجمه شده بود كه براي بحرانهاي برآمده از عمل به آن ماركس ظهور كند و نه آراي ماركس كاملا فهميده شده بود كه براي حل معضلات آن كاسترويي ظهور كند. از سوي ديگر رژيم پهلوي نيز ميكوشيد جاذبههاي ماركسيسم را در درون خود ايجاد كند. محمدرضا پهلوي نه تنها سعي ميكرد همواره دوست اتحاد جماهير شوروي يا جمهوري خلق چين بماند نه تنها ميزبان رهبران چين و شوروي در تهران بود بلكه با انقلاب سفيد و تاسيس سپاه دانش و سپاه بهداشت سعي ميكرد كاركردهاي كاسترو در جامعه ايران را به دوش كشد و با ايجاد حزب رستاخيز و به خدمت گرفتن گروهي از كمونيستها و مائوئيستهاي سابق در آن به پادشاهي خود رنگ و بوي سوسياليستي بدهد و ردپاي فاشيسم را با رنگ و لعاب سوسياليسم دولتي پنهان كند. موج چپگرايي چنان شديد بود كه حاكميت وقت و اپوزيسيون زمان هر دو به سوي سوسياليسم ميرفتند و در اين راه به هر التقاطي تن ميدادند. اسلامگرايان كه با تاسيس نهضت آزادي ايران سعي داشتند خط اعتداليون را ادامه دهند و اسلامگرايي و آزاديخواهي را به هم آميزند بهزودي از حركت بازايستادند و راه چپگرايي در پيش گرفتند. گروهي از جوانان نهضت آزادي رو به سوي سوسياليسم و سپس ماركسيسم كردند و از محمدرضا پهلوي لقب ماركسيست اسلامي را گرفتند. آنان نه به سوسياليسم علمي كه به سوسياليسم انقلابي گرويدند، از سنتهاي ديني تفسيرهاي مادي كردند و از اسلام، انقلاب طلبيدند. در اين نوع نگاه تنها يك گروه مانند مجاهدين خلق نقش نداشتند گروهي از روحانيان كه به روحانيان مبارز مشهور شدند هم آشكارا تحت تاثير التقاط بودند. التقاط اگرچه در لغت معنايي نكوهيده دارد اما در عمل فرآيندي طبيعي است. هيچ فرهنگ و تفكر نابي در جهان ديده نشده است. فرهنگهاي پيشرفته بشري محصول التقاطهاي تاريخياند. چنان كه تمدن ايران باستان در عصر اشكانيان از التقاط فرهنگ ايران و يونان و تمدن اسلامي از التقاط فرهنگ ايران و عرب پديد آمد. فلسفه اسلامي بازتوليد و بازسازي فلسفه يوناني بود و تمدن اروپا برآمده از التقاط فرهنگ مسيحي و فرهنگ يوناني – رومي. اما آنچه التقاط را در ادبيات سياسي امروز ايران مذموم ميسازد دست بردن در مباني و سنتها و تصرف در آنها و تلاش براي بازگرداندن معاني آنها به مطالبات اخير انسانهاست. اگر گريز از دادوستد فرهنگها به انجماد و جمود فكري منتهي ميشود اگر نابگرايي به بنيادگرايي ميانجامد، التقاط به معناي اخير آن به خيانت به سنت، خطا در فهم متن و انحراف در راه حقيقت منتهي ميشود و اين همان جفايي بود كه در نيم قرن اخير در حق سنت ملي و ديني ايران شد. التقاط به عنوان جنبشي كه درهمآميختن مفاهيم، جويدهجويده ساختن موضوعات و ادغام ارزشها در زمره اصول آن است كار را به جايي رساند كه اتهام ماركسيسم اسلامي از صورت ابزار سركوب به واقعيتي عيني تبديل شود. ايرانيان در آغاز با ماركسيسم چنان مبتذل و سطحي برخورد كردند كه مقام چهگوارا در ايران بسي از جايگاه ماركس ارجمندتر شد و سپس مسلمانان آن را چنان با اسلام آميختند كه در نهايت نه مسلماني برجاي ماند و نه ماركسيستي. مهمترين مترجمان كارل ماركس (مانند باقر پرهام مترجم رسالههاي سياسي و اقتصادي ماركس) و مهمترين مفسران او در ايران (مانند بابك احمدي مولف چند كتاب مهم درباره ماركس) هرگز دوست نداشتهاند ماركسيست خوانده شوند و اصولا زماني در ايران شهره شدند و شناخته شده كه تبوتاب ماركسيسم فرو خفته بود و برخلاف پيشبينيهاي ماركس، انقلابي مذهبي در ايران پيروز شده بود. اگر جايگاه علمي افرادي چون تقي اراني، احسان طبري و ايرج اسكندري را در ترجمه و تغيير آراي ماركس از ديگران جدا كنيم در ميان نسل ماركسيستهاي ايراني به نام بلندي در فهم ماركسيسم بر نميخوريم. آنان همه مولفان و مترجمان كتابهاي جلد سفيد بودند كه براي فهم ماركس افرادي چون باقر پرهام و بابك احمدي مجبور شدند به ترجمه دوباره برخي از آن كتابهاي جلد سفيد دست زنند. در عين حال ديگر خطاي ايرانيان هم در حق اسلام و هم در حق ماركس در آميختن اين دو جهان متفاوت به يكديگر بود. براي نسل انقلاب اين سخن بيژن جزني سخت بود كه او مسلمانان سنتگرا را به مسلمانان چپگرا ترجيح ميداد و سنتگرايان اسلامي را نماد اسلام ميدانست تا چپگرايان مسلمان را. اما اكنون چهار دهه پس از بيژن جزني اهميت حرف او بيشتر فهميده ميشود. از دل همين ماركسيسم اسلامي جنبشهاي تروريستي بيرون آمد كه از اسلام عبور كردند. عملكرد گروههايي چون پيكار و فرقان در برخورد با دگرانديشان مذهبي و غيرمذهبي ايشان حتي از حاكمان وقت هم تندتر بود. التقاط اما تنها در شكل گروههاي تروريستي و اپوزيسيون غيرقانوني ادامه نيافت. اپوزيسيون قانوني و حتي دولتهاي ايران نيز در عمل تن به التقاط دادند. پيش از اين گفتيم كه سلطنت پهلوي نيز رگههايي از سوسياليسم را در شكل دولتي آن نمايندگي ميكرد. اين رگهها در جمهوري اسلامي حداقل طي دهه 60 و با وجود حذف همه مخالفان چپ از عرصه سياسي هم ادامه يافت. راستگراترين فقها هم ناگزير از چپگرايي شدند. تفسير لنيني از حكومت به درون نظريههاي حكومت اسلامي راه يافت و دولتسالاري به شكل قالب رابطه دولت و اقتصاد تبديل شد. سوسياليسم اسلامي معنايي دولتي يافت و روشنفكران مذهبي در درون و بيرون حكومت مبشر آن شدند. گروههايي چون مجاهدين انقلاب اسلامي، حزب جمهوري اسلامي در حكومت و جنبش مسلمانان مبارز و نهضت مجاهدين خلق در بيرون از آن به نظريهپردازان اين ايدئولوژيك شدن سنت سرگرم شدند و با تولد تئوري فقه پويا در برابر فقه سنتي در حوزههاي علميه اين ايدئولوژي به مدارس سنتي دين نيز راه يافت. جنبش روشنفكري ديني نيز كه در گذشته تحت تاثير علي شريعتي مدافع در هم آميختن اسلامگرايي و سوسياليسم و اگزيستانسياليسم بود به سوي آميزش اسلام و سكولاريسم و ليبراليسم رفت و فصل تازهاي در التقاط گشود كه موضوع اين سرمقاله نيست اما از آنجايي كه اين حركت در امتداد خود به احياي صورتهاي پيشين التقاط منتهي شده ناگزير از توجه به آن هستيم:
گفتيم كه ايرانيان همواره در پي كسب جديدترين مدلها و الگوهاي فكري جهان بودند. بديهي بود كه در عصر جنگ سرد و فروپاشي ناسيوناليسم اين سوسياليسم بود كه مد روز جهان شود و ما نيز براي اثبات اينكه از آخرين مدهاي روز جهان عقب نمانيم عصري را در طلب سوسياليسم و سپس التقاط آن با اسلامگرايي سپري كرديم. با فروپاشي اتحاد شوروي و پايان جنگ سرد عصر ديگري در جهان آغاز شد و آراي ديگري مد روز شد. گروهي از روشنفكران كه با حاكميت نسبتي داشتند سوسياليسم را دور انداختند و ليبرال شدند و همانگونه كه در سوسياليسم ايراني مقام لنين ارجمندتر از مقام ماركس است در ليبراليسم ايراني نيز مقام كارل پوپر از مقام جان لاكه گراميتر است. همين موج ليبراليسم تقليدي بود كه به مدت 16 سال در دولتهاي هاشمي رفسنجاني و سيدمحمد خاتمي، دولتمردي را در ايران تحت تاثير خود قرار داد. آنان بيش از آنكه روحالقوانين را بخوانند جامعه باز را خوانده بودند بازتاب اين ليبراليسم تقليدي در دو جناح بود؛ گروهي ديگر از روشنفكران كه نسبتي با حاكميت نداشتند در دامن پستمدرنيسم افتادند و فوكو و دريدا را جانشين مائو و كاسترو كردند اما بازتاب اصلي از آن برخي از راستگرايان بود كه در طلب دولت عمري را سپري كرده بودند. اين گروه از راستگرايان كه به تدريج همانند ماركسيستهاي اسلامي به تجديدنظري اساسي در سنتگرايي خود دست خواهد زد براي رقابت با حريف ليبرال سعي ميكند چپگرايي را احيا كند. التقاط جديد برخلاف التقاط قديم جنبشي فكري يا محصول تعميق فلسفي نيست. نبايد انكار كرد كه نسل اول مجاهدين خلق سعي ميكردند با تفحص در آراي ماركسيستها به پرسشهاي خود پاسخ دهند و چون استاد نديده بودند پاسخ را درنيافتند و به خطا رفتند اما التقاط جديد تنها حركتي سياسي است كه براي سركوب كردن حريف بستري را براي حريفان اصلي خود مهيا ميكند كه بازنده اصلي در نهايت خود او خواهد بود. نفوذ انديشههاي كمونيستي از نوع استاليني آن در دانشگاههاي ايران خطري نيست كه صادقترين اصولگرايان و سنتگرايان از آن نگران نباشند و اين خطر واقعا وجود دارد. هنگامي كه دولت همه اهداف خود را در اقتصاد و آن هم اقتصاد معيشتي خلاصه ميكند هنگامي كه فرديت انسانها را ناديده ميگيرد و تنها با جمعيت سخن ميگويد هنگامي كه برادران مدرن و مسلمان خود را در تركيه و عراق همان آزاديخواهان مومن و مسلمان را وا ميگذاريم و از آمريكاي لاتين دوست ميگيريم و هر سال به ديدار هوگو چاوس و اوا مورالس ميرويم و ميزبان فرزندان چهگوارا در ايران ميشويم و براي مراسم بزرگداشت چريكي كه نسبتي با ملت و فرهنگ ما ندارد پيام ميفرستيم آيا انتظاري جز احياي چپگرايي در ايران بايد داشته باشيم؟ هنگامي كه قواعد اساسي فقه اسلامي در اصالت فرد و اقتصاد آزاد را ناديده ميگيريم آيا ميتوانيم از بازگشت دوباره چپها به دانشگاهها نگران نباشيم؟ دولتگرايي چه در قالب حاكميت و چه در قالب اپوزيسيون، تاريخ صدساله ما را تسخير كرده است. گاه به شكل ناسيوناليسم فاشيستي و پهلوي و گاه به صورت سوسياليسم اسلامي. چپگرايي قدرت فهم واقعي اسلام و ماركس را از ما سلب كرده است و آنگاه پوپوليسم در ايران دگربار به جادهصافكن سوسياليسم تبديل ميشود. كافي است دمي تامل كنيم كه امروزه چه كساني چهگوارا را در ايران احيا ميكنند: اول نسل جديدي از سوسياليستها كه بهتر است به آنها لقب سوسول سوسياليسم را بدهيم. همان طبقه متوسطي كه چون تاريخ ملياش را نخوانده و قهرمانانش مردهاند و در پي قهرمان گمشدهاش ميگردد كه امروزين باشد و مد روز و خوشقيافه و موضوع گفتوگوهاي عاشقانه رو به سوي ارنستو چهگوارا ميبرد و روي تيشرت و پوستر و مجله و ديوار خانه او را بت خويش ميسازد.
دوم نسل جديدي از دولتمردان كه چون عشق جوانان به نمادهايي از اين دست را دريافتهاند به قاعده پوپوليسم خود مبلغ آن ميشوند و در حالي كه از يك سو رجوع به آراي متفكران درجه اول غرب از روسو و هابز و لاك و كانت و نيز ماركس را غربزدگي ميدانند اسطورهسازي از چهرههاي درجه چندم آمريكاي لاتين مانند كاسترو و چاوس، چهگوارا را غربزدگي نميدانند كه اين غربزدگي مضاعف و جهل مركب است و از آن بدتر قرباني كردن تاريخ و فرهنگ يك ملت به پاي قدرت و دولت و سياست.
اين گونه است كه پوپوليسم همانگونه كه اصولگرايي را به قدرت رساند آن را از محتوا تهي و مانند ميوه خشكيده حرام خواهد كرد و اين تجربهاي است كه يك بار ماركسيستهاي اسلامي در حق اسلامگرايي روا داشتند شايد به همين دليل است كه ضروري است محافظهكاران سرشناسي از جنس همان مقام عاليرتبه دولت فعلي اين بار مانع از تكرار فاجعه شوند و التقاط جديد را در نطفه خفه كنند كه خير دنيا و آخرت ايرانيان مسلمان در آن است.

نوشته شده در بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:42 توسط دکتر بهنام اوحدی

پهنه ی پیشگیری و کاهش آسیب های روانی - ج.ن.س.ی ، نباید به عنوان بازیچه و دستمایه ی سیاست قرار گیرد. به ویژه از آن جا که ما دهه هاست در این سنگلاخ گذر از سنت ج.ن.س.ی به مدرنیته ی همآغوشی به کژ و بی راهه رفته ایم.
میان دو نیمه ی مقابل ( نه مخالف ) اجتماع مان از کودکستان تا دانشگاه جدایی و دوری می گذاریم تا از همان نخست در یاد و خاطرشان بماند که این دو آتش و پنبه و دستمایه ی گناه و بازیچه ی شیطانند.
در دانشکده و دانشگاه نیز حتا چندی ست اردوهای علمی - فرهنگی را بر پایه ی ج.ن.س.ی.ت جدا گانه برگزار می کنیک تا آتش به دامان پنبه نیفتد !
آن گاه بلندپروازانه و جادوگرایانه انتظار داریم تا یوندها و ازدواج های پر بار ، سرشار و ماندگار داشته باشیم و هر ماه آمار طلاق و جدایی های مان کاهش یافته و به پایین ترین اندازه ی ممکن برسد. با کدامین پشتوانه ، هویدا نیست !!!
عرف و رسومی که سده هاست میان دختران و پسران و زنان و مردان روستاها و ایلات و عشایرمان برقرار بوده و دستاوردهای خوبی هم در پایداری و استواری بنیاد خانواده و ازدواج داشته ( و هنوز دارد ) ، را به یک باره کنار نهادیم و شتابان دویدیم تا خرامیدن قبیله های امی عرب و شاخ آفریقا را بیاموزیم و پیش دیده و ذهن نیاوردیم که « اسلام » بنا بر روایات مورد استنادمان آمده تا « دینی جهانی و گیتی گستر » باشد ، نه این که در قد و قامت « آیینی عربی و بدوی » باقی بماند.

آیا همان گونه که در برابر دانش همواره سنگر می بندیم که : " آری ، این دانش ها و علوم فرنگی باید هم آوا و هم خوان با فرهنگ و عرف اجتماع ما و دیگر جوامع شوند " ، برای به تن اجتماع دوختن و پوشاندن دین و مذهب نیز نمی بایست همین راه و رسم را برگزینیم ؟!؟
و اگر نه ! این مغلطه و سفسطه و تضاد و تناقض ، زادگاه و جایگاه فتنه و آشوب و رفتن به راه اندلس نخواهد شد ؟!؟

در واپسین پژوهش در رابطه با ارزیابی « آگاهی رسانی و آموزش دانش ج.ن.س.ی » در برابر « خودداری و پرهیز مطلق ج.ن.س.ی » در کاتولیک ترین کشور دنیا - ایالات متحده آمریکا - ، برآمدهای زیر به دست آمده است:
* آگاهی رسانی و آموزش دانش ج.ن.س.ی در پنجاه و یک درصد دختران دبستان و دبیرستان به عقب افتادن سن آغاز روابط ج.ن.س.ی با پسران و مردان به اندازه ی ۳ تا ۵ سال انجامید.
* همین راهبرد در پسران دبستانی و دبیرستانی برآمد و دستاورد شگفت انگیز تری داشت. ۳ تا ۵ سال تأخیر در آغاز روابط ج.ن.س.ی در اینان در درصد بیش تری نسبت به دختران دیده شد. این درصد بسته به فرهنگ زادگاهی خانواده ی پسران ، به جای ۵۱ درصد دختران ، هفتاد و یک ( ۷۱ ) تا نود و یک ( ۹۱ ) درصد بوده است !!
آیا هنگام آغاز آموزش ج.ن.س.ی و آگاهی رسانی منطقی در مدارس راهنمایی و دبیرستان های دخترانه و پسرانه و شناساندن باتلاق ها و گرداب های شخصیتی آسیب رسان نرسیده است؟!؟
این پرسش را در گام نخست ، باید از وزیر ارجمند بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی و معاونت محترم سلامت ایشان پرسید که وظیفه ی خطیر آگاه سازی دیگر مسئولان نظام جمهوری اسلامی ایران را بردوش دارند. سپس به سراغ مسئولان و مدیران دیگر نهادها و از آن جمله ، آموزش و پرورش و صدا و سیما رفت !!!
این نوشته شاید ادامه داشته باشد ....................
نوشته شده در بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:53 توسط دکتر بهنام اوحدی

نزدیک به سه دهه است که راهبردگزینی و مدیریت ج.ن.س.ی این اجتماع در حال گذار را بر بنیاد « خودداری و پرهیز مطلق ( Abstinence ) » بنیاد نهاده اند. هر دو جناح رسمی سیاسی اجتماع - چپ خط امامی و راست اصولگرا - و نیز گروه های نارسمی و نامجاز شبه بنیادگرا هم چون نهضت آزادی ایران ، جنبش مسلمانان مبارز ، گروه ایران فردا ، و دیگر گروه های خرد ملی - مذهبی آرمان گرا ......... همه با هم در پایه گذاری این راهبرد سنتی و تاریخی همه ی ملل نقشی اساسی و جدی ایفا نموده اند.
شاید برای آنانی که از نزدیک شاهد و ناظر کردار و رویکرد های اعضای اصلی گروه های موسوم به ملی - مذهبی ( هم چون نهضت آزادی ایران و ............ ) نبوده اند ، جای شگفتی داشته باشند که از من بخوانند و بشنوند که اندیشه ها و اذهان و راهبردهای اجتماعی و رویکردهای شخصی و خانوادگی یاران دیرین و حلقه ی اصلی این گروه ها و به ویژه نهضت آزادی ایران ، اگر از اعضای جناح راست حاکم و موسوم به « اصولگرا » مقیدتر ، متعصبانه تر ، آرمان مدارانه تر و سخت گیرانه تر نباشد ، به هیچ وجه از آنان نرم تر ، ملایم و میانه رو تر ، واقع بینانه تر و انعطاف پذیرتر هم نیست.
البته آنان که کمی با تاریخ معاصر آشنایی دارند ، نیک می دانند که شخص مهندس بازرگان ، رادیوی زندان را بر گوش هم بندان و دیگر زندانی ها با اهتمام و قاطعیت خاموش می نموده تا روح شان در بستر موسیقی برنامه ی گل های جاویدان و ...... به گناه نیفتد و همو در مجلس نخست پس از انقلاب اسلامی ، استوارانه و خستگی ناپذیر با حق برگزیده شدن زنان در مجلس شورای اسلامی مخالفت نموده است.
نهضت آزادی و دیگر ملی - مذهبی های امروزی هم چون دکتر ملکی و دکتر سروش و زیباکلام ، درست هم چون کانون نویسندگان سوسیالیست و روح پذیرفته از اندیشه های چپ ، همگام و همراه با اصلاح طلبان کنونی جناح چپ خط امامی با آرمان گرایی تمام در پروژه ی « انقلاب فرهنگی » شرکت جستند تا نیروی به چنگ آمده از سرمستی و شور و شیدایی پیروزی را خرج آرمان های ناواقع بینانه ی خویش سازند.
امروز اینان همگی سخن از اصلاحات بر زبان می رانند اما همه با هم - جز انگشت شمارانی هم چون صادق زیبا کلام و برخی چپ های صادق دوم خردادی و خط امام - از پذیرش خطاهای آرمان گرایانه و ناواقع بینانه ی خویش ، هراس و واهمه و ناراستی دارند.
یکی از راهبردهای آرمان گرایانه ی همه ی این گروه های امروز همه به ناگاه اصلاح طلب شده ( ! ) ، « خودداری و پرهیز مطلق ج.ن.س.ی ( Sexual Abstinence ) » بوده و هست. آگاهی رسانی و آموزش دانش ج.ن.س.ی ( Sex education ) از دیدگاه گروه های مذهبی و متعصب موسوم به ملی - مذهبی ، هیچ گونه جایگاهی نداشته و ندارد و این در حالی ست که چنین نگرشی در میان جناح راست اصولگرای حاکم و نیز جناح چپ اصلاح طلب از کرسی به زیر افتاده ، بسیار واقع بینانه تر و معتدل تر است.
گروه های مذهبی و متعصب حاضر در ائتلاف شکننده و گذرا و نادیرپای موسوم به ملی - مذهبی ، دست کم در این حوزه ، بسیار عقب مانده تر و سنتی تر از دو جناح رسمی نظام بوده و هنوز هم هستند.
شاید فقط اگر به حلقه ی اصلی این چنین گروه هایی بتوانید نزدیک شوید ، آن گاه بتوانید از حجم سنگین و انبوه تعصبات تابو پرستانه و آرمان گرایانه ی یاران راهبردگزین آن ها آگاه شوید.
در میان گروه های سیاسی کشور ، هیچ دسته و ائتلافی طنز آمیز تر از ائتلاف گروه های ملی - مذهبی نیست ! ائتلافی که بر پایه ی کاریکاتوری از کابینه ی مهندس بازرگان آرمان گرا و همواره نگاه بر واقعیات مدرن زمان و دوران خویش فرو بسته ، شکل گرفته است. آن چه که در این ائتلاف شکننده ، موزائیسمی و نادیرپا دیده و ارزیابی نشده ، انبوه ناهم خوانی های اندیشه ها ، آرمان ها ، و راهبردهای ذهنی ی افراد این ائتلاف بوده و هست.
به راستی چه گونه می توان اندیشه ها و راهبردهای واقع بینانه و مدرن افرادی هم چون دکتر پرویز ورجاوند و دکتر داود هرمیداس باوند را در کنار ذهنیات و رویکردهای متعصبانه و آرمان گرایانه ی کسانی چون ابراهیم یزدی و هاشم صباغیان نهاد ؟!؟
امروزه گروه های گوناگون هر آن چه خود شتابانه و دلاورانه انجام داده و در حافظه ی تاریخ معاصر به یادگار و امانت نهاده اند ، را ناراست گرایانه فراموش نموده و از انبوه کوشش های آرمان گرایانه ی نخستین هراسان و گریزانند و از هر فرصت و فراغتی برای ریختن آوار آسیب های اجتماعی بر سر و دوش دولت احمدی نژاد سود می جویند.
در حالی مسایل و مصیبت های اجتماعی ، جایگاهی بسیار سترگ تر و مهم تر از آن دارند که سوخت قطار سیاست و بازی های بچه گانه ی انتخاباتی شوند.
به باور من ، گام نخست در انجام اصلاحات راستین اجتماعی ، پذیرش خطاها ، کژ گزینی ها و ناواقع بینی های دوران و زمانه ی خویشتن است.
امثال جناب آقای « ه. ص. » که در روزی که نوه ی دختری اش هشت سال و چهار ماهگی خورشیدی اش تمام می شود ، بر سرش چادری « سیاه » کشیده و او را بدان سفارش می کنند ، بسیار بیش و پیش از یورش به رئیس جمهور و ستیز و گلاویز با دولت نهم ، باید به خود و دوران خود بنگرند و دیده به گریبان خود فرو برند. سپس جرأت و شجاعت پذیرش کژمداری ها و شیدایی ها را برخویش استوار سازند ، تا راستی و شایستگی نقد و راهبردگزینی ملی و اجتماعی بر بلندای تن آنان بتواند دوخته شود. نه آقای منصوریان ؟!؟

این نوشته ادامه دارد .....................
نوشته شده در بیست و چهارم دی 1386ساعت 12:52 توسط دکتر بهنام اوحدی

و البته تنها عرصه ی غرایز جنسی و کشش آمیزشی نیست که در دانشکده های روان شناسی و پزشکی خوب آموزش داده نمی شود. برهم کنش های شخصیتی و چالش های آن ها با کشش های غریزی و جنسی نیز حیطه ی بسیار مهمی ست که تاکنون ، در این سرزمین اهورایی !!! اصلن و ابدن جدی گرفته نشده است.
آیا برهم کنش های جنسی - آمیزشی یک مرد دارای ویژگی ( تریت ) شخصیتی چیره ی اسکیزوئید ، پارانوئید یا وسواسی ، همسان و همانند کنش ها و کشش های یک نر نارسی سیستیک ، بوردلاین یا سایکوپات می تواند برای زنان هر اجتماع - و نه تنها اجتماع عقب مانده و در حال گذار ما - گیرا و سرشار باشد ؟!؟
به راستی باتلاق پر آفت و زیان و گزند مردان دارای ویژگی های پر رنگ و یا اختلال شخصیت هایPANBH ( بوردرلاین ، آنتی سوشیال ، نارسی سیستیک ، پارانوئید و هیستریونیک ) را تا چه اندازه به دختران جوان و نوجوان اجتماع مان یادآور شده و می شویم ؟!؟
درباره ی مرداب نابودگر دختران و زنان دارای ویژگی های پر رنگ و یا اختلال شخصیت های DANBH ( وابسته ، ضد اجتماعی ، خودشیفته ، مرزی - آشفته و نمایشگر ) چه اندازه به پسران جوان و نوجوان مان آموزش می دهیم ؟!؟
ما دهه هاست که نه تنها عرصه ی س.ک.س ( ج.ن.س.ی - زناشویی ) ، که حیطه ی شخصیت ، و نیز پهنه ی خانواده را ساده و آسان و بازیچه گرفته ایم !!!
و این گونه است که آسیب های ج.ن.س.ی - زناشویی اجتماع بی نگاهبان در حال گذار مان را در می نوردند و هر روز طلاق و جدایی و پیمان شکنی ( خیانت به همسر ) افزایش و شدت می یابد.
و هنوز پس از چند دهه ، ساختار و ساختمان معاونت محترم سلامت وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی مان تنها آسیب اجتماعی مهم حوزه ی اعصاب و روان را « اعتیاد ( وابستگی ) به مواد » می بیند و یگانه ی عرصه ی کمی تا قسمتی ج.ن.س.ی نیازمند پژوهش و درمان را « ایدز ( AIDS ) » بر می شمارد و بس !!!!
در چنین حال و روزی باز باید سپاس گزار جناب « وودی آلن ( Woody Allen ) » بود که با ساختن فیلم ارزشمند و آموزنده ی « امتیاز نهایی ( اندازه همتایی ) match point » دست مشاوران ، روان شناسان و روان پزشکان این سرزمین اهورایی !!! را برای شناساندن لزوم درنظر گرفتن اندازه ی همتایی ج.ن.س.ی - آمیزشی به زوج های رویاروی پیمان زناشویی و نامزدی و عقد و ازدواج باز نمودند.
یک نخبه ی آفرینشگر هم چون وودی آلن ، به چندین و چند دانشکده و دپارتمان و مانند آن می ارزد.
آن چنان که فردوسی ، عمر خیام ، فتحعلی آخوندزاده ، میرزا ملکم خان اسپهانی ، میرزا حبیب اصفهانی ، طالبوف تبریزی ، میرزا آقاخان کرمانی ، ایرج میرزا ، دهخدا ، ............ ، محمد مصدق ، کسروی ، صادق هدایت ، فریدون آدمیت ، فروغ فرخزاد ، ابراهیم گلستان ، احمد شاملو ، احمد میر علایی ، احمد و هوشنگ گلشیری ، عباس میلانی ، ماشاءالله آجودانی ، ........................... ، و جوانان نسل سومی هم چون هوشیار انصاری فر ، متین غفاریان ، محسن آزرم ، مهدی یزدانی خرم ، حامد یوسفی ، کامیار عابدی ، علیرضا بهنام و ...................... هر یک به گونه ای و به تنهایی از چندین NGO ، پژوهشکده ، مرکز تحقیقات و مطالعات ، دانشکده و دانشگاه ارزشمند تر ، سودمند تر و اثر گذار تر بوده و هستند و خواهند بود !

بخش پایانی و نهایی این نوشته را می توانید در شرمگاه دات کام و نیز یک سکسولوژیست دات کام بیابید.
نوشته شده در بیست و سوم دی 1386ساعت 13:50 توسط دکتر بهنام اوحدی

افسوس که عرصه ی جنسیت در ایران سده ها ( و شاید یک تاریخ ) است که جدی گرفته نشده و آن چنان که باید و شاید در دانشکده های پزشکی ، روان شناسی ، مشاوره ، مددکاری ، علوم تربیتی و حتا دپارتمان های پر هیاهوی روان پزشکی این سرزمین آموزش داده نمی شود.
متأسفانه هیچ ایرانی تاکنون - چه در وطن ، و چه در فرنگ - PhD س.ک.سولوژی بالینی ( clinical sexology ) را دریافت ننموده است. در میان همه ی روان شناسان و روان پزشکان ایرانی ساکن میهن ، یگانه فردی که دوره ای کوتاه و چند ماهه را در این عرصه گذرانده است ، همانا استاد ارجمند و پیشکسوت دکتر فریدون مهرابی بوده و هنوز هم هست. هیچ روان شناس و روان پزشک دیگری ، دوره ی چند ماهه و چند ساله ای را در این حیطه نگذرانیده است.
در سال ۱۳۸۰ که برای پرسش درباره ی امکان تأیید مدرک س.ک.سولوژی بالینی ( clinical sexology ) به معاونت آموزشی وزارت بهداشت ، درمان و آموزش پزشکی رفتم ، کارشناسان اداره ی ارزیابی دانش آموختگان خارج از کشور این معاونت ، به طور کلی از وجود چنین رشته ای بی خبر بودند. مجبور شدم تا درباره ی این رشته به آنان توضیح داده و وب سایت دانشگاه های برگزار کننده ی دوره ی آموزشی PhD س.ک.سولوژی بالینی را به آن ها ارائه نمایم. آن هنگام دوران به اصطلاح اصلاحات خاتمی بود که مرا با هیاهوها و ادعاهایش در این سرزمین اسیر و دربند کرد.
پاسخ کمیسیون مسئول پاسخ گویی به پرسش من پس از چندین و چند روز کوتاه و دارای چنین مضمونی بود:
« نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران به چنین رشته ای نیاز ندارد. در صورت علاقه مندی به این مبحث به رشته ی روان شناسی و یا روان پزشکی مراجعه کنید. در صورتی که با هزینه ی شخصی خود در خارج کشور هر گونه مدرک این رشته را کسب نمایید ، این مدرک از سوی این وزارتخانه معتبر شناخته نشده و حق هیچ گونه استفاده از این مدرک را به هیچ وجه نخواهید داشت. »
پاسخ ، کوتاه اما کوبنده بود. پاسخی نه در برگه ی رسمی و دارای سر برگ ، که در ورق پاره ای که آرم و سر برگ رسمی دولتی و اداری اش به گونه ای نامنظم پاره شده بود ، به من ارائه شد. همان گونه که واژگان و سطرهای لازم به حذف از سوی ممیزان کتاب در وزارت ارشاد پیش تر به من ارائه شده بود. این بود که چندان شگفت زده نشدم.
و امروز همکاران همان کارشناسان در معاونتی دیگر از من ، مدرک معتبر سکسولوژی بالینی از دانشگاه های فرنگ می خواهند تا زمینه ی هیئت علمی شدن من را فراهم آورند. طنز غریبی ست نازنینان !!
پاسخ ، کوتاه اما کوبنده بود. این بود که هر چند برگه را همان گونه به سطل زباله دان جلوی معاونت آموزشی سپردم ، اما نقل و مضمونش را برای یک عمر « خریت های میهن دوستانه » ! خوب از بر نمودم.
و اکنون شاهد آشکارا آنم که نه تنها ، در دانشکده های روان شناسی و مشاوره ، که در دپارتمان های روان پزشکی سرزمین اهورایی !! مان نیز این عرصه اصلن جدی گرفته نمی شود.
نه برای پیشگیری از طلاق و جدایی و پیمان شکنی و روابط فرا ( خارج از ) زناشویی - که در ایران هرگز « پیشگیری » بر « درمان » مقدم نبوده و تا اطلاع ثانوی نیز نخواهد بود - ، که برای درمان دیرهنگام هم !!!
این همه در حال و هنگامی ست که چالش نهایی پایدار و ماندگار و گرم و پر مهر بودن و ماندن هر پیمان و پیوند زناشویی ای ، همانا « اندازه ی هم خوانی کشش غریزی - جنسی و هم تایی کنش آمیزشی » ست.

این نوشته ادامه دارد ...............
نوشته شده در بیست و سوم دی 1386ساعت 12:44 توسط دکتر بهنام اوحدی

نرخ طلاق و جدایی در سال های اخیر سرشار از دگرگونی های فردی و اجتماعی مان به شدت افزایش داشته و دارد. این آمار در سال های پیش رو باز هم افزایش خواهد داشت ، مگر این که راهبردها و راهکارهای ویژه و به روزی اندیشیده شود.
در ایران پژوهشکده ها و مراکز تحقیقات و مطالعات خانواده ( زنان و خانواده ی سابق !! ) اغلب در دست افرادی ست که ذهن و اندیشه ای واژگون و دگر سوی با مدرنیته ج.ن.س.ی و تکنولوژی گرایی دارند و به همین سبب از همان نخست ، ذهن و اندیشه و تحلیل و تفسیری سوگرایانه دارند.
مشاوره های ازدواج به آهستگی و نرمی راه جسته ، کم کم دارد فراگیر می شود.
هم خوانی های فرهنگی - مذهبی ، هم خوانی های اجتماعی - اقتصادی ، هم خوانی سنی ، هم خوانی آموزشی - حرفه ای ( تحصیلی- شغلی ) ، هم خوانی شخصیتی ( البته نه کامل و بی نقص ) ، و گاه هم خوانی شخصیتی والدین اغلب در نظر گرفته می شوند و برای گریز از اشتباه و ظاهر علمی تر بخشیدن به این مشاوره ها ( و شاید به چنگ آوردن ویزیت و حق مشاوره بیشتر ) تست ها و آزمون های شخصیتی و خلقی و برون گرایی و درون گرایی نیز انجام می شوند.
ناهم خوانی در این عرصه ها به طلاق و جدایی ( و یا پیمان شکنی و خیانت به همسر ) از یک ، سه ، شش ماه تا یک ، دو ، سه سال پس از پیوند زناشویی می انجامد.
اما نکته ی بسیار مهم و بنیادینی که ارزیابی آن در این مشاوره ها از سوی روان پزشکان و روان شناسان ارجمند بسیار بسیار کم و نادر انجام می شود ، همانا « هم خوانی کشش غریزی - ج.ن.س.ی و سازگاری کنش آمیزشی » مراجعان برای مشاوره ازدواج است. ناهم خوانی در این عرصه ، به طلاق و جدایی و پیمان شکنی ( روابط عاطفی - ج.ن.س.ی فرا زناشویی ) پس از گذشت دو سه سال نخست آغاز زناشویی می انجامد.

این نوشته ادامه دارد ....................
نوشته شده در بیست و سوم دی 1386ساعت 11:57 توسط دکتر بهنام اوحدی

فیلم مادام بوواری ( Madam Bovary ) - که از روی داستان زیبا و ماندگار گوستاو فلوبر ساخته شده است - در کنار فیلم های سگ های پوشالی (Straw Dogs ) ، خیابان هانوور ( Hanover street ) ، ماری آنتوانت ( Marie Antoinette ) و ........ ، یکی از فیلم هایی ست که در فیلم درمانی در فرآیند زوج - س.ک.س درمانی و نیز مشاوره ی ازدواج از آن فراوان بهره گرفته و می گیرم و به ویژه برای شناخت مشکلات موجود در مسئله و معضل شایع روابط فرا زناشویی در ازدواج خانم های دارای اختلال و نیز ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) / مرزی - آشفته ( Borderline ) با مردان دارای اختلال و نیز ویژگی های شخصیتی درون گرا / تنهایی گزین ( Schizoid / Asperger ) سودمند و بسیار اثرگذار است.
یکی از هیجان خواهی ها و نو گرایی های برخی خانم های دارای اختلال یا ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) / مرزی - آشفته ( Borderline ) ، نزدیکی و ازدواج با مردان اسکیزوئید / آسپرگر فرهیخته و اندیشمند است که پس از چندی ، به دلیل ناهم خوانی فراوانی که میان این دو شخصیت وجود دارد ، به درخواست جدایی و یا برقراری روابط فرا زناشویی ( پیمان شکنی ) از سوی خانم می انجامد.
این فیلم ، در حالی که این گرایش سال های خامی آغاز ازدواج را به خانم های دارای اختلال یا ویژگی های پر رنگ شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) / مرزی - آشفته ( Borderline ) یادآوری می نماید ، ممکن است انگیزه و پشتوانه ای برای آفریدن دگرگونی هایی در خود از سوی مردان دارای ویژگی ( Trait ) های شخصیتی درون گرا / تنهایی گزین ( Schizoid/ Asperger ) نیز پدید آورد !
زوج درمانی و س.ک.س تراپی زوج دارای ویژگی ( trait ) های اسکیزوئید - هیستریونیک یکی از دشوارترین عرصه ها ی روان درمانی و رفتاردرمانی است ، تا چه رسد به زوج دچار اختلال آسپرگر - اختلال شخصیت هیستریونیک که شکیبایی ایوب می خواهد !!
همواره خانم های همسردار زیبا و گیرای دچار اختلال و یا دارای ویژگی های ر رنگ شخصیتی هیستریونیک / بوردرلاین را که در روابط پر کشش و سرشار فرازناشویی به سر می برند ، به پایان اندوهگین و دیر به چنگ آمده ی این رمان آموزنده ی گوستاو فلوبر فرا می خوانم.
آن گاه که خانم - اغلب بسیار دیر - می فهمد که همانا آن که واقعن دلبسته و دوستدار این زن است ، همانا شوهر از یاد و خاطر رفته و دلزده است و معشوقان و همتایان عاطفی - جنسی گذشته را سودا و سوداهای دیگری در دل و جان است. آن چنان که حتا نابودی این زن نیز چندان تکان شان نداده و دست یاری از آستین بیرون نمی آورد.
آن هنگام خانم می فهمد که دیری ست لعبت والای تن و روان خویش را ساده و آسان به چنگ هر از راه رسیده ای - به احتمال فراوان نری از جنس کلاستر خودخواه و خودمدار B - بخشیده و اکنون جز پشیمانی و افسوس و البته گاه تاوانی سنگین ( از دست دادن آبرو و اعتبار اجتماعی در اجتماع کنجکاو سنتی و نیمه سنتی تا کنج بند زنان زندان و گاه حتا متأسفانه چوبه دار یا چاله سنگسار ) دستاوردی ندارد !
روابط فرازناشویی ، هر چند پیمان شکنی و از این رو غیر اخلاقی ست ، اما از دیدگاه روان پزشکی و روان شناسی اختلال و یا انحراف نیست. کرداری که تاوانی سترگ به ویژه از زنان - دست کم در این ملک و حکومت - می ستاند.
این گونه است که مشاوره ازدواج را در اجتماع عقب مانده ی در حال گذار از سنت به مدرنیته مان - به ویژه چک نمودن دو نفر از لحاظ هم خوانی و هم تایی غریزی و کشش جنسی - لازم و ضروری می دانم تا پیش از نگون بختی و دردسر ، دو نفر هماورد کشش جنسی و کنش آمیزشی خویش را همتا و درست برگزینند. که پیشگیری بر درمان قدم است.
شاید جریان و پایان این فیلم برای دو از پنج زنان و دختران این سرزمین ، و دو و نیم از پنج آنان در این ابر شهر آغشته به دود درمان و مهاری اثرگذار و سودبخش باشد !!
اما نیک می دانم که در سه از پنج مرد این ملک ، و سه و نیم از پنج نر این کلان شهر خود یک کشور چندان دگرگونی دید نخواهد آورد !!!

نوشته شده در بیست و دوم دی 1386ساعت 12:17 توسط دکتر بهنام اوحدی

خیابان هانوور ( Hanover street ) یکی از فیلم هایی ست که در فیلم درمانی در فرآیند زوج - س.ک.س درمانی و نیز مشاوره ی ازدواج از آن فراوان بهره گرفته و می گیرم و به ویژه برای شناخت مشکلات موجود در مسئله و معضل شایع روابط فرا زناشویی در ازدواج خانم های دارای اختلال یا ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) / وابسته ( Dependent ) با مردان دارای اختلال و ویژگی های شخصیتی درون گرا / تنهایی گزین ( Schizoid / Asperger ) سودمند و بسیار اثرگذار است.
یکی از هیجان خواهی ها و نو گرایی های برخی خانم های دارای اختلال یا ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) ، نزدیکی و ازدواج با مردان اسکیزوئید / آسپرگر فرهیخته و اندیشمند است که پس از چندی ، به دلیل ناهم خوانی فراوانی که میان این دو شخصیت وجود دارد ، به درخواست جدایی و یا برقراری روابط فرا زناشویی ( پیمان شکنی ) از سوی خانم می انجامد.
این فیلم ، در حالی که این گرایش سال های خامی آغاز ازدواج را به خانم های دارای اختلال یا ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) یادآوری می نماید ، ممکن است انگیزه و پشتوانه ای برای آفریدن دگرگونی هایی در خود از سوی مردان دارای اختلال و ویژگی های شخصیتی درون گرا / تنهایی گزین ( Schizoid / Asperger ) پدید آورد !
زوج درمانی و س.ک.س تراپی زوج دارای ویژگی ( trait ) های اسکیزوئید - هیستریونیک یکی از دشوارترین عرصه ها ی روان درمانی و رفتاردرمانی است ، تا چه رسد به زوج دچار اختلال آسپرگر - اختلال شخصیت هیستریونیک که شکیبایی ایوب می خواهد !!
نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 11:36 توسط دکتر بهنام اوحدی

ماری آنتوانت ( Marie Antoinette ) - ساخته ی سوفیا فورد کاپولا - یکی از فیلم هایی ست که در فیلم درمانی در فرآیند زوج - س.ک.س درمانی و نیز مشاوره ی ازدواج از آن فراوان بهره گرفته و می گیرم و به ویژه برای شناخت مشکلات موجود در مسئله و معضل شایع روابط فرا زناشویی در ازدواج خانم های دارای اختلال و نیز ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) / وابسته ( Dependent ) با مردان دارای اختلال و نیز ویژگی های شخصیتی درون گرا / تنهایی گزین ( Schizoid / Asperger ) سودمند و بسیار اثرگذار است.
یکی از هیجان خواهی ها و نو گرایی های برخی خانم های دارای اختلال یا ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) ، نزدیکی و ازدواج با مردان اسکیزوئید / آسپرگر فرهیخته و اندیشمند است که پس از چندی ، به دلیل ناهم خوانی فراوانی که میان این دو شخصیت وجود دارد ، به درخواست جدایی و یا برقراری روابط فرا زناشویی ( پیمان شکنی ) از سوی خانم می انجامد.( بگذریم که ازدواج ماری آنتوانت اجباری و سلطنتی بود و اساسن لویی شانزدهم آدمی فرهیخته و اندیشمند نبود.لویی شانزدهم به پشتوانه ی عمری شاگردی ، به استادی برجسته در عرصه ی قفل و کلید سازی تبدیل شده بود و از مملکت داری و سیاست تقریبن هیچ نمی دانست !! )
این فیلم ، در حالی که این گرایش سال های خامی آغاز ازدواج را به خانم های دارای اختلال یا ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) { هم چون ماری آنتوانت } یادآوری می نماید ، ممکن است انگیزه و پشتوانه ای برای آفریدن دگرگونی هایی در خود از سوی مردان دارای اختلال و ویژگی های شخصیتی درون گرا / تنهایی گزین ( Schizoid / Asperger ) { هم چون لویی شانزدهم قفل و کلید ساز } پدید آورد !
زوج درمانی و س.ک.س تراپی زوج دارای ویژگی ( trait ) های اسکیزوئید - هیستریونیک یکی از دشوارترین عرصه ها ی روان درمانی و رفتاردرمانی است ، تا چه رسد به زوج دچار اختلال آسپرگر - اختلال شخصیت هیستریونیک که شکیبایی ایوب می خواهد !!

نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 11:34 توسط دکتر بهنام اوحدی

سگ های پوشالی ( Straw Dogs ) - ساخته ی ماندگار و درخشان سام پکین پا و با بازی های درخشان بازیگزان آن ، از جمله داستین هافمن - یکی از فیلم هایی ست که در فیلم درمانی در فرآیند زوج - س.ک.س درمانی و نیز مشاوره ی ازدواج از آن فراوان بهره گرفته و می گیرم و به ویژه برای شناخت مشکلات موجود در مسئله و معضل شایع روابط فرا زناشویی در ازدواج خانم های دارای اختلال و نیز ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) / مرزی - آشفته ( Borderline ) با مردان دارای اختلال و نیز ویژگی های شخصیتی درون گرا / تنهایی گزین ( Schizoid / Asperger ) سودمند و بسیار اثرگذار است.

یکی از هیجان خواهی ها و نو گرایی های برخی خانم های دارای اختلال یا ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) / مرزی - آشفته ( Borderline ) ، نزدیکی و ازدواج با مردان اسکیزوئید / آسپرگر فرهیخته و اندیشمند است که پس از چندی ، به دلیل ناهم خوانی فراوانی که میان این دو شخصیت وجود دارد ، به درخواست جدایی و یا برقراری روابط فرا زناشویی ( پیمان شکنی ) از سوی خانم می انجامد.

این فیلم ، در حالی که این گرایش سال های خامی آغاز ازدواج را به خانم های دارای اختلال یا ویژگی های شخصیتی نمایشی ( Histerionic ) / مرزی - آشفته ( Borderline ) یادآوری می نماید ، ممکن است انگیزه و پشتوانه ای برای آفریدن دگرگونی هایی در خود از سوی مردان دارای اختلال و ویژگی های شخصیتی درون گرا / تنهایی گزین ( Schizoid / Asperger ) { هم چون نقش با بازی داستین هافمن { پدید آورد !
زوج درمانی و س.ک.س تراپی زوج دارای ویژگی ( trait ) های اسکیزوئید - هیستریونیک یکی از دشوارترین عرصه ها ی روان درمانی و رفتاردرمانی است ، تا چه رسد به زوج دچار اختلال آسپرگر - اختلال شخصیت هیستریونیک که شکیبایی ایوب می خواهد !!

و آن گاه که شکیبایی افراد دچار اختلال شخصیت اسکیزوئید / آسپرگر ( Schizoid / Asperger ) و هم چنین آدمیان دچار اختلال شخصیت پرهیز گرا ( Avoidant ) به پایان می رسد ، دچار گونه ای روان پریشی شخصیتی شده و پرخاشگری و خشونت هراس آور روان پریشانه ای - چندین برابر شخصیت های کلاستر B - از خود نشان می دهند.
به ویژه آن هنگام که جان و ایمان و باورهای راسخ و استوار دهه های شان در برابر نابودی قرار گیرد.
نوشته شده در بیست و یکم دی 1386ساعت 11:32 توسط دکتر بهنام اوحدی
نوشته شده در بیستم دی 1386ساعت 11:26 توسط دکتر بهنام اوحدی

واقعیت بسیار مهم و خطیری که گهگاه حتا از سوی روان شناسان ، روان پزشکان و روان کاوان نیز نادیده گرفته می شود ، این است که اغلب صفات شخصیت های مرزی ( بوردرلاین ) ، نمایش گر ( هیستریونیک ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) هم زمان با اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) در یک فرد دچار اختلال و یا صفات پر رنگ شخصیتی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) وجود دارد.
به طور کلی ، در هر یک از شخصیت های کلاستر ( دسته ) B - شامل نمایش گر ( هیستریونیک ) ، مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) ، ضد اجتماعی و مردم ستیز ( آنتی سوشیال ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) - اجزا و صفات سه شخصیت دیگر کلاستر بی ( B ) نیز ، در اندازه های متفاوت از صفت ( TRAIT ) تا اختلال ( DISORDER ) نمایان و چشمگیر دیده می شود. این نکته ی نمایان و عیان سبب می شود که تشخیص افتراقی این چهار شخصیت از یکدیگر بسیار بسیار دشوار و در موارد فراوانی در عمل ناممکن شود.

در واقع ، آگاهي داشتن به موارد زير مي تواند در تشخيص افتراقي اين چهار شخصيت از يكديگر سودمند و اثربخش باشد :
۱) افراد دچار صفات و اختلال شخصیت خودشیفته کمتر از بیماران دچار صفات و اختلال شخصیت مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) اضطراب دارند ، زندگی شان کمتر آشوب ناک و آشفته است و کمتر نیز به خودکشی دست می زنند.
۲) در بیماران دچار صفات پر رنگ و اختلال شخصیت ضد اجتماعی - مردم ستیز ( آنتی سوشیال ) ، پیشینه ی رفتار تکانشی ( ایمپالسیو ) وجود دارد که اغلب به سوءمصرف الکل و دیگر مواد محرک و مخدر می انجامد و سبب گرفتاری های مکرر قانونی می شود.
۳) بیماران دچار صفات پر رنگ و اختلال شخصیت نمایش گر ( هیستریونیک ) ، ویژگی هایی از آلت نمایی ( EXHIBITIONISM ) و دست انداختن و سر کار گذاشتن دیگران در روابط بین فردی دیده می شود که با آن چه که در بیماران مبتلا به صفات پر رنگ و اختلال شخصیت خودشیفته دیده می شود ، شباهت دارد.
بیماران دچار صفات پر رنگ و اختلال شخصیت خودشیفته هم چون بیماران مبتلا به صفات پر رنگ و اختلال شخصیت نمایش گر ( هیستریونیک ) نمی توانند پیری و فرسوده شدن را تاب بیاورند ، چون زیبایی ، توانایی ، قدرت و دیگر مزایای جوانی برای شان بسیار مهم است و اینان دو دستی به این ها چسبیده و چنگ یازیده اند.
به همین دلیل خودشیفته ها در برابر بحران های میان سالی آسیب پذیر تر از دیگران هستند.
زنان میان سال خودشیفته به رژیم ها ، ورزش ها ، درمان های هورمونی مجاز و نامجاز و جراحی های چین و چروک برداری و ............. روی می آورند و بسیاری از مردان خودشیفته نیز به رنگ کردن مداوم بخشی یا همه ی موهای سر و حتا دست و سینه ی خود می پردازند.
معيارهاي تشخيصي DSM-IV-TR برای اختلال شخصیت خودشیفته :
خود بزرگ بینی ( در خیال یا رفتار ) ، تیاز به پذیرفته شدن ، و نداشتن حس همدلی به صورت الگویی فراگیر و گسترده که از اوایل بزرگسالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید که نشانه اش وجود دست کم پنج تا از موارد زیر است :
۱) احساس خودبزرگ بینانه ای به صورت مهم پنداشتن خود ( SELF IMPORTENCE ) داشته باشد ( برای نمونه در کامیابی ها و پیروز ها و توانایی های خود گزافه پردازی نماید یا بدون آن که به موفقیت شایسته ای دست یافته باشد ، انتظار داشته باشد که او را آدم بزرگ و مهمی بدانند. )
۲) مشغولیت ذهنی اش خیالاتی هم چون موفقیت ، قدرت ، استادی ، ذکاوت ، زیبایی و یا محبوب و دوست داشتنی بودن در اندازه ای بی کران ( نامحدود ) باشد.
۳) باور داشته باشد که « استثنایی » است و تنها دیگر افراد یا موسسات استثنایی یا رده بالا می توانند او را درک کنند یا با او رابطه داشته باشند.
۴) نیاز داشته باشد که به شکلی افراطی و بیش از اندازه مورد ستایش و تحسین قرار گیرد.
۵) احساس بر حق بودن ( ENTITLEMENT ) داشته باشد * یعنی به شکل نامعقولی انتظار داشته باشد که برخوردی خوشایند و ویژه و منحصر به فرد با او صورت گیرد و یا این که دیگران خود به خود تسلیم خواسته هاش شوند.
۶) در روابط بین فردی استثمارگر باشد ، یعنی از امتیازات دیگران برای رسیدن به اهداف و خواست های خود سود جوید.
۷) حس همدلی ( EMPATHY ) نداشته باشد ، یعنی دلبستگی ای به درک یا شناخت احساسات و نیازهای دیگران نداشته باشد.
۸) اغلب به دیگران حسودی کند یا بر این باور باشد که دیگران به او حسودی می کنند.
۹) رفتارها و نگرش هایش پر افاده ( ARROGANT ) و تکبرآمیز باشد.
البته نمایان و آشکار است که هیچ انسان و موجود زنده ای - حتا جانور و یا گیاه - نمی توانند از عنصر خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) بی بهره و محروم باشد. این نارسی سیزم است که برای هر آدم و یا جانداری ، انگیزه ی زندگی و مبارزه با مرگ و نابودی را پدید می آورد. پس در طی تاریخ آفرینش ، وجود اندازه ای از خودشیفتگی مثبت و نابیمارگونه در هر موجود زنده ای اهمیت فراوانی دارد.
برای تماشای ویژگی ها ( صفات ) و اختلال شخصیت خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، به گونه ای عریان و نمایان ، می توانید به فیلم های زیر مراجعه کنید :
۱- بر باد رفته و دایی جان ناپلئون ( « رت باتلر » و « شازده اسدالله میرزا » : در هر دو همراهی شخصیت خود شیفته با ویزگی های شخصیتی مرزی یا بوردرلاین )
۲- فیلم patton ( بر اساس زندگی ژنرال آمریکایی پیشتاز در جنگ جهانی دوم : همراهی شخصیت خودشیفته با ویژگی های شخصیتی وسواسی - جبری )
۳- دزیره ( « ناپلئون بناپارت » : اختلال شخصیت خودشیفته )
۴- DOWNFALL ( واپسین روزهای سقوط « آدولف هیتلر » : همراهی اختلال شخصیت خود شیفته با اختلال شخصیت های مرزی ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) و وسواسی - جبری )
پایان مقاله.
نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 22:59 توسط دکتر بهنام اوحدی

نارسی سیزم ( خودشیفتگی ) که در همه ی آدمیان و جانداران وجود و حضورش برای ادامه ی زندگی لازم و ضروری ست ، در برخی پر رنگ تر و سترگ تر پدید می آید. ژن ها نقش بالایی در حضور و بروز این صفت در آدمی دارند ، هر چند رخدادهای پانزده و ده سال نخست زندگی و کامیابی ها و ناکامی های بزرگ این دوران نیز در پیدایش شخصیت نارسی سیستیک بسیار مهم هستند. به باور روان پزشکان و زیست شناسان انسانی ، ژن ها صفات شخصیتی را از چهار نسل و به باور برخی ، از هفت نسل پیش به آدمی منتقل می کنند.
ویژگی اصلی و هسته ی افراد دچار اختلال و صفات شخصیتی خودشیفته ( NARCISSISTIC ) این است که اینان با خودبزرگ بینی احساس و گمان می کنند که آدم بسیار مهمی هستند و به دلایلی مانند ندارند. ( گاه - بیشتر در حالات صفات - ممکن است واقعن آدم های بی نظیر و موفقی هم باشند )
خطر و احتمال وقوع این اختلال در فرزندان افراد مبتلا ممکن است بیشتر از دیگران باشد ، چون آن ها احساس غیر واقع بینانه ی همه کار توانی و ابر توانایی ( OMNIPOTENCE ) ، خودبزرگ بینی ، زیبا و باهوش بودن را درذهن فرزندان خود می کارند. شمار افراد دچار این « اختلال » ، هر روز بیشتر از دیروز گزارش می شود.
افراد دچار اختلال و صفات شخصیتی خودشیفته ، احساس خودبزرگ بینی ( گاه غیر منطقی ) می کنند و خود را آدم های مهم و استثنایی و یگانه ( منحصر به فرد ) برمیشمارند که دیگران باید به گونه ی ویژه ای با آن ها رفتار نمایند. احساس بر حق و برتر بودن آن ها کاملن چشمگیر است.
افراد دچار « اختلال » و یا « صفات پر رنگ » شخصیتی خودشیفته ، ( هم چون افراد دچار اختلال و یا صفات شخصیتی پارانوئید ) تاب تحمل و توانایی پذیرش انتقاد را ندارند و از این که « هر کسی » به خود اجازه ی انتقاد نمودن از آن ها را بدهد ، بسیار خشمگین شده یا گاه ( هم چون افراد دچار اختلال و یا صفات شخصیتی اسکیزوئید ) نسبت به انتقادها بی اعتنایی کامل از خود نشان می دهند.
آن ها فقط نظر خود را قبول دارند و اغلب در طمع به چنگ آوردن شهرت و قدرت و ثروت هستند. روابط آن ها شکننده است و چون به قواعد مرسوم رفتار در اجتماع تن نمی دهند ، ممکن است خون دیگران را به جوش آورند. کرداراستثمارگرایانه در روابط بین فردی اینان چیز کاملن پیش پا افتاده و رایجی ست. بسیاری از این افراد ( نه همه ی اینان ) نمی توانند از خود همدلی نشان دهند و تنها برای دستیابی به اهداف خودخواهانه ی خودشان تظاهر به همدلی و همدردی می نمایند.
اعتماد به نفس اینان ، با وجود ظاهر استوار و نیرومندشان شکننده است ، در حالی که به ظاهر از سوی اجتماع ، اغلب نیرومند و استوار ارزیابی می شود. اینان به همین دلیل مستعد دچار شدن به افسردگی - به ویژه در سنین میان سالی و سالخوردگی - هستند.
مشکلات بین فردی و حرفه ای ( شغلی ) ، از دست دادن محبت و حمایت دیگران و طرد و ترک شدن از سوی آن ها از جمله فشارهای روانی شایعی است که خودشیفته ها با رفتارشان برای خودشان پدید می آورند و همین فشارها و تنش ها درست همان هایی هستند که این ها نمی توانند از پس شان برآیند.

این نوشته ادامه دارد ..........
نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 22:50 توسط دکتر بهنام اوحدی

معیارهای تشخیصی DSM - IV - TR برای اختلال شخصیت وسواسی - جبری :
اشتغال ذهنی به کمال طلبی ، نظم و ترتیب و تسلط بر امور ذهنی و بین فردی به بهای از دست دادن انعطاف پذیری ، گشاده باوری ( OPENNESS ) ، و کارآیی
به صورت الگویی فراگیر و گسترده که از اوایل بزرگسالی آغاز شده باشد و در زمینه های گوناگون به چشم آید. نشانه اش وجود دست کم چهار تا از موارد زیر است :
۱) ذهنش به جزئیات ، قواعد ، فهرست ها ، ترتیب ، سازمان یافتگی ، یا برنامه ها و جدول زمانی امور به اندازه ای مشغول باشد که رشته ی اصلی امور را از دست بدهد.
۲) به اندازه ای کمال طلبی داشته باشد که نتواند تکالیف خودش را به پایان برساند.
۳) به شکلی افراطی خود را وقف کار و بهره وری کرده باشد ، به گونه ای که نتواند به تفریح و روابط دوستانه اش بپردازد. ( اگر به دلیل نیازهای مالی و ضرورت های اقتصادی باشد ، برشمرده نمی شود.)
۴) بیش از اندازه با وجدان ، اخلاق گرا و تقواپیشه و پرهیزگار باشد و درباره ی مسایل اخلاقی و ارزشی به هیچ وجه انعطاف پذیر نباشد. ( اگر به دلیل هویت فرهنگی یا مذهبی فرد باشد ، برشمرده نمی شود. )
۵) نتواند چیزهای کهنه و از رده خارج یا بی ارزش را دور بیندازد. ولو هیچ گونه ارزش عاطفی هم نداشته باشند.
۶) از تفویض وظایف خود به دیگران یا کار کردن با دیگران ابا داشته باشد ، مگر آن که آن ها به روش او برای انجام امور کاملن تسلیم بشوند.
۷) در پول خرج کردن ، چه برای خودش و چه برای دیگران خست داشته باشد. یعنی پول را چیزی بداند که باید برای روز مبادا پس انداز شود.
۸) در زندگی ، سرسختی و یکدندگی از خود ( در برابرمسایل گوناگون و دگرگونی ها ) نشان دهد.

این نوشته ادامه دارد ...........
نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 22:32 توسط دکتر بهنام اوحدی

یکی از افراد دیگری که در تاریخ معاصر این سرزمین نامش فراوان به گوش می خورد ، بنیانگذار سلسله ی پادشاهی پهلوی یعنی رضا شاه پهلوی است که پیش از کودتا و پایان دادن به سلطنت و پادشاهی زیان بخش و نافرخنده ی قاجار ، « رضاخان میر پنج » خوانده می شد و توانست با بهره گرفتن از ویژگی های شخصیتی مختلط ( Mixed ) خویش ، سلطنت و پادشاهی خود و فرزندش را بر دشمنان و رقیبان و در همین حال ، بریتانیا و دیگر بیگانگان مداخله جو در ایران چیره ساخته و تحمیل نماید.
ساختار شخصیتی رضا شاه پهلوی آمیزه ای از دو ویژگی پر رنگ شخصیتی وسواسی - جبری ( Obsessive – compulsive ) و خودشیفته ( Narcissistic ) بوده است. آمیزه ی این دو شخصیت در بسیاری از رهبران نام آور ، مدیران ارشد و دانشمندان بزرگ گیتی دیده شده است.
این آمیزه ی شخصیتی وسواسی - نارسی سیستیک در اندازه ی اختلال ، همراه با دو اختلال شخصیتی دیگر یعنی مرزی - آشفته ( Borderline ) ، ضد اجتماعی ( Psychopath , Antisocial ) در پیشوای بزرگ آلمان نازی - آدولف هیتلر - آشکارا رخ می نماید.
اکنون برای آشنایی بیشتر و ژرف تر با این آمیزه ی شخصیتی ، به بیان شخصیت های وسواسی - جبری و خودشیفته می پردازم:
ویژگی های شخصیتی وسواسی – جبری
Obsessive – compulsive personality traits
ویژگی های کلی این شخصیت - که در مردان شایع تر از زنان دیده می شود – عبارت اند از محدود بودن هیجانات ( مانند شخصیت اسکیزوئید )، نظم و ترتیب ، مداومت و پای فشاری ، سرسختی و یک دندگی و بلاتصمیمی ( مانند شخصیت افسرده ).
شخصیت وسواسی _ جبری چون شخصیت افسرده کمال طلب و انعطاف ناپذیر است. رفتاری شق و رق و رسمی وخشک دارد. آن ها سرپیچی از آن چه آن ها را قواعد لازم الاجرا می دانند ، به هیچ روی تحمل نمی کنند .آن ها مهارت های بین فردی چندانی ندارند و دیگران را از خود فراری می دهند زیرا نمی توانند حد وسط را بگیرند و با پافشاری می خواهند دیگران را زیر سلطه ی خویش درآورند و تسلیم بی چون و چرای خواسته های خود کنند. اما اگر کسی را به نظرشان قدرتمند تر از خویش ببینند ، حاضرند خواسته های او را بی چون و چرا برآورده سازند. آن ها از اشتباه کردن می ترسند ، تردید دارند و نمی توانند به تصمیم قاطعی برسند و دایم در مورد تصمیمی که می خواهند بگیرند ، می اندیشند.خود را به شکلی افراطی وقف کار و بهره وری می نمایند و به راحتی از تفریح و روابط دوستانه شان می کاهند تا به کار بپردازند. بیش از اندازه پرهیزگار ، با وجدان و اخلاق گرایند و در مورد مسایل اخلاقی وارزشی کوتاه نمی آیند. از این رو اینان درگیر روابط خارج زناشویی نمی شوند اما گاه زندگی زناشویی شان را به سبب سخت گیری بیش از اندازه از دست می دهند.این افراد دوستان زیادی ندارند و زمان زیادی را در تنهایی وقف کار می کنند و در واقع نداشتن مهارت های ارتباطی را با این راهبرد جبران و انکار می نمایند.
اینان هر چیزی را که روال و ثبات معمول زندگی شان را به هم بزند ، کنار می گذارند و اصولن هر رخداد و تغییر جدیدی آن ها را دچار تنش و اضطراب فراوان می نماید. این افراد به جزئیات ، قواعد ، فهرست ها ، ترتیب و سازمان یافتگی جدول زمانی امور بیش ازاندازه التزام دارند. آن ها بسیار کمال طلب اند به گونه ای که گاه نمی توانند تکلیف محول شده را به پایان برسانند ، چون می خواهند همه ی معیارها را به دقت رعایت کنند..افراد دچار این اختلال سلسله کردارهای آیینی خود را نه فقط بر زندگی خود و خانواده شان تحمیل می کنند ، بلکه به شدت کوشش دارند که این آیین های وسواسی را بر زندگی دیگران ، به ویژه زیر دستان خود چیره سازند.
آن ها کار و وظیفه ی خود را به دیگران واگذار نمی کنند مگر آن که دیگران کاملن تسلیم روش و قواعد آن ها باشند.
اینان ولخرج نیستند و پول را با حساب و کتاب خرج می کنند .آن ها اشیای کهنه و از رده خارج شده و بی ارزش را نمی توانند به دور اندازند ولو هیچ ارزش عاطفی هم نداشته باشند. افراد دارای شخصیت وسواسی – جبری در سخن گفتن چون شخصیت اسکیزوئید پیش دستی نمی کنند.
در این افراد اختلالات افسردگی به ویژه از نوع دیرآغاز ( میان سالی و سالمندی ) شایع است.
ویژگی های شخصیتی وسواسی - جبری ، حتا تا اندازه و مرز اختلال در ژنرال ها و استادان برجسته شایع است. البته نه جوامعی که برخی افراد یک شبه چندین و چند پله ی ارتقا و پیشرفت را به یک باره می پیمایند !

نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 22:23 توسط دکتر بهنام اوحدی

ت- ویژگی های شخصیتی خودشیفته
(Narcissistic personality traits )
برخی ویژگی های شخصیتی خودشیفته که فروغ فرخزاد هم چون بیشتر نخبگان ، هنرمندان ، شاعران و نویسندگان از آن ها برخوردار بوده ، عبارت اند از :
اعتماد به نفس بالا ، بی اعتنایی نسبت به قضاوت دیگران ، احساس استحقاق و برتری، برخی رفتارها و نگرش های با افاده وغرورآمیز ، تن ندادن به عرف و قواعد مرسوم اجتماع ، استعداد به افسردگی و سرخوردگی در ناکامی ها ، مشکلات بین فردی و شغلی ، طرد شدن از سوی دیگران و از دست دادن مهر و محبت آنان ، گهگاه تکانشی بودن ، دشواری در چیره شدن بر خشم ، دست انداختن و سر کار گذاشتن دیگران و آسیب پذیری دربرابر بحران های افسردگی میان سالی.
ویژگی های شخصیتی کلاستر B و به ویژه خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و نمایشی ( هیستریونیک ) ، حتا تا اندازه ی اختلال ، در میان اهالی هنر و ادبیات و اندیشه بسیار فراوان دیده می شود. شمار بسیاری از روان پزشکان و روان شناسان وجود این ویژگی های شخصیتی - و به بیان دیگر اختلال خلقی دو قطبی خفیف و ملایم ( Soft Bipolar ) را برای سرودن اشعار خلاقانه و نوشتن داستان های پر کشش انسان مدار لازم و یا دست کم سودمند و اثرگذار می دانند.
این گونه است که این ویژگی های شخصیتی را در دیگر نام آوران عرصه ی ادبیات گیتی و میهن مان نیز هویدا می بینیم. آن چنان که ویژگی های شخصیتی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) در جلال آل احمد ( همراه و هم زمان با اختلال شخصیت مرزی - آشفته Borderline ) ، احمد شاملو و ابراهیم گلستان و ...... بسیار بیشتر از فروغ فرخزاد و صادق هدایت به چشم برجسته و آشکار می نشیند و ویژگی های شخصیتی نمایشی بیشتر شناخته شدگان خرد و سترگ این سده مان ، اگر پررنگ و مایه تر از فروغ فرخزاد نباشد ، بی گمان کمتر از او نیست !
در پایان ، لازم به یادآوری می دانم که هر آدم ( و حتا هر جاندار دیگر دارای لایه ی خاکستری مغز ) به طور طبیعی دارای یک یا چند ویژگی شخصیتی است. بنابراین ، بیان این ویژگی های شخصیتی به معنای اعلام وجود اختلال و بیماری روانی در سرشت سرشار از مهر و راستی فروغ فرخزاد نیست ، بلکه برای درک و فهم بیشتر و ژرف تر ساختار روان شناختی پیچیده ی این تابو شکن پیشرو و بی مانند این سرزمین خرافه پرور صورت می گیرد. شاید ژرفای واژگان جادویی و ماندگارش ، که تا به امروز هنوز برای بسیاری - به ویژه از نیمه ی نرینه ی تابوستای - در پشت دیواری از عصیان و شیدایی و شوریدگی جنسی در اسارت مانده اند ، کاویده شوند.

پایان مقاله.
نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت 21:42 توسط دکتر بهنام اوحدی

پ) ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید
(Schizoid personality traits )
یک ویژگی بارز و همیشگی دارندگان این شخصیت - که در دسته ی شخصیتی A طبقه بندی شده است - گوشه گیری و انزوای اجتماعی است.
فرد دارای این شخصیت از برخوردها و برهم کنش های انسانی خشنود نمی شود و در موارد اختلال این شخصیت حتا ناراحت هم می شودشخصیت اسکیزوئید تنها و درون گراست و از تنهایی لذت می برد. حالت عاطفی این شخصیت ، کند و محدود و سرد است.دیگران این گونه آدم ها را عجیب – نامعمول و نامتعارف –گوشه گیر و تک رو می دانند.
این شخصیت ، درست برخلاف شخصیت نمایشی ( هیستریونیک ) ، در مردان دو تا سه برابر زنان گزارش شده است.
افراد دارای شخصیت اسکیزوئید جذب مشاغل انفرادی می شوند.بسیاری از آن ها شب کاری را بر کار روزانه ترجیح می دهند تا مجبور نباشند با افراد زیادی برخورد کنند.بسیاری از سردی و نجوشی افراد دارای شخصیت اسکیزوئید ناراحت می شوند و توان تحمل آن ها را ندارند.
شوخ و شاد و شنگول بودن برای افراد دارای شکل خالص « اختلال » این شخصیت دشوار است. افراد اسکیزوئید اغلب در سخن گفتن پیش دستی نمی کنند.این افراد ممکن است استعاره های غریب به کار برند و صنایع ادبی نامعمول بیافرینند.فرد اسکیزوئید به جای ارتباط با آدمیان شیفته ی تنها اندیشیدن در علوم نظری، ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، موسیقی ، نهضت های فلسفی و هنری ، مفاهیم متافیزیک ، اشیای بی جان ، راهبردهای اجتماعی و شیوه های نوین زندگی ( مانند گیاه خواری ، خام خواری و.........) هستند.
شخصیت های اسکیزوئید دلبستگی بسیاری به حیوانات - به ویژه سگ و گربه و اسب – دارند و بر خلاف آدمیان به جانوران و گیاهان به سادگی عشق می ورزند.
اسکیزوئید ها سرشان در لاک خودشان است و به هیچ وجه نیاز یا اشتیاقی به داشتن پیوندهای عاطفی با دیگران نشان نمی دهند.آن ها هیچ توجهی به رخدادهای روزمره و دلبستگی های دیگران نشان نمی دهند.
اسکیزوئیدها دیرتر از همه به دگرگونی های مد در جامعه تن می دهند.
زندگی جنسی اسکیزوئیدها ممکن است منحصرا در خیال و رویا طی شود و هربار برقراری و آغاز روابط جنسی را به وقتی دیگر موکول کنند.مردان دارای این شخصیت - به ویژه در اشکال پررنگ و خالص – ممکن است هیچ گاه ازدواج نکنند چون نمی توانند با کسی آن چنان صمیمی شوند که او را کاخ زیبا و دلچسب تنهایی خود راه دهند.
این افراد حتا نمی توانند خشم خود را به گونه ی مستقیم ابراز کنند.
اسکیزوئیدها فراوان غرق در رویا می شوند اما واقعیت سنجی خود را از دست نمی دهند.
اینان از هیچ کاری لذت نمی برند یا فقط از کارهای اندکی خوششان می آید.به جز بستگان درجه نخست هیچ دوست صمیمی یا کاملا مورد اطمینانی ندارند.به تمجید یا تحقیر دیگران بی اعتنا و بی تفاوتند.از این رو نقد و قضاوت دیگران راهکارها و راهبردهای شان را دیگرگون نمی کند.
از آن جا از نظر هیجانی سرد و بی اعتنا هستند و کردار پرخاشگرانه ی چندانی در مجموعه ی واکنش های معمول آن ها وجود ندارد چنان چه با تهدید و خطری واقعی و حتا خیالی رو به رو شوند بیشتر یا به تسلیم و رضا تن می دهند و یا در خیالات همه کارتوانی (Omnipotent) فرو می روند.
درخودماندگی و گوشه گیری این گونه افراد هنگامی که با مکانیزم دفاعی خیال پردازی ( Fantasy ) همراه شود می تواند در برخی از آنان به اندیشه های به راستی نو ، خلاقانه و ابتکاری و حتا راز گشایی از نادانسته های گیتی بینجامد.
این ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید در بسیاری از بزرگان تاریخ دانش و اندیشه ی گیتی وجود داشته است.
بديهي و روشن است كه شخصيت اسكيزوئيد نبايد با اختلال اسكيزوفرني اشتباه شده و يكي در نظر گرفته شود .
بسیاری از کارکردهای فروغ فرخزاد نیز با دیگر ویژگی های شخصیتی اش معنا و مفهوم می یابد. برای نمونه ، ساختن با پشتکار و اصرار فیلم « خانه سیاه است » او با ویژگی های شخصیت افسرده اش توجیه می شود.
و آن آشفتگی و شوریدگی در رانندگی واپسین روزهای زندگی پر بار و ماندگارش – که در پایان به مرگ تا اندازه ی بسیار خودخواسته اش انجامید - نیز آشکارا و به خوبی در پرتو اختلال خلقی دو قطبی خفیف ، اختلال شخصیت افسرده و ویژگی های شخصیتی نمایشی و خودشیفته ( کلاستر B ) اش درک و دانسته می شود.

این نوشته ادامه دارد .............
نوشته شده در هجدهم دی 1386ساعت 15:10 توسط دکتر بهنام اوحدی

ب- ویژگی هایی از شخصیت نمایشی ( Histerionic )
برای وجود اختلال یا ویژگی شخصيت نمايشي (Histerionic ) لازم است كه دست کم پنج تا از ويژگي هاي زیر را داشته باشد :
۱- احساساتي بودن به گونه اي كه ابراز احساسات سطحي و به سرعت متغير باشد.
۲- بسيار توجه طلب باشد ، آن چنان كه هنگامي كه مركز توجه و كانون دقت ديگران نيست ، ناراحت و در رنج و مشقت باشد.
۳- رفتار نامتناسب با ديگران به صورت تحريك جنسي آنان و اغواگري جنسي وجه مشخصه ي تعامل او با ديگران باشد.
۴- همواره از ظاهر جسمي و فيزيك بدن خود براي جلب توجه ديگران استفاده كند.
۵- شيوه ي سخن گفتنش به گونه اي افراطي بر حدس و گمان (امپرسيونيستيك) و بدون جزئيات باشد.
۶- خودنما و نمايشي باشد و در ابراز احساسات مبالغه كند.
۷- تلقین پذير باشد و به راحتي تحت تأثير افراد يا موقعيت ها قرار گيرد.
۸- روابط راخودماني تر از آن چه واقعاً هست، ميپندارد.
افراد دارای ویژگی های شخصیتی نمایشی ، تحریک پذیر و هیجانی اند و رفتاری پر رنگ و لعاب ، نمایشی و برون گرایانه دارند اما با وجود کردار متظاهرانه و پر زرق و برق َ اغلب نمی توانند دلبستگی ژرف و دیرینی را به مدت طولانی حفظ کنند.
مایه هایی از شخصیت نمایشگر در هر آدمی وجود داشته و حضور دست کم کمرنگ این ویژگی ها برای کامیابی بهتر و بیشتر زنان در زندگی اجتماعی و زناشویی سودمند و گاه حتا سرنوشت ساز است. اینان مشتاقند که با برون گرایی تاریخچه ی زندگی خویش را با جزئیات کامل شرح دهند. در سخن گفتن آن ها ، گشتار ( Gesture ) ها ، تأكيدها و مكث هاي نمايشي زياد و آشكار به چشم می آید.
در گفتار افراد دارای ویژگی های شخصیتی نمایشگر ، لغزش ها ی زباني زياد بوده ، زبانی چرب و پر رنگ و لعاب دارند.
بیان عاطفی در اینان شایع است ، اما اگر مجبور شوند که وجود احساس های خاصی هم چون خشم ، اندوه ، خواسته های جنسی و مانن آن را بپذیرند ، این احساسات را انکار نموده و ابراز شگفتی می نمایند.
اینان در تکالیف و تمرین های نیازمند تمرکز ، مداومت و پشتکار پافشاری نشان نمی دهند و جالب است که حتا موضوعات عاطفی را نیز خیلی زود از یاد می برند.
افراد دارای شخصیت نمایشی ، اغلب رفتار توجه طلبانه ی بسیار زیادی از خود نشان می دهند و در افکار و احساسات خویش گزافه گویی و مبالغه می نمایند و هر چیز ساده ای را مهم تر از آن چه در واقع هست ، جلوه می دهند.
اگر کانون توجه واقع نشوند یا مورد تحسین و تأیید قرار نگیرند ، تند خو می شوند و یا زیر گریه می زنند و دیگران را سرزنش کرده و به آن ها افتراهای ناروا می زنند.
رفتار اغواگرایانه ( Seductive ) در این گونه افراد - چه زن ، چه مرد - فراوان و چشمگیر دیده می شود. پرداختن به فانتزی ها و گمانه پردازی های جنسی در مورد افرادی که با آن ها در رابطه و رفت و آمد هستند ، بسیار شایع است ، هرچند این تخیلات را کمتر بر زبان جاری ساخته و بیان می دارند.
اینان به جای آن که از لحاظ جنسی پرخاشگر باشند ، اهل لاس زدن و عشو گری و دلبردن اند .
هیستریونیک هایی که بر خلاف فروغ فرخزاد و دیگر نخبگان هیستریونیک عرصه های شعر و هنر و ادبیات و موسیقی و تئاتر و سینما ، دارای ویژگی های شخصیتی دیگری هم چون خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و ......نیستند و در واقع ویژگی و یا اختلال شخصیتی بارز و خالص نمایشی دارند ، مرزهای خودساره ( Ego Boundary ) شکننده و نامطمئن داشته و در همبستگی ، یکپارچگی و تمامیت تنی و روانی خویش به گونه ای تکرار شونده یا همیشگی احساس شک و تردید می نمایند. از این رو ، اینان ، بر خلاف هیستریونیک های دارای شخصیت به هم آمیخته ( Mixed ) و پیچیده ( هم چون فروغ ) ، از سکس و برقراری ارتباط جنسی هراس و وحشت دارند و در زندگی جنسی و زناشویی شان دچار کژ کاری های جنسی گوناگون - به ویژه واژینیسموس ، آمیزش دردناک و آنورگاسمی و اختلال ملال پس از آمیزش - می شوند.اما گهگاه اینان برای نیل به ایمان و اطمینان از جذابیت و گیرایی نزد جنس مقابل ، به ویژه افراد خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) و مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) که بازی های روانی - جنسی را با کم محلی و نخوت خوب بلد هستند ، ممکن است تکانه های جنسی خود را به کار گرفته و به کردار و کنش جنسی تبدیل سازند.
نیاز اینان به مطمئن ساختن خود تمامی ندارد ، با این حال روابط آن ها به دلیل تشنگی و اشتیاق همیشگی شان به تنوع ( نو خواهی ) و هیجان ، اغلب سطحی و زودگذر است و در بسیاری اوقات باعث می شود که افرادی مغرور ، غرق در خود ، دمدمی مزاج ، نامطمئن و بی ثبات باشند.اینان دلبستگي عميق را نميتواند به مدت طولاني حفظ كند، مگر این که هم زمان دارای دیگر ویژگی های شخصیتی دیگری هم چون وسواسی - جبری ( Obcessive - Compulsive ) ، خودشیفته ( Narcissistic ) ، افسرده ( Depressive ) ، جدایی گزین - درون گرا ( Schizoid ) و ............... باشند.
نيازهاي بسيار شديد افراد هیستریونیک به وابستگي باعث ميشود زود به هر كس اعتماد كنند و به راحتي بتوان فريب شان داد.این افراد اگر در رخدادی ناگوار زير فشار رواني قرار بگیرند ، حس واقعيت سنجي شان به سادگي مختل ميشود و در آن ها حالات روانپريشی (Psychotic ) و تجزيه اي ( Dissociative ) پديد ميآيد.
اینان دردهای روانی خود را از طریق مکانیزم دفاعی جسمانی سازی ( Somatization ) ، تنی و جسمانی ساخته ، از این رو همواره از دردها و مشکلات بدنی شکایت می نمایند. مصرف الکل و مواد محرک و مخدر گاه به همین سبب ( و گاه برای دستیابی به هیجان و تازه خواهی ) در اینان دیده می شود.
افراد هیستریونیک به دلیل واپس زنی ( Repression ) از فهم و درک احساسات واقعی خود ناتوانند و به سبب تجزیه ( Dissociation ) نمی توانند انگیزه های خود را توضیح بدهند.
در مواردی که ویژگی و به ویژه اختلال شخصیتی نمایشی همراه و هم زمان با ویژگی ها و اختلال شخصیتی مرزی - آشفته ( Borderline Personality ) وجود داشته باشد ، مواردی چون پوچی مزمن ( Emptiness ) ، ابهام و آشفتگی ( Identity Diffusion ) در هویت ، مشکل و اختلال در کنترل تکانه ( Impulse Control ) ، اقدام به خودکشی ، حملات زودگذر روان پریشی ( سایکوز ) و دونیمه ( سیاه و سپید سازی ) رخدادها ، واقعیات و دیگران فراوان تر و پر رنگ تر دیده می شود.
زیرساخت ها و ویژگی های پر رنگی از ویژگی های شخصیتی نمایشی ( هیستریونیک ) در افراد دارای دیگر شخصیت های کلاستر B - یعنی خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) - دیده می شود. از این رو جدا نمودن افراد دارای شخصیت نمایشی از این سه شخصیت بسیار دشوار می تواند باشد.
در اغلب موارد ، ویژگی های هر چهار شخصیت کلاستر B هم زمان ، همراه و همبسته با یکدیگر وجود دارند. افراد دارای ویژگی ها و به ویژه اختلال شخصیتی کلاستر B را می توان افراد دچار اختلال خلقی دو قطبی خفیف و ملایم ( Soft Bipolar ) در نظر گرفت.
این علایم و نشانه ها با بالا رفتن سن ، کمتر و کمرنگ تر می شود که شاید این کاهش ، ظاهری و به دلیل کاهش کلی زیست مایه و انرژی آن ها و نه به دلیل بهبودی شان باشد.
از آن جا که هیستریونیک ها اغلب افرادی هیجان خواه هستند ، به ویژه در گونه های هم زمان ، همراه و آمیخته با ویژگی های ر رنگ و اختلال شخصیت های مرزی - آشفته ( بوردرلاین ) و ضد اجتماعی ( انتی سوشیال ) ، ممکن است دچار درگیری با قانون شده ، به سوء مصرف مواد روی آورند یا لاابالی گری های گوناگون انجام دهند.
هویداست که فروغ فرخزاد ، همه ی ویژگی های شخصیتی نمایشی ( هیستریونیک ) را نداشته است و هم زمان ویژگی های انسان مدارانه و اخلاق گرای شخصیت های افسرده ( دپرسیو ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و جدایی گزین - درون گرا ( اسکیزوئید ) را دارا بوده است.

این نوشته ادامه دارد ........
نوشته شده در هجدهم دی 1386ساعت 14:17 توسط دکتر بهنام اوحدی

گر من ز می مغانه مستم ، هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم ، هستم
هر طایفه ای به من گمانی دارد
من زان خودم ، چنان که هستم ، هستم
( خیام )
در مورد فروغ فرخزاد و زندگي ، آثار ، انديشه ها و مرگ تنامستقیم خود خواسته اش ، فراوان نوشته اند .
گاه براي شناخت فروغ فرخزاد ، نیز هم چون صادق هدايت - هر چند بسیار کمتر - افزون بر رويكرد هاي ادبي و فلسفي ، از متد هاي گوناگون روان كاوي ، روان شناسي ، روان پزشكي و مانند آن نيز بهره جسته اند اما از آن جا كه اين نوشته ها اغلب به بررسي همزمان زندگي خصوصي ، كوشش هاي ادبي و سینمایی و شايعات و شنيده هاي با پايه و بي پايه و به ویژه رابطه ی عاشقانه ی او با ابراهیم گلستان پرداخته اند ، در شناساندن شخصيت اين تابوشکن معاصر عرصه ی جنسیت چندان سودمند و راه گشا نبوده اند .
از اين رو كوشش من در اين نوشتار بر اين است كه هم چون نوشته ام درباره ی شخصیت شناسی صادق هدایت ، تنها به بيان ويژگي هاي شخصيتي فروغ فرخزاد بپردازم و نقد و تحليل روي كرد هاي ادبي و نيز زندگي خصوصي او را به هنگامي ديگر و فراغتي بيشتر واگذار نمايم . به ویژه آن که در ارزيابي روان شناختي فروغ فرخزاد ، هم چون صادق هدايت لازم است بر ويژگي هاي محور یک ( خلقي : سیکلو تایمیا و اختلال دوقطبی خفیف ) او نيز تامل و ژرف اندیشیدن لازم انجام شود .
ارزیابی روان شناختی فروغ فرخزاد - هم چون صادق هدایت - بدون پیش چشم و ذهن قرار دادن ویژگی های اختلال خلقی دو قطبی خفیف ( افسردگی عمیق به همراه دوره های هایپومانیا { نیمه شیدایی } ) و سیکلوتایمی ( خلق ادواری ) بی گمان کامل و همه نگر نخواهد بود. فروغ فرخزاد - هم چون بسیاری از شاعران ، نویسندگان ادبی ، نمایشنامه نویسان و اندیشمندان بزرگ و ماندگار گیتی در طول زندگي خويش مبتلا به دوره هاي تكرار شونده ازاختلال افسردگي عميق (Major depression ) بوده كه بر اختلال دیس تایمیا ( کژ خلقی ) و اختلال شخصيت افسرده ( Depressive personality ) شکل گرفته از دوران جوانی و سال های ازدواج احساسی و ناپخته ی او با پرویز شاپور و سپس جدایی از او و فرزندش - کامیار شرمگین و خوددار - افزوده و سوار مي شده است .
بي گمان او در واپسين ماه هاي زندگي پربارش دچار اختلال افسردگي عميق بوده است .
به باور من شخصیت این تابو شکن عرصه ی جنسیت ، آمیزه ای از اختلال شخصيت افسرده همراه با ویژگی (TRAIT ) هایي از شخصیت های
خودشیفته ( Narcissistic ) ، نمایشی ( Histerionic ) و اسكيزو ئيد ( Schizoid ) بوده است.
اما پيش از بيان ويژگي هاي اين چهار شخصيت آميخته به هم در سرشت انسان مدار و انصاف گرا ی فروغ فرخزاد ، بايد بار دیگر به توصيف علمي واژه ي شخصيت از دیدگاه روان پزشکی پرداخت.
به طور کلی شخصیت عبارت است از الگوی دیر پا و بادوام رفتار و آموزه های ذهنی که در گستره ی پهناوری از وضعیت ها و موقعیت های فردی و اجتماعی ، فراگیر و انعطاف ناپذیر بوده و در پایان نوجوانی آدمي تثبیت می شود. این تمامیت کرداری و پنداری هر دو جنبه ی شخصی و اجتماعی زندگی فرد را بازگو می کند و در طول زمان دگرگون نمی شود.
هر آدمي می بایست ویژگی هایی از یک یا چند شخصیت از دوازده اختلال شخصیت اسکیزوئید ، پارانوئید ( بدبین ) ، اسکیزوتایپال ، نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ، بوردرلاین ( مرزی ) ، هیستریونیک ( نمایشگر ) ، آنتی سوشیال ( ضد اجتماعی )، وابسته ، پرهیزگرا ، وسواسی جبری، افسرده ، پرخاشگر منفعل را دسته كم در اندازه ي صفت و كم رنگ تر از اختلال داشته باشد.
برای فهم و درک بهتر شخصیت پیچیده ی فروغ فرخزاد – که هم چون صادق هدایت ، آن چنان که باید و شاید در ایران شناخته و درک نشده است – ویژگی های این چهار شخصیت آميخته به هم در سرشت والای او را بیان می نمایم.

الف) اختلال شخصیت افسرده
(Depressive personality disorder )
ویژگی اصلی افراد دارای این شخصیت صفات مادام العمر طیف افسردگی است.
این افراد بدبین ، بی لذت ، وظیفه شناس ، مردد به خود و به شیوه ای مزمن ناشاد و ناخشنودند.
این شخصیت را پیش تر شخصیت مالیخولیایی ( ملانکولیک ) می نامیدند.شیوع این شخصیت در مرد و زن تقریبا به یک اندازه است.این افراد بیشتر اوقات بی کس ، جدی ، عبوس ، سلطه پذیر و بدبین هستند و خود را دست کم می گیرند.به زودی پشیمان می شوند و احساس بی کفایتی و نا امیدی می کنند.اینان اغلب موشکاف اند و در جست وجوی عیوب و نقایص خود ، دیگران ، اجتماع و جهان مته به خشخاش می گذارند.
مانند شخصیت های وسواسی – جبری کمال طلب و زیادی با وجدان اند و دائما به کار می اندیشند و با شدت وحرارت احساس مسئولیت می کنند و با پیش آمدن موقعیت های جدید خیلی زود حال شان گرفته می شود.
همیشه از این می ترسند که مورد تایید دیگران قرار نگیرند.بدون این که حرفی بزنند در درون خود رنج می کشند وحتا ممکن است خیلی زود اشک شان درآید. هرچند به طور معمول در حضور دیگران چنین کاری نمی کنند.
شک و تردید و بلا تصمیمی و احتیاط باعث می شود که احساس نا امنی ذاتی آن ها بیشتر شود.
خلق غالب معمول اینان عبارت است از اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، فقدان شادی و ناخشنودی.
درک شان از خود حول محور باورهایی چون بی کفایتی، بی ارزشی و عزت نفس پایین دور می زند.
نسبت به اجتماع چون خود سخت گیر و موشکاف و عیب جو هستند .شخصیت افسرده منتقد همیشگی خود و دیگران است.دایم در فکر و خیال بوده ومستعد و آماده ی نگرانی و دچار احساس گناه شدن است .این شخصیت بدبین و منتظر رخدادهای منفی ست.
ویژگی های شخصیتی افسرده حتا تا مرز اختلال در بسیاری از مشاهیر و اندیشمندان تاریخ وجود داشته است.
خیام ، کافکا و صادق هدایت از این جمله اند.

نوشته شده در هجدهم دی 1386ساعت 12:43 توسط دکتر بهنام اوحدی

در کتاب های جغرافیای مان همواره برای مان می نوشتند که دومین منابع و مخازن گاز و خاویار را پس از شوروی سابق داریم و در میزان ذخایر نفت ، اگر دومین نباشیم ، سومین هستیم و در فلان قلم ، جزو ده کشور نخست و در بهمان کالا ، در رده ی بیست سرزمین نخست جهانیم.
اکنون - بی هیچ جنگ و حمله - بسیاری از شهرها و روستاهای گاز کشی شده ی کشورمان ، که کلنگ گاز رسانی شان با هزار بوق و کرنا و ساز و آواز به زمین زده شده و پس از سال ها وعده و آه و امید به حاصل نشسته ، گازی در لوله های امید و آرزو شان نمی یابند و از سرما سیاه می شوند و فریاد و فغان شان به گوش هیچ کس نمی رسد.
مدیریت غیر علمی خودبین و خودمحور دهه هاست که بر سرزمین عقب مانده مان چیره و سیطره داشته و دارد تا در عین توانگری ، فقیر و فرومایه ، نه زندگی ، که ژندگی کنیم و یا دست بالا ، ادای زندگی را در آوریم.
و با نوشتن آن سطرها و داستان ها و حکایت ها در کتاب های دبستان و راهنمایی و دبیرستان ، تنها به این دستاورد رسیدیم که به فرزندان این مرز و بوم از همان دوران کودکی و دانش آموزی بیاموزیم که :
مام میهنت توانگر و سرشار است و تو می توانی عمری بی هیچ کوشش و دشواری ، آسوده و آرام و شاد بیاسایی و بخوری و در خواب خرگوشی فرو روی.
این در حالی ست که در ژاپن ، دهه هاست که از همان سال نخست دبستان همواره در صفحه ی نخست کتاب های درسی شان نوشته می شود :
« ژاپن ، سرزمینی ست کوچک ، با منابع زیرزمینی اندک. یگانه ثروت و دارایی ملی ما ، کار است و کار است و کار. »
این گونه است که ژاپن با وجود غرق شدن در گرداب دو جنگ جهانی و یک جنگ با روسیه ، بی نفت و گاز و ............ گیتی را گرفته و شتابان در می نوردد و ما ایرانیان در خودشیفتگی ناخردمندانه ی ملی مان غرق شده ایم و هنوز گمان خام و باطل در سر می پرورانیم که
« هنر نزد ما ایرانیان است و بس » !
آری ، هنر خودشیفتگی روان پریشانه ، نخ نما و بی رنگ شده ، شعار زده و طنز و مزاح گونه ، به راستی نزد ما ایرانیان است و بس !!!
نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 14:9 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 13:47 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
سيما آبگينه باران که مي بارد، بارش برف که آغاز مي شود، شهر که قفل و تعطيل مي شود، مي توان ميزان و درجه انسانيت را اندازه گيري کرد. مي توان فهميد هنوز چند درصد از مردم در کنار همه گراني ها و افزايش کرايه مسکن و گراني ميوه و برنج و مايحتاج زندگي هنوز مي دانند انسانيت را چگونه مي توانند با بالا ترين قيمت ممکن حفظ کنند. نه شعار است و نه تخيلات. مشکل اينجاست که در بارش باران هاي گذشته خوب از درجه انسانيت باخبر شديم و حالا که برف همه جاي ايران را با هم سفيدپوش کرده باز هم مي توان حدس زد که تا چه اندازه مردم حاضر هستند اندکي از خودخواهي هاي خود را کم کنند. خيابان هاي شهر هنوز سفيد است. خودروهاي تک سرنشين آرام و آهسته با زنجير چرخ و گاه بدون آن در حرکتند. خبري از هزاران تاکسي زرد و سفيد شهر و هزاران تاکسي شخصي نيست. همه فقط دربست مي روند. با عددهايي نجومي، 5 هزار تومان، 8 هزار تومان و گاه 11 هزار تومان. انگاري برف همه تاکسي ها را با هم بلعيده است. پيرمردي کنار خيابان ايستاده و کيسه هاي کوچک شن را جلوي خودروهايي مي ريزد که ميان برف گير کرده اند و کمک شان مي کند. مسافران کنار خيابان رديف ايستاده اند و خبري از انسانيت نيست. اتوبوس شرکت واحد لبريز از آدم با صندلي هاي خيس و آب برفي که از همه درز هاي آن قطره قطره روي سر مسافران مي چکد از گرد راه مي رسد. برف همچنان مي بارد. از قبل گفته بود که خواهد باريد و گفته بود که دماي کشور را به زير صفر خواهد کشاند. برق برخي از مناطق شهر و کشور قطع شده است. برق که برود گاز شهري هم خواهد رفت. در استان مازندران هم برف آمده و حالا همه باغ دارها نگران پرتقال هاي يخ زده روي درختان شان هستند. يکي از همسايگان محترم مان با عرق گير بر تنش خواهش مي کند درجه شوفاژخانه را افزايش دهيم چون کمي سردشان است. همسايه روبه رويي پشت همه پنجره هاي خانه اش خرده نان ريخته تا گنجشک ها از اين سرما و برف نميرند. پسرکي 16 ساله بدون دستکش و کلاه با کفشي پلاستيکي و با پارويي در دست فرياد مي کشد «برف پارو مي کنم». برف مي بارد و هوا سرد تر و سرد تر مي شود. کمي آن سو تر کسي آدم برفي بزرگي را مي سازد و دور گردن او شال گردني قرمز مي پيچد و کنار آن عکس يادگاري مي گيرد. مسافران هنوز کنار خيابان ايستاده اند. خودرويي ميان برف گير کرده است. مسافران به کمکش مي روند و از برف بيرونش مي کشند و او مي رود. هرکسي به فکر حل مشکل خودش است. شايد هم حق دارند. شايد تجربه هاي گذشته، تلخ و سياه به ما و شما يادآوري مي کنند که نبايد منتظر انسانيت کسي ماند. برف تند و پي درپي مي بارد. کارگران روزمزد ساختماني کنار خيابان و زير برف کنار هم ايستاده اند. مثل آدم برفي هايي که از دهان شان بخار بيرون مي زند و گهگاه کسي از ميان شان سرفه يي سخت و تلخ مي کند. پيرزني با چند نان سنگک و يک بسته خرما از راه مي رسد و برايشان نان و خرما لقمه مي گيرد. مسافران هنوز رها کنار خيابان به خودروهاي تک سرنشيني نگاه مي کنند که ميان خيابان نرم و آهسته مثل مشايعت کنندگان ماشين عروس حرکت مي کنند. پيرمرد هنوز مقابل ماشين هاي در برف مانده شن مي ريزد و همسايه ما هنوز با عرق گير ميان راهروي خانه ايستاده و با عصبانيت مي خواهد درجه شوفاژخانه را بالاتر ببريم. راديوپيام از بسته بودن جاده هاي کشور خبر مي دهد. گاهي به نظر مي رسد هيچ اتفاق هولناک و غيرقابل پيش بيني رخ نداده است. نه زلزله آمده نه جايي خراب شده و نه توفاني سخت شهر را درهم ريخته است. فقط برف مي بارد. مثل هميشه. مثل سال هاي گذشته. مثل همه زمستان ها. پس چرا شهر به هم ريخته ؟ |
نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 13:44 توسط دکتر بهنام اوحدی
| ديدگاه بيماران درباره ماهيت داروها |
|
|
|
دکتر بابک زماني* *متخصص مغز و اعصاب |
نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 13:32 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
نوشيروان کيهاني زاده
کشته شدن بابک خرمدين به دست خليفه عباسي
بابک خرمدين پس از افتادن به دست معتصم خليفه عباسي، چهارم ژانويه سال 838 ميلادي به دستور خليفه با قطع تدريجي دست و پا و اعضاي بدن کشته شد و سپس بقيه بدنش را در بيرون شهر سامره (سامرا) پايتخت معتصم به دار آويختند که مدت ها به همان صورت باقي بود. اين واقعه در جريان انقلاب، تجديد استقلال و حاکميت ملي ايرانيان روي داده بود. در آن قرن در هر گوشه ايران يک استقلال طلب به پا خاسته بود و مبارزه مي کرد. در شمال ايران همزمان سه مبارز - بابک، مازيار و افشين - بناي مبارزه با حکومت بغداد را گذارده بودند که بابک در عين حال فرضيه اجتماعي - اقتصادي مزدک را هم دنبال مي کرد و خواهان ملي شدن املاک بزرگ بود. پيروان او پيراهن سرخ رنگ بر تن مي کردند و به احتمال زياد دادن عنوان «سرخ ها» به کمونيست ها ريشه در همان زمان دارد. در تاريخ، آنان را سرخ جامگان، خرميان و خرمدينان نوشته اند. در آن زمان هنوز اکثريت آذربايجاني ها که بابک از ميان آنان برخاسته بود دين نياکان (آيين زرتشت) را حفظ کرده بودند. بابک چند بار سپاه خليفه عباسي را شکست داده بود، زيرا دژ و استحکامات متعدد داشت ...

نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 13:25 توسط دکتر بهنام اوحدی
۵- محمود احمدی نژاد ، دو بار ،
بیست و پنجم سپتامبر ۲۰۰۶ ( Sep. 25 , 2006 ) ،
|
|
و هفدهم دسامبر ۲۰۰۷ ( Dec. 17 , 2007 ) :

به دلیل شائبه ی اهانت آمیز بودن این تصویر ، بنا بر قوانین نظام جمهوری اسلامی ایران از درج این تصویر در وبلاگ خودداری می شود. )
نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 13:8 توسط دکتر بهنام اوحدی
۴- امام خمینی : شش بار ,
دوازدهم فوریه ۱۹۷۹ ( Feb. 12, 1979 )
بیست و ششم نوامبر ۱۹۷۹ ( Nov. 26, 1979 ) ،
هفتم ژانویه ۱۹۸۰ ( Jan. 7 , 1980 ) ، به عنوان مرد سال ،
بیست و ششم جولای ۱۹۸۲ ( July 26 , 1982 )
هفدهم آگوست ۱۹۸۷ ( Aug. 17 , 1987 ) ،
بیست و هفتم فوریه ۱۹۸۹ ( Feb 27 , 1989 )
( گرافیست های مجله تایم ، اعتماد به نفس ، اقتدار و کاریزمای رهبر انقلاب اسلامی ایران را هرگز نتوانسته اند در طول آن سال ها بپوشانند. )
برگرفته از :
نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 12:39 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
|
|
نوشيروان کيهاني زاده تلاش هاي «پيروز ساساني» چند واحد مسلح عرب که مامور جلوگيري از بازگشت پيروز ساساني (پسر يزدگرد سوم آخرين شاه امپراتوري ايران از دودمان ساسانيان) از چين به ايران شده بودند ششم ژانويه سال 663 ميلادي در سر راه خود، شهر بلخ (مرکز همان ساتراپي ايران که يونانيان، «باکتريانا» نوشته اند) يکي از چهار شهر عمده خراسان بزرگ را تصرف کردند. «پيروز ساساني» به خواست پدرش يزدگرد سوم (که در سال 651 ميلادي در «مرو» واقع در ترکمنستان امروز فوت شد)، براي جلب کمک نظامي تايزونگ، امپراتور چين از دودمان تانگ، از طريق کوه هاي پامير (تاجيکستان امروز) به «چانگ آن» پايتخت آن زمان چين رفته بود که در ايالت شيان واقع بود و بزرگ ترين شهر جهان به شمار مي آمد.«تايزونگ» پيش از رسيدن «پيروز ساساني» به «چانگ آن» درگذشته بود و پسرش «گائوزونگ» امپراتور تازه و سومين رئيس کشور چين از دودمان تانگ به پيروز مقام درباري داد و احترام بسيار کرد و در سال662 او را با يکي از ژنرال هاي خود به نام «پي شينگ جيان» با لشکري کامل روانه ايران کرد. «پيروز ساساني» پيشنهاد کرده بود که اين لشکر تا حاکم نشين سيستان بزرگ (شهر زرنگ = زرنج و مرکز ايالت نيم روز افغانستان امروز) با او باشد زيرا اطمينان دارد ايرانيان پس از شنيدن خبر بازگشت وي دسته هاي مقاومت تشکيل مي دهند و به ياري اش مي شتابند. ژنرال «پي» تنها تا محلي در سغديانا به نام بالاسگون (امروزه؛ توک ماک = توقماق واقع در قرقيزستان) با «پيروز» همراه بود و در اينجا دست به بهانه آوردن و تعلل زد و پيروز ساساني پس از نوميد شدن از حمايت نظاميان چيني، تنها با ايرانياني که با وي بودند به منتهي اليه شمال شرقي ايران (سرزميني که امروز تاجيکستان و شمال شرقي افغانستان را تشکيل مي دهد) بازگشته و دست به جمع آوري نيرو براي جنگ با اعراب زده بود و مردم هرات (بزرگ ترين شهر خراسان آن زمان) با شنيدن خبر بازگشت پيروز، بر ضد حکمران عرب شورش کرده و باعث نگراني اعراب حاکم بر ايران شده بودند که چند واحد را مامور متوقف ساختن «پيروز» و عقب زدن او به چين کرده بودند که اين يگان ها بلخ را تصرف کردند. پيروز ساساني تا تخارستان (افغانستان شمال شرقي) پيش آمد و 20 سال در آن مناطق بود، در همانجا فوت شد و طبق وصيتش جسد او را در کوه هاي پامير به گونه يي که صورتش به سوي ايران باشد دفن کردند. www.iranianshistoryonthisday.com |
نوشته شده در هفدهم دی 1386ساعت 12:11 توسط دکتر بهنام اوحدی
فرشاد قربانپور
اگر بخواهيد روشنفكري امروز ايران را آسيبشناسي كنيد چه تصويري از شرايط و وضعيت آن ارائه ميدهيد؟
مشكل روشنفكري امروز ايران اين است كه در خلاء تئوريك و ايدئولوژيك بهسر ميبرد و هيچ برنامه و تعريفي از خودش ندارد. انگيزه و هدف ندارد، به همين دليل ما در فرار مغزها در دنيا اوليم.
به چه دليلي ميگوييد روشنفكري امروز ايران دچار خلاء تئوريك و ايدئولوژيك است و اين خلأ به چه علتي ايجاد شد؟
بهخاطر اينكه حرفهاشان تكراري است ودورهاش گذشته است. علت آن هم اين است كه روشنفكري تا بهحال مقلد بوده و هنوز هم هست.
از چه زماني وجود اين خلأ احساس ميشد؟
از زمانيكه بعد از انقلاب اسلامي كسي روشنفكري را به حساب نياورد ونظام سنتي حاكم شد و موجب نااميدي روشنفكري شد.
آيا تلاشي براي پر كردن اين خلأ ايجاد شد؟
تلاشي صورت نگرفت چرا كه روشنفكري ما به عرفان پناه برد.
به نظر شما روشنفكري امروز ايران چگونه بايد به تعريف خودش بپردازد؟
روشنفكري ايران بايد تعريفي هويتي و ايدئولوژيك از خودش ارائه دهد. او بايد جايگاه خود را براساس اين تعريف مشخص كند. همچنين از درون اين تعريف بايد نوعي از اومانيسم مدرن بيرون بيايد. اكنون در اروپا اين مساله بسيار مطرح است. اومانيسم مدرن بحث امروز غرب است. كتابي هم از «هانا آرنت» منتشر شده است كه اين بحث در مقدمه آن آمده است. او در اين مقدمه ميگويد؛ «غرب به خاطر تكنيك و سرمايه، انسان را در خود محدود كرده و ديگر جايي براي او باقي نگذاشته است.» از نظر كساني كه به اين مساله معتقدند، پس از بررسي جنگ اول و دوم جهاني و مسائلي مثل استالينيسم، به اين نتيجه ميرسند كه علت اين مسائل فقدان اومانيسمي است كه از قبل وجود داشت و قرن بيستم فراموش شد. بعد از جنگ جهاني دوم، براي اينكه اومانيسم دوباره زنده شود، بحث حقوق بشر را مطرح كردند؛ امري كه حاصل نوعي حقوق شهروندي ويا «نظامات سوسيال دموكراتيك» بود.
يعني شما گفتماني را كه اكنون در غرب آغاز شده است، گفتمان بازگشت به اومانيسم با تعريفي نوين ميدانيد؟
بله. بازگشت بر مبناي حقوق بشر، جامعه مدني واز اين دست مباحث اومانيستي.
اومانيسم با گسترش حقوق بشر زنده خواهد شد. البته مباني خود را خواهد داشت كهانديشههاي متفكرين روشنفكر آن ديار است.
با اين حساب اگر حقوق بشر را زائيده مدرنيسم بدانيم اكنون حقوق بشر خود فرزندي آورده به نام اومانيسم نوين، درست است؟
بله، اما وقتي مدرن ميشويم و به نقد مدرنيته ميپردازيم يعني از دورههاي مختلف مدرنيته عبور كردهايم. ببينيد ما با توجه به ساختارهاي خود نميتوانيم به نقد مدرنيته بپردازيم. چرا كه هنوز به توسعه نرسيدهايم. ما با رشد ارتباطات، كموبيش در حوزه انديشه جديد وارد شدهايم ولي در حوزه تكنيك و توسعه عقبيم.
البته منظور اين بود كه اگر محصول مدرنيسم، پستمدرنيسم و حقوقبشر بود. اكنون محصول اين روند اومانيسم نو خواهد بود. يعني حقوق بشر خودآورده جديدي براي روشنفكران دارد؟
بله. البته ميتواند اومانيسم باشد. اما اين اومانيسم پستمدرنيستي نيست. زيراكه براي جامعه ما، بايد با توجه به شرايط اجتماعيمان به «مدرنيته مدرن» دستيابيم.
هر چه باشد چگونه ميتواند به كار ما بيايد؟ ببينيد شما در پاسخ سوال قبلي گفتيد ما چون به توسعه نرسيدهايم نميتوانيم به انتقاد از مدرنيسم و پستمدرنيسم بپردازيم. حالا چگونه يك آورده جديد كه اومانيسم نام دارد و يقينا بر اساس پارادايم حاكم بر غرب تعيين ميشود به كار و بار روشنفكري ما خواهد آمد؟
بهخاطر آنكه ما بايد سعي ميكرديم در بستر تمدن خود نوعي مفهومسازي كنيم كه از درونش «فرد حقوقي» سربرآورد ونكرديم. البتهانديشه هم جرات ميخواهد، مخصوصا انديشه رهاييبخش و اكنون روشنفكري بايد اين جرات را داشته باشد تا ايدئولوژي كارآمدي توليد شود.
به اين ترتيب براساس نظر شما مشكل روشنفكري ايران اين است كه به علت خلاء ايدئولوژيك و خلأ تئوريك نه دنيا را ميشناسد و نه اينكه ميتواند خود را تعريف كند.
بله. يعني روشنفكري ايران با اين حساب نميداند كه چه كار بايد انجام دهد و قبل از آن هم اصلا نميداند چه ميخواهد. سرعت زمان وتغييرمرتب واقعيات مارا گرفتار بحران هويت و شناخت كرده است.
به اين علت تئوري ندارد و يا اينكه استراتژي و تاكتيك نميداند كه چيست؟ آيا بايد و نبايدها و مسائلي از اين دست بيشتر از استراتژي ناشي ميشود تا تئوري؟
بله تئوري ندارد. در ضمن ابتدا «تئوري وشناخت و تحليل» لازم است وبعد استراتژي.
روشنفكري ما آن تئوري را كه شما تجويز ميكنيد از كجا بايد بياورد؟
روشنفكري ايران با توجه به فضايي كه در آن زيست ميكند، يعني شرايط جامعه، روندي كه جهان طي ميكند، مشخصههاي اجتماعي و... بايد ايدئولوژي و تئوري خودش را ابداع كند و به تعريف آن بپردازد. اين تئوري ارتباط تنگاتنگي با زماني كه صحبت ميكنيم دارد. مثلا اين تئوري ميتواند سوسيالدموكراسي باشد براي جامعهاي چون ما، وگرنه درهرجامعهاي ميتواند چيزي ديگر باشد.
اكنون كه زمانه ليبرالدموكراسي است؟
نه. ليبرالدموكراسي نبايد باشد. ليبرالدموكراسي براي جامعه مرفه، ايدهآل است. ليبرالدموكراسي براي فقرو عقبماندگي پاسخي ندارد. ما هنوز اختلاف طبقاتي، فرهنگي و... زياد داريم و بيشتر مشكلاتمان ناشي از اينهاست.
به نظر شما سوسيالدموكراسي پاسخ بهتري دارد؟
بله. سوسيالدموكراسي، البته سوسيالدموكراسي مدرن پاسخ دارد. تاكنون هيچ كسي در اين رابطه بحثي را در ايران مطرح نكرده است. من اين بحث را از پارلمانهاي فرانسه و انگليس گرفتهام. چون اينها قبل از ما در اين راه رفتهاند.
يعني همان راه سوم آنتوني گيدنز؟
بله. همان بحثهايي است كه «گيدنز»، «بلر»، «ژوسپن» و... مطرح ميكنند. ببينيد، اينها يك خط فقر ميكشند و هزينه زندگي را با اين خط تعيين ميكنند. هركسي زير اين خط قرار گرفت بايد از كمكهاي اجتماعي استفاده كند. بالاي اين خط فقر هم بايد ماليات بدهد كه در واقع همان «بخش خصوصي» است. با سرشكن كردن اين ماليات تعادل اجتماعي برقرار ميشود. چون توسعه بدون بخش خصوصي، تامين اجتماعي وعدالت ميسر نيست.
من دنبال مدل و تئوري روشنفكري هستم اما شما مدل توسعه ارائه داديد.
راهحل سه نفر فوقالذكر چنين است. در حوزه روشنفكري بايد با نوعي فلسفه سياسي به تبيين نوعي «اومانيسم» خودمان بپردازيم كه هم مدرن باشد وهم حقوق بشري وهم قابل فهم براي جامعهاي چون ما.
ما هنوز در همان بحثهاي مدرنيستي ماندهايم و هنوز در ابتداي بحثهاي حقوقبشري و حقوق شهروندي قرار داريم و در همين حال هم چند دهه عقبيم. با اين حساب ما چگونه ميتوانيم از روشنفكريمان بخواهيم از بحثهاي«اومانيسم نو» كه اكنون حتي در اروپا هم نو است تئوري عمل و نقشه راه براي خود بيافريند؟
اينها همه با تعريفي از «خويشتن» و «فردحقوقي» در جامعه مدني ميتواند راهگشا باشد. دنيا دهكدهاي شده كوچك ودرهم تنيده. بايد از تجربيات ديگران استفاده كرد.
ببينيد پارادايم حاكم بر روشنفكران جهان در دهه 60 و 70 ميلادي كمونيسم بود كه از دل آن سوسيالدموكراسي بيرون آمد....
بله. چون «ژان ژورز»، «كائوتسكي»، «برنشتاين» و... طرفدار دموكراسي بودند، اما لنين بازي را به هم ريخت... امروز نيم قرن گذشته است.
من ميخواستم بگويم كه اكنون پارادايم حاكم ديگر نه كمونيسم است و نه سوسيالدموكراسي، بلكه ليبرالدموكراسي است و بر اين فرض كه حقوق بشر باشد، اما سوسيالدموكراسي نيست. به نظر شما از دل اين چه بيرون خواهد آمد؟
اگر منظور شما ليبرالدموكراسي است، بايد بگويم اين بحث در غرب است، كه دورههايي از مدرنيته را طي كرده، ما اول راهيم.
اومانيسم نو هم بحث غرب است و بحث ما نيست. از اين گذشته قدرت مسلط، گفتمان مسلط را نيز تعيين ميكند.
نه. اين گفتمان در غرب تعيين ميشود. اما در اينجا اگر روشنفكري ما نتواند گفتمان بومي با توجه به گفتمان مسلط بر جهان طرحريزي كند يك نفر قدرت را در دست ميگيرد و همه بازي را به ضرر دموكراسي بههم ميريزد. ببينيد روشنفكري ما بايد پاسخ دهد كه چرا اصلاحات به اينجا ختم شد كه از درون آن ضد اصلاحات بيرون بيايد. البته آنها جوابي ندارند. ما يا گرفتار سلطه مجدد غرب ميشويم يا گرفتار نيروهايي كه به نظر من، خودشان هم سرگردانند.
به نظر شما اين ناشي از خلاء تئوريك است؟
بله. هر پديدهاي ضد خود را در خودش ايجاد ميكند. روشنفكري ما بايد براي ايجاد ضد خودش هم حساب باز ميكرد، اما نكرد. علتهاي آن كه هنوز وجود دارد اما چه تلاشي براي بازشناخت آن ميكند. روشنفكر ما بانوعي رمانتيكبازي كه از عرفان و... الهام ميگرفت قافيه را باخت كه نتيجهاش اين شد.
آن تئوري كه روشنفكري ما بايد به دنبال تدوين آن باشد چه ويژگيهايي بايد داشته باشد؟
روشنفكري ما بايد دنبال تئورياي باشد براي پاسخ دادن و تحليل مسائل جامعه خودش. اين تئوري بايد مربوط به عصر خودمان باشد و مردم هم بايد توان درك آن را داشته باشند. يعني روشنفكر ما بايد بتواند با آن تئوري به مردم بگويد، «من اين هستم». با اين حساب، اين تئوري بايد متمايز از گذشته حتي در حوزه دين وسياست، فرد، اجتماع، حقوق و... باشد و با نگاه به آينده، نگاهي كه تاكنون گذشتهگرابود، بازسازي شود.
روشنفكراني كه اكنون خود را در جايگاه تبيينكننده اين تئوري ميدانند، وابسته به جناح اصلاحطلب هستند. اينها تحت عنوان روشنفكري ديني شناخته ميشوند و همه انقلابي هم بودند. چرااينها تاكنون موفق به ايجاد اين تئوري نشدهاند؟
شايد تلاشي صورت نگرفت. از سوي ديگرنميتوان گفت همه آناني كه بايد به تدوين اين تئوري بپردازند از اصلاحطلبان و طيف سياسي هستند. از درون دانشگاهها هم بايد افرادي بيايند و برخي نيز لائيك، ليبرال، چپ و... هستند. مترجمها نيز دركمك به اين روند و يافتن و تدوين تئوري نو بايد نقش داشته باشند تا امكان تدوين آن ميسر شود. اين تئوري متعلق به ما بوده و بايد پلورال باشد.
آيا شما ميخواهيد بگوييد كه روشنفكري ما براي پر كردن خلاء تئوريك خود پس از يك نهضت ترجمه موفق به اين كار خواهد شد؟
ببينيد ما بايد در داخل هم بحثهايي داشته باشيم. جنبش ترجمه تنها ميتواند به اين امر كمك كند، اما تعيينكننده نيست. يعني اگر نتوانيم از داخل چيزي براي عرضه پيدا كنيم در نهايت باز هم شكست خواهيم خورد. بسياري از اصلاحطلبان ما كه فعاليت سياسي هم دارند و در جنبش اصلاحطلبي هم شاخص بودند اغلب ليبرالدموكرات هستند چرا كه روي مساله فقر حساب باز نكرده بودند. نتيجه فكر نكردن به فقر اين است كه سرنوشت اصلاحطلبي پس از 8 سال آنگونه رقم ميخورد كه همه ديديم. روشنفكران و اصلاحطلبان ما بعد از 8 سال پشت در ماندند. چرا كه براي اين مساله فكري نكرده بودند.
آيا شما معتقديد اين مشكل هميشگي ليبرالدموكراتها است؟
بله. چون براي فقر برنامه ندارند. از اين رو روشنفكران ما براي ايجاد آن تئوري و پر كردن خلاء موجود در حوزه تئوري و ايدئولوژي بايد به سمت سوسيالدموكراسي بروند. ليبرالدموكراسي براي جامعه مرفه است. همچنين روشنفكري ما بايد توجه كند كه از بستر ليبراليسم انسان مادي بيرون ميآيد. روشنفكري ما بر اساس اين مشي ليبرالي ثابت كرد كه به دنبال منافع خودش ويا قدرت بوده، يعني حاضر نيست به خاطر اومانيسم گذشت داشته باشد. اين مساله كه «اخلاق روشنفكري» نام ميگيرد، تاكنون وجود نداشت.
پس رسيديم به اين نقطه كه بايد بحث اخلاقي كنيم و براي روشنفكر اخلاق تدريس كنيم و بعد او را دنبال تئوري بفرستيم. چرا كه او اخلاق «گذشت» ندارد. اينطور نيست؟شما همين را گفتيد اگر درست متوجه شده باشم.
شما زندگي نمادهاي معروف روشنفكري چون سارتر، كامو و... را ببينيد، اخلاق يعني مسووليت، اخلاقي كه ناظرباشد بر «اخلاق در قدرت وسياست» و غيرتحميلي به ديگري، كه حاصلش عدالت و برابري است. يعني اخلاق ودين ابزار نيست.
روشنفكري ما به اين دليل بايد به سمت سوسيالدموكراسي برود، كه تعهد روشنفكري انساني است وحقوقي كه از بستر سوسيالدموكراسي نضج ميگيرد، و بسيار انسانيتر و اومانيستيتر از همزاد خود در ليبرالدموكراسي است و به همين دليل روشنفكر ما را تشويق به اتخاذ چنين تئورياي ميكنيد؟
بله. در اين عرصه حتي دولتها ميتوانند نقش ايفا كنند. باز كردن فضاي سياسي وبيان وانديشه ونه شعار وجنجال.
روشنفكران چگونه در اين عرصه ميتوانند نقشي داشته باشند؟
آنان از نظر تئوريك ميتوانند نقش داشته باشند و همچنين مبارزه بهخاطرتامين مواردي كه ذكر شد يعني بازكردن فضاي سياسي و آزادي بيان و...
به نظر شما شرايط و ويژگي روشنفكري امروز ايران به شكلي است كه بتواند اين تئوري را ايجاد كند و يا اساسا به خلاء تئوريك و هويتي خود پايان دهد؟
روشنفكري ما بايد روي فلسفه و جامعهشناسي و حقوق كار كند. امروز اساسا همه بحثها حقوقي شده است. روشنفكر ما در عين فقرزدايي بايد با برنامهريزي در يك كشور نفتي به مسائل مهم ديگر نيز بپردازد.
به خاطر تجارب فراوان تاريخي ما امروز ديگرگون شدهايم ولي تنها در اين انديشه كه رهايي را آرزو داشته باشيم. اما از سوي ديگر هم ميدانيم كه ازرفتن به اين سمت بازماندهايم.
شما از روشنفكري ديني امروز ايران دفاع ميكنيد در حالي كه همين روشنفكري در نقد عملكرد خود مثلا براي دوره اصلاحات دچار مشكل و ضعف است.
اين روشنفكر هنوز فضاي لازم را براي رشد و نوآوري چنانكه بايد و شايد نداشته است. جاي رشد روشنفكر فضاي باز است. درضمن من كاري به مسائل ديگر ندارم. اكنون حرف من اين است؛ راهحل مساله روشنفكري ايران چه ديني و چه غيرديني، براي جامعه ما بهطور «شفاف» سوسيالدموكراسي است چرا كه فقر نيز همچون آزادي در كشور نفتي هنوزهم مسالهاي «پليتيزه» ومورد سوءاستفاده است. روشنفكري بايد بحث ديني و مبنايي و انتقادي را در جاي خودش بگذارد و قطع نكند، ولي مهمتر از همه به فكر برنامه باشد. روشنفكري ايران از هر نحلهاي بايد دور اين برنامه مشترك متحد شوند. من كاري به نحلههاي ديني و غيرديني ندارم. مسائل جديد از جمله مستحدثات است و نياز به تكنوكراتهاي جديد براي حل كردن آنها است. مشكلات امروز ما از حرف وشعار گذشته است.
چرا سوسيالدموكراسي ميتواند اين خلأ را پر كند و مثلا ليبرالدموكراسي نميتواند؟شما دلايل تاريخي و جامعهشناسي و فلسفي هم براي اين توصيه خود داريد؟
هر چيز ديگري هم باشد، تمام اين مسائل و انتخاب روش با انتخابات آزاد حل ميشود. مثل كاري كه همه دنيا انجام ميدهند وبا اتحاد همه حول يكي دوبرنامه كه يكياش هم ليبرالدموكراسي است، اما «شفاف» و ميسر است. اين برنامه هر چه باشد، نبايد شعارباشد.
روشنفكران غيرديني سكولار كه فرصت نقشآفريني در اصلاحات را نداشتند. اين روشنفكران ديني بودند كه جنبش اصلاحات را حاصل كار خود دانسته و در آن حضور داشتند. از سابقه آنها ميتوان يكي هم به انقلاب فرهنگي اشاره كرد. روشنفكران ديني اكنون حاضر نيستند نقدي جدي بر عملكرد خود در انقلاب فرهنگي را بپذيرند آنوقت چگونه بر اساس نظر شما بايد بيايند و برنامه مشتركي تدوين كنند. اين برنامه چه سوسيالدموكراسي باشد و چه هر چيز ديگري، آيا پتانسيل اتحاد آنان و عدم گروهبندي مجدد را خواهد داشت؟ تاريخ براي اين پرسش پاسخ منفي دارد. شما چطور؟
دموكراسي حاصل انقلاب نيست. دموكراسي حاصل تضاد بين ساختارهاي قدرت است. روشنفكران ديني هر چند كه به حاشيه رانده شدهاند اما جزئي از ساختار قدرت در ايران محسوب ميشوند. از بستر تضاد در ساختار قدرت، در جامعه روزنههايي ايجاد شده و امكان كنش براي جامعه فراهم ميشود. سرانجام اين كنش و واكنشها دموكراسي است. من نقش روشنفكران سكولار و ديني را در اين زمان مهم ميدانم مثل همه نحلههاي ديگر.
پس ميتوان گفت روشنفكري ايران در شرايطي كه شما ميگوييد قرار ندارد، بلكه اگر فضاي جامعه مهياي واكنشهايي شود در آن زمان امكان دارد كه روشنفكري هم تن به شرايط البته «دموكراتيك» بدهد.
آنچه در جامعه مهم است، جبرهاي اجتماعي در سايه آگاهي است. اصلاحطلبان به سرعت در قبال اين جبرها و فضايي كه ايجاد ميشود موضعگيري ميكنند و به نظر من فشار زيادي روي آنها خواهد آمد. اين جبرها راهگشاست.
به نظر شما اگر روشنفكري ما بخواهد خلأ تئوريك خود را برطرف كند به نقد گذشته نياز ندارد؟يعني نقد گذشته پيششرطي براي حل مساله تئوريك نيست؟
بله. نياز اصلي و ابتدايي او نقد گذشته است و براي آغاز بايد از يك انتخابات آزاد، فضاي دموكراتيك وپلورال شروع كند.
آيا روشنفكر مجاز است كه مستقيما وارد عرصه سياسي شود؟
نميتوان كار مخفي و غيرسياسي كرد. همچنين از آنجا كه ما به مرور وارد عرصه جامعه مدني ميشويم و طبقات جايگاه خود را مييابند اين جامعه نياز به روشنفكر خودش دارد. روشنفكر ما چه مذهبي و چه غير مذهبي خيلي رمانتيك بود.
در چه برههاي اينگونه بود؟
هميشه و در موقعيتهاي حساس دهه 20 و 40 و پس از آن.
بعد از انقلاب چطور؟
خير. ديگر مرحله كسب تجربه فرا رسيده بود.
شما اساسا به روشنفكر با عينك سياسي نگاه ميكنيد. يعني گمان ميكنيد روشنفكر بايد كاري كند كه در جامعه سياسي كنش و واكنش ايجاد كند؟
بله. روشنفكر ممكن است كنشهاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي كه داراي مبناي انتقادي است داشته ولي «نقد» تعريف خودرا دارد. . . .
با اين حساب گاهي اوقات هم بايد بر خلاف جريان آب شنا كند؟
بله. بايد برنامه داشته باشد و گاهي بر اساس آن برنامه برخلاف آب شنا كند. اما چون برنامه ندارد اصلا به اين جاها نميرسد و فقط مينشيند و غر ميزند.
ما چند نوع روشنفكر داريم، از جمله روشنفكر فرانسوي كه با مردم حرف ميزند و با آنها حركت ميكند. نوع ديگر روشنفكر آلماني است كه با مردم و براي مردم حرف ميزند اما در اين حرف زدن متكلموحده است مثلهابر ماس. روشنفكر ديگري هم داريم كه انگلوساكسوني هستند. مانند چامسكي، اين روشنفكران با قدرت حرف ميزنند تا بتوانند بر آن تاثير بگذارند. روشنفكر ايراني به كدام دسته شبيه است. به نظر ميرسد گاهي مثل روشنفكر فرانسوي و سارتر ميشود و گاهي هم مانند چامسكي با قدرت حرف ميزند، مثل برخي از اصلاحطلبان. اينطور نيست؟
در تصوير كلي شايد اينگونه باشد اما روشنفكري ايران از خودش چيزي ندارد و هر چه ميگويد از مانده بحث روشنفكري اروپا است يا «گذشتهگراست.» روشنفكراني همچون سارتر، چامسكي، هابرماس و... برخلاف روشنفكران ايراني از خودشان صاحب انديشهاند. اما روشنفكران ايراني اينگونه نيستند و در بحران «مخاطب» بهخاطر فقدان انديشه نو سرگردانند. شايد هم بهخاطر شرايط اجتماعي وسياسي ماست؛ شرايطي كه بايد در آن با حرفهاي نو راه نفوذي نو وحقوقي يافت، حقوق بشر ويا شهروندي، چرا كه ما وارد دوره جامعه مدني شدهايم.
نوشته شده در شانزدهم دی 1386ساعت 0:17 توسط دکتر بهنام اوحدی
.gif)
سه روز مانده به فتح خرمشهر، اكبر هاشميرفسنجاني كه رئيس وقت مجلس ايران بود، به دانشگاه تهران رفت تا خطبههاي نماز جمعه 31 ارديبهشتماه سال 61 را ايراد كند. كشور در آن ايام از يكسو بخشي از خاك خود را در جنگ از دست داده بود و از ديگر سو تحت فشار آمريكا بود. در داخل نيز اگرچه روحيه انقلابي همچنان ديده ميشد اما اوضاع اقتصادي چندان به سامان نبود و فشارها بر خانوادهها هويدا بود. به همين دليل نيز دولت ميرحسين موسوي تلاش داشت با محوريت عدالت و توزيع كالابرگ، نيازها را مرتفع كند. پس بيدليل نبود كه هاشميرفسنجاني به مانند هميشه در نماز جمعه تهران از كينهتوزي آمريكا و تلاشهاي آن كشور عليه ايران سخن بگويد و به ناتواني نيروهاي بعثي اشاره كند. اما آنچه غريب آمد، قسمت پاياني خطبههاي او بود؛ آنگاه كه از ايجاد و تاسيس يك دانشگاه جديد در كشور سخن گفت و آن را مصداق «انقلاب فرهنگي واقعي» دانست. دانشگاهي كه بدون نياز به مدرك ديپلم علاقهمندان را پذيرا باشد و سختگيريهاي رايج دانشگاههاي دولتي را نداشته باشد. دانشگاهي متاثر از حوزه علميه. دانشگاهي كه علم و عالم را يكجا در خود جاي دهد و طالب و طلبه را در كنار هم بنشاند و در يك كلام دانشگاه آزاد اسلامي.
اگرچه اين اولين اعلان رسمي دانشگاه آزاد اسلامي ايران پس از انقلاب بود اما در اواخر دوران پهلويها، دانشگاهي با همين نام تاسيس شد كه در آستانه انقلاب 57 به پايگاه نيروهاي چپ - ماركسيستها - تبديل شد و سپس با وقوع انقلاب، اعتراضات نيروهاي مكتبي عليه آن شدت گرفت و نهايتا نيز در فرآيند انقلاب فرهنگي تعطيل و سپس تبديل به «دانشگاه مكاتبهاي» شد كه بعدها نيز اين نام به دانشگاه پيامنور تغيير كرد.
***
اما آنچه اكبر هاشميرفسنجاني در خطبههاي نماز جمعه تهران گفت، حكايت از يك پسزمينه گسترده داشت. گفتوگوهايي كه با امام خميني انجام شده و جلساتي كه با محوريت آيتالله علي خامنهاي، رئيسجمهور وقت برگزار شده بود.
ماجرا به آنجا باز ميگشت كه در ايام زندان برخي از روحانيون همچون مرتضي مطهري ايده يك دانشگاه اسلامي را طرح كرده بودند اما اين ايده پس از انقلاب مدتي به فراموشي سپرده شد و نهايتا هاشمي در ديدارهايي كه با امام خميني داشت، طرح تاسيس يك دانشگاه اسلامي را عنوان ميكند: «اول انقلاب دغدغه جدي امام اين بود كه دانشگاه كم داريم و متقاضي تحصيل زياد و براي اعزام دانشجو به خارج خيلي دستمان باز نيست. وقتي فكر دانشگاه آزاد اسلامي مطرح شد و همين طرح را خدمت امام برديم، روحيه ايشان باز شد و فرمودند: «دريچه خوبي است كه ميشود از آنجا فضاي خوبي را ديد.» و نشانش اين بود كه ايشان يك ميليون تومان پول دادند. ايشان ميتوانستند بگويند از دولت يا از جاي ديگر بگيريد اما مخصوصا از پول خودشان دادند كه اين نشانه اظهار علاقه و توجه ايشان به اين نهاد بود.» (دانشگاه آزاد در كلام بزرگان، ص139)
بدين ترتيب قدمهاي اوليه برداشته شد. اكنون هاشميرفسنجاني به علت آنكه رئيسمجلس بود، به فكر آن بود كه امور اجرايي و راهاندازي دانشگاه را به كسي بسپارد.
از آنجا كه وي در ابتداي انقلاب و سالهاي پس از آن به مرجعي براي افراد در گروههاي سياسي تبديل شده بود، كم نبودند افرادي كه از اين دستگاه و آن نهاد به وي شكايت ميبردند. در اين ميان يكي از آن افراد عبدالله جاسبي بود. او كه پس از انقلاب به عنوان مشاور اقتصادي دولت فعاليت ميكرد؛ در ديدارهاي خود با هاشمي از «ابهام مسووليت و اختيارات كارش» گله داشت. از طرفي جاسبي در حزب جمهوري اسلامي نيز فعال بود. هاشمي در حاشيه يكي از جلسات شوراي مركزي حزب جمهوري اسلامي ماجراي دانشگاه آزاد را با او درميان گذاشت و از او خواست طرحي را تهيه كند تا او بتواند با دانشگاهيان و دولتمردان براساس آن تبادلنظر كند.
همزمان هاشمي در حاشيه جلسه شوراي اقتصاد اين موضوع را با آيتالله علي خامنهاي رئيسجمهور وقت و مهندس ميرحسين موسوي نخستوزير مطرح كرد. آنان نيز از طرح استقبال كردند.
در اين ميان جاسبي چند طرح آماده كرد. اما هاشمي هيچ يك از آنها را نپسنديد. آنچه را در ذهن خود داشت براي جاسبي توضيح داد و قرار شد بر مبناي توضيحات هاشمي، طرح جامعي تهيه شود.
در 27 ارديبهشتماه سال 67، مجددا جلسه شوراي اقتصاد تشكيل شد. بحث درباره حدود فعاليتهاي بخش خصوصي در صنعت بود. بيشتر درباره كليات سخن گفته شد و خطوط اصلي و حدود ثروت و آزاديهاي اقتصادي مورد بحث قرار گرفت. در همان جلسه هاشمي پيشنهاد اجازه فعاليت بخش خصوصي را در آموزش عالي ارايه كرد: «همين موضوع شروع بحث تاسيس دانشگاه آزاد اسلامي است. در سال 61 كه اغلب انقلابيون به دولتي كردن همه چيز نظر داشتند، سخن گفتن از خصوصيسازي در بخش آموزش عالي جسارت و جرات فوقالعادهاي طلب ميكرد.» (پس از بحران، ص106)
چهار روز بعد از اين جلسه هاشمي به دانشگاه تهران رفت و در خطبههاي نماز جمعه به تاسيس دانشگاه آزاد پرداخت: «ما بايد يك كاري بكنيم... در جمهوري اسلامي نميتوانيم بعد از 10 سال ديگر بپذيريم كه براي تخصص بايد برويم به كاليفرنيا يا جاي ديگر... امروز يك طرحي در ذهن بنده و دوستان من، جناب رئيسجمهور و نخستوزير و بعضي از دوستان در ستاد انقلاب فرهنگي مطرح است... از همين امسال در هر جا كه دستمان رسيد و شايد كمكم به روستاها هم بكشد، مراكزي درست كنيم به نام دانشگاه آزاد، اما نه دانشگاه آزاد رژيم گذشته. دانشگاه آزاد واقعي كه مواد تحصيلي دانشگاهي را با روش تحصيلي كه در حوزههاي علميه علوم ديني ميخوانند، خوانده شود... بايد كساني كه صلاحيتهاي فكري دارند را بپذيريم. هر كس كه ميخواهد بيايد. شرط ديپلم و اينها نكنيم. يك آموزش بگذاريم براي كشف صلاحيتشان... با كارخانهها وارد مذاكره ميشويم. امكانات ميدهيم، امكانات ميگيريم. كار ميدهيم، امكانات ميگيريم. ما فكر كرديم اين دو تا با هم تركيب شود. يعني مواد تحصيلي دانشگاه به شيوه درس خواندن طلبه... كساني كه حاضرند ميتوانند به عنوان استاد، به نام كمك مالي، دادن يك محل، دادن زمين، يك ساختمان براي خوابگاه و هر عنوان ديگر اينجا جمع شوند.» (هاشميرفسنجاني، خطبههاي سال 61، جلد دوم)
تكبير نمازگزاران اولين حمايت از تاسيس دانشگاه آزاد بود. بعد از آنكه او اين خطبه را خواند به منزل رفت. عصر جمعه تلويزيون فيلم سينمايي عمرمختار را با بازي آنتوني كوئين پخش كرد. شب به اخبار گوش داد و مقداري گزارش خواند. سپس احمدآقا زنگ زد و با او صحبت كرد. (پس از بحران، ص109)
در واقع ارتباط با احمدآقا از گذشته وجود داشت و در اين ايام نيز بيشتر شده بود. به همين علت نيز هاشمي اولين بار از او ميخواهد كه به امام بگويد آن مبلغ يك ميليون تومان را كه وعده داده بود، بدهد. (پس از بحران، 6 مهر 61)
همزمان كه هاشميرفسنجاني از عبدالله جاسبي طرح و برنامه خواست، با محمدجواد لاريجاني نيز صحبتهايي كرد. حتي قرار بر اين شد كه جواد لاريجاني طرحهايي را آماده كند. 6 مهر 61 جواد لاريجاني به دفتر هاشمي آمد و پيشنهادهاي خود را براي اداره دانشگاه آزاد به هاشمي ارايه كرد.
هاشمي چيزي نگفت. بعد از رفتن لاريجاني، عبدالله جاسبي نزد هاشمي رفت. هاشمي و جاسبي بر سر شروع به كار دانشگاه صحبت ميكنند. مهمترين مشكل بودجه و عدم دارايي بود. به همين علت هاشمي همان روز از مهندس ميرحسين موسوي تقاضاي پول ميكند. سپس با رئيس بنياد مستضعفان تماس ميگيرد و از او ميخواهد كه محلي را براي دانشگاه آزاد در اختيار آنها قرار بدهد.
همزمان با اين اتفاقات محمدعلي نجفي، وزير وقت فرهنگ و آموزش عالي پيامي را به مناسبت اعلام موجوديت دانشگاه آزاد منتشر ميكند. او در اطلاعيه خود «سخنان اخير برادر رفسنجاني امام جمعه موقت تهران و رئيس مجلس شوراي اسلامي مبني بر ايجاد دانشگاههاي آزاد و تمهيد استفاده از امكانات لازم جهت آموزش و تدريس به تمامي افراد ذيصلاح» را موجب مسرت و شور وشوق دانشگاهيان مسلمان و متعهد ميخواند. (كيهان، 5/3/61، ص4)
اگرچه محمدعلي نجفي با اين طرح موافقت كرد، اما همزمان كارشكنيهايي نيز در درون وزارت علوم يا مجلس شوراي اسلامي عليه اين طرح آغاز شد. جاسبي دراينباره ميگويد: «يكي از اتهاماتي كه ميزدند اين بود كه شما امكانات نداريد، فضا نداريد، تجهيزات نداريد، هيات علمي نداريد... براي آنها مثال ميزديم اين شروع كار است. همين دانشگاه صنعتي شريفي كه يكي از دانشگاههاي معتبر ماست، در سال 46-1345 ليسانسهاي هنرسراي عالي را با التماس براي تدريس و استخدام جذب ميكرد. در حالي كه امروز قسمت اعظم كادرش را دارندگان دكتراي تخصصي تشكيل ميدهند.» (سخنراني جاسبي در نماز جمعه تهران، 29 ارديبهشت 1374)
مهمترين ايرادات يا اعتراضات، ريشه سياسي داشت. با اعلام ايده دانشگاه آزاد توسط برخي اعضاي حزب جمهوري اسلامي، عدهاي بلافاصله اين اتهام را مطرح كردند كه آقايان و رهبران حزب براي پيش بردن اهداف سياسي خود، قصد ايجاد تشكل سياسي جديدي را در قالب دانشگاه آزاد اسلامي دارند. اين در حالي بود كه چند سال پس از انقلاب، حزب جمهوري، بيسروصدا به فعاليتهاي خود پايان داد و دانشگاه آزاد راه خود را ادامه داد. اعتراض سياسيون، در واقع ناظر به اعضاي هيات موسس دانشگاه بود. زيرا پس از آن كه هاشمي موجوديت دانشگاه را اعلام كرد، در پيشنهادي درونگروهي خواستار آن شد كه سران سه قوه به همراه حاج احمدآقا خميني نيز به اعضاي هيات موسس دانشگاه آزاد بپيوندند.
عبدالله جاسبي روايت ميكند: «ما در جلسهاي كه با آقاي هاشمي داشتيم صحبت كرديم كه چه كساني را در هيات موسس قرار دهيم. نظر آقاي هاشمي اين بود كه مقام معظم رهبري، مهندس ميرحسين موسوي و حاج احمدآقا به هيات موسس اضافه شوند. من هم استقبال كردم. آقاي هاشمي با مقام معظم رهبري صحبت كردند و من با حاج احمدآقا و مهندس موسوي صحبت كردم و آنها هم پذيرفتند.» (حديث آفرينش، ص66)
بدين ترتيب در واقع جلسات هيات موسس دانشگاه آزاد، در ادامه جلسات سران سه قوه كه در آن مسائل مهم مملكتي مطرح ميشد، برگزار ميگرديد. اولين جلسه هيات موسس نيز در تاريخ 11 آذرماه 1361 در دفتر كار هاشميرفسنجاني تشكيل شد. در اين جلسه اساسنامه دانشگاه مشتمل بر 24 ماده و سه تبصره به تصويب رسيد. در همين جلسه حكم عبدالله جاسبي به سمت رياست دانشگاه به وي تنفيذ شد و حق امضاي تمامي اسناد مالي و تعهدآور رسمي و عادي و اسناد غيرمالي دانشگاه رسما به وي واگذار گرديد.
اما بعدها از آنجايي كه امور مملكتي در جلسه سران مطرح ميشد، قرار شد كارهاي دانشگاه آزاد به هاشميرفسنجاني واگذار شود: «شب با سران قوا ميهمان آقاي موسوي اردبيلي، رئيس ديوان عالي كشور بوديم. درباره شهريه گرفتن از دانشجويان متمكن دانشگاه آزاد اسلامي مشورت و پذيرفته شد... در جلسات شبهاي پنجشنبه كه معمولا من و آقايان خامنهاي، ميرحسين موسوي و موسوياردبيلي و احمدآقا شركت ميكنيم تصميمات خوبي ميگيريم و هماهنگي به وجود ميآيد... به خاطر كارهاي زياد دانشگاه آزاد اسلامي كه وقت زيادي از جلسه سران قوا را به عنوان هيات موسس ميگيرد، هيات موسس اختيارات خود را به من تفويض كرد كه شخصا تصميم بگيرم و در موارد مبهم و مهم مشورت كنم.» (به سوي سرنوشت، 20 تير 63)
همپوشان با اين اتفاقات، هاشمي درصدد گسترش كار و واحدها در شهرستانها بود. در اولين جلسه جاسبي و هاشمي «قرار شد كه به زودي اولين واحد شروع شود. رشتهها، تعداد دانشجو، شرايط دانشجويان و... معين شد. واحد بعدي در مشهد خواهد بود. آقاي ميرخاني هم آمد و درباره امكاناتي كه رودهن دارند و ميخواهند مستقل يا كنار دانشگاه آزاد از آن استفاده شود، كمك خواست.» (پس از بحران، ص290)
در راستاي فراگير شدن دانشگاه آزاد، حتي هاشمي با مديران صداوسيما نيز صحبت كرد: «شب در دفتر رئيسجمهور درباره برنامههاي فرهنگي صداوسيما و استفاده از آنها براي تحصيلات عاليه مذاكره شد. قرار شد كه با دانشگاه آزاد همكاري شود و تبليغ اسلام از راه القاي غيرمستقيم (انجام) شود.» (پس از بحران، ص305)
خريد اولين ساختمان
در اوايل پاييز 1361، پس از تماس تلفني دفتر امام، دكتر جاسبي مبلغ يك ميليون تومان كمك اهدايي ايشان را نقدا وصول كرد. اين سرمايه، به عنوان اولين اندوخته مالي دانشگاه آزاد به حساب واريز شد. در اولين اقدام ساختماني را در خيابان اسكندري تهران از دادستاني كل انقلاب اسلامي تحويل گرفتند. بدينترتيب اولين واحد نيز رسما فعاليت خود را آغاز كرد. اما اين واحد گنجايش دانشجويان پذيرفته شده را نداشت، لذا مذاكرات و مكاتبات متعددي با دفتر نخستوزير، نهاد رياستجمهوري و بنياد مستضعفان انجام گرفت كه سرانجام منجر به خريد ساختماني از بنياد مستضعفان شد. اين ساختمان در خيابان فلسطين، نبش خيابان انقلاب قرار داشت. ساختمان مذكور را 75 ميليون با اقساط 20 ساله بدون بهره از بنياد خريداري كردند. چون سالهاي اوليه وضع مالي دانشگاه خوب نبود و شهريه دريافتي كفاف نميداد، در پنج سال اول نتوانستند اقساط را پرداخت كنند كه بنياد مستضعفان با تشكيل جلسهاي در دفتر جاسبي، قسط پنجساله اول را به 15 سال بعد احاله كرد. (حديث آفرينش، ص120)
اولين كنكور آزاد
در زمستان سال 61 مسوولان دانشگاه خود را براي برگزاري اولين كنكور سراسري آماده ميساختند. اما اولين مساله آنان قبل از برگزاري آزمون، چگونگي نظام آموزشي دانشگاه بود. زيرا بنا بر آنچه هاشميرفسنجاني در خطبههاي نماز جمعه اعلام كرده بود و در نظر هيات موسسان بود، نظام آموزشي اين دانشگاه ميبايست تركيبي از نظام رايج تحصيلي در دانشگاهها و حوزههاي علميه باشد. به عبارتي نهتنها نبايد سن و مدرك ملاك باشد، بلكه ورود به دانشگاه نيز آزاد و بيكنكور باشد. در عين حال در كنار دورههاي اصلي، دورههاي تكدرس و كوتاهمدت نيز گنجانده شود. اما عملا چنين كاري امكانپذير نبود. به هر حال اولين آگهي گزينش دانشجو در 13 ديماه 1361 در روزنامهها منتشر شد. بنابر آن آگهي، تنها در 9 شهر تهران، تبريز، مشهد، كرمان، يزد، زاهدان، اهواز، رشت و امامشهر و در دو مقطع ليسانس و فوقديپلم دانشجو پذيرفته ميشد.
به محض فرا رسيدن زمان برگزاري امتحان سراسري، مشكلات ريز و درشت خود را نمايان كرد. مرحوم نصير شكرريز كه بعدها مدير واحد تهران مركز شد، در اينباره گفته است: «چون دستگاه كپي قوي نداشتيم، فقط توانستيم بخشي از سوالات را خود ما تكثير كنيم. بنابراين سوالات را به مراكزي كه كپي داشتند برديم. از جمله در ضلع جنوب غربي چهارراه خيابان انقلاب و نواب... براي تهيه كليد نيز به مراكز خياباني روي آورديم... ساعتي 20 تومان به آنها ميداديم.»
مخالفت دكتر معين با مدارك دانشگاه آزاد
آنها آرامآرام بر مشكلات مالي و انساني و كمبود منابع غلبه كردند. اما مشكل ديگري سر برآورد. يعني به موازات افزايش دانشجو در دانشگاه آزاد و بعد فارغالتحصيلي گروههاي اوليه، تاييد مدرك اين دانشگاه به موضوع اول كشور تبديل شد. از سال 1363 كه جاسبي در گفتوگو با روزنامه كيهان (26/10/63، ص3) اعلام كرد كه «از مراجع ذيصلاح خواسته شده است تا مدارك فارغالتحصيلان دانشگاههاي آزاد اسلامي را ارزيابي كنند.» تا سال 67 دانشگاه آزاد با بحران عدم تاييد مدرك روبهرو بود. بهرغم اصرار مديران دانشگاه آزاد اين اتفاق صورت نميگرفت. در سال 1365 اولين گروه دانشجويان دانشگاه آزاد فارغالتحصيل شدند. اما وزارت علوم كه در آن زمان تحت مديريت مصطفي معين (كانديداي انتخابات دوره نهم رياست جمهوري) بود، مقابل تاييد مدرك دانشجويان، مقاومت ميكرد. در آن زمان بسياري از مخالفان دانشگاه اصرار داشتند تا دانشگاه آزاد اسلامي را ايده جايگزيني دانشگاههاي دولتي معرفي كنند. سال 66 رسيد. ارزشيابي مدارك فارغالتحصيلان همچنان در بلاتكليفي مانده بود. در سال 67 وقتي مصطفي معين حاضر به پذيرش مدارك دانشجويان دانشگاه آزاد نشد، بيش از 100 تن از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، طرحي را با عنوان «طرح ارزيابي رشتههاي واحدهاي مختلف دانشگاه آزاد اسلامي» امضا كردند و به صحن علني بردند. بعد از اين جريان ماجرا شكل جديدي به خود گرفت. زيرا مخالفان و موافقان دانشگاه آزاد فرصت مييافتند تا آشكارا در صحن علني، عليه يا له اين موضوع سخن بگويند.
يكشنبه يازدهم ارديبهشتماه 1367 در پايان جلسه رسمي و علني مجلس شوراي اسلامي، هاشميرفسنجاني رئيس وقت مجلس وصول طرح دوفوريتي را با نام ارزيابي واحدهاي مختلف دانشگاه آزاد اسلامي، اعلام داشت و از نمايندگان خواست تا درباره دوفوريت آن رايگيري كنند. دوفوريت به تصويب رسيد و قرار شد، دو روز بعد، يعني سهشنبه 13 ارديبهشت، نمايندگان در اينباره تصميمگيري كنند.
روز سهشنبه محمدرضا راهچمني (دبيركل سابق حزب همبستگي) در مخالفت با دانشگاه آزاد سخن گفت. پس از او عباس شيباني (عضو دومين دوره شوراي شهر تهران) به مخالفت با طرح برخاست و از دانشگاه آزاد انتقاد كرد: «ابتداي تاسيس اين دانشگاه همه جا صحبت از اين بود كه ما دست از مدركگرايي برداريم و ميخواهيم دانشگاهي درست كنيم مثل حوزه كه دنبال مدرك نباشد... اين رسم را در جمهوري اسلامي نياوريم كه يك چيزي بگوييم بعد خلاف آن عمل كنيم.» (مشروح مذاكرات نمايندگان مجلس، دوره دوم، ص22)
اعتراضات برخي نمايندگان باعث شد كه هاشميرفسنجاني خود به دفاع از دانشگاه آزاد بپردازد. او در سخنان خود به سخنان عباس شيباني كه مدركگرايي را مثال زده بود پرداخت و گفت: «اين كلمه مدركگرايي كه اينقدر بد شده، چه مفهومي دارد كه شماها اينقدر از مدرك ميترسيد؟ واقعا شماها خودتان مدرك نداريد؟ شماها در آمريكا درس خواندهايد. در ايران خواندهايد. اگر مدركتان را ندهند چه كار ميكنيد؟ پدر طرف را در ميآوريد. حق هم داريد. اصلا مدرك كه عيب نيست. من يكي از عيوب حوزههاي علميه را اين ميدانم كه مدركشان مشخص نيست... مدركپرستي درست نيست، اما مدرك داشتن لازم است باشد... آقايان ميگويند شماها يك روزي گفتهايد مدرك نه. اولا ما اينجوري يادمان نيست گفته باشيم. حالا اگر گفته باشيم ما كه معصوم نيستيم. يك روزي حرفي زدهايم، حالا ميگوييم نه، آن درست نيست.» (مشروح مذاكرات مجلس، دوره دوم، ص34) با اين حال و بهرغم دفاع هاشميرفسنجاني از دانشگاه آزاد، علياكبر سياري نماينده وزارت فرهنگ و آموزش عالي در مجلس، همچنان بر نظر خود و وزارت علوم استوار بود. او تلاش كرد كه نمايندگان مجلس به طرح راي ندهند و دانشگاه در ارائه مدرك دچار مشكل شود. حتي در نطق خود تاكيد كرد: «برادران نماينده پيش خدا مسوول هستيد. الان اگر راي بدهيد... نيروهاي مسلمان در دانشگاه سرافكنده ميشوند. ميگويند كه در مجلس شوراي اسلامي تصويب شد كه هر كس به طريقي كه درس خوانده مدرك به او بدهيد، دكترا بگيرد ديگر.»
بلافاصله پس از سخنان او، هاشميرفسنجاني در مقام دفاع برآمد. او گفت: «ايشان گفتند سرافكندگي بچه مسلمانها. سرافكندگي شما اين باشد كه به عنوان وزارت علوم كه پانصد هزار جوان مردم پشت دانشگاه است... شما فكر ميكنيد كه پنج نفر از مسوولان كشور، روساي سه قوه و نخستوزير و آيتاللهزاده امام، مسووليت اينقدر سرشان نميشود كه خدا را در نظر نگرفتهاند براي چنين كاري؟... امام اين جزئيات را ميدانند. شما خيال ميكنيد امام اين مسائل را نميدانند و تاييد ميكنند؟» (همان)
به هر حال اظهارات دو طرف به پايان رسيد. رايگيري آغاز شد و اكثريت نمايندگان مجلس در پي مذاكرات طولاني ودر تاييد طرح قيام كردند. بدينترتيب در پانصدوسيوچهارمين جلسه مجلس شوراي اسلامي، دانشگاه آزاد توانست تاييد مدارك خود را قانونا دريافت كند.
اما اين پايان مخالفتها نبود. در سال 1363 با اعلام آمادگي مقامات دانشگاه براي پذيرش دانشجويان دوره دكترا، مخالفتها شكل ديگري به خود گرفت. مخالفان تاكيد داشتند كه نحوه گزينش دانشجويان دوره دكتراي تخصصي چندان با معيارهاي دانشگاه معتبر و سازگار نيست و كيفيت آزمون ورودي پايينتر از سطح لازم است. زيرا كساني كه داراي مدرك ليسانس از دانشگاه آزاد اسلامي بودند، به راحتي در دوره دكتراي دانشگاه آزاد اسلامي پذيرفته شدهاند. (روزنامه جمهوري اسلامي، ص9، 6/3/1365)
نگراني نسبت به معافيت تحصيلي دانشجويان
مخالفت ديگري كه مطرح شد، مساله معافيت تحصيلي دانشجويان بود. مخالفان با اشاره به جنگ تحميلي، مساله معافيت دانشجويان دانشگاه آزاد را راه فرار از جنگ قلمداد ميكردند. اين مخالفتها باعث شد كه وزارت علوم نيز براي دانشگاه مانعتراشي كند و دانشجويان اين دانشگاه را سرباز قلمداد كند. در واقع وزارت علوم نميپذيرفت كه مشمولان سربازي، به علت تحصيل در دانشگاه آزاد، از سربازي تا پايان تحصيل معاف هستند. اين امر باعث شد كه موضوع به فرماندهي كل قوا كه تحت امر امام خميني بود، كشيده شود و نهايتا موضوع به سود دانشگاه به پايان رسيد.
اما مهمترين مخالفتي كه نيروهاي چپگرا با دانشگاه آزاد سر دادند، اين بود كه اين دانشگاه از اساتيدي كه در زمان انقلاب فرهنگي از دانشگاهها پاكسازي شدهاند، استفاده ميكند و آنها را جهت تدريس دعوت كرده است. موضوع به شوراي عالي انقلاب فرهنگي كشيده شد و عدهاي در مخالفت با اين موضوع سخن گفتند. هاشمي، جاسبي را احضار كرد و از او در اينباره توضيح خواست. جاسبي تكذيب كرد و گفت كه حاضر است در شوراي عالي انقلاب فرهنگي توضيح دهد. موضوع دردستور كار شوراي عالي انقلاب فرهنگي قرار گرفت. جاسبي به اين شورا دعوت شد. دو، سه تن از اعضاي شورا در اينباره صحبت كردند. جاسبي از آنها خواست كه اگر استادي را ميشناسند كه از جمله نيروهاي پاكسازي شده است، معرفي كنند تا او خود وي را اخراج كند: «آقايان هيچ مدركي نتوانستند ارائه بدهند. به طوري كه در آخر جلسه آيتالله خامنهاي كه رياست جلسه را برعهده داشتند و آن موقع رئيسجمهور بودند، گفتند: من خيالم راحت شد و معلوم شد كه اين اشكالات كه ميگيرند، اشكالات اساسي نيست و پايهاي ندارد.» (حديث آفرينش، ص213)
بعد از اين ديگر انتقادات فروكش كرد. گهگاه بحث شهريه و نارضايتي از بوروكراسي اين دانشگاه مطرح ميشد اما كماكان موضوع حادي پيش نيامد.
نوشته شده در شانزدهم دی 1386ساعت 0:12 توسط دکتر بهنام اوحدی
| نگاهي به کتاب ايران آينده |
|
|
ايران آينده از نگاه سه انديشمند ايران امروزمجموعه گفت وگو با حسن عشايري، موسي غني نژاد، رضا منصوري تنظيم؛ شهرداد ميرزايي ناشر؛ نشر ديبايه (1386) 192 صفحه قيمت؛3000 تومان هنگامي که مساله توسعه ايران و نياز به آن مطرح مي شود، نظرها به سمت مباني اقتصادي آن برمي گردد، اما انديشمندان و دانشوران معاصر ايران فارغ از آنکه چقدر در عمل در توسعه «حتي در قالب پيشبرد يک طرح پژوهشي دست داشته اند» موضوع بحث شان چيز ديگري است. آنها براي توسعه علمي کشور نياز به زيرساخت ها و برنامه هاي بلندمدت را اصل مي دانند. شايد به همين دليل است که تغيير رژيم سياسي کشور نيز نتوانسته است که مسائل و موانع پيش روي توسعه کمي را به طور کامل دگرگون کند. تهيه دستور کار براي توسعه ايران، نيازمند در نظر داشتن چه محورهايي است و از چه وجوهي بايد مساله توسعه علمي ايران را بررسي کرد؟ اين پرسش ها و ديگر موارد، موضوع يک دوره گفت وگو بود که در قالب يک جلد کتاب منتشر شده است. موضوع کتاب «ايران آينده» بيشتر موانع و معضلاتي است که لزوماً سياسي يا عقيدتي نيست و چه بسا با خردورزي بتوان آنها را رفع کرد. تجربه انقلاب 57 نشان داد که با وجود تغيير رژيم سياسي در کشور، هنوز مسائل و موانعي پيش روي توسعه است که مستقل از ساختار سياسي يا تغييرات مديريتي همواره وجود داشته است. هدف اين گفت وگوها ارزيابي مشکلات پيش روي ايران براي رسيدن به توسعه است، به گونه يي که بتوان مباني توسعه را براي عموم بازتر و شفاف تر کرد. در گفت وگوها تلاش شده است تا از منظر هر شاخه، محورها، بررسي، تحليل و استنتاج شود. در ابتدا تلاش مي شود تا تصوير يک کشور توسعه يافته بررسي و مفاهيم بومي توسعه ارزيابي شود. بحث درباره شناخت موانع موجود، همچنين بررسي تاريخي و تغيير شکل موانع کمک کرده است تا ذهنيت تاريخي ما دقيق تر شود. از سوي ديگر براي توسعه نيازمند زيرساخت ها، نيرو و سرمايه انساني هستيم و حتي در صورت وجود چنين امکاناتي مشکل مديريت و اداره امور کم و بيش بر جا خواهد بود. در عين حال کتاب تلاش کرده است به موضوع فرهنگ عمومي، رفتارها و باورهاي اجتماعي، هم از ديد فرصت و هم از ديد تهديد پرداخته شود. امروزه برخي با اشاره به دستيابي ايران به برخي فناوري ها در صنايع دولتي يا مقام آوردن در المپيادها، ايران را کشوري در حال توسعه معرفي کنند. مساله اصلي که اين کتاب بررسي کرده، اين است که مساله توسعه علمي ايران را چگونه بايد حل کرد؟ مي توان تصور کرد که ساختار سياسي، همين امروز همه امکانات لازم براي توسعه را فراهم سازد. آيا جامعه علمي و اقتصادي کشور توان به حرکت درآوردن موتور توسعه کشور را دارد؟ در چنين شرايطي نياز است توليد علم را در راستاي توسعه و توليد کالا يا خدمات به کار گرفت. فرآيندي که در آن توليد علم مثلاً در جامعه شناسي به تغيير روشي در کنترل هاي انتظامي شهرها تبديل شود، يا فرآيندي که در آن توليد علم در فيزيک به اختراع و در نهايت فعال سازي خط توليد يک کالا منجر شود، شامل چه مراحلي است؟ چقدر زمان مي برد تا ما بتوانيم اجراي آن را عملي کنيم؟ تهيه دستور کار براي توسعه ايران، نيازمند در نظر داشتن چه محورهايي است و از چه وجوهي بايد مساله را بررسي کرد؟ به هر روي يکي از محوري ترين بحث ها در اين ميان توسعه علمي ايران است که به نظر مي رسد راه آن از دالان آموزش عالي کشور مي گذرد و اين توسعه کم و بيش با وجود کمترين ارتباط با ساختار سياسي، بيشترين آسيب را از عدم ثبات و شفافيت سياسي ديده است. آنچه در طول گفت وگوها نمود داشته است، همگرايي در آراست که طي بحث روند رو به رشدي داشته است. اين موضوع را مي توان به عنوان نمونه يي از کل جامعه تصور کرد که نيازمند فضايي باز براي اين گفت وگوها است. کتاب در دو گفتار ايران امروز و ايران آينده ارائه شده که در هر بخش، وجوه مختلف آن بررسي شده است. گفتار نخست (ايران امروز) شامل بخش هاي توسعه و مصاديق آن، نماهايي از ايران، قوت ها و فرصت هاي ايران، مانع ها و تهديدها و گفتار دوم (ايران فردا) شامل بخش هاي برنامه، سرمايه، نيروي انساني، ساختار مديريت و دولت، فرهنگ و رفتارهاي اجتماعي و توسعه علمي است. در اين گفت وگوها دکتر رضا منصوري فيزيکدان و از نظريه پردازان توسعه علمي، دکتر موسي غني نژاد اقتصاددان مسلط به تاريخ و جامعه شناسي ايران و دکتر حسن عشايري روانشناس و روانپزشک و مسلط به فرهنگ و رفتارهاي اجتماعي در ايران شرکت داشته اند که هر کدام از زاويه يي به موضوع نگريسته و مسائل را تحليل کرده اند. بخش هايي از کتاب را از زبان دکتر منصوري مي خوانيم؛ مشکل ما در ايران نشناختن علم به معناي نوين آن است. مردم ما کمابيش به علمي که علم سنتي خودمان است و سران آن ابن سينا، ابوريحان بيروني و فارابي هستند، (يعني غول هاي علمي ما قبل عصر نيوتن) باور دارند. به گونه يي که در رفتارهاي روزانه مردم رسوخ کرده است. مردم عادي خيلي از اصطلاحات علمي قديم را به کار مي برند و به آن استناد مي کنند. از برخي گزاره هاي علمي قديمي استفاده مي کنند، ولي علم به معناي نوين را نمي شناسند. ظاهرش را مي بينند که چه اتفاقاتي در دنيا افتاده است. مردم عادي ما ممکن است برخي از دانشمندان را بشناسند و از آنها نقل قول هايي هم بکنند، ولي اينگونه نيست که علم نوين را باور کنند، زيرا آن را درست نمي شناسند. علم باوري به معناي باور به علم مدرن در مردم وجود ندارد که البته مقدمه اش شناخت خود علم به معناي نوين آن است. قبل از انقلاب کتاب هاي کمي نبودند که درباره علم به زبان ساده منتشر مي شدند، پس از انقلاب هم سعي شده که اين کار انجام شود ولي هنوز از اينکه تفکر علمي مدرن در جامعه ما رسوخ کند، خيلي دور هستيم تا بعد برسيم به آنکه علم باور بشويم. در اينکه بايد براي اين موضوع کاري کرد، شکي نيست. ناگزير از اين هستيم که علم نوين را بشناسيم تا بتوانيم باور کنيم. |
نوشته شده در شانزدهم دی 1386ساعت 0:4 توسط دکتر بهنام اوحدی
۳- دکتر محمد مصدق ، یک بار ، به عنوان مرد سال ۱۹۵۱


نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت 23:58 توسط دکتر بهنام اوحدی
۲- محمدرضا شاه پهلوی :
پنج بار ، در تاریخ های هفده دسامبر ۱۹۴۵ ( Dec. 17, 1945 ) ،
دوازده سپتامبر ۱۹۶۰ ( Sep. 12, 1960 ) ،
چهارم نوامبر ۱۹۷۴ ( Nov. 4 ,1974 ) ،
![]() |
هژدهم سپتامبر ۱۹۷۸ ( Sep. 18, 1978 )
دهم دسامبر ۱۹۷۹ ( Dec. 10,1979 )
بر گرفته از :
http://www.time.com/time/coversearch
نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت 23:42 توسط دکتر بهنام اوحدی
تاکنون چهره ی پنج ایرانی بر روی جلد مجله ی تایم منتشر شده است :
۱- رضا شاه :
سه بار در تاریخ های دوم جولای ۱۹۳۴ ( July 2 , 1934 ) ،
بیست و پنجم آوریل ۱۹۳۸ ( Apr. 25 , 1938 ) ،
و هشتم سپتامبر ۱۹۴۱ ( Sep. 8 , 1941 )
بر گرفته از :
نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت 23:30 توسط دکتر بهنام اوحدی
به باور من ، احمدی نژاد ما بسیار بیش از پوتین روس ها سزاوار برگزیده شدن به عنوان چهره ی سال ۲۰۰۷ مجله تایم بود. بی خود و بی دلیل نیست که در همه ی موتورهای جست و جوگر دنیا ، تصویر قرار داده شده ی رئیس جمهور کنونی ایران را می توانید بارها و بارها به عنوان مرد سال ۲۰۰۷ بر روی جلد مجله ی تایم بیابید.
با کمی ابراز لطف ، خوش انصافی و عدالت محوری از سوی سردبیر و صاحبان این مجله ، محمود احمدی نژاد می توانست چهارمین سیاست مدار ایرانی پس از محمدرضا شاه پهلوی ، دکتر مصدق و امام خمینی باشد که به عنوان مرد سال ، چهره اش بر روی جلد این مجله منتشر شده است.
به احتمال فراوان ، مدیران مجله ی تایم ، نگران پس افتادن جورج بوش در پی تماشای چهره ی احمدی نژاد بر روی جلد تایم بوده اند !

به راستی ، در صورت انتشار ، این جلد مجله تایم چه شمار از لابی گران صهیونیست را ECG و دیازپام لازم می نمود ؟!؟
نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت 3:8 توسط دکتر بهنام اوحدی


نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت 2:20 توسط دکتر بهنام اوحدی

|
دکتر محسن ميلاني*
ترجمه؛ حديث کيميازاده اشاره؛ روز گذشته قسمت اول اين مقاله در مورد روابط ايران و عراق را از سال 1921 تا کودتاي 1958 و سرنگوني حکومت سلطنتي عراق را خوانديد. امروز قسمت دوم و پاياني آن را مي خوانيد؛ --- مرحله دوم در مناسبات دوجانبه ايران و عراق کودتا و کشتار وحشيانه اعضاي خانواده سلطنتي و لفظ صريح رژيم جديد عراق، شاه ايران را سخت غافلگير کرد تا آنجا که سفير امريکا بعد از ملاقات با شاه اظهار داشت؛ «شاه ايران ظاهراً غمگين و حتي تا حدي بيمناک از بازگشت به کشورش است.» توجيهي که براي اين تشويش وجود داشت، اين بود که سازمان سيا احتمال وقوع کودتاي شبيه آنچه در عراق رخ داده بود را در ايران نيز غيرممکن نمي دانست و علاوه بر اين، شاه از طريق ساواک در عراق مطلع شده بود که احتمال ايجاد کودتا توسط حزب توده و با همکاري اتحاد جماهير شوروي در تهران وجود دارد. شاه به رغم نگراني هايش سعي کرد با ديدي خوش بينانه به موضوع نگاه کند و در نهايت قاسم را به عنوان کم خطر ترين مهره برگزيد و بي درنگ از بيانيه وي در راستاي بهبود روابط با ايران که يکي از اولويت هاي عراق بود، استقبال کرد. اما اين خوش بيني زودگذر بود چرا که پس از مدت کوتاهي، دو کشور اختلافات طولاني خود برسر سرحدات مرزي را از سرگرفتند. کناره گيري ايران از معاهده بغداد، اولين جرقه آغاز کشمکش هاي جديد بود. چهار کشور شرکت کننده ديگر با يکديگر متحد ماندند و نام معاهده عراق را به معاهده سنتو تغيير دادند. و شکاف مابين ايران و عراق با آغاز مناسبات عراق با شوروي عميق تر شد. شاه که اتحاد عراق با مصر و سوريه را مقدمه يي خطرناک براي نفوذ شوروي در خاورميانه و خليج فارس مي دانست، از امريکا جهت حمايت در برابر خرابکاري هاي کمونيست ها درخواست کمک کرد و قرارداد همکاري ايران و امريکا در سال 1955 امضا شد. شاه که اينک اعتماد به نفس خود را بازيافته بود، تصميم به مقابله به مثل با عراق گرفت و خواستار مذاکرات جديدي در رابطه با قرارداد 1937 شد. با رد درخواست ايران از سوي عراق در سال 1959، عراق ايران را به اجراي سياست استعمارطلبانه در مرز آبي متهم کرد. ايران در واکنش نسبت به بيانيه قاسم در رابطه با قرارداد 1937، که عراق را براي واگذاري 5 کيلومتر از حريم آبي اش در خوزستان تحت فشار قرار مي داد، اظهار داشت که تنها در صورت رعايت اصول جامع المياه حاضر به پذيرش است و از کشتي هاي خود خواست با ورود به مرزهاي آبي ايران، در عوض راهنمايي به وسيله نيروهاي بندر بصره، توسط نيروهاي خودي راهنمايي شوند که اين عمل با اعتراض شديد کارگران عراقي در بندر بصره مواجه و در نهايت ايران پس از صدمات مالي فراوان مجبور به تسليم و قبول وضعيت جديد شد. کشمکش هاي مابين دو کشور با انجام عمليات تحريک آميز از سوي عراق به بالا ترين حد خود رسيد. نيروهاي عراقي همکاران ايراني خود را در درگيري هاي مرزي به کار گماشتند، بار ديگر صحبت از خوزستان ايران به ميان آورده و نام مجعول عربي براي خليج فارس را مطرح و کشور خود را عملاً تبديل به پناهگاهي امن براي اعضاي حزب توده از جمله رضا رادمنش و احسان تباري کردند. حزب توده که طرفدار دولت مسکو بود، با حمايت عراق آزادانه اقدام به تاسيس پايگاه راديويي در جهت نشر اخبار ضدرژيم کرد. در سال 1961 عراق مخفيگاهي را براي ژنرال تيمور بختيار- موسس سازمان جاسوسي ساواک در ايران- فراهم آورد و شاه نيز آگاه بود که اين مهره سياسي مي تواند با رد و بدل کردن اطلاعاتش براي ايران دردسرساز شود اما قتل بختيار به دست راننده اش در سال 1970 به اين نگراني شاه خاتمه داد و اسدالله علم که براي براندازي بختيار تلاش فراواني کرده بود، سرانجام توانست ژنرال نصيري را به عنوان رئيس سازمان ساواک جايگزين بختيار کند. شاه که در پي تضعيف علماي شيعيان بود، با وجود مداخله عراق در امور داخلي کشور، همچون پدرش حاضر به حمايت از شيعه در جهت رسيدن به اهدافش نشد و تنها حرکت او ارسال پيام تسليتي پس از مرگ آيت الله بروجردي در سال 1961 به آيت الله حکيم و انتقال حوزه علميه قم به شهر نجف در عراق بود. با سقوط قاسم در کودتاي ائتلاف حزب بعث با عرب ها، سکوت غيرمنتظره يي در ميان دو کشور پديد آمد. علت حمايت ايران از اين کودتا اين بود که سازمان سيا که از عوامل کليدي برپايي اين کودتا بود، ملاقات هايي را با روساي حزب بعث که به مخالفت با ناصر و طرفدارانش شهرت داشتند، به عمل آورده بود. در مارس 1964 شاه با ارسال نامه يي به جانسون اظهار داشت؛ «ما اميدواريم که با فروپاشي رژيم فاسد قاسم بتوانيم روابط دوستانه تري را با عراق برقرار کرده و به کمک پاکسازي عراق از کمونيست ها، از شر يک همسايه دردسرساز رهايي يابيم.» اندکي پس از کشتار کمونيست ها به دست بعثيان، اين حزب درگير کودتايي شد که از جانب عبدالسلام عارف شکل گرفته بود. بعد از کودتا، عارف که فردي ميانه رو بود، براي آرامي وضعيت و بهبودي روابط مابين دو کشور اظهار تمايل کرد و در جهت انجام مذاکرات، تعدادي از نمايندگان خود را به تهران فرستاد اما مذاکرات ميان دو کشور در نهايت به نتيجه يي نرسيد. ايران دو مساله مهم را سد بزرگي در ارتباط با عارف مي دانست؛ اولين مساله نگراني ايران از ارتباط عراق با دو کشور شوروي و مصر و تمايل عارف در ايجاد اتحاد با آنان از يک سو و ناراحتي شاه از فشار زياد ناصر از سويي ديگر بود. دومين مساله هم سوء ظن شديد ايران به عراق در جهت اعمال فعاليت هاي خرابکارانه در ميان کردها و خوزستان بود. شاه در نامه يي که به رئيس جمهور جانسون ارسال کرده بود، اظهار داشت که ايران لانه جاسوسي اعراب در خوزستان را کشف کرده و متوجه حمايت عارف از آن شده است. وي در همان نامه اعلام کرد که سازمان بين المللي کمونيست ها تمام تلاش خود را در راستاي پيشرفت کردهاي مبذول خواهد داشت. پس از آن شاه ناصر را براي تلاش در برانگيختن کردهاي عراق عليه ايران ملامت کرد. سرانجام ماجراي عبدالسلام عارف با کشته شدن وي در حادثه هوايي خاتمه يافت و برادرش عبدالرحمان عارف قدرت را در دست گرفت. وي که در رابطه اش با ايران، از حسن نيت و صداقت بيشتري برخوردار بود، پس از ديدارش از ايران در مارس 1967 در زمينه هاي گوناگوني از جمله تعيين سرحدات قاره يي دو کشور، با ايران به توافق رسيد. دولت ايران نيز در جهت تغيير ذهنيت اعراب در حمايت ايران از اسرائيل با اعلام اين نکته که درگيري فلسطين با اسرائيل مشکلي براي جهان اسلام است، با اعطاي امتيازاتي به عراق در جهت جلب رضايت اعراب برآمد. اين همکاري هاي کوتاه مدت ميان دو کشور با براندازي عارف به دست سرهنگ احمد حسن البکر از حزب بعث خاتمه يافت. سومين مرحله از مناسبات ميان دو کشور حزب بعث همزمان با عقب نشيني نيروهاي انگليسي از خليج فارس که مورد استقبال دو کشور ايران و عراق بود، پا گرفت. در آن هنگام ايران و عراق تعهد کرده بودند که مشکلات خود را به صورت مسالمت آميز حل کرده و در راستاي ثبات منطقه و عدم وجود نيروهاي خارجي با يکديگر همکاري کنند و اين در حالي بود که روياي سلطه منطقه يي را در سر مي پروراندند. همين استيلاي منطقه يي بهانه خوبي براي در گرفتن جنگ سردي مابين دو کشور بود. اولين جرقه هاي اين جنگ زماني زده شد که ايران در اوايل دهه 1960 اظهار داشت عهدنامه 1937 بايد براي بار ديگر به مذاکره گذاشته شود. عراق نيز مخالفت خود را با اعلام اين موضوع که تمامي کشتي هاي ايراني بايد پرچم هايشان را در مسير آبي پايين بياورند و همه پرسنل ايراني بايد از کار برکنار شده و جاي خود را به نيروهاي بندر بصره دهند، اعلام و اظهار کرد که براي اجراي اين قوانين در صورت نياز به زور متوسل خواهد شد. و ايران نيز در پاسخ به اين واکنش سريعاً قرارداد 1937 را يک جانبه لغو و عدم پذيرش عهدنامه به مدت10 سال را خاطرنشان کرد. مهم تر اينکه ايران نيروهاي خود را در آماده باش کامل قرار داد و اخطار کرد که در صورت عدم احترام عراق به پرچم ايران و اخراج پرسنل ايراني از کشتي ها با عکس العمل شديد ايران مواجه خواهد شد و عراق نيز در مقابل، نيروهاي خود را در آماده باش نظامي قرار داد. در اين زمان دو کشور در آستانه جنگ و جدلي آشکار به سر مي بردند. در اوايل سال 1969، شاه مانور بسيار بزرگي را ترتيب داد که به طور قطع برتري منطقه يي ايران را به دنبال داشت. وي با دو کشتي تجاري ايران ابن سين و ARIY FAR دستور داد که از اروندرود به سوي خليج فارس حرکت کنند. اين دو کشتي در حالي که پرچم ايران را در آسمان خليج فارس به اهتزاز درآورده بودند به وسيله هواپيماهاي جت و ناوهاي جنگي ايران اسکورت مي شدند. عراق در ابتدا مانور کشتي هاي ايراني را ناديده گرفت. درست معلوم نيست که شاه با اين اقدام تا چه حد قصد کاهش بحران حمله عراق را در سر داشته اما مدارک گوياي آن است که ژنرال نصيري پيشاپيش شاه را آگاه کرده بود که وزير دفاع عراق (حردان تکريتي) به يکي از ماموران ساواک در بغداد اعلام کرده که هدف اصلي عراق جنگ نيست. عکس العمل سست عراق نسبت به اين چالش ايران آنها را در معرض آسيب پذيري قرارداد و دولت عراق براي سرپوش گذاشتن بر ضعف خود از لحن پرخاشجويانه تري نسبت به ايران استفاده کرد و دخالت هايش را در امور داخلي ايران افزايش داد و به علت فسخ غيرقانوني قرارداد 1937 و افزايش اجرت کشتي هايي که وارد اروندرود مي شدند عليه ايران به سازمان ملل شکايت و هزاران ايراني را از عراق اخراج کرد. عراق قصد داشت با دخالت در خوزستان و بلوچستان، نفاق و دوگانگي را در ميان جمعيت قومي ايران گسترش دهد. عکس العمل ايران به تحريکات عراق در استراتژي اش براي دستيابي به سلطه بر خليج فارس ملموس است. اگرچه شاه هنوز همانند اوايل سال 1957 اعتقاد داشت که ايران تنها کشوري است که سزاوار حفظ نظم و کنترل در خليج فارس است، اما تنها در دهه 1970 بود که يک همگرايي در سطح منطقه يي و بين المللي اين رويا را به واقعيت تبديل کرد. شاه که حال از قدرت نمايي خود بر محافل داخلي مطمئن شده بود و از افزايش محسوس بهاي نفت راضي و خوشحال بود، ايران صاحب قدرتمند ترين ارتش نظامي منطقه را متشکل از نيروهاي هوايي زبده و ورزيده مجهز به تجهيزات پيشرفته امريکايي شد. امريکا که در اين هنگام در گير و دار جريانات ويتنام بود، پيگير سياست دووجهي واگذاري تعيين ثبات منطقه يي به ايران و عربستان بود، هرچند ايران در اين ميان نقشي پررنگ تر داشت. علاوه بر اين در اين زمان از تهديدهاي ناصريان در منطقه کاسته شده و ايران مناسبات دوستانه يي را با اتحاد شوروي از سرگرفته بود. هنگامي که دولت عراق معاهده دوستي خود را در سال 1972 با شوروي امضا کرد، شاه البته ابراز نگراني مي کرد ولي خود را با اين جمله متقاعد مي ساخت که «مسکو هرگز ايران را رها نمي کند تا عراق را بگيرد.» چرا که موقعيت استراتژيک ايران به قدري مطلوب بود که شاه درصدد توسعه محيط امنيتي ايران در آن سوي خليج فارس و حتي در اقيانوس هند بود. در مانور نظامي شاه که در جهت نشان دادن برتري منطقه يي ايران اجرا شد، اولين نشانه هاي جنگ طلبي عراق به ايران بروز کرد و شاه به خاطر خنثي کردن اين چالش ها، چند مانور از پيش برنامه ريزي شده را براي تحليل بردن نيروي منطقه يي عراق و قرار دادن ارتش آن در آماده باش دائمي ترتيب داد. اولين مانور ايران در اين ميان، دخالت ايران در تلاش براي کودتا عليه حسن البکر بود که در ژانويه 1970 توسط گروهي از فرماندهان ناراضي ارتش برنامه ريزي شده بود. بعد از شکست کودتا شاه نصيري را مقصر اين شکست دانست و اظهار داشت؛ «نصيري عامل شکست اين کودتا بود و همين امر سبب خلع مقامش شد. بارها به او گفته بودم که به فرماندهان عراقي که با آنها رابطه دارد بيش از حد اعتماد نکند اما او اعتنا نکرد و اين امر ممکن بود فاجعه يي را براي ما به بار آورد. ما شکست خورديم و در نتيجه صدها نفر در عراق جان خود را از دست دادند. اين انگليسي ها بودند که به ما خيانت کردند. آنها نزد ما آمدند و از نقشه هايمان مطلع شدند و رئيس جمهور عراق را از اسرار ما باخبر کردند. حسن البکر در ظاهر مخالف انگليس است اما در اصل نوکري آنها را مي کند.» عراق در پاسخ به سخنراني شاه بلافاصله سفير ايران را اخراج کرد و اين امر منجر به اين شد که ايران نيز درصدد تلافي برآيد. دومين حرکت ايران اجراي سياست منطقه يي براي اعمال قدرت بيشتر بر منطقه و تلاش براي برقراري روابط با کشورهاي همسايه خليج فارس بود. در سپتامبر 1971،شاه بهائيان را به رسميت شناخت و در نوامبر 1971، نيروهاي ارتش ايران بر جزيره ابوموسي و تنب کوچک و تنب بزرگ جاي گرفتند و سرانجام در سال 1972، ايران بار ديگر سلطه خود را بر جزاير استراتژيک خليج فارس به دست آورد. در همين زمان بود که نيروهاي ايراني بنا بر درخواست سلطان قابوس ابن سعيد به عمان اعزام شدند تا به وي جهت سرکوبي شورشي که در استان ظفار پا گرفته بود، ياري رسانند. اين شورش از جانب دولت عراق، جمهوري يمن و اتحاد جماهير شوروي حمايت مي شد. با افزايش قدرت و سلطه ايران، عراق عملياتي را در جهت تضعيف نيروهاي ايران در پيش گرفت. عراق باز پس گيري سه جزيره خليج فارس را محکوم و روابط ديپلماتيک خود با ايران را متوقف و اين امر تنش هاي مابين دو کشور را تشديد کرد. دولت عراق ائتلاف جبهه متحدان عرب را عليه ايرانيان توسعه گرا آغاز کرد که منجر به اخراج 60 الي 100 هزار ايراني متهم به ستون پنجم براي ايران از عراق شد و علاوه براين حدود 40 هزار نفر از کردهاي فابليا را که تنها گروه کرد شيعه مذهب در عراق بودند اخراج کرد و شاه نيز که از اين عمل به جوش آمده بود تصميم گرفت حساب خود را با اين مردم يک بار براي هميشه تصفيه کند. ملا مصطفي بارزاني از افراد داوطلب و راغب براي حمله به عراق بود. هرچند طبق آمار موجود، او بعد از جنگ جهاني دوم در کردستان ايران فعاليت هاي مشکوک داشت و براي برپايي تشکيل يک جمهوري دست نشانده شوروي کمک کرد اما در اوايل دهه 1960 وي احياکننده هدف هاي اساسي ايران بود. در مارس 1970، دولت عراق توافقنامه مهمي را با کردهاي عراقي امضا کرد که امتيازات مهمي را در ازاي استقلال محدود به آنان اعطا مي کرد. بارزاني پذيرش اين عهدنامه را رد کرد و ايران از اين عمل وي به شوق آمده و از اين رهبر شورشي حمايت هاي زيادي به عمل آورد. با اجراي سياست مداخله در امور داخلي عراق، مهره يي که مرکب از امريکا، اسرائيل و ايران بود، براي حمايت از کردها روي کار آمد. در مه 1972، بعد از ديدار نيکسون از تهران، آژانس اطلاعات مرکزي، ارزش اسلحه و مهمات کردها را ميليون ها دلار تخمين زد که قسمت اعظم آن از طريق دولت ايران فراهم شده بود. و اين امر باعث شد رهبر شورشي کرد به مهره قدرتمندي تبديل شود که ارتش عراق ياراي سرکوبي او را نداشت. اين رهبر کرد در عبور و مرور از مرزها و يافتن مخفيگاه در ايران آزادي عمل داشت و پشت مرزهاي ايران توپخانه يي در جهت حمايت از او تامين شده بود. البته شايان ذکر است که او به وسيله نيروي هوايي ايران نيز حفاظت مي شد. در جريان درگيري هاي بي نتيجه و پرهزينه يي که مابين عراقي ها و کردها در گرفته بود، هزاران نفر کشته و زخمي شدند و اين وضع، بن بستي را براي دولت عراق ايجاد کرد. حاشيه درگيري هاي سخت مابين عراقي ها و کردها دامنگير ايران نيز شد و در يکي از مهم ترين درگيري ها در سال 1974، حداقل 41 ايراني و 23 عراقي کشته شدند. عراق بعد از اين درگيري ها به سازمان ملل رجوع کرده و خواستار راي سازمان ملل در مورد اين درگيري ها شد و راي نهايي سازمان ملل موجب شد که دو کشور هرچه سريع تر نيروهاي خود را از مناطق مرزي بازگردانده و مذاکرات صلح آميزي را آغاز کنند. دو کشور نيز با اين راي موافقت و مذاکراتي را در استانبول آغاز کردند. در مارس 1975، شاه و صدام حسين در گير و دار کنفرانس سازمان اوپک رودررو با يکديگر به مذاکره نشستند و پس از دو بار ملاقات، در 6 مارس 1975، توافقنامه مشترکي را با عنوان «پروتکل الجزاير» صادر کردند که در اين توافقنامه ايران و عراق بر سر چهار مساله مهم با يکديگر توافق کرده بودند که از اين قرار بود؛ اولاً- دو کشور بر سر تعيين سرحدات خود به توافق رسيدند و اين پيروزي تاريخي براي ايران بود که سرانجام بعد از 8 دهه درگيري توانسته بود بر اروندرود تسلط يابد. ثانياً- دو کشور متعهد شدند که در برابر تمامي عمليات نفوذي خرابکارانه ايستادگي کنند و اين به معني پايان حمايت ايران از کردها و توقف مداخله عراق در خوزستان و بلوچستان بود. ثالثاً- آنها متعهد شدند که منطقه را ازهرگونه مداخله خارجي محفوظ بدارند و در نهايت دو کشور توافق کردند که مرزهاي زميني خود را به طور قطعي و براساس پروتکل 1913 قسطنطنيه و صورت جلسه هيات تعيين سرحدات 1914 تعيين کنند و اين نکته، پيروزي بزرگي براي ايران به حساب مي آمد. بعد از جلسه يي در 3 جولاي 1975، وزير خارجه دو کشور در بغداد با يکديگر ملاقات کرده و عهدنامه يي را در ارتباط با توضيح سرحدات و روابط دوستانه دو کشور امضا و همچنين پروتکلي را مبني بر تعيين حدود مرزي ايران و عراق امضا کردند. به علاوه اين اسناد انعکاس توافق هايي بود که شاه و صدام حسين پيشاپيش در الجزاير به آن رسيده بودند. علت اينکه عراق اين معاهدات را امضا کرد اين بود که اين کشور از ثبات و برتري منطقه يي ايران و در مقابل ضعف خود در برابر پيروزي قطعي کردها آگاه بود و مي دانست که کليد خاتمه شورش کردها در عراق به دست ايران است و در نتيجه گام نهادن در مسير صلح و آشتي کاري عاقلانه براي دولت عراق بود. شاه نيز با افتخار معاهده را پذيرفت و اظهار داشت؛ «کردها بدون حمايت ما حتي 10روز قادر به ادامه مقابله با عراقي ها نبودند. من 4 ساعت و نيم را با صدام حسين گذراندم و او در اين مدت چندين بار اظهار داشت که حضور نيروها و توپخانه هاي ما تنها عامل مقاومت مابين عراقي ها و پيروزي نهايي بوده است.» بندرگاه ايرانيان آنچنان سودمند بود که بارزاني در 13 مارس 1975، تنها 8 روز پس از امضاي پروتکل الجزاير قرارداد آتش بس را قبول کرد. علت امضاي معاهده توسط ايران نيز تسلط بر خليج فارس بود. البته حکومت بر عراق و ايده تغيير دولتش نيز يکي از اين دلايل مي توانست باشد. ايران همچنين تا حدودي از حمايت مهره امريکايي - اسرائيلي - ايراني از سوي کردهاي عراقي نگران و از حضور روزافزون اسرائيل در کردستان آگاه شده بود. با امضاي اين توافقنامه، تنها دوره يي زودگذر از همکاري حقيقي بين دو کشور نمايان شد. صدام حسين در ديدار خود از ايران توافقنامه هاي زيادي را براي بهبود وضع تجارت، بازرگاني و اتحاد فرهنگي امضا کرد و در همين دوران بود که پروازهاي مستقيم بين تهران و بغداد برقرار شد و همچنين دو کشور در جهت افزايش بهاي نفت، بهاي نفت خود را در سازمان اوپک با يکديگر هماهنگ کردند. روابط آنچنان صميمانه شد که هنگامي که حکومت شاه در سال 1979 به دست جمعيت انقلابي به خطر افتاده بود وي به ياري صدام حسين اعتماد داشت. در همان دوران، آيت الله خميني که مقيم نجف بود، به عنوان رهبر بي چون و چراي اين حرکت انقلابي اسلامي برگزيده شد و بنا بر درخواست دولت ايران، صدام آيت الله را در اکتبر 1978 از عراق اخراج کرد. چهار ماه بعد از اين اخراج، آيت الله خميني پيروزمندانه به کشورش بازگشت و حکومت شاه را برانداخت و جمهوري اسلامي ايران را تاسيس کرد. يک سال و نيم بعد، در سپتامبر 1980، صدام حسين بدون در نظر گرفتن قانون بين المللي و عهدنامه 1975 دستور حمله به ايران را صادر و جنگ ويرانگري را آغاز کرد که 8 سال به طول انجاميد و سبعيت و جنونش براي هميشه در يادها خواهد ماند. * رئيس دانشگاه علوم سياسي و روابط بين الملل فلوريداي جنوبي ![]() |
نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت 2:13 توسط دکتر بهنام اوحدی
|
ترجمه؛ حديث کيميازاده در سال هاي 1979-1921 هنگامي که دولت انگلستان فيصل بن حسين را به عنوان پادشاه منطقه تازه تاسيس عراق که هنوز قسمت اعظم آن متعلق به امپراتوري عثماني بود منصوب کرد، زماني بود که ايران با شورش هاي داخلي دست و پنجه نرم مي کرد. از آن زمان تاکنون روابط و مناسبات ايران و عراق شامل سه مرحله اساسي بود اما در اين مدت با وجود موقعيت مناسب براي ايجاد همکاري، روابط دوجانبه آنها همواره دستخوش جدال هايشان بر سر منابع ارضي، سوءظن هاي منطقه يي و سياست قدرت هاي بزرگ دنيا در مورد ايران و عراق و همچنين منطقه نفت خيز و استراتژيک خليج فارس بوده است.از سال 1921 تا سال 1958، زماني که عراق تحت سلطه انگلستان بود، اين دو کشور روابطي نسبتاً دوستانه داشتند که همين روابط نيز به دور از اصطکاک نبوده است. در اين دوره، دولت هاي دو کشور در سال 1937 توافقنامه يي را بر سر خطوط مرزي خود امضا کرده و در دو معاهده صلح و امنيت شرکت کردند.در مرحله دوم که موجب برهم زدن حکومت سلطنتي در عراق شد روابط دوجانبه دو کشور به طور فزاينده يي رو به دشمني گراييد به گونه يي که عراق متمايل به اتحاد شوروي شده و ايران همچنان معادلات استراتژيک خود با غرب را حفظ کرد اما نهايتاً مرحله آخر مصادف بود با عقب نشيني انگلستان از خليج فارس در اواخر دهه 90 و درگيري جنگ سردي بين دو کشور براي به اثبات رساندن برتري منطقه يي همراه بود که در نهايت منجر به جنگي حقيقي مابين آنان شد.سرانجام دو کشور در سال 1975 معاهده يي را در خصوص سرحدات مرزي و روابط همسايگي امضا کرده و پروتکلي را در خصوص تعيين سرحدات رود مرزي بين ايران و عراق ترتيب دادند که منجر به يک دوره همکاري مشترک دوجانبه از سوي دو کشور شد که با انقلاب ايران در سال 1979 خاتمه يافت.مرحله اول مناسبات دوجانبه (1958-1921) سلطه انگلستان بر خاورميانه بعد از جنگ جهاني اول، موقعيت بسيار مناسبي را براي اين کشور ايجاد کرد تا منطقه يي جديد از باقيمانده سلطنت ويران شده عثماني ايجاد کند که اهدافش ممانعت از گسترش طرفداران کمونيسم، حفاظت از مستعمرات هند و حفاظت از سرمايه گذاري کلان انگليس در خليج فارس باشد.در اين استراتژي سه جانبه ، ايران و کشور تازه تاسيس عراق نقش بسزايي را بر عهده داشتند. تاسيس عراق با تاسيس سلسله جديدي در ايران مقارن بود و اين موضوع، به طور حتم امري اتفاقي نبود. در تاريخ 22 فوريه 1921 رضاخان تحت حمايت انگليس کودتايي را برپاکرد که نهايتاً منجر به تاسيس سلسله پهلوي در سال 1925 شد. در 23 آگوست 1921، سر پرسي کاکس، فيصل را به عنوان پادشاه عراق برگزيد و اين در حالي بود که رضاخان توانسته بود قدرت را در ايران از آن خود کند. در آن هنگام ايران در معرض فروپاشي اقتصادي، فساد سياسي و تفکيک مرزي بود و رضاخان در جست وجوي راهي براي نجات ايران از اين موقعيت رقت انگيز بود. سرانجام وي با روسيه و افغانستان قرارداد همکاري بست و تهران و بغداد هم در سال 1926 پيرامون بسياري از مسائل مهم با يکديگر به نظرات مشترکي در زمينه پيگيري سياست هاي خارجه غرب، مخالفت با کمونيست ها و ايجاد همکاري در زمينه کنترل فعاليت هاي قبيله يي، شورشيان و تبهکاراني که در حريم مرزي مشترک دو کشور حضور داشتند، رسيدند. همکاري دو کشور در نهايت منجر به تشکيل دولت کردي مستقل در عراق شد که گروه هاي نژادي و قومي در ايران را براي برپايي استقلال داخلي تشجيع کرد.به رغم اين روح تعاون بين دو کشور، اختلافاتي نيز وجود داشت که موجب اصطکاک هايي بين دو کشور مي شد. مهم ترين علت بالاگرفتن اين تنش ها، اختلاف نظر دو کشور بر سر موضوع تاسيس دولت اهل سنت عراق در کشوري بود که اکثريت مردم آن را شيعيان تشکيل مي دادند و البته مسائلي از قبيل وضعيت ايرانيان مقيم عراق و اختلافات بين دو کشور نيز از مسائل مهم ايجاد چنين تنش هايي بودند که يادگار دوران کشمکش سلطنت هاي ايران و اتومن (عثماني) براي تسلط بر بين النهرين بود. مساله ايجاد دولت سني در عراق با درگيري هاي بسياري همراه بود؛ چرا که جمعيت کثيري از مردم عراق را شيعيان تشکيل مي دادند و ايران در اين ميان نمي دانست که چه رفتاري از خود نشان دهد. اما يک سال پيش از تاجگذاري رضاخان، هنگامي که جمعيت شيعه در بين النهرين عليه انگلستان به شورش پرداخته بود، ايران تصميم استراتژيک در رد کمک به برادران شيعه عراقي خود اتخاذ کرد. رضاخان هم در حالي که بي صبرانه در انتظار لقب پادشاهي بود، جرات تغيير اين سياست را نداشت و اين هنگامي بود که هرگونه رد يا عدم توجه به مساله شيعه در عراق، براي رضاخان و ديگر رهبران ايراني خطرات زيادي را در پي داشت. اين گونه بود که جمعيت شيعه که در آن دوران تقريباً 56 درصد مردم عراق را تشکيل مي دادند، در شکل گيري اولين مرحله روابط ايران و عراق نقش بسزايي ايفا کردند. آيت الله شيخ محمدتقي شيرازي که يکي از علماي مردمي و شناخته شده در بين النهرين بود در پاسخ به شايعه سلطه انگلستان بر عراق، با صدور فتوايي نقش تمامي افراد غيرمسلمان در عراق را رد کرده و اظهار داشت؛ «ابطال تمامي حيله ها و نيرنگ هاي لندن در سراسر عراق امري واجب است.» اما فتواي آيت الله تاثيري در رفتار انگلستان نداشت و شيعيان نيز در اعتراض به اين رفتار انگليس، در ژوئن 1920 قيامي را بر پايه دستيابي به استقلال برپا کردند.انگلستان براي سرکوبي اين اعتراضات، نيرو و هزينه زيادي را صرف کرد که منجر به از بين رفتن 9 هزار عراقي در اين جريان شد. اندکي بعد از قيام شيعيان، رضاخان تاج پادشاهي را بر سر نهاد و چند ماه بعد، وينستون چرچيل، در ازاي غرامت مرگ پدرش در مبارزه با عثماني در جنگ جهاني اول، فيصل را به عنوان شاه کشور عراق برگزيد که اين امر با استقبال شيعيان مواجه شد.علت عمده استقبال شيعيان اين بود که آيت الله شيرازي پيشتر با ارسال نامه يي به شريف حسين از وي درخواست کرده بود که يکي از فرزندان خود را جهت تشکيل دولتي در عراق به آنجا بفرستد اما ديري نپاييد که بعد از مرگ آيت الله و علي الخصوص بعد از امضاي قرارداد انگليسي- عراقي در اکتبر 1922 که بيانگر سلطه قانوني انگلستان بر عراق بود، اين استقبال شيعيان به نارضايتي تبديل شد. شيعيان به شدت با دخالت بيگانگان در عراق مخالف بودند و انگلستان نيز براي از بين بردن اين مخالفت ها روابط خود را با اقليت هاي سني گسترش داد و محدوديت هاي شديدي را براي فعاليت هاي شيعيان قائل شد که اين محدوديت ها منجر به ترک 44 رهبر شيعه ازجمله آيت الله نائيني و آيت الله اصفهاني از عراق شد. علماي ايران نيز با علماي شيعه عراق همکاري کرده و با تحت فشار قرار دادن دولت، خواستار حمايت ايران از شيعيان تحت محاصره بصره شدند. رضاخان که در آن زمان وزير جنگ بود، ابتدا قصد هيچ گونه مساعدتي نسبت به علما نداشت اما سرانجام با صدور فرمان پيروي از دستورات و احکام علماي عظمي به آنان ياري رساند. به تدريج دولت ايران با ميانجيگري خود توانست انگليس و عراق را قانع کند که در صورت عدم مداخله در امور سياسي کشور حق بازگشت علما به عراق را صادر کنند اما با بازگشت علما در سال 1924 به عراق دولت سني اين کشور توانست شيعيان را از رسيدن به قدرت محروم کند و مهم تر از آن اينکه عدم حضور شيعيان در فعاليت هاي سياسي، بنياد سياست هاي ايران نسبت به عراق را بنا کرد که تا سال 1979 ادامه داشت. تعداد ايرانياني که در آن زمان در عراق زندگي مي کردند تقريباً 150 -100 هزار نفر بوده و تعداد زيادي از ايرانيان که بعد از سقوط سلسله صفوي در سال 1722 به قسمت هايي از بين النهرين مهاجرت کرده بودند، از حقوق و مزاياي همتايان اروپايي خود در بين النهرين بهره مي جستند. به عنوان مثال کنسولگري ايران در زمينه هاي مختلف حق اعمال نفوذ انحصاري نسبت به ايرانيان مقيم آنجا را داشت. در اوايل دهه 1920، انگلستان ضمن قراردادي حقوق و مزاياي خاصي از جمله حق حضور در دادگاه ها همراه با نمايندگان و همراهان انگليسي را به تمامي مليت هاي مقيم عراق غير از ايرانيان آن کشور اعطا کرد و با اين عمل اعتراض ايرانيان را برانگيخت. ايران با به ميان آوردن قرارداد عقد شده ميان ايران و عثماني که براساس آن حقوق و امتيازات فراواني به ايرانيان اعطا شده و دولت عراق را ملزم به احترام به اين قوانين کرده بود، اعتراض خود را نشان داد. دولت عراق نيز در پاسخ به اعتراض ايران اظهار داشت که اين قرارداد معامله يي مابين دو کشور بوده و در آن به ايران پيشنهاد شده بود که در پي توافق هاي قضايي جديد با عراق باشد اما ايران اين پيشنهاد را ناديده گرفته است. بدين ترتيب بود که زمان ستيزه و جدال ميان دو کشور فرارسيد. رضاشاه در سال 1928 تقاضاي حقوق کاپيتولاسيون در عراق را تظاهري آشکار خواند. يک سال بعد، دولت انگليس به صورت يک جانبه قرارداد خود با عراق را لغو کرد که اين حرکت انگليس مورد استقبال ايران واقع شد تا جايي که ايران تقاضاي حقوق کاپيتولاسيون براي ايرانيان مقيم عراق را تسليم انگلستان کرد و اين جريانات آغازي براي عداوت ميان دو کشور شد. مهم ترين اولويت ايران ايجاد سلطه مشترک ايران و عراق بر اروندرود بود. هدف دوم نيز گسترش مرزهاي جديد در کنار سرحدات قبلي ايران با عراق بود که منافع اين مرزهاي جديد بيشتر از منافع مرزهاي از پيش تعيين شده در قرارداد عثماني در سال 1914 بود و آخرين نيت ايران، بازپس گيري 10-7 هزار کيلومتر مربع از مناطق نفت خيز قصرشيرين بود که در سال 1914 با بي ميلي ايران به اتومن واگذار شده بود. خوزستان نيز در اوايل دهه 1920، توسط شيخ خزعل رهبر محلي جاه طلب اداره مي شد. خزعل که ظاهراً تحت قلمرو شاه قاجار بود، در حقيقت مهره دست نشانده انگلستان بود که از سوي آنها حمايت و حفاظت مي شد و با لشکر 10 هزار نفري اش در جنوب ايران آزادانه فرمانروايي مي کرد. انگلستان بدون آگاهي ايران بخش ناچيزي از سهام کمپاني نفت ايران - انگليس را به خزعل اعطا کرده و تا جايي پيش رفت که خزعل را به عنوان کانديداي پادشاهي ايران يا حداقل پادشاه قلمرو جنوبي ايران به حساب مي آوردند. رضاخان که مصمم بود خوزستان را از چنگ انگليس بيرون بياورد، شخصاً فرماندهي ارتش را برعهده گرفته و دستور حمله و نابودي خزعل و يارانش را صادر کرد. رضاخان اين رهبر سرکش عرب زبان را دستگيرکرد و بار ديگر سلطه خود بر اين استان را بازپس گرفت و بعد از آن براي زيارت اماکن مقدس راهي عراق شد. اندکي بعد از اين ماجرا، رضاخان تاج شاهي را بر سر نهاد و سلسله پهلوي را تاسيس کرد. با تحکيم سلطه دوباره ايران بر خوزستان، دولت تمرکز خود را روي اختلافات مرزي اش با عراق قرار داد. اولين استراتژي ايران، به تعويق انداختن به رسميت شناختن عراق به منظور به دست آوردن امتيازات ارضي مطلوب بود. و اين به علت دلگرمي يي بود که سفير انگليس در ماه مارس 1929 در تهران به وزير امور خارجه ايران داده بود که اگر دولت ايران، عراق را به رسميت بشناسد، دولت انگليس در ازاي آن همکاري خود را با ايران در جهت اصلاحات بيشتر معطوف خواهد کرد. يک ماه بعد از قول و قرارهاي سفير انگليس، ايران رسميت عراق را اعلام کرد و مذاکرات جديدي را با اين کشور در پيش گرفت. انگلستان نيز حضوري غيرمستقيم در اين مذاکرات داشت، چرا که عراق طبق عهدنامه 1930 ملزم به مشورت با لندن در زمينه سياست خارجه شده بود و انگليس براي ايجاد رعب در دولت ايران، در اين مذاکرات جانب عراق را مي گرفت. در اولين مرحله اين مذاکرات، علي الخصوص بعد از ديدار فيصل از ايران در آوريل 1932، ايران و عراق تعهد کردند که اختلافات خود را به طور صلح آميز و دوستانه رفع کنند. بعد از مرگ فيصل در حادثه اتومبيل در سپتامبر1933 عراق جدال جديدي را با ايران آغاز کرد و شکايت ارضي جديدي را عليه ايران به مجمع امور بين الملل تسليم کرد. اساسي ترين مساله در اين جدال، وضعيت اروندرود و حقوق کشتيراني دو کشور در اين مسير آبي استراتژيک بود. وزير امور خارجه عراق، نوري سعيدپاشا، خواستار سلطه انحصاري عراق بر اين قسمت بود و درخواست خود را اين چنين اعلام کرد که؛ اگرچه خطوط ساحلي و لنگرگاه ايران امتدادي طولاني در اين قسمت دارد اما اين مسير آبي، تنها راه عراق در جهت خليج فارس است. اما وزير خارجه ايران (باقر کاظمي) استفاده مشترک و برابر دو کشور را براساس اصل جامع المياه در اين مسير آبي اعلام کرد.سلطه مشترک دو کشور براين مسير آبي، مصونيتي ملي براي حفاظت از امکانات مهم نفتي و شهرهايي که در 60 کيلومتري ساحل غرب اروندرود واقع شده بودند، به حساب مي آمد.در راستاي عدم موفقيت در حل اختلافات، دو کشور در ماه آگوست 1935 وارد مرحله جديدي از مذاکرات شدند، نوري سعيدپاشا و همراهانش که رئيس انگليسي بندر بصره هم جزء آنان بود، به ايران آمدند و بعد از مذاکرات طولاني 20 روزه، سرانجام دو کشور در 4 جولاي 1937 توافقنامه مرزي خود را در تهران امضا کردند. رضاشاه تحت فشار انگليس و نيروهاي اتحاد جماهير شوروي که از ايران به عنوان گذرگاهي براي آسايش نيروهاي امريکايي روسي استفاده مي کردند مجبور به استعفا شد و بعد از وي فرزندش محمدرضاشاه صاحب تاج و تخت پدرش شد. در طول سال هاي 41-1937 ايران و عراق روابط دوستانه خود را ادامه دادند تا بدانجا که ايران مصمم به خاتمه روابط خود با انگليس، روسيه و امريکا شد. اگرچه رابطه دوستانه ايران با عراق موجب وخيم شدن اوضاع در زمان نخست وزيري مصدق بود، اما وي توانست در اين مدت صنعت نفت ايرانيان را که تا آن زمان توسط انگلستان اداره مي شد ملي کند و اين حرکت منجر به وقوع جنگي ديپلماتيک مابين ايران و انگلستان شد. تهران، عراق را به خاطر حمايت از انگليس و تلاش براي براندازي دولت مصدق و نيز انگليس را به خاطر حمايت از فعاليت هاي خرابکارانه در خوزستان به سرکردگي شيخ خزعل، مقصر مي دانست. در همين زمان انگليس ايران را تهديد به لشکرکشي کرد و عراق در اين گيرودار، بدون اجازه ايران به يکي از کشتي هاي انگليسي اجازه ورود به اروندرود را داد. در کنار اين درگيري ها، تعدادي از سربازان در امتداد مرزهاي ايران آشوب برپا کردند که ايران، عراق را مسوول ايجاد اين بحران ها مي دانست.بعد از براندازي دولت مصدق در سال 1953، روابط ايران و عراق به طرزي باور نکردني رو به بهبود گراييد و از اين زمان به بعد محمدرضاشاه، خود به تنهايي معماري سياست خارجه ايران را برعهده گرفت. وي موقعيت سياست خارجه ايران را با ايجاد اتحادي استراتژيک با امريکا تغيير داد و همچنين متعهد شد تا با تمامي کشورهاي منطقه روابطي دوستانه برقرار کند. مشارکت ايران در معاهده بغداد يکي از مظاهر اين خوش نيتي بود. ترکيه و عراق از اولين کشورهايي بودند که در فوريه 1955 در اين معاهده شرکت کردند و انگليس و پاکستان نيز به دنبال آنها وارد اين جرگه شدند. مشارکت در اين معاهده وضعيت حساسي را براي ايران به ارمغان آورد. از يک طرف شاه اعتقاد داشت که اين معاهده مي تواند توسعه طلبي شوروي و ناصريان را که تهديدي براي امنيت ايران و غرب به حساب مي آمدند، خنثي کند و از سوي ديگر، انتقام احتمالي شوروي موجبات نگراني ايران را فراهم آورده بود چرا که مسکو شرکت ايران در اين معاهده را حرکتي خصومت آميز از سوي ايران تلقي کرده بود. ايران براي نشان دادن حسن نيت خود، وارد مذاکراتي با شوروي شد که اين مذاکرات سرانجام ايران را ملزم به عدم استفاده از موشک و سلاح هسته يي عليه جماهير شوروي مي کرد. اين نگراني توجيهي بود براي شرکت ايران در معاهده به عنوان آخرين کشور و عدم دخالت مستقيم امريکا در اين معاهده. شرکت ايران و عراق در اين معاهده جو دوستانه يي را در مناسبات دوجانبه اين دو کشور ايجاد کرد. در دسامبر1957 فيصل دوم از تهران بازديد کرد و دو کشور با يکديگر توافق کردند که با اعتماد به ميانجيگري سوئد مذاکراتي را در جهت رفع اختلافات متقابل آغاز کنند. اما کودتاي خونيني که توسط سرتيپ عبدالکريم قاسم و افسران عراقي در 14 جولاي 1958 ايجاد شد، اوضاع را بار ديگر آشفته کرد و موجب براندازي حکومت سلطنتي شد. *رئيس دانشگاه علوم سياسي و روابط بين الملل فلوريداي جنوبي |
نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت 1:57 توسط دکتر بهنام اوحدی

|
گذرتان به اصفهان افتاد سري هم به کليساي وانک بزنيد. اين کليسا که به نام هاي «سن سور» و «آمنا پرکيچ ني» ناميده مي شود بزرگ ترين کليساي جلفا است. اين کليساي باشکوه در سال 1015 هجري قمري برابر 1605 ميلادي در اراضي باغ زرشک احداث شد و پس از 50 سال در سال 1065 هجري قمري برابر با 1655 ميلادي توسعه يافت و به صورت امروز درآمد. اين کليسا داراي گنبدي عظيم و ديوارهاي رفيع و طاق هاي بلند و زيباست که در حال حاضر محل اقامت خليفه ارامنه ايران و هندوستان است. نمازخانه اصلي کليسا شامل دو قسمت چهارگوش بوده که قسمت اول شبستان بنا و قسمت دوم که زير گنبد خانه قرار دارد، محل اجراي مراسم و سرودهاي مذهبي است. ازاره هاي ديوارهاي نمازخانه را کاشي هاي خشتي چند رنگ فراگرفته است. در قسمت هاي بالاي ازاره تصاوير زيبايي نقاشي شده اند که از کتب مقدس الهام گرفته شده و تمامي سطح فضاي گنبد را تزيين کرده است. دور تا دور گنبد داستان خلقت آدم و حوا است که به وسيله نقاشان ارمني ترسيم شده اند. بر محراب بسيار زيباي کليسا نيز تصاويري از جمله تصوير حضرت مسيح (ع) نقاشي شده است. نماي خارجي گنبد کليسا بدون تزئينات کاشي کاري و با آجر ساده پوشانده شده است. در گوشه حياط کليسا، برج ناقوس زيبا و بزرگي ساخته شده که بر چهار ستون سنگي استوار است. در گوشه ديگري از اين حياط و رو به روي برج ناقوس، ستون بلندي از سنگ يادبود ارمني هايي ساخته شده که در سال 1915 ميلادي توسط دولت عثماني قتل عام شده اند. در صحن حياط کليسا چند نفر از ارامنه مشهور از جمله چند اسقف اعظم و نمايندگان سياسي کشورهاي اروپايي که در اصفهان در گذشته اند، به خاک سپرده شده اند.کليساي وانک داراي تاسيسات مختلفي مانند موزه و کتابخانه است. موزه اين کليسا در سال 1322 هجري قمري برابر با 1905 ميلادي ساخته شد. اشيايي که در سالن هاي آن به معرض تماشاي بازديدکنندگان گذاشته شده اند شامل تابلوهاي نقاشي کار نقاشان اروپايي است که به کليسا اهدا کرده اند. تعدادي کتب خطي نفيس نيز در اين موزه نگهداري مي شوند. اين موزه قديمي ترين کتابي را که در اصفهان به چاپ رسيده است، در اختيار دارد. از جمله مجموعه هاي نفيس اين موزه فراميني است که در طول تاريخ صفويه به بعد سلاطين و حکام ايران درباره ارامنه صادر کرده اند. اين فرامين از نظر بررسي تاريخ ارامنه بسيار مهم و قابل ملاحظه بوده و در عداد منابع قابل اعتماد به شمار مي روند. از ديگر تاسيسات کليسا مي توان به چاپخانه اشاره داشت. اين چاپخانه که به سعي و کوشش و ابتکار پيشواي ارامنه آن روزگار به نام «خاچاطور کساراتسي» در جلفا تاسيس شده بود در سال 1636 ميلادي به عنوان اولين چاپخانه شروع به کار کرد و نخستين کتابي که به وسيله آن به چاپ رسيد «زبور داوود» بود که از اين کتاب فقط يک نسخه در دنيا موجود است و آن نيز در شهر آکسفورد انگلستان نگهداري مي شود. تصوير اين کتاب در موزه کليسا در معرض بازديد عموم است. کتابخانه کليساي وانک نيز با 25 هزار جلد کتاب به عنوان يکي از بهترين منابع مورد استفاده محققان و پژوهشگران ارمني و ساير اديان است. اين کليسا در محله جلفاي شهر اصفهان قرار دارد. در اين محله منازل قديمي عهد صفوي نيز وجود دارد و اکثريت ارامنه پيرو مذهب «گريگوريان» هستند. تعداد ارامنه جلفا بيش از پنج هزار نفر نيست، ولي حدود دوازده هزار نفر ارمني در دهات فريدن در مغرب اصفهان سکونت دارند. |

نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت 1:46 توسط دکتر بهنام اوحدی
| مادر گردشگر فرانسوي که در اصفهان به قتل رسيد؛ |
|
|
|
حسين لطفعلي زاده «اوآنا نامزد جوليان، خاکي را که با خود از ايران آورده بود روي تابوت نامزدش ريخت و اين طور خاک قبر پسرم با خاک ايران براي هميشه عجين شد، همان طور که خون او براي هميشه با خاک اصفهان عجين شد.» اïديل مادر جوليان ون وسبرگ، جوان 24 ساله فرانسوي که ماه گذشته توسط يک فرد جنايتکار تحت تعقيب در اصفهان به قتل رسيد، پس از گفتن اين جملات و با آرزوي شبي بسيار خوش از من خداحافظي کرد. از اولين تماس تلفني که با اين مادر داغديده داشتم هر لحظه در مقابل گفتار و عکس العمل هاي متين و صلح آميزش شگفت زده مي شدم، اما اين حرکت آخر نشان دهنده بزرگواري روح صلح آميز و انسان دوستانه اين خانواده است. جوليان پسر بزرگ اين خانواده در 19 سالگي با اوآنا دانشجوي رومانيايي که در قالب طرح تبادل دانشجوي اروپا به نام اراسموس به فرانسه آمده بود، آشنا شد. پس از پنج سال زندگي مشترک آنها تصميم گرفتند براي يکي دو سال ترک کار و زندگي کرده و براي آشنا شدن با فرهنگ هاي مختلف به کشورهاي مختلف جهان سفر کنند. آنها پس از عبور از چند کشور وارد ايران شدند. پس از بازديد و اقامت در اصفهان به قصد ادامه سفر به پايانه اتوبوسراني «جي» در اصفهان رفتند و در آنجا جوليان با ضرب شليک يک گلوله در سرش به شدت زخمي شد و در راه بيمارستان مرد. اوآنا اين خبر را از بيمارستان به خانواده نامزدش که در شهر فيم در 130 کيلومتري پاريس زندگي مي کنند، داد. جسد جوليان به پزشکي قانوني تهران منتقل و از آنجا به فرانسه فرستاده شد. خبر قتل جوليان را 48 ساعت بعد از حادثه از طريق اينترنت گرفتم. با توجه به حساسيت فعاليت هايي که در زمينه توسعه پايدار و تبادل فرهنگ ها دارم، خيلي متاثر شدم. جوليان به رغم همه تبليغات منفي غرب عليه کشورمان به ايران سفر کرد اما در مقابل چشمان نامزدش به قتل رسيد که اين امر مي توانست دستاويزي براي تبليغات منفي بيشتري عليه ايران شود. براي ما ايرانيان خارج از کشور حسن شهرت و ميهمان نوازي هموطنان داخل کشور بهترين ابزار براي حمايت از کشورمان و مقاومت در مقابل سياست هاي جنگ طلبانه دشمنان ايران است و اتفاقاتي از اين دست در کارايي حرکات صلح طلبانه مان تاثير منفي مي گذارد. بي جهت نيست که شخصي اصفهاني به نام «جهانگير گلستان» منزل شخصي خود در لس آنجلس را فروخت تا فيلم بم(BAM6/6) را تهيه کند تا از اين طريق عمق ميهمان نوازي ايرانيان حتي در سخت ترين شرايط را به نمايش بگذارد. اين فيلم داستان گردشگري يهودي- امريکايي است که در زلزله بم زخمي شد و زماني که در بيمارستان «افضل پور» کرمان فهميدند او ميهمان خارجي است، زخمي ها اولويت پزشکي را به او دادند. در پي تقاضاي من از سفارت فرانسه در ايران براي تماس با خانواده جوليان، مادر او پيشقدم شد و تماس گرفت. اين زن در جواب اين جمله ام که کلمه مناسبي براي شريک شدن با اندوه شما ندارم، گفت؛«کلمه يي وجود ندارد اما با همه اين اندوه جانکاه تمايلي ندارم که اين مساله بر روابط ايران و فرانسه تاثير منفي بگذارد و از مرگ جوليان عليه ايران و ايرانيان استفاده شود.»او تاکيد مي کند که نمي خواهد اصحاب رسانه در جريان تاريخ ورود جنازه به فرانسه قرار گيرند چرا که مي خواهند مراسم وداع با جوليان را در فضايي آرام و خانوادگي برگزار کنند اما منعي براي حضور در کليسا و مراسم تدفين وجود ندارد. در مراسم وداع که به صورت شب زنده داري در اطراف تابوت برگزار مي شود، نزديکان مي توانند ساعاتي را در کنار تابوت حاوي جسد بگذرانند و همراه با دعا براي آرامش روح عزيزشان اشک مي ريزند. پس از سفارش دسته گلي مناسب از پاريس به مقصد شهر فيم حرکت کردم. در راه رسيدن به محل زندگي جوليان، از ميان مزارع بي کران و دهکده هاي قديمي و ديدني عبور کردم. در تمام طول راه چهره جوليان را در رفت و آمد بين اين راه ها تجسم مي کردم. راس ساعت دو بعدازظهر به کليساي شهر فيم رسيدم. جلوي در ورودي کليسا عده يي از نزديکان او به مدعوين خوشامد مي گفتند و با لبخند از آنان استقبال مي کردند. دسته گلي که فرستاده بودم هم جلوي در کليسا بود. پدر جوليان بازوانش را دور شانه هاي عروسش حلقه کرده بود. در داخل کليسا همه دوستان و نزديکان جوليان از انسان دوستي و حساسيت او و علاقه اش به فرهنگ ها و توسعه پايدار صحبت مي کردند. کشيش هم مرتب از تقدير و اينکه مرگ بخشي از سفر انسان است صحبت مي کرد. در هيچ زماني حتي يک کلمه هم از اينکه جوليان در ايران و به دست يک ايراني کشته شد، به ميان نيامد اما در عوض از ابراز همدردي و حضور ايرانيان مقيم فرانسه در اين مراسم تشکر کردند. در مراسم تدفين خاکي را که اوآنا با خود از ايران آورده بود روي تابوت ريختند تا براي ابد خاک دو کشور توسط اين دو جوان به هم پيوند بخورد. دو روز پس از مراسم تدفين فرصتي پيش آمد تا با نامزد جوليان صحبت کنم و او گفت؛«آرزو دارم يک موسسه آموزشي به نام جوليان در ايران تاسيس کنم تا فرهنگ توسعه پايدار در آن تدريس شود.» وي همچنين درخصوص احساسش نسبت به قاتل جوليان گفت؛«با مجازات مرگ براي قاتل عزيزترينم مخالف هستم.» او که مرگ نامزدش را يک حادثه مي داند، از نحوه ارسال جسد جوليان به فرانسه ناراحت است و مي گويد؛«وقتي جسد جوليان را با دست و پاي بسته در يک جعبه چوبي تحويل گرفتم بسيار متاثر شدم چرا که اين امر با اصول مذهبي ما مغاير است.» |

نوشته شده در پانزدهم دی 1386ساعت 1:31 توسط دکتر بهنام اوحدی

برای دخول واژه ای بهتر یافتم و پست یشین را ویرایش نمودم:
« درون رفت ( درونرفت ) » می تواند همتای پارسی بهتر ، ساده تر و گویاتری برای واژه ی عربی « دخول » باشد ، تا « چپیدن » و « کنج جستن » و « کنج یابی ». واژه ی « درون رفت ( درونرفت ) » را به سادگی می توان برای دخول مهبلی ، مقعدی و دهانی با این پسوند ها همراه و پیوسته نمود.
هر چند واژه ی « پیش رفت ( پیشرفت ) آلت » برای فرآیند دخول در آمیزش واژینال ( vaginal intercourse ) و واژه ی « پس رفت ( پسرفت ) آلت » برای فرآیند دخول در آمیزش مقعدی ( anal coitus ) گویاتر هستند.
واژه ی « آلت گاه ( آلتگاه ) یا آلت کده ( آلتکده ) » و واژه ی « پیش گاه ( پیشگاه ) » می تواند جایگزین پارسی ساده ، خوب و گویایی برای واژه ی عربی « مهبل ( vagina ) » و « فرج ( vulva ) » باشند.
به جای واژه ی عربی « مقعد » نیز می توان به خوبی از جایگزین پارسی « پس گاه ( پسگاه ) » بهره جست.
در پست پیشین ،
برای « نعوظ ( erection ) » : « برافراشتگی » ،
برای « انزال ( ejaculation ) » : « جهش ( یا پرش ) » ،
برای « ارضاء ( orgasm ) » : « لبریز یا فراز »
را به همه ی پارسی زبانان ارجمند و فرهنگستان زبان فارسی پیشنهاد نمودم.


نوشته شده در چهاردهم دی 1386ساعت 23:48 توسط دکتر بهنام اوحدی