|
دغدغه های یک روان پزشک
|

ایرانیان سده ها پیش از کارخانه ی داروسازی Pfizer ، وایاگرا (VIAGRA(Sildenaphil را آفریدند.
تا به امروز ، وایاگراهای ایرانی در چند فرمولاسیون پدید آمده اند :
۱-آجیل مشکل گشا یا آجیل شیرین شب یلدا
۲-نخودچی کشمش
۳-پاچه پلو ( که با آب کله پاچه ، مغز و گوشت و چربی پاچه ی گوسفند ، برنج ، کشمش ، خرما ، هفت مغز شامل گردو ، بادام ، پسته ، فندق و مانند آن ...، شیره ی انگور ، دارچین ، زعفران ، زرچوبه و ............ فراهم می آید و احتمالن سازمان ناسا (N.A.S.A ) هم بر استفاده از آن به عنوان سوخت موشک ها و شاتل های فضایی مطالعاتی داشته است !!! )
۴-رنگینک در شیراز
۵-خوراکی ها و ادویه جات گوناگون در خوزستان و گیلان و مازندران و آذربایجان و ..............
۶-انواع شیرینی های یزد و برخی شیرینی ها و خورشت خلال کرمانشاه
۷-شیرین پلو و فسنجون و « خورشت ماست » اصفهان
۸-فلافل هندی آبادان
۹-هلیم شیر
۱۰- قویت
۱۱-قوتو ی کرمان
و.....................
این ها همه و همه در جهاد بچه پس انداختن ایرانیان ، « آتش تهیه » و سوخت استراتژیک بوده اند !!
در این بین ، اندیشه ی جادویی (MAGICAL THINKING ) و ذهن جادو پرورایرانیان ،به آجیل مشکل گشا ، نیرویی اسطوره ای و افسانه ای بخشیده و یا شاید برای آبرو داری و ریا به « تقیه » ای آنتی سوشیال پرداخته و این آجیل را بخت گشا و هر مشکل گشا و طلسم افکن و افسون زدا شناسانده است !!!
در صورتی که شاید این آجیل آدمیان را در شب یلدا با هم آشتی دهد یا با گرد آوردن شان دور هم ، بخت دختران و پسرانی را نیز باز بکند ، اما کارکرد اصلی این آجیل گشودن گره ی کور ناتوانی جنسی جنس ذکور و شاید تا اندازه ای اناث محترمه و مکرمه بوده و دیگر کارکردها بیشتر با نیات و اغراض گوناگون بدان نسبت داده شده است !!
اکنون که سخن به این جا رسید ، دیگر تقویت کننده ها و افزونگر های میل جنسی مردان و تا اندازه ای زنان را فهرست وار می آورم :
۱-در صدر فهرست : خاویار طلایی و سپس سیاه
( در کتاب مرجع اورولوژی چنین نوشته شده که چنان چه این کالای گران بها با ویسکی و شامپاین خورده شود ، بیشترین سود را در افزایش میل جنسی مردان دارد.هرچند این کوکتیل (SEX COCKTAIL ) در کشورهای اسلامی به هیچ وجه پذیرفتنی و قابل توصیه نیست ، هر چند در بلاد کفریه ، اماکن زندقه و ممالک ملحده این معجون خواستار و مشتاق بسیاری داشته باشد !! )
۲-آجیل مشکل گشا و درصورت نبود بضاعت مالی و رفاه همیشه موعود :
نخودچی کشمش !
۳- سیر و پیاز خام
۴-رژیم سرشار از حبوبات
۵-سبزی جات تازه ، هر چه سبزتر بهتر
۶-انبه و موز و نارگیل و خرما و خرمالو و ..................
۷-جایگزینی روغن آشپزخانه با روغن زیتون و هسته ی انگور
۸-و در مورد زنان : بوئیدن شکوفه ی سنجد !
و ۹- که اثر بسیار هم در مردان و هم در زنان دارد :
دنبلان یا بیضه ی گوسفند و گاو و به ویژه گاومیش و فیل و خرس و کرگدن و نهنگ ( وال )
۱۰-پودر شاخ کرگدن که در برخی مناطق جهان خرید و فروش بسیار دارد.
شب یلدای خوش و گرم و پر نشاطی را برای شما و خانواده ی ارجمندتان آرزومندم.

در شب شیرین یلدای تان ، عشق به میهن و هم میهن را گسترش دهید و هر یک ایران بدی باشید که بر صداقت ، شرافت ، محبت و انسانیت پای فشاری داشته و آبادانی ، بهروزی ، بالندگی و بایستگی ایران زمین را از پروردگار راستی ، مهر و خرد ایمان و امید درخواست می نماید.

کاش این مردم چون انار ، چون « سهراب » و چون این « ایران » ، دانه های دل شان پیدا بود !
کاش دست کم « انار » بودیم ، نه « انبار » بخل و حسد و کینه و ریا و دروغ و نیرنگ و زیر آب زنی و آدم فروشی و ..............!!!
نوشته شده در سی ام آذر 1386ساعت 19:33 توسط دکتر بهنام اوحدی

این ما هستیم.ایرانیان. پشت سر شاهنشاه مان ، داریوش سوم !
الیور استون ( OLIVER STONE ) در مکانیزم دفاعی « دو نیم سازی » ناشی صفت شخصیتی BORDERLINE PERSONALITY خود ، ما ایرانیان را در شکل و شمایل بربرهای وحشی و عرب های بیابان گرد به تصویر کشید و ترس و بزدلی و کودنی مان را در سراسر جهان به نمایش گذاشت.
یورش ناجوان مردانه ی او با سلاح سینما بسیار پیش از فیلم مسخره ی 300 انجام شد.
فیلم ضعیف اسکندر آقای استون - که بسیاری از اهالی و طفیلیان سینما در ایران مجنون وار شیفته و دلبسته ی او یند - بارها و بارها از شبکه های کابلی و ماهواره ای گوناگون و از جمله کانال mbc2 نمایش داده شده و ریشخند و تمسخری هزاران برابر فیلم 300 را درباره ی ایران و ایرانیان پدید آورده است.
روزنامه های مان مدت هاست با اشتیاق و شیدایی و بی قراری از تصمیم جناب استون برای سفر به ایران نوشته و می نویسند.برخی وبلاگ ها نیز از خواست ایشان برای ساخت فیلمی درباره ی احمدی نژاد ، با هدف جبران این کارکرد جهانگیر شان در تخریب وجهه ی ایرانیان ، ستایش نموده اند و از مدت ها پیش برای ورود ایشان لحظه شماری می کنند.
پای اعلی حضرت که به تهران برسد ، خبرنگاران و عکاسان هفته نامه ها و ماهنامه ها و فصل نامه های زرد سینمایی به دست بوس ایشان می شتابند و کاغذ و جامه و دستار و ............ را برای مزین گشتن به امضای آن والا حضرت عرضه می دارند.
بسیاری هم اکنون نیز در سوگ به عقب افتادن سفر کبیر و مبارک ایشان به ایران ، اندوهگین اند و برای ستایش و پرستش خودشیفته و بوردلاین و هیستریونیکی از جماعت کلاستر B هالی وود آرزو و رویا می پرورانند. « استقلال » و « عزت نفس » ما بادبادکی بیش نیست. این واژگان به واقع هنوز در ذهن ما شکل نگرفته اند ، چه گونه از ایستادن بر بام دانش و هنر و اندیشه و فرهنگ گیتی سخن بر زبان می رانیم ؟!؟
لحظه ی ورود الیور استون به ایران ، لحظه ی خواندن فاتحه بر « غرور و عزت نفس ملی ایرانیان » است. درست در همان هنگامی که مقامات فرهنگ و هنرمان برای حضرت آقا فرش قرمز گسترانیده اند و جوانان و نوجوانا ایران زمین برای مالیدن بخشی از پیکر حضرت آقا به اندک قسمتی از بدن شان - به قصد تبرک ( ! ) - و حتا اگر ایشان اجازه فرمایند ، دست و رو و پا بوسی شان یکدیگر را با فشار به کنار می رانند.
در آن هنگام ، دوست داران میهن باید ملت و میهن و ایران را در گور خفته و مرده بپندارند و به فکر و اندیشه ی هویتی دیگر باشند. آمدن الیور استون به ایران ، بیش از این که به ساختن فیلم یا جبران ستیز و کینه اش درباره ی ایران مربوط باشد ، به سنجش نادانی ، خریت و حماقت ایرانیان ارتباط خواهد داشت !
هر ایرانی " « نا » وطن فروش " ، با هر دیدگاه و ایدئولوژی ، باید با سفر الیور استون تحریف گر و SPILITTING مدار به ایران به گونه ای جدی و سازش ناپذیر مخالفت نماید و در صورت گام نهادنش به این سرزمین ، " « بی » پرخاش و یورش " ، فریاد اعتراض و انزجار خود را از فیلم موهن اسکندر به گوش او و خبرنگاران و بادی گاردهای همراهش برساند.
هر چند بجاست که وزارت امور خارجه به طور کلی از صدور ویزا برای این پیش قراول لشکر غرب و ناتو خودداری نماید و از آبروریزی بیشتر برای ایران خودداری نماید. مسئولان باید بدون ساده دلی و زودباوری ، به روشنی دریابند که ساخت فیلمی در ستایش احمدی نژاد ، بهانه ای بیش نیست و نگاتیوهای این فیلم در آمریکا ، به شیوه و هدفی دیگر مونتاژ شده و به نمایش در خواهد آمد.
« جوخه » شاید فراموش ناشدنی باشد ، اما بپذیریم که این آقای الیور استون بسیار بیش از محسن مخملباف - که این چنین ساده و آسان ( و گاه نامنصفانه و غرض ورزانه ) به او می تازیم و انگ فرصت طلبی به او می چسبانیم - « فرصت طلب » و « مسئله و مشکل و اختلال دار » است.
بد نیست که هفته نامه ی شهروند امروز هم چون عریضه ای که برای محسن مخملباف منتشر نمود ، برای مسافرت مبارک حضرت استون به ایران به ریشخند گرفته شده از سوی ایشان نیز پرونده ای بگشاید و نویسندگان ارجمند آن و شخص آقای سردبیر ، دست کم « فرصت طلبی » هالی وودی پر رنگ او را با مخملباف نه متهم که محکوم شده ، به قیاسی منصفانه بگذارند.





نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:53 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:15 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:4 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386ساعت 9:0 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:52 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:33 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:24 توسط دکتر بهنام اوحدی


صحنه اول [تابستان 1298]
قهوهخانهاي در پاييندست كجور، روي تختي نشسته سه جوان، چاي است و جواني و گپ و گفت، با گالش و پاپيچ، هر كدام كمان و چوب سربلندي و گزليكي در دست. وسط لودگي و هزالي آنهاست كه قزاق محمدرضابيك وارد ميشود با چكمه و شوشكه بر كمر، يك موزر روسي هم حمايل كرده، جوانها پچپچي ميكنند. قزاق دو تا همراه هم دارد كه يكي از آنها اسبها را دم قهوهخانه مواظب است. صداي شيهه اسب ميپيچد در گوش غروب كوه. جوانها باز پچپچ ميكنند. قزاق دارد چاي مينوشد كه برايش قهوهچي آورده، هم در آن حال نگاهش دور قهوهخانه در گردش. و همچنان كه سبيل چايخوردهاش را با فشار لب خشك ميكند، ابرو بالا انداخته و مغرور، از قهوهخانهدار ميپرسد:
- سنازاد، چه خبر هست دور و برها [صدايش را پايين ميآورد، با اشاره گوشه چشم به جوانها] اينها كيانند.
قهوهخانهدار، كمي شرمنده انگار تقصيري كرده كه اين افراد را به حضور آدمهاي محترمي مانند محمدرضابيك راه داده، توضيح ميدهد:
- آن بلندبالا اولاد نرگسنساست، از آنور كوه آمده، پهلوش اولاد حيدر پهلوانه از زنگوله. اما آن يكي آقاعلي فرزندان اسفنديار خاني...
- همان كه ميگن حرف نميزند الا سر بالا
قهوهخانهدار شانهاي بالا مياندازد، يعني كه والله چه عرض كنم. اما قزاق قصد زير پاكشي دارد:
- سرش هم خرابه. درشت هم ميگهُ. همين روزا گفته ميخواد ياغي حكومتي شه. گفته برم گوراب زرمخ پيش ميرزاي جنگلي...شنيدين [اين آخري را ميپرسد]
آخر اين صحنه به آرامي اولش نيست. قزاق نازنده به قد بلندش و شايد هم به موزرش، بالاخره با جوانها بند ميشود. اما زودتر از وي جوانها جنبيدهاند و همان زمان كه يله داده بود رو تخت و پك ميزد به وافور قهوهچي، موزرش را از كنار دستش رد كردند بيرون. تازه دو تا سيلاخوري همراهش را هم بيخبر بسته و كاشته بودند در انباري. بعد هم بياعتنا به محمدرضابيك كه با فهميدن ماجرا تعجب زده و حيران و سبيل آويخته، در گفتگو بودند كه حالا با او چه خواهند كرد. اين تصور را در دلش انداخته بودند كه سربازانش كشته شدهاند و حالا دارند با هم مشورت ميكنند بر سر عاقبت او، كه محمدرضابيك باشد. آيا ببرندش كت بسته به ماكنگا. قزاق با نگاه از سنازاد ميپرسد ماكنگا كجاست. و به بالا انداختن سر به او ميفهماند خيلي دور تازه بد جايي هم هست خدا نصيب نكند. بياعتنا به او گفتگوي جوانها بر سر اين است كه در ماكنگا با او چه بكنند. آقاعلي اسفنديارخاني، همان كه قزاق خبر داد كه ميخواد ياغي بشه، حالا اخم كرده و ژست فرمانده گرفته، و به عنوان مجازات اسير ظالم، مجازاتهايي تعيين ميكند كه محمدرضابيك معناي آنها را هم نميداند اما از شكلكهايي كه جوانها و هم سنازاد ميسازند، حدس ميزد شكنجههاي سختي است. هر كلمه در گوشش مانند گلولهاي صدا ميكند. هشت بار بزدارخاني... سيزده بار كوه گريان. كه جوانها معتقدند بعد از دو بار ديگرش چيزي از قزاق نميماند... پلنگلو...اولاد نرگس ميزند پشت دستش يا علي. و علي را آن قدر ميكشد كه بند دل محمدرضابيك باز ميشود... سنازاد پشت لب ميگزد كه خان رحم كن به زن و بچهاش، محمدرضابيك آدم بدي نيست. قزاق كه كيف وافور از سرش پريده خودش هم با نگاه ملتمس همين را پي ميگيرد، اما آقا علي نهيب ميزند كه اين را نميدانيد چه ظلمها كرده، خون رعيت مكيده... چهارگز هم نيست راه افتاده كه من گرسيوزم... تو گرسيوزي. اين را توي صورت محمدرضابيك ميپرسد. قزاق بيسواد به التماس كه: غلط كردم گفته باشم. من من به سرخان دو گز، چه رسد به سي گز.
كه ديگر جاي ماندن نيست و جوانان ميزنند از قهوهخانه بيرون كه قهقهه و ريسههايشان را به جنگل شبزده بسپارند.
صحنه وقتي پايان ميگيرد كه صبح شده است، محمدرضابيك قزاق در كنج طويله قهوهخانه بيدار شود، سيلاخوريهايش هم چشم به او دوختهاند، جوانها رفتهاند و او مانده با بدنامي اين ماجرا كه حالا قصهاش در همه كوهها ميپيچد. پس با رهنمايي سنازاد قهوهچي ميروند به يوش. شكايت به اسفنديارخاني، به نقول خودشان.
آقاي اسفندياري چندي است با اين شيطنتها آشناست. از سنازاده قهوهچي ميپرسد كدامشان بودند. نيما، لادبن، آيدين... و اول از همه ظنش به نيما ميرود. پس نهيبي ميزند از دور، و قزاقها را به توشه راهي و انعامي مرخص ميكند و خودش ميرود سراغ پسر كه هر وقت در خانه است يا دارد در كتابچهاش چيزي مينويسد يا ني ميزند. اما وقتي از اين در بيرون ميرود، معلوم نيست در كلهاش چيست كه ياغي ميشوي نه؟
- چطوره بابا برم شهر، اصلا شهري بشم.
- من كه از خدا ميخوام ولي شهري گمان نكنم بشي. برو اما كار دست خودت و من ندهيها. من ناي در افتادن با شهريان ندارم. خب برو. اسبت را چه كنم. هيچي برات نگه ميدارم.
و اين نيماي يوش است كه سرانجام وازنا را پشت سر گذاشت و راهي شهر شد. شهر كجا بود، تهران. هر كه خيالي در سر داشت هواي تهرانش بود. و هرچه فتنه در سر تهران بود كه ده دوازده سالي بعد گرفتن آزادي و فراري دادن شاه مستبد داشت ميان آزادي و فقر دست و پايي ميزد. آزادي امانش را گرفته بود بي آن كه هوايش از سرها به در شده باشد. و سربداران فراوان بودند: ميرزاكوچكخان در گيلان، دكتر حشمت در لاهيجان، سردار فاتح در مازندران، كلنل پسيان در خراسان، مدرس در تهران، شيخ محمد خياباني در تبريز،فرخي يزدي و دكتر اراني در برلين، حيدر عمواوغلي در بادكوبه، و نصرتالدوله در لندن، سيدضياالدين در يزد. حكايتشان درازترست، سياهه نامشان بلندتر. اسفنديارخان ميگفت به عده درختهاي مازندرانند.
چندان كه روزگار بگذشت، بعضي به تهران نرسيده تن رها كردند، برخي تهران ديده و دستي به قدرت رسانده تسليم شدند، و در اين گونهگوني سرنوشتها، دكتر حشمت اطمينان كرد و امان گرفت و بر دار شد. ميرزا تنها ماند و خيانت شد و گردنش بريده شد، اما تا بدان جا برسد امان داد به حيدرخان و حيدرخان در امان او كشته شد. كلنل تيرباران شد و سر جدا. شيخ محمد معلوم نشد چه شد، جنازهاش بر نردباني درتبريز به گردش شد. و از ميان خيل اميدواران ياغي، چنين حكايت كند تاريخ كه يكي، مازندراني مردي، بر تخت رسيد و ديگر اميدواران به اطاعتش فراخوانده شدند. و از آن پس بود كه مدرس در زندان كاشمر، دكتر اراني، تيمورتاش و فرخي - كه به امان وزير دربار آمده بود - در زندان قصر، نصرتالدوله و مدرس در زندان كاشمر، و هر جا فتاده بيني، تا گردونه زمان بگذرد. و گذشت. و آن كه پيروز و نشسته بر تخت مينمود نيز از همان راه رفت. اما آقاعلي...
صحنه دوم [بهار 1324]
در قطار ساري به تهران، در ايستگاه شاهي ابراهيم گلستان كه چند شماره روزنامه از آب گذشته ورگر وابسته به اتحاديههاي كارگري انگلستان زير بغل دارد، با آخرين كتاب قصه فاكنر و يك دوربين هم مانند هميشه به گردن، در فاصله سركشي به حوزههاي حزب توده، با صادق هدايت، بزرگ علوي و پرويز ناتل خانلري برخورد ميكند كه از تعطيلات برميگردند. آن سه به سن و سال بزرگترند و گلستان جوان و پرشور. در همان لحظات اول آقابزرگ خبر ميدهد از اتمام تدارك كنگره نويسندگان، و اين كه كارت دعوت گلستان به خانه وي در تهران فرستاده [يا به نشاني روزنامه حزب] و اصرار دارد كه نويسنده جوان براي شركت در كنگره حتما برود. هدايت مخالف است «بابا ولش كن. اين جا داره كار جدي ميكنه. شايد جدش كمكش كرد و مازندرانيها را كمونيست كرد» [اشاره به سيادت ابراهيم گلستان]... صداي شليك خنده در كوپه.
صحنه سوم [تير 1325]
صف دراز استادان بزرگ و صاحبنام، برخي چند باري وزير مانند علي اصغرخان حكمت و ملكالشعرا بهار، برخي استاد و قلندر مانند همايي برخي اهل رياست مانند بديعالزمان فروزانفر، پير و جوان، متحجر و نوگرا، در كنگره نويسندگان جمعاند. صدا ميكنند آقاي علي نوري اسفندياري متخلص به نيمايوشيج. و نيما كمي هراسان و آشفتهمو، سرش برقزنان، جمجمهاي كه انگار پوست بر آن تنگ است و استخوان از همه جايش زده بيرون داغ، ميرود پشت ميكروفن. در اندازه جمع چيزي، جديتر از اين آدمها نديده. ميخواند. ناگهان برق قطع ميشود. نگاه نيما در تاريكي دنبال كسي ميگردد. انگار يك نفر در آب دارد ميسپارد جان.
ابراهيم گلستان گرچه به حرف هدايت گوش كرد و كار حزبي را واننهاد براي شركت در كنگره نويسندگان، اما خودش را براي تماشا رساند و شاهد است كه چاره نيست. برق ووكس [خانه فرهنگي شوروي، در خيابان كاخ آن روز] رفته و تا چراغ زنبوري بياورند نميتوان مردم را منتظر گذاشت. شمع ميگذارند. نور شمع در هواي گرم سالن پخش ميشود. صحنهاي مناسب براي برداشت فيلمي. در آن همهمه، مازندرانيمرد با جمجمه بزرگ ميخواند:اي آدمها. توجهش نيست كه استادان عروض و قافيه چطور به هم نگاههاي سخرهآميز مياندازند. اگر هم هست باكش نيست.
صحنه چهارم [تابستان 1328]
چهارراه حسابي درست سر نبش، خانه كاهگلي سيد ريش [نامي كه هدايت به سيد ابوالقاسم انجوي شيرازي داده است]. سيد و مادرش در آن جا ساكناند، تابستانها گاه صادقخان هدايت و تبعه، گاه رضا ديوونه [محجوبي] و ديگران. پاتوقي است. غروب نشده، گلنمي زدهاند به ايوان، آبي دادهاند به نسترنها، كمكمك بوي پيچ امينالدوله برميخيزد. صادقخان روزنامهاي پهن كرده روي تخت و دارد با حوصله سبزي خوردن پاك ميكند. كنار دستش كاسهاي حلبي از آب مقصودبك پر كرده خنگ، برگهاي مرزه و پونه را به احترام صاف ميكند و به آب كاسه ميسپارد. تربچهها، نوك كارد توجهي ميبرند تا قاچي به گونهشان انداخته شود. صادقخان انگار به هر نوك كارد، عذري ميخواهد از تربچه نو دميده. سيد خودش از غيلوله بعد ناهار برخاسته، حصيرها را بالا زده، حالا دارد زنبوري را كوك ميكند، سوزن ميزند براي دو سه ساعتي ديگر كه هوا سياهي زند. رضا ديوونه از همان روي تخت كه رويش ولو شده بود مادر سيد را ندا ميدهد كه گشنهام. و همان طور كه طاقباز افتاده به صادقخان خبر ميدهد كه طوقي دمطلا. صادقخان قربان صدقه كبوتري ميرود كه در هواست و لاي درختان بلند چرخ ميزند. رضا ميافتد به خواندن. و در همين موقع صدايي از ديوار سرك ميكشد: سيد... سيد... سيد... و سيد همان طور كه بلند با زنبوري ور ميرود به فريادي كه تا سرچهار راه شنيده ميشود پاسخ ميدهد: بفرماييد بعله كه هستيم. تشريف هم داريم.
شرف حضور بفرماييد اگر شرف داريد. و براي مادر كه پرسيده كيه، توضيح ميدهد آقانيماست. و رو به صادقخان: دعاتون مستجاب شد، نقل شب چلهتون رسيد. آقا كجا تشريف داشتيد. و اين را بيرون ميگويد به نيما كه هنوز به خانه نرسيده. كه ميرسد. رضا با فغان مرغ آمينتم خوشامد ميگويد و صادقخان با نگاهي به چيزي كه در دست نيماست ميگويد قوري اخته از كجا رسيده. چشمها به سمت نيما برميگردد. قوري لولهشكستهاي دست اوست. صادقخان گفته اخته، اما نيما فوري اصلاح ميكند نه خير، براي ختنه آوردهام. و دست ميكند درجيب و لوله قوري را بيرون ميآورد، با يك پنج ريالي. لحظاتي بعد كشف ميشود عاليه خانم از نيما خواسته تكاني بخورد. به هواي بندزدن قوري هم شده سري به تجريش بزند. و او آمده است. سيد انگار كه منتظر بوده است قوري و لوله و پنج ريالي را از نيما ميگيرد، همچنان كه وي را جا ميدهد از رف آشپزخانه يك قوري سالم در روزنامه ميپيچد دوسهلا و ميگذارد دم دست بالاي كنتور برق. حالا بساط عيش جورست. رضا ديوونه ميخواند گاهي بساط عيش خودش جور ميشود. بابا جان. گاهي به صد مقدمه ناجور ميشود. بابا جان
شبهايي چنين، نه بسيارند. تهران دل خوش بار ندارد. هر روز بزرگتر ميشود. هر روز ماشينها بيشتر. هر روز باغها كوچكتر. دل كوهستانياش دارد از خشكياش ميتركد. چون دل ياران كه در هجران ياران. با خود ميخواند داروك كي ميرسد باران.
خانه تازهساز در زمين وقفي به همت عاليهخانم با وام معلمان بالا رفته، هنوز بوي گچ از آن به مشام ميآيد ديوارها رنگ نكرده سفيد.
صحنه پنجم [پاييز 1332]
حالا گرمي خانه شراگيم است. همان نام كه ميخواست بر او نهاده. پسرم. حالا مدرسهاي شده و تابستانها راهي يوش. اما در شهر خبرهايي است. با رسيدن شراگيم، خبرهاي ديگر هم رسيده. و آن جوانهايي هستند كه زبانش را فهم ميكنند. گرچه رفتهاند، بعضي نفرات كه او را ميشناختند، آقاي اعتصام مدير نوبهار، آقاي رشديه. صادقخان هدايت. و بعضي رفتهاند به تبعيد. مثل آقابزرگ و آقاي نوشين، طبري هم. اما جايشان آمدهاند جوانان، بيشتري تودهاي. مرتضي كيوان، احمد شاملو، سايه، سياوش كسرايي، فريدون توللي، اخوان، گلستان، آلاحمد... گرچه عاليهخانم از اين شاعران دلخوش نيست و چندان پذيرايشان نه اينها از نگاهشان پيداست مانلي را مسخره نميكنند. با صداي خشك واژههايش آشناست. راز دلمردگيش را ميدانند. گاه گاهي ميان شعر، نيما براي جوانان قصههايي از نسل اول چپهاي مازندراني ميگويد كه لنين را هم درك كرده بودند. ياغيهاي سرخ، شوري انداختهاند در دلي كه هنوز اهلي شهر نشده است. اما از همين سوراخ گزيده ميشود وقتي خبرش ميكنند كه برو يوش كودتا شده است.
پايان دو سه ماه دربهدري، مامور ترسي، كتاب سوزاني و دلهره كه پيرمرد تاب آن ندارد. و زندان فرمانداري نظامي، و غضب اخوان كه سرود مرا لو پيشوا شعر نو داد. و سرانجام تشبثهاي عاليهخانم و نامهاي كه به اردشير پسر زاهدي رسيد كار خود كرد. به خانه برگشت. اما همه جوانها، ياغيهاي سرخ پنهانند، يا در زندانند. خبر از راديو پخش ميشود. مرتضي كيوان، ياغي اصلكاري را تيرباران كردهاند. به نظرش اول شوخي ميرسد. از همان بلوفهاي قهوهخانهاي. اما ساعتي بعدست كه صداي هقهقش عاليهخانم و شراگيم را نگران ميكند. گريهاي بيامان. انگار گير كرده در دهانه ناوداني، ناگه رها شده.هايهاي. انگار با پدر گفتگو ميكند.
ول كنيد اسب مرا
راه توشه سفرم را نمد زينم را
و مرا هرزه درآ،
كه خيالي سركش
به در خانه كشانده است مرا
...
وين زمان فكرم اين است كه در خون برادرهايم
- ناروا در خون پيچان
بيگنه غلتان در خون -
دل فولادم را زنگ كند ديگرگون
صحنه ششم [پاييز 1334 -5]
خانمي جاافتاده و خانمي جوان در بامداد روزي آفتابي رفتهاند ميدان تجريش براي خريد عمده خانه. در راه چون دو همسايه ايراني با هم درددل دارند. خانم جوانتر زيباييشناس، استاد دانشگاه و خوشدك و پز، شاد و سرحال؛ خانم ديگر، موقر و زجركشيده، از خانوادهاي با ريشه و صاحبنسب، از زندگي نهچندان راضي. در خانه اولي ادب و سياست جاري است و گفتگوهاي تند درباره همه مسائل جدي عالم. در خانه دوم اگر گفتگويي هست درباب فرزند نوجوان است و مصائب بزرگ كردن پسري قوي و درشت استخوان كه گاهي با بچه تهرانيهاي پر فيس و افاده نميسازد، پسر سرهنگها، بچه تاجرها و سرمايهداران. در اين خانه گفتگويي زيادي بين زن و شوهر نيست. آقا نشسته ساكت معمولا كنار بساطش، لاي پوستيني، همواره سيگاري برلب و بر كاغذهاي داخل سيگار هما، چيزهايي مينويسد كه همسرش شنواي و خريدار آن نيست. اما در خانه اول كه معمولا مرد خانه با مسائل جامعه و جهان درگيرست، خانم استاد دانشگاه اولين شنونده مقالات تند و تيزي است كه ديرگاهان نوشته ميشود. و همينهاست موضوع گپ آن روز در راه بازار تجريش، شكايت از روزگار كه سخت ميگيرد. خانه اول با دو حقوق بخور و نمير بازنشستگي، نميگردد. مرد هم كه توجهي نشان نميدهد، نه براي كار در شركتي و نه براي فروش زمينهاي موروثي كه دارد در كوهپايههاي نور.
در ميدان تجريش مردي معركه گرفته و انتري هم به زنجير دارد، سيني هم پاره ميكند، زن جوان اهل ادبيات و هنرشناس كنجكاو است به ايستادن و ديدن، اما بايد رعايت همراه و همسايه را كرد كه نگران است مبادا پسر زود از مدرسه برگردد و غذا آماده نباشد. حاجي قريشي درست همان طور كه وعده داده بود پياز سفيد خوي آورده است.
حاصل درددل دو زن، دو سه روزي بعد رخ مينمايد. باز آفتاب خود را پهن كرده روي شاخههاي خزان زده، باز مرد خانه اول زده بيرون به معلمي و يا به دويدن پي تكميل كتابي و مقالهاي، اما مرد پير خانه اول همچنان نشسته روي تخته پوست. در ايوان هر دو خانه، پيازها كه زنها خريدند و دو مرد ميداني بر سر گرفته آوردند، پهن شده است. بويشان ناخوشايند مرد است اما چارهاش نيست. همان جاست كه آقا نيما از خانم سيمين ميخواهد كه به او ياد بدهد چطور عاليه را خوشحال كند.
- آقا نيما شما ماشالله شاعريد بلديد. همين قدر كه هديهاي برايش بخريد. دستت درد نكند. از زحمتهايش، از ستمي كه به او ميرود.
- هديه چي بخرم.
- عطري، ادكلني، لباسي، كفشي.
- آخر من از كجا بلدم. مال خودم را هم عاليه ميخرد از تعاوني.
- خب باشد ميوه خوشبويي، سيب قندكي، نارنگي درشتي. بهانهاي باشد كه بهش بگوييد عاليه باز خاطرم به تو بود.
آقا نيما با همان نجابت در حالي كه لبخند كمرنگ زيركانه هم گوشه لبش ظاهر شده ميگويد: خانم اختيار داريد من خيلي قدر عاليه را ميدانم. اگر او نبود كه ما هم نبوديم... نه نان تازه صبح بود كه شراگيم بخورد برود مدرسه. نه بوي پياز...
سيمين خانم متوجه طعنه هست و نگران كه مبادا شنيده شود از آشپزخانه. پس دوباره اصرار ميكند حالا شما اگر گاهي چيزي بخريد محبتي نشان بدهيد خيلي خوب است و جبران ناراحتيها را ميكند. گاهي نياز هست به گفتن حرفهاي واضح.
- چشم، همين كار را ميكنم، چشم، مطاع
و سيمين خانم دانشور كه راوي اين قصه و خلوت است، چه خوب تصوير كرده نقش پيرمرد را.
فردايش نيما كه رفته بود بيرون باز آمده است با پاكتي، در آن چند دانه پياز.
- بيا عاليه اين را خريدم كه بداني قدر زحماتت را ميدانم... متشكرم از تو عاليه.
و زن شگفتزده نگاهي به او مياندازد و نگاهي به درون پاكت: مگه نميبيني چندين من پياز خريدهام، خودت گفتي بويش محله را برداشته، باز رفتي پياز خريدي چرا.
- سيمين خانم گفت.
و در اين لحظه نگاهش همان است كه وقتي سي و چندي قبل در قهوهخانه نور موقع محاكمه محمدرضابيك. به همان شيطنت.
صحنه هفتم [زمستان 1338]
نيما ميميرد. هدايت، هفت هشت سالي هست كه زندگي رها كرده، عبدالحسين نوشين و بزرگ علوي با كودتا از ايران رفتهاند. عبدالحسين نوشين و احسان طبري ياد آن دوست را چند ماهي بعد در نشريهاي در شوروي بزرگ ميدارند. خانلري بهانه ميآورد كه در آن زمان به فرنگ بود. در اين ميان رهروانش هستند كه داغدارند. آنها هم دستشان به جايي بند نه. وصيت كرده است در يوش دفن شود. اما كيست كه اسب او زين كند. در امامزاده عبدالله دفن ميشود. از آگهيهاي مطنطن. گارد احترام، تشريفات رسمي مسجد سپهسالار، ختم مجلس مجد يا ارك خبري نيست. اما ماندگاري نيما و شعرش اينها نيست. بعد از دو بار ريزش برف خبر زبان به زبان گشته است در شهر، دو روز بعد كيهان دو سه خطي مينويسد. پيروانش چند روز بعد در مجلات هفتگي يادي از وي ميكنند. مجلاتي كه پرند از شرح زندگي هنرپيشگان، و حوادثي مانند مرگ از آن خبر ميرساند.
دكتر محسن هشترودي در دانشگاه پيشنهاد ميدهد كه در باشگاه مجلسي گذاشته شود. اما نميشود. نيما يوشيج بي آن كه خود بداند ميماند. بي آن كه سعي كند ميماند. بي آن كه اصلا باورش باشد ميماند. و اين پاداش زمان است به راستگويان. به آنها كه بزرگيشان اگر هم با انكار خلائق همراه شود، باز به اضعاف مضاعف نزد تاريخ است. كه نيما خود گفت آن كه غربال دارد از پشت سر ميآيد.
صحنه آخر
انگار طرح كمرنگ فيلمي را نوشتم كه بايد روزي روزگاري ساخته آيد. تا بدانند آنها كه ميآيند. بدانند چگونه مردي بود نيما، اسبش را رها كرد از وازنا دل كند و دل فولادش را اما نگذاشت شهر زنگ بزند. نگذاشت زنگار ببندد. اصالتش را گم نكرد. اصلش را گم نكرد. خوب ميدانست كه اگر لحظهاي از تمسخرشان دست بردارد، باسمهها او را ميخورند. باسمهها به او ميخندند. و چنين خلوص و اعتمادي ميطلبد تا آدمي حافظانه، و هم چنان سعدي، كلمه را اعتبار بخشد. بر دوش واژه بار بگذارد. بار بار بارها بگذارد. غمش را به سادهترين واژه بسپارد. تصويرش جان بگيرد.
به زنم گفتم
عاليه بگشا در
پدرم آمده است
استاده است
سادهتر از اين نميتوان. اما هنوزش بي چانه پيچيده، بيبغض در گلو نميتوان خواند. حالا هي با تف كلمات لطيف به هم بچسبان و رج بزن. در بحر هزف مكسور، يا چه فرق ميكند در بيوزني و بيقافيگي. گره اين جا نيست جانم. گره جايش دگرست. نميشنوي چون سوز نداري. درد نداري. پيرمرد از همان دم كه وازنا را پشت سر گذاشت، گفت شهري نميشوم و نشد. نه كه نشد. به ريش اين شهريهاي بيهويت هم خنديد. چرا نخندد. متر شد. الگو شد. چرا نشود. دارد پنجاه سال ميشود. هر روز بزرگتر شده. شد متر و اندازه مدرنيته. كسر شأن شد نشناختن نيما و خوش نيامدن از شعر او. نخواندند و بزرگشان داشتند.
سيمين خانم راوي صادق و دانا در روايت صحنه ششم، آن جا كه عاليه خانم ميآيد و ميپرسد چرا به نيما توصيه كردي پياز بخرد كه اين همه داريم، ميگويد [هم به ما و هم به زندهيادش عاليه خانم] «يك دهن كجي كرده به اداهاي بورژوايي، خواسته هم مرا دست بيندازد، و هم شما را»
و باز حكايت از سيمين خانم است كه وقتي دكتر خانلري وزير فرهنگ ميشود همان جا كه نيما بازنشسته دونپايهاش بود، ميگويد «سيمين خانم اين ناتلخان شاعرست. نكند يك مرتبه بفرستد مرا بگيرند كه چرا مصرعهاي شعر را كوتاه و بلند كردهام.»
و اين همان رندي است كه گاه نخبگان هم درش نمييافتند، كساني مانند هدايت و صبحي و نوشين هم دستش ميانداختند و فهم نميكردند راز نگاهش را. كه از شدت سادگي فريبنده بود. حتي همان كه نوشت چشم ما بود، راز كلامش را نشنيد و جدي گرفت و پخش كرد كه نيما حاضر نشد گلستان عكسش را بگيرد چون فكر ميكرد او چون در شركت نفت كار ميكند، از سوي انگليسيها آمده. كه چنين نبود و به قول پزشكزاد «آل احمد خود با غربزدگياش، دايي جان ناپلئون ديگري بود»
و هنوزم قصه در يادست
وين سخن آويزه لب
«كه ميافروزد، كه ميسوزد»
چه كسي اين قصه را در دل مياندوزد؟
در شب سرد زمستاني
كوره خورشيد هم، چون كوره گرم چراغ من نميسوزد.
پس پيرمرد غريبگي از نگاه خود به جهان برنگرفت. به جد فرنگيمآب نشد. به سماجت برگي كه به شاخه ميچسبد، خودش ماند. چشمش به اصالتي ماند كه از آن دور شد. اما نبريد. در اين نگاه طنزآلود چيزي بود كه انگار ميدانست از ميان همه مدعيان كه به او خنديدند، تنها اوست كه ميماند. از ميان آنها هم كه نود سال پيش ياغي شدند، تنها نام و نشان اوست مانده. اوست پادشاه فتح، دست او به تختي رسيد كه ماندگارياش هست.
نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:10 توسط دکتر بهنام اوحدی

دیشب یکی از بهترین و جذاب ترین فیلم های جنگی - پلیسی عمرم را دیدم که تماشای آن را به همگان سفارش می نمایم. فیلم به رخدادهای هلند در جنگ جهانی دوم و دستگیری و کشتار یهودیان و اعضای نهضت های مقاومت ملی اروپا و خودفروشی و آدم فروشی خواسته و ناخواسته برخی اعضای نهضت های آزادی و مقاومت ملی می پردازد.
ژانر پلیسی این فیلم در پاسی از فیلم ، بر جنبه های جنگی - بهتر بگویم ضد جنگی - ، درون مایه های انسانی / اجتماعی و نیز داشته های اروتیک سرشار و فراوان آن آشکارا می چربد.
فیلم هنگامه های فراز فراوان دارد و آنی آدمی را از همراهی با رخدادهای گیرا و پر کشش آن رها نمی گذارد. با تماشای فیلم کتاب سیاه ( BLACK BOOK ) می آموزیم که رخدادهای دردناک تاریخ ، و به ویژه نسل کشی های وحشیانه و احمقانه ی آن را دست کم نگیریم و در نکوهش آن به خود تردید راه ندهیم.
تماشای فیلم کتاب سیاه ( BLACK BOOK ) - كه داستان نفوذ جاسوسه ي هستريونيك / نارسي سيستيك زيرك و دورانديش يهودي به مقر مركزي گشتاپو در هلند است - را به همه ی آنانی که هم چون من دوست دار و دلبسته و شیفته ی سینما و نیز تاریخ - به ویژه تاریخ دو جنگ جهانی دوم و نخست - هستند ، به گونه ای جدی پیشنهاد می نمایم. این فیلم گیرا و پر افت و خیز جاسوس مدار و معماگونه را ساده و آسان از دست ندهید و یا به فردا نسپارید که به قول سهراب سپهری اسکیزوئید / آسپرگر عزیز ، « زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است. »
در خانه نشستن و DVD دیدن را با هیچ چیز دیگر جایگزین نمی کنم.
هر چند با یاران نزدیک و صمیمی به دامان عریان و بی انسان طبیعت بکر رهسپار شدن یک استثناست.

![]()

نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:55 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:16 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:9 توسط دکتر بهنام اوحدی

بسیاری از پسران و مردان - شاید به واسطه ی ویژگی ها و صفات نرینه ی خود - ساده و آسان هنجار های اجتماع پر گزند و آفت مان را زیر پا می گذارند و به سادگی و به گونه ای وقیحانه حرمت دختران و زنان را له می نمایند. برخی دختران و زنان با ظاهر و کردار خویش در عمل پسران و مردان را در پیمودن این راه ناپسند و زیان بخش مورد تشویق و تحریک قرار می دهند. اما به راستی در این زمانه مقصر بیشتر بخش نرینه ی اجتماع است یا نیمه ی ماده ی آن ؟!؟ کدام یک نیازمند برخورد و مجازات اند ؟؟؟

برخی را باور بدان است که اجتماعی گرفتار فساد و انحراف می شود که زنانش « زیادی » باشند و در رقابت با یکدیگر برای به دست آوردن مردان ، بها و ارزش روان و پیکر خویش را ارزان بفروشند. اینان بر این باورند که در چنین حالتی این خود زنانند که نخست و پیش از نیمه ی مردانه ، حرمت و کرامت انسانی و جایگاه اجتماعی خود را خدشه دار می سازند.

برخی دیگر این را تنها بهانه ای از جنس باورها و اندیشه های مردانه ( مردسالارانه ) می دانند و نیمه ی مردانه ی اجتماع را از روز ازل مسئله و مشکل دار ، وقیح ، خطاکار ، هنجار شکن و حتا هرزه بر می شمرند. آن چنان که سگ و گربه های نر ناسازتر و بی شرم تر از همانندهای ماده اش می نماید.
به راستی چه کسی مقصر است:
نیمه ی نرینه یا نیمه ی زنانه ؟

نوشته شده در بیست و چهارم آذر 1386ساعت 10:28 توسط دکتر بهنام اوحدی
قاتل سرگردان - و نه آزاد و رها - در اسپهان ( اصفهان ) و یا پیرامون آن در خفا ست تا باریکه ای جوید و دوباره خود و خانواده ی سایکوپاتش را بر سر زبان ها اندازد ، بلکه به خواسته ی نامشروعش دست یابد.
برای به چنگ آوردن یک فرد دچار اختلال شخصیت ضد اجتماعی ( سایکوپات ) که همه ی توانایی و هوش خود را در راه و شیوه ی خلاف به کار می گیرد ، باید راهکارهایی به کار بست تا ضریب خطای او افزایش یابد.
اینان شیفته ی به چنگ آوردن آسان ناداشته های شان هستند: چون ثروت ، قدرت ، فرمان روایی ، شهرت ، و صد البته آرامشی که خود را در ظاهر بدان آراسته اند !! از این رو با سر زبان افتادن نام یا عنوان شان به شور و شعفی بی کران دست می یابند ، حتا اگر این نام ها و عنوان ها در عرف اجتماع ناپسند جلوه نموده باشد. به نام ها و القاب همیشگی اهل خلاف که بنگریم ، گونه های مختلف بیماری های روانی ، نام های جانوران ، پسوند های توهین و تحقیر آمیز و البته مناطقی جغرافیایی از میهن را در آن ها هویدا و پیدا می بینیم:
رضا کفتار ، عباس ترکه ، داوود پلنگ ، بهرام گراز ، مهدی لره ، عبدل عرب ، مرتضی گاوه ، مژدبا فیله ، رسول غوله ، محمود خله ، ابرام خر گردن ، نعمت لاشخور ، مصطفی دیونه و ....................
از این رو یکی از راهکارهای به چنگ آوردن این قاتل نام و شهرت بخشیدن به اوست. شهرت و سر زبان ها افتادن ، یکی از آرزوها و ناداشته های بزرگ و همیشگی یک سایکوپات / آنتی سوشیال و دیگر شخصیت های هم کلاسترش - خودشیفته ، مرزی/ آشفته و نمایشگر - است.
اگر من در تیم تجسس و دستگیری این قاتل بودم ، بازی روانی ای را با نام گذاریش به نام « گراز زنده رود » آغاز می نمودم. این کار او را به بودن بر سر زبان ها از لحاظ روانی وابسته ( معتاد ) می کند و نیز احتمال انجام عملیات او را در پارک های حاشیه ی زنده رود افزایش می دهد که همگام با نهی گذرای مردم از حضور در کرانه ی خاطره انگیز زنده رود ، به دستگیری او در این حاشیه ی تعقیب و گریز پذیر می انجامد. او چنین خواهد اندیشید که :
" حال که نام مرا « گراز زنده رود » گذاشتید ، پس ببینید که چه سان زنده رودتان را هم رنگ خون می کنم ! "
این راهکار در مورد « خفاش شب » ثمر داد. اکنون ناسودمند نیست اگر « گراز زنده رود » را نیز بیازماییم.
ساکنان دامنه های زاگرس چون کوهپایه نشین های بختیاری و قشقایی در طول تاریخ از گراز آسیب های فراوان دیده اند و بسیاری از بستگان شان با یورش بی دلیل و وحشیانه ی گرازهای وحشی سرگردان کشته و زخمی شده اند. نام گراز نه تنها او را درعین فرو بردن به شور و شعف ، دچار خشم فراوان و افزایش ضریب خطا می سازد ، بلکه بسیاری از هم ولایتی ها و بستگان او را ناخودآگاه و نیمه خودآگاه از یاری و همکاری با او باز می دارد.
به کار بستن این راهکار با چنین رویکردهایی زیان بخش نیست که قاتل مرودشتی ، سرگردان اما هشیار ، در پی قربانیانی نوین در خفا به نقشه کشیدن و توطئه سرگرم است.
او بی هیچ وجدانی ، برگی دیگر به آسیب های دیپلماتیک ما در برابر فرانسه ، اتحادیه ی اروپا ، ناتو و غرب افزوده است. نه فقط مردمان فرانسه ، اروپا و غرب ، که مردم اسپهان ( اصفهان ) بی صبرانه برای به دام افتادن « گراز زنده رود » انتظار می کشند.
گرازی که ممکن است با کاسکت و کلاهخودی بر سر بر هوندا ۱۲۵ ای گاز بدهد یا با سری باند پیچی شده و به ظاهر سوخته و مجروح یا با گچی بزرگ بر دماغ در شهر گام زند.
نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386ساعت 19:10 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:40 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:28 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:25 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:19 توسط دکتر بهنام اوحدی
برخي گمان دارند كه چون من «صادق هدايت و هراس از مرگ» را نوشتهام يا «زمان و ناميرايي در سينماي تاركوفسكي» را و به ويژه «درآمدي به انديشه مرگ در فلسفه غرب» را پس لزوما ميبايد يكي از «مرگانديشان» نمونهوار اين سرزمين باشم كه معتقد است به آنچه در مرگانديشي زندگيگريز سنت عرفان و تعقيدات ما قرنها –يا شايد چند هزار سالي – جاري بوده است! به خصوص انديشههايي كه از عصر «عرفان مانوي» يا حتي بسيار پيش از آن – از عصر مذهب بودائي و سرچشمههاي مشترك آن با عرفان هند- در فرهنگ ما پديد آمده و رشد و گسترش يافته است و يا شايد مهمتر از اين سرچشمهها، پرسشي كه مرا به سوي اين «مرگپژوهي» (و نه «مرگانديشي» به معناي «مرگ دوستي» و «مرگخواهي») كشاند، اين بود كه چرا فرهنگ جامعه ما مانند فرهنگ جوامع ديگر كه روزي «مرگانديش» بودند – و بيش از همه فرهنگ غرب – از اين نظر متحول نشده و همچنان مرگانديشي خود را به عنوان سرمايهاي گرانبها حفظ ميكند؟ اين «مرگانديشي» و «اعراض» چه كاركردي براي ما داشته و چه اثراتي بر جامعه و فرهنگ ما گذاشته است؟ و چه سهمي در عقبماندگي ما از كاروان تمدن جهاني داشته است؟ و يا از سويي ديگر و در مقايسه بايد پرسيد كه در غرب كه از زمان سقراط و افلاطون به تدريج «مرگانديش» شد و فرقهها و مكاتب فلسفي «مرگانديش» در آن پديد آمد مانند فرقههاي اورفهاي – ديونيزوسي، اسپكوري و رواقي كه بعدها عرفان مسخي نيز به آن اضافه شد و مرگانديشي در قرون وسطي رواج يافت، چرا در برابر آن ايستادند و نخستين انديشمندان دگرانديش غرب، در پايان قرون وسطي، مردم را بار ديگر به زندگي فراخواندند؟ آيا اين تحول بنيادي در فرهنگ غرب و دگرگوني نگرش غربي به زندگي در اين جهان نبود كه تحولات و جنبشهاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي را در پي داشت؟ البته ميتوان پرسشي را به همان شكل كلاسيك مطرح كرد كه چرا تحولات اقتصادي نگرش مردم را به زندگي و مرگ تغيير داد؟ ولي مگر زماني كه آبلار و پترارك – حتي از درون كليساي كاتوليك- مردم را به بازگشت به زندگي و لذت بردن از نعمات الهي در اين جهان فراميخواندند، تحولات اقتصادي روي داده بود؟ ماكس وبر، تحولات مسيحيت و انقلاب لوتر را پيش درآمد يا زمينهساز تحولات سرمايهداري دانسته – و سالهاست ميدانيم كه تحولات فرهنگي را نميبايد به پديدههاي روبنايي كاهش داد.
در تحقيقي كه در آخرين شماره ارغنون – با عنوان «مرگ» منتشر شد و با مقاله «درآمدي به انديشه مرگ در فلسفه غرب» آغاز ميشد، تلاش من اين بود كه بفهمم آيا فقط ما و هنديان و چينيها مرگانديشيم و يا مصريان در عصر فراعنه؟ يا كه «مرگانديشي» در فرهنگ غرب هم ريشه داشته است؟ و اگر بوده، چه شده كه در رنسانس و روشنگري اين همه فيلسوف و انديشمند رو به زندگي ميبينيم؟ و چه شد كه از دل قرون وسطاي ايستا و مرگانديش، رنسانس و روشنگري بيرون آمد كه در تماميت خود بر زندگي در اين جهان و اميد به آينده تاكيد دارد؟ پس پروژه من – در حقيقت - «مرگپژوهي» نيست، بلكه تلاش براي يافتن پاسخ به اين سئوال يا سئوالات است كه مرگانديشي و اعراض با همه تبعات آن را كه من «فرهنگ مرگ» مينامم، چه تاثيري در زندگي اجتماعي و سير و تحولات فرهنگي ما – يا ديگران – داشته؟ چرا در غرب تحول يافته و مدرنيته از آن سر برون آورده؟ چرا و از كي در جامعه ما تثبيت شده است؟ و بالاخره اينكه با مرگانديشي يا با «فرهنگ مرگ» ميتوان به مدرنيته وارد شد؟ و آيا مدرنيته همواره رو به زندگي و آينده دارد؟ يا كه مدرنيتههاي مرگانديش هم داريم؟ و اينكه مقاومتهاي جامعه ايراني در برابر مدرنيته، چقدر به اين فرهنگ مرگانديش مربوط ميشود؟ بنابراين پژوهشهاي من در اين حيطه، نه به خاطر مرگانديشي يا وسوسه مرگ، آن گونه كه نويسنده يا منتقد ناآگاهي در مورد اين كارها گفته بود بلكه با هدف رسيدن به زندگي و يا بازگرداندن جامعه به زندگي است. ميدانم كه «هراس از مرگ» يكي از موتورهاي عمده پيشرفتهاي انسان و انگيزه مهم براي فرهنگسازي است، ولي عرفان مرگانديش ما – همان گونه كه فلسفه مرگانديش سقراط – افلاطون – سعي در انكار اين هراس داشته است البته با اين هدف كه از اضطراب و ناآرامي انسان بكاهد، ولي آيا همه تلاشها براي انكار هراس از مرگ، انسان را به آرامش رسانده است؟ و بالاخره اينكه آيا اين مرگانديشي برخاسته از آن «غريزه مرگ» فرويدي يا بازنمود (Represrntation) آن است و از آنجا اين ديالكتيك غريزه زندگي (Eros) و غريزه مرگ (Thanatos) است كه رفتارهاي انساني را رقم ميزند؟ آيا «اشتياق زندگي» (Desire for life) يا «خواست زندگي» (Wiil to life) و «هراس از مرگ» است كه انسان را از غارها و جنگلهاي مرگ و وحشت به سوي تمدنآفريني و فرهنگسازي در شهر فرا رانده است؟ همه اين پرسشها و بسياري ديگر، پرسشهاي من در آغاز اين راه بود كه با پژوهش در ادبيات و هنر و تحليل آثار هدايت، بهرام صادقي، مهدي اخوان ثالث، غلامحسين ساعدي و نقاشيهاي اسپهبد و معتبر و سينماي تاركوفسكي و عباس كيارستمي و... رسيد تا بتوانم بازنمودهاي مرگ را در آثار آنها بيابم و آنگاه نوبت به اسطورهشناسي و ادبيات كلاسيك ميرسيد و اثري مانند شاهنامه كه فردوسي از زبان اسفنديار واقعيتي تكاندهنده را بازميگويد: «همه مرگ راييم، برنا و پير» و آنگاه، آن همه پدركشي، پسركشي و برادركشي در حماسه ملي و مقايسه آن با ايلياد و اديسه هومر و به خصوص اديسه چارهساز – كه حماسهآفرينياش همه در ستيز با نمادها و بازنمودهاي مرگ است، تا وي به زندگي در شهر و آرامش خانه بازگردد. با اين همه گريس جانتزن (Grace Jantzen) در كتاب ارزشمند خود «بنيانهاي خشونت» گناه و مسئوليت جنگهاي جهاني اول و دوم و همه خشونتهاي موجود در جامعه معاصر غرب را به گردن حماسههاي هومر و ستايش «مرگ زيبا» در جبهه جنگ و جاودانه شدن قهرمانان كشتهشده و كشنده در سرودهاي شاعران (و بيش از همه هومر و حماسههايش) مياندازد و به نقد فرهنگش كه نقد مدرنيته است، ميپردازد. پس تكليف ما چيست كه نهتنها در شاهنامه و ديوانهاي ديگر شاعران، ستايش «مرگ زيبا» و «قهرمانانه» ـ سياوش و سهراب و اسفنديار را خواندهايم ـ بلكه در اسطورههاي بسيار ديگر مرگ حلاج و حسنك و بابك و مزدكيان و مانويان و سربداران و نيز اشتياق براي مردن و مرگ زيبا را در غالب اشعار و نوشتار عرفاني و شايد بيش از همه و زيباتر از همه ـ در شعر و نوشتار عطار ديدهايم كه آن را «ضيافت عشق و جنون و مرگ» خواندهام؛ جايي كه «موت ارادي» و تمرين مرگ در «چلهنشيني» و «اعراض» كه رويگرداني از زندگي است، بنياد كار سالك است و ستايش جوانمردان وعياران و اهل فتوت در نبردهاي جانبركف و آماده براي مرگ آنها كه به روايتهانري كربن، بازوي نظامي خانقاهها بوده و زورخانههاي زيرزميني آنها كه شجرهاش به معابد زيرزميني مذهب ميترا (ميترائيسم) ميرسد (مهرداد بهار) كه در آن ميترا با خنجري در دست و آماده براي كشتن و قرباني كردن پرستش ميشود و باز هم روايتهاي جذاب و مسحوركننده جنگ وخشونت كه از زبان نقالان و پردهداران شنيدهايم و اغلب موضوع پردههاي نقاشي قهوهخانهها بوده است و تازه تاريخ جنگهاي تجربه شده از آغاز تاريخ مدون ما، تا زماني كه بالاخره توسط مغولها و تيموريان، زمينگير شويم و تبعات آن كه يكي تثبيت عرفان زندگيگريز در فرهنگ ما بوده و احساس «بينيازي» از يكسو و «تسليم و انفعال» از سوي ديگر كه جلوههاي آن را در رابطه «مريد و مراد» و «نوچه و مرشد» ميبينيم كه تكرار همان رابطه «ارباب ـ برده» هگلي است و به چرايي جامعه استبدادي ما كه در طول تاريخ استبداد و استعمار و قلدرپرستي را تكرار كرده است.
رابطه جنگ و مرگانديشي
در همان مقاله «درآمدي به انديشه مرگ در فرهنگ مرگ» فصلي را به رابطه جنگ و پيدايش مرگانديشي در جامعه غرب اختصاص دادم ـ كه البته به خاطر كمي فضا بسياري از قسمتهاي متن اصلي حذف شد ـ مثلا ـ رابطه «فلسفه مرگانديش و عصر تراژدي» در يونان باستان با جنگهاي پلوپونزي و جنگهاي آنها با ايران بود و نيز رابطه رواقيون و مرگانديشي در روم باستان با جنگهاي امپراتوري و قيصرهاي روم ـ و يا مرگانديشي قرون وسطي با جنگهاي صليبي كه طولاني و فرسايشي بودند. فقط رابطه جنگهاي عصر مدرن با مرگانديشي در مدرنيته چاپ شده بود، تا روشن شود كه حتي زماني كه با آرمانهاي رنسانس و روشنگري تلاش براي بازگرداندن مردم به زندگي و اميد به آينده ـ فرهنگ مدرنيته براساس «شور زندگي»، «اشتياق و خواست» يعني «كامه» (EROS) مستقر ميشود و از جامعه خمود و ايستاي قرون وسطي به بازتولد در مدرنيته و جامعه پوياي رنسانس و روشنگري ميرسيم كه شاهد پيشرفتهاي بسيار انسان در همه جوانب زندگي هستيم ـ با شروع جنگهاي ناپلئوني كه پس از جنگهاي صليبي و بعد از قرنها ـ طولانيترين و گستردهترين جنگها در اروپاست ـ از اوايل قرن نوزدهم و با پايان جنگ ـ هم دو فلسفه مهم مبتني بر مرگ (فلسفه هگل و فلسفه شوپنهاور) ارائه ميشود و هم ژانر ادبي مرگمحوري ـ مانند ادبيات گوتيك و قصههاي جنايي رواج مييابد كه بتدريج تا پايان قرن نوزدهم بسياري را مسحور خود ميكند تا ميرسيم به قرن بيستم و جنگهاي جهاني اول و دوم و جنگ سرد و هراس از مرگ. «توئينبي» آن را «قرن جنگ» ميخواند و ديگران آن را «قرن اضطراب» مينامند ـ و پل والري «مرگ انسان» را اعلام ميكند كه در پي آن «مرگ سوژه» ـ «مرگ مولف»، ميآيد و «پايان تاريخ»، «پايان مدرنيته» و «پايان فلسفه» را اعلام ميكنند و از اين رو بايد آن را «قرن مرگ» ناميد و با اين سر جنگ و افزايش رويارويي با مرگ و نابودي ـ پاي مرگانديشي بار ديگر به انديشه غربي باز ميشود و زمينه انديشههاي آشفته پستمدرنيته را فراهم ميسازد.
به قرينه اگر به فرهنگ ايرانزمين نگاه كنيم ميبينيم كه در تمام طول فرمانروايي هخامنشيان و تلاش براي گسترش امپراتوري ـ هر شاهي با جنگ به سلطنت ميرسد، تمامي سلطنتش در جنگ ميگذرد و در جنگ ميميرد ـ در مورد اشكانيان اطلاعات زيادي نداريم ـ ولي در زمان ساسانيان كه ميخواهند خاطره هخامنشيان را زنده كنند ـ باز هم جنگ است و در جنگهاي شاپور ساساني است كه همه منابع ملي و شور زندگي در پاي جنگ ريخته ميشود و بنابراين شگفتي ندارد كه شاپور از ماني نقاش حمايت ميكند كه پيامبر مذهبي بشدت ضدزندگي و در طلب مرگ است و هر فعاليتي كه در آن شور زندگي ببيند، آن را منع ميكند؛ از زناشويي گرفته تا كشاورزي و باغباني و سوداگري و تاكيدش بر «اعراض» است.
اين همان عرفان زندگيگريز و مرگطلبي است كه با حمله مغول و تيمور و چند قرن فاجعه و كشت و كشتار در فرهنگ ما تثبيت ميشود.
«فرهنگ مرگ» كه براي زيستن و كنار آمدن با جنگ و استعمار و استبداد و بيماري و فقر و فراواني «حوادث غيرمترقبه و بلاياي آسماني» و در يك كلام براي «زيستن در فاجعه» پذيرفتهايم و آن را با همه تبعاتش، زيركانهترين شيوه زندگي براي مردمان فاجعهزده ميشناسيم، فرهنگي است كه لااقل از حمله مغول به بعد يكي از مهمترين عوامل عقبماندگي و ايستايي جامعه ما بوده و اختصاص به عرفا و خواص هم ندارد، بلكه در شئون مختلف زندگي ما رسوخ كرده و ما «با مرگ زيستن» و «پشت به زندگي كردن» را ارزشي بزرگ ميدانيم.
نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:55 توسط دکتر بهنام اوحدی

الصاقيها
مخملباف كليد سينماي مخملباف است
محسن آزرم
ما، هنرمندان مسلمان، شاگردان بهشتي و مطهري و شريعتي و رجايي هستيم و عاقبت آنها را داريم. ما، عاشق شهادتيم و من اگر شهيد نروم، خسران عمر كردهام. چه فرقي ميكند كه به تفنگچپيها و منافقين ترور شوم، يا به خمپاره بعث، يا به تيغ تهمت زراندوزان...
م. مخملباف در گفتوگو با هفتهنامه سروش
«محسن مخملباف»، زودتر از باقي همنسلهايش سينما را شروع كرد و بيشتر از آنها فيلم ساخت و فيلم به فيلم نظرش را عوض كرد و البته، بيشتر از همه درباره خودش و فيلمهايش حرف زد. وقتي فيلم ميساخت، چشمبهراه مصاحبهگراني بود كه از راه برسند و چيزي درباره «روح ناآرام» او بپرسند، تا خواندهها و ديدههايش را بهرخ بكشد و توضيح بدهد كه او ربطي به ديگران ندارد و خيال ندارد مثل ديگران هميشه يكجور بماند. مخملباف، عاشق حرفزدن بود؛ عاشق گفتن حرفهايي كه عجيب و تازه بهنظر ميرسيدند و مايه حيرت ديگران ميشدند. براي همين بود كه وقتي روبهروي منتقدي سينمايي مينشست، از «نسبيگرايي» دم ميزد و پاي «انيشتين» را وسط ميكشيد و سعي ميكرد به كمك نظريه نسبيت، تغييرات خودش را توضيح دهد. يا جريان روشنفكري را در ايران به دو شاخه «ميرزا رضا كرماني» و «اميركبير» تقسيم ميكرد و ميگفت روشنفكران ايراني، معمولا به شيوه «ميرزا رضا كرماني» عمل ميكنند و دست به كاري ميزنند، بيآنكه به نتيجهاش فكر كنند. همينطور بود وقتي در مصاحبهاي ديگر، ميگفت كه سالهاي سال خودش را با «ابوذر غفاري» مقايسه ميكرده و بعدها، در آستانه 40 سالگي، فهميده كه پرسههايش به پرسههاي «سلمان فارسي» شباهت دارد و علاوه بر اين، ميگفت كه سالها دغدغهاش «اخلاق» و «مذهب» بوده و بعد به «عدالت اجتماعي» روي آورده و بعدتر «نسبيت و دموكراسي» را شناخته و با گذر از همه اينها به «شادي زندگي و غم انساني» رسيده است...
***
از «بايكوت» بود كه مخملباف به صرافت توضيحدادن فيلمهايش افتاد و فكر كرد بهتر است چيزهايي را كه در فيلماش گنجانده براي كساني كه نميبينندشان، توضيح بدهد. داستان از اين قرار بود كه تصويرهاي فيلم، ظاهرا، به چشم بسياري از آنها كه فيلم را ديده بودند، فقط تصوير بود و آن ملافه شستهاي كه چلانده ميشد، معنايي ديگر نداشت. يا آن تصوير آدم مقوايي كه به دار كشيده شده و زنداني ديوانه در برابرش بالا و پايين ميپرد، چيزي جز يك تصوير نبود. همينطور بود آن «آب»ي كه در فيلم، «مريم» رو به آن نماز ميخواند و «واله» اعتنايي به آن نميكرد. كسي فكر نميكرد كه منظور مخملباف از آب، معنويت و خدا باشد و بعدها هم در مصاحبهاي گفت كه «در بايكوت، من هركجا صحبت از خدا بود، در زمينه آب گذاشتم. بعد ديدم اشتباه كردهام و معادل تصويري نشانه خدا، آب نيست و نور، بهتر معنا را ميرساند».
بعد از «دستفروش»، مخملباف اين توضيحدادن را ادامه داد و اين فيلم بهقول منتقدان «فشرده» را كاملا باز كرد تا نشان دهد كه دستپختش فيلمي معمولي نيست و بايد آن را نتيجه مطالعات گسترده و تاملات گاه و بيگاه در باب خدا و انسان و هستي دانست. اول از همه گفت كه فيلمش «فلسفي» است و كليد درك فيلم را، ظاهرا، به كساني سپرد كه بايد مفاهيم عميق پنهانشده در فيلم را آشكار ميكردند؛ اما ظاهرا چنين اتفاقي نيفتاد كه خودش دستبهكار شد و توضيح داد كه آدمهاي هر سه قسمت فيلم، يكي هستند و «تقسيم نقش» كردهاند و پيرزن فيلم، همهچيز را «قهوهاي» ميبيند و «قهوهاي» رنگ مرگ است؛ اما پسر همهچيز را «رنگارنگ» ميبيند و اين نشانه «علمزده»بودن او است. خود مخملباف، «دستفروش» را فيلمي ميدانست [هنوز هم ميداند؟] كه «سرتاسر... پر از پيام فلسفي است» و كارگردان سعي كرده كه با «خويشتنداري هنري» اين پيامها را منتقل كند. اما چه حيف كه پيامهاي فلسفي فيلم، آنطور كه مخملباف ميخواست، فهميده نشدند و او مجبور شد كه توضيح دهد «در پايان فيلم... دوباره يك جنين از توي نور بيرون ميآيد، كه اين يعني بيان تصويري اين معني كه انسان از خدا ميآيد و بهسمت خدا ميرود» و بگويد: «نور شعاعي، افه نور پشت سر انبيا را دارد، همچنان كه نور ستوني تابيده بر حوض قهوهخانه نيز؛ و درعينحال آن نور ستوني، فرد مقابل دستفروش را مستحكم و نور شعاعي پشت دستفروش، او را بيگناهتر نشان ميدهد. آنچه مهم است، اين است كه شما در همان نماي لانگشات اوليه، غلبه معنوي اين نور را بر آن رنگ خاكستري و قهوهاي كه براي من سمبل فقر و خشونت است، ميبينيد.»
شايد اگر مخاطبان «دستفروش»، همه اين چيزهايي را كه مخملباف توضيح داده بود فهميده بودند و متوجه ميشدند كه پشت همه نماهاي فيلم، معناهاي بسياري هست كه در ديدار اول درك نميشود، او هم به صرافت ساخت «عروسي خوبان» نميافتاد و نخستين فصل فيلم، اينقدر مبالغهآميز نميشد و در عنوانبندي فيلم، دوربين از پشت نشانه سواري «بنز» [سرمايهداري؟] شعارهايي را كه روي ديوارهاي شهر تهران است، نشان نميداد. يا وقتي «حاجي» و «مهري» در پارك نشستهاند و «مهري» از آرزوهاي پس از ازدواج ميگويد، لازم نبود گروهي را در حال تمرينهاي نيمهنظامي ببينيم كه از سمت چپ قاب وارد ميشوند و جانبازهاي جنگ هم از سمت راست قاب وارد شوند.
در زمان ساخت فيلم «نوبت عاشقي» هم مخملباف دوباره دست به توضيح ساختهاش زد و پيش از تماشاي فيلم، به تماشاگرانش نوشت: «چه از طرح اين داستان خوشمان بيايد، چه ما را آزرده كند و نتايجي كه از اين طرح بهدست ميآيد، چه مطبوع طبع ما بيفتد، چه مخالف آن باشيم، توفيري در اين معنا نميكند كه ما ناگزيريم بپذيريم با يك فيلم فلسفي روبهروييم كه مصداق آن عشق است و نه مفهوم آن.»
و اين داستان، داستان فيلمهاي «فلسفي»، البته، ادامه دارد؛ كافي است توضيحاتش را درباره «سكوت» و «گبه» و فيلمهاي تازهترش بخوانيم، تا ببينيم كه در همه اين سالها، آب از آب تكان نخورده و مخاطبان فيلمهاي مخملباف، هنوز به «كليد»هايي براي درك درست سينماي او نياز دارند و حيف كه جز خود مخملباف كسي به اين «كليد»ها دسترسي ندارد. بيصبرانه، چشمبهراه مجموعهاي از«كليد»ها براي سردرآوردن و درستفهميدن «جنسيت و فلسفه» هستيم...
|
درباره محسن مخملباف پرواز را به خاطر بسپار... مهرزاد دانش |
الف)نوجواني را به ياد ميآورم كه در سنين 15-14 سالگي، يكي از روزهاي دانشآموزياش در سال اول دبيرستان را به گريز از مدرسه و رفتن به سينما شهر قشنگ اختصاص داد كه آن موقع فيلم بايكوت را اكران كرده بود. يكي، دو سالي ميشد كه پسربچه مجله فيلم ميخواند و كم و بيش برخي چيزهاي سينمايي به گوشش خورده بود. براي همين سابقه ديدن فيلمهايي مثل آوار، گلهاي داوودي، گردباد، گمشده و... را از همين طريق پشت سر گذاشته بود و با خواندن درباره آنها در مجله، نگاهش را به سينما شكل ميداد. از فيلم خارجي جز آنچه تلويزيون هفتهاي يك و نهايتا دو عنوان نشان ميداد خبري نبود و دستگاه ضاله ويدئو نيز در آن سالها جايي در جو تربيتي خانواده نداشت مگر گاهي كه به ديدن برخي اقوام ميرفت كه البته جز فيلم هندي چيزي در بساطشان نبود. در چنين فضايي، تماشاي بايكوت يك زلزله بود. پسرك كه پارهاي تعلقات مذهبي داشت براي اولينبار فيلمي ميديد كه درباره اثبات تعلقاتش بود، اما پايانش، نكته قطعي را مطرح نميكرد. مرگ آن آدم اصلي زير باران، براي نوجوان راهگشاي مطلب خاصي نبود. باز فيلم را رفت ديد و باز هم و باز هم... تا مجله فيلم درآمد و مصاحبهاي با كارگردانش در آن درج شده بود و اين بار، ذهن كنجكاو اما خالي بچه، انگار وارد اقيانوسي از معرفت شده باشد: متني پر از ايده راجع به سينما، سياست، مذهب، ادبيات، اجتماع... و همان شد كه شد. يك جور علاقه رو به تزايد كه با تماشاي فيلمهاي بعدي (دستفروش، بايسيكلران، عروسي خوبان و...) و فيلمنامههاي چاپشده و رمانها و مقالات و مصاحبهها و غيره تبديل به شيفتگي شد و مخملباف آن پسرك شد. ساعتها مقابل حوزه هنري ميايستاد تا مگر مخملباف سوار بر موتور از آنجا رد شود و ببيندش. ساعتها در كتابفروشيهاي مختلف به دنبال كتابي كه مگر متني از او يا درباره او در آن چاپ شده باشد و حاصل اين كتابگرديها البته مجموعه كاملي از گاهنامه سوره و مجموعه داستانها و رمانهاي مستقلي شد كه چاپ اولشان بود. رفتهرفته همه اينها به علاوه كلاسوري كه شامل بريده جرايدي پيرامون آثار او بود، يك جور آرشيو نسبتا كامل درباره محسن مخملباف را تشكيل داد. پسر بچه حتي ديدگاهش را همسو با او تنظيم ميكرد اگر او درباره دفاع از حقوق زنان صحبت ميكرد، پسرك حامي زنان ميشد و اگر او از گروههاي چپ در مقابل جناح بازار حمايت ميكرد، پسرك هم چپگرا ميشد. حتي نوع پوشش ( از قبيل انداختن پيراهن روي شلوار) و راه رفتن (كمي قوز كرده به سمت جلو) و آرايش (داشتن ريشهاي تنك) هم از اين تقليد مصون نبود. در آستانه ورود به دانشگاه با اينكه از خواندن فيلمنامه نوبت عاشقياش دل آزرده بود و حتي نامهاي را برايش نوشت و در آن از اينكه بتش از آرمانهاي اسلام و انقلاب فاصله گرفته است گله مفصل كرد، اما اين را به حساب شكوهاي عاشقانه گذاشت و باز با ناصرالدينشاه اكتور سينما و... به هيجان آمد. قضيه نسبيتگرايي كه بعد از خانهتكاني معروفش مطرح كرد، انگار تكانهاي ديگر بود در وجود پسرك و بعدا كه در سالهاي اول دانشگاه نظريه قبض و بسط را از مقالات كيهان فرهنگي پيگيري ميكرد، اين نيز به همان سابقه بر دلش نشست. همان سالها بود كه همسر مخملباف درگذشت و جوانك از دانشگاه به مجلس ختم رفت و براي اولين بار از نزديك بتش را ديد كه با پيراهن سفيد جلو مسجد ايستاده است. دست دادن با آن آدم و گفتن جملاتي ولو كليشهاي از قبيل غم آخرتان باشد، گرمايي وصفناشدني را براي اين جوان به همراه داشت؛ گرمايي كه پشتش به آتشي 8-7 ساله شعلهور بود...
ب) نيازي به تصريح نيست كه آن نوجوان من بودم. اما ديگر خبري از آتش و شعله نيست. فيلمهاي مخملباف ديگر برايم جذابيتي ندارد و تماشايشان اگر عصبانيام نكند، دست كم ملالآور است. آخرين نمونهاش همين جنسيت و فلسفه كه تا نيمه طاقت نياوردم و رهايش كردم. حرفهايش هم ديگر، تكاندهنده كه چه عرض كنم، حتي تاملآور هم نيست. آن ادعاها در حاشيه جشنواره كن درباره تصميم حكومت ايران به ترور او و خانوادهاش حاصلي جز پوزخند، همراه نداشت. خب البته بخشي از اين قضيه طبيعي است. بيش از 20 سال از شكلگيري آن مقطع زماني خاص گذشته است و دو دهه فرصت بسيار كافي است براي تغيير آدمها، چه آن كس زماني بت بود و چه آن كس كه زماني بتپرست. از آن زمان تا به حال بسياري از عقايدم عوض و بلكه استحاله شده است و يكياش هم همين شيفتگي عجيب و غريب دوران نوجواني و اوايل جواني. اما حالا كه سواد و بينش و تجربه و... كمي دگرگون شده است، مجال خوبي است براي بازنگريستن به آن دوران كه نه فقط من، بلكه نسلي به مخملباف تعلق خاطر داشت و خاطره شكستن شيشه سينماهاي ايام جشنواره فجر كه بيش از هركس معطوف به فيلمهاي او بود مصداق خوبي بر اين ادعاست. علت اين شيفتگي چه بود؟
1- مخملباف در يك دوران خلأ ظهور كرد. در آن سالها، فيلمساز خوب البته كم نبود، اما اغلب آنها متعلق به سالهاي قبل از انقلاب بودند. در بين فيلمسازاني كه متعلق به جريان انقلاب بودند، فقط يك مخملباف بود و بس. هنوز حاتميكيا و ميركريمي و... جا نيفتاده بودند و بقيه- مثل همكاران او در حوزه هنري- آثارشان چنگي به دل نميزد. براي خيلي كساني كه آن سالها دل به مفاهيمي مثل انقلاب و مذهب بسته بودند، مخملباف يك اسطوره در عرصه هنر (سينما) به شمار ميرفت و حتي براي خيليهاي ديگر يك جور الگو. معمولا موقعيتهاي خلأ، قابليتهاي يك انسان پرانگيخته را مضاعف نشان ميدهد. مخملباف فارغ از اين قاعده نبود. اين خلأ، البته فقط محدود به خود فيملسازان نبود. فيلم هم نبود و محدوديت پخش آثار خارجي بر اين ماجرا ميافزود.
2- در موقعيتهاي محدود، زبان نماد پراستقبالتر ميشود. آن سالها نميدانستيم كه نماد در سينما قاعده و قانون خاص خود را دارد و از اينكه در هر چيزي، نمادي كشف ميكرديم، كلي مشعوف ميشديم. مخملباف عاشق نمادپردازي بود و مخاطب هم عاشق كشف نماد. انگار سينما چيزي جز نماد نبود. آن سالها خبر نداشتيم، قبل از اين پازلهاي نمادي، درام حرف اول را در سينماي داستاني ميزند، چيزي كه هميشه در سينماي مخملباف غايب بود. اما نماد و پيام داشت ما را ميكشت. اينكه شرطبندهاي بايسيكلران نمادي از شرق و غرب سياسياند، اينكه آب در بايكوت به معني خداست، اينكه عكس كافكا در اپيزود دوم دستفروش تحقير دنياي ادبي- فلسفي غرب است، اينكه حباب در عروسي خوبان يعني رو به زوال بودن ارزشها و... حال ميكرديم. كاري نداشتيم كه آن آب و عكس و شرطبند و حباب و... اصلا جايگاهي منطقي در مناسبات دراماتيك و شخصيتي و موقعيتي اثر پيدا ميكنند يا نه. از همين رو بود كه صحنههايي مثل فصل ملاقات آخر واله و مريم در بايكوت يا آب پاشيدن پسرك به پدر دوچرخهسوارش در باي سيكلران خيلي كم در فيلمهاي مخملباف رقم ميخورد. چون قرار بود تماشاگر فقط فكر كند نكتهاي كه سالها بعد به صراحت در بالاي در سينماهاي نمايشدهنده فيلم مرضيه مشكيني بر سر تماشاگر كوبيده شد و كساني را كه به قصد تفريح ونه انديشه به سينما ميرفتند از ديدن آن منع ميكرد، بيجهت نبود مخملباف در اكثر مصاحبههايش، خود به تفسير و گشودن گره نمادهاي فيلمش ميپرداخت.
3- بسياري از ما عاشق تماشاي جنجاليم، چه در ورزش چه در سياست و چه در سينما. حتي اگر وقتي داريم از خيابان رد ميشويم و دو نفر را گلاويز با هم ميبينيم، دورشان حلقه ميزنيم و معركه تماشا ميكنيم. جنجاليترين چهره سينماي پس از انقلاب، جز مخملباف كيست؟ او به همه چيز معترض بود. از فارابي گرفته تا حضور فيلمسازان قبل از انقلاب، از چپ و راست گرفته تا قشري و روشنفكر، از برخي سطوح دولت و حكومت گرفته تا برخي لايههاي حوزه خصوصي و مدني و اين اعتراض را نه فقط در فيلمهايش كه در مقالهها و به ويژه صحبتهايش تجلي ميداد. اعتراض و جنجال، هيجانبخش است و اين نيازي بود كه به ويژه نسل ما شايد بيش از هر نسل ديگري بدان احتياج داشت.
4- مخملباف روح زمانهاش را خوب ميشناخت. اگر در سالهاي حاكميت شديد ايدئولوژيك، توبه نصوح و دو چشم بيسو و استعاره را ساخت، در سالهاي گفتمان عدالتطلبي، سراغ عروسي خوبان و بايسيكلران رفت و در آستانه پايان جنگ، دم از نوبت عاشقي زد و با آغاز دوران اصلاحطلبان، فيلمنامه سيب را نوشت با تمركز رسانههاي جهاني به كردستان سراغ كردها رفت و با محوريت يافتن افغانستان سفر قندهار و الفباي افغان را ساخت، شايد برخي با نگاهي منفي از اين فرآيند به فرصتطلبي تعبير كنند، اما نگارنده چنين نميانديشد. هوش سرشار مخملباف در يافتن سوژههاي متناسب با اقتضاي زمانه يك فرآيند هنرمندانه و خلاقانه بود تا فرصتطلبانه؛ گرچه اين هوش عمدتا صرف يافتن سوژهها ميشد و در پردازش آنها، مثل ميوهاي مرغوب زير پا لهشان ميكرد.
5- گمان نميكنم كسي از همان اول هم با سينماي مخملباف ميانهاي نداشته باشد و در عين حال منكر استعداد و خلاقيت خارقالعاده او باشد. اين عبارت ديگر تبديل به كليشه شده است كه اگر شتابزدگيها و پرشويي بلاوقفه ذهن او در ميان نبود، نبوغ و خود انگيختگياش در مسيري منسجمتر شكل ميگرفت و بازتاب پيدا ميكرد. ساخت فيلمي مثل دستفروش، آن هم در ميانه دهه 60، هنوز به يك معجزه بيشتر شبيه است. از قالب اپيزوديك فيلم و اتخاذ لحن متمايز در هر قسمت از آن، كه بگذريم، تنوع و تعدد ايدههاي درخشاني مثل استحاله يك پيرزن در وجود يك دختربچه، برخورد شخصيتهاي اصلي هر سه اپيزود با هم درست در مقطع مياني زماني اثر، نشستن ايدههاي مذهبي و فلسفي در بافت كار و... نه تنها تماشاگر آن زمان را سر ذوق ميآورد كه حتي هنوز هم بعد از گذشت 20 سال يادآورياش لذتبخش است. بله... بسياري از اين ايدهها (مثل سياه و سفيدشدن تصاوير عروسي خوبان در ميانه كار يا ظهور خود كارگردان در وسط صحنه و توضيح دادنش به پليس و...) قرباني شتابزدگيهاي متداول مخملبافي ميشد، اما اين جذابيت ذاتي قضيه را از بين نميبرد.
6- مخملباف در پي «سينماي انديشه» بود اما اين سينما را با بمباران بيوقفه ايدهها به سمت ذهن مخاطب شكل ميداد و از همينرو يك جور پارادوكس در اغلب فيلمهايش به چشم ميخورد. چنين بمبارانهايي معمولا آدم را خلع سلاح ميكند و چنان در گوشهاي به انفعال ميكشاند كه چارهاي جز پذيرش ماجرا در ميان نيست. يك جور تحميل انديشه در سريعترين زمان ممكن بي آنكه فرصتي براي نفس كشيدن و تامل كردن در اختيار قرار دهد و وقتي فيلم تمام ميشود و پا از سالن نمايش بيرون ميگذاري، آن انديشههاي پرتابشده چنان در ذهن رسوخ كردهاند كه با قدم زدن و تاني كردن خارج از دنياي سينما هم، به سختي خارج ميشوند؛ انديشههايي در قالب احساسات تند و آتشين: تناقضنمايي از اين واضحتر؟
7- چندي پيش در روزنامهاي، نامهاي از مخملباف خطاب به مديرعامل وقت بنياد فارابي درباره اجارهنشينهاي مهرجويي چاپ شد كه در آن خواستار محدوديتهايي براي فيلم و فيلمساز شده بود. درج اين نامه خيليها را به واكنش عليه مخملباف واداشت اما ظاهرا اين دوستان يا نميدانستند يا فراموش كرده بودند كه مخملباف خيلي قبل از درج علني اين نامه، به واكنش عليه خود پرداخته بود. اين ويژگي، خصوصيت كميابي است. اينكه خودمان عليه گذشتهاي كه داشتهايم بشوريم. ضمن آنكه درج اين نامه تنها كاركردي كه نداشت افشاگري بود چرا كه مخملباف خود در بسياري از مصاحبهها و اظهارات علنياش در همان زمانها عليه فيلمسازاني همچون مهرجويي و بيضايي و كيميايي موضع ميگرفت. مساله مهم همين صراحت كلام است. در سالهايي صريحا يكجور موضع گرفتن و در سالهايي ديگر عليه آن مواضع صريحا خانه تكاني كردن. همين في نفسه براي علاقهمندان مخملباف ارزش بود.
ج) سالهاست مخملباف به تكرار ايدههايي مشغول است كه ديگر برايمان جذابيتي ندارد و حتي جنجالآفرينيهايش هم كهنه شده است. شعارزدگي و جلوههاي متظاهرانه آثار اخيرش سوهان اعصاب است و انگار آن همه شور، كور شده است. عيبي ندارد. هركس دوراني دارد. اين چيزي از جلوه بايكوت و دستفروش و عروسي خوبان و بايسيكلران و چند فيلم ديگرش نميكاهد. حالا ديگر به چشم يك نوجوان شيفته به آنها نگاه نميكنيم. اما ميتوان با منطقي دروني زمان ظهورشان به آنها نگريست و همچنان تحسينشان كرد. چه باك كه مخملباف امروز از سينماي ايران فيد شده است. مهم آن است كه تصاوير فيكسشده سكانسهاي قبلي هنوز در ذهنمان زنده است. به خاطر سپردن پرواز با آگاهي از مردني بودن پرنده توصيهاي قديمي است اما هنوز كاربرد دارد. مخملباف و فيلمهايش جزئي مهم از تاريخ سينماي ماست، حتي اگر خودش ديگر تاريخ مصرفگذشته به نظر آيد.
|
در لبه حافظه ما آرش خوشخو |
مخملباف در دهه 60 دقيقا همان چيزي بود كه دانشجويان جوان از يك هنرمند انتظار داشتند؛ شجاع، پرخاشجو، جاهطلب و نكتهسنج.
در اتمسفر آرمانگراي آن دوران او حضوري متفاوت داشت. فيلمهاي او در تضاد با فضاي ايدهآليستي آن سالها، هجوم سنگدلانه- و البته فرصتطلبانه- واقعيت خشن و خشونت واقعي بودند. اين مخالفخوان پرهياهو، از غافلگير ساختن و شوكه كردن مخاطب لذت ميبرد. شيفته شكستن تابو بود، چه وقتي به عنوان سينماگر مطلوب و پراستعداد بچه مذهبيها، پرچمدار سينماي ايدئولوژيك شد و صراحتا عنوان داشت كه حتي از ايستادن در كنار نامهاي بزرگ سينماي روشنفكرانه، ابا دارد و چه وقتي در يكي از آن گردشهاي مستمر و پرشمارش، از آن پايگاه فاصله گرفت و به جاي ساخت فيلمهاي ايدئولوژيك، مجموعهاي از فيلمهاي افشاگرانه، جاهطلبانه و جنجالي را در يك فاصله زماني 8-7 ساله (1372-1365) توليد كرد. وجه آيزنشتاينوار او جاي خود را به يك فرانچسكو رزي كوچك داد، با تهمايههايي از داميانو دامياني و كاستا گاوراس.
در آن دوران ما تشنه حضور يك فيلمساز معترض و افشاگر و صريح بوديم. فيلمهاي فرهيختهوار و انتقادي مهرجويي (اجارهنشينها، هامون و بانو) براي طبع جوان ما بيش از حد اشرافي و بورژوا مابانه محسوب ميشد و صداقت تكاندهنده كيميايي نيز براي طبع خام ما، از مد افتاده بود. مخملباف با دستفروش، عروسي خوبان، شبهاي زايندهرود و هنرپيشه دقيقا آن چيزي بود كه ما احتياج داشتيم. هوشمندي ژورناليستي فيلمهايش آنچنان فراگير بود كه نميگذاشت سطحيبودن فيلمهايش، آزارمان دهد. نمايش او از فقر، روابط غيرانساني در حاشيههاي جنوب شهر كه با ميل گروتسكوارش در نمايش جنبههاي حيواني انسانها و گرفتن تصاوير دفرمه از آنها تشديد ميشد، دستفروش را همچون آواري بر سر بيننده خوشخيال آن دوران خراب كرد. دو سال بعد، عروسي خوبان، ديگر كاملا ما را از خود بيخود كرد.
صراحت متظاهرانه فيلم در نقد تظاهر و رياكاري دل از كف ما ربود. اينكه فيلم كاملا به ورطه شعار افتاده بود مهم نبود مخملباف از چيزهايي ميگفت كه هيچكس نه اجازهاش را داشت و نه – منصف باشيم- شجاعتش را. وقتي در صحنهاي از فيلم، حاجي در عكاسي دوستش ميخواهد عكس دختر و پسر جواني را بگيرد و در ويزور تصوير معكوس آنها را ميبيند كه ناگهان دختر روسرياش را بر ميدارد و سر تيغانداختهشدهاش را جلو دوربين اين رزمنده موجي مخلص ميگذارد، ما هم در يك لحظه همچون حاجي، برقگرفته و شوكه به تصوير خيره ميشويم.
اين عادت مخملباف بود كه ما را شوكه كند. يا در صحنهاي ديگر كه حاجي در عصياني ناگهاني در ميهماني آن باواري ظاهرالصلاح به پشت ميكروفن ميرود و فرياد ميكشد: «حرومخوري خوشمزس... حرومخوري خوشمزس...» ما تماشاگر فيلم، با چشماني گردشده از هيجان آنچه را ميديديم باور ميكرديم. يادتان باشد هنوز 9 سال تا دوم خرداد مانده بود!
اين موج عصيان شعلهور مخملباف، در فيلم بعدياش هم ادامه داشت. در شبهاي زايندهرود كه ديگر فقط شعار بود و اعتراض و سينما هم پيكار خودش رفته بود.
(در اين سالها مخملباف براي سينمادوستان جوان ايراني همچون علي پروين فوتبالدوستان بود؛ بيرقيب، محبوب، موفق و البته (حالا ميتوانيم بگوييم) كمي مبتذل.
حالا ميتوانيم بگوييم كه نمايش آرم بنز روي تصاويري از شعارهاي عدالتطلبانه روي ديوار بيش از حد سطحي و شعاري است، اما آن دوران عقل از سر ما پريده بود.)
مخملبافي كه ما دوست داشتيم تا سالهاي 70 و 71 و72 همچنان در بهترين فرم خود بود. در هنرپيشه، ناصرالدينشاه اكتورسينما و حتي سلام سينما. اين فيلمها هر آنچه ما از او انتظار داشتيم در خود داشتند؛ نكتهسنجي، شعار، انتقاد اجتماعي، جنسيت، ميوههاي ممنوعه، ابتكار و ژانگولر... اما آن «تعصب شعلهور» حالا نشانههايي از آرام شدن را به نمايش ميگذاشت. حالا كمكم از عشق ميگفت، از نوستالژي، عاطفه و زن. شايد اينها همه ناشي از آن خانهتكاني روحي مشهورش باشد كه در مصاحبه با مجله فيلم در سال 68 از آن ياد كرده. او ديگر به چهرهاي بينالمللي تبديل شده بود. در ايران طيفي از تكنوكراتها كه بعدها هسته كارگزاران و مشاركت را تشكيل دادند به حاميان پر و پا قرص او بدل شده بودند و در خارج از كشور نيز او را در كنار كيارستمي و نادري به عنوان نماينده سينماي نوين ايران ميدانستند.
فيلمساز طغيانگر ما با پديدار شدن اولين نشانههاي ميانسالي، در توهم تبديل شدن به يك هنرمند اصيل دوره سوم فعاليت هنري خود را آغاز كرد. مخملباف ما ديگر جايي ميان سينما و هنر روشنفكرانه محو شده بود. گبه و سكوت براي طرفداران قديمي مخملباف غيرقابل هضم بودند؛ تلاش خردمدارانه فيلمسازي كه تلقياش از سينماي هنري، چيزي در مايه دانشجويان ايدك فرانسه در دهه 60 ميلادي بود. چيزي در مايههاي كارهاي مرحوم فريدون رهنما. اين موج همچنان ادامه دارد، آن فيلمساز پر جنبوجوش و عاصي حالا با جنسيت و فلسفه فرياد مورچهها، در قالب پيرمردي فرو رفته كه دارد اتودهايي براي دوران بازنشستگي خود ميزند. شايد هم آنقدر سرگرم پرو بال دادن به فرزندان نه چندان پراستعدادش است كه فراموش كرده زماني نه چندان دور، كمتر از دو دهه پيش، يكي از مشهورترين و محبوبترين مردان ايراني بود.
او فقط 50 سال دارد اما آوار زمان را بر دوش خود احساس ميكند. شايد حالا تاوان آن بيقراري دهه 60 و پركاري باورنكردنياش را ميدهد. زندگي او زماني مانند نمايش سريع يك فيلم اكشن بود؛ پر از نقطه عطف و حوادث باورنكردني بدون هيچ خط سير منطقي. مردي كه مبارزه سياسياش با رژيم شاه با حمله شكستخورده به يك پاسبان بينوا در17 سالگي آغاز و در دم پايان يافت، مردي كه دوران فعاليتش به عنوان يك سينماگر ايدئولوژيك، تنها چهار سال به طول انجاميد و سينماي عصيانگر و افشاگرانهاش هم فقط شش يا هفت سال دوام داشت، حالا مدتهاست كه دوستدارانش را در انتظار يك شگفتي ديگر منتظر نگاه داشته است. شيفتگان سبك ژورناليستي و سطحي و هوشمندانه او در انتظار يك ضرب شست واقعي هستند. آنها نميتوانند از مرد آرمانهاي گمشده، پيچهاي تند و خانهتكانيهاي ناگهاني، اين اتودهاي سانتيمانتال و كسالتبار از عرفان و جنسيت را باور كنند. او در آستانه فراموشي است، او در لبه حافظه جمعي ما قرار گرفته است.
|
«پردههاي پاپيوني» مسعود دهنمكي |
در عرصه سينما و بين بچه مسلمانهايي كه با حوزه هنري آمدند تا گفتمان جديدي را تحت عنوان هنر انقلابي يا ديني عرضه كنند، محسن مخملباف يك نماد است. تقريبا اكثريت اين نسلي كه آمده بود با ايدئولوژي، سينما را تغيير دهد، خودش رنگ عوض كرد و تابع زمانه شد اما مخملباف شايد شجاعترين اين افراد بوده كه اين تحول را فرياد زده است. از بين 5-4 نفري كه در اوايل دهه 60 هنگام اكران «حاجي واشنگتن» ريختند توي سينما آزادي و اعتراض كردند و تا جايي پيش رفتند كه «علي حاتمي» را براي مدتي فراري دادند، فقط يك نفر از ايران رفت، مخملباف رفت و بقيه ماندند. فقط ماندند، كاري نكردند. براي مطالعه روحيات و تحولات فكري مخملباف كافي است به «توبه نصوح» و «سكس و فلسفه» نگاه كنيد زيرا اين دو فيلم ميزان و تراز خوبي است براي بازنگري. البته قطعا در اين ميان عوامل شخصي و سير تكامل فكري قابل ملاحظهاي نيز وجود دارد. يكي از اين عوامل «برنتابيده شدن» مخملباف از «عروسي خوبان» به بعد است؛ هنرمند متعهدي كه حاضر نبود با بيضايي در اكتسريم لانگشات بايستد و مهرجويي را به خاطر موفقيت فيلمش تحسين كند. به حضورهاي متعدد او در كن كه نگاهي بيندازيم ميبينيم هر سال تغيير كرده تا اينكه بالاخره امسال ديگر كاملا پاپيون كرد و نماد پذيرش يك هويت جديد شد. او تنها در حوزه هنري «مخملباف» بود چون ميخواست يك بچهمسلمان متفاوت باشد اگر نه در عالم روشنفكري كه روشنفكرتر از او فراوانند. همانطور كه نمونهاش را در «فرياد مورچگان» ديديم موقعي كه رفت حرفهاي اومانيستي بزند، ناموفق بود به اين دليل كه در مورد اومانيسم، عشق، سكس و... خود غربيها خيلي قشنگتر از اينها حرف زدهاند و ميزنند. با همه اينها مخملباف هنوز در داخل كشور ما «متفاوت» به حساب ميآيد چون بعضي فكر ميكنند به گونهاي حرفهاي جهاني ميزند و مطالبات عمومي انسان را فارغ از مرزها و ايدئولوژيها طرح ميكند، اما واقعيت اين است كه عملا اين مسائل در آثارش درنيامده و فقط اخيرا به نوعي نگاه شاعرانه و انساني در فيلمهايش نزديك شده، آن هم فقط در محتوا و در فرم هنوز درگير تعارض شخصيتي با ايدئولوژيهاي قبلياش است و در نتيجه با هر فيلم كه جلو ميآيد يك پرده را ميدرد. يكي از پديدههاي اين سالها مخملبافسازي و به شكل كليتر اپوزيسيونسازي است كه با عدم تحمل نقد از سوي هنرمند به آن دامن زده ميشود. نمونه خفيف آن فيلمسازان جنگي هستند كه به آثار ضدجنگ روي آوردهاند و نمونه شديد آن تبديل موافق به مخالف و مخالف به معاند است. بايد تغييرات را پذيرفت و اين حركات هم چه عمدي باشد چه سهوي، چه مخملباف به اينجا رسيده باشد و چه رسانده باشندش، نميتواند ضربه اساسي به فرهنگ و هنر بزند چون ريزش و رويش طبيعت جامعه هنري است و دوباره استعدادهاي نو ميآيند تا اين چرخه را از سر بگيرند.
|
شوالیه بیسرزمین، در پی فتح مغولستان خارجی! |
ميگویند محسن مخملباف دیگر به هیچ جا بند نیست، از دست رفته است و از این حرفها. چنین افسوس خوردنهایی جدا عجیب است. افسوس اينكه مثلا سینمای او دیگر زبان حال هیچکس نیست، در حالی که مروری بر آثار او نشان ميدهد، که این آثار همواره بیشتر منطبق با افکار و دغدغههای شخصی و موسمي او شکل گرفتهاند. او در 17 سالگی در راستای هیجانات انقلابیاش به زندان افتاد و طی آن چهار سال تصمیم گرفت سلاح قبلیاش را با سلاح فرهنگ و هنر عوض کند تا با آن به نبرد با ناهنجاریهای مورد نظرش برود. اوایل دهه 60 او چهره شاخص حوزه هنری و پیشقراول اسلامي کردن سینما بود؛ حوزهای که در آن سالهای پس از انقلاب با نفوذ فراوانش، بستری بود برای جریانساز کردن اندیشههای دیروز او. مخملباف تحت لوای سینمای دینی، به زورآزمایی با تمام جریاناتی پرداخت که در نوجوانی دستاش به آنها نمیرسید. حذف غیرخودیها و دستورالعملهای او درباره قواعد سینمای جدید و این جور چیزها. در همان سالها او سه اثر ابتداییاش را ساخت. او در توبه نصوح، استعاذه و دو چشم بیسو، به بصری کردن ایدئولوژیها و نمود ظاهری باورهایش پرداخت. مجموعه آثاری که مخملباف با سرپرشوری که داشت و با تلقی شخصیاش از دین ميخواست همه جهان را به راه راست هدایت کند. در کنار آن سه اثر شعارگونه، که حالا کلاسهای اخلاق مدارس و مساجد هم حوصله نمایششان را ندارند، مخملباف اثر ادبیاش یعنی «باغ بلور» را هم منتشر کرد. مجموعهای از اینها به اضافه پوپولیسم و جاروجنجالهایی که آن روزها در بیانات تندش وجود داشت، او را به عنوان یک سینماگر جنجالی در مرکز توجه قرار داد.اما با ساخت بایکوت در سال 64 بود که مخملباف توانست با نزدیکتر کردن مقالات مصور قبلیاش به زبان عموميسینما، جایگاه خود را به عنوان مهمترین فیلمساز آن دوران تثبیت کند. او در اثر ضدمارکسیستیاش قصد داشت به تخریب جریانات چپ آن روزهای انقلاب بپردازد. اما طولی نميکشد که مخملباف از موضع موافق سرسخت خارج ميشود و شمایل یک منتقد را جذابتر ميبیند؛ سیری که با ساخت عروسی خوبان در سال 67 آغاز شده بود. دگماتیسم یکی از ویژگیهای همیشگی او بوده است. تندرویهای مخملباف در بیان ایدههایش، عروسی خوبان را به یک جیغ بلند تبدیل کرد. با مضمون اينكه چرا همه چیز آنطور که ما ميخواهیم نیست. اما شاید این تغییر موضع، ناشی از استقبال جریان خاصتر جامعه از آثاری مثل دستفروش و بایسیکل ران باشد؛ ستایشگران تازهای که برای همراه نگه داشتن آنها دیگر نمیشد همان طرز فکر قبلی را ادامه داد. مخملباف در دستفروش که یک شوک بزرگ بود، توانست منتقدان را نرم کند؛ آن هم با اختلاط سبکهایی که نمود آنها در اثرش نشان ميدهد که تا چه حد به عمق آنها پی برده است! ترکیب عجیبی که خودش عنوان «سینمای قرآنی» را به آن داده بود. دستفروش توانست با بردن مضمون به لایههای زیرینتر، دیدگاه او را عمیقتر جلوه دهد. در حالی که تصویر مخلباف پیشین به گونهای بود که وقتی زریندست را برای فیلمبرداری کارش خبر کرد، زریندست ترسیده بود که یعنی او چه کار ميتواند با من داشته باشد! بسیاری شیفته اختلاط واقعیت و خیال، به خصوص در اپیزود دوم آن فیلم شدند. پدیدهای که حالا بیشتر ناکامي در خلق فضای سوررئال و از دست دادن بیان رئال به نظر ميرسد. مخملباف البته به خاطر عقیم بودن آثارش در رساندن لایههای عمیقی که خود مدعی وجود آنها میشد، شروع کرد به سنجاق کردن فایلهای تشریحی بر فیلمهایش در مطبوعات. تا به این شکل اشارات سراسر فلسفی و ماورای فهم اثرش منتقل شود. گندهگوییهای فلسفی برای او یک توهم فرهیختگی بیش از حد را به همراه داشت. هیچ کس را قبول نداشت و مثلا با تجربهای مثل باغ بلور، هوشنگ گلشیری را یک تکنسین ادبی ميخواند. آفت بزرگ او در این دوران، باز شدن پایش به جشنوارهها و چشیدن طعم آفرینهای مارکو کولر و همقطارانش بود. آب و هوای ونیز و برلین روی فکر او تاثیرات عجیبی گذاشت. او با دگردیسیهای ایدئولوژیک تمام نشدنیاش، در جشنواره نهم با «نوبت عاشقی» و«شبهای زاینده رود»، یک سیلی محکم به تمام کسانی زد که فکر ميکردند میشود روی او حساب کرد.او بعد از آشنا شدن با لیبرالیسم و نسبیت وکارل پوپر و این چیزها، دست به ساختن آثاری زد که فهم لحظهایاش را از آن مفاهیم به خوبی آشکار ميکرد. اینکه مثلا «من نوشابه ميخورم پس هستم» سوغات فلسفی او در آن روزها بود. این اولین تزلزل نگاه او نبود ولی شدتش حسابی توی ذوق زد و مسیرش را کج جلوه داد... اگر فکر ميکنید کج شدن از مسیر کج تنها نتیجهاش راستی است، باید بگویم با مفهوم «کجتر» آشنا نیستید.
تلاطم زندگی شخصی او (که ابدا ربطی به ما ندارد) و از طرفی فشارهای ناشی از توقیف دو فیلم آخر، آشفتگیهای او را تکمیل ميکنند و آثاری چون ناصرالدین شاه آکتور سینما، هنرپیشه و سلام سینما از دل این روزها بیرون ميآیند. در ناصرالدین شاه... او اثری ستایشگرانه ساخت تا با آن یک «ببخشید» بزرگ بگوید به عقبه سینمای ایران و کسانی که قبلا گفته بود حاضر نیست با آنها در یک لانگشات قرار بگیرد. کسانی مثل مهرجویی که موقع اکران اجارهنشینهایش، مخملباف ميخواسته یک نارنجک به خودش ببندد و او را بغل کند که گویا خوشبختانه استخاره کرده و ماجرا به خیر گذشت! گرچه او ببخشید گفتن را مشق کرد اما هیچ وقت آن را یاد نگرفت. او همواره دگرگونیهایش را به «پیشرفت» تعبیر کرده و با نفی گذشته ميخواسته که حالش را باور کنیم. اما نمیشد این «حال» را جدی گرفت، چون چند وقت دیگر، همین حال به گذشته تبدیل میشد و باز همان ماجرا. کسی دیگر حوصله وفق دادن خودش را با پیچ و تابهای او نداشت و غیرقابل پیشبینی بودنش این نگرانی را ایجاد میکرد که نکند فیلم بعدی او مثلا درباره «پروگرسیو راک» باشد! بعید نبوده و نیست. گبه و سکوت، با شاعرانگی بصری و بیان انتزاعیشان بیشتر به مذاق مخاطبان جشنوارهای خوش آمد. حمایت موقت آنان از آثار اینچنینی سینمای ایران دلگرمي تازهای برای مخملباف و یارانش بود.
زمان ظهور مخملبافهای دیگر هم فرا رسیده بود. شروع حمایتها از سمیرا و بقیه اهالی خانواده برای فیلمسازی دستهجمعی! این حمایتها به ساخته شدن «سیب» در سال 76 توسط سمیرا مخملباف منجر شد. ستایش این فیلم در جایی مثل کن، لذتی بود که الگوی حرکتی مخملبافان را در سالهای بعد شکل داد. یکی از مدهای فیلمسازی در آن دوران بردن دوربین به کشورهای محروم و زوم کردن روی نان خشک و این چیزها بود. آنها در زمینه این ژستهای انسان دوستانه، آوانگارد بودند. «تخته سیاه» سمیرا در سال 76 و نهایتا اثر جهانی خود او یعنی سفرقندهار در سال 2000 که با آن حسابی دیده شد و مخلباف کاملا در قالب یک روشنفکر سبزاندیش فرو ميرفت. این واژه که همین الان به وجود آمد به کسانی گفته میشود که دور هم جمع میشوند و درباره اینکه چقدر گل و بلبل در جهان کم است بلوا راه مياندازند و آخر سر به کسی که بیشتر شلوغش کرده جایزه ميدهند و او هم جایزهاش را به مثلا فلان دختربچه افغان تقدیم میکند. به این شکل کاراکتر گاندیوار آن آدم تا حد شوالیه ارتقا ميیابد. این نشانی است که مخملباف همان سالها از کشور فرانسه دریافت کرد.
او دورنمای سینمایش را خیلی خوشبینانه ترسیم ميکرد و آن نوع از سینمای ایران را بیشتر از یک مد، یک «موج» ميدانست که سینما را دربر گرفته است. سفر قندهار با استفاده ابزاریاش از فقر و عقبماندگی، تا چند سال توانست به کاراکتر جدید او هویت بدهد؛ هویتی که با از مد افتادن آن نوع سینما، رنگ باخت. اما اتفاق جالب، خبر تروریست از آب درآمدن بازیگر سفرقندهار و موضع جالبتر مخملباف در این مورد بود. او که ابتدا از گذشته این آدم کاملا اظهار بیاطلاعی کرده بود، با افتخار تمام ميگوید: من از یک قاتل آمریکایی، یک مصلح ساختهام که از خشونت پشیمان است!
مخملباف بعد از چند تلاش دیگر در افغانستانی که دیگر او را نميخواست، کارش تمام شده بود و تصمیم گرفت چمدان اندیشههای فلسفیاش را به تاجیکستان ببرد و از دل آنها چیزی مثل «سکس و فسلفه» را به جهان ارائه کند. او با برداشت خامدستانهاش از عشق و اروتیسم، حرف تازهای برای جهان نداشت. فیلمي که از طرف تاجیکستان به اسکار رفت و دیپروت شد و با وجود آن عنوان آنچنانیاش هم نتوانست در ایران توجه برانگیز باشد. مخملباف پیشتر از اینها از دایره حساسیت ما خارج شده بود. دیگر آن کسی نبود که مردم در اتوبوس، هوس میکردند خودشان را به جای او جا بزنند. حالا کسی مثل دهنمکی، قول میدهد که مخملباف نشود!
تنها چیز باقی مانده «حاشیه» بود. اوایل امسال خبر منفجر شدن بمبی زیر پاهای «اسب دوپا»، آخرین کار سمیرا مخلباف بیشتر از خود بمب صدا کرد. آنها با یک فیلم شش دقیقهای که از آن صحنه انفجار با دوربین 35 گرفته بودند به یک کنفرانس خبری در کن دعوت شدند و مخملباف در حالی که با کت و شلوار فراک و پاپیونش کنار سمیرا راه ميرفت، فریاد میزد که ببینید میخواهند صدای ما را خاموش کنند! او با احتمال 80 درصدی ملیت ایرانی بمبانداز را هم کشف کرده بود و گفت که: «اگر کشته شوم کار حکومت ایران است.» گذشته از اینکه او چنین عدد دقیقی را ازکجا آورده! نگفت که چرا فکر ميکند برای آنها خطرساز است. او گفت که چهار بار دیگر هم به او و خانوادهاش سوءقصد شده. دو بار سر سفر قندهار و دو بار هم سر «لذت دیوانگی» ساخته حنا مخملباف. گویا کارگردان 14 ساله ما را دو بار دزدها خواستند که بربایند. در حالی که او فقط داشته از پشت صحنه فیلم خواهرش (پنج عصر) فیلم ميگرفته، تا زمانی که همه خانواده به سفرهای جشنوارهای میروند، در خانه تنها نماند!
این گونه اظهارات که به نظر ميرسد بیشتر از توهم توطئه ناشی شده باشد، منحصر به شخص او نیست. سمیرا معتقد است به جشنواره رم پول دادهاند تا فیلم پدرش را نشان ندهند. با همه اینها مخملباف در تاجیکستان هم آن هویت گمشده را پیدا نکرد. افغانستان، تاجیکستان، قرقیزستان و چه ميدانم مغولستان خارجی! وقت این است که بپرسیم حقیقتا او دنبال چیست؟ حالا هم که نوبت هند است. «فریاد مورچگان» اثر آخر او بیش از هرچیز غمانگیز است.صرفا به این خاطر که ميبینی یک نفر بعد از بیست وچند سال فیلم ساختن، چیزی به عمق نگاه و درک هنریاش افزوده نشده. همه چیز همانقدر شعاری و سطحی است که مثلا در توبه نصوح بود. صحنه تصویر گرفتن زوج جوان، از خیابانهای مصیبتزده و گفتن این نریشن «فقر... بدبختی... ناتوانی» ميتواند گویای زمختی بیان سینمایی او در این روزهای پختگی باشد. فیلم به شدت شکست خورده و مخملباف به همان «سینمای بیخطر»ی که دیگران را به آن متهم میکرد رسیده است. در حالی که او چند وقت دیگر باید به عنوان رئیس سال آکادمي فیلم آسیا، سینمای درست را به هنرجویان آموزش دهد. اخیرا هم که خبر سنددار شدن «بریدن» او را شنیدیم. گویا فرانسویها شوالیهشان را پس گرفتند. حالا پاسپورت موسیو مخملباف فرانسوی است. قصه او قصه شکل عوض کردنها و نرسیدنهاست. او همیشه پشت «جلد» بوده ولی خدا کند خودش وقت کرده باشد پشت این جلدها را ببیند. ببیند و شاید در فیلم بعدیاش برای ما بگوید؛ فیلمي که امیدوارم درباره «پروگرسیو راک» نباشد.
|
کاش ایده داشتن کافی بود امیر پوریا |
این واقعیت موازی جالب و در عین حال تلخی است که بسیاری از ما منتقدان آثار و رفتارهای امروز محسن مخملباف – که دیگر حتی در حلقه پراکنده دوستان معدود هنوز باقیماندهاش هم همه جزء همین منتقدانش شدهاند- حدود یک یا دو دهه پیش، از پیگیران جدی و کموبیش علاقهمند کارها و حرفهایش بودهایم. همراه با تغییرات توفانی و تمام نشدنی ذهن و حس و روحیه مخملباف، ما هم در مخملبافشناسي و مخملبافدوستی، مدام تغییر کردهايم؛ از جایگاه یک کنجکاو به یک شیفته تغییر وضعیت دادهايم که ممکن است حتی در صف طویل نمایش عروسی خوبان و نوبت عاشقی، ساعتها بایستد و بعدتر، بعضیهایمان با نون و گلدون و ادعاهای بزرگش، بعضی با سلام سینما و نگاه سطحیاش به غم و شادی و اشتیاقهای حقیرانه آن انبوه آدمهای عشق سینما و بعضی با دوران افغاننوازی و تبدیل فیلمسازی به family business به عصبانیتهایی رسیدهايم که در عکسالعمل نسبت به تصمیمهای فیلمسازان مهم سینمای ایران، بیسابقه بوده است.
ممکن است شما یا دوستان قلم به دستم که مطالبشان همسایه این یادداشت در این مجموعه است، تکتک این مراحل را در خصوص مخملباف و کارنامهاش، درست مثل من طی نکرده باشید و مثلا هرگز مقطع شیفتگی نسبت به او را از سر نگذارنده باشید. ولی تردیدی ندارم که اگر در سالهای اولیه اضافه شدن نام مخملباف به مجموعه فیلمسازان سینمای ایران همراه این سینما بودهاید، دستکم در یک مورد مشخص، مرحلهای مشابه من و بسیاری دیگر داشتهاید: اينكه سرعت پیشرفت و تکنیکآموزی و ظریفکاری او را در قیاس با سه فیلم اولش – استعاذه، دو چشم بیسو و توبه نصوح، مشهور به شعاریترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران- به نظرتان حیرتانگیز و گاه حتی نبوغآمیز بوده است. از سکانس و ایدههای مضحک بیرون آمدن جسد زنده از دل قبر در توبه نصوح تا سکانسهای تعقیب و گریز یا کابوسهای هرچند خام ناپرورده بایکوت تا فکرهای بصری و موقعیت سوررئالیستی و بامعنای اپیزودهای دوم و سوم دستفروش فاصلهای چندین فرسخی هست که در تاریخ این سینما در طول فقط دو، سه سال، هیچگاه توسط فیلمساز دیگری پیموده نشده. آن سالها، تنها چیزی که موجب دیده شدن مخملباف نزد مردم و اهل هنر شد، خود آثارش و کیفیات تجربهگرانه و رو به قوامشان بود؛ نه حاشیهها و هوچیگریها و کوششهای متنوع و نافرجام این روزها برای همیشه به زور تیتر بودن؛ حتی به بهای تابعیت ناگهانی فرانسه؛ که قاعدتا در کارنامه هنری جماعت خانوادگی بیاثر خواهد بود.
بر آن جوان شتابان و بینهایت مستعد سالهای دهه 60 که گامهایی به بلندای چند دهه فعالیت در سینمای ایران را با شور و ارتقا، در یک سال و دو سال بر میداشت، چه رفت که کار به اینجا رسید؟ نکته اساسی به گمانم در این بود که او به عادت نکردن عادت کرد. تغییر و چرخش سریع و عجولانه را در آن سالهای آغاز راه، زمینه پیشروی و تعالی دید و بعد دچار این تصور یا احساس ناخودآگاه شد که هر تغییری به هر میزانی و با هر تقابلی نسبت به گفتهها و ساختههای قبل و قبلتر، همواره به معنای ارتقا و صعود است. تغییر نگرش ایدئولوژیک هم در اينكه حس کند هرگونه تعویض ذهنیت و مسیرش مترادف با پیشروی است، اثر گذاشت. وقتی آدمی در باورهای ایدئولوژیک سفت و سخت پیشینش دوباره مينگرد و طور دیگری مياندیشد، تغییرات سبکی و رفتار حرفهای و بقیه که به سادگی و ناگزیر در پی ميآیند.
به این ترتیب، مخملباف بر سر مهمترین عنصر کارنامه ادبی و سینماییاش یعنی ایدههای جذاب (چه در دل داستان و چه به لحاظ ساختاری) بزرگترین بلای ممکن را آورد: او با گرایش گاه و بیگاه به جلوههای ویژه (در ناصرالدین شاه، اکتور سینما)، به کار با نابازیگر (از گبه و نون و گلدون به بعد)، به استفاده از فضاهای بومی روستایی یا بدوی (در گبه و سکوت و سفر قندهار و غیره)، به یکسره «واکنشی» عمل کردن (با جلوههای مختلفی در تست دموکراسی، در و این فاجعه واپسین یعنی سکس و فلسفه)، به چنان اختلاط سبکی و بلاتکلیفی فکری آشکاری رسید که دیگر نميشد فاصله و فرق میان ادعاهای گزاف و ایدههای نو و ناب را در دل کارهایش بازشناخت. به نظر ميرسید هر نکته تازه، نه خودجوش و جاری و زنده و دارای اصالت و حقانیت، بلکه محاسبه شده و عکسالعملی و مدعیانه و بدون جوشش و فوران از درون بوده است. گویی هیچ باور واقعی، با ثبات و دستکم متداومی در این آثار و هنرمند خالقشان وجود نداشت و همه چیز قربانی اثبات این ميشد که هیچ چیز قابل اثباتی در کار و در جهان و در هنر نیست؛ که همه چیز نسبی است (و به قول یکی از مخالفان ایدئولوگ مخملباف در کیهان آن سالها) جز خود این باور که همه چیز نسبی است. این یکی اتفاقا از سوی او و تئوریبافیهایش، خیلی مطلق است و خللناپذیر!
تماشای تاسف بار سکس و فلسفه، خیلی بیشتر از جریان تربیتی تحمیلی منجر به تخته سیاه و روزی که زن شدم و کل حواشی مربوط به افغانبازی و تاجیکسازی و فرانسوی شدن، ميتواند روشنگر همین ویرانیهای ناشی از تغییر و ذوقزدگی نسبت به تغییر باشد. اينكه هر کس فیلم را دیده، در نخستین ارجاع ذهنش به آن، مشتی تصاویر بیربط و به طور مجرد زیبا و خوش آب و رنگ را به یاد ميآورد و هسته مرکزی شکلگیری موقعیت جذاب اول فیلم، اغلب در یاد نميماند، نمونه عینی همین بیرنگ شدن ایدهها در پس ادعاها و تغییررویههای مخملباف است. این را در نظر بگیرید که فیلم با ساختن چه موقعیت دراماتیک، ضدرمانتیک و ویژهای آغاز ميشود: مردی با زنان مختلفی که در زندگیاش هستند، یک به یک در جایی قرار ميگذارد. هر کدام را بیآنكه دیگری بداند و اصلا بیآنکه از وجود بقیه در زندگی مرد باخبر باشد، به جایی ميفرستد و ميگوید که خودش هم سر ساعت به او خواهد پیوست. اما خودش در خیابانها با ماشینش ميچرخد و ميگذارد زنها همدیگر را آنجا ببینند و هر کدام بداند که تنها خودش طرف رابطه عاطفی و جنسی مرد نیست. اما همین موقعیت که به طور بالقوه پتانسیل بسیار مفصل و مبسوطی برای داستانهای فرعی جذاب، طرح دغدغههای ازلی- ابدی روابط زن و مرد و گیر و گرفتهای همیشگی و همیشه نامکشوفش در آن نهفته است، در جریان بازیهای شبهکورئوگرافیک و دیالوگهای هم شعروار و هم شعارزده (مثل آن بحث معروف عمر پروانهها و نسبتش با عشقورزیهای آدمیان)، به کلی رنگ ميبازد و فراموش ميشود و جایش را به رفتارهای واکنشی فیلمساز نسبت به دوایر ممنوع در سینما و جامعه ایران ميدهد. این واکنشی بودن شدید، حتی در اصرار مخملباف بر اينكه نام نخستین فیلم بعد از ترک وطن را حتما به واژه «سکس» مزین کند هم عیان است و با همه قابل درک بودنش، به هیچ وجه هنرمندانه نیست.
مجموعه این فراز و فرودها، از مخملباف جز شبحی از یک نام همیشه مطرح و مهم ولی از حالا به تاریخ پیوسته در هنر و سینمای ما چیزی به جا نميگذارد. تاسف و اینها هم تا زمانی که چنین یکطرفه است و از سوی خود او با واکنشی جز برآشفتگی و پرخاشگری معمولا غیابی علیه نوشتههای ما رو به رو نميشود، سودی به حال کارنامه آن جوان نابغه 20 سال پیش نخواهد داشت. این درست است که نبوغ هرگز ته نميکشد، اما ميتواند همان گونه که آدمی را به اوجهای مقطعی رساند، به زمین گرم هم بزند و عامل ارتقا و سقوط را یکی کند. از عوارضش از جمله این است که هیچ گاه فرصت پذیرش خطا را به خودت نميدهی، مگر آنکه بخواهی هربار نسبت به خطاهای عموما ایدئولوژیکی که در گذشته خود ميیابی، واکنش تندی نشان بدهی و باز بگویی این بار دیگر مطلقا دارم درست مياندیشم و درست پیش ميروم. تابعیت کور فرانسه، از جلوههای همین عوارض بوده. خب، تمامی که ندارد؛ ایستگاه بعدی کجاست؟ به تخریب کدام ایده درخشان یا خدشهدار کردن کدام هویت فردی و اجتماعی و فرهنگی قرار است بینجامد؟ کسی یادش هست که وقتی دوست قهرمان درب و داغان فیلم عروسی خوبان در آتلیه عکاسیاش از دختر جوانی عکس بیحجاب ميگرفت، حاجی به طعنه به او ميگفت «قرمساق شدی»!؟
|
سير صعودي تا سقوط يا تكثير تاسفبرانگيز محسن مخملباف |
1
محسن مخملباف اكنون در روزهاي پاياني نيم قرن اول زندگي قرار دارد؛ 50 سال پر تب و تاب، با كلي موضوع و كار و ساخته و نشر، با كوهي حرف و حديث و نقد و نظرهاي ضد و نقيض و متنوع و تعدد دورهها و مقاطع فكري و كاري كه حتي خود فيلمساز هم زماني به صرافت دستهبندي و توصيف سرفصلهاي هر دورهاش افتاد؛ كاري كه معمولا بايد بر عهده ناظران و مخاطبان باشد، اما مخملباف يك پديده است و از پديده هم بايد كارهاي منحصر به فرد و خاص انتظار داشت. اول از همه بايد بگويم كه زماني – مثل خيليهاي ديگر – به برخي از آثار مخملباف تعلق خاطر داشتم. تعلق خاطري كه امروز جز معدودي فيلم و چندين موقعيت دراماتيك و سينمايي و ديالوگ و مقاديري حرف و نظر و ايدههاي جذاب و جالب، جايش را به يك بياعتقادي و بياعتمادي كلي و عمومي داده؛ بياعتمادي و بياعتقادي به هر كاري كه نام مخملباف به هر شكلي پشت آن است يا به آن مربوط ميشود. چه فيلمسازي و نوشتن و نشر و چه حرف و تئوري و چه حركتهاي بشردوستانه و جهانوطني و غيره. مخملباف فعلي در نظرم پديدهاي است جعلي، متلون و متغير كه در كمال سطحيت از هر دري حرف ميزند و از هر گوشهاي توشهاي برميدارد و دربارهاش فيلم ميسازد يا ميدهد ديگران بسازند و اگر هم نشد، حرفش را ميزنند و سرفصل و تيترش را طرح ميكنند و ميگذارند و ميگذرند. مخملباف به عنوان فيلمساز – حتي در بهترين لحظهها و صحنههايي كه خلق كرده – پديدهاي مستقل و قائم به ذات نيست. او عموما به كمك هوش و موقعيتسنجي استثنايياش يا به موضوع و مضمونها و موقعيتهاي تاريخي و اتفاقهاي تقويمي يا به آدمهاي ديگري كه كنارش بودهاند متكي بوده و از وجود و حضورشان بهره گرفته است. همه اينها را وقتي به طور كامل فهميدم و دربارهشان مطمئن شدم كه ساخته جنجالياش «جنسيت و فلسفه» را ديدم. فيلمي كه به ظاهر محصول تجربههاي خامدستانه و آماتوري جواني بود كه سينما را درست نميشناسد، اما «جنسيت و فلسفه» بيست و سومين فيلم بلند سينمايي كارنامه كارگرداني 50 ساله با سياههاي بلندبالا از افتخارهاي داخلي و بينالمللي است. اين تناقض از كجا ميآيد؟ به نظرم از اينجا كه فيلم در موقعيتي ويژه و فارغ از آن چند موقعيتي ساخته شده كه كيفيت گاه و بيگاه فيلمهاي قبلي را موجب شده بودند. اينجا ديگر نه از شر و شور و انتقاد اجتماعي جسورانه خبري هست، نه از دوره و زمانهاي كه فيلم را به دلايل فرامتني مهم و مطرح جلوه دهد و نه آدمهاي مهم ديگري در توليدش دخيل بودهاند كه تشخصي به آن ببخشند. اينطوري است كه فيلم چنين بيمايه جلوه ميكند و دست فيلمساز از هميشه خاليتر به نظر ميرسد.
سه فيلم بلند اوليه مخملباف كه بنا به يك رسم بيمورد اغلب كنارش ميگذارند، محصول همكاري با گروهي مثل خودش آماتور است كه در حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي (يك نهاد كليدي در عرصه فرهنگ بعد از انقلاب) جمع شده بودند تا از نو چرخهاي مختلفي را اختراع كنند. مهمترين همكارانش يكي ابراهيم قاضيزاده است كه سه فيلم اول را فيلمبرداري كرده و از ميان ديگران، محمد كاسبي و مجيد مجيدي، مشهورترين نامهاي امروز هستند. در يكي از نقاط عطف حرفهاي بود كه مخملباف به قول خودش كوشيد فيلمسازي را با روشهاي غيرعادي، سريع و راههاي ميانبر (كه معمولا جزء بلاياي زندگي آدمهاي باهوش است) ياد بگيرد. «بايكوت» اولين فيلم پس از اين دوران است كه يادآورياش نشان ميدهد تفاوت تكنيكياش با سه فيلم قبلي تا چه حد مديون حضور مدير فيلمبردار كاركشتهاي مثل فرج حيدري است؛ كسي كه در سينماي پيش از انقلاب اغلب شيوههاي اجراي صحنههاي متنوع را آزمايش كرده بود و تجربه كافي براي ايجاد موقعيتهاي مختلف فيلم و اكشن موردنياز آن داشت. اين تجربه و موفقيتش به مخملباف درس بزرگي داد كه تا مدتها حسابي به كارش آمد. اينكه مدير فيلمبرداري خوب و مجرب ميتواند يك فيلمنامه متوسط يا يك ايده هوشمندانه را به فيلمي ظاهرا تماشايي تبديل كند و در سينما هم عموما رسم بر اين است كه امتياز موفقيتها را به حساب كارگردان واريز ميكنند. پس از اين مقطع، فيلمهاي مخملباف را ميشود با نام و حضور و تشخص حرفهاي فيلمبردارانش دستهبندي كرد. مهمترين موفقيت و سكوي پرتاب غيرمنتظره مخملباف، «دستفروش» بود كه اتفاقا هر اپيزودش را يك نفر فيلمبرداري كرده و هر كدام هم به دليل وجود آن فيلمبردار و قابليتهايش شكل و شمايلي متفاوت پيدا كرده است. اپيزود اول در فضاي نئورئاليستي و واقعگرا با فيلمبرداري همايون پايور كه همكاري مستمري در فيلمهاي كانوني و آثار كيارستمي و ديگران داشت. اپيزود دوم كاري از جنسي متفاوت در محيطي بسته با فضاسازي خاص است كه ميشود به دليل وجود مهرداد فخيمي پشت دوربينش از تاثيرهاي آثار بيضايي بر آن حرف زد و تمايزها و نشانههايش را رديابي كرد. اپيزود سوم هم با آن نورپردازي و فضاسازي انگ كار عليرضا زريندست در مقام فيلمبردار بود. هوش مخملباف اين بار حسابي به كارش آمد و ايدههاي اپيزودها با انتخاب درست و بهجاي مديران فيلمبرداري به فيلمي تبديل شد كه نام فيلمساز را سر زبانها انداخت. از آن به بعد، ميشود اين مسير را گرفت و جلو آمد و به نتايج مشابه جالبي رسيد. «عروسي خوبان» مدلي از كار و تجربه زريندست در فيلمهاي خياباني با دوربين پرتحرك و «بايسيكلران» هم اصل جنس زريندستي است كه تا امروز هم به اين شكل از فيلمبرداري مشهور است؛ با طراحي حركتهاي دوربين پيچيده به كمك ادوات ابداعي خودش، نورپردازيهاي خاص در شب با رنگها و سايهها و مه و فيلتر آبي و نورهاي موضعي كه حتي با مرور عكسهاي فيلم هم كاملا قابل تشخيص است. اين همكاري موفق به «شبهاي زايندهرود» هم رسيد كه از اسمش پيداست تا چه حد به تبحر در فيلمبرداري شبانه نياز داشت. قابليتهايي كه در «نوبت عاشقی» ديگر چندان به كار نميآمد و حالا نوبت محمود كلاري بود كه ديد زيباييشناسانه و تخصص عكاسانهاش را در «نوبت عاشقي» به كار بگيرد تا فيلم خوشعكس و خوش رنگ و لعاب باشد.
مخملباف براي ساخت «ناصرالدينشاه اكتور سينما» (بهترين ساختهاش تا امروز و يكي از بهترينهاي سينماي پس از انقلاب) دوباره سراغ فرج حيدري و در كنارش نعمت حقيقي رفت. دو مدير فيلمبرداري كه شناخت اولي از سينماي پيش از انقلاب براي فيلمي سياه و سفيد درباره سينماي ايران به درد ميخورد و حضور مغتنم نعمت حقيقي كه چندتا از بهترين آثار سياه و سفيد پيش از انقلاب مديون فيلمبرداري درجه يك او بود. حاصل كار آنقدر پخته و كارشده هست كه بعضي موقعيتهاي آماتوري و سهلانگاريهاي «هنرپيشه» را بشود به حساب همكاري مخملباف با عكاسي شاخص و توانا اما فيلمبرداري كمتجربه مانند عزيز ساعتي گذاشت.
دوره بعدي كار مخملباف اصلا با حضور و به نام محمود كلاري قابل بررسي و توصيف است؛ هم تجربه منحصربه فرد شكار لحظهها و دكوپاژهاي بداههپردازانه «سلام سينما» و «نون و گلدون» و هم زيبايي بصري رنگ و نور طبيعت و قاببنديهاي بينقص كلاري در «گبه» كه هر سه فيلم را به سطح محصول مشترك كارگردان و فيلمبردارش ميرساند... و اين حكايت از اينجا به بعد شكل ديگري پيدا ميكند. گرچه بايد پيش از ورود به اين مقطع به اين نكته اشاره كرد كه طبعا بنا نيست همه كيفيت كارنامه مخملباف در اين دوران را به نام و توان و اعتبار فيلمبردارانش محدود كنيم و طبعا تواناييهاي مختلف فيلمساز و ساير عوامل فني و تكنيكي هر كدام از آثارش در خلق اين كيفيت و ويژگيها دخيلاند كه در اين نوشته فرصت اشاره و توصيف پيدا نكردند.
اپيزودي از مجموعه «قصههاي كيش» به نام «در» با ذهنيت عكاسانهاي كه پشت فكر و ايده مركزياش نهفته، حتي با كمك يك عكاس حرفهاي در مقام فيلمبردار هم به سرانجام معقولي نميرسد، اما در اپيزود ديگر همين مجموعه («تست دموكراسي»)، درست زماني كه مخملباف بهظاهر با كشف قابليتهاي دوربين ديجيتال و درك غلط و معوجش از تئوري «دوربين – قلم» خودش دست به كار تصويربرداري فيلم ميشود، افشاگرانهترين اتفاق كارنامه سينمايياش تا آن مقطع رخ ميدهد. فيلم به شكل عجيبي شلخته و بيدر و پيكر و الكن است و ايدههاي خامش در غياب كسي مانند محمود كلاري و درك هوشمندانهاش از قابليتهاي ديجيتال، به يكي از عذابآورترين آثار اين مجموعه تبديل ميشود؛ نقطه پاياني بر دوران كاري داخل كشور مخملباف كه خودمحوري آزارندهاش از هوشش خيلي بعيد بود. اين فيلم آغاز دوراني شد كه مخملباف فارغ از هياهو و جنجالهايي كه جزء انكارناپذير كارنامه پر سروصدايش بود، به انتزاع و آرامش و سكوني رسيد كه هيچ ربطي به نمونههاي درست و اصيل سينماي انتزاعي و آرام قبل از خودش نداشت. در حال حاضر كمتر كسي چيزي از فيلم «سكوت» يادش مانده و «سفر قندهار» هم باز به يمن اقبال تقويمي فيلمساز با موضوع سياسي و بينالمللي افغانستان گره خورد و بسيار بيشتر از آنكه بايد و شايد به چشم آمد. اين فيلمها محصول دورهاي بودند كه يكي از صريحترين منتقدان اجتماعي- سياسي سينماي فاقد جسارت دهه 1360 را به كارگردان آثاري تبديل كرد كه هيچ نشاني از آن صراحت و تند و تيزي نداشت. به عبارت ديگر، در روزگاري كه كسي توان و مجوز و روحيه ساخت فيلم (به اصطلاح) جسورانه و انتقادي را نداشت، مخملباف كارگردان «عروسي خوبان » و «شبهاي زايندهرود» بود و وقتي در دوران آزاديهاي ظاهري پس از دوم خرداد 1376 همه به صرافت انتقاد سياسي- اجتماعي افتادند، مخملباف به نظاره طبيعت بكر تاجيكستان و گوشوارههاي گيلاس در گوش دختركي تاجيك رسيد؛ پارادوكسي كه شايد حلشدنش فقط به كمك درك پديده محسن مخملباف و مرور دوران كاري متفاوتش امكانپذير باشد؛ همان طور كه جلاي وطنكردنش در دوران همان آزاديهاي نسبي يا جهانوطنشدنش در روزگار جديشدن مليت و هويت ملي يا حتي تصور و اجراي تصور معجوني مانند «جنسيت و فلسفه» در اين دوره و زمانه و خيلي چيزهاي ديگر كه ميتواند موضوع نوشتههاي ديگري باشد.
2
در اين دوران اتفاق ديگري هم براي مخملباف افتاد كه مقطع تازه و متفاوتي از زندگي حرفهاياش را رقم زد. اگر تا پيش از اين، مخملباف هويت هنرياش را در قالب فيلمساز و نويسنده و خالق رمان و داستان كوتاه و مقالات تئوريك تكثير ميكرد يا براي دوستان و همكاران حلقه اطرافش فيلمنامه مينوشت، اكنون ديگر به شكل تاسفباري دست به تكثير خودش زده است. او در حال حاضر در مقام چند فيلمساز متفاوت و متناقض (از جمله دو دختر جوان و نوجوان، پسر تينايجر و زني در آستانه ميانسالي) و در قالب آنها ميانديشد و مينويسد و به ساختهشدن فيلمهايشان كمك ميكند. پديده خانواده هنري مخملباف، محصول مشخص اين تكثير تاسفبرانگيز است و محصولات اين خانواده، مثل فيلمهاي سميرا و حنا و ميثم مخملباف و فاطمه مشكيني دور دنيا ميگردد. به صراحت ميگويم ابدا قصدم اين نيست كه اين اتهام مرسوم اما نادرست و غيرقابل اثبات را مطرح كنم كه فيلمهايي مثل «سيب»، «تخته سياه»، «روزي كه زن شدم»، «چگونه سميرا تخته سياه را ساخت»، «سگ ولگرد»، «پنج عصر» و.... ساختههاي محسن مخملباف هستند كه سخاوتمندانه به نام دختر و پسر و همسرش به نمايش درميآيد. از آن مهمتر و جديتر، انديشه و ذهنيتي واحد است كه چه در قالب آموزشهاي حين كار و چه در قامت نويسنده فيلمنامه و تدوينگر توسط محسن مخملباف به آثار اعضاي ديگر خانواده راه پيدا ميكند و بين آنها به نسبتهاي كاملا غيرمساوي تقسيم ميشود. اين فيلمها درست به اين دليل آثاري بيهويت و جعلياند و به هيچ شكلي در قاموس «سينما» قابل جديگرفتن نيستند كه به نظر ميرسد تفكر پشت آنها زوركي و بياصل و نسب است. گاهي فكر ميكنيم كه مردي پخته و ميانسال دارد سعي ميكند به پديدهاي از دريچه ذهن دختركي 18 ساله نگاه كند و فيلمنامه بنويسد و زماني از ديد زني با انديشههاي سطحي فمينيستي. حتي موقع تدوين نماهاي اين تصوراتِ تصويرشده هم موقعيت چندان معقولي پيش روي مخملباف نيست. در كنار همه اينها، او ميخواهد چهرهاي بشردوست، مصلح اجتماعي، مدرس سينما به جوانان فارغ از قيد و بند طالبان و حتي تبعهاي از كشور فرانسه هم باشد و اگر اين وسطها مجالي باقي ماند، فيلم هم بسازد. اين شكلي است كه فيلمها ديگر هيچ رد و نشاني از آثار گذشته فيلمساز ندارند و حاصلشان چيزي بيشتر از «جنسيت و فلسفه» يا «فرياد مورچهها» نخواهد بود...
و اين مقطع، جايي در ميانه حكايت سرگذشت پديدهاي خاص و منحصربهفرد است كه ظهور و حضورش فقط در وضعيتي شبيه اتفاقهاي سه دهه اخير كشوري مانند ايران امكانپذير است؛ پديدهاي به نام محسن مخملباف كه اين نوشته تنها كوشيد گوشههاي كوچكي از زواياي آشكار و پنهان وجودياش را در فرهنگ و اجتماع و سياست كشور توضيح دهد.
|
مردي كه خودش را به زانو درآورد حسين معززينيا |
نميدانم شما كه الان داريد اين يادداشت را ميخوانيد، نظرتان درباره محسن مخملباف چيست. حتما نظري داريد. مخملباف آدمي نيست كه شما نظر مشخصي دربارهاش نداشته باشيد و آن وقت همينطور بيدليل، براي سرگرم شدن يا براي كسب اطلاعات به خواندن اين مطلب مشغول شده باشيد. اصلا خصلت مخملباف و پديدههايي مشابه او اين است كه آدمها ابتدا دربارهاش نظري پيدا ميكنند و بعد، دلشان ميخواهد نظر ديگران را بپرسند يا نوشته ديگران را بخوانند تا بفهمند عقيده آنها چيست.
نظر شما درباره مخملباف بستگي مشخصي به سن و سالتان دارد و اينكه از چه دورهاي پيگير وقايع سينماي ايران شدهايد و كدام يك از فيلمهاي مخملباف را در زمان نمايش عمومياش ديدهايد. نميدانم از همان سالهاي توبه نصوح و استعاذه تماشاگر فيلمهاي مخملباف بودهايد يا از بايسيكلران و عروسي خوبان به بعد فيلمهاي او را دنبال كردهايد يا بعد از ماجراي خانهتكاني روحي و جنجال نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود او را شناختهايد يا اينكه اصلا در همين چند سال اخير و به خاطر فيلمهاي خانواده مخملباف با نام پدر خانواده هم آشنا شدهايد. اين نكته از اين جهت اهميت دارد كه داريم درباره يك «پديده» صحبت ميكنيم و نه لزوما درباره يك سينماگر. تماشاي آثار و نتايج فعاليت يك «پديده» در روزگار خودش و متناسب با حال و هواي زمانه خودش است كه ابعاد قابل بحثي پيدا ميكند. بنابراين اگر در همين روزها برويد نوار ويدئويي فيلمهاي محسن مخملباف را از فروشگاهها بخريد و ببريد در خانه تماشا كنيد، آنچه مشاهده ميكنيد تماميت آن فيلم و سازندهاش نيست. كامل نيست. شما فقط داريد عواقب و نتايج يك دوران را كه در قالب محدود يك فيلم سينمايي محصور شده تماشا ميكنيد. در حالي كه اغلب اين فيلمها سرآمد بخشي از مهمترين جريانات فرهنگي دهه 1360 و اوايل دهه 1370 محسوب ميشوند. از آن جريانات تاثير ميگرفتند و خودشان هم جريان ميساختند. بديهي است كه هر فيلمي در تاريخ سينما تناسبي با اوضاع و احوال زمانهاش دارد و تماشاي آن در زمان اولين اكراناش تاثيري متفاوت با مرور آن در دهههاي بعد دارد. اين را ميدانم. اما وضعيت محسن مخملباف و فيلمهايش كاملا متمايز است؛ فيلمهايي مثل توبه نصوح، عروسي خوبان و ناصرالدين شاه، آكتور سينما آنقدر به اوضاع و احوال روزگار خودشان سنجاق شدهاند كه قابل مقايسه با هيچ نمونه ديگري نيستند. اين «اوضاع و احوال روزگار» هم كه ميگويم منظورم شرايط يك دهه نيست. فيلمي مثل توبه نصوح مشخصا ايدهاي است كه در سال 1361 نوشته و ساخته ميشود و در سال 1362 به نمايش درميآيد. اين فيلم نميتواند در سال 1364 طراحي شود. همانطور كه عروسي خوبان درست متعلق به نيمه دوم سال 1367 است، نه ششماه قبل يا يك سال بعدش. اين تاكيدهايي كه روي اين تاريخها ميكنم متكي به كلي دليل و سند و بحث و توضيح است، ولي چه كنم كه حجم اين يادداشت محدود است و نميتوانم وارد اين نوع شرح و تفصيلات بشوم. ميخواهم اين را موكد كنم كه محسن مخملباف به مثابه يك پديده فرهنگي- اجتماعي كه بايد در ظرف زمان و مكان سنجيده شود، يك چيز است و محسن مخملباف به عنوان يك فيلمساز كه بايد فيلمهايش را با ملاكهاي زيباييشناسانه متداول در سينما ارزيابي كرد چيز ديگري است.
علاقهاي ندارم كه در مجال فعلي به ارزيابي محسن مخملباف به عنوان يك فيلمساز بپردازم. امروز بد و بيراه گفتن به فيلمهاي او خرج چنداني برنميدارد. روزگاري بود كه هر كس ميخواست بگويد يكي از فيلمهاي او را دوست ندارد، بايد احتياط و از قبل با ديگران هماهنگ ميكرد. من در زمان اكران برخي از فيلمهايش، متناسب با جواني و باد كله و اين جور چيزها نقدهايي نوشتهام كه عواقباش را هم چشيدهام. در سال 1372 و در زمان اكران هنرپيشه و در دوران اوج محبوبيت مخملباف، نقد مفصلي در مجله سوره نوشتم كه احتمالا ميتواند يكي از فحاشانهترين نوشتههاي سينمايي تاريخ مطبوعات كشور به حساب آيد! نامههاي فردي و گروهي كه پس از آن به دستم رسيد، و تومارهاي ارسالي به دفتر مجله كه حاوي تهديد به ضرب و شتم و نقص عضو بود، برايم روشن كرد كه قرار نيست با فيلمهاي او به عنوان آثاري سينمايي مواجه شوم كه قرار است ملاكهاي بيان درست و روايت سنجيده را رعايت كنند. اما شايد از سر نوعي لجبازي، باز هم اين تجربه را تكرار كردم و در اولين شماره هفتهنامه مهر نقدي درباره گبه نوشتم كه اين بار نتيجهاش پديد آمدن شرايطي بحراني در ابتداي آغاز به كار آن هفتهنامه بود؛ شرايطي كه هم ديگران را به دردسر انداخت و هم در نهايت مرا وادار كرد كه تا دو، سه ماه با اسم مستعار بنويسم تا سر و صداها بخوابد و اوضاع عادي شود!
اما امروز كه مخملباف آن پايگاه را از دست داده و سينماروها منتظر نمايش فيلمي از او نيستند و شايد اصلا ديگر او را به ياد ندارند، ابراز انزجار از فيلمهاي او آسان شده است و البته بيحاصل. امروز تلاش زيادي لازم نيست كه ثابت كنيم گذشته از يكي دو فيلم و برخي سكانسها و بعضي ايدهها و بعضي لحظهها، مجموعه آثار محسن مخملباف واكنشهايي ژورناليستي به شرايط زمانه محسوب ميشوند با ساختاري ناهمگون و مغشوش و با اصرار در بيان مضاميني كه اغلب سطحياند و عوامانه. افتخار كردن مخملباف به نداشتن تحصيلات كلاسيك و بيحوصلگياش در مطالعه و بيعلاقگياش به عميق شدن در مباحثي كه توجهاش را جلب ميكرد، باعث شد آن شيوه معروف دور تند تماشا كردن فيلمها را براي هميشه در زمينههاي ديگر هم ادامه دهد و با ناخنك زدن به هر عرصهاي، فيلمها، مقالات و اظهارنظرهايي را منتشر كند كه هر كدام در زمان خود استثنايي به نظر ميرسيدند، اما حالا به دشواري ميتوان تحملشان كرد.
اما لازم است اعتراف كنم كه همين آقاي مخملباف با همين ويژگيها، تا سالها نهايت توقع من و خيلي از همنسلانام از سينما و چهبسا كل عرصه فرهنگ و هنر محسوب ميشد. ساخته شدن توبه نصوح و نمايشهاي مكررش در مساجد، يك حادثه شگفتآور و حركت مهمي در مشروعيت بخشيدن به سينما به شمار ميآمد. كاش مجالي بود تا حال و هواي اين نمايشهاي به شدت «مردمي» در مساجد را برايتان شرح دهم. پخش چندباره تئاترهاي حصار در حصار و مرگ ديگري اتفاقهاي مهمي محسوب ميشد. انتشار كتاب مقدمهاي بر هنر اسلامي بسيار بحثبرانگيز بود. استعاذه با هر معياري فيلم عجيب و غريبي براي آن سالها به حساب ميآمد. زنگها هم همينطور. بايكوت مبهمترين و پيچيدهترين فيلم پرفروش آن سالها بود كه اشك مرا هم درآورد، بيآنكه دقيقا بدانم چرا به گريه افتادهام! حوض سلطون و باغ بلور رمانهاي مهمي به نظر ميرسيدند. دستفروش تجربه حيرتانگيزي محسوب ميشد و عروسي خوبان باعث شده بود در پيادهروهاي جلو سينما جلسات نقد و بررسي سرپايي تشكيل شود! و نمايش نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود در جشنواره نهم باعث شد كه بيسابقهترين پا درد و كمر درد زندگيام را تجربه كنم، چون از سر ظهر تا 10 شب در صف جلو سينما كريستال ايستادم تا توانستم هر دو فيلم را ببينم. و البته بعد از آن هم تا ماهها جلو كيوسكها صف ميايستادم تا روزنامه تمام نشود و از پيگيري سريال حوادث متعاقب نمايش آن فيلمها باز نمانم. مجادلات آن ايام شايد شديدترين و فراگيرترين دعواهاي فرهنگي كل تاريخ ما باشد. در تمام آن سالها هر مقاله و هر مصاحبه مخملباف يك حادثه بود.
محسن مخملباف شاخصترين نماينده دوراني است كه به پايان رسيده؛ توضيح دادن او ميتواند به توضيح دادن سير شكلگيري توقع طيفهاي وسيعي از مردم و بسياري از مسوولان ما از وظايف فرهنگ و هنر در دوران پس از انقلاب بينجامد. فكر ميكنم تمركز دقيق بر جزئيات زندگي فرهنگي مخملباف از ابتدا تاكنون، چرخشهاي غيرمنتظره او، تغيير جهت دادنهاي پيدرپياش و سرنوشت امروزياش ميتواند تصوير عبرتآموزي از آزمون و خطاهاي اين نسل در كلنجار رفتن با فرهنگ و هنر و رسانههاي جديد به ما ارائه دهد. شايد اين مرور را بايد در يك كتاب مفصل انجام داد.
|
فيلم شناسي مخملباف |
فیلمها:
توبه نصوح (1361)، دو چشم بیسو (1362)، استعاذه (1362)، بایکوت (1364)، دستفروش (1365)، عروسی خوبان (1367)، بایسیکلران (1367)، نوبت عاشقی (1369)، شبهای زایندهرود (1369)، ناصرالدینشاه اکتور سینما (1370)، هنرپیشه (1371)، سلام سینما (1373)، نون و گلدون (1374)، گبه (1374)، در (از مجموعه قصههای کیش، 1377)، سکوت (1377)، سفر قندهار (1379)، سکس و فلسفه (1384)، فریاد مورچهها (1376)
کتابهای منتشره:
ننگ (مجموعه داستان)، دو چشم بیسو (مجموعه داستان)، حوض سلطون (قصه بلند)، باغ بلور (رمان)، مرگ دیگری (مجموعه نمایشنامه)، تیر غیب (مجموعه نمایشنامه)، شیخ شهید (نمایشنامه)، گنگ خوابدیده (جلد اول، گزیده داستانهای دهه 70)، گنگ خوابدیده (جلد دوم، گزیده نمایشنامهها و فیلمنامههای دهه 70)، گنگ خوابدیده (جلد سوم، گزیده مقالات و گفتوگو درباره فیلمهای دهه 70)، زندگی رنگ است (گزیده مقالات، گفتوگوها و فیلمنامههای 70 تا 75)، مقدمهای بر هنر اسلامی (مجموعه مقاله)، یادداشتهایی درباره قصهنویسی و نمایشنامهنویسی (مقاله)، بودا در افغانستان تخریب نشد از شرم فرو ریخت (مقاله)، زنگها (فیلمنامه)، مادر (فیلمنامه)، مشروطه مشروعه (فیلمنامه)، مدرسه رجایی (فیلمنامه)، تولد یک پیرزن (مجموعه فیلمنامه)، بایسیکلران (فیلمنامه)، عروسی خوبان (فیلمنامه)، نوبت عاشقی (مجموعه داستان و فیلمنامه)، سلام بر خورشید (فیلمنامه)، نون و گلدون (مجموعه فیلمنامه)، سیب (فیلمنامه)، سفر قندهار (فیلنامه و نقد و گفتوگو)، دیدن و ندیدن (گزیده مقالات، گفتوگوها و فیلمنامه سال 75 تا 80).
بيوگرافي (به نقل از سایت خودش)
هشتم خرداد 1336 در جنوب شهر تهران به دنيا آمد. به دليل فقر خانواده از هشت سالگي تا 17 سالگي در سيزده شغل مختلف شاگردي و كارگري كرد تا مخارج زندگي خود و مادرش را تامين كند. از سن 15سالگي در گروهي چريكي كه خود تشكيل داده بود به فعاليت سياسي و مخفي پرداخت. در سن 17 سالگي در جريان عمليات خلع سلاح يك پليس، تير خورد و دستگير شد و از سال 1353 تا زمان انقلاب به مدت چهار سال و پنج ماه در زندان ماند. به دليل آنكه مشكل جامعه ايران را فقر فرهنگي يافته بود بعد از انقلاب، سياست را كنار گذاشت و به ادبيات و سينما روي آورد. در زمينههاي رمان، داستان كوتاه، نمايشنامه، فيلمنامه و تحقيق هنري تاكنون 27 جلد كتاب از او به چاپ رسيده و برخي از نوشتههاي او به زبان انگليسي، فرانسه، ايتاليايي، عربي، اردو، كردي، تركي استانبولي، کرهای، پرتقالی، آلمانی، بوسنیایی، روسی و ژاپنی ترجمه شدهاند. طي 20 سال گذشته، علاوه بر 18 فيلم سينمايي شش فيلم كوتاه نيز ساخته است. از نوشتههاي او فيلمسازان ديگري فيلم ساختهاند و فيلمهايي از ديگران توسط او تدوين شده است. فيلمهاي محسن مخملباف در 10 سال اخير بيش از 1000 بار در جشنوارههای جهاني حضور يافتهاند و جوايز بسیاری را از آن خود كردهاند. درباره محسن مخملباف به زبانهاي انگليسي، ايتاليايي، ژاپني، كرهاي و آلمانی كتاب يا فيلم تهيه شده است. در اين اواخر وي چندین سال فعاليت فيلمسازي خود را تقريبا رها كرد تا به چندين نفر كه نيمي از آنها اهل خانوادهاش بودند سينما را بياموزد. او که برای تحقیق درباره ساخت فیلم سفر قندهار مخفیانه به افغانستان دوران طالبان سفر کرده بود، با دیدن اوضاع نابسامان ناشی از جهل و جور و فقر چنان متاثر شد که پس از اتمام فیلم سفر قندهار به مدت 2 سال با اجرای 80 پروژه آموزشی و بهداشتی در داخل افغانستان و برای بهبود پناهندگان افغانی درون ایران تلاش کرد. بسیاری از کارهای محسن مخملباف از جمله فیلمها و نوشتههای او در ایران مورد سانسور و بیمهری واقع شدهاند و...
احمد شاملو شاعر نامی ایران درباره وی گفته است: نمیدانم چرا اسم مخملباف را از قلم انداختهاید؟... من به شدت از عاقبت این سینماگر وحشت میکنم... او کاملا ناگهانی پرومتهای شد که چیزی سینما را دم دستاش گذاشته تا هر چه خطرناکتر بتواند با آن آتش بازی کند... خطرناکتر به این دلیل که فرش و خانه و محله و شهر و زمانهاش از دم نی ساز است و خودش هم این را بهتر از دیگران میداند و مهمتر اینکه میداند ققنوس یک افسانه بیشتر نیست و از خاکسترش چیزی بیرون نمیآید...
عمدا دارم قلمبهپرانی میکنم، يا او ارزشاش را دارد.
آثار ممنوعه (در ايران) [این بخشی است از سایت خانه فیلم مخملباف به همین عنوان و با همین توضیحات. باور کنید!]
1. فيلم نوبت عاشقي (از سال 1369 به بعد)
2. فيلم شبهاي زايندهرود (از سال 1369 به بعد)
3. فيلم نون و گلدون (از سال 1374 تا 1376)
4. فيلم سكوت (از سال 1376 تا 1379)
5. فيلم ناصرالدين شاه اكتور سينما (از سال 1371 تا 1372)
6. تست دموكراسي (از سال 1379 به بعد)
6. فيلم الفباي افغان (از سال 1380 به بعد)
8. سکس و فلسفه (از سال 1383 به بعد)
9. فيلمنامه فراموشي (از سال 1383 به بعد)

و این تصاویر را نیز می توانید در وب سایت رسمی خانه ی فیلم مخملباف به تماشا بنشینید :

لونا شاد ( مه نور شادزی) مجری بخش تلویزیونی صدای آمریکا همراه با محمد شکرالهی تهیه کننده ایرانی مقیم فرانسه در صحنه هایی از آخرین فیلم محسن مخملباف «فریاد مورچه ها» که در هند فیلمبرداری شده است. (حقوق معنوی عکسها متعلق به تهیه کننده ی فیلم است و استفاده ای جز معرفی فیلم مجاز نمی باشد.)
نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:49 توسط دکتر بهنام اوحدی
محسن مخملباف؛ تراژدي داستاننويس بودن
تكهاي از داستان جراحي روح – محسن مخملباف
قصه مخملباف داستاننويس قصه ذهن كمبضاعتي است كه به دنبال راههاي آسان و باورهاي تركخوردهاي ميگردد كه قرار است در برابر ذهن نويسندهشان تجزيه و تحليل شوند. كمبضاعتي در اين نظر اشارهاي است به ميزان تسلط مخملباف بر چگونگي اجراي عناصر داستاني و روايت سالم آنها. حال مضمون هر چه ميخواهد باشد. اگر با اين مختصات به بهترين آثار او نگاه كنيم با نويسندهاي روبهرويم كه با يك برنامهريزي محتوم و از مقام آگاهي نسبت به عناصر داستاناش مينگرد. مخملباف كه هيچگاه در آثار داستانياش به يك سبك و مشي آشكار و اصولمند دست پيدا نكرد بيش از اينكه در جستوجوي چگونه روايت كردن باشد در پي چگونه اثبات كردن بود. آثار نام آشناي او مانند «جراحي روح»، «حوض سلطون» و «باغ بلور» مصاديق روشنياند از كاركرد ناقص اين ذهن در تقابل با ساختن جهان درون متن. از سويي با شخصيتهاي مختلف و اغلب فرودست جامعه هستيم و از سوي ديگر روابط ميان اين شخصيتها بيشتر جنبهاي از نظريهپردازيهاي او دارند نسبت به معماري جهان. با اين كليات محسن مخملباف در مقام يك داستاننويس و تئوريسين داستان متعهد در اوايل دهه شصت وارد عرصه ادبي ايران ميشود. حضوري كه هر چند در نهايت به نفع سينما مصادره شد اما كتابها و داستانهايي را باقي گذاشت كه در شناخت مفاهيم بنيادين ذهن اين هنرمند التقاطي و ناآرام بسيار مهم است. مخملباف مانند بسياري از نويسندگان موسوم به انقلابي سمت و سويي رئاليستي را براي داستاننويسي انتخاب كرد. او رئاليسم را از آن جهت برگزيد كه با امكانات برآمده از آن ميتوانست نوعي قصه اجتماعي – سياسي با مايههاي پررنگ روانشناختي بنويسد. اما مخملباف مانند همان اكثريت همدورهاش درك ناصوابي از رئاليسم داشت. مشكل اينجا بود كه او بر اين گمان بود كه رئاليسم ميتواند فرصتهاي بيشتري براي حكمنويسيها و تيپسازيهايش داشته باشد و بتواند از قبل آن راحتتر (سهلانگارانهتر؟) به آدمهايي بپردازد كه هر كدام بدون توجه به بافت اجتماعيشان متفكران كوچكي به شمار ميآمدند. همين باور خامدستانه و برآمده از درك غلط مفهوم رئاليسم باعث شد فضاي داستانها و مشيروايي آنان از واقعنماييهاي متزلزل انباشته شود. نويسنده تازهكار براي منطقپذير كردن اين واقعنماييهاي نشسته بر جاي رئاليسم از هر مسيري وارد شد. گاه به سياهنماييهايي دست زد و گوشهچشمي البته اخلاقي داشت به ميراث صادق چوبك و گاه با زبانورزي و گزارشگويي دست به دامن جلال آلاحمد ميشد. در نگاههاي روانشناختياش بيميل نبود به ساعدي و در عين حال مدعي ساختن سبكي متمايز بود كه البته بسياري از نويسندگان چپگراي پيش از او آن را تجربه كرده بودند. اين ميزان تشتت در اسلوب نوشتن و كمدانشي غيرقابل اغماضي كه گاه داستانهايش را دچار نقصهاي تكنيكي آشكار ميكرد از محسن مخملباف يك پروژه نيمهتمام آفريد. اگر منصف باشيم بايد بگوييم كه او حداقل اين شناخت را يافته بود كه تصويرسازي در داستان يك امر فارغ از سينماست و همين تصاويرش است كه گاه در ميان هجمه سخنبافيها و پرگوييهاي قهرمانهايش به مدد داستان ميشتابند و آنها را تا حدودي تحملپذير ميكنند. البته نبايد فراموش كنيم كه مخملباف در مقام داستاننويس از يك تفكر متعهد و سرعتگرفته اوايل دهه شصت ميآيد كه اصولا تعاريف منحصر به فردي در باب ادبيات داشت. او كه خود نيز يكي از تئوريسينهاي اصلي همين جريان به حساب ميآيد؛ نوعي تعهد اخلاقي و زيستي براي داستاننويس قائل بود كه از قضا داستانهاي منتشر شدهاش بهترين نمونههاي عملي در شناخت آن تئوريها هستند. از دل همين تفكر است كه تحقير رئاليسم بيرون ميآيد، قهرمانها خشك، جامد و غيرقابل انعطاف ميشوند، ذهن نويسنده در مقام حكمي قطعي بر فرضيات شخصيتهاي متزلزل شده برتري مييابد و در نهايت جهاني ساخته ميشود بيروح و اخته كه حتي توان تهييج طرفداراناش را نيز ندارد. قصه روانشناختي و واكاوي درون شخصيتهاي پرفراز و نشيب تبديل ميشود به منگوييهاي بدون هدف، اطلاعرسان و بيانيهوار. اين شكل كلي داستانهايي از مخملباف هر چند در برخي آثار نسبتا قابل تاملترش مانند «حوض سلطون» و «باغ بلور» ترميم ميشوند اما خلاء وحشتناكي كه از ميان زيباييشناسي غيرايدئولوگ و جهانبيني ايدئولوگ او به وجود آمده به ذات داستانهايش ضربه ميزند. او از سويي با روايت به مثابه امري آزاد روبهرو است و نميتواند انكارش كند و از سويي ديگر ميكوشد قوالب قراردادي ذهناش را در پهنه اثر بگنجاند. برخورد اين دو مولفه هر چند با برتري نسبي دومي همراه است اما باعث ميشود كه ما با آثاري بلاتكليف و منفعل روبهرو باشيم. اين بدترين وضعيت مخملباف داستاننويس است. او هر چند واضع بسياري از تئوريهاي داستان متعهد دهه شصتي است اما نميتواند آنها را كامل اجرا كند. آدمهايش بين شعار دادن و سكوت كردن ماندهاند و همين وضعيت معلق است كه آنها را ناكارآمد و ناپخته نمايان ميكند. آقاي نويسنده در عين نفي ميراث فكري و ساختي داستاننويسي قبل گوشهچشمي به آن دارد. با پا پيش ميكشد و با دست پس ميزند و در كشاكش اين فرآيند داستانهاي خود را مينويسد. او ميان نويسندگي و حكايتگري و مانيفستنويسي سرگردان مانده است. براي همين نه آثارش شبيه به متعهدين انقلابي ميشود و نه نويسندگان مستقل. عدم شباهت مخملباف به اين دو قشر به هيچ عنوان دليلي بر خلاقيتاش نيست بلكه آن را بايد در بلاتكليفياش نسبت به امر نوشتن و چگونه نوشتن مطالعه و درك كرد. فضاها، قهرمانها و وقايع آثارش هر چند شباهتهايي با جامعه بيرون دارند ولي آنچنان از نابخردانگي نويسنده نسبت به امر نوشتن رنج ميبرند كه به سرعت از ياد ميروند. مخملباف نويسندگي را با نظريهپردازي آغاز كرد و ناگهان در پيچ و خم تئوريهايش اسير شد. او زود نويسنده شد و به سرعت آن را به فراموشي سپرد و اين فراموشي حالا به سراغ داستانهايش نيز آمده است. داستانهاي او فراموش ميشوند و خميرمايه احساساتي و جو زده آنها به عنوان مصاديقي تاريخي از ظهور و سقوط يك نويسنده ميانمايه باقي ميمانند. شايد بيرحمانه – اما واقعي – باشد اگر بنويسم كه محسن مخملباف در حوزه داستاننويسي جعلي مركب بود برآمده از درك شتابزده داستاننويسي به مثابه تعهدي زيستي و نوشتن سانتيمانتالوار در باب مفاهيمي كه رئاليسم احساسزده او هويتشان را تخريب كرد. آقاي مخملباف داستاننويس بدي بود كه ميخواست از لابهلاي سطرهايش به مقام يك فيلسوف و مصلح اجتماعي دست پيدا كند.
نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:9 توسط دکتر بهنام اوحدی

ورود محسن مخملباف به هنر محصول يك سوءتفاهم بود. آنجا كه نوشت: «ما امروزه خواه ناخواه مجبور از بهكارگيري هنر هستيم. اگر ما از اين سلاح موثر در جهت اهداف حقه خويش استفاده نكنيم ديگران آن را عليه ما به كار خواهند گرفت.» (جنگ سوره: ج4 تير 61، ص182) محسن مخملباف از انقلابي برآمده بود كه اعتقاد داشت: «آدمي در عالم خاكي نميآيد به دست» پس «عالمي نو ببايد ساخت و از نو آدمي» و مخملباف مومنترين هنرمند بدين باور بود. نسل مخملباف مستقيما از زندان راهي دولت شده بودند. يكي به مجلس رفت و ديگري به هيات وزيران. آن يك وارد دادگاه شد و ديگري در زندان ماند اما نه به عنوان زنداني كه اين بار زندانبان شده بود. مخملباف اما راه هنر را انتخاب كرد. نه به عشق كه به جبر. جبر انقلاب. جبر اعتقاد به اين داوري دمدستي كه هنر ابزار انقلاب است. محسن مخملباف از آغاز در خلسه اين توهم سادهدلانه فرو رفته بود كه اين ايدئولوژي است كه هنر را اداره ميكند و نه هنر كه ايدئولوژي را اداره كند. جهان ذهن او همان زنداني بود كه محسن مخملباف، بهزاد نبوي، فيضالله عربسرخي و ديگر اعضاي گروه چريكي امت واحده را در خود جاي داده بود و او بدون آنكه دانشكده و پژوهشكدهاي را ديده باشد به تحليلي جامعهشناختي رسيده بود: «يك آمار تقريبي از زندانهاي رژيم شاه خائن نشان ميدهد كه اكثر ماركسيستها علل گرايش فكريشان به ماركسيسم نه مطالعات فلسفي و ايدئولوژيك كه مطالعه آثار هنري ماركسيستي بوده است. در ايران خودمان رمان مادر گوركي را تقريبا همه ماركسيستها خواندهاند در حالي كه اصول فلسفه و ديگر كتابهاي فلسفي ماترياليستي را عده قليلي از آنها خواندهاند» (همان: 181) و اينگونه بود كه مخملباف نظريهپرداز قبل از مخملباف هنرمند متولد و مانيفست هنر اسلامي به قلم او منتشر شد. ياران مخملباف در زندان گروه چريكي خود را به سازماني سياسي بدل كردند و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي را ساختند. مخملباف نيز حوزه هنري را ساخت. نهادي كه در محل ساختمان خراب شده بهائيان بنا شد و در آغاز حوزه انديشه و هنر اسلامي نام داشت و هنر اسلامي مخملباف مفهومي فراتر از معماري اسلامي يا خوشنويسي و شعر سنتي بود. حوزه انديشه و هنر اسلامي از يكسو در نام نسب از حوزههاي علميه ميبرد و سعي داشت خلأ آموزش هنر در حوزههاي علوم ديني را پر كند و از سوي ديگر يك مدرسه روشنفكري ديني به حساب ميآمد كه قصد داشت هنر نو را با هنر سنتي پيوند زند و از آن مفهومي به نام هنر اسلامي بسازد. تا پيش از پيدايش حوزه هنري، مفهوم هنر از نگاه انديشه اسلامي مبهم بود و محدود. مبهم بود از آن جهت كه هنر در نگاه ديني و اسلامي بيش از آنكه دربرگيرنده عنصر خيال باشد شامل تكنيك بود و بيش از آنكه ريشه در انديشه داشته باشد متكي به مهارت بود و محدود بود از آن جهت كه هنر اسلامي شامل چند رشته سنتي همچون نگارگري، خوشنويسي، معماري و شاعري بود و هنرهاي جديدي چون داستاننويسي، فيلمسازي، عكاسي و گرافيك در زمره هنرهاي اسلامي نميگنجيد. مرز تئاتر و تعزيه روشن بود و فرق داستاننويسي و داستانسرايي آشكار بود. هنر اسلامي بازسازي نقش خداوند بر زمين بود و هنرمند مسلمان نه خالق كه بازآفريننده زيباييهاي ملكوت بود اما هنر جديد نشستن بر جاي خداوند بود و خلق زيباييهاي ناسوت. همه همت موسسان حوزه هنري از جمله محسن مخملباف بر آن بود كه ميان اين ملكوت و ناسوت پيوندي ايجاد كنند. در ميان اين موسسان برخي شاعران چون سيدعلي موسويگرمارودي و طاهره صفارزاده و نيز رجال سياسي- مذهبي چون آيتالله خامنهاي و برخي روزنامهنگاران مانند رضا تهراني و سيدمصطفي رخصفت به چشم ميخوردند كه همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي ايران نهادي به نام نهضت فرهنگي اسلامي راه انداختند و آنگاه بر آن نام حوزه انديشه و هنر اسلامي نهادند و با فاصله گرفتن آن موسسان اوليه از حوزه محسن مخملباف ستاره جمع شد و مكتبنرفته مسالهآموز صد مدرس شد. محسن مخملباف كار خود را با نوشتن مقالاتي در تعريف هنر اسلامي آغاز كرد. او آشكارا پيرو نظريه هنر در خدمت ايدئولوژي بود: «هنر ايدئولوژيك... ميتواند احساس مردم را... به شكلي ريشهاي و عميق تحت تاثير قرار دهد. اگر قصههاي سياسي به دليل تاثير بيش از حدشان از رنگ و بوي زمان ميرا هستند قصههاي ايدئولوژيك به دليل گستردگي جهاني و تاريخشان جاويدند.» (جنگ سوره: ج2، آبان 60، ص66) مخملباف در اين زمان همه تاريخ هنر جديد را در دو تكنيك خلاصه ميكند: سياست (كه ابزار ماركسيستهاست) و سكس (كه ابزار ليبرالهاست) و آنگاه از موضع هنرمندي تمامعيار مينويسد: «قصهنويسان بايد بدانند كه سكس و سياست دو عنصر تكنيكي براي پرداخت محتوا نيستند و واقعا اگر كسي هنري ندارد بايد پاي از كفش هنر بيرون كشد.» (همان: 65) مخملباف در مقالهاي ديگر جاذبههاي كاذب در تكنيك فيلمنامهنويسي را چنين معرفي ميكند: «1- انتظار... فيلمنامهنويسي كسي را در حالت آويخته از پنجره. در خطر سقوط قرار ميدهد تا احساسات تماشاچي تحريك شده و در انتظار نتيجه كار باقي بماند اما در اين دو ساعتي كه تماشاچي با گوش و چشم باز به انتظار نشسته و بهترين فرصت است براي بازگويي حقايقي كه هيچكس در لحظات عادي حوصله شنيدن آن را ندارد فيلمنامهنويس با پرداختن به حوادث فرعي و بيمعناي ديگر جز اتلاف وقت او كاري صورت نميدهد. چهبسا فيلمنامه چنين فيلمي در فستيوالهاي جهاني نيز به اصطلاح به خاطر تكنيك بالاي به كار رفته در آن گل كند اما بدون شك براي اتلاف وقت مردم اسراف ثروت آنها و استفاده نكردن صحيح از امكانات موثر در روز جزا مورد بازخواست و تنبيه قرار خواهد گرفت... 2- استفاده از سكس... 3- ترس... آلفرد هيچكاك سمبل بارز اين فيلمسازان است... امثال هيچكاك زرنگتر و ناصادقتر از آنند كه دست خودشان را رو كرده و دست از تمسخر مردم بردارند. آنها با استفاده از اين شگرد ساعتها تماشاچي را در سالن نمايش نگه ميدارند ولي بدون آنكه او را به ترس از عذاب قيامت و عاقبت اعمال بد خود وادارند... جايي براي ترسهاي ضروري وجود انسان باقي نميگذارند... 4- هزل به جاي طنز... 5- هيجان... به كارگيري عوامل مهيج مثل تعقيب و گريز: (جنگ سوره: ج 5، شهريور 62، ص123) اما پيشنهادات مخملباف براي هنر اسلامي و هنرمند اسلامي چيست؟: «نويسنده قصه اسلامي ... بايستي بر علم تعبير خواب تسلط يابد... وي در وهله اول بايستي حساسيت انسانها را نسبت به آنچه در عالم خواب ميبينند برانگيزد و در وهله دوم راه تغيير علامتهايي را كه در آن حال ديدهاند نشانشان دهد.» (جنگ سوره: ج3، بهمن 60، ص200) مخملباف معتقد است: «اگر از خواب درك عميق و مذهبي داشته باشيم ميتوانيم از آن بخش عمرمان كه اكثرا به خاطر غفلت غيرقابل استفاده مانده نيز بهره ببريم.» (همان) و به همين دليل به طرح اين نقد ميپردازد كه چرا اكثر فيلمها و داستانها در بيداري رخ ميدهد و به عنوان يك پيشنهاد به طرح اين مساله ميپردازد كه بايد خواب را وارد داستانها و فيلمهاي اسلامي كرد. در همين شرايط بود كه آثار اوليه مخملباف ساخته ميشود. فيلمهايي چون استعاذه و توبه نصوح و دو چشم بيسو و نمايشنامههايي چون مرگ ديگري. حسنختام اين دوره كارهاي مخملباف بايكوت است كه هجرت او از شريعت به سياست را نشان ميدهد. گرچه در همان آثار اوليه نيز سياست خودنمايي ميكرد و بهخصوص در دو چشم بيسو پي رنگ شخصيت واله قهرمان فيلم بايكوت شكل ميگيرد اما در بايكوت «صمد بهرنگي» به «جلالآلاحمد» تبديل ميشود و ماركسيست مومن، مرتد ميشود و در برابر قطعيت ماركسيستي ميايستد. بايكوت اما ترديدي را در جان مخملباف ميكارد كه آغازگر دور جديدي در كارنامه سينمايي و ادبي اوست. در اين سالها مخملباف همچنان به موازات فيلمسازي، داستاننويسي هم ميكند. داستان شاخص او در اين سالها «جراحي روح» نام دارد و جوهر داستان آنجاست كه مينويسد: «براي من ديگر واژهها حساسيتشان را از دست دادهاند. حتي برايم چيز مقدسي نمانده است تا برايتان قسم بخورم كه به معناي هيچ واژهاي معتقد نيستم.» (گنگ خوابديده، ج1، ص37) آثار اين دوره مخملباف درخشانترين آثار اوست. به جز دو داستان بلند حوض سلطون (1363) و باغ بلور (1364)، داستانهاي كوتاه محبوبههاي شب (1365) و جراحي روح (1366) را هم مينويسد و فيلمهاي شاخص عمرش را ميسازد: دستفروش و بايسيكل ران. اين دوره با «عروسي خوبان» پايان مييابد كه بار ديگر رجعت مخملباف است به سياست. اگر در دوره اول (استعاذه، توبه نصوح و دو چشم بيسو) شريعت محتواي فيلمهاي مخملباف بود، در دوره دوم (دستفروش و بايسيكلران) جامعه موضوع اصلي فيلمهاي او شد، اما هر دو دوره فيلمهاي مخملباف با تبديل مفاهيم ديني و اجتماعي به موضوع مبارزه سياسي خاتمه يافت. در دوره اول از دل دين نبرد سياسي با ماركسيسم شكل گرفت (بايكوت) و در دوره دوم از دل نقد اجتماعي نبرد سياسي با سرمايهداري (عروسي خوبان). رجعتهاي پياپي مخملباف به سياست با توجه او به مساله عشق موقتا قطع ميشود. او كه در آغاز كار هنري سياست و سكس را دو راه انحرافي در برابر هنر اسلامي ميدانست با نوشتن داستان كوتاه مرا ببوس در اسفندماه 1368 رسما قدم به مرز سياست و عشق ميگذارد. مرا ببوس داستان چريكي است كه بدون آنكه خود بخواهد و حتي با وجود مقاومتي سرسختانه عاشق ميشود و بهتر بگوييم معشوق ميشود. مرا ببوس براي اولين بار در ميان نويسندگان انقلابي داستان عشق يك دختر به پسري مبارز را به تصوير ميكشد در حالي كه به ظرافت سعي شده است مساله عشق را از سكس جدا كند و با قرائتي سياسي و انقلابي از اين عشق آن را غسل تعميد دهد و وارد ادبيات انقلاب اسلامي كند. فصل جديد آثار مخملباف اما با نوبت عاشقي رقم خورد. داستاني هنجارشكن و ترديدآفرين درباره حقيقت عشق و اينكه عشق جز زاده جبر موقعيت نيست. مخملباف در يادداشتي فيلم خود را نه درباره عشق كه درباره جبر معرفي ميكند و از تاويل داستان آن از موضوعي فلسفي به موضوعي اخلاقي ابراز نارضايتي ميكند. دكتر عبدالكريم سروش نيز به ياري او ميآيد: «بنده صريحا از نوبت عاشقي حمايت كردهام... و به طور از ورود اين مقوله پر احترام و پراحتشام (عشق) در عرصه هنر ايراني حمايت ميكنم.» سروش البته بلافاصله ميافزايد: «آن فيلم اصلا با چيزي كه ارتباط ندارد عاشقي است.» و همين حمايت همهجانبه نشان ميدهد سروش و مخملباف در اين داستان دوشادوش هم بودهاند چنان كه خود او گفته است: «بنده آن فيلم را ديدهام و فيلمنامهاش را هم قبلا خوانده بودم.» (گنگ خوابديده، ج3، ص324) حمايت سروش البته نهتنها براي مخملباف صيانتي به ارمغان نياورد بلكه همزماني تجديدنظرطلبيهاي مخملباف و سروش براي هر دو دردسرآفرين شد. در همين سالها بود كه جنگ ايران و عراق به پايان خود رسيد. امام خميني بنيانگذار جمهوري اسلامي درگذشت، جناح چپ اسلامي از قدرت حذف شد، عبدالكريم سروش سلسله مقالات اصلاحطلبانهاش درباره قبض و بسط تئوريك شريعت را نوشت و محسن مخملباف دو فيلم تا به امروز اكران نشده نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود را ساخت. اهميت نوبت عاشقي نه به عنوان اثري سينمايي كه مانند يك اثر تجديدنظرطلبانه به اندازهاي است كه آن را همچون دورهاي در آثار مخملباف قلمداد كنيم؛ دورهاي كه فيلم «هنرپيشه» هم امتداد آن است و شبهاي زايندهرود ميانبرنامه سياسي آن. با توقيف نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود محسن مخملباف مشهورتر از هر زمان ديگر شده بود. ديگر فيلم خوب مخملباف در همين سالها ساخته شد: ناصرالدين شاه اكتور سينما. فيلم توبهنامهاي بود از هر آنچه مخملباف درباره سينما گفته بود. عشق و سياست و ايدئولوژي همه در فيلم همزيستي ميكردند. مخملباف با خلق دوباره صحنههايي از آثار مسعود كيميايي، بهرام بيضايي، داريوش مهرجويي، پرويز كيمياوي، علي حاتمي و ديگر بزرگان سينماي ايران بر همه تئوريهايي كه خود درباره سينماي اسلامي نوشته بود خط بطلان كشيد. مخملباف از خود عبور كرد و آنگاه به خودزني افتاد. در سلام سينما نمايشي تلويزيوني راه انداخت كه در پناه نقد قدرت به ترويج اقتدار خود ميپرداخت. جايگاه او به عنوان «بازيگر- كارگردان» فيلم كمتر از خدا نبود. او كه پس از ساخته شدن كلوزآپ اثر عباس كيارستمي به جايگاه رشكبرانگيز خود پي برده بود از شهرت خويش بهره جست تا اين بار به نقد بيرحمانه مردمي بپردازد كه روزگاري در عروسي خوبان سنگ آنها را به سينه زده بود. خاطرههاي مخملباف گاه حتي از فيلمهاي او مهمترند چرا كه به اين پرسش پاسخ ميگويند كه چرا او چنين فيلمي را ساخته است. از همين منظر خلق سلام سينما انتقام گرفتن از مردمي است كه روزگاري او را به پليس تحويل داده بودند. آن زمان كه مخملباف چريك نوجواني عليه حكومت پهلوي بود: «وقتي هفده ساله بودم دو سالي ميشد كه در گروه سياسي- نظامي بلال حبشي فعاليت ميكردم. آخرين عمليات اين گروه كه منجر به دستگيري من شد خلع سلاح پاسبان بخت برگشتهاي بود كه به چهار ضربه از چاقو من زخمي شد و با شليك شش گلوله پاسخ داد... مردم فرياد ميكشيدند دزد را بگير پاسبونو كشتن، بانكو زدن و من براي شناساندن خود هم به آنها شعارهاي سياسي ميدادم تا بدانند دزد نيستم و شعارهاي مذهبي ميدادم تا بدانند كمونيست نيستم... خلاصه ماجرا: دو قهرمان خلق به دست مردم با همكاري ساواك و پليس دستگير و تحويل زندان داده شدند.» (گنگ خوابديده، ج3، ص351)
گرچه اين يادداشت مقدمه مخملباف بر فيلم شبهاي زايندهرود است اما انتقام گرفتن او از مردم متوقف به اين فيلم نبود. در سالهاي بعد در نون و گلدون مخملباف اين داستان را بازسازي كرد و اين بار به جاي زخمي كردن آن پاسبان، گلي را به او هديه داد. بهتدريج مخملباف به سوي ايده صلح كلي و زيبايي مطلق فارغ از هر ايدئولوژي حركت كرد. گبه مظهر اين دوره بود. به تدريج مردم ايران را رها كرد و به سراغ مردم افغانستان و تاجيكستان رفت: سفر قندهار و سكوت را ساخت و سرانجام در پايان كار «سكس و فلسفه» را ساخت و «مورچهها» كه ظاهرا در آن براي اولين بار هنرمندي از نسل انقلاب اسلامي سكس را موضوع اصلي كار خود قرار ميدهد.
گذار مخملباف از هنر اسلامي به هنري كه نسبتي با اسلام ندارد و حتي در تقابل با آن قرار ميگيرد درسآموزترين تحول در تاريخ انقلاب اسلامي است. نه از آن جهت كه اين سرنوشت محتوم همه كساني است كه چپروي پيشه ميكنند كه اين فرجام همه كساني است كه در فهم پديدهها راه سوءتفاهم در پيش گيرند و درك نادرست خود را به سنگواره تبديل كنند. در شناخت اين نوع تجديدنظرطلبي روايتهاي مختلفي وجود دارد. گروهي معتقدند محسن مخملباف از آغاز سوداي جلب توجه داشته است گاه از راه استعاذه و گاه از طريق سكس و فلسفه. گروهي معتقدند شعارزدگي مخملباف از آغاز آثار او را در معرض خطر نازل شدن قرار ميداد چه در توبه نصوح و چه در مورچهها. اما اين قضاوتها همه شعاعي از يك حقيقت دردناك ديگر است و آن همان سوءتفاهمي است كه از آغاز سرمقاله به آن اشاره كرديم: مخملباف مكتب نرفته مسالهآموز صد مدرس شد. اگر امي بودن صفت مثبت پيامبري بود كه خداوند او را چنين قرار داد تا ذرهاي از دانش ناتمام بشري رهنمون انتقام پيام كامل الهي نشود، براي هر انسان ديگري امي بودن دشنامي بيش نيست. محسن مخملباف سرراست از مدرسه به زندان و از زندان به حوزه رفت. هرگز استادي نديد و جز خود كسي را به استادي قبول نداشت. گفتهاند كه اين خطا را در حق خانوادهاش هم روا داشته و مانع از تحصيل آنها شده است، اما تحصيل نكردن در مدرسه و دانشكده تنها خطاي مخملباف نيست. او درس تاريخ را هم خوب نخوانده بود. مخملباف در حالي فيلمساز شد و اولين فيلمهايش را ساخت كه در دوره كودكي به دليل ديدگاههاي مذهبي چشم بر سينما ميبست و در زمان ساخت اولين فيلمش حتي 50 فيلم هم نديده بود. مخملباف از ياد برده بود كه امر عظيم نبوت خاتمه يافته است و به همين دليل بيخبر از جهاني كه پيش از او وجود داشته به پيامبري پرداخت. قصد واژگوني عالم كرد و ساختن آدم. چند سال بعد كه به جاي دانش اندك و كار بسيار، سعي كرد سكوت كند و دانش بياندوزد و فيلم ببيند و كتاب بخواند نيز عجله كار دستش داد و با اولين كتابهايي كه از پوپر خواند نسبيگرا شد و جبرگرا و احكام كلي صادر كرد و فرامين جديد وضع كرد. روحيه مخملباف در دوره جديد همان بود كه در آغاز كار تنها او كتابهاي بيشتري خوانده بود و فيلمهاي فزونتري ديده بود بدون آنكه جوهر اصلي دانش را دريابد و اعلام فروتني كند و اقرار كند كه آنقدر ميداند كه نميداند. در همين دوره بود كه همه قواعد وضع شده توسط مخملباف متقدم، دامن مخملباف متاخر را گرفت. هنگامي كه در آغاز دهه 70 مخملباف محاسنش را تراشيد و جامعه ظاهربين ايران او را به سبب بيريش بودن سرزنش كرد، هواداران مخملباف از اين جوابيه او به مهدي نصيري به هيجان آمدند كه «به جاي ريش به فكر ريشهها باشيد» اما اين تنها يك صنعت ادبي بود. كسي به ياد نميآورد كه او در مانيفست هنر اسلامي «ريش گذاشتن براي مردان كه در اسلام بر آن تاييد شده است» را به عنوان يكي از معاني زيبايي در هنر اسلامي معرفي كرده بود و فيلمسازان مسلمان را به ترويج آن فرا خوانده بود. (جنگ سوره، ج4، تير61، ص200) اين حق محسن مخملباف است كه درباره رابطه سكس با هر موضوع ديگري فيلم بسازد اما ديگران هم حق دارند كه با همان منطق مخملباف متقدم كه نوشته بود «واقعا اگر كسي هنري (جز سكس و سياست) ندارد بايد پاي از كفش هنر بيرون كشد» (جنگ سوره، ج2، آبان 60، ص65) از او بخواهند پاي از كفش هنر بيرون كشد و مگر مخملباف، هنري جز سكس و سياست دارد؟
محسن مخملباف هنر را همواره با شعار برابر دانسته است. او به اجبار و از سر ناگزيري و براي پاسخگويي به مخالفان وارد هنر شد. شريعت، آسيبهاي اجتماعي، عشق، سينما، موسيقي، افغانستان و حتي سكس در آثار او بهانههايي براي تكثير عقيده مخملباف در جهاناند و هرگز هنر به عنوان هنر در آثار او ارزشي ندارند، حتي اگر امروزه از چاپ آثار اوليه خود درباره هنر اسلامي پرهيز داشته باشد و مقالاتي درباره اينكه «هنر همه هنر است» يا «سينما همه سينماست» بنويسد. هنر جديد زماني به وجود آمد كه انسان جديد به وجود آمد و انسان جديد خود را در مقام خلقت ميبيند و نه تقليد. انسان كهن هنرش را در تقليد از تصاوير ازلي ميجست و انسان جديد هنرش را در خلق موقعيتهاي تازه. كار مخملباف اما سراسر تقليد است؛ روزگاري از شريعتمداران و روزگاري از ملحدان. اوج سينماي مخملباف در ناصرالدين شاه اكتور سينماست آنجا كه به بازآفريني سينماي ديگران ميپردازد. مخملباف به جز اين تقليد، مجموعهاي از شعارهاست. در همان خاطره خواندني از بازداشت در 17 سالگي مخملباف مينويسد: «شعارهاي سياسي ميدادم تا بدانند دزد نيستم و شعارهاي مذهبي ميدادم تا بدانند كمونيست نيستم. از رياكاري بدم ميآيد اما گمان دارم براي رفع هرگونه سوءتفاهم و شايعات ريز و درشت اين شعار دوم را بايد تا آخر عمر سال به سال تكرار كنم.» مخملباف اما اكنون ديگر شعار مسلماني نميدهد، شعار نامسلماني ميدهد. او فيلم نميسازد تا ثابت كند فيلمساز است فيلم ميسازد تا ثابت كند مسلمان نيست. اگر روزي فيلم ميساخت تا ثابت كند مسلمان است اكنون زمانه ديگري است. هيچ فيلمساز نامسلماني به اندازه مخملباف در اثبات نامسلماني خود نكوشيده است و اين داستان سياهي است. داستان قهرمان و هنر اسلامي در آخر داستان نه هنرمند شد و نه مسلمان ماند. كسي كه ميخواست همچون همه روشنفكران ديني كيمياگرايانه دو جهان متفاوت را با هم آميزش دهد خسرالدنيا و الاخره شد، كسي كه شهسوار هنر اسلامي بود، كسي كه اصلاحگراياني چون سروش و خاتمي آبروي سياسي و فرهنگي خود را نثار او كردند، كسي كه نسل مرا پس از انقلاب شيفته و مفتون خود ساخته بود و با جنجالهايش مسلمان بودن و متفاوت بودن را در فرزندان انقلاب اسلامي ايران (كه نميخواستند حكومتي باشند و ميخواستند مسلمان بمانند) ممكن ميكرد در پايان كار كاري كرد كه نه از «تاك» نشاني بماند و نه از «تاكنشان». مسلماني مخملباف حوزه خصوصي اوست. قضاوت درباره مسلماني او هم كار ما نيست و مسلماني هم به فيلمسازي نيست. شايد مخملباف به فرقه ملاحتيه پيوسته و با وجود مسلماني قصد دارد از موضع نامسلماني سخني بگويد. اين حداقل اميدي است كه ميتوان به او داشت. اما آنچه مهم است نه احوال شخيصه مخملباف كه بسط آن به همه كساني است كه ادعاهاي كيمياگرايانه دارند. همه كساني كه كوس روشنفكري ديني ميزنند. همه كساني كه ادعاي جمع سنت و تجدد را دارند. همه كساني كه مغرور به دين خود ميخواهند دنيا را با آن جمع كنند. مخملباف تنها تجديدنظرطلب عصر ما نيست، صادقترين آنهاست. چه بسيار كساني كه در انديشه و سياست تجديدنظر كردهاند و بر آن اصلاحطلبي و حتي اصولگرايي نام مينهند. چه بسيار كساني كه در حوزه خصوصي خود هيچ اعتقادي ندارند و در حوزه عمومي محتسبانه رفتار ميكنند. چه بسيار كساني كه نه فقط كافر كه منافقند. چه بسيار كساني كه در عين بياعتقادي به هنر اسلامي از آن نان ميخورند كه تنها در چنين موقعيتي است كه هنوز ميتوان محسن مخملباف را ستود.
نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:5 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
بیان شیوا و گویایی از امام علی ( ع ) ثبت شده است که چنین عنوان می نماید که دو نعمت برای مردمان نا آشکار هستند : صحت ( تن درستی ) و امنیت ( آسودگی ). و مردم ارزش و جایگاه این دو را پاس نمی دارند و نمی فهمند تا آن گاه که از دست شان بدهند !
قاتلی دیو سیرت و بزه کار منش در اسپهان ( اصفهان ) به راه افتاده و باج آزادی پسر عموی جانی و سارقش را فریاد می زند و می گوید که چنان چه او آزاد نشود ، هر روز یک نفر را می کشد. این سایکوپات سرمست ، تاکنون دو افسر نیروی انتظامی و یک توریست فرانسوی نگون بخت را قربانی ناحق طلبی خویش نموده است.
اسپهان چند روزی ست که در هراس و کابوس به سر می برد. قربانیان او چندان مشخص نیستند. از آن جا که چهره اش با گریم های احتمالی در صدا و سیمای استان شناسانده شده ، هر کس می تواند از سوی او مورد یورش و شکار قرار گیرد. دسترسی او به قربانیان ویژه ، دیگر ساده و آسان نیست. بسیاری ، حتا از مردمان عادی ، در کمین او هستند. حتا همدستی مادر چنین دست گل پرورده ( ! ) ی او نیز کار را برایش آسان نمی کند.
اما در چنین وضعیتی باید مسئولان انتظامی و امنیتی استان ، افزون بر بالا بردن جایزه و مژدگانی لو دادن او - تا آن جا که قفل از زبان بستگان این خانواده ی سایکو پات بگشاید - به راهکارهایی دیگر نیز بیندیشند. یکی از مناسب ترین این راهکارها ، کاستن از سرعت و شتاب مجاز موتورسیکلت ها و ممنوع ساختن موقت و گذرای بهره جستن راکبان موتورسیکلت ها از کاسکت و کلاه ایمنی ست.
حتا کلاه های پشمی سر و گردن پوش و چشم رها نیز باید تا اطلاع ثانوی ممنوع شوند.

این قاتل زنجیره ای ممکن است از برخی فیلم های سینمایی صدا و سیما و یا DVD های غیر مجاز موجود و در دسترس نیز سود جوید.فیلم هایی چون « هری کثیف » که بارها و بارها از صدا و سیمای سراسری پخش شده است. از این رو لازم است که در نخستین فرصت به مشاغل و اماکنی که او می تواند به سادگی قربانیانش را در آن ها شکار کند ، آگاهی رسانی صورت گیرد. از این جمله می توان به
سرویس های مهد کودک ها و مدارس ابتدایی ،
مطب پزشکان ، به ویژه در پیش از ظهر ها ،
درمانگاه ها و مراکز بهداشتی - درمانی بیست و چهار ساعته ی پیرامون شهر و شهرستان های اطراف ،
کوه صفه و پارک های حاشیه ی زاینده رود در بامدادان ،
کلیه ی کله پز ها در هنگام سحر ،
اغذیه فروش هایی که تا پاسی از شب به کار مشغولند ،
و مسافران شیراز ، آباده ، سمیرم ، مبارکه ، بروجن ، شهر کرد ، لردگان و حتا دلیجان و قم و تهران و ............
اشاره نمود.
هر چند افسران کار آزموده ی دایره ی جنایی اداره ی آگاهی و تأمینات خود از استادان فن هستند.

تحلیل روان شناختی این قضیه هم بماند برای فرصتی دیگر ،
شاید امشب. و شاید فردا شب.
اما پرسش این جاست که اگر فروش و همراه داشتن اسلحه - تا حتا مسلسل های اتوماتیک ( خودکار ) جنگی - در ایران هم چون ایالات متحده آمریکا آزاد می بود ، از چه اندازه امنیت فردی و اجتماعی برخوردار بودیم ؟!؟

نوشته شده در بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:27 توسط دکتر بهنام اوحدی

خودشیفتگی ( Narcissism ) همواره منفی و بیمارگونه نیست.
همه ی آدمیان و جانوران و گیاهان برای ادامه ی بقا و زندگی و صیانت نفس شان به درجات و تندازه هایی از خودشیفتگی یا نارسی سیزم نیازمندند و گر نه در همان اوان زندگی در برابر بلاها و مخاطرات وا داده و از بین می روند. از این دیدگاه ، « خودشیفتگی » هم چون « فرصت طلبی » نشان می دهد که همواره منفی و بیمارگونه و اختلال نبوده و نخواهد بود.
بزرگ ترین دانشمندان و اندیشمندان گیتی در طول تاریخ از خودشیفتگی پر و پیمانی بهره داشته اند. بی پایه نیست اگر بگوییم که تاریخ را نارسی سیستیک ساخته اند ، هر چند بسیاری از کوشش های بنیادین و پایه های این پیشبرد را نخست ، اسکیزوئید / آسپرگر ها کشف و پایه ریزی نموده و به نارسی سیتیک ها واگذار نموده اند و سپس نارسی سیستیک ها آن را به دوش وسواسی - جبری ( Obsessive - Compulsive ) ها و افسرده منش ( Depressive ) ها گذاشته اند تا آنان بلا وجدان کاری بالای خویش بسازند و نگاه دارند !

بیشتر اندیشمندان ، فیلسوفان ، نظریه پردازان ، پایه گذاران مکتب ها ، راهبرد نویسان ، پزشکان ، روان شناسان ، نویسندگان ، مترجمان ، هنر مندان و سینما گران « نارسی سیستیک ( خودشیفته ) » بوده و هستند. این واقعیت درباره ی سیاست مداران و رهبران سیاسی جهان که آشکار تر از خورشید است !!
اما مرز خودشیفتگی و فرصت طلبی مثبت و سودمند با خودشیفتگی بیمارگونه و اختلال ساز ، تنها در سالم ماندن کارکردهای شخصی ( حرفه ای و شغلی ، تحصیلی ، ............. ) و روابط بین فردی نرمال و دیرپا در خودشیفتگی مثبت و از دست رفتن آن ها در نوع بیمارگونه و مختل نیست.
تشخیص و جدایی خودشیفتگی مثبت و سودمند و پیشرفت آور از خودشیفتگی منفی مختل و نابود کننده ، در این است که در خودشیفتگی مثبت و سودمند فرد در حالی که از هر فرصت مشروع و اخلاقی ممکن - ولو از دیدگاه برخی این گونه عنوان نشود - برای پیشرفت و ارتقای شخصی خویش بهره می جوید ، و در همین حال این رویکردها را صمیمانه در اختیار دوستان و چه بسا رقیبانش قرار می دهد و در واقع به بالا بردن خود و پایین کشیدن آن ها دست نمی زند.
خودشیفته ی مثبت - هم چون « سیمین بهبهانی » و « پوران فرخزاد » ، « احمد میر علایی » ، « چیستا یثربی » ، « احمد طالبی نژاد » ، « نصرت الله کریمی » ، « مرتضی احمدی » ، « اردشیر رستمی » ، « علی دهباشی » ، « سهیل آصفی » ، « محسن آزرم » و ............ از هر فرصتی برای پاسداشت و سپاس گذاری از بزرگان و کوشش گران و تقدیر و تحسین آنان و یادآوری رنج ها و درد های شان سود می جوید. هر چند در پس این تقدیر و تحسین و تشویق ها به گذاردن رد پا برای دوران پس از مرگ و گونه ای ماندگاری و مطرح شدن خویش نیز بیندیشد. اشکالی دارد ؟!؟
به هر حال ، نابرده رنج ، گنج ( !! ) میسر نشود.



اما خودشیفتگی منفی و بیمار گونه و مختل و در نهایت نابود کننده ، به ویژه اگر هم چون « جلال آل احمد » و بسیاری دیگر از ما ایرانیان و « دکتر گوبلز » و « لنین » و « استالین » و بسیاری دیگر از جهانیان ، با ویژگی های پر رنگ و بیمار گونه ی شخصیتی مرزی و آشفته ( Borderline ) همراه و پیوسته باشد ، در عین حالی که همواره به ارتقا و پیشرفت و ایده آلیزه ( Idealization ) و رویایی ساختن خویش مشغول است ، هم زمان از هر فرصتی برای یورش به آثار و اندیشه ها و شخصیت و حرمت دیگران - به ویژه رقیبان مطرح و نا مطرحش - و له کردن و در گنداب فرو بردن و بی قدر و منزلت و ارزش ( Devaluate ) نمودن شان بهره می گیرد.
آری ، مرز خودشیفتگی مثبت و سودمند و به پیش بر با اختلال شخصیت خودشیفته این نکته ی هویدا و آشکار است. هر چند فرد دچار اختلال شخصیت خودشیفته ، از کارکرد و کامیابی های حرفه ای ، تحصیلی بالا و حتا روابط بین فردی به ظاهر پر و پیمانی برخوردار باشد.



نوشته شده در بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:4 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:17 توسط دکتر بهنام اوحدی
با درود و احترام ،
نوشته شده در چهاردهم آذر 1386ساعت 15:2 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 12:2 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 12:0 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 11:56 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 11:55 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در سیزدهم آذر 1386ساعت 11:36 توسط دکتر بهنام اوحدی

اجتماع ايرانيان در نگراني ست.
چه در مام ميهن ، و چه در غربت فرنگ.
و دختران و زنان ايراني نگراني هايي بيش از پسران و مردان سرزمين شان داشته و دارند.
گستاخي برخي و متأسفانه بسیاری از نرینگان وطن ، اندازه و افسار گسیخته است.
حرمت و کرامت و شرافت دختران و زنان ایرانی - در اجتماع داخل و حتا خارج کشور - از سوی بسیاری از هم میهنان نرشان به چالش و ریشخند کشیده شده است. به راستی چرا گستاخی و وقاحت نرینگان میهن مان این چنین آسان از حد و مرز و اندازه پا به بیرون می نهد ؟!؟
حرمت شکنی زبانی ، چشمی و حتا پیکری ، از مرزهای نابهنجار به فراسوی هرزه گری و هرزه درآیی رسیده است و باز این زنانند که باید تاوان نابرادری و پستی و پلشتی بسیاری از نرینگان هم میهن شان را پرداخت کنند. ای کاش یک سوم و حتا یک پنجم سخت گیری ای که بر دختران و زنان روا داشته می شد و می شود ، در حق این نامردان اعمال می شد.
من از سهل الوصول بودن و مهر طلبی بی اندازه ی بسیاری از دخترکان و زنان ایرانی - که گاه تا حد و مرز هرزگی و جلف مداری و خودفروشی رایگان نیز نمایان می شود - گله و شکایت فراوان دارم ، اما پستی و پلشتی و دنائت بسیاری از هم جنسان خودم برایم آشکار تر و چشمگیر تر ست.
می خواهم در چند نوشته از نبود امنیت انسانی و اجتماعی لازم برای دختران و زنان میهن مان بنویسم. و از کاستی و نبود مهر ، آرامش ، احترام و شادی و لذت در این نیمه ی ستم کشیده و بر خویش ستم روا داشته ی این سرزمین سرگردان.
هر چند چشم فرو بستن بر واقعیات و انکار و نادیده گرفتن آن ها از دیرپا ترین و سترگ ترین آموخته ها ، داشته ها و هنرهایی ست که نزد ما ایرانیان است و بس !
و انکار و نادیده انگاشتن واقعیت ، از ناپخته ترین مکانیزم های دفاعی ناپخته ( IMMATURE ) ی آدمیان است.

نوشته شده در دوازدهم آذر 1386ساعت 14:27 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در دوازدهم آذر 1386ساعت 13:59 توسط دکتر بهنام اوحدی

نوشته شده در دوازدهم آذر 1386ساعت 13:38 توسط دکتر بهنام اوحدی

فیلم « آواي موسيقي » كه در ايران با نام « اشك ها و لبخندها » شناخته شده است ، شايد برجسته و بزرگ ترين نوستالژي چند نسل اين گوي خاك و آب باشد. این فیلم از اندک فیلم هایی ست که چند نسل را در کنار همدیگر بارها و بارها به تماشای خود نشانده است.
اگر من مدیر دوبلاژ یا مدیر فروش فیلم در این سرزمین همیشه سرگردان بودم ، آن را با نام « و خداوند را با عشق و آواز بخوان » عرضه کرده و می شناساندم. این فیلم ارزشمند و ماندگار بی گمان در بالای فهرست فیلم های « سینمای معنویت گرا » قرار می گیرد. فیلمی که باور و دلبستگی و پشت گرم داشتن به پروردگار را با بیشترین شیوایی و زیبایی نه فقظ به کودکان ، که به بزرگ سالان و نیز کهن سالان می آموزد.
بگذریم که آدمی تا واپسین نبض و نفس ، کودک و گاه خردسال باقی می ماند و از این رو همواره به بازی و بازیچه نیازمند است. و یکی از بهترین این بازیچه ها و « بهانه های ساده ی خوشبختی » ، همانا تماشای فیلم اشک ها و لبخندها ( آوای موسیقی ) است. سخن من بی پایه و بنیاد نیست. این از جمله اندک فیلم هایی ست که شمار فراوانی از جهانیان اول و دوم و سومی و احتمالن چهارمی ، ده ها و صد ها و گاه هزاران بار به تماشای دوباره اش نشسته اند و هر بار نیز از دیدنش لذت فراوان برده اند.
سینمای معنوی ( معنویت گرا ) می بایست این گونه باشد. ژست و شعارهای عوامانه و آبکی را تحویل معدود مخاطبان سهل طلب دادن ، سینمای معنا مدار و معنویت گرا نیست.
دوبلاژ حرفه ای و خاطره انگیز این فیلم ، همچون موسیقی ماندگار و دلکش آن ، همچون سریال ارزشمند و جاوید « دایی جان ناپلئون » ، هر بار به آدم - حتا اگر شهروند خط صفر و درجه ی هفتمی در آستانه ی جنگ و نیستی باشد - آرامش و شادی می بخشد.
و آرامش و شادی بزرگ ترین دارایی ، بی کران ترین اندوخته و سرشارترین ثروت برای هر جانداری ست.


در باره ی این فیلم باز باید نوشت .................
نوشته شده در دوازدهم آذر 1386ساعت 13:25 توسط دکتر بهنام اوحدی

برخی دوستان می پرسند : « چرا این اندازه نگران حمله ی آمریکا به ایران و آغاز جنگ هستی؟! سه سال است که نگرانی و هیچ اتفاقی هم نیفتاده ! نگرانی کافی نیست ؟!؟ ............. »
و اندرز و اطمینانم می دهند که جنگی در کار نخواهد بود.
من این چنین مطمئن و بی باک نیستم.
رخدادها دارد به سمت و سوی بدی می رود.
بیشتر اهالی مطبوعات ، سیاست ، جامعه ، فرهنگ و تاریخ چون من و بیش از من نگران آغاز جنگی فراگیر و ویرانگرند. نه چند ساله ، که چند هفته.
و بیشتر مردمان کوچه و بازار مطمئن و دل آرام از پوچ و بی خود و بی دلیل بودن این نگرانی !
به راستی کدام گروه درست و منطقی می اندیشیم ؟!؟
این اقلیت نگران پیگیر اخبار و خوانده ها و دیده ها و شنیده ها
و یا
آن اکثریت دل خوش به کوتاه آمدن دو طرف دعوا و سازش در واپسین ثانیه ها ؟!؟
آری ، من نگرانم.
نه این که از جنگ بهراسم که من از نسل نوجوانان دوران جنگم.
من چون دیگر هم نسلانم و بیش از آن ها ، شیفته ی فشنگ و تفنگ و جنگنده و شکاری و موشک و بمب و بمب افکن بودم. هیچ گاه از آوای آزیر قرمز نهراسیدم که چون نور سرخ و صدای رگبار آتش ضد هوایی ها برایم هیجان به ارمغان می آورد.
برای نسل من ، فیلم های جنگی نمایش می دادند که هر کودک و نوجوان ناپخته و خامی را شیفته و تشنه ی جنگ و جبهه و آتش و انفجار می نمود. تا جوانی من و نسل من ، از « سینمای ضد جنگ » واقعیت گرا خبری نبود. تصاویر پیکرهای تکه تکه شده نیز چون سالیان اخیر چاپ و منتشر نمی شد.
من در اصفهان می زیستم ، نه در دزفول و آبادان و خرمشهر و مهران و کرمانشاه.
از این رو هم چون دیگر هم میهنان دور از جبهه ، با تلخی ها و سختی های جنگ بیگانه و نا آگاه بودم.
ما را شیفته و تشنه ی جنگ پرورش دادند. این گونه است که صدها بار به تماشای نبرد پارتیزان های صرب و کروات بر علیه سپاه هیتلر نشاندنمان تا چند دهه بعد هم آماده ی دچار شدن به سندرم محرومیت از آن ها باشیم. آن دو فیلم هزاران بار نمایش داده شده در سیمای یک و دو ی آغاز دهه ی ۱۳۶۰ از نوستالژی های هم نسلان من شده است. فیلمی که در بیش از بی زاری از گشتاپو و اس اس ، هراس از شپش و تیفوس را به ما می آموخت.
نه من از نسل جنگم و به لطف دلاوری نسل پیش از خودم و نیز ناتوانایی های دوربرد صدام سایکوپات ، ایمن و تن درست از جنگ جستم. من با گریز ( دفاع و پدافند غیر عامل ) بیگانه نیستم که آن را یک بار و برای چند روز در موشک باران شهر ها در دهه ی ۱۳۶۰ آزموده و آموخته ام.
من از جنگ های متعارف و مرسوم نمی هراسم که دست تقدیر سرنوشت آدمی را در آن ها رقم می زند.
نگرانی من از یورش چون رگبار و کولاک موشک کروز و تام هاوک و ریزش هم چون نقل و نبات بمب های سنگین و درشت B52 و B1 و B2 آمریکا هم نیست.
نگرانی من از ویرانی ایران هم نیست که بارها در طول تاریخ رخ داده و دوباره ساخته و آباد شده است ، ولو سرمایه و ثروتی گران بها و سرشار برایش از دست رفته باشد.
نگرانی و اضطراب این چند ساله ی من ، درباره ی « آلودگی ناشی از نشت رادیواکتیویته ی اورانیوم غنی شده و نشده » در گستره ی پهناوری از ایران و دچار شدن مردمان نگون بخت بی چاره به عوارض و عواقب این آلودگی هسته ای ست.

سال گذشته ، در بهمن ماه ، آن هنگام که نگران حمله ی آمریکا و اسرائیل در فروردین ماه بودم ، نوشته ای را در وبلاگ ایران بد به عوارض آسیب زا و فاجعه آمیز حمله به مراکز هسته ای پر شمار ، پراکنده و فراگیر ایران اشاره نمودم.
به گمانم هنگام آنست که آن را بار دیگر درج نمایم:

به کتاب های طب داخلی و طب کار مراجعه نمودم تا عوارض حمله ی آمریکا و اسرائیل به مراکز هسته ای ایران را بهتر و بیشتر بشناسم.شناختم و بر نگرانی هایم افزوده شد :
" عقیمی ( INFERTILITY ) ، اختلالات و غیرطبیعی شدن اسپرم و منی ( SEMEN ABNORMALIITY ) از لحاظ شمارش ( COUNT ) ، جنب و جوش ( MOTILITY ) و شکل ( FORM )، آسیب های جنینی مادرزادی ( TERATOGENICITY ) ، سقط ( ABORTION ) ، سرطان خون ( LUKEMIA ) ، سرطان پوست ( SKIN CANCER ) ، سرطان تیروئید ( FOLICULAR THYROID CANCER ) ، .... "
هر یک از این ها خود به تنهایی فاجعه ای ست !
فاجعه ای که عوارض و عواقبش تا سال ها پایدار می ماند.
نه اشتباه نکنیم ، این ها پیامدهای یک انفجار اتمی به مانند ناکازاکی و هیروشیما نیستند .
این ها پیامدهای تشعشعات ( پرتوتابی های ) رادیو اکتیو ناشی از برخورد آدمیان با نشت اورانیوم و دیگر رادیو اکتیویته هاست !
آیا آمریکا و اسرائیل دست و دامان خویش را به این فاجعه آلوده می سازد ؟!؟
فاجعه ای که تاوانی به طول تاریخ خواهد داشت...

نوشته شده در دوازدهم آذر 1386ساعت 3:22 توسط دکتر بهنام اوحدی

اين فلسفيدن ها به ما ايرانيان آموخته است كه آدمي اشرف مخلوقات است و بر گيتي و آفرينش هر چه در آن است ، چيره !
اينست كه ما خود را بسيار دست بالا مي گيريم و به پندارهاي ابر تواني و همه چيز تواني ( OMNIPOTENCE ) خویش پناه می بریم و گمان می کنیم که در این کهکشان های بی پایان ، چیزی و کسی هستیم و نمی دانیم که با بادی می لرزیم و با گردبادی به هوا و فنا می رویم !
ما آدمیان در کره ای خاکی به سر می بریم که این دنیای خاکی خود قطره ای ناچیز از کاینات و کهکشان هاست و ما خود جزیی ناچیز از این کره ی خاکی ایم و گمان داریم که پروردگار همه ی چشم خویش را بر ما و پیرامون ما گشاده و دست از دیگر آفریده ها و پرورده های خود شسته است !
چه خیال خامی !!
همین پندارها و گمان های بی هوده است که زندگی را بر ما ایرانیان بر خود سخت گیر ، دشوار می سازد. این اباطیل را یک بار برای همیشه باید رها سازیم.
ما تنها و تنها در همبستگی و پیوستگی با جهان معنا و مفهوم می یابیم و جز آن چیز زیادی نیستیم. نقشی خرد و ناچیز بر دوش و عهده ی ماست که با مرگ و تجزیه ی پیکر مان از ما ساقط می شود تا ذره های تن و انژی روان مان در موجودی دیگر و زندگی ای تازه هویت یابد و به آغازی شاید.
زندگی بازی ای زودگذر است. خور و خواب و خشم و شهوت می طلبد و البته بی معنا و معنویت از اعتبار و ارزش لازم بی بهره می ماند. این بازی با عنصر طنز ، آب و رنگی تازه می گیرد و طنز و خنده و شادمانی و خوش کامی نیازمند بازیچه است. و بازیچه همان بهانه های ساده ی خوشبختی ست.
بهانه هایی چون بهانه های ساده ی آقا مجید جوبچی ظروفچی فیلم سوته دلان. که این به ظاهر « عقب مانده » را فرسنگ ها و سال ها از پیرامونیان خویش به پیش رانده است.
« بهانه های ساده ی خوشبختی » در مکتب « رفتاردرمانی شناختی » اصلی جدی و دیرپا و شناخته شده است. این بهانه ها را برای خود بیافرینیم تا زندگی برای مان با پوچی های فلسفی و تلخ کامی همراه نشود.
گام نخست به باور من انجام دادن هر آن چیزی ست که آن را در کودکی و نوجوانی تان ناتمام گذاشته اید. از تن تن خواندن و کارتون دیدن باشد تا ملچ و مولوچ پس از خوردن آلبالو خشکه و لیسیدن تمبر و لواشک آلو !
و این پند و اندرز را از من و این وبلاگ با خود به یادگار برید :
" بازی و بازیچه را تا واپسین دم زندگی با خود همواره همراه سازید که زندگی دمی و بازی ای زودگذر بیش نیست !!! "
همشهري كين گواهي بر يك عمر كوشش ناسودمند در گريز از اينبازي و چشم فرو بستن بر اين " بازيچه " هاست كه به حسرتي ناكام در واپسين دم درباره ي همين " بنياد " زندگي مي انجامد.
زندگي جز بازي و بازيچه نيست. بازيچه هاي ساده ي خوشبختي آفرين را از دست ندهيم.


نوشته شده در دهم آذر 1386ساعت 12:5 توسط دکتر بهنام اوحدی

و یکی از بدبختی های ما ایرانیان ، فلسفه زدگی ماست.
نه این که اهل فلسفس اندیشیدن یا فلسفه خواندن باشیم.می فلسفیم.همین جوری !
و برای همین و در پی این پندارهای شبه فلسفی مان ، زندگی را برای خود و پیرامونیان مان سخت و دشوار می نماییم. بار زندگی را بر دوش مان گران کرده اند ، خود نیز گران ترش می کنیم.
و یکی از مهم ترین چیزهایی را که در زندگی نادیده می گیریم ، ساده زیستی ست و برای خویش زیستن. این گونه است که « بهانه های ساده ی خوشبختی » را ساده و آسان گم می کنیم و از دست می دهیم.
زندگی بازیچه ای بیش نیست. « بازیچه ها » را باید در زندگی بسیار مهم و سرنوشت ساز گرفت.
بزرگان دانش و اندیشه نیز در زندگی واقعی شان - و نه آن زندگی پر بار و جدی مصنوعی که برای شان با تحریف فراوان آفریده اند - بازیچه هایی کم یا بسیار داشته اند. این واقعیت را باور کنیم که هیچ بزرگ مرد یا زنی بی بازیچه نبوده است. آفرینندگی ( CREATIVITY ) بی بازی و بازیچه معنا و مفهومی ندارد.
برخی از بزرگان دانش و اندیشه ، خود آفرینش را نیز بازی و بازیچه می دانند !

به راستی هیچ اندیشیده ای که دم مرگ و در آن واپسین نفس ها و نبض ها به چه می اندیشی ؟
به شمار کتاب های منتشر و مقالات علمی پذیرفته شده ات ؟
یا حساب بانکی انباشته و ساختمان های بر پا شده تان ؟
به هیچ کدام !
دم مرگ و در آن واپسین لحظه ها به هیچ یک از این ها نمی اندیشی. یاخته های حافظه و خاطره ات در آن دم خوب به کار می افتند و تو و اندیشه ات را به سفر می برند. به سراغ آسان از یاد برده هایت !
دم مرگ به پیروزی ها و کامیابی های به ظاهر بزرگت چون استادی و سرداری و شوکت و ثروتت نمی اندیشی !
دم مرگ به همان آش رشته ی لذیذ مادر بزرگ مادری ، ترشی و مربای خوشمزه ی مادربزرگ پدری ، شیطنت های دوران کودکی ، ولگردی های دبیرستان و دانشگاه ، سفرهای دوران جوانی به دامان طبیعت و افسار گسیختگی های روز و شب های خاطره انگیز پیش از ازدواج می اندیشی. به عشق و شور های ماندگار !!
بازیچه ها را باید و باید در زندگی جدی گرفت که زندگی پر هیاهوی ما در این گیتی بی کران جز قطره و بازیچه ای بیش نیست .......

نوشته شده در دهم آذر 1386ساعت 11:17 توسط دکتر بهنام اوحدی

اما دلايل ناشادي و نگراني ما ايرانيان تنها به نبود رفاه اجتماعي يا سايه ي رو به فراگيري جنگ برنمي گردد.
ما ايرانيان چندین سده است كه به غم و اندوه و گريه و عزا و ماتم خو گرفته ايم و فقط با رخدادهايي نادر و البته بزرگ و آن چناني شادمان مي شويم. رخدادهايي كه هر چند گاه يك بار رخ مي دهند و در ايران كميابند.
در كار كلينيكي خود بسياري را ديده ام كه از نداشتن شادكامي رنج مي برند و البته اختلال ( بيماري ) افسردگي ندارند. برخي - نه همه - شان افسرده خويي ( ديس تايمي ) دارند. بيشتر به گونه اي مزمن ناشادند و به دنبال شادي نيز نيستند.
براي شادمان شدن - گر چه لحظه اي و ساعتي - رخدادي شگفت انگيز لازم نيست.
بهانه هاي ساده ي خوشبختي كفايت مي كند.
بهانه هايي از دست بهانه هاي ساده ي خوشبختي و شادماني " آقا مجيد ظروفچي جوبچي " فيلم سوته دلان !
و نگوييم كه آقا مجيد دوست داشتني اين فيلم ،عقب افتادگي ذهني و هوشي دارد كه آن گاه چون به ظاهر عاقلان پيرامونش ما نيز همه عمر دير مي رسيم !!
براي بسياري از ناشادي هاي ما همين " بهانه هاي ساده ي خوشبختي " بس است.
دو سه گلدان سبز يا رنگين ، موسيقي هاي دلكش ، آرشيوي از فيلم ها و كتاب هاي دل انگيز و دوست داشتني ، چند تابلوي نقاشي - و يا حتا پوستر - پر مايه و خاطره انگيز ، و اشياء و اسبابي به سليقه ي نوستاليك و يا مدرن به خوبي مي توانند به زندگي مان آب و رنگ و جلوه و معنا بخشند و بهانه هاي ساده ي خوشبختي مان در كاخ زيباي تنهايي هاي مان باشند.
سفرها و تورهاي يك روزه ، راه پيمايي در پارك و كوه ، سينما يا استخر رفتن ، بولينگ يا بيليارد ، كافه و رستوران هم به خوبي مي توانند دورچين بشقاب زندگي باشند.
حساب بانكي پر و پيمان ، اتومبيل آخرين مدل ، كاشانه ي رِويايي ، همسر پري چهر و پري پيكر ، سفر فرنگ و تور دور دنيا و مهاجرت به جزيره ي آرامش و حتا اطمينان كافي از رخ ندادن جنگ را بايد رها نمود.
كه " زندگي آب تني كردن در حوضچه ي اكنون است ! "
براي شادكامي بايد به دنبال بهانه هاي ساده ي خوشبختي گشت.
بهانه هايي از جنس بهانه هاي ساده ي خوشبختي " آقا مجيد ظروفچي جوبچي " كه زنده ياد علي حاتمي آن را در زيباترين و ماندگارترين ساخته اش - سوته دلان - به دل انگيز ترين گونه به تصوير كشيد.
در اين باره خواهم نوشت ...................
نوشته شده در ششم آذر 1386ساعت 13:49 توسط دکتر بهنام اوحدی

اگر قرار باشد ده فيلم دوست داشتني ام را با خود در هنگامه ي پدافند و دفاع غير عامل نامتقارن به جزيره ي آرامش يا قهوه خانه ي سر پيچ غياث آباد ببرم ، بي شك نخستينش « دایی جان ناپلئون » و دومینش « سوته دلان » است.
زمانه ی ناسور و ناجوری ست.
نه همای سعادت ، که لاشخور جنگ بر بالای سرمان پرواز می کند و کلاغ فقر و نداری و نا ایمنی از امروز و فردا پیش روی مان نشسته است تا هم چون « پات ( سگ ولگرد ) » چشمان نامیشی مان را در آورد و چون آن روان پریش « سه قطره خون » شکم مان نه با تیله ، که با منقار آلوده اش از هم بدرد !
در این هیاهو شماری اندک در رفاه و شادکامی و به ظاهر بی دغدغه و بی دردند و بسیاری به دشواری و با درشتی روزگار می گذرانند. من در گروه نخست قرار ندارم.
واپسین ماهی ست که کمک هزینه ی تحصیلی ۲۷۸ هزار تومنی متأهلی دوران دستیاری روان پزشکی را دریافت می کنم و جز آن ، روزمزدم. هم چون دیگر روزمزدان.
و روزمزد فرقی نمی کند که دکتر باشد یا مهندس یا فروشنده یا گچ کار و نقاش و عمله !
روزمزد ، روزمزد است !!
کار باشد ، درآمد دارد و شادمان و سربلند راهی کاشانه می شود و کار نباشد ، جیب خالی و شرمنده و سرافکنده به خانه می رود.
من نیز بعد از ظهرها چون بسیار دیگر از پزشکان ، روان کاوان ، روان شناسان ، مشاوران ، مددکاران و .......... بخش خصوصی روزمزدم. روزمزد، امنیت حرفه ای و اجتماعی ندارد.
اين نوشته ادامه دارد .............
نوشته شده در ششم آذر 1386ساعت 13:3 توسط دکتر بهنام اوحدی

مشکلات هویتی ( IDENTITY PROBLEM ) یا به بیان شیواتر ، بحران هویت ( IDENTITY CRISIS ) بیداد می کند.شاید به همین دلیل است که اکنون این روزها صفت و اختلال شخصیت مرزی و آشفته ( BORDERLINE PERSONALITY TRAIT & DISORDER ) با ابهام و سرگشتگی هویتی ( IDENTITY DIFFUSION ) ویژه ی خود - که برابر با اختلال خلقی دو قطبی ملایم و نرم SOFT BIPOLAR MOOD DISORDER دانسته می شود - بیش تر از پیش تشخیص داده شده و به چشم می آید.
نه فقط جوانان که یک نسل پیش از جوانان یعنی نسل میان سال نیز دربند و گرفتار آن هستند.
این گونه است که شمار فراوانی از نسل میان سال - به ویژه در تهران بزرگ - به دنبال پیمان شکنی و جست و جوی روابط عاطفی و ج.ن.س.ی خارج از زناشویی می روند و بسیاری از جوانان تن و جان به شیشه و اکس و کراک و تریاک می سپرند.
به زودی و به یاری پروردگار - این یگانه ترین پشتیبان - درباره ی این اختلال روان پزشکی به طور مفصل خواهم نوشت.




نوشته شده در پنجم آذر 1386ساعت 12:5 توسط دکتر بهنام اوحدی

رسانه های غربی هوادار نئو کان ها ( نو محافظه کاران ) به جنگ روانی گسترده و فراگیری بر علیه دولت ایران دست زده اند. هدف آن ها ویرانی روانی و خودباختگی دولت ایران و ایرانیان است. ( ای کاش دست کم ، نسخه ای دوبله شده از سریال « شب های برره » ، به زبان انگلیسی ، فرانسه و ........... برای آن ها ارسال می شد ! )
آمریکا با پشتیبانی اروپای غربی ، روسیه و چین را در برگزیدن یکی از این دو گزینه آزاد گذاشته است :
رأی مثبت به تصویب نوبت سوم تحریم های شورای امنیت بر ضد دولت ایران
و یا
تن دادن به احتمال رو به افزایش حمله به مراکز هسته ای و تهاجمی ایران.
اطمینان داشتن صد در صد به این نکته که ایالات متحده ی آمریکا ، درست هنگامی که تا خرخره در مرداب افغانستان ، عراق و به تازگی پاکستان درگیر و گرفتار شده است ، توان آغاز جنگ گسترده و فراگیر دیگری را در خاورمیانه ندارد و بلوف پنداشتن تهدیدهای فرماندهان ارتش و سیاست مداران آمریکایی شرط عقل و منطق نیست.
هم چنین نباید پایبند و فریفته ی ترفندهایی چون ژست های ضد جنگ و تبلیغات صلح طلبانه ی برخی ژنرال های ارتش آمریکا شد. واقعیت غیر قابل کتمان این است که هر لحظه ممکن است یورش نیروی هوایی و دریایی ارتش آمریکا ، به هر بهانه - ولو نامعقول و غیر منطقی - آغاز شود.
مگر حمله ی براندازانه ی آمریکا و انگلیس بر علیه سردار سایکوپات قادسیه با تصویب شورای امنیت و سازمان ملل متحد و یا دست کم بر پایه ی دلایل منطقی و محکمه پسند بود؟؟؟
آمریکا و انگلستان آماده اند تا هر آن بر اساس منافع ملی شان اقدامات جدی جنگی - ولو برخلاف وجدان جهانی و حتا خواست ملی مردمان شان - انجام دهند.
آن ها آزمایشگاه های سلاح های جنگی نوین شان را در سرزمین های دور از مرز خویش بر پا می دارند.
B1 و B2 و F117 در جنگ های کوزوو ، افغانستان و عراق در برابر سامانه های پدافند هوایی روسی و چینی آزمایش شدند.
EUROFIGHTER ،F35 ، F22 و X29 در کدام جنگ و کدام سرزمین آزمایش خواهند شد ؟!؟
این روزها بسیاری احتمال بروز جنگ را به ریشخند می گیرند و برخی نگران رخ دادن آن هستند.
دسته ی نخست می گویند که دو سوی ستیز روانی در واپسین دم کوتاه می آیند و با یکدیگر به سازگاری و هم نوایی می رسند اما گروه دوم در عین حالی که چنین آرزویی در دل دارند اما به پدید آمدنش اطمینان زیادی ندارند.
اما نقطه ی مشترک هر دو گروه این است که از هیچ کدام - هم چون من نگران - کار و کرداری جز شکیبایی و انتظار ساخته نیست !


ای کاش ثروت ها و سرمایه های سرشار خدادادی به جای جنگ در خدمت زندگی قرار می گرفت.
ای کاش ........
نوشته شده در پنجم آذر 1386ساعت 2:20 توسط دکتر بهنام اوحدی

مارمولک در جدا نمودن پیوند و گسستن دوستی پانزده ساله ی من و « بوش شیدا » موفق شد.
هم چنان که در روان پریش نمودن و دیوانه ساختن او.
اکنون برایم آشکار شده بود که مارمولک پس از این کامیابی و پیروزی ، به دنبال آسیب رساندن به آزمون بورد تخصصی من تا اندازه ی مردود شدنم در آزمون پره بورد است.
دفاع از پایان نامه ام به خوبی و با کامیابی و سربلندی انجام شد.
چنین اندیشیدم که برای نیل به آرامش و دست یابی به بیش ترین نیرو و توان ذهنی و پیکری ، تا دست کم یک ماه پس از آزمون بورد ، کار وبلاگ نویسی را کنار بگذارم و اصلن و ابدن وارد فضای اینترنت نشوم و حتا کامپیوترم را روشن هم نکنم. ای میل هایم رابه مدت چهار ماه چک نکردم و با وبلاگ نویسی نیز برای همین مدت خداحافظی نمودم.
امید فراوان داشتم که روان پریشی دوست آسپرگر/ پارانوئید « بوش شیدا » یم در این مدت فروکش نماید. دشمنی ها ، کینه توزی ها ، ستیزهای اینترنتی ، بخل و حسادت برخی پزشکان اصفهانی و معدود روان پزشکان فارغ التحصیل شده ی چند سال اخیر برایم نیرو و پشتوانه فراهم نموده بود.
در چهار ماه اردی بهشت تا شهریور ، تنها چهار ساعت - از چهار و نیم بامداد تا هشت و نیم صبح - در شبانه روز خوابیدم و خود را کاملن در کتاب خانه ی بیمارستان مدرس سعادت آباد در کنار دوستان و همکاران جدید مدفون ساختم.
آموزه ای قرآنی ست که : « چه بسا از چیزی بدتان می آید و در واقع آن برای تان سرچشمه ی نیکی و بهروزی است. »
آری ، کینه توزی و بخل و حسد بد خواهان و روان پریشی دکتر آسپرگر زاده شده ی « بوش شیدا » را پروردگار یگانه ی مهربان - این یگانه ترین پشتیبان زندگی ام - مایه ی کامیابی و پیروزی نمود تا از واپسین آزمون کتبی و شفاهی دوران تحصیلم سربلند و شادمان بیرون آیم.
این نوشته ادامه دارد ...................
نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت 22:53 توسط دکتر بهنام اوحدی
.jpg)
بر پایه ی DSM-IV-TR چنان چه پیشینه ی AUTISM ، ASPERGER یا یکی دیگر از اختلالات فراگیر رشد ( PDD ) در فردی وجود داشته باشد ، هنگامی که دست کم به مدت یک ماه فرد مبتلا دچار هذیان یا توهم چشمگیر شود ، می توان برای او تشخیص اسکیزوفرنی گذاشت.
همه ی ماجرای جناب مارمولک و ...... پس از انتشار مقاله ی من پیرامون صفات شخصیتی صادق هدایت در مجلات شوکران و چلچراغ آغاز شد. برای این گونه شبه روشنفکر که خود را دربند و گرفتار شهرستان می بینند ، این کامیابی های ناچیز غیر قابل تحمل است. آنان بخل و حسد را از کودکی آموخته اند.
این یک واقعیت آشکار و نمایان است که مهاجرت موفق به تهران ، به خودی خود و به تنهایی برای بسیاری از شهرستانی ها - به ویژه شبه روشنفکران و نیز روشنفکران اهل و یا ساکن شهرستان ها و به خصوص شهرستان های پر تعصب و بدون تساهل و تسامحی چون اصفهان ( و نه شهرستان هایی چون شیراز و کرانه ی دریای مازندران و ..... ) - رؤیایی بزرگ و به ظاهر دست نیافتنی ست.
برای بسیاری از جوانان و میان سالان شهرستانی - ولو ناروشنفکر - مهاجرت به تهران آرزویی همیشگی ست. هر چند در نظر نخست چشمگیر جلوه نکند.
به هر حال کسی نیست که یک عمر غافل از پای تخت نشسته باشد و چهره ای ملی و میهنی شده باشد. حتا افرادی چون استاد حسن کسایی ، استاد رضا ارحام صدر اصفهانی ، استاد شهریار ، احمد میر علایی ، شهریار مندنی پور ، نصرت رحمانی و ................ نیز اگر به چهره ای مشهور و ملی تبدیل شده اند ، به سبب کوشش های وابسته و پیوسته به پای تخت آنان بوده است.
همشهریان بخیل انتشار آن دو مقاله را تاب نیاوردند و ماجرا را دوباره و پس از گذشت سه سال به نوشته ی مغرضانه و بدون نام فصل نامه ی زنده رود کشاندند تا به باور ذهن بیمار خویش بر این دوباره مطرح شدن ( !!! ) من خط بطلان بکشند. به ویژه که به چاپ دوم رسیدن ویژه نامه ی صادق هدایت مجله ی شوکران - و از جمله مقاله ی من - به آن ها سخت گران آمده بود !!
آری ، « دکتر مارمولک » - هرزنویس و هتاک برتر فضای مجازی اصفهان و ایران در اسفند ۱۳۸۵ و نوروز ۱۳۸۶ - در پوشش هواداری از صادق هدایت ، این گونه زاده شد !
مارمولکی که بی شرمانه ذهن و روان دوست بی چاره ی از دست رفته ام و نامزد و خانواده اش را به بازی گرفت و اوی از یش مستعد را دچار روان پریشی و جنون نمود.
این نوشته ادامه دارد ..........
نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت 22:21 توسط دکتر بهنام اوحدی

توضیح بیشتر فایده ای نداشت. او نتیجه گیری های خود را کرده بود.
از صندلی پارک شهر بلند شدیم. چند قدمی برای واپسین بار با یکدیگر طی نمودیم.
به او خاطر نشان نمودم که مهاجرت به تهران از شهرستان ، ولو آن شهرستان خود ابرشهری چون اصفهان باشد ، گزینه های نوینی را بر زندگی آدم چیره می سازد:
از صبح تا شب باید بدوی ، از خواب بعدازظهر خبری نیست ، شرق و غرب تهران را از شمال تا جنوب و بالعکس باید به هم بدوزی و تازه باز هم هشت ات گرو نه ات باشد.
به او گفتم که من برخلاف او در منزل پدری راحت و آسوده تا نیمه ی روز و اذان ظهر نمی خوابم و مادرم برایم غذا درست نمی کند و رخت هایم را نمی شوید. خرج زندگی را باید خودم به چنگ آورم و امورات خانه و کاشانه ام نیز به گردن خودم است.
برایش از تفاوت های مالی و اقتصادی و ناهمگونی شتاب زندگی در تهران نسبت به اصفهان گفتم اما به خرجش نمی رفت. حتا آماده نبودن پایان نامه ام ، آن هم هشت روز مانده به تاریخ از پیش تعیین و تصویب شده ی دفاع و چهار موتوره شتاب گرفتن به سوی آزمون بورد تخصصی نیز برایش قانع کننده نبود. آری ، آسپرگر ، آسپرگر است و پارانویید ، پارانویید !
دیوانه شده بود. منصفانه بگویم ، دیوانه اش کرده بودند.
توضیح و بیان ادله برایش راهگشا نبود.
به او گفتم که برو و از این هتاک فضای مجازی شکایت کن. ستون بی در و پیکر درج نظرات وبلاگت را هم ببند. هدف اینان دست شستن تو و من از همین وبلاگ نویسی ناچیز است. به او از تفسیر و تحلیل برخی وبلاگ نویس های اصفهان گفتم که این کارها را از جمله رویکردهای تشکیلات ......... برای پیشگیری از رواج وبلاگ نویسی در اصفهان و شهرستان ها می دانستند.
اما او آسان ترین گزینه را برگزیده بود. برخی دوستان مشکوک و مسئله دارش نیز پارانویاهایش را آب و رنگ بخشیده بودند. شاید ترسیده بودند که با تکذیب و رد ادعاهایش دوستی اش را از دست بدهند و او دیگر در وبلاگ پر طرفدارش به معرفی و تبلیغ آن ها و نوشته های شان نپردازد ! شاید هم نمی خواستند وارد ماجرا بشوند و با تأییدی از کنار او گذشته بودند.
گویا من در اصفهان باید به برخی از هواداران ظاهری صادق هدایت حساب و بیلان پس بدهم !!
چرا که اینان چنین می اندیشند که بنده از فروش آثار صادق هدایت چندین و چند پنت هاوس ۱۰۰۰ متری در الهیه ، فرمانیه ، اقدسیه و پاسداران خریده ام !!!
بخل و کینه و حسد جاری و ساری در برخی شهرستان ها ، بیشتر از امکانات فرهنگی و اجتماعی تهران به مهاجرت جوانان و میان سالان شهرستانی به پای تخت می انجامد. در واقع همین هاست که فضای خصوصی و شخصی زندگی را در شهرستان ها اندک و باریک می کند.
از یکدیگر جدا شدیم. به احتمال فراوان برای همیشه.
آدم از دست دادن دوستان را با ارتقای مقطع تحصیلی و زیست گاه می آزماید. عوض شدن دوستان در زندگی از مهد کودک تا میان سالی رسم روزگار است. مهم شیوه ی جدا شدن و گسسته شدن یا پیوسته ماندن محبت ها و خاطرات است.
پارک شهر را ترک کردیم و هر یک به سوی زندگی خویش رفتیم.

این نوشته ادامه دارد ..............
نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت 21:36 توسط دکتر بهنام اوحدی

منتظر پاسخش ماندم.
کمی آرام شده بود.
گفت : « اما فلانی می گوید که این کار توست. »
گفتم : « اگر مطمئنی ، برو شکایت کن. من راضی ام. ادله های محمکه پسندت را گرد هم بیاور »
گفت : « اتفاقن پدر زن پسر عمویم صاحب منصب و رئسی ............... اصفهان است. »
گفتم : « چه بهتر ! برو و از من شکایت کن. البته اگر درست و منطقی اش را بخواهی باید از مارمولک و دیگر هتاکان شکایت کنی. پارتی ات هم که کلفت است ! زود رسیدگی می کنند !! »
گفت : « فقط نمی فهمم که چرا به ازدواجم حسادت می کنی ؟! »
شگفت زده نگاهش کردم. برگشته بودیم به سر جای نخست !!
گفتم : « عزیز دلم ، هم من از تو تاکنون کامیاب تر بوده ام و هم همسرم از همسر تو موفق تر بوده است. آخر چرا باید من به تو و ازدواج تو حسادت و بخل داشته باشم. چرا همگان را حسود و بخیل خود می دانی؟!؟ »
چرت و پرت جواب می داد. خسته و درمانده شده بودم.
او دست کم به طور گذرا کاملن دیوانه شده بود. بهتر بگویم نابکاران فرومایه ، بد جوری دیوانه اش کرده بودند. پیش تر به او ، اوی آسپرگر زاده شده ، بارها و بارها هشدار داده بودم که سامانه ی نظر خواهی وبلاگش را غیرفعال و مسدود نماید اما او با دک و پز شبه روشنفکرانه و به بهانه ی « پاسداشت آزادی بیان » ( !!! ) از این کار پرهیز نمود. دستاورد این پاسداشت ، برای آقای دکتر آسپرگر زاده شده ، جز روان پریشی و جنون نبود.
مدرک نهایی ام را از کیف در آوردم.
درسنامه ی روان پزشکی کاپلان و سادوکی که کمتر از بیست درصدش با Textmarker رنگ و وارنگ و خوانده شده بود و باقی هم چون دل مؤمن پاک و سپید بود ! به او گفتم:
« بنده ی خدا ، خوب نگاه کن ! سه ماه وقت دارم تا این چهار هزار صفحه را بخوانم. تازه خودت خوب می دانی که با یک دور و دو دور خواند نمی توان آزمون بورد تخصص را پاس کرد. »
پایان نامه ام را نیز در آوردم و نشانش دادم. گفتم :
« خنگ خدا ، درست هشت روز به تاریخ دفاع از پایان نامه ام باقی مانده است و هنوز اصلاحات و اضافاتی لازم دارد. بخشی از این غلط گیری ها هنوز انجام نشده است. کدام نادانی در میان این همه دردسر و گرفتاری ، فرصت و فراغت و آرامش اذیت و آزار تو و دوستانت را دارد؟!؟ »
اما ذهن بیمار او نتیجه گیری ها و آنالیزهای روان پریشانه ی خود را کرده بود.
چند تن از دوستان به باور من مسئله دار و مشکوک او نیز خوب به ذهن او سمت و سو داده بودند.
من و دکتر آسپرگر زاده شده هر دو آماج آن پزشک اصفهانی نابکار قرار گرفته بودیم. پزشک نابکاری که دانش آموخته ی دانشگاه دولتی بود و از بی در و پیکر و آزاد و رها بودن ستون درج نظرات سوءاستفاده می نمود و به هر دلیل پیدا و پنهان ، خواستار حذف وبلاگ هر دو نفر ما و شماری دیگر از وبلاگ نویس های اصفهان بود.
اختلال شخصیت هنگامی که با کینه و بخل و حسد همراه شود ، به هر فرجامی می تواند بینجامد !
.jpg)
این نوشته ادامه دارد .........
نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت 14:26 توسط دکتر بهنام اوحدی

نابودش کرده بودند.
نابود شده دیدمش.
قرارمان در پارک شهر بود.
جلوی یشانی اش همه سفید شده بود و شکمش چون من به جلو آمده بود.
چه کسی می گوید فربهی نشانه ی پیری نیست ؟؟
روز پیش از قرار ساعت نج و نیم صبح زنگ زده بود. با هزاران تهمت و هرزه گویی.
کار من می دانست یا کار حسین یوسفی یا ..... کبرا. چه سه گانه ی همگونی !
به آش شله قلمکار بیشتر می ماند !!!
روان ریشانه سخن می گفت. آسمون و ریسمون را به هم می بافت.
می گفت از درج سخنان و نوشته های دیگران در وبلاگش در باب چگونگی انتشار بوف کور ، منظور بدی نداشته است و نمی دانست که این کارش برای من بهترین فرصت بود تا پیش از ورود به آوردگاه بورد ، برخی درد دل هایم را پیرامون آن نوشته های کذایی بیان نمایم.
به انسان مداری هایش باور داشتم ، همان گونه که به اختلالات و صفات بیمار گونه ی شخصیتش.
اما مشکل این بود که من هم او و هم آن دستیار جراحی قلب را « اسکیزوئید ( آسپرگر ) » و « نارسی سیستیک ( خودشیفته ) » می دانستم و از درون مایه ی « پارانوئید ( بد گمان ) » آن دو نا آگاه بودم.
با موی آشفته و حال پریشان ، به پارک شهر آمد. ژولیده بود. هرگز این گونه ندیده بودمش.
می گفت این مارمولک « آگاه به مسایل پزشکی و ج.ن.س.ی » ، « اصفهان گریز و تهران شیدا » و « نزدیک به من و آشنا به ویژگی های اخلاقی و کرداری و پنداری من ، و از جمله آمریکا و بوش دوستی من » است و « از ازدواج و وبلاگ نویسی من دل پری دارد ». این ها همه فقط در تو جمع می شود. حسین یوسفی و .......... کبرا از پزشکی و جنسیت بی خبرند.
پاسخ دادم :
« نخست این که که ماشاءالله در ایران زمین بیشتر افراد از امورات پایین تنه غافل و بی خبر نیستند !
به هم بافتن این مهملات و نوشتن این هتاکی ها در ستون نظرات ، نیازمند س.ک.سولوژی دانستن و س.ک.س تراپیست بودن نیست !!
دوم آن که من هم بر همین باورم که این مارمولک نابه کار ، پزشک اما دانش آموخته ی دانشگاه دولتی ست. چون با دانشگاه آزاد و دانش آموختگان آن دشمنی ریشه دار و ژرف دارد.
سوم آن که من اسپهان و حتا اصفهان گریز نیستم. تنها به سبب برخی رویکردها و اهداف علمی - فرهنگی - اجتماعی ام و بهتر بودن بازار پزشکی و روان پزشکی در تهران و نیز برخی رویکرهای پر بخل و حسد و محافظه کارانه و نوستیزانه ی جاری و ساری در فرهنگ و اجتماع اصفهان به تهران مهاجرت نموده ام. و البته « تهران شیدا » هم نیستم.
چهارم آن که نزدیک و آشنا شدن به شخصیت و طرز اندیشیدن هر نویسنده و هنرمندی از طریق کارها و کارنامه اش بسیار آسان است. روحیات ، احساسات ، اندوه ها و شادی ها ، هراس ها و آشفتگی های هر وبلاگ نویسی در پست هایش نمایان می شود. هنگامی که تو آشکارا چون پیشقراولان فرهنگی - اجتماعی - سیاسی سپاه آمریکا از بوش و نئو کان ها ( نو محافظه کاران ) پشتیبانی می کنی و تصاویری از کودکان و مردمان عراقی در آغوش آمریکایی ها و در حال بوسیدن آن ها در وبلاگت - که مزین به نام رئیس جمهور آمریکا و سال آغاز وبلاگ نویسی ات هم است - درج و منتشر می کنی ، می خواهی کسی از ماهیت و سرشت افکار و اندیشه ها و رویکردهایت چیزی نفهمد ؟!؟ مگر مردمان کودن و نادانند ؟!؟
پنجم آن که من خودم چند ماهی ست که ازدواج نموده ام و خدا را شکر به ازدواج تو و هیچ کس دیگری حسودی نمی کنم !!! بنده ی خدا مگر در پای همان پستی که از ازدواجت نوشته بودی - به آن نشان که آشکارا ( بارها و بارها ) دلیل اصلی برگزیدن عروس خانم را " شباهت برجستگی گونه های ایشان به فلان هنرپیشه ی فرنگی " اعلام نموده بودی - من خوش و خرم تبریک ننوشته بودم و همان شعر زیبا و دلکش فروغ فرخزاد ، که زیبنده ی کارت عروسی خودم بود ، را برای تو و همسرت ننوشته و درج ننموده بودم ؟؟؟
ششم این که من از وبلاگ نویسی و دیگر همشهریان اصفهانی ام ، نه تنها دل پری ندارم که بسیار هم خوش حال می شوم ، شاید فضای تنگ و باریک اجتماع این شهر تکانی بخورد و فراخی و فراغتی پدید آید.عزیز من ، مگر سال های سال نیست که تو را به نوشتن در هفته نامه ی صدا و دیگر نشریات استانی فرا می خوانم؟؟ مگر همین من تو را به هفته نامه ی همشهری اصفهان ، سحر نمازی خواه ، حامد یوسفی ، متین غفاریان و مریم نبوی نژاد و .............. معرفی ننموم.خودت همواره کناره گرفتی و دل به ای میل زدن به این گوشه و آن کنار USA خوش نمودی و سودای حامد کرزای شدن و محمد علی فروغی و محمد مصدق شدن در سر پختی !!!
اکنون من بیش از هر کس دیگری از وبلاگ نویسی تو شادمان می شوم. چون هم خطر ای میل زدن هایت به فلان سیاست مداران آمریکایی و بهمان اجتماعات هم جنس گرای اروپایی را ندارد ، و هم به انتشار دانسته های فراوانت در اجتماع عقب مانده ی این سرزمین می انجامد. چرا باید به وبلاگ نویسی تو و پر خواننده بودن وبلاگت حسادت کنم؟ مگر وبلاگ من کم خواننده دارد؟؟ تفاوت در اینست که تو هر شب و هر بار چند پست می گذاری و من به سبب نداشتن وقت کافی ، هفته ای یکی دو شب می نویسم. من هرگز خواستار پسرفت هیچ کس نبوده و نیستم. چه قدر به تو زنگ زدم و گفتم که یک سال دیگر هم کوششت را ادامه بده و در آزمون تخصص شرکت کن؟!؟ این خودت نبودی که به امید گرفتن تخصص از فرنگ ، IELTS را بر امتحان دستیاری ترجیح دادی ؟؟؟ »
![]()
گمان کردم قانع می شود و هذیان و روان پریشی اش گذراست.
اما این گونه نبود !
این نوشته ادامه دارد .................
نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت 13:52 توسط دکتر بهنام اوحدی

چهارشنبه شب به اسپهان ( اصفهان ) رفتیم.
قدیم جاده ی قم به اصفهان یک بانده و دو طرفه بود. از بچگی نام « دو راهی نیزار » را زیاد می شنیدم.
خونریزگاه جاده ی تهران - اصفهان بود. پدرم با رانندگی با سرعت ۸۰ تا ۱۲۰ کیلومتر در آن جاده ، مسیر را پنج ساعته و نیم طی می کرد. با بی ام و ۵۱۸ ای که داشتیم.
بگذریم که یک بار این جاده را با رنجروور مان ۴ ساعته پیموده بود.
من هم اکنون این مسیر ۴۲۰ کیلومتری را در ۴ ساعت و نیم می پیمایم.
اگر سامانه ی ترمز ABS و نیز AIR BAG نبود ، به احتمال فراوان آن را در کمتر از پنج ساعت نمی پیمودم.
همواره در این سال ها یک نکته را مایه ی رنج و دشواری رانندگان آشنا و ناآشنا دیده ام:
نور بالای دیگر اتومبیل ها !
اکنون به مدد دو بانده و یک طرفه شدن جاده ، نور بالای ماشین های سمت رو به رو دیگر زیاد آزار دهنده نیست ، اما نور بالای اتومبیل پشتی رنج آور تر و آزار دهنده تر شده است.
مد نوینی درست شده است :
« مه شکن و نور بالای اتومبیل را در تمام طول جاده به همراه چراغ داخل اتومبیل روشن می کنند و بدین ترتیب از شر نور بالا ( و تلافی های احتمالی آزار دیدگان از این راهکار ) تا اندازه ی بسیار ایمن می مانند و پوست دیگران را با نور شدید اتومبیل شان غلفتی می کنند !!! »
اگر اتومبیل جلویی شان هم در اثر این مد نوین در رانندگی به زیر کامیون یا ته دره رفت ، چه باک !
هنر نزد ایرانیان است و بس !!
به راستی این اجتماع عصبی و خشمگین به کجا می رود ؟!؟
احتمالن باید منتظر نصب تیربار و دوشکا و خمپاره انداز و آرپی جی ۷ و آتش افکن بر روی اتومبیل های ایرانیان بود. ما ایرانیان به زودی همدیگر را پاره پاره می کنیم و آب از آب تکان نمی خورد !!!
افسوس که سال هاست که همنوع پروری ، اخلاق ، انسانیت و معنویت از دست رفته و جای خویش را به وقاحت ، حسادت ، بخل و کینه سپرده اند.
افسوس ...
نوشته شده در چهارم آذر 1386ساعت 10:39 توسط دکتر بهنام اوحدی