|
دغدغه های یک روان پزشک
|

این جا ایران است.سرزمین پیش بینی ناپذیرترین شیران !
ایرانی بی حماسه ، بی استوره مرده است.و ایران از پر حماسه ترین و پر استوره ترین سرزمین هاست.
گمانه زنی و گزافه گویی در ساخت و پرداخت بیشتر این حماسه ها و استوره ها پیدا و پنهان است.
غلامرضا تختی ، بچه ی نیک نام خانی آباد یکی از این گونه استوره هاست.
از قهرمانی ها و پهلوانی های این جهان پهلوان بسیار گفته اند و نوشته اند.
در مورد مرگش نیز.
اما آن چه در مورد « مرگ تختی » گفته اند حرف و سخن بسیار دارد.
ذهن مبتلا به بیماری استوره سازی ما ایرانیان ، جهان پهلوان زنده را عشق داشت و جاوید شدن در ایران نیازمند حماسه و استوره شدن است. این گونه بود که تختی باید اسطوره می شد و چه چیز در ایران بیش از « مرگی در قامت شهادت » استوره آفرین بوده و هست ؟!؟
تختی مرد.خودکشی کرد.با زهر .
در هتل آتلانتیک خیابان تخت جمشید (طالقانی) تهران که امروز هتل اطلس نامگذاری شده است.
اگر تفنگ شکاری اش را پذیرش هتل نگرفته بود ، احتمالن با گلوله خودش را کشته بود.همانند ارنست همینگ وی.
غلامرضا تختی مرد.خودکشی کرد.ACTIVE SUICIDE و نه چون فروغ فرخ زاد و صمد بهرنگی که INDIRECT و PASSIVE همین کار را به ترتیب با رانندگی SUICIDAL و شنای SUICIDAL انجام دادند.
این ذهن استوره پرداز و حماسه ساز و مرگ اندیش ایرانی بود که تختی را کشت !
تختی بازنشسته ، که اکنون دیگر قهرمان نبود و مدالی به چنگ نمی آورد ، تنها بود.از آن چه برخی اطرافیان و دوست دارانش می گویند - و در تصاویرش نیز رنگ و بویی از آن پیداست - تختی یک جزء شخصیتی افسرده ( DEPRESSIVE PERSONALITY ) داشته است.تختی حتا به سینما نیز - که یگانه نقطه ی اشتراک دلبستگی های او و همسرش بود - تنهایی می رفت.تختی تنهایی را دوست می داشت.تنهایی تختی از جنس تنهایی شخصیت اسکیزویید (SCHIZOID ) نبوده است.نیز نمی توان تنهایی تختی را برآمد اختلال خلقی شدید ( MAJOR DEPRESSIVE DISORDER )دانست.چه اگر هریک از این دو بود ، مدال های رنگارنگ کشتی را به چنگ نمی آورد.
تختی چون بسیاری از آدمیان نا معمول MIXED PERSONALITY داشته است.
به باور من صفات و اختلالات شخصیت پیچیده ی او عبارتند از :
۱-صفت شخصیتی خودشیفته ( NARCISSISTIC PERSONALITY TRAIT )
۲- صفت شخصیتی مرزی - آشوب ناک ( BORDERLINE PERSONALITY TRAIT )
۳-صفت شخصیتی وسواسی - جبری ( OBSESSIVE - COMPULSIVE PERSONALITY TRAIT )
۴- اختلال شخصیت افسرده ( DEPRESSIVE PERSONALITY DISORDER )
و همین چهار ویژگی و اختلال شخصیتی در کنار عواملی که در زیر می نویسم ، به خودکشی او انجامید.
اما این جا ایران است و این جا استوره ها باید چون رستم دستان کشته شوند.بزرگان را مرگی در خور می باید ، مرگی در قد و قامتی رشید و برازنده چون شهادت.پس شگفت نیست که ذهن اسطوره پرداز ایرانی این مرگ را جلوه ای درخور بخشد و پوششی شایسته و بایسته پوشاند !!
اختلال شخصیت مرزی (BORDERLINE ) و خود شیفته (NARCISSISTIC ) جلال آل احمد به تنهایی از به آب زدن خودکشانه ی صمد بهرنگی ، یک شهادت ساخت.ذهن جمعی یک ملت - آن هم اجتماع ویژه و یگانه ی ما ایرانیان - چنین توانایی ای ندارد ؟!؟
تختی بازنشسته شد.بازنشستگی برای قهرمانان ورزشی جهان - و نه فقط ایران - رخدادی بس ناگوار است .در قد و قامت یک فاجعه.قهرمانان بزرگ - که اغلب ویژگی های گروه شخصیتی CLUSTER B ( NARCISSISTIC - BORDERLINE - HISTERIONIC - ANTISOCIAL ) - یعنی خودشیفته ، مرزی ، نمایشی و ضد اجتماعی - را دارند ، اگر به جرگه ی مربیان حرفه ای کامیاب رشته قهرمانی خود وارد نشوند ، حال و روز بدی پیدا می کنند.
کافی ست به رخدادهای همین چند سال گذشته ی برخی پیشکسوتان کشتی مان بنگریم.
« م. ک.» قهرمان ۷۴ کیلویی آسیا و ایران در ژاپن « سلطان وحشت » شد و آبرویی برای ما ایرانیان در سرزمین آفتاب تابان باز نگذاشت.پول کارگران دور از وطن را می گرفت و با وعده ی پرداخت سود و بهره ، آن را بالا می کشید و اگر کسی برای گرفتن پولش پای فشاری می نمود ، او را با قطع کردن انگشت و بریدن گوش و احتمالن تجاوز بدرقه می نمود.یاران و سپاهی گرد آورده بود.پلیس بین الملل او را گرفت و به ایران آورد اما با یاری وکیلش از ایران گریخت !
« ب. ی. » - دارای گردن آویز نقره و برنز آسیا - سالی یک بار از زندان بیرون ی آید و چند هفته ای بعد دوباره به جرم دزدی پراید به زندان باز می گردد !
این دو را تنها برای نمونه می نویسم و گرنه داستان به بی راهه کشیده شدن قهرمانان رشته های رزمی و قدرتی بسیار بیش از این هاست !!
برای یک قهرمان با شخصیت پر مایه ی خودشیفته (NARCISSISTIC ) پایین آمدن از فراز دشوار است و او را به شدت و پر شتاب به سوی چاه عمیق اختلال افسردگی ماژور فرو می برد.
اما مشکل تختی تنها بازنشسته شدن نبود.
تختی با همسرش مشکل داشت.نه بر سر رژیم غذایی پس از زاده شدن بابکش که در هفته نامه ی « همشهری جوان » نوشته شده.مشکل تختی با شهلا بیش از این ها بوده است.
به راستی ما ایرانیان از « شهلا ت. » - بانوی فداکار تختی و مادر همواره دل نگران بابک - چه می دانیم ؟
این روزها که هذیان ها و کژ پنداره ها ، به سان ابرهای تیره و سنگین کم کم دارد از مرگ آمیخته شده با اسطوره وحماسه ی غلامرضا تختی کنار می رود ، سخن هایی نادرست هم پراکنده می شود.
اکنون اگر ذهن استوره پرداز و ستم دیده پرور ایرانی بخواهد خودکشی تختی را باور کند ، می کوشد تا آن را جاودانه سازد !
ایرانی نه مظلوم دوست ، که مظلوم پرست است !
این منطق ما ایرانیان هوشمند است که جای مان را به سبب هوش اجتماعی شگرف مان باید کنار ممالک عقب مانده ی گیتی جست و جو نمود !
در میان پیوند های پر فراز و نشیب مشاهیر معاصر ، دو ازدواج برای من نشان و نماد (SYMBOL ) ناهماهنگی مشکل ساز شخصیتی است:
ازدواج « فروغ فرخ زاد و پرویز شاپور »
و
زناشویی « شهلا ت. و غلامرضا تختی »
شهلا هفده هژده ساله بوده که با تختی - بزرگمرد تاریخ کشتی و ورزش ایران - پیمان زناشویی می بندد.گویا پسر شرمگین و شریف خانی آباد پیش از این پیوند ، هیچ گونه همآغوشی نداشته بوده است.
نه به دلیل « ناتوانی جنسی » - که شباهت فراوان فرزندش بابک به او شاهدی آشکار برای ناتوان نبودنش است - بلکه به سبب شرمگین و حیا مدار بودن بیش از اندازه ی او ؛ عنصری که از اختلال شخصیت افسرده اش می آمد.
نجابتش نیز اجازه نمی داده که راه و رسم کام یابی و کام دهی را از دوستان کارآزموده اش بپرسد.
نا آگاهی تختی فراتر از همبستری و همآغوشی بود :
تختی از پدیده ای به نام « زن » چیزی نمی دانست. حتا اندکی !
تختی در نیمه ی نخست سده ی چهاردهم خورشیدی زاده شد و در همان نیمه خود را کشت.
زاده ی نیمه ی دوم این سده نبود که در نوزده سالگی نود ساله را از آموزه ها و آزموده ها شگفت زده کند !
شهلا هر چند دختری امروزی - به روز روزهای دهه ی چهل خورشیدی ایران پیش از انقلاب اسلامی - بود ، اما دخترکی خوددار و سر به راه بود. از جنس آن دخترکانی که آن ها را دیگر بیشتر باید لا به لای خاطره ها و داستان های روزگار گذشته جست و جو نمود. توان آموزش تختی را نداشت.
شهلا دخترکی هنجار گرا و پر آرزو ، زاده ی سیاره ی ونوس بود و نه آزمندی ماجراجو از سیاره ی « زهره » !!!
همه ی آن چه روزنامه های زرد دوران گذشته درباره ی « بی وفایی » و « پیمان شکنی » او نوشته اند ، پرت و پلاست. مزخرفی بیش نیست !
تختی راه و رسم زن داری را نمی دانست. او ناتوان جنسی نبود؛ از « هنر هم آغوشی » و « مهارت های جنسی » نا آگاه و بی بهره بود. درست برخلاف رت باتلر ، کلارک گیبل ، مارلون براندو ، ....... و شازده اسدالله میرزا !
این گلوگاه هر جدایی و تنگه ی هر ناکامی زناشویی ست.
در اجتماع های عقب مانده ای چون ما که سرشتی دیرینه در چشم فرو بستن بر واقعیتی به نام SEXUALITY دارند ، بیشتر !
تختی - این پهلوان جاوید و دلاور مرد ماندگار - در تشک کشتی غوغا می کرد ، اما نجابت ذاتی اش او را از کارآیی شایسته و دارا بودن ظرافت های زناشویی و هم آغوشی لازم در « گود زندگی » باز می داشت.
با دارا بودن « توانایی جنسی مردانه ( POTENCY ) » ، داستان ناهماهنگی زناشویی ( MARITAL DISCORD ) پایان نمی یابد. نا هم خوانی و نا همتایی میان دو شریک و همبستر زندگی به « ناهماهنگی زناشویی » می انجامد.
نه ، اشتباه نشود ! « جهان پهلوان نازنین » مان دچار ناتوانی جنسی نبوده است ، شباهت فراوان و چشمگیر بابک به سیمای همواره ماندگار او بر توانایی جنسی و مرد بودن او فریاد می زند !!
تختی و همسر همواره خوددار و فداکارش - که در همه ی این سی و نه سال با شرم و حیای « زن نجیب ایرانی » سکوت را یگانه چاره و گریز دیده است - دچار COUPLE PROBLEM بودند. سامانه ی زناشویی آنان (MARITAL UNIT ) کارآمدی و بایستگی لازم را نداشته است.
نبود و کمبود اطلاعات (LACK OF INFORMATION ) ، اطلاعات نادرست (MISINFORMATION ) و ترس کارکردی ( PERFORMANCE FEAR ) چنین برآمدی داشته و دارند.
درست همان هایی که آماج DUAL SEX THERAPY و رفتاردرمانی شناختی SEX THERAPY قرار می گیرند.
اما عرصه ی همبستری ، یگانه حیطه ی زناشویی نیست.
تختی و همسرش نه خود هماهنگی شخصیتی داشتند و نه والدین شان. این پیوند از همخوانی فرهنگی ، مذهبی ، اجتماعی - اقتصادی و نسلی ( سن و سالی ) نیز بی بهره بود.
پیمان زناشویی کامیاب هفت شرط دارد که امضایش با متخصص مشاوره ی ازدواج ( MARRIAGE COUNSELING ) است و یک شرط همخوانی پزشکی - بهداشتی ( برای نمونه : تالاسمی ) که آن را باید متخصص ژنتیک و آزمایشگاه مربوط به آن تآیید نماید.
هفت شرط مورد نظر مشاور خبره از این قرارند :
۱- همخوانی غریزی - جنسی
۲-همخوانی شخصیت ( PERSONALITY ) دو نفر
۳- همخوانی شخصیت پدرو مادر دو نفر
۴-همخوانی طبقه ی اجتماعی - اقتصادی ( SOCIO - ECONOMIC STATUS ) دو نفر و دو خانواده
۵- همخوانی باورهای مذهبی دو نفر و دو خانواده
۶- همخوانی جایگاه فرهنگی ( CULTURAL ) دو نفر و دو خانواده
۷- همخوانی سن و سالی ( نسلی ) دو نفر
گره ی زناشویی تختی این شرایط بود.
شهلا شخصیتی دانشگاهی داشت.او دانش جو ی علوم آزمایشگاهی ای بود که میانه ای جدی با کتاب و ادبیات و اندیشه و هنر داشت.به نشست ها و گفت و شنودهای روشنفکری و ادبی دلبسته و سرشته بود.
همان حیطه هایی که جهان پهلوان خانی آبادی با آن ها به کلی بیگانه بود و پسرش بابک بیش از اندازه خود را به آن آویخت.
ازدواج تختی را از تنهایی همیشگی اش نجات نداد. تنها ترش نمود و البته سرخورده و ناکام !
پیوند نادرست این گونه قربانی می گیرد. شهلا رنج دیده تر از جهان پهلوان است.او بیشتر از غلامرضای محبوب مان ، قربانی این پیمان سراسر اشباه شد. قربانی ای که چاره ای جز گریز از اجتماع و بزرگ کردن یادگار تختی بزرگ نداشت.چه می توانست بکند در این سرزمین مدارهای صفر درجه ؟!؟
تختی پس از شکست در بازگشت از بازنشستگی - دست نیافتن به مدال در مسابقه های ۱۳۴۵ (1966) تولیدو - افسرده شد.دیگر در اجتماع هم جایگاه پرشکوه گذشته را نداشت ، هر چند احترامی در خور و ویژه داشت.بسیار بیش از آنانی که سال به سال مدال طلا ردیف می نمودند اما به یک دهم خوشنامی تختی دست نمی یافتند.تختی دیر فهمید که این اجتماع شیرنشان را شیرمرد زنده خوش است !
از مال دنیا هیچ نیندوخته بود.با رد کردن سناتوری و عضویت در « جبهه ملی » و نزدیکی به آیت الله طالقانی ، نظام و دربار پهلوی را نیز از دست داده بود.اهل کاسه لیسی و مجیزگویی بزرگان هم نبود.
دلیرمرد سرزمین آریایی شیرمردی آزاده بود.شیرتر از آن چه بر پرچم شیر و خورشیدنشان سرزمینش نقش بسته بود.درفشی که بارها و بارها در مسابقه های بین المللی بر دوش گرفته بود.
تختی هیچ گاه در خانواده ی همسرش جا نیفتاد.او می بایست با خانواده ای مذهبی و همسری از اجتماع هماهنگ با مادر و دو خواهرش وصلت می کرد.تختی به خاندان زنش و خود زنش نمی خورد.دو خانواده و دو خاندان از دو جنس کاملن متفاوت بودند.هیچ یک بد نبودند. به هم نمی خوردند.
افسردگی تختی رو به شدت نهاد.همانند افسردگی سال های واپسین صادق هدایت و فروغ فرخزاد.
با شهلا بگو مگو می کرد.دیگر حتا با او به سینما هم نمی رفت.سانس های آخر سینما را به تنهایی می رفت و گوشه ای دور از همه می نشست و پس از پایان فیلم ، تا پاسی گذشته از شب در خیابان ها قدم می زد.دیگر همه چیز رنگ و بویش را برای شیرمرد ایران زمین از دست داده بود.شگفت نیست اگر دل پر مهر اما افسرده ی شیرمرد به بابکش نیز سرد شود.
تختی از آن جا رانده بود و از این جا مانده.رفت و آمد خانوادگی درخوری نداشت که او را دست کم در خانه نگاه دارد تا احتمالن یکی از این آشنایان با « عمه درمانی » های مرسوم یا تشویق به مراجعه به درمانگری خبره چاره جویی بکند.افسردگی نیز افزون شده بود.افسردگی خلق و خوی آدمی را تنگ می کند و بر مشکلات زناشویی و زندگی مشترک می افزاید.
و این چنین شیر دلیران و دلاورمرد ایران حاصل کوشش ها و واقعیت (REALITY ) زندگی اش را بسیار دور دست تر از آرزوها و رؤیاهای ایده آلش یافت و سرنوشتی به از آن نجست که خود را با سیانور راحت کند.او آرام و با اشک میلیون ها هم میهنش در خاک خفت و شهلا و بابک سه ماهه اش را با نگاه سنگین این اجتماع خشن تنها گذاشت.
ای کاش تختی و شهلا پیش تر طلاق گرفته بودند و سپس هر یک ازدواجی درست و منطقی می نمودند و رستم این چنین از شاهنامه نمی رفت ! آری جدایی ( طلاق ) گاه بهترین درمان در حیطه ی مشکلات زناشویی است. درمانی که از خودکشی و یا همسر کشی و خانواده کشی به خوبی پیشگیری می کند.
تختی خود را کشت.همانند بسیاری از بزرگان تاریخ.
درست همانند صادق هدایت و فروغ فرخزاد.
جان هر سه ی اینان را « افسردگی ژرف (MAJOR DEPRESSION ) » گرفت.بیماری ای که شایع ترین بیماری گیتی در ۲۰۲۰ میلادی خواهد بود.
اکنون آیا هنگام آن نیست که به جای بازجویی از شهلا به هزاران اتهام خود کرده و خود ناکرده ، به دلجویی از این زخم خورده ی سرنوشت بپردازیم ؟
به راستی او رنج کشیده تر از جهان پهلوان دلبندمان نیست؟؟
سکوت شهلا سرشار از ناگفته هاست ، اما آیا این اجتماع ریاکار استوره پرداز توان ذهنی درک دردهای او را دارد ؟؟؟
آیا هنگام آن فرا نرسیده است که در اصول و مفاهیم فکری ، روانی و اخلاقی اجتماع مان باز اندیشی نماییم و ساده و آسان نیندیشیم و حکم ندهیم ؟!؟
نه ، این نوشته برای تطهیر رژیم پهلوی سرنگون شده نوشته نشده است ؛ که نظام پادشاهی تختی را دشمن و ستیزه جو یافته بود و با بستن و تنگ کردن زندگی بر جهان پهلوان ، افسردگی او را گسترده تر و ژرف تر نمود. سرکوب تختی از سوی عوامل رژیم گذشته بی گمان در خودکشی او نقشی جدی و انکار ناپذیر داشته است. آن که دانه ی خشم و تحقیر روا می دارد ، توفان کینه و انتقام برداشت می نماید. این گونه است که پروانه ی فروهر در پیشاپیش تشییع کنندگان تختی ، شهادت و کشته شدن او را به چنگ ساواک فریاد می زند تا پرده از رخ واقعیت بر افکند و حقیقت را به پندار خود هویدا سازد.
ننگ کشتن تختی این گونه بر پایه ی کینه و انتقام جمعی اپوزیسیون و روشن فکران تا توده ی اجتماع بر دامان پادشاه و نظام پادشاهی نشست و دهه ها زدوده نشد. هر کار تاوان دارد ؛ ستم گری و تحقیر روا داشتن نیز بی پاسخ نمی ماند.
اما شرم ستایی و حیا مداری بیش از اندازه ی این اجتماع ده رو ، صد رنگ و هزار خون نیز نقش کمتری در خودکشی دلاور همیشه ماندگار نداشته است ! هر چیر اندازه ای دارد ؛ شرمگینی و حجب و حیا مداری نیز همین گونه است. با شرم و حیای بیش از اندازه خانواده ها فرو می پاشند و مردان و زنان - حتا جهان پهلوانان نیرومند و استوار - خود را به نابودی و مرگ می سپارند.
باز اندیشی و نو آوری در عرصه ی واقعیت های زندگی آدمیان - و از جمله زندگی ج.ن.س.ی و زناشویی آنان - بی گمان این روزها مهم تر ، ارزشمند تر و سودمند تر از هر هنگام دیگر است.
به آمار آسیب های اجتماعی و صفحه ی حوادث و اجتماعی روزنامه ها نیک و ژرف بنگرید ....
نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 12:4 توسط دکتر بهنام اوحدی

۳- مرحلهي عمليات غيرانتزاعي (هفت تا يازده سالگي)
در اين مرحله كودكان با اشياء و وقايع غير انتزاعي، واقعي و ادراك، عمليات ذهني انجام ميدهند و تفكر عملياتي جانشين تفكر خود محورانه شده است.
اين نوع جديد تفكر مستلزم برخورد با انواع و اقسام اطلاعات خارج از وجود كودك است. از اين رو اكنون كودكان ميتوانند به واقعيتها از ديدگاه افراد ديگر هم بنگرند.
كودكان در اين مرحله شروع به استفاده از معدودي فرآيند فكري منطقي كردهاند و ميتوانند چيزها را (بر اساس ويژگيهاي مشترك) رديف، منظم و گروهبندي كنند.
استدلال قياسي (Deductive reasoning) كه در آن از دو مقدمه، نتيجه اي منطقي گرفته ميشود، در اين مرحله پيداميشود. براي نمونه: الف- همهي اسبها پستان دارند(مقدمه) ب- همه پستان داران خون گرمند(مقدمه)، پس همهي اسبها خون گرمند(نتيجه). كودكان ميتواند استدلال كنند واز قواعد مقررات پيروي نمايند.
ميتوانند خود را تنظيم كرده و كم كم احساس اخلاقي ونظام ارزشي براي خود ايجاد كنند.
در كودكاني كه توجه بيش از اندازه به قواعد و مقررات دارند، ممكن است رفتار وسواسي- جبري ديده شود و كودكاني كه در برابر داشتن يك نظام ارزشي مقاومت ميكنند، اغلب خودرأي و بيتحرك به نظر ميرسند.
مطلوبترين پيامد در اين مرحله آن است كه كودك به گونه اي سالم به قواعد احترام بگذارد و اين را هم البته بداند كه هر قاعده ممكن است استثنايي موجه و مشروع داشته باشد.
ثبات ادارك(Conservation) عبارت است از توانايي فهم اين نكته كه اشياء با وجود تغيير در شكلشان، ديگر مشخصههاي خود را چنان حفظ ميكنند كه باعث ميشود همان شيء پيشين شناخته شوند.
براي نمونه، اگر موميكروي را به شكل سوسيس دراز و كلفت در آورند، كودكان ميفهمند كه در هردو حالت مقدار موم ثابت بوده است.
ناتواني از ثبات ادراك- آن چنان كه در مرحلهي پيش عملياتي ديده ميشود- هنگاميديده ميشود كه كودك بگويد سوسيس موم بيشتري دارد، چون درازتر است.
بازگشت پذيري (Reversibility) عبارت است از قابليت فهم رابطهي بين چيزها و دريافتن اين كه چيزي ميتواند به چيز ديگري تبديل شود و دوباره به شكل نخست خود برگردد(مانند آب و يخ).
مهم ترين نشانهي اين كه كودك هنوز در مرحلهي پيش عملياتي است، اين است كه به ثبات ادراك و بازگشت پذيري نايل نشده باشد.
توانايي كودكان براي فهم مفاهيم كمييكي از مهم ترين نظريههاي پياژه در زمينهي رشد شناخت است.
مقياسهاي كميعبارت است از جِرم، طول، تعداد، حجم و سطح.
كودك هفت تا يازده ساله بايد بتواند وقايع جهان واقع را سازماندهي و مرتب كند. برخورد با آينده و احتمالات آن در مرحلهي عمليات صوري رخ ميدهد.
۴- مرحله عمليات صوري (از يازده سالگي تا پايان نوجواني)
مرحله عمليات صوري را زا آن رو به اين نام خوانده اند كه تفكر نوجوانان به شكلي صوري، بسيار منطقي، نظام مند و نمادين عمل ميكند.
ويژگيهاي اين مرحله عبارت است از توانايي تفكر انتزاعي(Abstract thinking)، استدلال قياسي (Deductive reasoning)، تعريف مفاهيم و نيز پيدايش مهارتهاي جابجايي اعداد و تركيب آنها كه در نتيجه نوجوانان ميتوانند مفهوم احتمالات را دريابند. آنها ميكوشند همهي روابط و فرضيههاي محتمل را براي توضيح دادهها و واقعيتها به كار گيرند. در اين مرحله، زبان كاربرد پيچيده اي مييابد، تابع قواعد منطق صوري و قراردادي است و از نظر دستوري درست است.
انتزاعي بودن تفكر نوجوان در دلبستگي آنها به مباحث متنوعي مانند فلسفه، دين، اخلاق و سياست خود را نشان ميدهد.
تفكر فرضيهاي – قياسي (Hypotheticodeductive thinking )، عاليترين شكل سازماندهي شناخت است و افراد مجهز به آن ميتوانند فرضيه يا قضيهاي را طرح كنند و آن را به محك واقعيت بزنند. استدلال قياسي(Deductive reasoning) حركت از كل به جزء است و روندي پيچيدهتر از استدلال استقرايي( Inductive reasoning) است كه حركت از جزء به كل است.
از آن جا كه نوجوانان ميتوانند در مورد انديشههاي خود و ديگران بينديشند، مستعد رفتار خويش آگاهانه (خودمراقبه) [Self- Conscions behavior] هستند. هم چنان كه ميكوشند بر تكاليف جديد شناختي مسلط شوند، ممكن است به تفكر خود محورانه- البته در سطحي بالاتر از گذشته- برگردند.
براي مثال، نوجوانان ممكن است خيال كنند كه هر كاري را ميتوانند انجام دهند يا صرفاً با انديشيدن به امور ميتوانند آنها را اصلاح كنند.
همهي نوجوانان در زماني واحد به مرحلهي عمليات صوري نميرسند يا به ميزان يكساني از اين نوع تفكر برخوردار نميشوند. برخي، بسته به توانايي فردي خود و تجاربي كه برايشان پيش آمده، ممكن است اصلاً به مرحلهي تفكر عملياتي صوري نرسند و تا پايان عمر خود به شيوهي عملياتي غيرانتزاعي بينديشند.
اگر بر توصيف هر مرحلهي نظريهي رشد شناختي پياژه به گونهاي دقيق تأمل كنيم، آشكارا ميبينيم كه «غنا»، «پيچيدگي» و «تنوع» فضاي باغچه چگونه در هر مرحله- به ويژه مراحل تفكر پيش عملياتي (دو تا هفت سالگي) و عمليات غير انتزاعي (هفت تا يازده سالگي)- ميتواند به رشد كاملتر (گستردهتر و ژرف تر) انديشه و شناخت كودك بينجامد.
ادامهي حضور در طبيعت- به ويژه در مناطق طبيعي و زيست محيطي بكر و خارج از شهرها، در مرحله عمليات صوري (پس از يازده سالگي)، نقشي به مراتب بيشتر از باغچه خواهد داشت و توانايي انديشيدن انتزاعي و استدلال قياسي و نيز تفكر فرضيه اي – قياسي نوجوان را به بهترين حالت ممكن تكميل نموده و گسترش و ژرفا خواهد بخشيد.
اما رشد بي حساب و غير منطقي جمعيت در پايان دههي پنجاه و آغاز دههي شصت و هجوم روستائيان و شهرستانيها به شهرهاي بزرگ همراه با تورم و افزايش سرسام آور بهاي زمين، نه تنها به مرگ باغچهها و تبديل آنها به مجتمعهاي آپارتماني انجاميده است، بلكه در عمل امكان ايجاد پاركها و فضاي سبز عمومي متناسب با جمعيت را نيز از بين برده است.
اكنون نسلهايي پديد ميآيند كه در زندگي آپارتمان نشيني، فرصت آموختن و انديشيدن و آشنايي با تجربههاي نو را در باغچه – اين فضاي واقعي، جلوهي طبيعت و «اشانتيون گيتي» – از دست دادهاند و اين حضور به حداكثر دقايقي ايستادن در بالكن (اگر آپارتمان بالكني داشته باشد!!) منحصر و محدود شده است. بيگمان، كامپيوتر، پلي استيشن، تلويزيون و اينترنت جايگزين خوبي براي باغچه نيستند.
بعيد نيست كه نسلهاي بي باغچه و محبوس در آپارتمان، روح و رواني آزردهتر، ناآرامتر، افسردهتر و پرخاشگرتر و انديشه اي كليشهايتر و شايد غيرانتزاعي تر داشته باشند.
اينجاست كه برگزاري جشنهاي پرمايه و معنايي چون سيزده بدر، سده، مهرگان، چهارشنبه سوري، ادريبهشتگان و مانند آن و نيز رفتن به پيك نيكهاي فاميلي و خانوادگي و گشت و گذار در كوه، دشت، چشمه سارها و كشت زارهاي خارج از شهر و يا دست كم پاركهاي شهري اهميتي صدچندان پيدا ميكند تا زندگي آپارتمان نشيني و سوئيت نشيني امروز و استوديو نشيني فردا، كودكان را از رشد سالم و كامل فكري، شخصيتي و رواني محروم و متضرر نسازد و انديشه و شناخت و بينش و منش او را در چهارچوبي كليشه اي و قالبي ماشيني دربند و اسير نكند.
انديشه و شناخت آدميبا مطالعه و بازي نيز رشد و پيشرفت ميكند، اما مطالعه و بازي نميتوانند جايگزين مشاهده و حس مستقيم و بيواسطهي جهان هستي بشوند.
باغچه براي كودك چكيدهي جهان هستي است كه عناصر چهارگانه(باد، خاك، آب، آتش) را در آن ميآزمايد و قواعد و مقررات حيات و رازهاي بقاء را در آن فرا ميگيرد. بار ديگر به مراحل رشد انديشه و شناخت پياژه بنگريد. كدام محيط ديگري چون باغچه براي رشد تواناييهاي ذهني اين اندازه غني و سرشار است؟
و در فصل مرگ باغچهها چه بايد و چه ميتوان كرد؟؟
به نظر ميرسد نگهداري از گياهان آپارتماني، كاشت و رشد دادن بذرها از سوي كودكان (با حمايت والدين)، نگهداري و پرورش حيوانات خانگي ودر يك كلام، پديد آوردن فضايي شبيه به باغچه درون آپارتمان (بويژه چنانچه داراي بالكن باشد) اقدام عملي سودمندي است. اين اقدام بايد با بردن كودكان به پاركها و باغها و گردش گاههاي طبيعي و جدي گرفتن «اكوتوريزم» پيوسته و همراه شود تا نبود باغچه جبران شود.
بد نيست به جاي كارتونهاي بي محتوا يا پر از خشونت تلويزيون، باز همان «خپل و باغ گلها» پخش شود، بلكه نسل ميان سال نيز افزون بر كودكان مستفيض شوند! صداي گرم، نرم و مخملي و روح و فضاي آرامشبخش آن از هر مسكني براي خواب بهتر و بيشتر اثر ميكند. پس ساعت ده و نيم شب پخش «خپل» است!
دوري از طبيعت و فرو رفتن در زندگي ماشيني به خودي خود مشكل ساز خواهد بود، زيرا آدميدر نهايت، پستان داري دوپاست و اصول فيزيولوژيكي اش خيلي از ديگر جانوران و به ويژه پستان داران دور نيست. همان گونه كه دور شدن از طبيعت براي حيوانات بيماري زاست، برسلامت و رشد جسميو رواني آدمينيز اثرگذار است.
ما پسرخالهها، دخترخالهها و نيز پسرداييهايمان هريك در گوشهاي از اين كرهي خاكي روزگار ميگذرانيم و برخي مان دهههاست كه يكديگر را جز از دوربين آنلاين اينترنت يا عكسهاي ارسالي با پست نديدهايم؛ اما آن چه ما را درچهار سوي گيتي به هم پيوند ميدهد، همان خاطرات باغچهي پدربزرگ و مادربزرگ مهربانمان در خيابان چهار باغ عباسي اسپهان(اصفهان)، درست چسبيده به هتل عالي قاپو است؛ باغچهاي كه ديگر نيست و هرگوشه از آن مغازهاي در مجتمع تجارتي عالي قاپو شده است!!
خوب ميدانم كه تا واپسين ثانيههاي عمرم خاطرات آن باغچه را در ذهن و روانم زنده و حاضر خواهم داشت؛ درست مانند شخصيت نخست فيلم «همشهري كين» كه با وجود ثروتي بيشمار در واپسين نفسهاي زندگي نام گل رُز روي لُژ برف سواري اش را بر زبان ميراند.
سالهاست كه هربار گذارم به گران فروشهاي ميوه تهران ميافتد و آلوچه قرمز را در بساط آنها ميبينم، در حافظهام درخت تك افتادهي كنج حياط، پشت آجرهاي هتل عالي قاپو- كه جايگاه لانهي كبوترهاي چاهي آزاد و رها بود - را جستجو ميكنم و هر گاه به نام بلوط بر ميخورم، خاطرهي فشنگهاي كودكي ام(!) زنده ميشود.
و شايد مايهي شگفتي ديگران شود اگر اين را هم بگويم كه با ديدن قوطي كبريت به ياد گوجه سبز و باديدن گوجه سبز به ياد قوطي كبريت ميافتم! دليل آن دست كم براي خودم واضح است؛ سوراخ ميان تنه دو درخت گوجه سبز به هم پيوسته، جايگاه امن مخفي كردن قوطي كبريتهاي اردوگاه رزم مان بود!!
كسي نميخواهد باور كند كه «باغچه» دارد ميميرد؛ اما من آن را كاملاً باور كرده ام. نه، با همهي سلولهايم اين واقعيت تلخ را لمس كردهام.
افسوس! چقدر جنگل خانهي پدربزرگ رنگارنگ بود. و اكنون اين منم:
تارزاني بيجنگل از نسل رو به انقراض باغچه !
نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 12:0 توسط دکتر بهنام اوحدی

زماني نه چندان دور و كهن، هر خانه فضايي داشت كه به آن «باغچه» و گاه «باغ» ميگفتند. هنوز هم كاخها يا كاشانههايي با چنين فضايي وجود دارند؛ در شهرستانهاي «ابرشهر» نشده بيشتر! اما برجها و مجتمعها ميروند كه به حضور باغ و باغچهها پايان دهند.
كودكي نسل من بيشتر در باغچه گذشت و كودكي نسل پيش از من در باغ؛ در ميان درختان جورواجور : توت سفيد و سياه، شاه توت، گوجه سبزو قرمز، مو، هلو، شليل، انجير، آلوي زرد و سياه، بيد مجنون، آبشار طلايي، مگنوليا و بلوط و... و يادم ميآيد كه اين آخري را بيش از همه دوست ميداشتم، نه به اين جهت كه از سرزمين مادري- كوههاي بختياري – به گنجينه خاطراتم، خانهي پدربزرگ، آورده شده بود، كه بدين دليل كه ميوههایي – به شكل و شمايل فشنگ داشت و ما پسرخالهها و پسرداييهايمان عاشق فشنگ و شيفتهي تفنگ بوديم.
در باغچهي بزرگ خانهي پدربزرگ، پدربزرگ مهربان- آن Love object جاويد- سنگر ميكنديم و گلوله – ميوه بلوط – گرد ميآورديم تا هنگام نبرد فرا رسد. مدافعان و مهاجمان جز تفنگ و فشنگ و هفت تير، همه شمشير و نقاب زورو داشتند، جز من آرامتر كه به دليل عدم التزام عملي به مباني جنتلمني مورد نظر مادر تحت نظارت و كنترل خاص او بودم!
اما مهر پدربزرگ چاره ساز شد و حكميت او گرهگشا. و من اين چنين شادمان و كامياب از اسباب بازي فروشي خيابان چهارباغ عباسي اسپهان(اصفهان)، چند متر آن سوي كاخ هشت بهشت، مسلح به شمشير و نقاب زور شدم. بگذريم كه ديري نكشيد كه «زورو» قهرمان عدالت خواه، آرمانگرا و حاميمستضعفان، كه سخت شيفته و دل بستهاش بوديم، گرفتار تيغهي گيوتين سانسور شد و به جرم سرسپردگي و مزدوري تهاجم فرهنگي به سرنوشت ديگر سفيران امپرياليزم جهان خوار- «تارزان»،«سوپرمن»،«بت من»،«اسپايدرمن»،«مامفي»،«ميشل استروگف»،«مرد شش ميليون دلاري»،«جو» و...- دچار گشت. چنين شد كه نسل پس از من و من به همانندسازي با قهرماناني چون «زورو» نپرداخت و اين چنين «خود محور»،«خودبين»،«خودخواه»و «خود شيفته»شد. شگفت نيست كه ساده زيستي، دلاوري، گذشت، فداكاري و مددكاري «تارزان» قهرمان يگانه و اين اسطورهي جادويي كودكان را نيز نياموختيم.
با از دست رفتن تلويزيون، پيوند ما با باغچه بيشتر و بيشتر شد.
در ميان جنگلي از درختان جورواجور ميوه، گلها و گياهان گوناگون و حوضي با ماهيهاي قرمز، از رژهي مورچهها، لانه ساختن، تخم گذاشتن و جوجه آوردن پرندگان، مكر و پدرسوختگي كلاغ و نيرنگ و درنده خويي گربه نكتهها آموختيم و خستگي ناپذيري مورچگان و كوشش كرمهاي خاكي برايمان درس و سرمشق بود.
از درختها و آلاچيقها با لذت بالا ميرفتيم و از آن بالا و بلندي نيز با واقعيتهاي هستي آشنا ميشديم.
آري كودكي نسل من و نسلهاي پيش از من در حوض و حياط و باغ و باغچه گذشت و شخصيت و منش ما در آن پيكره و چهارچوب يافت. باغ و باغچه آن روزها در «برنامه كودك نيمدار و نيمه جان» هنوز جاري بود؛ ما به ديدن «شويد» و «جعفري» عادت كرده بوديم و با صداي نرم و گرم و مخملي هوشنگ لطيف پور(يا عباس پهلوان)در «خپل و باغ گلها» به آرامش ميرسيديم.
براي خود من هميشه مايهي شگفتي بوده است كه ميان آن همه كارتون وسريال چگونه اين دو كارتون در ذهن خودآگاه و ناخودآگاه نسل زاده شده در نيمهي نخست دههي پنجاه جايگاهي قابل توجه و تأمل داشته و دارد!!
باغها و باغچهها آهسته و آرام لاي عكسهاي آلبومها و گوشههاي خاطرات محبوس و گرفتار شدند. از «خپل و باغ گلها»يش نيز خبري نيست كه نيست!
باغچه در متن زندگي كودكان ايران امروز حضور ندارد. ديگر باغچه- اين فضاي طبيعي و واقعي – نقشي در شكلدهي به شأن و شخصيت و منش و خلق و خوي ايرانيان ايفا نميكند و جاي خود را در اين راستا به سگا و پلي استيشن و اينترنت و گيم – اين فضاهاي مصنوعي و مجازي- داده است.
نميدانم در آينده، اگر كاشتن لوبيا در كاغذ جوهر خشك كن علوم دوم دبستان هم از دست رود، آيا تا اين اندازه لج كودكان از «سكه كاشتن پينوكيو در تقليد از گربه نره» در خواهد آمد يا نه؟!؟
شايد اگر من به پيري و كهنسالي برسم، آن هنگام با گردني افراشته به خود ببالم و پُز دهم كه من آن اندازه خوش اقبال بودهام كه مزهي قلعهسازي و مهمانيگرفتن(!) بر فراز درختان و خورشت خُرفه و گوجه سبز(!!)پختن و زغال كردن سيبزميني با آتش خودي(!!!) در ميان باغچه را چشيدهام.
به من پيشاهنگي نرسيد؛ حتا لباسش! اما چه غم كه من پيشاهنگ و نه پيشاهنگ كه تارزاني مادرزاد بودم!! با جنگلي سبز و رنگارنگ كه به سليقهي پدربزرگ و با مراقبت صادقانه «باباصفرعلي» باغبان پيرِساده دل و مهربان پديد آمده بود.
بسيار خوشحالم كه در كارنامهي كودكيام ماتادوري در گاوداري باغ ابريشم و كوه نوردي در كوهها و صخرههاي اَفجِد را نيز داشتهام. بيشك، اين مزه چشيدنها را مديون پدربزرگ و مادر بزرگ مادريام هستم كه چنين فضاهايي را براي ما نوهها تُخس و وروجك پديد آوردند.«شاهكوه» همواره برايم نماد و يادآور پدربزرگ مهربانم – يوسف خان بهنام – خواهد بود كه معدن سرب آن را كشف كرد. معدني كه امروز با نام «شركت باما» شناخته ميشود. ياد پدربزرگ هميشه با ماست.
بگذريم كه باغچهي خانهي پدري – با آن بتههاي خزندهي توت فرنگي و پنجاه و دو كبوتر حلالزاده و حرام زاده (!) - و باغ وسيع كاشانهي مادربزرگ و پدربزرگ پدري-دكتر حسين اوحدي- با آن حوض بزرگ، درختان بلند، گلها و بتههاي جورواجور و گلخانهي خاطرهانگيز با درختان نارنج پر ثمر نيز خود لطف و لذت خاص خود را داشتند. تارزان در هر سه خانه كوشا بود!
اگر تئوري و مدل «شناختي» پياژه را در نظر گيريم، بهترين فضا براي رشد مراحل حسي- حركتي (از زاده شدن تا دوسالگي) [Sensorimotor]، پيش عملياتي (دو تا هفت سالگي) [Preoperational] و عملياتي غير انتزاعي(هفت تا يازده سالگي) [Concrete operation]، همانا باغچه است.
فضايي «واقعي» كه كودك واقعيتهاي جهان را -«آن چنان كه هست»- از نزديك با چشم و گوش و ديگر حواس (بويايي، لامسه، چشايي) حس و درك ميكند و به دستاوردها و نتايج هر مرحله ميرسد و رشد شناختي اش كاملتر ميشود. اين دستاوردها و پيش فرضهاست كه پس از يازده سالگي به پيدايش «انديشهي انتزاعي» توانمند و پيچيده ميانجامد و «استدلال منطقي» استواري را پديد ميآورد.
حضور كودك در فضاي واقعي طبيعت از همان سال نخست زندگي كودك بررشد شناختي او اثر گذار است، هر چند درك و برداشت كودك در مراحل «پيش عملياتي(دو تا هفت سالگي)» و «عمليات انتزاعي(هفت تا يازده سالگي)» بيشتر و ژرفتر از مرحله «حسي- حركتي (تولد تا دوسالگي)» است.
پياژه، اين روان شناس رشد و كودك، نظريهي خود را «معرفت شناسي تكويني (Genetic Epistemology)» ميناميد و آن را مطالعهي شيوهي به دست آوردن، تعديل و رشد افكار و تواناييهاي انتزاعي براساس زير ساختي ارثي و زيستي ميدانست.
پياژه چهار مرحلهي عمدهي رشد را بيان كرد كه منجر به قابليت انديشيدن در حد بزرگسالان ميشود. هر مرحله پيش نياز مرحلهي بعد است، اما سرعت كودكان مختلف در عبور ازمراحل گوناگون به توانايي و توانمندي ذاتي آنها و شرايط محيطي شان بستگي دارد.
سه مرحله از چهارمرحلهي پياژه را پيشتر نام برديم. مرحلهي آخر، مرحلهي «عمليات صوري (Formal operation)» است كه از يازده سالگي تا پايان نوجواني را در بر ميگيرد.
هر چند پياژه روان شناس باليني نبود و مدل شناختي خود را به حوزهي مداخلات روان درماني تعميم نداد، ولي نظريهي او به يكي از پايههاي انقلاب شناختي در روان شناسي تبديل شده است. نظريهي پياژه امروزه كاربردهاي زيادي در روان پزشكي به ويژه «شناخت درماني» - كه از سوي آرونبك پايهگذاري شد- دارد.
شناخت درماني در درمان مشكلات مختلف از جمله افسردگي، اختلالات اضطرابي، وسواسها، سوءمصرف مواد، خودكشي و... به كار ميرود. اما جداي از كاربردهاي درماني، نظريهي پياژه در حوزهي آموزش از اركان اصلي روانشناسي اين حيطه بوده و هست ودر موارد بسياري چون سنجش رشد هوشي، استعداد تحصيلي، تعيين كلاس و آمادگي براي خواندن متون به كار رفته است.
بر اساس نظريهي پياژه، «تجربه» در «پختگي كاركردهاي شناختي» نقش دارد. پياژه در تمام نوشتههاي خود تأكيد ميكرد كه هرچه محيط «غنيتر»، «پيچيدهتر» و «متنوعتر» باشد، احتمال آن كه كودك به «سطح بالاتري از كاركردهاي ذهني و تواناييهاي رواني» دست يابد، بيشتر ميشود.
مراحل رشد شناخت و انديشهي پياژه عبارتند از:
۱- مرحلهي حسي- حركتي (تولد تا دوسالگي)
نوزاد با مشاهدهي حسي شروع به آموختن ميكند و با انجام فعاليت، كاوش و دستكاري محيط بركاركردهاي حركتي خود مسلط ميشود. از آغاز رشد، وضعيت زيستي فرد و تجارب او در هم ميآميزد و به يادگيري رفتاري ميانجامد. محركي درك ميشود و پاسخي در پي آن به وجود ميآيد. اما همراه با آن نوعي آگاهي نيز پديد ميآيد كه نخستين طرحواره يا مفهوم ابتدايي است. همچنان كه نوزاد تحرك بيشتري پيدا ميكند، طرحواره (schema)هاي جديدتر و پيچيدهتري بر مبناي طرحوارههاي پيشين ساخته ميشود.
در اين مرحله اداركهاي هندسي، بينايي و لمسي نوزاد گسترش مييابد. كودك فعالانه با محيط تعامل ميكند و رفتارهاي آموختهي پيشين را به كار ميبندد. براي مثال كودكي كه استفاده از جغجغه را آموخته، هم اسباب بازي تازه اش را مانند آن تكان ميدهد و هم جغجغه را به شيوههاي تازه اي به كار ميگيرد.
دستاوردهاي حياتي اين دوره، پيدايش «بقاي شيء (Object Permanence)» يا «طرح واژهي بقاي شيء (Schema of Object Permanence)» است كه به معناي توانايي كودك براي فهم آن است كه وجود اشياء مستقل از بكارگيري آنها توسط اوست. نوزاد در اين مرحله ياد ميگيرد كه خود را از جهان جدا بداند. او ميتواند انگارهي اشياء را حتا زماني كه در ديد او نيستند، در ذهن خود نگه دارد.
نوزاد در حدود هيجده ماهگي شروع به ساخت نمادهاي ذهني و كاربرد واژهها ميكند.اين فرآيند را نمادسازي (Symbolization) مينامند.
نوزاد در اين سن ميتواند انگاره اي بينايي از توپ يا نمادي ذهني از واژهي توپ بسازد كه نمايندهي شيء واقعي است يا بر آن دلالت ميكند. اين باز نمودهاي ذهني براي كودك مجال آن را فراهم ميكند كه وي اعمال ذهني خود را در سطح مفهوميجديدتري انجام دهد.
دستيابي به طرح وارهي بقاي شيء (Schema of Object Permanence) نشانهي گذر از مرحله حسي – حركتي به مرحلهي پيش عملياتي رشد است.
۲- مرحله تفكر پيش عملياتي (دو تا هفت سالگي)
در اين مرحله كودك نمادها و زبان را گستردهتر از مرحلهي حسي – حركتي به كار ميبرد. تفكر و استدلال او شهودي (Intutive) است. يعني يادگيري او بدون استدلال است. او نميتواند منطقي (Logical) يا قياسي (Deductive) بينديشد و مفاهيمش ابتدايي است. اشياء را ميتواند بنامد، اما نميتواند آنها را طبقه بندي كند.
تفكر پيش عملياتي، مرحله اي بين تفكر بزرگسال اجتماعي شده و ناخودآگاه كاملاً خودمدار (Autistic) فرويدي كودك خردسال است.
كودك در اين مرحله بين واقعيتها و رخدادها، ارتباط منطقي برقرار نميكند. در آغاز اين مرحله، اگر ليواني از دست كودك بيفتد و بشكند، اوهيچ گونه درك علت و معلولي ندارد و خيال ميكند كه ليوان آمادهي شكستن بود واو آن را نشكست.
كودك در اين مرحله نميتواند شيء واحدي را در موقعيتهاي مختلف شيء يگانه ببيند. براي مثال، عروسك واحدي را در كالسكه، تخت خواب و صندلي، سه شيء مختلف تلقي ميكند. او در اين مرحله اشياء را در ذهنش بر اساس كاركردشان بازنمايي ميكند. مثلاً دوچرخه را «سواري» و سوراخ را «كندن» معنا ميكند.
كودك در اين مرحله آغاز به بهره گرفتن مشروح تري از «زبان» و «نقاشي» ميكند و از سطح گفتههاي تك واژه اي به سطح عبارات دو واژه اي- شامل يك اسم و يك فعل و يك فعل و يك اسم و يك مُسند – ارتقا مييابد. مثلاً ميگويد«مامان خورد»، «بابا خواب».
كودكان در مرحله پيش عملياتي، با اين كه خوب و بد را تميز ميدهند، نميتوانند از پس محذورات و دشواريهاي اخلاقي (Moral Dilemmas) برآيند. مثلاً هنگاميكه از آنها پرسيده ميشود:«يك نفر عمداً ليوان را شكسته و يك نفر سهواً ده ليوان را شكسته ؛ كدام يك گناه كارتر است؟»، معمولاً ميگويد كسي كه ده ظرف را سهواً شكسته مقصرتر است، چون ظرف بيشتري شكسته است.
كودكان در اين مرحله احساس عدالت ذاتي، ماندگار و جهان شمول (Immanent Justice) دارند، يعني بر اين باورند كه عمل بد قطعاً مجازات ميشود.
كودكان در اين مرحله از رشد، خودمحور(Egocentric) هستند، يعني خود را مركز عالم ميدانند و نميتوانند دنيا را از چشم ديگران ببينند يا خود را جاي ديگران بگذارند. آنها نميتوانند رفتار خود را به خاطر شخص ديگري تعديل كنند. وقتي به آنها گفته ميشود كه ساكت باشند چون برادرشان بايد درس بخوانند، گوش نميدهند. اين به اين دليل نيست كه منفي كاري كرده اند، بلكه به خاطر تفكر خود محورانه شان نميتوانند موقعيت را از چشم ديگري – در اين نمونه، برادرشان- ببينيد.( منصفانه، صادقانه و ژرف بينديشيم ، آيا ما ايرانيان در اين مرحله گير نكرده و تثبيت(Fixed) نشدهايم؟؟)
كودكان در اين مرحله از نوعي تفكر جادويي ( Magical thinking) به نام سبت پديداري (Phenomenalistic causality) استفاده ميكنند. طبق اين تنوع تفكر، واقعهاي كه پيش از واقعهي ديگر رخ داده علت آن است. (مثلاً برق را علت رعد ميپندارد)
نيز كودكان در اين سن، نوعي تفكر به نام تفكر جاندارپندارانه(Animalistic thinking) دارند؛ يعني تمايل دارند ويژگيهاي رواني موجودات زنده مانند احساس و نيت را به وقايع و اشياي مادي نسبت دهند.
ويژگي ديگر اين مرحله (پيش عملياتي)، كاركرد نشانه اي (Semiotic function) است. كودكان با اين توانايي جديد ميتوانند چيزهايي مانند شيء واقعه (Signified object) يا طرح وارهي مفهومي(Conceptual schema) را به كمك يك دلالت كننده (Signifier) بازنمايي كنند. اين دلالتكننده كاركرد بازنمودي دارد (مانند زبان، انگاره اي ذهني يا ژستي سمبوليك).
يعني كودكان نمادي يا نشانه اي را به معناي چيز ديگري به كار ميبرند. نقاشي نوعي كاركرد نشانهاي است كه نخست به عنوان بازي انجام ميشود اما در نهايت بر چيزهاي جهان واقع دلالت مييابد.
نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 11:59 توسط دکتر بهنام اوحدی

زندگي نوابغ تنها از جهت شهرت شان زير ذره بين نبوده است. پندارهاي نامعمول شان كه در قالب گفتار يا كردار پيش گوش و چشم ديگران قرار ميگرفته است نيز به اندازه كافي جذاب بوده و هست.
آن چنان كه در مقالهي «لذت چشيدن ميوه ممنوعه» و در نقد و تحليل روانشناختي فيلم«قلم پرها(Quills)» نوشتم، مطالعات روانشناسانه و روانكاوانه، اختلالات روانپزشكي متنوعي را در نوابغ نامدار گيتي ثبت و ضبط كرده اند تا جايي كه بسياري،«جنون(Madness)» و «نبوغ (Creativity)» را ملازمان جدا ناشدني يكديگر قلمداد كردهاند.
طيف گستردهي اختلالات خلقي (افسردگي) يك قطبي و دو قطبي (از جمله افسردگي ژرف، كج خلقي، خلق ادواري، اختلال خلقي دوقطبي،...) روان پريشيهاي بايا بدون زمينه خلقي، اختلالات اضطرابي (از جمله وسواسهاي مختلف و متنوع)، اختلالات و صفات پررنگ شخصيتي(به ويژه نارسي سيستيك، بوردرلاين، هيستريونيك، اسكيزوئيد و اسكيزوتايپال)، طيف اختلالات تشنجي (از جمله صرع لوب تمپورال)، اختلالات كنترل تكانه، انواع و اقسام تيكها، طيف اختلالات در خودماندگي(از جمله اوتيزم و آسپرگر)، اختلال بيش فعال – كم توجه كودكان و بالغين، اختلالات كاركرد جنسي، انحرافات جنسي، اختلال هويت جنسي، اختلال جهت يابي جنسي، آزارگري و آزار خواهي جنسي و صدالبته سوء مصرف الكل، مواد مخدر و محرك و... از جمله اختلالات روان پزشكي بسيار شايع ديده و گزارش شده در افراد نخبه و نابغه(Creative) است. گويي مغز وروان اينان، بنيان و برنامه ريزي ويژه اي داشته و متمايز و متفاوت از Norm و Normal و Normative اجتماع است.
بسياري از حالات فوق با سطح «دوپامين» مغز- كه يك پيام رسان عصبي اصلي مغز است- رابطه دارد و همين «دوپامين» كه مسئول انديشهي واگرا (Divergent) است كه در افراد نابغه به صورت يك مهار گسيختگي شناختي (Cognitive disinhibition) همراه با انديشهي انتزاعي منطقي(Logical abstract thinking) نمود پيدا ميكند.
و با پروازهاي ملايم انديشه (flight of Idea) لحظههاي هايپومانيك به تداعيهاي نو (New association) ميانجامد.
فيلم «هوانوردAviator» ساختهي كارگردان ناميسينما- مارتين اسكورسيزي- يكي از اندك فيلمهاي زندگي نامه وار است كه داستان واقعي سرگذشت يك نابغه را به زيبايي و با ديدي همه جانبه و ژرف روايت ميكند.
بي شك، بخش مهمياز اين اثر ارزشمند مرهون فيلمنامه نويس فيلم- جان لوگان- است كه با دقتي كم نظير برگوشههاي پيداو پنهان اين شخصيت ويژه تأمل نموده و آن را براي نمايش در فيلم پرورده است.
فيلم با كودكي و بيماري عفوني و مسري «هوارد هيوز» آغاز ميشود. هوانورد پيشرويي كه در 1905 زاده شد. كودك را مادر –Love object هوارد كه در هفده سالگي او از دست رفت – به حمام برده و از عفونت پاك ميكند و تيمار ميدارد. نمايي كه بعدها در حملات تجزيه اي و ميكروسايكوتيك (روان پريشيهاي گذراي) هوارد هنگام استرس به گونه اي توهم آلود و گاه تخيل آميز در فيلم تكرار ميشود. كودك از عفونت جانكاه شبه وبايي بهبود مييابد و زنده ميماند تا بسياري ناداشتهها را براي آدمي به ارمغان بياورد. اما جواني هوارد مصادف با مرگ مادر در هفده سالگي و از دست رفتن پدر- مالك كمپاني هيوزتول- در نوزده سالگي ميشود. اين مصائب و فقدان (Loss)ها سايكوپاتولوژي (آسيب رواني) زمينه اي را، كه در اثر دست و پنجه نرم كردن با مرگ در سالهاي كودكي كليد خورده است، تشديد ميكند.فيلم با زندگي هيوز، هيوز هوانورد، هيوز سينماگر و هيوز صنعتگر پي گرفته ميشود. با صحنههايي مهيج و پراُفت و خيز از كارگرداني ماجراجويانهي او در فيلم ماندگار«فرشتگان جهنم» كه دست كم در تاريخ سينماي جنگي و هوايي اثري پيشرو و ارزشمند است.
صفاتي از شخصيت گروه B و بويژه مرزي (Borderline) و خود شيفته(Narcissistic) او حين فيلم برداري پرمخاطرهي صحنههاي جنگ هوايي اين فيلم آشكارا ديده ميشود. ماجراجويي، هيجانطلبي، خطرپذيري، پايداري و نوخواهي (تنوع طلبي) هيوز جوان كاملاً هويداست.
هيوزي كه 23-24 ساله است و تنها هوس كرده كه كارگرداني سينما را تجربه كند! وسواس، بيماري و بهتر بگوييم اختلال اصلي هيوز اينجا گريبان هيوز جوان، هيوز بلند پرواز راميگيرد. فيلم آن قدر درگير جزئيات نه چندان با اهميت ميشود كه توليد فيلم بيش ازحد طولاني شده و هزينههاي ساخت فيلم، فيلم را در آستانهي ورشكستگي قرار ميدهد. اما هيوز وسواس دارد و هنوز داروهاي روان پزشكي و از جمله داروهاي ضد وسواس كشف و توليد نشده است.
نخستين داروي روان پزشكي سالها بعد در 1951 به بازار ميآيد. فيلم خوب ميفروشد؛ بيشتر از آن چه كه منتقدان انتظار داشتند. خلاقيت هيوز برميخيزد و هيوز كه در اسارت عصيان نبوغ است، بالهاي دوبل هواپيما را ميشكند و از مهندس هواپيماساز درخواست تبديل هواپيماي دوباله به تك باله را ميكند! آري، اين همان تفكر واگرا، تداعي نو و دوپامين مغزي است!!
اكنون هوارد هيوز، هوارد هيوز ميليونر كه دل به كاترين هيپورن- ستارهي نامدار سينما- بسته است، ميخواهد پرشتاب ترين هواپيماي دنيا را داشته باشد و ركورد سرعت با هواپيما را بشكند و اين كار را ميكند.اما بخت و اقبال هميشه ميمون نيست و براي دومين بار هيوز، اين بار در سي و چندسالگي، به دام مرگ گرفتار ميشود. هواپيماي تيزرو سقوط ميكند و هيوز دچار سوختگي شديد صورت، بدن، حنجره و ريه و شكستگي دنده، گردن و اندام و كمر ميشود. اما ذهن پرشور، خلاق و تمايز طلب او آرام و قرار نميشناسد و از روي تخت بيمارستان نيز كار و صنعت را به پيش ميراند.
اما اين همهي شيطنتهاي هيوز نيست. ويژگيهاي پررنگ شخصيت بوردلاين (مرزي) و نارسي سيستيك(خودشيفته) او، او را به سوي يارهاي جنسي متعدد برده است و كاترين هيپورن را رنجيده و جدا ميكند. فقدان (Loss) ديگري روي ميدهد و از دست رفتن Love object چون مادر، اضطراب ووسواس او را افزون ميكند.
اما اين همه دردسرهاي او نيست. او بدبين هم هست. پارانويا رهايش نميكند. او حسادت بيمارگونه(Morbid Jealousy) دارد و در گوشه كنار خانه معشوقه دستگاه شنود و استراق سمع گذاشته است!
اما پارانوياي او تنها به سايكوديناميك دست و پنجه نرم كردن با مرگ در كودكي و يا فقدان مادر (Love object) و پدر و تنش و اضطراب در آغاز جواني بر نميگردد،او به راستي دشمناني بيرحم دارد.
جوآن تورپ، مدير خط هوايي پان آمريكن ميخواهد انحصار پرواز در آمريكا را از آن خود سازد و خط هوايي هيوز- TWA- را مانع اين خواسته ميبيند.
پس پيشنهاد خريد - TWA- را به هيوز ميان سال ميدهد ؛ پاسخ او منفي است: يك نه بزرگ! تورپ از طريق سناور بروستر بر هيوز اكنون تنها فشار ميآورد و البته هوانورد نميپذيرد. پس كميتهي تحقيق و تفحص براي او برپا ميشود تا از خرج هزينههاي ميليوني از بودجهي نظاميايالت متحده در طراحي و ساخت هواپيماهاي جنگي به توليد انبوه نرسيده طي جنگ جهاني دوم پرسش شود.
هيوز در انزواي خود فرو رفته و تاب جنگيدن ندارد. در سالن سينماي خصوصي خود ساكن شده، چيزي جز شير نمينوشد و با هيچ كس صحبت نميكند. حمام نرفته و ريشش را اصلاح نميكند. تورپ پيروز ميدان است و سرمست به پشت در سالن سينماي خصوصي ميآيد و يك نه بزرگ ديگر ميشنود. هيوز تنها فيلم ميبيند و البته فيلمهاي هوانوردي و جنگهاي هوايي!
مباشر هيوز چارهي كار را آمدن Love object ميبيند و نسخهي روانكاوانه نتيجه ميدهد.
«اوا گاردنر» ميآيد و فضاي Schizoobsessive پيرامون هيوز را دگرگون ميكند. او را به حمام ميبرد، اصلاحش ميكند و او را آمادهي پيكار ميكند. هيوز در جلسات دادگاه تحقيق و تفحص حاضر ميشود و فهرستي از مخارج و هزينههاي ديگر كمپانيهاي پشتيبان ارتش ميدهد و چيره و سرفراز از آوردگاه بيرون ميرود. براي پان آمريكن آبرويي باقي نميماند. اكنون TWAاست كه به پيش ميتازد!
حالا هوارد هيوز به دنبال جاه طلبانهترين طرح هواپيماسازي خود ميرود و كشتي پرندهي غولآسا و افسانهاي خود را آمادهي پرواز ميكند و در ميان شگفتي حاضران منتظر شكست و سقوط او، دژ پرنده را به پرواز در ميآورد.
از آن پس هيوز، هوانورد و ميليونر نامدار، راهاله اي از رمز و غربت فرا گرفت. وسواس او به نهايت، تا حد هذيان(Delusion) و سايكوز (روان پريشي) رسيد. چندين دستمال كاغذي را دور هم ميپيچيد تا چيزي را با آن بردارد. به چيزي كه دست ديگران خورده بود، هرگز دست نميزند. از آپارتمانش اصلاً بيرون نميآمد. دوستي نداشت و بيست و چند سال واپسين عمر را در سه اتاق گذرانيد كه كسي را به آنها راه نميداد و از مشغوليت خود در آنها سخني بر زبان نميراند.
غذاي معمول را نميخورد و به شير و بادام زميني بسنده ميكرد.
در پايان عمر دچار آشفتگي رفتار شده بود كه از آن جمله ميتوان به سندرم ديوژن (Diogenes syndrome) و احتكار (Hoarding) او اشاره نمود.
احتكار(Hoarding) كه در شخصيتهاي وسواسي و نيز يك گونه از اختلال وسواس ديده ميشود، جمع آوري مواد زائد، به درد نخوردني، زباله و حتا كثافات و حشرات است كه اين ويژگي از سيمايههاي شايع در اسكيزوفرني مزمن هم هست.
سندرم ديوژن يا غفلت شديد از خود(Gross self-neglect) بيشتر در سالمندان گوشه گير كه گاهي افراد تحصيلكرده، باهوش و ثروتمند هستند، ديده ميشود. اين حالت در اختلال اسكيزوفرنيا نيز ديده ميشود.
ميگويند هيوز در اواخر عمر دچار سيفليس عصبي(General paresis) بوده است، يعني هيوز 10- 20 سال زودتر از آن به عفونت اوليهي تره پونماپاليدوم مبتلا شده است. علائم سالهاي پاياني زندگي وي با اين تشخيص هم خواني دارد. زيرا سيفليس عصبي اغلب لوبهاي پيشاني (frontal) معزي را مبتلا ميسازد و به ضعف قضاوت، تغييرات شخصيتي، تحريك پذيري و كاهش مراقبت از خود ميانجامد. در 10 تا20 درصد موارد نيزهذيانهاي خود بزرگ بينانه (Delusion of Grandeur) و در پي آن هذيانهاي بدبينانهي گزند وآسيب (Delusion of persecutory) و انتساب (Delusion of reference) رخ ميدهند. رفلكسهاي بررمك مختل شده، لرزش، گفتارپريشي و تشديد رفلكسهاي تاندوني پديد ميآيند.
هيوز در پايان عمر ناخنها، موها و ريشهاي بسيار بلند و نامرتب داشت و هنگاميكه مرد تنها 45 كيلو داشت.
او هم ابتلايي به چند دسته از اختلالات روان پزشكي را به طور همزمان داشت.
در محور يك:1- اختلال اضطرابي از نوع اختلال وسواسي جبري- كه گاه تا حد اسكيزوفرني پيش ميرفته است و شايد بويژه در پايان عمر تشخيص Schizoobsessive (وسواس روانپريشانه) براي او متحمل باشد.
2- اختلال خلقي دوقطبي به صورت خلق ادواري (Cyclothymia) كه به دليل بروز چند دوره افسردگي شديد بايد آن را اختلال خلقي دوقطبي ثانويهB2D دانست كه وسواس ميتواند يكي از علائم اختلالات دوقطبي باشد. (احتمال اين كه وي قبلاً به اپي زودهاي مانيك يا مختلط(Mixed) بوده باشد وجود دارد كه در صورت وجود تشخيص را به سوي B1D) (اختلال دو قطبي اوليه) ميبرد.)
3-دمانس (زوال عقل) ناشي از نوروسيفليس (سيفليس عصبي)
در محور دو- كه صفات پررنگ و اختلالات شخصيت در آن قرار داده ميشود- ميتوان شخصيت نارسي سيستيك (خودشيفته) و بوردرلاين(مرزي) را در حد اختلال ( صفت پر رنگ ) و نيز صفاتي از شخصيت هيستريونيك(نمايش)، اسكيزوئيد و وسواسي جبري را در حد Trait (صفت) پررنگ ذكر نمود.
فيلم دوبلهي خوبي دارد و هرچند صحنههاي اندكي از آن به ضرب قيچي، مشمول پيرايش شده و سالم سازي اما VCD آن توسط موسسهي فرهنگي قرن 21 در كلوپهاي مجاز قابل تهيه است.
سه فيلم «قلم پرها(Quills)»، «سقوط(Down fall)» و «هوانورد(Aviator)» سه كارگاه آموزشي سودمند براي آشنايي با روان شناسي نخبگان و نوابغ است. اين سه را از دست ندهيد.
روان نخبگان هيچ گاه از معيارهاي چارچوبهاي ذهن تودهي اجتماع پيروي نكرده است. اينگونه است كه نوابغ از سوي توده، ديوانه خوانده ميشوند!

نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 11:55 توسط دکتر بهنام اوحدی

تاريخ ، بزرگ ترين آموزگار آدمي است اين جمله را بارها و بارها شنيـده ايم و تنها اندكي از ما آن را باور داشته ايم .
تاريخ همواره از منفورترين درسهاي شاگردان ايران بوده وهست به تازگي نيز نيز قرار شده كه اين درس در دوران دبستان و راهنمايي به عنوان يك درس جداگانه كنار گذاشته شود ، آن هم در كشوري كه به نداشتن حافظه ي تاريخي مشهور است . و صد البته تلخ كامي هاي تاريخ را بارها و بارها « تجربه » و «تكرار» كرده است .
ايراني نه تنها از تاريخ باستان و كهن ديار خود چيزين يم دان دكه از تارخ معاصر خود و جهان نيز اندوخته اي ندارد . در اين فقر تاريخي ناگزير به «تجربه » و « تكرار » هستيم ، تجربه و تكرار ي كه هزينه از گزاف وگاه جبران ناپذير مي برد !
بي شك يكي از پوشيده ترين دوره هاي تاريخي بر ايرانيان در تاريخ جنگ جهاني دوم است . اكنون به ياري صنعت سينما ، مي توان اين « فقر تاريخي » بار تا اندازه ا يجبران نمود و اندكي از اجبار به تجربه و تكرار كاست .
فيلم هايي كه در سال اخيــر درباره ي جنگ جهاني دوم ساختـه شـده اند تفاوت چشمگيري با فيلم هاي اين ژانر در درهه هاي گذشته دارند .
همه چيز از خط سرخ باريك Thin Red line و نجات سرجوخه رايان آغاز شد . دو فيلمي كه پليدي ها ، هراس ها و اضطراب هاي جنگ را عريان ونمايان به تصوير كشيدند تا نوجوانان نا آگاه سرشار از انرژي تشنه كشتن نباشند و براي مسلسل و نارنجك به رؤيا فرو نروند !!
پیانيست نابودي زندگي فردي و اجتماعي آدميان را به گويا ترين و دردآورترين بيان نمايش داد و دشمن بر دروازه ها حقايق تلخي از جبهه ها را به واقعيت هاي دردناك خط سرخ باريك و در نجات سرجوخه رايان افزود .
اما آنچه در همه اين فيلم ها نشان داده شد درد و رنج هاي آدميان و شهروندان عادي ، سربازان بي نوا و افسران جزء بود و نه بدبختي ها و بي چارگي ها ي عالي جنابان ، سرداران و پيشوايان .
اما اكنون فيلم ارزشمند و ماندگار سقوط down fall ساخته ي اليور هيرش بيگل كارگردان آلماني به شرح بدبختي ها و بي چارگي هاي پيشوا و سرداران و ياران ارشدش مي پردازد ؛ بدبختي ها و بي چارگي هايي از جنس ترس ، وحشت و اضطراب .
اين فيلم از سوي منتقدان مطرح سينماي جهان ستوده شده و در شمار فيلم هاي ماندگار تاريخ سينما – به ويـژه ژانر جنگل – آمده است .
سقوط داستان جداب و پند آموز دوازده روز پاياني زندگي بزرگ ترين پيشواي سياسي تاريخ – آلدولف هيتلر – در پناه گاه زير زمينين برلين است كــه به گونــه اي درخشان فـرو پاشي كامل خـود شيفتگي ( نارسي سينرم ) پيشوا و سرداران عالي و ارشدش را به نمايش مي گذارد
فيلم همچون دشمن پشت دروازه ها Enemy at the gates و پيانيست Pianist ما را در سفري تاريخي به شهرهاي فرو پاشيده وازهم گسيخته مي برد و تراژدي هاي انساني گوناگوني را در كوچه و پس كوچه ها ي اين ويران شهر پيش چشم مي آورد .
اما آن چه در پس اين درا مها چشم گيرتر به تصوير در آمده ژرف ترين درام فيلم يعني فرو اشي و از هم گسيختگي كامل رواني و شخصيتي پيشوا و سردارانش است .
بي شك تكان دهنده ترين و ماندگارترين نماي فيلم لحظاتي است كه همسر ژوزف گوبلز – يار صميمي و وفادار هيتلر – پس از خود كشي هيتلر و اوا براون كپسول هاي كوچك شيشه اي سيانور را ميان دندان هاي تك تك شش كودك خفته اش كه خود با داروي خواب آور به خواب شان برده مي شكند و با بوسه اي پتو را بر صورت شان مي كشد ! و اين كار درنهايت نظم و دقت و خونسردي انجام مي شود . نظم و دقت و خون سردي اي كه تنها ا ز يك روبات وظيفه شناس يا يك آدم وسواسي مسخ شده مي توان انتظار داشت اين سكانس بسيار تكان دهنده تراز صحنه هاي سرشار از خون و انفجار است اما تنهانماي هويدا شدن سر سپردگي آشكار و كوركورانه سرداران نسبت به پيشوا نيست .
لحظه ي شام خوردن ژنرال ارشد پيشوا كه فرمان خود كشي را ا ز او دريافت مي دار دبا همسر و دو كودكش نيز نمايي فراموش ناشدني است به ويژه آن گاه كه انفجار دو نارنجك زير ميز به دست ژنرال مجالس به نخستين قاشق سو پ و پيش غذا نمي دهد !
صحنه اي ديگر نيز قابل تأمل است ؛ آن گاه كه افسر معتقد و متعهد اس اس پس از شليك گلوله به قلب معشوق زيباروي خود در حالي كه دست خويش را به نشانه ي هايل هيتلر برافراشته است – دچار جنون مي شود و با حالي پريشان گلوله اي به مغز خود مي زند .
و البته اين ها تنها زيباييهاي تكان دهنده فيلم سقوط down fall نيستند جنبه هاي روان شناسانه و روان كاوانه ي فيلم به ويژه با بازي درخشان برونوگانز سوئيسي در نقش هيتلر بسيار شايسته ي ژررف انديشي است سقوط سيماي فرو پاشي افراد دچار اختلال شخصيت خود شيفته نارسي سيسيتيك است و چرخش هاي سريع خلقي Mood swings و جملات ميكرو سايكوتيك روان پريشي ها گذرای اختلال شخصيت مرزي بروردلاين را به زيبايي نشان مي دهد .
امتياز مهم سقوط اين است كه نخواسته با بزرگ نمايي ويژگي هاي ضد انساني و ضد اجتماعي به دام تيپ سازي و شعار زدگي هاي مرسوم فيلم هاي پيشين بيفتد .
سقوط با فاصله گرفتن از ويژگيهاي جنايت كارانه و درنده جويي پيشواي اعظم كوشش مي كند كه ديگر ويژگيهاي رواني و شخصيت و خلقي و اضطرابي و ...
و از جمله هراس از مرگ او را آشكار و عيان نشان دهد و همين برتري چشمگير سقوط بر فيلم هاي همانند پيشين چون هيتلر ده روز آخر 1973 و در پناهگاه زير زميني 1981 و ... است .
در عوض سقوط ويژگي هاي اختلال شخصيت خود شيفته Narcissistic چون احساس خود بزرگ بيني و مهم پنداشتن خود احساس قدرت و ذكاوت نامحدود احساس استثنايي و برگزيده بودن احساس نياز به مورد تحسين و تمجيد افراطي و بيش از اندازه قرار گرفتن احساس محق بودن در همه شرايط استثمار ديگران در روابط بين فردي و نداشتن حس همدلي با ديگران رويكردها و رفتارها ي پرافاده و تكبر آميز و حسادت به ديگران و در همين حال احساس مورد حسادت قرار داشتن را در هيتلر و سرداران و افسران برجسته اش به شيوه اي درخشان نشان مي دهد .
در همين حال فيلم در نمايان ساختن ويژگي هاي اختلال شخصت مرزي Border line يا همان منش روان پريشانه نيز به خوبي عمل كرده است . از جمله ويژگي هاي گروه اختلال شخصيتي اخير مي توان به بي ثباتي در روابط بين فردي وعاطفي تكانشي Impulsive بودن كوشش مضطربانه براي دوري از طرد شدن هاي واقعي يا خيال دونيمه سازي واقعيت ها، ا افراد و رخدادهاي پيرامون به دو سوي آرماني Idealized يا بي ارزش Devaluated اشكال و ابهام در هويت احساس تهي بودن و وچي بودن در خلوت بي ملاحظگي در رفتارهاي روزمره و سرگرمي ها تنوع طلبي و خطر پذيري تحريك پذيري و خشم نامناسب و شديد با دشواري در چيرگي آن چرخش هاي سريع خلق از خلق منبسط تا افسرده و برعكس و جنون هاي زودگذر و افكار بدگمانانه ( پارا نوئيد) اشاره نمود .
آري ملت آلمان و ژاپن قرباني اين دو اختلال شخصيت خود شيفته نارسي سيستيك و مرزي (بوردرلاين) شدند .
سقوط افزودن بر اين دو شخصيت هوشمندانه و يژگي هاي شخصيتي وسواسي جبــري را نیــز در هيتلر گوبلز و ديگر ياران پيشوا نمايــان مي سازد . هر چند از آن جا كه فيلم دوازده روز پاياني دوران افول و فرو پاشي شخصيت هيتلر و يارانش را نشان مي دهد اين ويژگيهاي وسواسي جبري و از جمله اشتغال ذهني به نظم ترتيب كمال طلبي وتسلط بر امورذهني و روابط بين فردي نداشتن انعطاف پذيري در ارزش هاي تعريف شده ي فرد يا حزب وقف كردن خود در جهتا هداف فردي يا گروهي و سر سختي و يك دنگي كم تر از آن چه ره واقع در هيتلر و يارانش وجود داشته است .در فيلم به چشم مي آيند .
فيلم به زيبايي نشان مي دهد كه بربريت و دنده خويي مردان وزنان و نوجوانان آلماني ك شبه پديد نيامده وحاصل تناسخ روح شيطان يا دراكولا د ر هيتلر نبوده بلكه پي آمد مستيقيم اختلال شخصيتا و و يارانش و بلكه بسياري از ملت آلمان بوده است .
آرميان مسخ شده در معابد ايدئولوژي به ويژه آن گاه كه خود بزرگ بين روان پريش و دچار اختلال بيماري شخصيتي باشند مي توانند و بايد جنايت پيشه و بي عاطفه و سنگ دل شوند و ديگران رابا تصميم هاي آني خود به ورطه ي نابودي و هراس بكشانند .
اين چنين است كه سقوط روابط مودبانه و جنتلمنانه ي هيتلر بازنان عشق فراوان او به كودكان صد البته آلمان و دلبستگي شديدش به حيوانات موسيقي و مطالعه را نشان مي دهد تا جايي كه باعث خشم هيتلر ستيان آلمان و اروپا و يهوديان شده و اين اعتراض آنان را به دنبال داشته كه در سقوط هيرش بيگل بر جنبه هاي انساني و جلوه هاي عاطفي هيتلر بيش از اندازه تاكيد داشته است . آنها مي گويند هيتلر قلب نداشت وتنها به دنبال قرباني بود .
اما به راستي اگر هيتلر موجودي ضرفا در نده خو و بي عاطفه و سرد و بي احساس بود مي توانست تا اين اندازه براي ملت و ياران و فدائيانش جذاب و محور باشد ؟ آن چنان كه جمعت هاي عظيم ميليوني در خيابان هاي منتهي به استاديوم هاي محل سخنراني اش گرد وي آيند و جان و روان خود را به او بسپارند ؟
اليور هيرش بگل بر اساس خاطرات منشي هيتلر تراول يونگه در مليسا موسر و كتاب در پناه گاه زير زميني هيتلر نوشته يو آخيم فست در نمايش واقعي ترين سيماي واپسين روزهاي آدولف هيتلر موفق بوده است . اين سيما به جهانيان مي آموزد كه هيتلر هيولا نبود فرانگشتين يا دراكولانيز او نيز. چون چنگيز خان و تيمور لنگ انسان بود اما آن چه تصويري هيولايي از اينان و امثال شان پديد مي آورد همانا اختلال شخصيت است. بيماري اي كه اگر همراه با اختلال شخصيت به تنهايي وجود داشته باشد شخصي به بيماري مبتلا ولي نا آگاه است و خود رنج نمي برد اما ديگران را در سختي و عذاب و دشواري فرو مي برد !
هيرش بيگل بيش از هــر چيــز اين پرسش را در ذهــن بيننده پديـد مي آورد كه به واقع هيتلر چه داشته كه اين همه به او عشق مي ورزيدندوخود را فداي او مي ساختند ؟
اين پرسش برای آناني كه به كارفرما و جادوي ايدئولوژي آگاهي و باور ندارند ، دشورار است آري جادوي ايدئولوژي هر ايدئولوژي كه باشد آدميان را مسخ مي كند و حاصل بنا بر پايه ها و ساختار ايئولوژي متفاوت است .اين چنين است كه كوره هاي آدم سوزي و اطاق گاز آسان ساخته مي شوند و اداره ي آشووتيس نيازي به فرانكشتين پيدا نمي كند !
آري با آميزه اي از ايدئولوژي و اختلال شخصيت شيدايي- مانيا يا هايپومانيا- و در روان پريشي سايكوز جنتلمن دانا وهنرمندي چون هيتلر جنايت پيشه اي درنده خو و بي رحم مي شو دكه در كمال خون سردي راي به مرگ توده ها مي دهد و در پايان ياران را به خود كشي فرا مي خواند اما سقوط سر گذشت و سرنوشت يك پيشوا يك رهبر و يك ديكتاتور نيست سقوط سيماي همه ي ديكاتورهاست در سقوط هيرشتابيگال آن چه را كه بيش از همه پيش چشم قرار داده است رفتار و روابط بين فردي پيشوا و ياران و سرداران ارشدش است اينگونه است كه هيتلر و گوبلز و ديگران فراتر ا ز يك ملت و يك حكومت مي شوند وهيرش بيگل با فيلم خود تكرار تاريخ را هشدار مي دهد .
رنج ها و لرزه ها و هراس ها و اضطراب و وحشتي كه برونو گانز در نقش هيتلر از آن رنج مي برد هراس ها و اضطراب هاي همه ي ديكتاتورها در واپسين روزهاي سقوط است
سقوط مي تواند آينه ي عبرت پند آموزي براي همه جهانيان باشد تا بدانند كه پايان خود بزرگ بين و فرجام خودشيفتگي چيست !
آري تاريخ بزرگ ترين آموزگار آدمي است و آناني كه از تاريخ و روزگار چيزي نمی آموزند از هيچ آموزگاري هيچ نمي آموزند اين گونه است كه آنان تلخ كامي هاي تاريخ را بارها بارها تجربه و تكرار مي كنند .
تاريخ و به ويژه تاريخ جنگ جهاني دوم در ميهن ما آنچنان كه بايد و شايد شناخته نشده است . ناداني به تاريخ جنگ جهاني دوم هزينه هاي گزافي بر ما و ميهن ما تحميل مي كند گوشه اي از اين تاريخ را عيان و آشكار در سقوط اليور هيرش بيگل درك كنيم و پند آموزيم .
اختلال شخصيت تاوان سنگيني از ملت ها گرفته است . بيماري اي كه بيماران بدان آگاهي و بينشي ندارند سقوط گوشه اي از فرجام اين بيماري را پيش چشم آورده است .
نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 11:40 توسط دکتر بهنام اوحدی

زماني كه واژه «دهكده جهاني» به مطبوعات راه يافت، بسياري- به ويژه در جوامع سنتي و محافظهكار – آن را به سان توطئهاي جديد و راهبردي امپرياليستي پنداشتند. ولي اين نظريه، بيپايه بيان نشده بود.
اينترنت و نسل هاي نوين فنآوري اطلاعاتي – مخابراتي، آفرينش اين دهكده را به عهده گرفته بودند، هر چند روزنامه، تلفن، سينما، راديو، تلويزيون، ويدئو، شبكه هاي ماهوارهاي و كابلي، VCD و ديگر رسانههاي گروهي، بسيار پيش از آن، جهان را به سمت كوچك شدن و نزديك شدن جوامع و ملتهاي گوناگون پيش برده بودند.
همزمان با پرتاب نخستين ماهواره فضايي توسط اتحاد جماهير شوروي سابق در 1957، ايالات متحده آمريكا، آژانس پروژههاي تحقيقاتي پيشرفته را در وزارت دفاع بنيان نهاد، اين نهاد نخستين ايدههاي ارتباط بين شبكهاي را ارائه نمود. در 1962 پل باران از مؤسسه دولتي Rand ماموريت يافت تا براي نيروي هوايي ايالات متحده، پژوهشهاي همه جانبهاي بر چگونگي نگاهداري فرمانهاي كنترل موشكها و بمبافكنها در يك حمله اتمي، انجام دهد. برآمد اين پژوهشها به بيان لزوم آفرينش يك شبكه پژوهشي غيرمتمركز نظامي منجر شد كه امكان بقاي آن پس از يك حمله گسترده اتمي وجود داشته باشد تا با نابودي موقعيتهاي استراتژيك ارتش ايالات متحده اين ارتش همچنان بتواند قدرت مانور خود براي حمله متقابل اتمي را حفظ كند. باران در گزارش خود، شيوههاي بسياري را بررسي نموده بود. پيشنهاد نهايي او «شبكه سوئيچ بستهاي» بود. در اين شبكه ديتا به بستههاي كوچك تقسيم ميشد كه هر بسته، نشاني مكان توليد و مقصد ارسال را با خود داشت. هر يك از بستهها به هر دليلي كه در هر يك از گرهها از بين ميرفت، دوباره از مبدا فرستاده ميشد.
نخستين ساختارهاي اين شبكه با نامArpanet توسط موسسه ِArpa در 1968 به شركت هاني ول واگذار شد. آرپانت در 1969 بين كامپيوترهاي مركزي چهار پژوهشكده شامل دانشگاه كاليفرنيا در لوسآنجلس مؤسسه پژوهشي استانفورد، دانشگاه كاليفرنيا در سانتاباربارا و دانشگاه يوتا با خطوط ارتباطي 50 كيلوبايت بر ثانيه برقرار شد.
3 سال بعد در 1972 نخستين برنامه پست الكترونيكي براي آرپانت پديدآورده شد. «مؤسسه پروژههاي پژوهشي پيشرفته» به آژانس پروژههاي پژوهشي پيشرفته دفاعي» تبديل شد. آرپانت در اين زمان داراي 23 گره ارتباط مركزي بود.
در 1976 نخستين شبكه محلي با پروتوكل براي ارتباط كامپيوترها با سرعت بالا از سوي دكتر رابرت مت كالف ارائه شد. پروژهي ارتباط سوئيچ بستهاي توسط ماهواره به راه افتاد و شبكه ماهوارهاي سوئيچ بستهاي آتلانتيك براي ارتباط بين آمريكا و اروپا پديد آمد كه از ماهوارههاي اينتلست بهره ميجست كه از انحصار دولت ايالات متحده خارج بود.
در 1979 شبكه گروههاي خبري غيرمتمركز توسط استيو بلووين تام تراسكات و جيم اليس، دانشآموختگان دانشگاه كاروليناي شمالي، بر اساس استاندارد ارتباط بين سيستمهاي Unix آفريده شد. در همين سال كمپاني IBM شبكه Bitnet را براي ذخيره و هدايت دادهها در سرويسهاي پست الكتروني ارائه نمود.
در 1981، بنياد ملي علوم ايالات متحده، نخستين ساختارهاي شبكهي Csnetر ا براي موسساتي كه به آرپانت دسترسي نداشتند بنيان نهاد و ايدههايي براي ارتباط بين شبكهاي براي ارتباط بينArpanet و Csnet بيان نمود. سالروز تولد اينترنت كنوني را اول ژانويه1983 ميدانند كه قرارداد ارتباط اينترنت از پروتكل كنترل شبكه به شكل كنترل انتقال و پروتكل اينترنت تغيير پيدا كرد. بدين ترتيب و در كمتر از يك دهه، اينترنت از انحصار نظامي امنيتي خارج و نخست به حوزههاي پژوهش دانشگاهي و سپس عرصههاي عمومي وارد شد. فراگيري جهاني اين ابر رسانه در دهه 1990 صورت گرفت. اكنون به ياري كامپيوترهاي كيفي قابل حمل (همراه) و تلفنهاي همراه ماهوارهاي، از بلنداي كوههاي هيماليا و معابد تبت تا دل جنگل هاي آمازون، از كنارههاي نيل و اهرام ثلاثه تا ديوار چين و از معابد اينكاها تا پرسپوليس و پاسارگارد، اينترنت، سايه و سيطره خود را گسترده است.
شايد هيچ اختراع و آفرينش ديگري اين چنين پرشتاب از همان آغاز زاده شدن، چنين دگرگوني سترگي را پديد نياوره باشد. كتمان و پنهان داشتن اينترنت و نفي و انكار آن در دنياي دادهها و جهان ارتباطات امروز، بيشتر به شوخي و مزاح ميماند تا چه رسد به آنكه در مورد آن بتوان به فلسفه و در واقع سفسطه پردازي پرداخت. بگذريم كه انديشههاي قرون وسطايي از آغاز شكست خوردهاي چون «طالبانيسم» كه ريشههايي سترگ و گسترده در جوامع خرافهپرست و تعصبپرور دارد، اين شوخيها را به تراژدي مبدل ميسازند. هويداست كه با پيشرفت دانش و فناوري و رشد رسانهها، دوران خردستيزي، منطق گريزي، و تعصبورزي به سرآمده و ميآيد.
هر آفرينشي كه با توده جمعيت عمومي آدميان وابسته و همبسته باشد، اثرات روان شناختي و جامعه شناختي گوناگوني اعمال ميكند. اين نكته انكارناپذير در مورد رسانههاي گروهي صد چندان است.
راديو و تلويزيون و حتي مطبوعات در همه جوامع – حتي دموكراتيك (مردم سالار)ترين آنها – بسته و ايدئولوژيك است و گفتماني يكسويه و اقتدارمآبانه را با مخاطبان ميگشايد، ولي اينترنت گرچه زاده مدرنيته است، سرشتي پست مدرن دارد. اينترنت يك جايگاه تبادل ديدگاه و انديشه براي همه دلبستگيها و خواسته هاي آدمي است. آدميان ميتوانند ايدهها و انديشههاي خود را به آساني به اشتراك بگذارند. اينترنت حيطههاي نويني پديد آورده است كه بر پايه سياست، امنيت و مرزهاي جغرافيايي بنيان گذارده نشدهاند و بدين سان اجتماعاتي از دلبستگيها و خواستهها آفريده ميشود كه چارچوبهاي مرسوم را پشت سر مي گذارد. در اينترنت «فرديت» است كه حكومت ميكند. در اينترنت ميتوان يك مليت واقعي داشت كه بر ستونهاي انديشه و احساس تك تك افراد و وابستگيها، دلبستگيها، همبستگيها و پيوستگيهاي آنها بر پا شده است. اينترنت ابزاري همگاني است كه اجتماعات به كمك آن خود را در حالي تعريف ميكنند كه درون يك فضاي ديجيتالي به سر ميبرند كه با مرزهاي جغرافيايي سياسي و ملي محدود نشده است. اينترنت فضاي غيرمتمركزي است كه نافي هويتي همگون و يكپارچه است، هويتي كه بر پايهي آرا و انديشههاي ايدئولوژيك انحصارطلب بنياد نهاده شده است. هويتي كه صرفاً از طريق نفي آزاديهاي آدمي به اثبات خويش ميپردازد.
اينترنت، جهان را در مي نوردد و افسار و مهاري براي خود نمييابد، مرزهاي سياسي ملي و جغرافيايي را محو مي كند و «دهكده جهاني»، «مردمسالاري انساني» و «ملت واحد جهاني» را بنياد مينهد و اصالت دادن به آزاديها و انديشههاي آدميان را پايه اثبات خود قرار ميدهد. اينترنت هر چند سرشتي فرامدرن دارد، به ساختاري ميانجامد كه شايد به الگوي كلي «ليبرال دموكراسي» نزديكتر باشد.
در اينترنت، خرد، خلاقيت نوآوري و نوآفريني است كه «قدرت» و «مشروعيت» ميآفريند. اينترنت، قدرت را به مردم باز ميگرداند و دولتها و حكومتها را به وظيفهي حقيقيشان- خدمت و پاسداشت - وادار ميسازد. اگر مطبوعات و شبكههاي راديويي و تلويزيوني خصوصي آزاد را ركن چهارم دموكراسي ميدانند، اينترنت خود به تنهايي، بسيار فراتر از اينهاست. «پويايي» و «آزادي عمل»، دو ويژگي برتر اين ابر رسانه نسبت به رسانههاي پيشين است. با اينترنت، سطوح آگاهي كه بالقوه دروجود آدمي حضور دارد به فعليت ميرسند و آدميان در كنار يكديگر، ابراز وجود و اعلام حضور مينمايند و هويتهايي را آشكار ميسازند كه حتي از وجودشان هم آگاه نبودهايم.
در اين ميان هستند گروهي كه از دستيابي افراد به سايتهاي شرمستيز (منافي عفت) و هرزهدرآ يا سيمپاتي و گرايش برخي به بعضي از سايتهاي سياسي، شكايت دارند. در صورتي كه آنچه در درجه دوم و حتي چندم اهميت و ارزشمندي است، همين ويران شهرها يا آرمان شهرهاي انتزاعي ديجيتالي است و اصالت امر، همان پويايي و آفرينش هويتهاي نوين و فعليت بخشيدن به تواناييها و قابليتهاي ناشناخته و بالقوه وجود آدمي است.
آنچه به هر حال غيرقابل كتمان و انكارناپذير است، اين واقعيت است كه اينترنت قدرت را به مردم باز ميگرداند و انحصارات و چارچوبهاي ايدئولوژيك كاريزماتيك را بيفروغ ميسازد.
به گمان من، كشف الكتريسيته و برق توسط توماس اديسون شايد بزگترين كشف آدمي باشد، چرا كه زندگي آدمي را سراسر دگرگون ساخت، ولي دگرگوني برآمده از برق و الكتريسيته با همه شگرفي و سترگي اش به مانند اينترنت چنين پرشتاب و بيدرنگ نبوده است.
اينترنت، آدميان و جوامع را دچار دگرگونيهاي ژرف و شگرف و فراوان و بنيادين ساخته و خواهد ساخت و اين تاثير «بيمانند» خواهد بود، تا روزي كه مردم با سفينههاي شخصي اتميشان به سان جنگهاي ستارگان جورج لوكاس، گيتي را درنوردند.
آن روز، كدام هنگام خواهد بود! نميدانم، ولي خواهد بود.
كه ميداند؟! شايد روزگاري، آدمهايي بر بلنداي پرسپوليس و پاسارگاد يا زير سايهي ابوالهول و اهرام امروز و فردا و فرداهاي شيراز و پارس و مصر و جهان را در پندار يا گفتار خويش به تصوير كشيده باشند.
نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 11:37 توسط دکتر بهنام اوحدی

دل شكستهاند اما اميدوار؛ دلخورند از برخوردهاي مردم، مسئولان و حتي خانوادههايشان. يكي شان ميگويد:«خداوند ما را اين چنين آفريده، بندهي خدا بر اين گونه آفرينش چه گونه خطا ميجويد؟!؟» ديگري آهسته ميگويد: «تا خودمان را شناختيم، خود رامتفاوت ديديم؛ مشكل با خميرهي ما سرشته شده است. ما آميخته به درديم، درد را ما غمخواري هست ؟؟»آن ديگري - كه انگار پسري است كه به زور يا مثلاً بر سن تئاتر، روپوش و منقنعه اي بر او پوشانده باشي- ميگويد:«هر جا ميرويم و لب از لب ميگشايم، ما را با حيرت مينگرند و چه فراوان ميگويند كه پناه برخدا، دورهي آخرالزمان شده است !»
از روزي كه براي نخستين بار موردي از اين اختلال را ديدم، سالها ميگذرد. امروز بيشتر از گذشته آنان را پذيرا بودهام. با ياري خودشان و همكاري گروهي از استادان دانشگاه علوم پزشكي تهران، از جمله جناب آقاي دكتر محمدي و سركار خانم دكتر رئيسي و صد البته مركز MRI دكتر اطهري و استادي كم نظير اما بي عنوان رسميو دولتي استادي و هيأت علمي – سركار خانم دكتر رحيميان – پژوهشي بزرگ و بنيادي را انجام ميدهم :«ارزيابي و مقايسهي ويژگيهاي تصوير برداري مغز مبتلايان به اختلال هويتجنسي با افراد سالم.» اين پژوهش ويژگي برجستهاي دارد. اين ويژگي، بهرهگيري از پيشرفتهترين نرمافزارهاي حجم سنجي(Volumetry) مغز است كه تا اين تاريخ به گفتهي پژوهشگر كوشا و خستگي ناپذيرمان، خانم دكتر رحيميان – در اروپا هم وجود ندارد تا چه رسد به آسيا و خاورميانه!
وديگر توضيح نميدهم كه اين «استاد بيعنوان» راديولوژي با چه پشتكار و مرارتهايي اين نرمافزار را فراهم آورد. ما ايرانيان در تحريم هستيم و ابزارهاي پيشرفته را به هر بهانه و طفره از ما دريغ ميدارند!
اما مشكل تنها ابزار نيست، باورهاي تاريخ گذشته و ديدهاي كهنه دردسر سازترند! و اگر پشتوانهاي چون دكتر محمد رضا محمدي – رياست محترم گروه روانپزشكي دانشگاه علوم پزشكي تهران –و حمايتهاي مستقيم و غير مستقيم ايشان نبود، انجام چنين پژوهشي را - دستكم در قد و قوارهي رسميو دانشگاهي - شدني احساس نميكردم.
اما T.Sها براي من جايگاهي بالاتر از نمونههاي پژوهشي داشته اند. هفت سال پيشتر، فصلي جداگانه را در كتابم به آنان اختصاص دادم.«T.S» و «اختلال هويت جنسي» براي من همواره جلوهاي از راز و رمز خداوند بوده است، به گونه اي«شگفتي اي از آفرينش»، «معمايي از خلقت»!
و من چنين ميانديشم كه خداوند، T.S را آفريده است تا «درك» و «فهم» و«عقل» و «منطق» ما آدميان را بسنجد كه آيا ما توان حل اين «چيستان الهي» و اين «معماي خداوندي»را داريم يا شرمنده باز ميگرديم!
«هويت جنسي(Gender Identity)» بازتاب احساس مردانگي يا زنانگي فرد است. هر كودكي تاسن 2-3 سالگي باور محكميدر مورد مرد يا زن بودن خود پيدا ميكند و راحت و قاطع ميگويد:«من يك پسرم» يا «من يك دخترم» اما حتا اگر رشد جنسي او طبيعي هم باشد، حس نرينگي يا مادينگي فرد كامل نيست و بايد رشد و تكامل يابد.
هويت جنسي بر اساس زيست شناسي افراد بنا ميشود، از آموزههاي اجتماعي اثر ميپذيرد و براي اين كه به دوام و ثبات دست يابد، به گذشت زمان نياز دارد.
هويت جنسي به طور ضمني به معناي وجوه فيزيولوژيك رفتار مرتبط با مردانگي يا زنانگي است. اما بايد بين جنسيت اچتماعي و جنسيت بيولوژيك(زيست شناختي) تمايز و تفاوت قائل شد؛ هرچند در اغلب موارد، اين دو با يكديگر متناسب و هماهنگ هستند، يعني مردان رفتار مردانه و زنان رفتار زنانه از خودنشان ميدهند. ولي گاه در مواردي چون مبحث ما جنسيت و هويتجنسي بايكديگر در تعارض و تضادند.
ويژگيهاي جسماني از جنسيت زيست شناختي فرد بر ميآيد اما اين به تنهايي هويت جنسي را شكل نميدهد. در پيدايش هويت جنسي، سر مشقهاي بي شمار اجتماع نقش دارند، سرمشقهايي از همبازيها، پدر و مادر، خواهر و برادر، آشنايان، آموزگاران و ديگر روابط اجتماعي – فرهنگي ساري و جاري.
به طور معمول، افراد با جنسيت بيولوژيك خود، همانندسازي ميكنند اما هميشه اين گونه نيست. گاه مغز و روان مردانه در پيكري زنانه اسير ميشود و سه بار شايع تر از آن، مغز و روان زنانه در كالبدي مردانه فرياد بر ميآورد!
چرا كه هويت جنسي تنها از وضعيت مردانه يا زنانهي دستگاه تناسلي خارجي كودك پديد نميآيد. عوامل ژنتيك، به ويژه از بسته شدن نطفه تا هفتهي ششم زندگي جنيني و نگرشهاي پدر، مادر و خانواده و فرهنگ پيدا و پنهان اجتماع پيرامون ، بي شك اثر گذار است.
«نقش جنسي»، رفتار بيروني است كه اعلام عموميجنسيت محسوب ميشود و بازتاب احساس دروني شخص در مورد هويت جنسي اش است. نقش جنسي انتقال شماي مرد بودن يا زن بودن به ديگران است: هويدا شدن هويت جنسي ذهني.
اغلب «هويت جنسي» و «نقش جنسي(Gender Role) » با يكديگر هماهنگ هستند. زني كه حسي از زن بودن دارد، ديدگاه خودش را با رفتار زنانه به جهان انتقال ميدهد و مردي كه خودش را مرد ميداند، كردار مردانه دارد. از اين رو، نقش جنسي، هر رفتار و گفتاري است كه شخص براي نشان دادن اندازهي مرد بودن يا زن بودن خود ابراز ميكند.
پس، سخن نخست آن كه «هويت جنسي» و «نقش جنسي» از بنياد ميبايست از جنسيت بيولوژيك(زيست شناختي) و آناتوميك (كالبدي) تمايز داده شود. جنسيت كاملاً محدود و منحصر به ويژگيهاي تشريحي و فيزيولوژيكي است كه «ظاهر» مردانه يا زنانه براي فرد پديد ميآورد.
اما افتراق «گرايش جنسي (Sexual Orientation) » نيز از مفهوم هويت جنسي مهم است. گرايش جنسي، به موضوع يا هدف تكانههاي جنسي اشاره دارد و بيانگر تمايل جنسي – شهواني فرد براي جنس مقابل (Heterosexual)، جنس موافق (Homosexual) يا هر دوست (Bisexual) و بستگي به اين دارد كه كشش فرد به ايجاد رابطه با كدام جنس بوده و خواهد بود.
اختلال هويت جنسي(Disorder Gender Identity) در پسرها بيشتر است و نسبت پسر به دختر از 6 به 1 تا 30 به 1 متفاوت است.
نرينگي (مردانگي) بستگي به اثر هورمونهاي مردان (آندروژنها) در دوران جنيني دارد.
تستوسترون روي نورونهايي از مغز كه در نرينگي (مردانگي) مغز در مناطقي از جمله هيپوتالاموس نقش دارند، اثر ميكند. مطالعات اخير تفاوتهايي را در مغز افراد دچار Transsexualism مرد به زن نشان داده است. در اين افراد هستههاي هيپوتالاموس وهستهقرمز مغزشان كوچكتر از ديگر مردان و در قد و قوارهي هستههاي مغز زنان بوده است. امابه جز اين عوامل بيولوژيك، عوامل روان شناختي و اجتماعي نيز بر پيدايش هويت جنسي مؤثرند. از نظر فرهنگي نقشهاي جنسي مشخص است. از پسرها انتظار نميرود كه دخترانه رفتار كنند و از دخترهاهم رفتار پسرانه پذيرفتني نيست. اين نقشها آموخته ميشوند، هرچند اين يك واقعيت است كه برخي پسرها مزاج ظرفي و حساسي دارند و برخي دخترها پرخاشگر و پرانرژياند.
چگونگي روابط مادر با كودك در نخستين سالهاي زندگي در برقراري هويت جنسي اهميت فوقالعادهاي دارد. در خلال اين سالها، مادران به طور طبيعي كودكان را از هويت جنسي شان آگاه كرد و سبب ميشوند كه آنها جنسيت خود را بپذيرند و بدان افتخار كنند. اما مادر خشن، كنترل كننده و بيارزش كننده ميتواند در رشد و شكلگيري هويت جنسي كودك اختلال پديدآورد. برخي كودكان ممكن است با اين پيام روبرو شوند كه اگر هويت جنس مقابل را داشتند، از ارزش بيشتري برخوردار بودند. مشكلات هويت جنسي گاه در اثر مرگ مادر، غيبت طولاني يا افسردگي او آغاز شود. در چنين حالاتي ممكن است يك پسر بچه از طريق همانندسازي كامل با مادر واكنش نشان دهد.
نقش پدر نيز در سالهاي نخست زندگي قطعاً مهم است و حضور او به طور طبيعي به فرآيندجدايي- فرايت كمك ميكند. بدون وجود پدر، مادر و كودك ممكن است كاملاً نزديك باقي بمانند. پدر براي پسر بچه، الگوي همانندسازي مردانه و براي دختر نخستين شئ محبوب(Love object) است.
ويژگي اصلي اختلال هويت جنسي، ناراحتي شديد و مداوم شخص در مورد جنسيت تعيين شدهي اوست و او تمايل و اصرار دارد كه به جنس مقابل تعلق دارد. در بسياري موارد از همان كودكي، چه دختر بچهها و چه پسر بچهها از پوشيدن لباسهاي جنس آناتوميكال (كالبد شناختي) خود خودداري كرده و لباسها و بازيها و رفتارهاي جنس مقابل را بر ميگزينند. در موارد زيادي آنها ويژگيهاي آناتوميك خاص خود را رد و انكار ميكنند.
در دورهي كودكي، نميتوان مرز مشخص بين كودكان دچار اختلال هويت جنسي و ديگر كودكان معمول گذاشت. دختران مبتلا به اين اختلال، دوستان و مصاحبان پسر زيادي داشته و دلبستگي ويژهاي به ورزشها و بازيهاي خشن پسرانه نشان ميدهند. اين دخترها علاقهاي به عروسكبازي و خالهبازي ندارند و در بازيهاي كوكانه نقش پدر، برادر و ديگر افراد مذكر را به عهده ميگيرند.
آنها ممكن است از ادرار كردن در وضعيت نشسته خودداري نموده و ادعا كنند كه آلت مردانه دارند و يا در آينده پيدا خواهند كرد. اين دختران از داشتن پستان خوشحال نبوده و از پريود(عادت ماهانه) شدن متنفرند و چنين بيان ميكنند كه هنگاميكه بزرگ شوند، مرد خواهندشد ؛ اين مرد شدن در پندار آنها به اين صورت است كه واقعاً يك مرد خواهند شد و نه اين كه صرفاً نقش يك مرد را داشته باشند.
پسران دچار اين اختلال، معمولاً با فعاليتهاي قالبي زنانه اشتغال ذهني دارند و ممكن است ترجيح در پوشيدن لباس دخترانه يا زنانه را آشكار نشان دهند واگر به لباسهاي زنانه واقعي دسترسي نداشته باشند، ممكن است از پارچهها و وسايل موجود، چنين لباسيهايي براي خود درست كنند. اين پسرها ميل شديدي براي شركت در بازيها و تفريحهاي دخترانه دارند. وقت گذرانيهاي خاص دختران براي آنان لذت بخش است. به عروسكهاي مؤنث دلبستگي زيادي نشان ميدهند و معمولاً همبازيهايشان را از ميان دختران بر ميگزينند.
در خاله بازي اين پسرها نقش زنان را برعهده ميگيرند. ادا و اطوار وشيوه و سبك رفتار و احساس شان اغلب از سوي اطرافيان زنانه تلقي ميشود. آنها به طور معمول در بين پسران همسنشان مورد آزار واذيت و تمسخر قرار گرفته يا از سوي آنها طرد ميشوند. (در حالي كه چنين برخوردي با دختران دچار اختلال هويت جنسي يا سن بلوغ به ندرت صورت ميگيرد.) پسران مبتلا به اين اختلال ممكن است چنين ادعا كنند كه بزرگ شوند، مبدل به يك زن خواهند شد، يك زن واقعي. آنها ممكن است چنين بيان كنند كه آلت جنسي و بيضههاي شان نفرت انگيز بوده و از بين خواهند رفت و يا اين كه اي كاش آلت مردانه و بيضه نداشتند. برخي كودكان به خاطر تمسخر ديگر بچهها يا فشار مدرسه براي پوشيدن لباسهاي پسرانه، از رفتن به مدرسه خودداري كنند. آغاز اختلال پيش از 4 سالگي و تعارض با همسالان در 8-7 سالگي است.
اما با افزايش سن، در سالهاي نوجواني علائم و نشانههاي اختلال هويت جنسي شبيه بزرگ سالان مبتلا است. نوجوانان و بزرگ سالان دچار اين اختلال دوست دارند كه متعلق به جنس مقابل باشند و اين ميل خود را آشكارا بيان ميكنند. اين افراد به طور مكرر كوشش ميكنند كه به عنوان عنصري از جنس مقابل پذيرفته شوند و آرزو دارند كه مانند فردي متعلق به جنس مقابل زندگي كنند و ديگران درست مانند جنس مقابل با آنها رفتار كنند.
افزون بر اين ميخواهند ويژگيهاي جنسي جنس مقابل را به دست آورند و ممكن است معتقد باشند كه آنها با جنسيت «عوضي» و «اشتباهي» به دنيا آمدهاند. آنها چنين احساس ميكنند كه زني «به دام افتاده» در كالبد مردانه و يا مردي «محبوس» در پيكر زنانهاند.
نوجوان و بزرگ سالان اغلب براي تغيير پيكر خود در خواست اقدامات طبي و عملهاي جراحي مينمايند. اين افراد اصطلاحاً نارضايان جنسيتي خوانده ميشوند. «نارضايتي جنسيتي(Transsexualism)» حالتي است كه فرد اشتغال ذهني مداوميبا رها شدن از ويژگيهاي جنسي اوليه و ثانويه جنس پيكري خود و به دست آوردن ويژگيهاي جنسي اوليه و ثانويهي جنس مقابل دارد و ميخواهد كه همچون عضوي از جنس مقابل زندگي كند، لباس بپوشد و آميزش داشته باشند.
در سابقهي بيشتر ناراضيان جنسيتي، مشكلات و اختلالات هويت جنسي دوران كودكي وجود داشته است ولي تنها معدودي از كودكان دچار اختلال هويت جنسي دچار نارضايتي جنسيتي خواهند شد.
نارضايتي جنسيتي در مردان شايع تر از زنان است. شيوع آن در مردان، يك در سي هزار مرد و در زنان، يك درصد هزار زن است. بزرگ سالان مبتلا به ترنس سكسواليزم (T.S.) از پوشيدن لباسهاي جنسيت پيكريشان دچار ناراحتي زيادي ميشوند، بنابراين شبيه جنس مقابل لباس ميپوشند و در فعاليتهاي مرتبط با آن جنس شركت ميكنند.
مردان از آلت تناسلي و بيضههاي خود متنفرند و به طور مداوم نزد جراحان مختلف ميروند تا خود را از شرشان خلاص كنند. آنها چنين بيان ميدارند كه اي كاش ميتوانستند آلت و بيضههاي شان را بكنند و به داخل چاهك توالت بيندازند. اين ميل به نداشتن آلت و بيضهها ممكن است برتمام خواستهاي ديگر شخص چيرگي يابد.
مردان دچار نارضايتي جنسيتي (Transsexualism) براي ايجاد پستان و ديگر انحناهاي بدني زنانه، هورمون زنانه استروژن مصرف ميكنند، با الكتروليز موهاي مردانه خود را از بين ميبرند و براي برداشتن آلت تناسلي و بيضهها و پديد آوردن واژن، خود را به جراحي ميسپارند.
زنان مبتلا، پستانهاي خود را محكم ميبندند يا با جراحي برميدارند. آنها براي برداشتن رحم و تخمدانهاي شان نيز خود را به جراحي ميسپارند. براي پديد آوردن تودهي عضلاني مردانه و كلفت كردن صدا، هورمون مردانه (تستوسترون) مصرف ميكنند و براي به دست آوردن آلتتناسلي مردانه جراحي ميشوند. آلتي كه از عضلات شكمي يا راني ساخته شده و يا با ياري جستن از پروتزهاي مصنوعي درست ميشود. اين گونه جراحيها ميتواند آن چنان هنرمندانه انجام شود كه به كلي فرد را از جنس مقابل پيش ازجراحي اش، تفكيك ناپذير و جدانشدني نمايد. از آن جا كه درمان جراحي، قطعي است و بازگشتي ندارد، معيارهاي دقيقي بايد پيش از جراحي مدنظر قرار گيرد. بيمار بايد دست كم براي 3 ماه و گاه تا يك سال به طور آزمايشي در نقش جنس مقابل زندگي كرده باشد. زيرا در برخي از اين افراد آزمودن زندگي واقعي در نقش جنس مقابل ممكن است سبب تغيير ذهنيت آنها شود، زيرا در اين حالت ارتباط با دوستان، همكارن و معشوق در آن نقش دشوار ميشود. بسياري از نارضايان جنسيتي از تغييرات بدني حاصل از درمان هورموني صرف، راضي شده و فراتر نميروند. تنها و پنجاه درصد ناراضيان جنسيتي كه واجد ملاكهاي لازم هستند، تحت عمل جراحي تغيير جنسيت قرار ميگيرند.
درمانهاي دارويي و روان شناختي با هدف وارونه كردن اختلال بسيار به ندرت موفق بوده است. درمانگر معمولاً اهدافي را پايه ريزي ميكند تا به بيمار كمك شود تا با هويت جنسي مطلوبش راحت باشد و هدف اين نيست كه فردي با هويت جنسي مرسوم ايجاد شود.
روان درمانيهاي خانوادگي و آموزش روان شناختي خانواده در اغلب موارد بسيار سودمند بوده است.
ملاكهاي تشخيص اختلال هويت جنسي DSM-IV-TR عبارتند از :
الف- همانند سازي قوي و مداوم با جنس مقابل (كه صرفاً شامل ميل فرد به كسب امتيازات اجتماعي و فرهنگي جنس مقابل نباشد)
*در كودكان، با چهار مورد يا بيشتر از :
* در نوجوانان و بزرگ سالان، با علائميچون
ب- ناراحتي مداوم در مورد جنسيت خويشتن يا احساس نامتناسب بودن در نقش جنسي خودي
*در كودكان، با هريك از موارد زير:
*در نوجوانان و بزرگ سالان، با نشانههايي مانند:
1. اشتغال ذهني با رهايي از ويژگيهاي جنسي اوليه و ثانويه (مانند درخواست تجويز هورمونها، جراحي يا ديگر روشهاي تغيير جسماني براي شبيه جنس مقابل شدن )
2. اعتقاد به اين كه شخص با جنسيت «عوضي» و «اشتباهي» زاده شده است.
پ- اختلال همراه با يك اختلال جسمي دو جنسيتي(هرمافروديزم) نيست.
ت- اختلال سبب ناراحتي چشمگير باليني يا تخريب در كاركرد اجتماعي، شغلي و يا ديگر حوزههاي كاركردي ميشود.
** اختلالات دو جنسيتي (هرمافروديزم حقيقي يا كاذب) همراه با ملال جنسيتي، رفتار مبدل پوشي گذراي وابسته به استرس و اشتغال ذهني مداوم با اختگي يا قطع آلت بدون تمايل به كسب ويژگيهاي جنسي جنس مقابل سه دسته اختلالي هستند كه در دسته «اختلالات هويت جنسي كه به گونه اي ديگر مشخص نشده است» قرار ميگيرند.
در اختلالات دو جنسيتي(Intersex Conditions )، برخلاف اختلال هويت جنسي و نارضايتي جنسيتي، افراد جنبههاي پيكري(Anatomical) و فيزيولوژيك پيدا و پنهاني از جنس مقابل را دارا هستند.
اختلال هويت جنسي (G.I.D.) و نارضايتي جنسيتي(T.S.) عجيب و غريب تر از آن چه گفته شد، نيست. نه نشانه آخرالزمان است، نه پيش قراول يورتمهي خر دجال! اختلالي است كه بر سر آن كه آن را كاملاً حاصل اختلالات دورهي جنيني (پيش از زاده شدن) و يا كلاً پيامد مشكلات رواني – اجتماعي و پرورشي – فرهنگي (پس از زاده شدن) بدانيم، هنوز اختلاف است.
پژوهش اين جانب كه به لطف و ياري فراوان سركار خانم دكتر رحيميان و مركز MRI دكتر اطهري و مساعدت و عنايت جمعي از اساتيد و روان پزشكي، نورولوژي و پزشكي قانوني و اجتماعي دانشگاه علوم پزشكي تهران در حال انجام است، درست همين اختلاف ديدگاه را هدف گرفته است.
مطالعات مشابه بسيار اندك انجام شده و تنها مطالعهي در حد و اندازهي پژوهشي ما، بر 6 جسد مبتلايان به اختلال هويت جنسي صورت گرفته است. اميدواري من آن است كه بتوانيم اين پژوهش را با 60 نمونه زنده انجام دهم و مقالهي آن را در مجامع بينالمللي روانپزشكي و علوماعصاب ارائه نمايم. بيشك چنين امري اعتبار ويژه و شگرفي براي ميهنمان به ارمغان خواهد آورد. چرا كه نرم افزاري Volumetry مورد استفادهي ما جُز در ايالات متحده آمريكا، حتا در اروپا نيز وجود ندارد تا چه رسد به آسيا و خاورميانه و كشورهاي ثروتمند عربي.
اما صرف نتيجهي اين پژوهش مهم نيست. مهم تر از آن بانگ «انجام» اين پژوهش در ايران ماست كه امروزه زير فشار تبليغات همه جانبهي رسانههاي گروهي «جهان نخست» و در واقع، هجوم گستردهي رواني آنها قرار گرفته است و بسياري از آنان كه تصويري واقعي از كشور ما نديدهاند، ما را با پوششي از برگ و خاشاك بر بالاي درختان و يا در شكل و شمايل بيابانگردانعربي – آفريقايي بر پشت شتران گمان ميكنند! متأسفانه «عين» همين تصاوير را اينجا بسياري از بخصوص كودكان و نوجوانان دورگه يا نسل سوم مهاجر ايراني با شگفتي بيان كرده و ميكنند.
اين طعم تلخ سياست و مزهي ناگوار امپرياليزم رسانه اي و خبري است كه به راحتي هم چاره پذير و حل شدني نيست.
حال لحظه اي بينديشيم كه انجام پژوهشي بسيار گسترده تر و ژرف تر از پژوهشهاي انجام شده در ام القراي جهان پيشرفته و نخست چه اعتباري براي كشورمان ميآفريند. آن هم درست در حوزه اي كه از ديد آنها در ميهن ما حوزهي «تابو و امر ممنوعه» است. بي ترديد آنها خيال يكنند كه در ايران بيماران مبتلا به اختلال هويت جنسي و ترنس سكسواليزم با شكنجههاي مدهش اعدام ميشوند!!
و البته اين در حالي است كه با وجود همه كاستيها و كم لطفيها و مضايقههاي رسميو غير رسمي،GIDها و TSها در سيستم دادگستري و انتظاميايران –پس از كش و قوسهاي فراوان- بالاخره تعريف نسبتاً مشخصي يافتهاند و با آنها نسبتاً به مماشات رفتار ميشود و در عمل با يكي دو سالي پيگيري جدي، فرد ميتواند به دستور قاضي و نظر كارشناسي روان پزشكي قانوني مورد عمل جراحي قانوني و رسميقرار گيرد و جنسيت پيكرياش را با جنسيت مغزي و روانياش هماهنگ و يكسان سازد.
اما اين واقعيت غيرقابل كتمان و افتخار آميز، هرگز به معناي آن نيست كه T.S.ها وG.I.D. ها در ايران آسوده ميزنيد و هيچ مشكل و دردسري ندارند. مشكل و بيچارگيT.S.ها و G.I.D.ها در ايران ناشي از ناداني عموميو جهالت فرهنگي همهگير نسبت به آن است. حتا اغلب پزشكان – جز روان پزشكان- به مشكل و در واقع «بحران» آنها به ديدهي ترديد مينگرند و آنها را «باور» ندارند! اينان نيز چون تودهي ناآگاه اجتماع خود شيفته و خودبين مان، به اين مسئله با ديدي كهنه مينگرند و هنوز به دركي نو و به روز نسبت به قضيه نرسيده اند.
شايد، اجتماع كم دانش ايرانيان پذيرش و آمادگي آشنايي همه جانبه با ترنس سكسواليزم از طريق صدا و سيما را نداشته باشد، اما آموزش محدود تلويزيوني، كه با ميزگردي از متخصصان مربوطه دنبال شود، به طور حتم نه تنها مشكل آفرين نيست بلكه به يقين سودمند خواهد بود. آموزش همه جانبهي اين مسئله در روزنامهها و ديگر مطبوعات قطعاً مورد نياز است و بايد هر از چند گاهي اين موضوع، به هر بهانه، به اشكال مختلف از مقالات علميتا مصاحبه با خود بيماران مطرح شود تا جامعه به شكل «مواجهه تدريجي (Graded Exposure)» با اين مسئله روبه رو شود و بدون هيچ عارضه اي آن را درك و هضم كرده و بپذيرد.
از آن زمان كه يكي از مجريان سرشناس مرد صدا و سيما، با تحمل رنج و مشقتهاي فراوان، در نهايت با پادرمياني و مشاورهي كارشناسانهي استاد ارجمند و پيشكسوت بلند مرتبهي روان پزشكي كشور- استاد دكتر طريقتي- به حكم شرعي و هزينه امام راحل تحت جراحي تغيير جنسيت (SexReassignment surgery) قرار گرفت، بيش از دو دهه ميگذرد؛ اما متأسفانه ميزان پيشرفت ارتقاي دانش و بينش ما نسبت به «بحران هويت جنسي (Gender Identity Crisis)» به اندازه و شايستهي «دو دهه» نبوده است. هنوز T.S.ها در ايران از داشتن يك NGO محروماند و پيگيري و انتظار برخي براي جراحي بيش از دو سه سال زمان ميبرد! هنوز و بويژه در شهرستانها با آنها برخوردهايي نادرست و غير علميو غير منطقي صورت ميگيرد و هنوز بسيار ازخانوادهها آنها را در خانه محبوس حتا و شكنجه كرده و به بند و قفل و زنجير ميكشند!!
برخوردبرخي خانوادهها – بويژه خانواههاي غيرمذهبي- آنها را به مرز آشفتگي، پريشاني و خودكشي ميكشاند و در مواردي آنها را به ترك خانه و حتا فرار از منزل وادار ميسازد. و اين پرسش را ميآفر يند كه چه كسي – در نبود هيچ انجمن، گروه يا سازمان حامل و مدافع- براي اينان پشتيبان و غمخوار خواهد بود؟!؟ زماني كه همخون، همخون مبتلا به «بحران هويت» را پذيرا نبوده و پس ميزند، ديگر در اين «اجتماع هزار خونِ صد رنگِ ده رو» چگونه ميتوان ايمن بود تا چه رسد به آن كه ايمن زيست؟!؟
اين مشكلات از «خُبث باطنها» نيست؛ از «تهي بودن ذهنها» ست.
مملكت ما «غياث آباديهاي بررهاي» مملكتي عقب افتاده، رشد نيافته و درحال توسعه و گذرا است. پس از اين گونه تعارضات و تضادها و تقابلها، نبايد افسرده و دل چركين و نا اميد شويم.
درست ميشود؛ اما نه با گوشه گيري و عافيت طلبي و آسايش شخصي! بايد به ميدان آييم. من و تو را ميگويم. از اين لحظه تو نيز- تو خوانندهي حتا غير متخصص و ناكارشناس- بي مسئوليت و رها نيستي! تو نيز از امروز و با اين مقاله،«اختلال هويت جنسي (G.I.D.)» را ميشناسي و «نارضايتي جنسيتي (T.S.)» را بيگانه از از كهكشاني ناشناخته و دوردست نميپنداري.
T.S. ميتواند يكي از آشنايان و بستگان تو باشد يا يكي از آشنايان و بستگان تو باشد يا يكي از همينها كه در تاكسي بي مرز و فارغ از محرم و نا محرم، كنار به كنار تو مينشيند و تصادم مييابد.
از امروز تو نيز پيامبر باشد. خرق عادت نميخواهد. نيازي نيست كه دريا را بشكافي يا كوه را به آتش افكني و كور مادرزاد شفا دهي.
پيامبر اين پيام باش كه «T.S. ادا و اطوار از خودش در نميآورد.»، « T.S.، عشوه و غمزه نميآيد.»، «T.S.، يك اختلال است و نه حتا يك بيماري.»،« T.S.، فريب خوردهي شيطان و يك منحرف نيست.»، « T.S.، يك انسان است، درست مانند انسانهاي ديگر؛ و حق زندگي آبرومندانه و شرافت مندانه و نيز عشق و مهر و آميزش دارد.»، « T.S.، امانت الهي است؛ چيستان ديگري از آفرينش پروردگار و معمايي كهن براي آزمودن قواي درك و عقل و تميز و مديريت آدمياست.»، « T.S.، خود نيز عميقاً و از ته دل ميخواست و آرزو داشت كه جز اين آفريده ميشد.» و اين رسالت پيامبري را بانگ ده كه : «با T.S.نستيز؛ ديد كهنه را رها كن ؛ به دركي نو برس» و
«از آزمون الهي سرفراز برون آي»!
نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 11:35 توسط دکتر بهنام اوحدی
آدميان ميميرند و به وادي نيستي رفته و از پهنهي روزگار فراموش ميشوند. اما در اين ميان برخي، تنها اندكي، نام شان تا مدتي ماندگار ميماند. بسيار نادرند آنهايي كه نامشان با تاريخ هماهنگ يا همسنگ شده و سدهها و هزارهها در ذهن و زبان نسلها تكرار و تكرار ميشود.
قرن بيستم اين دستاورد بزرگ را برايمان به ارمغان آورد كه گوشه اي از زندگي و كردار اين نوادر دوران نيز در تاريخ ثبت شود و اين جز به ياري صنعت و هنر سينما ممكن نبود. اكنون تاريخ افزون بر سنگ و كتيبه و پوست و كاغذ بر پرده ي نمايش نيز ماندگار است. آن چه را كه آدميپيش تر تنها ميتوانست درگمان و پندار خويش و آن هم فقط با نيروي تخيل متصور باشد، حال به راحتي، آشكارا ميبيند.
بسياري از ما واژهي «ساديسم» را شنيده ايم، اما تنها اندكيمان خاستگاه اين واژه را ميدانيم.
خاستگاه ساديزم (sadism) در منابع و مراجع روان پزشكي، روانشناسي و سكسولوژي آمده است اما اكنون اين خاستگاه را در فيلم – كه به ويژه براي ما ايرانيان سهل الوصولتر و راحتالحلقوم تر (!) از كتب مرجع است – نيز ميتوان وي گرفت.
زندگي «ماركي دوساد»نويسنده وهنرمند فرانسوي كه بسياري او را از پايهگذاران و پدربزرگان سورئاليزم ميدانند، بارها و بارها در قرن بيستم به تصوير كشيده شده است اما نسخهي قرن بيست و يكمي، اين بار ارزشهاي روان شناختي و جامعه شناختي فراوانتري دارد.
افزون بركافمن، كارگردان متفاوت دنياي سينما، فيلم«قلمپرها(Quills)»، بازيگران بزرگ و ستارگان هاليوود چون كيتوينسلت، مايكل كين، يواكين فنيكس،جفري راش و... هنر نمايي كردهاند.
زيبايي و پختگي كيتوينسلت در اين فيلم قابل قياس با بازي او در نقش رز در فيلم تايتانيك نيست ؛ هر جند او در اين فيلم به جاي لباسهاي فاخر و گران بهاي رز در تايتانيك، رختهاي يك كمك رخت شوي تيمارستان كليسا را به تن كرده است و بيش از سبدي پر از رختها و ملافههاي چرك به همراه ندارد. بيش از 90% فيلم در تيمارستان كليساي كاتوليك ميگذرد، اما فيلم با صحنه اي ماندگار در زير گيوتين آغاز ميشود و ما را با خود به دريايي از خون فرو ميبرد. سبد زيرگيوتين پر از سر است و در گاريها از پيكرهاي بدون سر دزدي ميشود! اين سكانس آغازين فيلم، عيان و عريان به رفتار شناسي «انقلاب» ميپردازد و مسخ ارزشهاي اخلاقي و انساني را در معركه ي خشم و كينه و انتقام به تصوير ميكشد. اين گونه است كه «انقلاب» با «انتقام» سرشته ميشود و دههها خونريزي پيامد «اين هم آني» ميگردد.
پس از اين شناخت آغازين از پس زمينه و متن و بافت رويداد فيلم، وارد تيمارستان ميشويم. تيمارستاني كه زير نظر مستقيم كليساي كاتوليك به درمان و ارشاد بيماران دچار اختلالات روانپزشكي مشغول است. وهمين جاست كه نابغه بيمار و باني دگرگوني Love به Genital Love محبوس و زنداني است، البته زنداني با امكانات و رفاه يك افسر ارتش اشرافزاده.
جرم محبوس«نشر پندارهاي نامعمول» است، پندارهايي كه به «كردارهاي خارج از عرف» ميانجامند.
داستان فيلم به روشني، شگفتآور و تابوستيز بودن اين پندارها را در آن زمان براي تودهي جامعه – كه خود از زشتي و تباهي و انحراف غوطه ور و سرگردان است – نشان ميدهد و البته پشت سر نهادن مرزهاي به هنجاري و اخلاق را از سوي نويسندهي عصيانگر تأييد نميكند.
ماركي محبوس، داستانهاي پورنويش را با ياري كمك رخت شوي تيمارستان از قفسي با ديوارهاي سنگي ستبر و دري پولادين به ناشران زير زميني پاريس ميرساند و مردم از هر دسته ي اجتماعي و رده ي فرهنگي، متن يا كتاب منتشره را زير ميزي و زيرزميني در كوچه و پس كوچهها مشتاقانه جستجو و خريداري ميكنند و همزمان از زمان انتشار نسخه ي بعدي ميپرسند!
آري، انسان بدنبال تجربه ي ناآزمودههاست و ذاتاً سركش و كنجكاو آفريده شده. بسياري معتقدند«انرژي حيات» و «غريزه» براصل «لذت» و «كاميابي» استوار شده است؛ اين لذت به سان «چاه ويل»، ژرف و بي پايان است و اگر با «خرد »، «وجدان»، «اخلاق»و «معنويت» چارچوب و چارهاي براي اين «اشتياق و نياز» انديشيده نشود، آدميرا اسير و برده ي خود ميسازد و به واژه اي ناخوشايند ميانجامد :«اعتياد»؛ كه خود گونههاي بسيار دارد.
در فيلم، كليساي كاتوليك - با وجودي كه آن سلطه و ديكتهي قرون وسطايي خود را ندارد - حكم به محروم كردن ماركي از كاغذ و دوات و قلم (پر) ميدهد و اين حكم از سوي كشيش و درمانگر جوان كليسا- كه سرپرستي تيمارستان را نيز برعهده دارد- اجرا ميشود. ماركي در اعتراض به كتابي مقدس تف مياندازد و آن را به زمين ميكوبد و رگباري از دشنام را نثار درمانگر جوان ميكند.
اما ذهن خلاق و درعين حال عصيانگر ماركي متوجه جناغ مرغ و شراب ميشود و به جاي كاغذ و دوات با شراب بر ملافهها مينويسد تا كمك رخت شوي از روي ملافهها داستان را بر كاغذ آورد. اين كار انجام ميشود و داستان به اسب سوارهميشگي سپرده ميشودتا به دست ناشر برسد.
كليسا، درمان گر جوان را مورد شماتت و توبيخ قرار ميدهد و كشيش (درمانگر) ارشد خود را به همراه تكنسين ويژهي او به تيمارستان ميفرستد.
درمانگر (كشيش)ارشد پيش از رفتن به محل مأموريت، دختر نوجوان زيبارويي را كه سالها پيش – با وجود دههها اختلاف سن – براي همسري خويش برگزيده و او را به منظور دور ماندن از هرگونه «فساد روح» و «ايجاد ارتباط نامشروع» به دير راهبگان كليسا سپرده، با خود همراه ميسازد.
درمانگر به محض رسيدن به محل مأموريت، در خانهاي مصادرهاي و مجلل متعلق به اشراف اعدام شده هنگام انقلاب اقامت ميگزيند و معماري جوان را براي نوسازي دكوراسيون خانه استخدام ميكند.
مراسم عروسي كشيش درمانگر ارشد- با بازي بسيار هنرمندانه و درخشان مايكل كين – به شب عزاي نوعروس نوجوان مبدل ميشود و ساديزم كشيش معظم، تعاليم معنوي كليسا و پير راهبگان روحاني را با سقوط نمادين مجسمهي مريم مقدس پيش چشمان نوعروس فرو ميريزد. 
نوعروس آشفته و دردمند شرح انحراف جنسي كشيش ارشد را نزد پير راهبگان آموزگار خود آشكار ميسازد و اين راز ناگفتني از سوي اين پير راهبگان به ظاهر وارسته، دنيا گريخته و پرهيزگار به پسران جوان دهكده گفته ميشود! راز پيش اهالي دهكده فاش ميشود و كمك رختشوي زيباي تيمارستان آن را به ماركي طغيان گر ميگويد.
درمانگر جوان كه سرپرستي و درمان بيماران با هنر ( موسيقي، تئاتر، نقاشي و...) را بر عهده دارد، جشن خوشامد گويي به درمانگر ارشد برپاي ميدارد و بدين مناسبت بيماران را تشويق ميكند كه نمايشي در اين جشن اجرا كنند.
ماركي دوساد كارگردان و نمايش نامه نويس ميشود، اما نمايش نامه را در واپسين شام پيش از اجرا تغيير ميدهد و مراسم عروسي كشيش ارشد و همسر نوجوانش را دست مايهي نمايش ميكند. ساديزم كشيش «درمانگر» ارشد سوژهي نمايش است!
سكانس اجراي اين نمايش از نقاط اوج فيلم است كه هم زمان اوج لذت و كاميابي ذهن بي پروا، خلاق و تابوستيز او را در كنار عزت نفس بالاي او نشان ميدهد تا جايي كه او براي نشان دادن اوج شادي و شعفش به عادت پيشين يعني شلاق زدن ميپردازد؛ هر چند اين بار تازيانه به جاي يار آميزش بر زمين كوفته ميشود!
درمانگر (كشيش) ارشد با خشميفرو خورده، با ظاهري آرام بر ماركي لبخند ميزند و همسرش را به رغم ميل آشكار او براي ديدن ادامهي نمايش به بيرون ميفرستد و در پايان نمايش خود نيز در پي او روانه ميشود.
درجهي ديگري از محدوديت براي زنداني اعمال ميشود. همهي وسايل اتاق او و از جمله تخت و ملافه و استخوان و شراب از ماركي گرفته ميشود. اما نبوغ و خلاقيت در رگ و خون ماركي هم چنان عصيان ميكند!
ماركي با شيشهاي شكسته نوك انگشتان را به نوبت زخم كرده و اين بار به كمك تكه شيشهي برنده بر سرتاسر لباس خويش داستان مينويسد و با سوء استفاده از اعتماد كمك رختشوي از قفس سنگي و پولادين خود ميگريزد و بر ميز ناهار بيماران پريده، داستان هرزه نگاشته را از گوشه گوشهي پوشش خود ميخواند و پاي كوبي ميكند و با ديگر بيماران ريسه ميرود! 
كمك رخت شوي تازيانه ميخورد و ماركي با حالتي بر آمده از ساديزم خود، بي هيچ عذاب وجدان يا اندك ناراحتي، بدين صحنه مينگرد.
درمانگر(كشيش) جوان پيراهن خود را ميكند تا به جاي معشوقه - رخت شوي زيباروي - تازيانه بخورد كه كشيش ارشد مانع ميشود.
محدوديت زنداني بيشتر ميشود. لباس حتا ستر عورت از ماركي ستانده ميشود و ماركي عريان در قفس خالي نگه داشته ميشود.
دستور تأديب ماركي طغيانگر داده ميشود ؛ ماركي به ابزاروآلات شكنجه بسته ميشود تا به راه آيد و ادب شود. اما ذهن شورشي و لج باز و«تمايز خواه» او رام نشده، در كيفرگاه زير شكنجه نيز هرزه ميبافد و دست از داستانهاي آن چناني خود بر نميدارد و عرف و اخلاق و معنويت مرسوم را به ريشخند ميگيرد.
تا بدين جا ماركي به هر صورت تحميل ميشود تا رخدادي دردناك براي كشيش معظم (درمانگر ارشد )روي ميدهد.
همسر نوجوان درمانگر ارشد كه از فرداي روز تئاتر بيماران، كنجكاو و پيگير انديشه و داستانهاي ماركي شده است، به كوچه پس كوچههاي بازار كتاب فروشان غير قانوني و زير زميني ميرود و كتابي جديد از ماركي را خريداري ميكند.
جلد آن را ميكند و با دقت و ظرافت فراوان، كتاب را در جلد انجيل مقدس اهدايي راهبگان صحافي ميكند و روز و شب بهجاي دعا و نيايش آن را مطالعه ميكند. بالاخره همسر نوجوان از شكنجههاي ساديزميدرمانگر ارشد به ستوه ميآيد و با دكوراسيونر جوان ميگريزد.
اين جاست كه خشم و كينهي شخصي به اجراي دستورات الهي افزوده ميشود و درمانگر ارشد در پي فرصتي براي انتقاميسخت و دشوار لحظه شماري ميكند.
ماركي عريان، اين بار داستان را واژه به واژه و جمله به جمله، زبان به زبان و سينه به سينه از سلولي به سلول ديگر به پيش ميراند تا در واپسين سلول، جلاد سابق متصدي گيوتين انقلاب و بيمار امروز تيمارستان آن را به كمك رختشوي زيبا بگويد تا او آن را بر روي كاغذ آورد.
داستان اين بار پرآب و رنگ تر، محرك تر و دگران آزارنهتر است و همهي بيماران را به وجد و اوج ميآورد و جلاد، كه بيماريهايپرسكسوال است، تاب تحمل از دست ميدهد، سنگهاي ديوار سلول را ميكند و به قصد كام جويي به كمك رخت شوي زيبا هجوم ميبرد.
كمك رخت شوي فرياد بر ميآورد كه ديگران به ياري اش بشتابند، اما اين فرياد در توفان آتشي كه بيمار دچار جنون آتش افروزي (Pyromania) برپا كرده، در ميان صدها فرياد گم ميشود.
درمانگر ارشد درست در لحظاتي كه كمك رختشوي زيبا را در چنگ جلاد مييابد و ميتواند او را نجات دهد، ديگران را به سويي ديگر ميبرد و اجازه ميدهد كه جلاد جنايتي ديگر را تكرار كند. فرياد قطع ميشود و واپسين داستان ماركي عينيت مييابد. زبان دختر با قيچي كنده شده و كالبد بي جان او در ديگ رخت شوي خانه در خون غوطهور ميشود.
اكنون، دستيار ماركي به كيفر خود رسيده و نوبت جزاي ماركي است! ماركي به تخت شكنجه بسته شده و تكنسين درمانگر ارشد، زبانش را از ته بريده، بيرون ميآورد.
زبان ماركي در داخل شيشهاي حاوي الكل بر ميز كشيش معظم قرار ميگيرد تا زخم نارسي سيستيك و غرور شكستهي مردانگي اور ا تسكين دهد.
اسب سوار سر قرار هميشگي به در پشتي تيمارستان ميآيد، اما از كمك رختشوي جوان اثري نميبيند و تيمارستان را نيمه سوخته و دودزده مييابد.
درمانگر (كشيش) جوان كه اندوه و سوگ از دست دادن معشوق را بر دل و شانه دارد، براي عيادت ماركي به ژرفترين سياهچال تيمارستان ميرود و با شگفتي مشاهده ميكند كه ماركي مجروح بر سراسر ديوارهاي اين واپسين قفس با لختههاي خون پانسمان حلقومش داستان نوشته است ؛ واين واپسين داستان چه به غايت تابوشكنانه، عرف ستيزانه و كفرآميز روايت شده!
ماركي تحليل رفته و خرد شده از مرگ كمك رخت شوي دلبندش و نيز عدم امكان نشر انديشههايش، خونين و زنجير به دست در كف سياه چال از حال رفته است.
درمانگر جوان، سر ماركي را به زانوي خود گرفته، پانسمان از دهان زنداني زنجير شده بر ميگيرد و با او آرام ميگريد و از او ميخواهد كه از خداوند طلب آمرزش و آرامش نمايد.
ماركي وانمود به پذيرش اين خواسته ميكند و خواستار بوسه زدن برصليب گردن كشيش جوان ميشود. آن گاه ناگهان در يك آن، صليب را با دندان كنده و آن را به زور قورت ميدهد تا خفه شود كه اين گونه هم ميشود.
ماركي در واپسين اثر خود پيروز ميشود، اثري كفرآميز و آزار گرايانه! اكنون ماركي چهرهاي آرام و متبسم دارد.
ماركي به وسيلهي نماد مهر و محبت و بردباري و گذشت مسيحيت خود را ميكشد و افسار ناپذيري و مهار نشدن خود را با بانگي بلند اعلام ميكند.
اما واپسين نماي فيلم، تكان دهنده ترين نماي آن هم هست.
كشيش جوان مجنون شده در سلول ماركي محبوس است و مادر كمك رختشوي كه رختشويي نابيناست، قلم (پر) و دوات و كاغذ را چون دخترش در سبد لباسها و ملافهها براي جانشين ماركي ميآورد تا روايت داستانهاي ماركي پايان نيابد.
و اما تيمارستان واحد«كاردرماني» تأسيس كرده كه در اصل كارگاه چاپ و صحافي كتاب است و زير نظر مستقيم درمانگر ارشد، با وسواس بسيار، همهي داستانهاي ماركي دوساد را توسط بيماران – اين ياران وفادار ماركي – حروف چيني، صفحهآرايي، چاپ و صحافي ميكند و با كالسكههاي كليساي كاتوليك به كتاب فروشيهاي رسميو قانوني پاريس ميفرستد! !
فيلم آن چنان عريان واقعيتهاي روان شناختي را روايت ميكند كه نياز چنداني به تحليل و تفسير روان شناسانه احساس نميشود. گويي روايت فيلم خود تفسير و تحليل است!
در مورد ماركي دوساد- افسر ارتش و اشراف زادهي هنرمند و نويسندهي قرن 18 و 19 فرانسه- فيلمهاي بسياري ساخته شده است، اما آن چه اين فيلم را متمايز و متفاوت از ديگر فيلمها ميكند، توجه خاص كافمن به متن و پس زمينه (Context) اجتماعي – فرهنگي رخدادهاي فيلم است.
فيلم بيش از اين كه مسحور كردار دگرآزارانه (ساديستيك) شود و احتمالاً از اين گذر به وادي پورنوگرافي بيفتد، ستيز تاريخي «سانسور و انديشه» را روايت ميكند و تجربهاي واقعي از شكست برخورد با انديشه و كوشش در مهار و افسار نهادن بر آن را شاهد ميآورد.
كافمن عيان و آشكار نشان ميدهد كه مكانيزم دفاعي شناخته شدهي رؤيا و تخيل (fantasy) قفس ناپذير و افسار ناشدني است. رؤيا و تخيلي كه منشأ پيشرفت آدميو فرهنگ و تكنولوژي بوده و هست.
اما آنان چه اعتدال، انصاف و واقع بيني كافمن را به روشني نشان ميدهد اين است كه كارگردان نخواسته همهي حق را به جانب نويسندهي شورشي و طغيان گر بدهد و بر رفتارهاي پيشين و كنوني او مهر تأييد بزند. از اين رو وي اختلالات رواني ماركي از جمله طيف اختلالات خلقي دو قطبي و پندارهاي دگر آزارانهي او را در كنار ويژگيهاي شخصيتي اسكيزوئيد، نارسي سيستيك و هيستريونيك وي كاملاً عيان و نمايان نشان داده است.
مطالعات روان شناسانه و روان كاوانهي تاريخي، اختلالات روان پزشكي متنوعي را در نوابغ نامدار تاريخ ثبت كردهاند و بسياري، حتا غير متخصصان، « جنون(Madness) »و « نبوغ (Creativity)» را ملازمان جداناشدني يكديگر قلمداد كردهاند.
صرع و تشنج و از جمله صرع لوب تمپورال، طيف صفات و اختلالات شخصيتي، طيف اختلالات خلقي دو قطبي و تكقطبي و به ويژه افسردگي عميق، كج خلقي و سيكلوتايمي، روان پريشيهاي بازمينهي خلقي، اختلالات اضطرابي و از جمله وسواسهاي مختلف و متنوع( از جمله وسواسهاي جنسي و مذهبي)، اختلالات كنترل تكانه، انواع و اقسام تيكها، درخودماندگي (اوتيسم) و آسپرگر، اختلال بيش فعال – كم توجه بالغين، اختلالات و انحرافات جنسي، اختلال هويت جنسي، اختلال جهت يابي جنسي، آزارخواهي و دگرآزاري، اختلالات سوء مصرف الكل، مواد مخدر و محرك و... از جمله اختلالات روان پزشكي بسيار شايع و بارها ديده و گزارش شده در ميان افراد آفريننده و خلاق (Creative) و نخبه و نابغه است. گويي مغز و روان اينان، بنيان و برنامهريزي ويژهاي داشته و متمايز و متفاوت و «جدا» از NORM و NORMAL و NORMATIVE اجتماع يا جامعه و ديگران است.
براستي كدام نخبه و نابغهاي آهسته ميرفته و آهسته ميآمده تا گربه شاخش نزند؟!؟
خوشبختانه نيازي به نمونه آوردن از فرنگ نيست؛ عين القضات همداني، منصور حلاج، ابوعلي سينا، ابوريحان بيروني، ابو نصرفارابي، ذكرياي رازي، ناصرخسروقبادياني، مسعود سعدسلمان، مولوي، حافظ، سعدي و خيام – اين مدرنترين و پيشروترين فيلسوف ايراني – و حكيم بزرگ هويتساز ، ابوالقاسم فردوسي، كداميك در زندگي خصوصي و اجتماعي شخصيتي«سربراه» ، «پرهيزگرا (Avoidant)» و «وابسته و ناخودمدار(Dependent)» بودهاند؟!؟
در انديشهي واگرا(Divergent) پاسخهاي گستردهاند و همين گستردگي پاسخها و راهها ميتواند به پندار ، كردار و گفتار عجيب و غريب(odd) بينجامد كه حال صفات پررنگ و حتا اختلالات شخصيت «اسكيزوئيد» و«خود شيفته» و «وسواس جبري» و«افسرده» نخبگان و بويژه آفرينندگان(creative) است.
از اين رو نبوغ و آفرينندگي را ميتوان يك «مهار گسيختگي شناختي (cognitive dis inhibition)»دانست كه در پايان با وسواس دقيق با انديشه انتزاعي و منطقي(Logical Abstract thinking ) همراه ميشود.
در نبوغ و آفرينندگي بجاي شل شدن تداعيها (Loosening of Association) ، تداعيهاي نو(New Association) پديد ميآيد. تداعيهاي نويني كه در حالات «كم شيدايي(Hypomania)» به واسطه پرواز ملام انديشهها(Flight of Ideas) فرد چشمنوازتر و پرشتابتر رخ ميدهند.
نبوغ و آفرينندگي با همراهي انگيزش(Motivation) و پشتكار و پايداري (Persistence) آغاز شده و با نوجويي و تنوع طلبي (Novelty seeking) و خطرپذيري و بيباكي و جسارت (Low Harm Avoidance) و پاداش خواهي(Reward Dependence) برجسته ميشود.
گويي پيامرسان عصبي (نوروترانس ميتر) دوپامين مغزاست كه باعث و باني انديشهي واگرا – اين جوهرهي ذاتي نبوغ و آفرينندگي است.
اينگونه است كه زندگي خصوصي بزرگان و مشاهير براي ژورناليستها جالب و جذاب است و آنان كوشش خستگي ناپذيري در مطالعهي اين وادي به كاربرده و ميبرند.
فيلم «قلمپرها(Quills)»، سه پيام مهم و اصلي دارد:
تا بدان جا كه انديشه اي حتا نا بهنجار و بيمار، به صرف «تابوستيزي» و «عرف گريزي» مخاطبان بيشماري مييابد و كاركردي بسيار فراتر از قد و قوارهي خود پيداميكند.
و بياد بياوريم كه آدم و حوا بر همهي لذتها ميوههاي بهشتي چشم فرو بستند و محو «لذت چشيدن ميوهي ممنوعه» شدند و چارچوبها و قيد و بندها را به فراموشي سپردند تا رهايي را بيازمايند و حاضر شدند كه هزينهي اين سرپيچي را بپردازند. سرشت آدمي خواستار رهايي از قيد و بندهاست و از خردسالي تا پيري در اين راه هزينه ميدهد. اين خواست در نخبگان چندين برابر است.
نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 11:31 توسط دکتر بهنام اوحدی

Sex و به مفهوم درستتر Sexuality - همان غرايز و تمايلات جنسي – باسرشت آدمي در هم تنيده است و جزو ضروريترين نيازهاي او قرار ميگيرد، آن چنان كه ميبينيم كه در هرم نيازهاي رواني آدمي مازلو، در نخستين طبقه يعني در كنار نياز به هوا، آب، غذا و خواب بيان ميشود.
از اين رو هر گونه انكار يا كوشش در فراموش كردن آن، آغاز انحراف است. آري، هر گاه غريزه يا كاركردي فيزيولوژيك، به زور و اجبار از سرشت آدمي كنار گذارده شود، انحراف و بيماري ديگري در نهاد او ريشهدار ميشود. آنچنان كه ميبينيم بسياري از آنان كه فرصت و امكان ارضاي لازم و كافي جنسي را به دست نياوردهاند و نيز بسياري ازآنان كه در اين كار افراط و زيادهروي نمودهاند، دست آخر دچار سوء مصرف يا وابستگي به مواد و از جمله مواد افيوني شدهاند.
اين دو واقعيت به ويژه در مورد افرادي كه صفت Trait يا اختلال Disorder شخصيتي گروه B – نمايشي Histerionic، خودشيفته Narcissistic، مرزي Border line و ضداجتماعي Antisocial – هستند، نمايانتر و پرسر و صداتر است.
از اين رو من «ترضيهي نفس» را بر «تزكيه نفس» پيشتر و مقدمتر ميدانم، چه آدمي كه نخستين و اساسيترين نيازهاي انسانياش به اندازهاي لازم و كافي و در حد «حداقل» برآورده نشده باشد، هرگز به مراتب بالاتر و درجات والاتر نخواهد رسيد.
سه اشتباه بزرگ در برخورد با Sexuality، شامل: 1) افراط و تفريط 2) تعصبات كور و شرم و هراس غيرمنطقي و 3) ناآگاهي و بيدانشي و جهالت است، كه بر اثر فقدان آموزش علمي لازم و كارآمد و يا مهارهاي تحميلي خانواده و جامعه پديد ميآيند.
امروز و پس از نزديك به سه دهه آزمون و خطا ديگر بر ما آشكار است كه اگر بگوييم «خودداري و پرهيز مطلق از سكس(No sex)» بايد بگوييم و بپذيريم كه «افسردگي، آري و خودكشي، آري!»
اما چه اختلافات و انحرافات جنسي ميتوانند سرچشمه و آغازگر سوء مصرف و وابستگي به مواد مخدر و يا محرك باشند؟
1- يكي از اختلالات كه در كشور ما همراه و بلكه مسبب سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر بوده و هست «انزال زودرس» است. به گونهاي كه بسياري از سالمندان به شيوهاي تجربي، مصرف ترياك را براي درمان (موقت) اين اختلال سودمند يافتهاند و اين چاره را راهگشاي بيماران دچار اين اختلال تبليغ و معرفي نمودهاند، و چه بسيارند آنهايي كه از اين راه درگير پاياني به نام وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر (ترياك) شدهاند.
در حالي كه انزال زودرس، اختلالي است كه به سادگي با رفتار درماني شناختي و تكنيكهاي قابل آموزش براي تغيير رفتار آميزشي و مداخلات خود فرد يا شريك جنسي او درمانپذير است. در بدترين حالت، چنانچه اختلال، مقاوم به اينگونه درمانها يا با اختلالات رواني همراه باشد، دارو درماني نيز پيوست ميشود.
آشكار است كه آموزش نقشي مهم و جايگاهي بنيادين در پيشگيري از اين عامل شايع دارد.
2- «تعارضات حاصل از فقدان ارضاي جنسي لازم و كافي» نيز در بسياري از موارد سرچشمه سوء مصرف و بالطبع وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر (و نيز محرك) است. دست نيافتن به سطح لذت و ارضاي لازم، خود به اختلالات رواني – چون اختلالات خلقي (افسردگي، كجي خلقي ...)، اختلالات اضطرابي، تطابق، اختلالات خواب، خستگي مزمن و ... ميانجامد كه به طور مشخص از زمينهها و علل جدي و هويداي سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر هستند.
3- تعارضات و اضطرابهاي مربوطه در پي تمايلات و رفتارهاي جنسي بهنجار و نابهنجار، به ويژه در افرادي كه پرورش و تربيت سختگيرانه و متعصبي در سالهاي نوجواني و جواني داشتهاند كه اين واقعيت به ويژه در پي اضطرابها، افسردگيها و عذاب وجدانها و احساس گناهها به دنبال خود ارضايي و تلاش ناموفق در ترك هميشگي اين رفتار فيزيولوژيك و طبيعي كه در همه پستانداران و از جمله انسان فراوان ديده ميشود و نادر نيست، همچنان كه موارد متعددي از افسردگيهاي عميق و حتي خودكشي، در پي چنان عذاب وجدان و احساس گناههايي ديده شده و ميشود.
4- سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر (و نيز محرك) همراه با اختلال وابستگي «اعتياد» به سكس دونژوآنيزم بسيار شايع بوده و فراوان ديده ميشود. چه بسيار افرادي كه در آغاز جواني و سالهاي جواني و ميانسالي در پي كسب لذتهاي آنچناني متناسب با اختلال رواني و دونژوانيزم بودهاند و در همان سالها يا حداكثر يك دهه بعد، به اختلال وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر مبتلا شدهاند. اين عامل آنچنان عيان است كه حاجتي به بيان و كوششي براي اثبات نميطلبد. هرچند بايد خاطرنشان ساخت كه بسياري از مبتلايان به اختلالات شخصيتي جدي، به ويژه افرادي داراي اختلالات مرزي و ضداجتماعي، اصولاً با سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر محرك پيوستگي و سنخيتي ذاتي دارند.
5- اختلالاتي چون اختلال انگيختگي جنسي، اختلال ميل جنسي، اختلال ارگاسميك (فقدان لذت جنسي) و اختلال انزجار جنسي نيز به مانند اختلال انزال زودرس از جمله مواردياند كه به حكم و تضمين نصايح پيرمردان و پيرزنان و نسخههاي خودنوشت مبتلايان قديم يا مفروضات ذهني جامعه و حتي حكيمان سنتي و غيرآكادميك، با سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر (و به تازگي مواد محرك) همراه و پيوسته شدهاند.
بدينگونه فردي كه از آموزشهاي اجتماعي و فردي لازم و كافي پيرامون «سكس» و «سكسواليتي» به دور و محروم بوده و به گونهاي ذاتي يا اكتسابي در دام سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) فرو خواهد رفت. در حالي كه اين گونه اختلالات با درمانهاي شناختي ـ رفتاري و روانكاوي (بينش مدار) و در صروت لزوم، همراه با دارودرماني، بهبود خواهند يافت. در موارد مقاوم «بيوفيدبك» و «هيپنوتيزم درماني» پاسخ درماني را شتاب ميبخشند.
6- به شيوههاي مشابه، موارد اختلالات كاركرد جنسي ناشي از بيماري هاي جسماني و طبي (ارگانيك) نيز با خوددرمانيهاي تودهاي، دچار سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر ميشوند، درست همان گونه كه بيمار دچار سرطان، پانكراتيت مزمن و كمردرد و دردهاي عصبي يا استخواني مبتلا ميشوند.
7- اندوهها و اضطرابهاي ناشي از «تعارضات موجود در تمايلات» و «رفتارهاي جنسي نابهنجار و خارج از عرف»، مانند همجنسخواهي، انحراف جنسي و نارضايتي جنسيتي نيز ميتوانند عامل سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر باشند.
8- اختلالات كاركرد جنسي نامتمايز، چون احساس ملال پس از آميزش، سردرد پس از آميزش، ارگاسم زودرس زنان، فقدان احساس لذت ارگاسمي و خودارضايي دردناك نيز ميتوانند به سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر منجر شوند.
بدين ترتيب مشاهده ميكنيم كه تعارضات و اختلالات جنسي گوناگوني ميتوانند به سوء مصرف و وابستگي (اعتياد) به مواد مخدر منجر شوند. از اين رو مديريت امور جنسي و برنامهريزي و تببين و تعيين راهكارها و راهبردهاي سودمند و عملي و البته واقعبينانه ميتواند از بخش قابل توجهي از موارد وابستگي (اعتياد) و سوء مصرف مواد پيشگيري نمايد.
و من از جانب نوجوانان و جوانان مملكت به مسؤولان مربوطه ميگويم كه:
گر تو خواهي كه بجويي دلم، امروز بجوي
ورنه بسيار بجويي و نيابي بازم
نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 11:24 توسط دکتر بهنام اوحدی

.jpg)
سومين اختلال يا صفت شخصيت كاملاً نمايان در بررهاي ها ، اختلال شخصيت نمايشي (Histerionic )، است كه ويژگي هايي اين چنين دارد :
1. احساساتي بودن به گونه اي كه ابراز احساسات سطحي و به سرعت متغير باشد.
2. بسيار توجه طلب باشد ، آن چنان كه هنگامي كه مركز توجه و كانون دقت ديگران نيست ، ناراحت و در رنج و مشقت باشد.
3. رفتار نامتناسب با ديگران به صورت تحريك جنسي آنان و اغواگري جنسي وجه مشخصه ي تعامل او با ديگران باشد.
4. همواره از ظاهر جسميو فيزيك بدن خود براي جلب توجه ديگران استفاده كند.
5. شيوه ي سخن گفتنش به گونه اي افراطي بر حدس و گمان (امپرسيونيستيك) و بدون جزئيات باشد.
6. خودنما و نمايشي باشد.
7. در ابراز احساسات مبالغه كند.
8. القا پذير باشد و به راحتي تحت تأثير افراد يا موقعيت ها قرار گيرد.
9. روابط راخودماني تر از آن چه واقعاً هست، ميپندارد.
10. در سخن گفتن ، تأكيدها و مكث هاي نمايشي زياد و آشكار دارد.
11. در گفتار فرد مبتلا، لغزش ها زباني زياد بوده ، زبان چرب و پر رنگ و لعابي دارد.
12. دلبستگي عميق را نميتواند به مدت طولاني حفظ كند.
13. نيازهاي بسيار شديد فرد مبتلا به وابستگي باعث ميشود زود به هر كس اعتماد كنند و به راحتي بتوان فريبش داد.
14. زير فشار رواني ، حس واقعيت سنجياش به سادگي مختل ميشود و حالات روانپريش و تجزيه اي پديد ميآيد.
اين ويژگي ها در سحرناز برجسته است ، هر چند د رتقريباً همه ي بررهاي ها يك« اصل» است. اين چنين است كه اشياء در اين سريال از نقش ابزاري خود خارج شده و جايگاه منزلتي مييابند. از آن جا كه فرد مبتلا به اختلال شخصيت نمايشي ( هيستريونيك ) انديشه و ذهن رشد يافته اي ندارد ، درعين اقتصاد تك محصولي متني بر «نخود»، رو به نخود گلاسه ميآورد و برسر خريد و تصاحب راديوي كولي دوره گرد ستيز رخ ميدهد ، چرا كه راديو طبقه اي را هاي كلاس تر (كلاس بالاتر) ميسازد!
در دين و آيين هيستر يونيزم«خود ( self)» هميشه بر پايه ي معيارهاي«ديگري غالب(other) »تعريف و سنجيده ميشود. آييني كه در حقارت ، فرومايگي و رشد نيافتگي ملت ريشه دارد و به« آرايش هاي تند آن چناني» يا «عضلات پيچ در پيچ و مغزها همه هيچ» ميانجامد. ديگر روز تلويزيون جاي راديو را ميگيرد و فردا موبايل ، پس فردا ماكسيماو...
چهارمين اختلال و صفت شخصيتي كه نمودي آشكار در برره و بررهاي دارد، اختلال شخصيت خود شيفته ( نارسي سيستيك) است كه چنين مشخص ميشود:
اين گونه است كه بررهاي ، جز «خود» و فرهنگ «خودي» چيز ديگري نميبيند وچون«نارسيس» سخت در تماشاي خويش در بركه است وپژواك بلند «اكو» را نميشنود! از اين رو هيچ انگيزهاي براي «تغيير» و «اصلاح» خويشتن ندارد.
«بالابررهاي ها» و «پايين بررهاي ها» هر يك خود راصاحب و لايق بخشداري ميدانند و روزها و شب ها با هم ميستيزند و ميستيزند و مملكت ملوك الطوايفي ميشود و برخي آنان كه پاي تخت را بيخونريزي فتح كردهاند، آواز جدايي و فرياد«انيراني» بودن سر ميدهند و پرچم سرخ به دوش ميگيرد. اينگونه است كه شير فرهاد با كيانوش در مورد مهريه و مراسم خواستگاري مشورت ميكند و دقيقاً بر خلاف نظر او و بر ضد خويش عمل ميكند. اين چنين «من»ها و «منيت» ها در برره و بررهاي كم نيست.
سراسر سريال پر است از ويژگي هاي اختلال و صفت شخصيتي خودشيفته كه مشكل بزرگ و حل نشدهي تاريخي و ازمهمترين علل رشد نيافتگي مان است.
آري ، شب هاي برره خواسته وناخواسته كژمداري ها و ناراستي ها و نادرستي هاي فرهنگ ملت ايران را به تصوير كشيد اما اين تنها يادآور و هشدار نبوده است.
سي و اندي سال پيش از شب هاي برره «مهران مديري» ، «پرويز صياد» در سريال ها و فيلمهاي «صمد»، برخورد اين ويژگي هاي شخصيتي با «مدرنيته» و «شبه مدرنيته» را براي ما عيان و عريان به تصوير كشيده بود ؛ هرچند نقشي مبتلا به « اختلال هويت جنسي» ، « ترنس سكسواليتي» و يا « هوموسكسواليتي» چون « بگوري » در آن نوشته و به تصويركشيده نشده بود. اما حيف و هزاران حيف كه همگان تنها لودگي ها و شيطنت ها و انگشت كشيدن هاي «صمد آقا» را ديدند يا به اميد وصال او با «ليلا» و از خنده و قهقهه بر كروات پهن ونيمهي «عين ا... باقرزاده» يا فربهي «قوچ علي» فراتر نرفتند !
صمد آقا اصلاً جدي گرفته نشد تا چه رسد به اين كه ارزشهاي فراوانش كشف شود؛ درست مانند «دايي جان ناپلئون» ناصرتقوايي و ايرج پزشك زاد كه تنها بر «شازده اسدالله ميرزا»و«سانفرانسيكويش» متوقف مانديم و از شخصيت شناسي انواع و اقسام شخصيتهاي ايراني لايههاي گوناگون اجتماعمان غافل مانديم.
سي چهل سال پيش از صمد آقا ، نخست « خلقيات ما ايرانيان » محمدعلي جمال زاده و سپس «حاجي آقا» و « علويه خانم »-اين برجستهترين مرجع شخصيتشناسي لمپنيزم ايراني- صادق هدايت همين آيينه را پيش روي ايرانيان گذاشتند اما آنها نيز آنچنان كه بايد و شايد جدي گرفته نشدند.
بيش از يك قرن پيش از شب هاي برره ، ميرزا حبيب اصفهاني كتاب ارزشمند و ماندگار«حاجي باباي اصفهاني » جيمز موريه را به فارسي برگرداند. به راستي اين اثر بي نظير چه جايگاهي در خانهها و دانشكدههاي ما دارد؟
هنگامي كه اين آثار آن چنان كه بايد و شايد از سوي روشنفكران و روشنگران جدي گرفته نشدهاند، جاي پرسش در مورد تودهي متوسط جامعه و عوام نمي ماند!
اي كاش فراتر از لودگي هاي «صمد» را ديده و انديشيده بوديم. تا سال ديگر«برره» و «بررهاي» را نيز به بايگاني ذهن مان ميسپاريم.
فراموش نكنيم :
آيينه چون عيب تو بنمود راست
خودشكن، آيينه شكستن خطاست
شيوع بالاي دسته B يا همان دسته Bararehصفات و اختلالات شخصيتي و به ويژه خود شيفتگي (نارسي سيزم) از بزرگترين دلايل و شايد مهمترين عامل رشد نيافتگي و تيره روزيهاي ما ايرانيان است. نويسندگان خلاق و اهل مطالعه ي شب هاي برره در زمان ساخت فيلم هاي صمد كودكاني پنج شش ساله يا هنوز زاده نشده بوده اند و پدر بزرگهاي اينان در زمان ترجمهي كتاب ارزشمند «حاجي باباي اصفهاني» پاي به گيتي نگذاشته بودند.
بدبختانه « خود پرسش گري» و «انتقاد از خود خويش» ((self-criticism ايرانيان ديرآغاز شد اما بدبختانهتر اينكه هيچگاه جدي گرفته نشد و به سادگي از يادها رفت.
ما ايرانيان چه قدر زمان از دست داده ايم ؟

نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 11:22 توسط دکتر بهنام اوحدی

آسيب شناسي «شخصيت ما ايرانيان »
سريال هاي صدا و سيما در ايران «پديده هايي » هستند كه «پديدار شناسي»ويژه خود را ميطلبند ! سالهاست كه سريال هاي صدا و سيما مخاطبان تلويزيون را به دو دسته جداگانه تقسيم نموده اند: «سريال دوستان حرفه اي » و«سريال گريزان هميشگي»! تا بدان جا كه سريال ستيزي براي گروهي، اغلب روشنفكران و شبه روشنفكران «هويتي »ويژه پديد آورده است.
اما بسيار به ندرت سريال هاي ساخته شده و ميشوند كه به گونه اي جدي شاهين ترازو را به سود بينندگان در برابر گريزندگان سنگين ميكنند.
«شب هاي برره » يكي از اين سريال هاست كه افزون بر جلب نظر توده و عامهي متوسط جامعه ، كشش و اشتياقي نيز در قشر تحصيل كرده ،انديشمند ، روشنفكر و شبه روشنفكر و حتي روشنگر پديد آورد.
بي گمان بيش از بازي بازيگران اين سر يال آن چه در اين كاميابي و سربلندي نقش داشته است، خلاقيت نويسندگان متن سريال بوده ؛ نويسندگاني كه زاده ي نيمه ي دوم دهه ي چهل و نيز دهه ي پنجاه اند.
«شب هاي برره» آسيب شناسي شخصيت ما ايرانيان بود كه آن را به گونهي داستاني مصور ومصوت ديديم و شنيديم و به جاي گريستن بر آن خنديديم!
آن چه در«شب هاي برره» بيش از هرچيز ديگر عيان و عريان بود ، ويژگي هاي شخصيتي گروه بي (cluster B) بود. آري ،دستهي B يا همان دستهي Barareh ! يعني اختلالات Disorders)) يا صفات( Traits )شخصيتي:خود شيفته (Narcissistic)، نمايشگر ( Histerionic )، مرزي (Borderline )و ضد اجتماعي( Antisocial).
در آغاز، به خود واژهي شخصيت( Personality )بايد پرداخت :«الگوي ديرپا، با دوام ، فراگير، نافذو انعطاف ناپذير و ثابت رفتار فرد و نيز بيان تجربه هاي درون ذهني او كه در گستردهي فراخ و پهناوري از وضعيت ها و موقعيت هاي فردي و اجتماعي هويدا ميشود.»
چنان چه اين الگو، انعطاف ناپذير بوده و موجب رنج و عذاب باليني چشمگير براي خود فرد يا اطرافيان او و يا اختلال در كاركردهاي روزمره ي شغلي و اجتماعي و يا روابط بين فردياش شود، ميتوان واژهي «اختلال شخصيت» رابدان اطلاق نمود.
نكته مهم دراختلال شخصيت( Disorder Personality ) اين است كه هم نوا با ايگو (خودساره ) فرد يعني Ego-syntonic است. يعني كاملاً براي خود فرد پذيرفتني و قابل قبول است و افراد مبتلا به هيچ روي از بابت رفتار غير انطباقي شان احساس اضطراب نميكنند وبنابر اين انگيزه اي براي درمان و تغيير نداشته و حتا در برابر درمان و تغيير كاملاً مقاومت ميكنند.
«شب هاي برره» آيينه اي پيش روي ايرانيان نهاده است كه ايرانيان بتوانندبه سادگي و با كم ترين مقاومت ، صفات و ويژگي ها و اختلالات شخصيتي خود رابه تماشا نشينند تا شايد انگيزه اي براي رها ساختن مقاومت درجهت «تغيير» و «درمان» در آنان پديد آيد!
نخستين اختلال (يا صفت ويژگي) شخصيتي ايرانيان كه آشكار و برجسته در اين سريال به نمايش گذاشته شد، اختلال يا ويژگي شخصيتي ضد اجتماعي( Trait or Disorder Personality Antisocial )است كه شامل موارد زير است :
1. بي اعتنايي به حقوق ديگران و تجاوز به آن ها
2. انجام مكرر رفتارهايي كه فرد به دليل انجام آن ها دستگيري و مجازاتش لازم باشد
3. فريبكاري و حقه بازي و ازجمله دروغ گفتن هاي مكرر ، داشتن اساميمستعار ، كلاه گذاشتن سر ديگران
4. تكانشي( Impulsive )بودن يعني بي فكر و ناگهاني عمل كردن
5. تحريك پذيري( Irritability) و پرخاشگري ( Aggressiveness) بودن به طوري كه مكرراً جنگ و دعوا كند
6. بي اعتنايي (توأم با بي پروايي) نسبت به سلامت و امنيت خود يا ديگران
7. سرباز زدن هميشگي از پذيرش مسئوليت كه عوارضي چون نداشتن شغل ثابت يا برنيامدن از عهدي تعهدات مالي را در پي دارد.
8. نداشتن احساس پشيماني وگناه و توجيه رفتارهاي ناشايست ( چون آسيب رساندن به ديگران ، برخورد بد با آن ها ، پايمان نمودن حقوق اطر افيان و يا سرقت اموال آن ها و...)
آري ، بررهاي و نه تنها كيوون – كه هم آوا با حيوون بانگ داده ميشود- به راحتي آب خوردن ،ديگران را بي حيثيت وبي آبرو ميكند. تحقير و توهين ابزار دم دست اوست و معركه و دعوا و كينه و ستيز برايش حتي ميتواند تنها بهانهي زندگي باشد! و چنين است كه برره «تنها يك وجدان بيدار» دارد و اين تنها وجدان بيدار بايد سراغ همه برود و امر به معروف و نهي از منكر نمايد و البته در اكثريت قريب به اتفاق موقعيت ها سرافكنده و ناكام صحنه راترك كند!
در برره ، عدالت معادل بي عدالتي ، صداقت هم وزن دروغ ، ياري ونوع دوستي برابر با تحقير و كينه توزي است. افعال و واژگان در برره معاني واژگون دارند. خود افراد نيز معكوس خلوت شان در برون از منزل رفتار ميكنند. آري ، در برره ي ما «ذهن» جدا و مستقل از «زبان» به فعاليت مشغول است و آدميان- كه صد البته در خلوت ، آن كار ديگر ميكنند- در جلوت بر خلاف سرشت و باطنيات خود رفتار ميكنند و ريا و دغل حرفه ي هميشگي شان است. لات و رذل و چاروادارند ؛ لكاته و رجاله ي به تمام معنا. همان هايي كه صادق هدايت بي چاره از آنان نفرت داشت.
اما در اين «فرهنگ ضد اجتماعي فراگير»، خودي ها همديگر را خوب ميفهمند و سريع ميشناسند! به راحتي سريكديگر كلاه ميگذارند و خود ميدانند كه احتمالاً دارد سرشان كلاه ميرود اما به اميد روز ديگر و شايدوقتي ديگرند كه كلاه را دو يا چند برابر تا گردن و سينه و بلكه ران پايين كشند!!
خالي بندي و دروغ ، سرشت و خصلت مادرزادي چنين جامعه اي است و كسي را توان اعتماد نيست. چنين است كه مردم برزبان چيزي گويند و در دل به چيز ديگري ميانديشند. آري، نفاق مد روز و شيوه ي زندگي است. بي نقاب سخن گفتن گناهي نابخشودني است و صداقت حماقتي بزرگ و جبران ناپذير! نقاب فرزانگي (Mask of sanity) تنش ، كينه توزي ، تحريك پذيري و خشم را پنهان ساخته است.
اختلال شخصيت ضد اجتماعي در مردان سه برابر زنان ديده ميشود و در نواحي فقير نشين و قشرمستضعف شهري شيوع بيشتري دارد. در زندانيان تا 75% ديده شده وبيش از ديگر صفات و اختلالات شخصيتي الگويي خانوادگي و ارثي دارد.
آرامش ظاهري آدميان مبتلا به شخصيت ضد اجتماعي حسرت برانگيز است. اينان هيچ گونه افسردگي يا اضطرابي از خودنشان نميدهند ، وضعيتي كه با حال دروني آن ها مغاير است. بسيار فريبكارند و با زباني چرب و نرم قاب ديگران راميدزدند وساده لوحان غوطه ور در سوداي پولدار شدن و مشهور شدن را به ورطه ي ناكاميو نابودي ميكشانند. سوء مصرف الكل و ديگر مواد ، لاابالي گري جنسي ، همسر آزاري، كودك آزاري و رانندگي در حين مستي، حوادث و حاشيه هاي معمول زندگي آن هاست !
ميخواهند همه چيز را با پول بخرند و بفروشند، حتا شرافت و منزلت و جان و ناموس را ! و اين گونه است كه «طغرل » امنيه چي و «مورخ» برره نيز در برابر باج «خشكه»حق را بي هيچ عذاب وجداني ، در يك آن، ناحق ميكنند و ناحق را محق جلوه ميدهند. آري تاريخ به سادگي وارونه جعل ميشود ، البته با پولي كه گوشه داشته باشد !
اختلال ويژگي شخصيتي دوم برره ، اختلال و صفت (ويژگي ) شخصيتي مرزي يا بوردرلاين Borderline) )است. همان شخصيتي كه در «مرز نوروز وسايكوز » است و يگانه ويژگي ثابت آن ، همانا «بي ثباتي» است و« ناپايداري» خلقي ، رفتاري ، عاطفي و دركي ! همان حالتي كه «اسكيزوفرني موقت »، «شخصيت نصفه - نيمه» ، «اسكيزوفرني شبه نوروتيك» و «اختلال منش سايكوتيك» نيز ناميده شده است. به مفهوم ديگر : اختلال شخصيت بي ثبات از نظر هيجان، كه شامل موارد زير است :
1. بي ثباتي در روابط بين فردي ، پندار از خود ، حالات خلقي و عاطفي
2. تكانشي بودن (ناگهان بي فكر عمل كردن) از پايان دوران نوجواني و آغاز بزرگسالي
3. انجام تلاشهاي توأم با اضطراب و سرآسيمگي براي و پرهيز از ترك و طرد شدن از سوي ديگران و فرار از تنهايي به هر قيمت و هزينه
4. بي ثباتي شديد روابط بين فردي در نتيجهي دو نيمه سازي افراد پيرامون به خوب مطلق آرماني (ايده آل)و يا بد مطلق (بي ارزش)
5. اشكال و اختلال هويت با احساس هميشگي بي ثباتي واضح
6. تكانشي بودن در حوزه هاي بالقوه آسيب رسان ( ولخرجي، روابط جنسي غير ايمن، سوء مصرف مواد مختلف، رانندگي هاي خطرناك ،...)
7. ژست خودكشي و تهديد به انجام آن به صورت مكرر و آگاه انجام آن
8. خودزني هاي مكرر
9. بي ثباتي عاطفي و چرخش هاي سريع خلق از افسرده به منبسط وبرعكس
10. احساس پوچي مزمن
11. خشم شديد ونامتناسب
12. دشواري در چيره شدن و تسلط بر خشم و كنترل آن كه حاصل آن درگيري ها و ستيزهاي مكرراست.
13. بروز افكار بدگمانانه (پارانوئيد) يا علائم تجزيه اي گذرا هنگام استرس ها و فشار هاي رواني
14. حملات روان پريشانه ( سايكوتيك) گذرا
15. احساس وابستگي و دشمني همزمان
16. هراس و اضطراب و ترديد و دودلي عام
اين گونه است كه ميبينيم در اثر مكانيزم دفاعي ناخودآگاه دو نيمهسازي ( splliting) بالا بررهاي با پايين بررهاي در همان حال كه دوست و رفيق و(( بررهاي )) است ، سخت به ستيزه جويي و كينه توزي و نزاع ميپردازد و كوششي پايدار و هميشگي براي اعلام مبرا بودن خويش و كسانش از ناخودي ها دارد و اين فرهنگ ساري و جاري در دهات عليا و سفلي ما ايرانيان است، آن چنان كه گاه دو روستا با فاصلهي تنها پنج كيلومتر و حتا كمتر زبان خاص خود دارند كه روستاي مجاور بيش از نيمياز آن را درست نميفهمد !! قطعاً بايد اين واقعيت را از منظر خودشيفتگي (اختلال يا صفت شخصيت نارسي سيستيك) نيز نگريست.آري بررهاي يا از اين ور بام ميافتد يا از آن ور ! خاكستري نميشناسد ،همه چيز يا سياه سياه است يا سپيد سپيد!
صبح عاشق و مفتون يك چيز است و شب كاملاً از آن متنفر !! چنين است روابط بين فردي و تعامل با ديگران مختل ميشود و عنصر «اعتماد» آسان از دست ميرود. بررهاي در ورزشهاي انفرادي رزمي و خشن – كه لازمهي آن خشم و ستيزجويي است – مدال ميآورد اما در ورزشهاي تيمي به ندرت راه به جايي ميبرد.
خشم شديد ونامتناسب در خانواده ي سالار خان نمودي عيني و عريان دارد. فرهنگ «پايين برره»، فرهنگ «قبيلهاي» است كه نماد و درفش آن، خشونت و زورگويي وديگر آزاري(ساديزم) است. آن چنان كه لطيف ترين و رمانتيك ترين احساسات انساني نيز با خشونت و پرخاشگري بيان ميشوند و خانوادهها جز آن رامعادل محبت نميفهمند تا آن كه حتا مهرورزي داماد شهري دانش آموخته- «كيانوش»- به دختر تازه عروس خانواده ، حال خانواده را به هم ميزند ! بررهاي ها مهر خود را به ياران با واژگان پست و ركيك نشان ميدهند و صفات زشت به نام ها ميافزايند !!
دراين «آيين و فرهنگ بوردلاين( Borderline )فراگير» . طغرل نه تنها بر سر جاي خود نشانده نميشود، بلكه ستايش شده و در جايگاه «بزرگ مرد» و «دهان دوز» و «خانمان سوز» قرار داده ميشود و به سادگي فرديت( Individualism )را نابود و ناممكن ميسازد. در چنين شيوه اي از زندگي، مردم در همان هنگام كه نفرت خود را از پديده اي بيان ميكنند، سخت در عمل شيفته و وابسته بدان ميشوند و اين گونه است كه زيرك ترين سياستمداران را بر سركار ميگذارند و بنگاه هاي خبر پراكني را انگشت به دهان و حيران ميسازند!
چنين است كه خنده ي بررهاي بيش تر از آن كه خوشي وشادي و شادابي را نشان دهد ، نمايانگر ريشخند و نشان تمسخر و تحقير ديگران است و خنده بايد چون شيرفرهاد چنان بلندو طولاني و كشدار باشد كه واژگان ديگران را در فضاخفه كند تا به گوش مخاطبان نرسد.
بي دليل به ستيز ميپردازند يا درگير ستيز ديگران ميشوند، بدون اين كه لحظه اي، تنها لحظه اي، انديشيده باشند كه حق و ناحق كدام است.
رفتارهاي ايمپالسيو(تكانشي) در همه ي قسمت هاي سريال شب هاي برره به وضوح نمايان بود. شايد يكي از شاخص ترين اين گونه رفتار، شيوه هاي اعتراض نه فقط«پايين برره » كه نيز«بالا برره » به «بخش » شدن «شرره » - همسايه ي شمالي برره- بود؛ اعتراضي بدون امكان كنترل و تسلط بر خشم ! آن گاه كه «سالار خان» چنان امر نمود كه «همه با هم برويم و شيشه هاي خانه ي من را به نشانه ي اعتراض خرد كنيم »!!
و «سردار خان» كه صد البته بايد گوي سبقت و مدال رقابت را از خان «بالا» ببرد، ميگويد «برويم خانه ي من رابه علامت اعتراض كلاً خراب كنيم»!!!

نوشته شده در سی ام مهر 1386ساعت 11:20 توسط دکتر بهنام اوحدی

پس از روان پزشکی و س.ک.س.و.ل.ژ.ی بالینی و اجتماعی ، زوج درمانی ، خانواده درمانی و مشاوره ی ازدواج و طلاق را به عنوان سومین عرصه ی کار و کوششم برگزیدم.
این روزها مشاوره ی ازدواج جای خود را آرام آرام در تهران باز می کند و بسیاری از جوانان و خانواده ها - به درستی - بدون مشاوره درگیر پیوند زناشویی نمی شوند.
پیش از ورود به بحث مشاوره ی ازدواج و در آغاز آن من خواندن با شکیبایی و اندیشه ی دست کم سه کتاب را به دو نفر دو سوی ازدواج سفارش می کنم :
۱) مردان مریخی ، زنان ونوسی ( جان گری )
۲) عشق هرگز کافی نیست ! ( آرون تی بک )
و ۳) آیا تو آن گمشده ام هستی ؟ ( باربارا دی آنجلیس )
اگر شما نیز در پی بستن پیمان زناشویی هستید ، پیش از هر چیز این سه کتاب سودمند و راه گشا را مد نظر داشته باشید. مطمئن باشید زیان نخواهید کرد. سپس مشاوره ی ازدواج را بیازمایید.
آن گاه اگر مرد میدان هستید به کاهش مهریه همت گمارید و اگر خانم مورد خواستگاری ( یا حتا خواستگاری کننده ) اید ، در راه گرفتن « حق طلاق » از شوهر آینده تان از هیچ کوششی خودداری ننمایید.
اگر زن و مرد هر دو « حق ازدواج » دارند ، هر دو نیز باید « حق طلاق » داشته باشند. این برابری لطف و بخشش مرد نیست ، لازمه ی انصاف و انسانیت و عدالت اوست.

یک دلیل و شاید مهم ترین دلیل افزایش « پدیده ی شوهر کشی » از سوی زنان - به تنهایی یا با یاری جستن از همدستی مردی بیگانه - در اجتماع سال های اخیرمان ، همانا نبود « حق طلاق » نزد زنان اجتماع در حال گذار ما ست.
سال ها پیش می گفتم که به باور من پدیده ی « شوهر کشی » هر روز بیش از دیروز خواهد شد.بسیاری می خندیدند و این باور مرا به ریشخند می گرفتند و میگفتند : " این نظریه را نیز به دیگر نظریه های دکتر بهنام اوحدی اضافه کنید ! "
مدت هاست که راستی گمان و درستی باور من اکنون آشکار و نمایان شده است.
امروز می گویم که پدیده ی ناخوشایند و فاجعه آمیز " شوهر کشی "، پدیده ای ست که با تصویب قانون « حق مردان در اختیار نمودن همسر دوم ( و چندم ) بدون اجازه ی همسر نخست ( یا همسران پیش تر !! ) » بیش از پیش و افزون تر خواهد شد.
آری ، مشاوره ی طلاق یک راه پیشگیری ست اما نه یگانه راه و تنها گزینه ...
نوشته شده در بیست و نهم مهر 1386ساعت 2:17 توسط دکتر بهنام اوحدی






نوشته شده در بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:6 توسط دکتر بهنام اوحدی






نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:54 توسط دکتر بهنام اوحدی




نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:37 توسط دکتر بهنام اوحدی





نوشته شده در بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:24 توسط دکتر بهنام اوحدی

در ارزیابی روزگار و زندگی این قاتل نمی بایست نتها به تشخیص های روان پزشکی موجود و محتمل در وی توجه و تمرکز نمود. بلکه جای آن دارد که به رویکردها , بنیادها و زمینه های خانوادگی و اجتماعی که این اختلالات و تشخیص های روان پزشکی را پدید آورده اند ,ژرف و با شکیبایی نگریست و دقت نمود.
هر چند با توجه به عدم مشاهده ی نشانه ها و آثار جنون و روان پریشی پایدار در این فرد از سوی کمیسیون محترم روان پزشکی قانونی ، افزون بر تشخیص ها و اختلالات روان پزشکی گفته شده , تشخیص قانونی و غیر بیمار برشمرده شده ی جرم و جنایت پیشگی ( CRIMINALITY ) نیز مطرح است.

در این مورد آشکارا می بینیم درست در همان دورانی که جانی این جنایات دل خراش , مراحل آغازین رشد روانی – اجتماعی اش – یعنی اعتماد ( Basic Trust ) در برابر بی اعتمادی ( Mistrust ) , خودمختاری ( Autonomy ) در برابر شرم و تردید ( Shame ) , ابتکار ( Initiative ) در برابر احساس گناه ( Guilt ) - را می گذرانده , با کینه توزی ها ، ستیزه جویی ها و پرخاشگری های پیاپی و دراز مدت پدر و مادر و سپس ترک خانه از سوی پدر و پیوند زناشویی دوم او روبرو می شود و آن گاه در دوران گذر از مراحل رشد روانی – اجتماعی ( Psychosocial ) بعدی – یعنی سخت کوشی ( Industry ) در برابر احساس فرومایگی ( حقارت ) ( Inferiority ) , هویت یابی ( Identify ) در برابر گیجی و سردرگمی هویت ( Identity Diffusion ) و در پایان , صمیمیت ( Intimacy ) در برابر انزوا ( Isolation ) - با پیامدهای بد سرپرستی و شبه یتیمی ناشی از ازدواج دوم پدر برخورد می کند تا در کویر راهبردهای روانی – اجتماعی شایسته و نبود راهکارهای آموزشی و پرورشی بایسته ی لازم ، این « بوف کور » سرزمین اسپهان ( اصفهان ) سرنوشتی والاتر و فرجامی خوشایند تر از چوبه ی دار پیش چشم عام نیابد...

درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1386ساعت 22:0 توسط دکتر بهنام اوحدی

آن گاه که خودانگاره ( Self - Image ) ناخوشایند و عزت نفس ( Self - esteem ) پایین با احساس شکست و یاس و ناامیدی (Hopelessness ) تکرار شونده و مزمن و سرخوردگی و درماندگی آموخته شده ی ( Learned Helplessness ) درازمدت همراه و پیوسته شود , احساس ناکامی ( Frustration ) , ناشایستگی و بی کفایتی ( Inadequacy ) هر روز بیش از پیش می شود.
این حالات و احساسات در حضور درجاتی از پیوستار اختلالات درخودماندگی ( اوتیزم Autism ) – از جمله آسپرگر - و یا پیوستار اختلالات ژرف و فراگیر رشد و یا عقب ماندگی ذهنی خفیف و متوسط , تشدید و افزون می شود.
همه ی این ها به « اختلال افسردگی مزمن ، ژرف و شدید ( یک یا دو قطبی ) » و در همین حال « اختلالات شخصیت » - چون اختلال شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) ، اختلال شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) ، اختلال شخصیت ضد اجتماعی ( آنتی سوشیال ) ، اختلال شخصیت پرخاشگر - منفعل ( پاسیو - اگرسیو ) و اختلال شخصیت مختلط - دچار می سازد.
آن چه که در مورد این قاتل حتمن باید رد شود , « اختلال آسپرگر ( Asperger Disorder ) » است که در بسیاری از چنین قاتلان مثله گری دیده شده است.هر چند این اختلال مانع و رافع مسئولیت کیفری نمی شود و فرد را از مکافات کردار مجرمانه ی خویش مصون و مبرا نمی سازد.
برای آشنایی مختصر با اختلال آسپرگر – که نمایی از وجوه جنایت کارانه ی آن را می تو.ان در قاتلان فیلم های « هری کثیف » , « اره » و ........... به تماشا نشست – باید به معیارهاو ملاک های تشخیصی آن مراجعه نمود.
ملاک های تشخیصی برای
اختلال آسپرگر به طور خلاصه عبارت است از:
!لف ) تخریب کیفی در برهم کنش ( تعامل ) اجتماعی که دست کم با دو مورد از موارد زیر بروز می کند :
1) تخریب بارز در سود جستن از کردارهای نا کلامی گوناگون چون نگاه چشم در چشم , حالت چهره , وضعیت بدنی و ایما و اشاره برای تنظیم برهم کنش اجتماعی
2) ناتوانی برای برقراری روابط با همسالان , به گونه ای که با سطح رشد متناسب باشد.
3)شخص به طور خودانگیخته به دنبال سهیم نمودن دیگران در شادی ها , دلبستگی ها( علایق و سلایق ) و پیشرفت هایش نیست.
4)نبود تقابل اجتماعی یا هیجانی
ب ) الگوهای محدود , تکراری و کلیشه ای کردارها , دلبستگی ها ( علایق و سلایق ) و کنش ( فعالیت ) ها که دست کم با یکی از موارد زیر نمایان می شود :
1) اشتغال ذهنی فراگیر با یک یا چند الگوی کلیشه ای و محدود علایق و سلایق که از نظر شدتیا تمرکز , نابهنجار برداشت می شود.
2) پیروی به ظاهر انعطاف ناپذیر از آداب و عادات خاص بی فایده
3) ادا و اطوار حرکتی تکراری و کلیشه ای ( قالبی ) در بخشی کوچک یا بزرگ یا همه ی بدن
4) اشتغال ذهنی مداوم با اجزای اشیاء
پ) اختلال از نظر بالینی تخریب قابل ملاحظه ای در عملکرد اجتماعی , حرفه ای یا دیگر زمینه های مهم پدید می آورد.
ت) تاخیر کلی قابل ملاحظه ای از نظر بالینی در مراحل رشد زبانی وجود ندارد.
ث) از لحاظ بالینی تاخیر چشمگیری در رشد شناختی یا مهارت های خودیاری متناسب با سن , کردارهای اجتماعی – به جز برهم کنش های ( تعاملات ) اجتماعی – و کنجکاوی در مورد محیط در دوران کودکی دیده می شود.
ج ) معیارهای اختلال اسکیزوفرنی یا اختلال فراگیر رشد اختصاصی دیگری وجود ندارد.
البته همراهی اختلال آسپرگر از پیوستار اختلالات فراگیر رشد ( اوتیزم ) - تنها یک احتمال است.
درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1386ساعت 21:7 توسط دکتر بهنام اوحدی

این جوان جانی و جنایت پیشه ی بگانه با مکتب و کتاب , این نام آورترین داستان ادبیات میهن خویش را خوانده است ؟؟ بعید میدانم !
نه , مسئله الگوگرفتن جانیان اجتماع پر آفت و گزند ما از تک شاهکارهای فرهنگ و ادب ایران زمین نیست. مربوط ساختن این گونه کردارهای جنایت کارانه با داستان توقیف شده ای چون « بوف کور » و نویسنده ی مغضوب و محاق گشته ای چون « صادق هدایت » , ساده انگاشتن و چشم فروبستن بر دردها و واقعیت های ناخوشایند و آزاردهنده ی اجتماع در حال گذار ما ست.
پیوندی نادرست و غیر منطقی در نبود سامانه ی مشاوره ی علمی رخ می دهد و به جای گسستن با زاده شدن فرزندان پی در بی ادامه می یابد تا آن هنگام که دلمه ی چرکین بر آمده از ناسازگاری شخصیت پدر و مادر با ازدواج دوم پدر باز شود و آثار و پیامد های ناگوار و آسیب زای خود را بر هر دو خانواده ی دربند و گرفتار فقر مادی , معنوی و علمی – فرهنگی چیره سازد.
اکنون مادربزرگی از یک نسل عقب مانده تر – نسلی بازنشسته و سالخورده , با کمترین دید علمی – فرهنگی و سپری شده ترین بینش روان شناختی و تربیتی مسئولیت سترگ پرورش و بالیدن کودک نیمه یتیم را افتان و خیزان بر دوش می کشد و در همان گام نخست اعتماد به نفس و هویت در حال شکل گیری کودک در جست و جو ی « دلبستگی با ارتباط دوسویه Reciprocal Relationship in )(Attachment » را با برچسب « عنکبوت » انگ خورده ، خدشه دار و تکه پاره می کند و به جای تربیت و پرورش او را آماج تحقیر و سرزنش قرار می دهد.
پدر جز برای نزدیکی شاید آن هم حداکثر هفته ای یک بار سراغی از خانواده ی نخست نمی گیرد و این چنین پسر درست درمرحله ی ثبات و فردیت پذیرفتن و قوام و استقلال یافتن پیش از بلوغ و رسیدگی جنسی , از هر چه تمایلات و رفتار و احساسات و پاسخ های جنسی و آمیزشی ست بیزار و رویگردان می شود.
اما پسر تنها در خانه مورد سرزنش و تحقیر و تمسخر قرار نمی گیرد , « آقا » معلم هم درست در جایگاه مقدس آموزش و پرورش در پوشش و ردای نماینده ای دیگر از جنسیت مردانه ( Masculine ) , به تخریب و نابودی دوران ثبات و فردیت پذیرفتن وقوام و استقلال یافتن ( Consolidation - Individuation ) کودک می پردازد تا هویت ( Identity ) و شخصیت ( Personality ) او بیش از پیش نابود و ناجور شود و بذر « مشکلات هویت یابی ( Identity Problem ) » و « اختلال شخصیت ( Personality Disorder ) » در نهاد و سرشت وی ریشه دواند و در سال های نوجوانی و جوانی به ثمر نشیند. ونکته ی در خور تامل و تعم این که نکوهش و سرزنش و تحقیر و تخریب در خانه و مدرسه بر « هویت » و « شخصیت » کودک و نوجوان و حتا جوان عجیب اثر می کند و دانه ی « فرومایگی ( Inferiority ) » و « تضاد ( Paradox ) و تعارض ( Conflict ) » را سرشار پرورش می دهد تا به درختی ریشه دوانده و تنومند بینجامد.

درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1386ساعت 19:49 توسط دکتر بهنام اوحدی

رخداد دل خراش است. از واژگان و القاب و رنگ و لعاب ژورنالیستی ماجرا فراتر باید نگریست و ژرف تر باید اندیشید. شرح ماجرا را همین امروز خواندم و چکیده ی خیر دستگیری جانی را ده روزی پیش.
با خواندن داستان « عنکبوت اصفهان » و شرح قتل و مثله شدن جسد کودک مقتول و نیز خواهر قاتل , به ناگاه خطوط شاهکارماندگار ادبیات ایران - " بوف کور " صادق هدایت – پیش ذهنم رژه رفتند.
بیان جانی از زندگی سرشار از « محرومیت » خود و نیز مراسم قتل و آیین تکه تکه کردن کاسه ی مغز و جمجمه ی خواهرو مثله گری و در آوردن چشم های جسد کودک نگون بخت , شباهتی نزدیک به صحنه ی جنایات و مکافات مشهورترین و ماندگارترین داستان ادبیات ایران زمین دارد:
« از توی رختخوابم بلند شدم , آستینم را بالا زدم و گزلیک دسته استخوانی را که زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم. قوز کردم و یک عبای زرد هم روی دوشم انداختم. بعد سر و رویم را با شال گردن پیچیدم – حس کردم که در عین حال یک حالت مخلوط از روحیه ی قصاب و پیرمرد خنزر پنزری در من پیدا شده بود......
از تمام خیالات موهوم نسبت به او شرمنده شدم. این احساس دقیقه ای بیش طول نکشید , چون در همین وقت از بیرون در صدای عطسه آمد و یک خنده ی خفه , مسخره آمیز که مو را به تن آدم راست می کرد شنیدم – این صدا تمام رگ های تنم را کشید.اگر این عطسه و خنده را نشنیده بودم , اگر صبر نیامده بود , همان طوری که تصمیم گرفته بودم , همه ی گوشت تن او را تکه تکه می کردم , می دادم به قصاب جلو خانه مان تا به مردم بفروشد. خودم یک تکه از گوشت رانش را به عنوان نذری می دادم به پیرمرد قاری و فردایش می رفتم به او می گفتم : « می دونی اون گوشتی که دیروز خوردی , مال کی بود ؟ »
............... با خودم گفتم : « در صورتی که آخرش به دست داروغه خواهم افتاد ! »
ناگهان یک قوه ی مافوق بشری در خودم حس کردم : پیشانیم خنک شد , بلند شدم عبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم , شال گردنم را دو سه بار دور سرم پیچیدم , قوز کردم , رفتم گزلیک دسته استخوانی را که در مجری قایم کرده بودم , در آوردم و پاورچین پاورچین به طرف اتاق لکاته رفتم – دم در که رسیدم اتاق او در تاریکی غلیظی غرق شده بود. به دقت گوش دادم ..................
من آهسته در تاریکی وارد اتاق شدم , عبا و شال گردنم را برداشتم. لخت شدم ولی نمی دانم چرا همین طور که گزلیک دسته استخوانی در دستم بود , در رختخواب رفتم , .....................در این لحظه آرزو می کردم که زندگیم قطع بشود. چون در این دقیقه همه ی کینه و بغضی که نسبت به او داشتم , از بین رفت و سعی می کردم که جلو گریه ی خودم را بگیرم - ......................
هر چه کوشش کردم , بی هوده بود................... گمان کردم دیوانه شده است. در میان کش مکش , دستم را بی اختیار تکان دادم و حس کردم گزلیکی که در دستم بود , به یک جای تن او فرو رفت – مایع گرمی روی صورتم ریخت , او فریاد کشید و مرا رها کرد – مایع گرمی که در مشت من پر شده بود همین طور نگه داشتم و گزلیک را دور انداختم. دستم آزاد شد به تن او مالیدم , کاملن سرد شده بود. – او مرده بود.
در این بین به سرفه افتادم ولی این سرفه نبود , صدای خنده ی خشک و زننده ای بود که مو را به تن آدم راست می کرد – من هراسان عبایم را رو کولم انداختم و به اتاق خودم رفتم – جلوی نور پیه سوز مشتم را باز کردم , دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود .
رفتم جلو آینه , ولی از شدت ترس دست هایم را جلو صورتم گرفتم. دیدم شبیه , نه , اصلن پیرمرد خنزر پنزری شده بودم. موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت کسی بود که زنده از اتاقی بیرون بیاید که یک مار ناگ در آن جا بوده – همه سفید شده بود , لبم مثل لب پیرمرد دریده بود , چشم هایم بدون مژه , یک مشت موی سفید از سینه ام بیرون زده بود و روح تازه ای در تن من حلول کرده بود . اصلن طور دیگر فکر می کردم & طور دیگر حس می کردم و نمی توانستم خودم را از دست او – از دست دیوی که در من بیدار شده بود , نجات بدهم. همین طور که دستم را جلو صورتم گرفته بودم , بی اختیار زدم زیر خنده . یک خنده ی سخت تر از اول که وجود مرا به لرزه انداخت. خنده ی عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله ی گمشده ی بدنم بیرون می آید , خنده ی تهی که فقط در گلویم می پیچید و از میان تهی در می آمد- من پیرمرد خنزر پنزری شده بودم...........
من برگشتم به خودم نگاه کردم , دیدم لباسم پاره , سر تا پایم آلوده به خون دلمه شده بود , دو زنبور طلایی دورم پرواز می کردند و کرم های سفید کوچک روی تنم در هم می لولیدند – و , وزن مرده ای روی سینه ام فشار می داد ..... »

درج و انتشار متن کامل یا چکیده ی این نوشته با ذکر نام نویسنده ( دکتر بهنام اوحدی ) و نام این وبلاگ آزاد است.
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:20 توسط دکتر بهنام اوحدی
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:3 توسط دکتر بهنام اوحدی
و آشکار نشد که این مجسمه ی زیبای " کاوه آهنگر " - که چند ماهی جلوه ای خاص به دروازه شیراز اسپهان ( اصفهان ) داده بود ، به خواست چه کسان و گروه هایی از پیش چشم مردمان برادشته و در کدام انبان و کاهدانی زندانی شد ؟!؟
و این تنها گوشه ای کوچک و ناچیز از سرشت پر مهر و سرشار از پاسداشت و قدرشناسی ما ایرانیان است !!

گویا ظل السلطان یگانه شیفته و دل باخته ی نگاه بان میراث فرهنگی گذشتگان در اسپهان ( اصفهان ) نبوده است !!!
نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:7 توسط دکتر بهنام اوحدی

این تصویر آرامگاه پیروز - مشهور به فیروز ابولولو - قاتل عمر بن الخطاب در جاده ی فین کاشان و چند کیلومتری باغ فین - قتلگاه امیر کبیر - است که به تازگی برخی کشورهای عربی سنی و وهابی ، به ویژه رژیم آل سعود عربستان خواستار نابودی و تخریب آن شده اند.
این اثر از میراث ارزشمند معماری دوره ی سلجوقیان در ایران است.
میراث فرهنگ مان را فدای دوستی ناپایدار سست عنصران ننماییم.....

نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1386ساعت 2:41 توسط دکتر بهنام اوحدی

خوب ، مبارک مان باشد گویا قرار است سهم سرزمین اهورایی مان ( ! ) در دریای مازندران به لطف کاهش توان و نیروی چانه زنی مان در برابر روسیه و کشورهای شوروی فروپاشیده و به تاریخ سپرده شده از پنجاه درصد به بیست و یا دوازده درصد برسد.
اما هنوز تجهیزات و حتا یک گرم از سوخت اتمی نیروگاه خلیج پارس ( بوشهر ) مان از مرزهای روسیه رد نشده تا چه برسد که به مرز ایران مان رسیده باشد !!
روسیه همواره و برای همه ی کشورهای جهان یار و یاور نا رفیق و نامبارکی بوده است : آدم فروشی نامرد نامرد !!!
![]()
در جنگ جهانی دوم به سادگی و آسانی چشم بر نابودی لهستان و مقاومت و بسیج دلاورانه ی پارتیزان های خودجوش این کشور و مردمان دیگر کشورهای اروپای شرقی سابق ، در برابر وحشی گری های ارتش رژیم فاشیستی آلمان هیتلری فرو بستند و به راحتی ارتش و نظام مصر و انور سادات را در دهه ی شصت میلادی در برابر یورش پر شتاب ارتش اسرائیل تنها و بی پناه و پشتیبان رها نمود !
روسیه در طول تاریخ هرگز برای هیچ کشوری - حتا ایالت های شوروی از دست رفته ی سابق - پناه و پشتیبان نبوده است...
اطمینان به روسیه خطاست ...........
نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:41 توسط دکتر بهنام اوحدی

برخی از من پرسیده اند که آیا دو وبلاگ کنونی من تا پایان مطالب و نوشته های یکسان خواهند داشت ( ؟ )
پاسخ می گویم که : نه ! اگر تا کنون چنین بوده از بی وقتی و گرفتاری های فراوان من بوده است و صد البته بی انگیزگی که حضرات استاد شمیس آل اوشو ( سردبیر سایکو پات « سادیسم شیدا » ی سابق مان ! ) و دکتر مهران خان آسپرگر - پارانوئید ( دوست از دست رفته و وبلاگ نویس قهار « بوش شیدا » !! ) بر من چیره ساخته اند.
نه ، قرار نیست این وبلاگ همان مطالب و نوشته های وبلاگ یک روان پزشک من را در خود داشته باشد !
امید و آرزویم این است که بتوانم چکیده ای کاربردی از درسنامه ی جامع روان پزشکی کاپلان و سادوک ( Comprehensive Textbook of Psychiatry , Kaplan & Sadock ) را به همراه برخی مقالات و مرور متون را به بیان ساده برای همگان ( از سیکل به بالا ) در یک روان پزشک ارائه نمایم.
به یاری پروردگار راستی ، مهر و خرد پس از تکمیل مبحث اختلال شخصیت ، این کار گسترده را پی خواهم گرفت و در ایران بد آن لاین از دغدغه های اجتماعی و دلبستگی های دیگرم - جز روان پزشکی و روان شناسی - خواهم نوشت.

نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1386ساعت 23:20 توسط دکتر بهنام اوحدی

اختلال شخصیت اسکیزوئید
(Schizoid personality Disorder )
یک ویژگی بارز و همیشگی دارندگان این شخصیت - که در دسته ی شخصیتی A طبقه بندی شده است - گوشه گیری و انزوای اجتماعی است.
فرد دارای این شخصیت از برخوردها و برهم کنش های انسانی خشنود نمی شود و در موارد اختلال این شخصیت حتا ناراحت هم می شودشخصیت اسکیزوئید تنها و درون گراست و از تنهایی لذت می برد. حالت عاطفی این شخصیت ، کند و محدود و سرد است.دیگران این گونه آدم ها را عجیب – نامعمول و نامتعارف –گوشه گیر و تک رو می دانند.
این شخصیت در مردان دو برابر زنان گزارش شده است.
افراد دارای شخصیت اسکیزوئید جذب مشاغل انفرادی می شوند.بسیاری از آن ها شب کاری را بر کار روزانه ترجیح می دهند تا مجبور نباشند با افراد زیادی برخورد کنند.بسیاری از سردی و نجوشی افراد دارای شخصیت اسکیزوئید ناراحت می شوند و توان تحمل آن ها را ندارند.
شوخ و شاد و شنگول بودن برای افراد دارای شکل خالص « اختلال » این شخصیت دشوار است. افراد اسکیزوئید اغلب در سخن گفتن پیش دستی نمی کنند.این افراد ممکن است استعاره های غریب به کار برند و صنایع ادبی نامعمول بیافرینند.فرد اسکیزوئید به جای ارتباط با آدمیان شیفته ی تنها اندیشیدن در علوم نظری، ریاضی ، فیزیک ، شیمی ، موسیقی ، نهضت های فلسفی و هنری ، مفاهیم متافیزیک ، اشیای بی جان ، راهبردهای اجتماعی و شیوه های نوین زندگی ( مانند گیاه خواری ، خام خواری و.........) هستند.
شخصیت های اسکیزوئید دلبستگی بسیاری به حیوانات - به ویژه سگ و گربه و اسب – دارند و بر خلاف آدمیان به جانوران و گیاهان به سادگی عشق می ورزند.
اسکیزوئید ها سرشان در لاک خودشان است و به هیچ وجه نیاز یا اشتیاقی به داشتن پیوندهای عاطفی با دیگران نشان نمی دهند.آن ها هیچ توجهی به رخدادهای روزمره و دلبستگی های دیگران نشان نمی دهند.
اسکیزوئیدها دیرتر از همه به دگرگونی های مد در جامعه تن می دهند.
زندگی جنسی اسکیزوئیدها ممکن است منحصرا در خیال و رویا طی شود و هربار برقراری و آغاز روابط جنسی را به وقتی دیگر موکول کنند.مردان دارای این شخصیت - به ویژه در اشکال پررنگ و خالص – ممکن است هیچ گاه ازدواج نکنند چون نمی توانند با کسی آن چنان صمیمی شوند که او را کاخ زیبا و دلچسب تنهایی خود راه دهند.
این افراد حتا نمی توانند خشم خود را به گونه ی مستقیم ابراز کنند.
اسکیزوئیدها فراوان غرق در رویا می شوند اما واقعیت سنجی خود را از دست نمی دهند.
اینان از هیچ کاری لذت نمی برند یا فقط از کارهای اندکی خوششان می آید.به جز بستگان درجه نخست هیچ دوست صمیمی یا کاملا مورد اطمینانی ندارند.به تمجید یا تحقیر دیگران بی اعتنا و بی تفاوتند.از این رو نقد و قضاوت دیگران راهکارها و راهبردهای شان را دیگرگون نمی کند.
از آن جا از نظر هیجانی سرد و بی اعتنا هستند و کردار پرخاشگرانه ی چندانی در مجموعه ی واکنش های معمول آن ها وجود ندارد چنان چه با تهدید و خطری واقعی و حتا خیالی رو به رو شوند بیشتر یا به تسلیم و رضا تن می دهند و یا در خیالات همه کارتوانی (Omnipotent) فرو می روند. اینان مانند شخصیت های کلاستر بی ، وسواسی - جبری و پارانویید از هسته ی خودشیفتگی ( نارسی سیزم ) بزرگ ، ژرف و گسترده ای برخوردارنند.
درخودماندگی ( اوتیسم ) و گوشه گیری این گونه افراد هنگامی که با مکانیزم دفاعی خیال پردازی ( Fantasy ) همراه شود می تواند در برخی از آنان به اندیشه های به راستی نو ، خلاقانه و ابتکاری و حتا راز گشایی از نادانسته های گیتی بینجامد.
این ویژگی های شخصیتی اسکیزوئید در بسیاری از بزرگان تاریخ دانش و اندیشه ی گیتی وجود داشته است.
بديهي و روشن است كه شخصيت اسكيزوئيد نبايد با اختلال اسكيزوفرني اشتباه شده و يكي در نظر گرفته شود .

اگر درخودماندگی این گونه افراد ژرف ، شدید و زود آغاز باشد ، باید تشخیص اختلال آسپرگر ( از جمله اختلالات طیف اوتیزم ) را مد نظر داشت.
اختلال شخصیت پارانوئید شباهت و نزدیکی فراوانی به اختلال شخصیت اسکیزوئید دارد.اشتباه گرفتن این دو می تواند آسیب های جبران ناپذیری در دوستی و ازدواج و شراکت و ... برای آدمی به ارمغان بیاورد.
یکی از بدترین مصیبت ها گرفتار شدن آدمی در برداشت های ذهن بیمار و گاه روان پریش افراد دچار اختلال همزمان آسپرگر و اختلال شخصیت پارانوئید است.
من خود در زندگی ام تاکنون ، سه بار در مصیبت روان پریشی های فرد دچار آمیزه ی این دو اختلال ژرف و فراگیر گرفتار شده ام:
یک پزشک عمومی وبلاگ نویس « بوش شیدا ( !! ) » ،
یک دستیار جراحی قلب و عروق « دو لول شیدا ( !!! ) » ،
و یک روان پزشک فوق تخصص کودک و نوجوان « ASPERGER شیدا ( !!!!! ) » ....

نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1386ساعت 22:32 توسط دکتر بهنام اوحدی

اختلال شخصیت وسواسی – جبری
Obsessive – compulsive personality Disorder
ویژگی های کلی این شخصیت - که در مردان شایع تر از زنان دیده می شود – عبارت اند از محدود بودن هیجانات ( مانند شخصیت اسکیزوئید )، نظم و ترتیب ، مداومت و پای فشاری ، سرسختی و یک دندگی و بلاتصمیمی ( مانند شخصیت افسرده ).
شخصیت وسواسی _ جبری چون شخصیت افسرده کمال طلب و انعطاف ناپذیر است. رفتاری شق و رق و رسمی وخشک دارد. آن ها سرپیچی از آن چه آن ها را قواعد لازم الاجرا می دانند ، به هیچ روی تحمل نمی کنند .آن ها مهارت های بین فردی چندانی ندارند و دیگران را از خود فراری می دهند زیرا نمی توانند حد وسط را بگیرند و با پافشاری می خواهند دیگران را زیر سلطه ی خویش درآورند و تسلیم بی چون و چرای خواسته های خود کنند. اما اگر کسی را به نظرشان قدرتمند تر از خویش ببینند ، حاضرند خواسته های او را بی چون و چرا برآورده سازند. آن ها از اشتباه کردن می ترسند ، تردید دارند و نمی توانند به تصمیم قاطعی برسند و دایم در مورد تصمیمی که می خواهند بگیرند ، می اندیشند.خود را به شکلی افراطی وقف کار و بهره وری می نمایند و به راحتی از تفریح و روابط دوستانه شان می کاهند تا به کار بپردازند. بیش از اندازه پرهیزگار ، با وجدان و اخلاق گرایند و در مورد مسایل اخلاقی وارزشی کوتاه نمی آیند. از این رو اینان درگیر روابط خارج زناشویی نمی شوند اما گاه زندگی زناشویی شان را به سبب سخت گیری بیش از اندازه از دست می دهند.این افراد دوستان زیادی ندارند و زمان زیادی را در تنهایی وقف کار می کنند و در واقع نداشتن مهارت های ارتباطی را با این راهبرد جبران و انکار می نمایند.
اینان هر چیزی را که روال و ثبات معمول زندگی شان را به هم بزند ، کنار می گذارند و اصولن هر رخداد و تغییر جدیدی آن ها را دچار تنش و اضطراب فراوان می نماید. این افراد به جزئیات ، قواعد ، فهرست ها ، ترتیب و سازمان یافتگی جدول زمانی امور بیش ازاندازه التزام دارند. آن ها بسیار کمال طلب اند به گونه ای که گاه نمی توانند تکلیف محول شده را به پایان برسانند ، چون می خواهند همه ی معیارها را به دقت رعایت کنند..افراد دچار این اختلال سلسله کردارهای آیینی خود را نه فقط بر زندگی خود و خانواده شان تحمیل می کنند ، بلکه به شدت کوشش دارند که این آیین های وسواسی را بر زندگی دیگران ، به ویژه زیر دستان خود چیره سازند.
آن ها کار و وظیفه ی خود را به دیگران واگذار نمی کنند مگر آن که دیگران کاملن تسلیم روش و قواعد آن ها باشند.
اینان ولخرج نیستند و پول را با حساب و کتاب خرج می کنند .آن ها اشیای کهنه و از رده خارج شده و بی ارزش را نمی توانند به دور اندازند ولو هیچ ارزش عاطفی هم نداشته باشند. افراد دارای شخصیت وسواسی – جبری در سخن گفتن چون شخصیت اسکیزوئید پیش دستی نمی کنند.
در این افراد اختلالات افسردگی به ویژه از نوع دیرآغاز ( میان سالی و سالمندی ) شایع است.
این اختلال در ژنرال ها و پروفسورهای جوامع پیشرفته شایع است. البته نه جوامعی که برخی افراد یک شبه چندین و چند پله ی ارتقا و پیشرفت را به یک باره می پیمایند !!!
نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:59 توسط دکتر بهنام اوحدی

اختلال شخصیت افسرده
(Depressive personality disorder )
ویژگی اصلی افراد دارای این شخصیت صفات مادام العمر طیف افسردگی است.
این افراد بدبین ، بی لذت ، وظیفه شناس ، مردد به خود و به شیوه ای مزمن ناشاد و ناخشنودند.
این شخصیت را پیش تر شخصیت مالیخولیایی ( ملانکولیک ) می نامیدند.شیوع این شخصیت در مرد و زن تقریبا به یک اندازه است.این افراد بیشتر اوقات بی کس ، جدی ، عبوس ، سلطه پذیر و بدبین هستند و خود را دست کم می گیرند.به زودی پشیمان می شوند و احساس بی کفایتی و نا امیدی می کنند.اینان اغلب موشکاف اند و در جست وجوی عیوب و نقایص خود ، دیگران ، اجتماع و جهان مته به خشخاش می گذارند.
مانند شخصیت های وسواسی – جبری کمال طلب و زیادی با وجدان اند و دائما به کار می اندیشند و با شدت وحرارت احساس مسئولیت می کنند و با پیش آمدن موقعیت های جدید خیلی زود حال شان گرفته می شود.
همیشه از این می ترسند که مورد تایید دیگران قرار نگیرند.بدون این که حرفی بزنند در درون خود رنج می کشند وحتا ممکن است خیلی زود اشک شان درآید. هرچند به طور معمول در حضور دیگران چنین کاری نمی کنند.
شک و تردید و بلا تصمیمی و احتیاط باعث می شود که احساس نا امنی ذاتی آن ها بیشتر شود.
خلق غالب معمول اینان عبارت است از اندوه ، دلتنگی ، افسردگی ، فقدان شادی و ناخشنودی.
درک شان از خود حول محور باورهایی چون بی کفایتی، بی ارزشی و عزت نفس پایین دور می زند.
نسبت به اجتماع چون خود سخت گیر و موشکاف و عیب جو هستند .شخصیت افسرده منتقد همیشگی خود و دیگران است.دایم در فکر و خیال بوده ومستعد و آماده ی نگرانی و دچار احساس گناه شدن است .این شخصیت بدبین و منتظر رخدادهای منفی ست.
ویژگی های شخصیتی افسرده حتا تا مرز اختلال در بسیاری از مشاهیر و اندیشمندان تاریخ وجود داشته است.
خیام و کافکا و صادق هدایت و فروغ فرخزاد از این جمله اند.

نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:23 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
دیشب درباره ی فیلم بسیار زیبا و ماندگار سینما پارادیزو نوشتم.
از کارگردان این اثر به یاد ماندنی ـ جوزپه تورناتوره ( Giuseppe Tornatore ) - دو فیلم زیبای دیگر در دسترس هست که یکی از آن ها ( Malena ) را سال هاست که بارها و بارها دیده و ستایش نموده ام و در پی به چنگ آوردن دیگری ( Star Maker ) جست و جو و کنکاش می کنم.
malena فیلمی موزائیسمی و در همین حال یک پارچه و هماهنگ است !
گاه کمدی ، گاه نیمه پورنو و نیمه اروتیک و گاه تراژیک و ملودرام است.
![]()
ملنا آشکارا پستی ها و پلشتی ها و فرومایگی ها وناجوانمردی های اجتماعات انسانی را به تصویر می کشد و آدمی را به پرسش از سرشت چه بسا ناپاک و ددمنشانه ی خویش فرا می خواند.

در فیلم ملنا ، دنیای پاک کودکی در گذار به فضای سرشار از غریزه و اروتیزم نوجوانی به نمایش گذاشته می شود و کودک و نوجوان در اندازه و قد و قواره ای برتر و بزرگ تر از میان سالان و سالمندان به ظاهر دانش آموخته و کارا شناسانده می شود.

به احتمال فراوان کارگردان این اثر کودکی ، نوجوانی و جوانی سرشار ی داشته است.
این آثار زیبا و جاودان انعکاس فانتزی ها و آرزوهای انسان مدارانه ی کودکی و نوجوانی اوست.
آری ، هر کس هر چه دارد - پاک و ناپاک - از کودکی و نوجوانی اش دارد...

نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 13:8 توسط دکتر بهنام اوحدی

بالاخره فیلم زیبا و همواره ماندگار « سینما پارادیزو » را پس از گذشت مدت ها از خرید آن دیدم.
امتحان بورد و کارهای پایان نامه ی دوره ی تخصص مانع تماشای این اثر به یاد ماندنی و ارزشمند شده بودند.
از دیدن این تصویرگر زندگی واقعی نسل گذشته ی مقارن سال های جنگ جهانی دوم و کمی پس از آن اجتماع ایتالیا لذت فراوان بردم. دیدن این فیلم را به همه ی شیفتگان و دلبستگان سینما - به ویژه آنانی که چون من در حال و هوا و نوستالژی دهه های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ میلادی روزگار می گذرانند و بر رخدادهای امروزی آه کشیده و افسوس می خورند - سفارش می نمایم.
فیلم « سینما پارادیزو » ، بیش از آن که داستان و فیلم باشد ، روایتی واقعی یا واقع بینانه از زندگی بسیاری از ما آدمیان است که درگیر گذار از سنت به مدرنیته ایم.
اجتماع ایتالیای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ شباهت بسیاری با اجتماع ایران دو سه دهه پس از آن ایران دارد.
داستان این فیلم با کمی تغییر - البته به شرطی که با خودسانسوری و دگرسانسوری همراه و پیوسته نشود - می تواند در ایران سال های ۱۳۲۵ تا ۱۳۵۵ نیز رخ دهد و روایت شود.
سینما پارادیزو گوهری است که هرگز نباید آن را از دست داد !

نوشته شده در نوزدهم مهر 1386ساعت 0:51 توسط دکتر بهنام اوحدی
شگفت انگیز است. مخلوط سگ و آدمی که با یاری جستن از فناوری هیبریداسیون و کلونینگ از سوی مرکز پژوهش های فوق محرمانه ی ارتش ایالات متحده ی آمریکا آفریده شده است.
اما بسیار بیش از آن که شگفتی آور باشد ، هراس ناک و وحشت آور است.
به راستی آدمی به کجا می شتابد؟!؟
گویا چهار نمونه ی زنده از این موجود ( سگ - آدم : سگدم ! ) هم اکنون در مرکز فوق سری تحقیقات بیوژنتیک ارتش ایالات متحده آمریکا زنده نگهداری می شوند.
این تصویر منتشر نشده را یکی از دانشجویان کوشا و تیز هوش پزشکی میهن مان در اختیار من نهاد.
به نظر می رسد وب سایت های فوق سری ارتش آمریکا چندان هم هک ناپذیر و دارای ضریب امنیتی بالا نیستند !!!
پس از آگاهی پرزیدنت جورج بوش - که پس از ترک وابستگی ( اعتیاد ) به الکل و غسل توبه ، این روزها مدعی ارتباط با حضرت عیسی مسیح می باشد - و استفتاء و استعلام نامبرده از پاپ ، بودجه ی این گونه پژوهش ها و دستکاری های هراس انگیز و غیر اخلاقی قطع شده است.
در مورد این هیبریداسیون - کلونینگ در روز ها و شب های آینده خواهم نوشت...
نوشته شده در هفدهم مهر 1386ساعت 21:10 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
ددمنشی های ناخدای شیطان سگال و دیو سیرت از پس پرده برون آمد و هویدا شد.
نزدیک یک سال است که این سگال کژ او برای من نمایان شده و از این رو رفت و آمدم را به دفتر و باشگاه ( ! ) ماهنامه روان شناسی توقیف شده اش ، با وجود مطالبات مالی باقی مانده ام ، به کلی ، گسسته بودم.امید داشتم تا خود را به دکتر رفعتیان روان کاو بسپارد و تعارضات ذهن و روان بیمارش را چاره کند ، شاید « اعتیاد به س.ک.س » اش تا اندازه ای درمان شود.افسوس .....
اشتباه بزرگ من این بود که در عین آگاهی به شخصیت کلاستر B اش ، او را نارسی سیستیک ( خودشیفته ) ارزیابی نموده بودم ، ناآگاه و غافل از این که او یک بیمار دچار اختلال شخصیت آنتی سوشیال و یک « سایکوپات بالفطره » است !
این گونه بود که من نیز چون بسیاری دیگر از نویسندگان و مترجمان حوزه ی سلامت و بهداشت روان ، بر کشتی موریانه خورده ، پوسیده و آلوده - اما در ظاهر زیبا و پر طمطراق او سوار شدم و هر نوشته ام را در ماهنامه اش ، گامی در راستای اصلاح و ارتقای بهداشت و سلامت روانی - اجتماعی و جهادی در راه زدودن و کاستن آسیب های روان شناسی جامعه پر آفت و نگرانی مان می دانستم.
من ساده دلانه به میهن و هم میهن می اندیشیدم و « حضرت استاد و جناب دکتر ( !! ) خانقاه روان شناسی » ، کژمدارانه و سیه دلانه به سوءاستفاده و اعمال زور ج.ن.س.ی سادیستی بیشتر و بیشتر و بیشتر رویا می داشت !
ای کاش کمک هزینه ی دوره ی دستیاری تخصصی پزشکی ، برای گذران زندگی کافی و شایسته می بود تا آدمی تنها و تنها در این دوران سه چهار پنج ساله به درس خواندن و آموزه اندوختن و پژوهش بپردازد و مجبور نباشد برای شکستن کمر هزینه ی گزاف زندگی امروزی به هر علف پوسیده و گندیده ای چنگ بزند !
در زندگی این گونه تجربه های تلخ و جانکاه ، خود را به آدمی تحمیل می کنند.تجربه هایی که شوربختانه بیشتر اوقات به بهایی گزاف به دست می آیند.
این روزها اجتماع در حال توسعه ی ایرانیان ، تجسم شیطان را در « سریال اغما » جست و جو و دنبال می کند ، در حالی که روح و روان و پیکر شیطان دیو سگال پیش چشم و گوش آدمی کوشا و فریبا ست !!!
هر چند از بیان این گونه زشتی ها - که پیش تر بخشی از آن ها در پستی با عنوان « وای به وقتی که بگندد نمک ! » در www.iranbod.blogfa.com نوشته بودم ، دچار تهوع و چندش می شوم ، اما شاید در این باره باز هم بنویسم.
از لیسانسیه ای که خود را « دکتر » می خواند و سایکوپاتی که سودای « استادی » و « اشو شدن » در ذهن بیمار خود می پروراند و اکنون از نه از هیات رئیسه ی « انجمن .......... » که از کل آن اخراج و رانده شده است و آن گونه که شنیده ام ، هر روز بر شمار خانم های شاکی از او در « انجمن ..... » و « نظام .... » و مراجع قضایی تهران افزوده می شود .............
افسوس که حقوق ( کمک هزینه ی تحصیلی ) دوران دستیاری اندک و ناچیز و هزینه های زندگی سنگین و کمر شکن است.که اگر این گونه نبود گذار مان به دلیل هراس از غرق شدن ، به چنین کشتی های عفونی و آلوده ای نمی افتاد.
افسوس که سلامت و شأنی چندان برای پزشکان باقی نمانده است !
نوشته شده در هفدهم مهر 1386ساعت 9:24 توسط دکتر بهنام اوحدی
معیار های تشخیصی DSM - IV -TR برای اختلال شخصیت پارانو ئید :
الف ) بی اعتمادی و شکاکیت ژرف و فراگیر نسبت به دیگران ، به گونه ای که انگیزه های دیگران را شرارت آمیز برداشت کند. این حالت باید از اوایل بزرگسالی آغاز شده و در زمینه های گوناگون به چشم بخورد که نشانه اش دست کم چهار تا از موارد زیر است :
۱ ) بدون دلیل کافی ، شک داشته باشد که دیگران دارند او را استثمار می کنند ، به او زیان می رسانند یا سرش کلاه می گذارند.
۲ ) مشغولیت دایم ذهنی اش شکی اثبات نشده در مورد وفاداری یا قابل اعتماد بودن دوستان و اطرافیانش باشد.
۳ ) به دلیل ترسی نا موجه از این که اطلاعاتی را که به دیگران می دهد ، مغرضانه بر ضد خودش به کار ببرند ، از اطمینان نمودن به دیگران اکراه داشته باشد.
۴ ) در پس اظهار نظر های بی غرضانه ی دیگران یا رخدادهای بی خطر ، معنی های تحقیر کننده یا تهدید آمیز پنهانی بیابد.
۵ ) همیشه دلخور و ناخشنود باشد. یعنی اگر حتا یک بار کسی توهین کرده ، آسیبی رسانده یا بی احترامی نموده باشد ، هرگز او را نبخشد.
۶ ) با کوچک ترین نکته و چیزی احساس کند به شخصیت یا اعبارش لطمه وارد شده است ( حال آن که دیگران چنان معنایی را در آن چیزها و نکات نیابند ) و شتابان واکنشی خشمگینانه نشان داده یا به ستیز بپردازد.
۷ ) مکررن و بدون هیچ دلیل به وفاداری همسر یا شریک ج.ن.س.ی اش شک کند.
ب ) حالت مذکور منحصرن در سیر اسکیزوفرنی ، اختلال خلقی با ویژگی های سایکوتیک یا یک اختلال سایکوتیک ( روان پریشانه ) دیگر پیدا نشده باشد و ناشی از اثرات جسمی مستقیم یک بیماری طبی عمومی نباشد (چون تهمت زدن های افراد دچار اختلال شخصیت پارانو ئید می تواند آشکارا هذیانی و روان پریشانه باشد ). اگر این معیارها پیش از اسکیزوفرنی وجود داشته باشد ، قید « پیش مرضی » را باید افزود.


نوشته شده در یازدهم مهر 1386ساعت 15:44 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
بیماران مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید ، مانند دیگر شخصیت های کلاستر آ ( اسکیزو ئید و اسکیزوتایپال ) و نیز بیماران دچار اختلالات طیف در خود مانده ( اوتیستیک ) - از جمله آختلال آسپرگر - حالت عاطفی محدودی دارند ، زیاد اجتماعی و خونگرم نبوده و به نظر می رسد بدون هر گونه احساس و هیجانی باشند. این ها نه تنها آدم های گرم و راحت و آرامی نیستند ، بلکه قدرت ، منزلت و کامیابی دیگران آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد. در واقع ، ای گونه افراد اگر کسی را ناتوان ، بیمار یا دچار مشکل ببینند به وی به دیده ی تحقیر می نگرند.
افراد دچار اختلال شخصیت پارانو ئید ممکن است در موقعیت های حرفه ای ، تحصیلی ، و اجتماعی ، آدم هایی دقیق ، منظم ، منظبط ، توانمند ، کوشا ، و کارا به چشم آیند ، حال آن که بیش تر می خواهند دیگران را بترسانند یا به جان یکدیگر بیندازند. و نه این که چون افراد دچار اختلال یا صفات پر رنگ شخصیت مرزی ( بوردرلاین ) روابط بیش از حد مداخله جویانه و آشفته با دیگران داشته باشند.
برخی از این افراد با پخته تر شدن ، افزایش سن یا کاهش تنش ها و فشارهای روانی شان ، صفات بد گمانانه ی خود را « واکنش سازی » نموده و به این ترتیب ظاهرن به افرادی تبدیل می شوند که توجهی در خور ستایش به اخلاقیات و نوعدوستی و همنوع پروری از خود به نمایش می گذارند.
اما در واقع ، بیماران دچار اختلال شخصیت پارانو ئید ، روی هم رفته ، تا پایان عمر ، در کار و زندگی با دیگران مشکل دارند.مشکلات شغلی و زناشویی در این بیماران شایع است.

تمهت زدن های افراد دچار اختلال شخصیت بدگمان ( پارانو ئید ) می تواند آشکارا روان پرشانه و هذیانی و دور از منطق و واقعیت باشد که در این موارد باید برای رفع آن ها از دارو های ضد اضطراب و ضد جنون ( آنتی سایکوتیک ها ) - مانند هالو پریدول و پیموزاید - بهره جست.هر چند روان درمانی ، گاه بلند مدت ، نیز لازم است.
نوشته شده در یازدهم مهر 1386ساعت 15:12 توسط دکتر بهنام اوحدی

بیماران دچار صفت پر رنگ و نیز اختلال شخصیت پارانوئید ممکن است در هنگام معاینه ی روان پزشکی ، رسمی و بسیار متشخص و منطقی به نظر برسند و از این که آن ها را مجبور ساخته اند که از روان پزشک کمک بگیرند ، گله داشته و ناراحت باشند.
تنش عضلانی ، ناتوانی از آسوده بودن ، نیاز به کاوش محیط برای یافتن سر نخ ها و ........ از ویژگی های این بیماران است. حالت عاطفی آنان اعلب جدی و غیر مطایبه آمیز است.برخی از پیش فرض های آن ها در بحث و جدل های شان ممکن است نادرست باشد اما گفتاری منطقی و گاه بسیار شیوا دارند.در محتوای فکر آن ها شواهدی از برون فکنی ، پیش داوری و گاه افکار انساب به خود دیده می شود.
ویژگی بنیادین شخصیت پارانوئید ، میل نافذ و فراگیری برای تفسر کردارهای دیگران به رفتاری است که گویا به قصد تحقیر یا تهدید بیمار انجام شده است.این تمایل در آغاز بزرگسالی شروع شده و در زمینه های گوناگونی نمایان می گردد.
افراد دچار این اختلال ، تقریبن همیشه منتظر آن هستند که دیگران به شیوه ای آن ها را استثمار نموده یا به آن ها زیان برسانند. آن ها در بسیاری از اوقات بدون هیچ توجیهی ، در وفاداری یا راستی ( صداقت ) و امانت داری دوستان و همکاران خود تردید می کنند. این افراد در زندگی زناشویی و جنسی خود نیز اغلب به « حسادت بیمار گونه و مرضی » دچار می شوند و بالاخره روزی این شک و بد گمانی بدون دلیل و مدرک خود را نسبت به وفاداری همسر و یا شریک جنسی شان بیان می نمایند.
این گونه بیماران در واقع احساسات خودشان را برون سازی و فرا فکنی می کنند. یعنی تکانه ها و اندیشه های غیر قابل قبول و دردناک برای خودشان را به دیگران نسبت می دهند.
افکار انتساب به خود و خطاهای ادراکی به گونه ای منطقی قابل دفاع است ، در این بیماران شایع بوده و آنها در واقع ، از این که مستدل و عینی می اندیشند ، به خود بسیار می بالند ، حال آن که چنین نیست !
نوشته شده در یازدهم مهر 1386ساعت 14:52 توسط دکتر بهنام اوحدی
![]()
به بهانه ی آشنایی با ساختار شخصیتی صادق هدایت ، مقاله ای برای مجله ی ادبی شوکران نوشتم که بعدها با حذف های بسیار در هفته نامه ی چلچراغ نیز منتشر شد.
پس از آن بود که برخی بیمار ذهنان روان پریش اصفهانی نتوانستند بخل و حسد و عناد شان را تاب بیاورند و به هتاکی و تهمت زدن در ستون نظرات وبلاگ های من و دوستان از دست رفته ام پرداختند.
من کامنت های وبلاگم را مشروط به تایید نمودم و از هتک حرمت و حیثیت خود و ودیگران در آن پیشگیری نمودم و برخی خوش شعاران - با ادعای هواداری از آزادی بیان - این رویکرد را برنگزیدند و تاوان آن را با از دست دادن سلامت روان و آرامش و آسایش خویش و خانواده شان پرداختند !
مدت ها بود که در نظر داشتم که دیگر اختلالات شخصیت را نیز بشناسانم.
پیشتر و در آن مقاله ی « رازگشایی آن ذهن پیشتاز » به شخصیت های خودشیفته ( نارسی سیستیک ) ، انزواطلب ( اسکیزوئید ) ، افسرده ( دپرسیو ) و وسواسی - جبری ( آبسسیو - کامپالسیو ) پرداخته بودم.
امروز بنا بر اقتضای زمان و رخدادها به « شخصیت بد گمان ( پارانوئید ) » می پردازم و به همین دلیل پیش از بیان دیگر شخصیت های باقی مانده ( اسکیزوتایپال ، بوردرلاین ، آنتی سوشیال ، هیستریونیک ، پرهیز گرا ، وابسته ، پرخاشگر - منفعل و نیز شخصیت مختلط ) به اختلال آسپرگر ( از طیف اختلالات اوتیستیک ) خواهم پرداخت.

مشخصه ی صفت و اختلال شخصیتی بد گمان ، شکاکیت و بی اعتمادی دیرپا به همه ی افراد است.مسئولیت این احساسات از نظر آن ها نه به عهده ی خود آن ها ، بلکه بر دوش دیگران است.افراد پارانوئید اغلب متخاصم ، تحریک پذیر ، پرخاشگر و خشمگین هستند.
افراد متعصب و جزم اندیش ، افرادی که مدارکی دال بر تخلف دیگران از قانون گرد آوری می کنند ، کسانی که به همسر خود سوء ظن مرضی دارند ، و اشخاص بد عنقی که اهل دعوا و مرافعه اند ، و ............... اغلب دچار اختلال شخصیت پارانوئید هستند.
این گونه بیماران تقریبن هرگز خود به جست و جوی درمان بر نمی آیند و اگر هم صاحبکار یا همسرشان آن ها را برای درمان روانه سازد ، اغلب می توانند رنجیدگی خویش را پنهان سازند.این اختلال ( و صفت ) در مردان شایع تر از زنان است و به نظر نمی رسد که الگویی خانوادگی داشته باشد.در گروه ه های اقلیت ، مهاجران و ناشنوایان بیش تر از جمعیت عمومی است.
نوشته شده در یازدهم مهر 1386ساعت 14:13 توسط دکتر بهنام اوحدی
هذیان و جنون و روان پریشی شاخ و دم ندارد !
آدم روان پریش ( سایکوتیک ) یا به تعبیر قدما دیوانه - پاک سیرت و دیو سیرت - همواره در نگاه نخست و به ویژه برای غیر روان پزشک و روان شناس دانش آموخته و آموزه اندوخته شناسایی نمی شود !
ممکن است دانش و دانسته های پراکنده ی فراوان داشته باشد یا حتا در یک رشته توانایی و کارکرد چشمگیری داشته باشد که این واقعیت در مورد روان پریشی ( سایکوز ) های گذرای افراد دچار اختلال شخصیت هایی چون بدگمان (پارانوئید ) ، منزوی - خیال باف ( اسکیزوئید ) ، خرافاتی - ماوراء پرداز ( اسکیزوتایپال ) ، مرزی ( بوردرلاین ) ، نمایشگر ( هیستریونیک ) و خودشیفته ( نارسی سیستیک ) و البته افراد اوتیستیک - آسپرگر مشهود است.
این واقعیت ( توانایی ذهنی و کارکردی بالا در عین وجود سایکوپاتولوژی عمیق و شدید روانی ) در درسنامه ی روان پزشکی کاپلان و سادوک به گونه ای عیان و با نص صریح در مورد افراد دچار اختلال اوتیستیک - آسپرگر ، اختلال شخصیت پارانوئید و اختلال شخصیت اسکیزوئید درج و بیان شده است.
این گونه است که همواره در طول تاریخ بشریت ، بسیاری از اندیشمندان و اندیشه از برکنان - به ویژه در عرصه های علوم انسانی ( فلسفه ، ادبیات ، روان شناسی ، ......... ) و عرصه های دانش محض ( ریاضی ، نجوم ، فیزیک و ............. ) ، افزون بر طیف و دامنه ی اختلالات خلقی یک ( افسردگی ) و دو قطبی ( افسردگی - شیدایی ) - که خود واجد و عامل دوره های زودگذر روان پریشی ( سایکوز ) هستند - دچار این گونه اختلالات پدید آورنده ی سایکوز ( به عبارت دیگر : مشکل قضاوت و بینش ) بوده اند.
حتا اگر بسیار صاحب نام و برگزیده بوده باشند.
برای نمونه به دانشمند شریفی چون آلبرت اینشتین می توان اشاره نمود که در عین توانمندی های ژرف و گسترده ی فیزیک و ریاضی ، دچار طیف اختلالات اوتیسم ( آسپرگر ) بوده است.
فرد High Function و نیز Dysfunction دچار اختلال آسپرگر را می توانید در فیلم هایی چون « افسانه ی ۱۹۰۰ » ، « سگ های پوشالی ( که داستین هافمن بازیگر نقش آن است ) » ، « هری کثیف ( که به صورت قاتلی دیوانه به تصویر کشیده شده است ) » ، « اره SAW ( در چهره ی شخصیت اصلی فیلم : SAW ) ، « جانشین ( وکیل ) هادساکر ( مخترع هولاهوپ و فریز بی ! ) » به آسانی تماشا نموده و در زندگی روزمره از دوستی ، شراکت ، ازدواج و .... با آنان پرهیز نمایید.
از سرنوشت من در دوستی با آن وبلاگ نویس پرخواننده ی اوتیستیک - آسپرگر دچار اختلال شخصیت اسکیزوئید - پارانوئید عبرت بگیرید.
داشتن یک دوست - هر چند اندیشه خوان و سخن ورز - به این همه مصیبت و تهمت نمی ارزد !
افسوس که در دوران دانش آموزی و دانشگاه ( سال های آغازین طب عمومی ) ، مبحث اختلالات شخصیت و اختلالات طیف اوتیستیک - آسپرگر را نمی شناختم و چون امروز بر آن چیرگی نداشتم.
بگذریم که این چیرگی به لطف همین دوستان دچار سایکوپاتولوژی و نیز دشمنان در پوشش دوست به چنگم آمد !!!

فیلم سگ های پوشالی : نمایی از بوالهوسی ( هیجان و تنوع طلبی ) دختری دچار اختلال شخصیت هیستریونیک - بوردرلاین در ازدواج با یک دانشمند جوان دچار اختلال اوتیستیک - آسپرگر High Function

نمایی دیگر از همان فیلم

این گونه جنایت ها در قاتلان دچار ASPERGER DISORDER - به ویژه در حضور طیف شخصیتی سادیستیک ، سادومازوخیستیک ، پارانوئید ، اسکیزوتایپال + بوردرلاین و .............. در تاریخچه ی جنایی جهان بارها و بارها دیده شده است .
از فرد اوتیستیک - آسپرگر دچار اختلالات شخصیت فرسنگ ها بگریزید !!!
نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 13:15 توسط دکتر بهنام اوحدی
از سیاست و سیاست بازی اصلن خوشم نمی آید.
ای کاش روزنامه نگاران صفحه های فرهنگ ، ادب ، هنر ، سینما ، تئاتر ، تاریخ ، اندیشه و حداکثر جامعه ی شرق ( هم میهن ) سابق در روزنامه ای علمی - فرهنگی گرد هم می آمدند و روزنامه ای جدا از احزاب سیاسی و کاملن غیر سیاسی برای مان به ارمغان می آوردند که در آن از اخبار و اندرز های سیاسی داخلی و خارجی خبری نباشد.
به باور من ، چنین روزنامه ای از سوی بسیاری از مشتاقان فرهنگ و هنر و تاریخ و اندیشه مورد پیشواز قرار خواهد گرفت.
دیروز در صفحه ی سوم روزنامه ی اعتماد این خبر را خواندم :
" سنای آمریکا طی روزهای آتی ، طرح تقسیم « کشور عراق » به سه کشور شیعه ، سنی و کرد را تصویب می کند " !
آدمی در شگفت می ماند و نا خودآگاه به یاد دوران و سده های تاریخ استعمار حکومت های خودخواه و چپاول گری چون انگلستان ، اسپانیا ، پرتقال و ....... می افتد.
مگر می شود در سده ی بیست و یکم هم سنای کشوری همانند مجلس انگلستان یا سنای روم برای تجزیه ی کشوری - ولو با دیرینه و نام سیاسی شصت ، هفتاد ساله - رای گیری کند ؟!؟
اعلام این خبر برای نه تنها سازمان ملل متحد ، که برای همه ی کشورها و جوامع جهان شرم آور و هزار البته عبرت آموز است.
این گونه طرح ها و لوایح درون مایه ی همان نگرانی های پاییز و زمستان ۱۳۸۵ من در مورد میهن همواره زخم خورده و چپاول شده مان ( از سوی استعمار نو و کهن ) بود که آن ها را گاه و بی گاه ، گزیده و گریخته در شبانگاهان سرشار از خستگی و بی خوابی در وبلاگ ایران بد درج می نمودم.
بگذریم که برخی شیفتگان دل خسته و عاشقان سینه چاک جناب جورج بوش و سناتورهای مداخله گر و قلدر مآب در وبلاگ شان به من خرده می گرفتند که : " نه ، بوش ( آمریکا ) به دنبال تجزیه ی ایران نیست ." و او را دایه ای مهربان تر از مادر برای ما ایرانیان می شناساندند که تنها به بازگشت « شکوه از دست رفته » ی سرزمین پارس می اندیشد و هدفی جز خوشبختی و رفاه و سربلندی ایرانیان ندارد !!!
طرح تقسیم عراق ، تنها مسئله ی مردم نگون بخت و بی چاره ی عراق نیست.
تصویب این گونه طرح های قلدرمآبانه و استعماری ، آغاز پی افکندن طرح ها و اندیشه های تجزیه ی ایران ، عربستان ، افغانستان و حتا ترکیه و دیگر کشورهای خاورمیانه است.
خطر چنین طرح ها و اندیشه هایی هنگامی بیش تر آشکار می شود که بدانیم این طرح سنای آمریکا ، نه از سوس سناتورهای رو به افول جمهوری خواه ، که از سوی سناتورهای حزب احتمالن پیروز انتخابات پیش روی ریاست جمهوری آمریکا - حزب دموکرات - پی ریزی و اعلام شده است.
مراقب باشید ساده لوحانه ، مزدور بی جیره و مواجب بیگانه ی همیشه استعمارگر و نیرنگ باز نشوید !!
نوشته شده در ششم مهر 1386ساعت 12:11 توسط دکتر بهنام اوحدی

دیروز پس از ترک اعتیاد بیست و پنج ساله به مطبوعات - به مدت پنج ماه - بار دیگر مطبوعه ( روزنامه ) خریدم.
در شب و روز های ماه های غار نشینی و خواندن و از بر کردن ریز ریز و مو به موی چهار هزار صفحه ی درسنامه ی روان پزشکی بسیاری از چیزها را در ژرفای حافظه ام مدفون ساخته و به فراموشی سپردم.از جمله :
دست و پنجه نرم کردن دوست تازه مرحومم - دکتر بهنام برجیان ، دستیار اندودونتیکس دانشکده ی دندان پزشکی اصفهان - با لنفوم ( سرطان خون )،
از دست رفتن قضاوت و عقل و منطق و سایکوز ( جنون ) شخصیتی بد گمانانه ( پارانوئید ) آن وبلاگ نویس آسپرگر دچار اختلال شخصیت پارانوئید که پیش تر برایم دوستی مورد احترام ( و به باور صمیمانه ی ساده انگارانه ام : ارزشمند و جاودان !! ) بود ،
و
هزار البته احتمال صدور فرمان حمله به ایران از سوی پرزیدنت کابوی مسلک ایالات آمریکا ، جناب جورج « هیرونیموس بوش » !!!
افسوس که پس از گذشت این چهار - پنج ماه دوری قاطع از هر گونه نشریه ، روزنامه ، وب سایت ، وبلاگ ، اخبار و خلاصه خبر ، هنوز جناب پرزیدنت مورد شیفتگی و دلبستگی آن وبلاگ نویس آسپرگر بیمار ، با وجود اقناع کنونی آژانس انرژی اتمی از کوشش های هسته ای ایران ، بیش از گذشته ـ زورمندانه و قلدرانه ـ بر طبل جنگ می کوبد.
روزنامه خواندن و وب گردی و اخبار تلویزیون به ذهن و اندیشه ی آدمی سمت و سو می دهد ، آن چنان که من نیز چون بسیاری دیگر احتمال حمله ی آمریکا به ایران را در فروردین ماه بالای هشتاد درصد ارزیابی می نمودم و به همین دلیل دست و دلم به مطالعه ی سخت و جدی برای آزمون بورد تخصص گرم نمی شد.
این سوگیری ذهنی و روانی تاوان سنگینی از من گرفت ، آن چنان که مجبور شدم عقب ماندگی ناشی از این اشتباه در ارزیابی و قضاوت را با مدفون شدن چهار - پنج ماهه در کتاب و کتابخانه جبران نمایم.
اکنون با وجود ادامه و حتا پر رنگ تر شدن تهدیدات پرزیدنت « هیرونیموس ( جورج ) بوش » و اشتیاق و انتظار سخت و جان فرسای شیفتگان و عاشقان سینه چاک ایرانی آن حضرت ( !! ) برای بمباران شدن ویرانگرانه و بی رحمانه ی از سوی ایشان ( !!! ) ، من دیگر چندان درگیر این نگرانی نیستم.
چیزی به پایان ریاست جمهوری پر آتش و خون حضرت والا نمانده است و دموکرات ها زرنگ تر و سیاست مدار تر از آن هستند که آغاز دوره شان را با جنگ و تابوت و تشییع جنازه آغاز کنند.
با این همه اگر جنگ رخ داد ، با « دفاع غیر عامل متقارن و نامتقارن » یک خاکی توی سرمان می ریزیم !!
خدا را شکر تکه زمینی دور از مراکز هسته ای ، برای کاشت گندم و سیب زمینی و چرای گله ی گاو و گوسفند داریم.البته اگر بتوانیم خود را با « دفاع غیر عامل متقارن و نامتقارن » بدان جا برسانیم !
زندگی همه اش پیشرفت و شادی کامیابی نیست.دشواری و تلخی نیز گاه و بی گاه به سراغ آدمی می آید.
به باور من ، آغاز حمله به ایران نه برای ارتش و توان نظامی محدودی چون اسرائیل ، که برای ارتش توانمند ایالات متحده نیز اصلن ساده و آسان نیست.
اگر خدای ناکرده خداوند ما را در برابر چنین فاجعه و مصیبتی بیازماید ، خوب ما نیز یکی از به قول رئیس جمهورمان : خیل « به لطف خدا و به کوری چشم دشمنان » پر شمار هم میهنان !! جان مان ارزشمند تر و خون مان رنگین تر که نیست !
نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت 20:47 توسط دکتر بهنام اوحدی
هنگامی که پس از یک دوره ی شش ماهه ی محرومیت خودخواسته از فیلم و اینترنت و روزنامه و خواب و گردش و پیاده روی و .......... ، آزاد و رها می شوی ، ناگهان از هول هلیم توی دیگ می افتی !
پریشب تا دم سحر نخوابیدم و مسابقه ی جذاب و دیدنی والیبال برزیل و کره ی جنوبی را دیدم.
از کودکی به سرویس زدن در والیبال دلبستگی داشتم و نقص کوتاهی پرش برای اسپک زدن را با پاسوری تیم و به ویژه سرویس زدن جبران می کردم.
در سرویس زدن به سرویس پرشی - که در آن زمانه به آن « سرویس چکشی » می گفتند - دلبستگی بسیار داشتم اما آن چنان کمالانه و سنگین که دوست داشتم ، در آن چیره نبودم.
نه امثال من دانش آموز آماتور و مبتدی ، که قهرمانانی چون حبیب کوزلی ، جلال شاهسون ، عزیز پرتوی و دیگر والیبالیست های تیم ملی نیز در انجام سروهای پرشی چیرگی نداشتند که به لطف خدا و کوشش مربیان و بازیکنان تیم ملی ، این کاستی چند سالی ست که برطرف شده است.
من چون فوتبال در والیبال نیز هوادار تیم ملی برزیلم اما در غیاب شش یار اصلی تیم برزیل ، تیم کره درخشید و برزیل را هرچند پیروز اما خسته و کوفته و خیس عرق به رختکن و هتل روانه نمود.
سرویس های پرشی هر دو تیم ، بسیار شتابان ، نیرومند و سنگین و در یک کلمه وحشت ناک بود و من تماشای پنج گیم بازی را مشتاقانه بر خواب شبانگاهان برتری دادم.

پیش از این مسابقه ، فیلم عبرت آموز و آموزنده ی Match Point - نوشته و ساخته ی Woody Allen - را درباره ی پیمان شکنی در زناشویی دیدیم.پیمان شکنی که بر پایه ی ازدواجی نادرست از لحاظ تناسب ج.ن.س.ی رخ و هوس رانی برای پرش مالی و اقتصادی روی می دهد.
از آن جا که امثال این مورد را بسیار فراوان در کلینیک مشکلات ج.ن.س.ی - ز.ن.ا.ش.و. یی و خانوادگی دیده ام ، تماشای این فیلم را نه تنها به همه ی درمانگران خانواده و مشاوران ازدواج ، که به همه ی جوانان مجرد و متاهل دهه های دوم تا پنجم عمر سفارش می نمایم.
نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت 20:2 توسط دکتر بهنام اوحدی

پس از پنج ماه فیلم دیدن را دوباره آغاز کردم ، البته بدون به حساب آوردن یک ربع « دایی جان ناپلئون » بامدادان پس از بازگشت به خانه از کتابخانه ی بیمارستان.
فیلم زیبا و عبرت آموز « شیرهای جوان ( Young Lions ) » با بازی مارلون براندو و مونتگومری کلیفت را دیدم و پسندیدم.
فیلم به دوران آغاز روی کار آمدن آدولف هیتلر ، دیکتاتور آلمانی می پردازد که توده های محروم و مستضعف آلمان پس از جنگ جهانی نخست را به رفاه و پیشرفت و توانگری خوشدل و امیدوار ساخته بود اما در پایان برای شان جز مرگ و نابودی و فقر بیشتر به ارمغان نیاورد.
فیلم طولانی است اما از آن فیلم های دلنشین سیاه و سپیدی ست که حال و هوای آدمیان دارای نوستالژیای روزگار سپری شده را خوب بر می انگیزد.
بگذریم که تراژدی های یک جنگ ویرانگر و نابودی ملت ها را را به خوبی و عریانی نمایان می سازد.
دیدن این فیلم برای همه ی ملت ها و جوامع در این روزگار پر دود و خون لازم و پند آموز است.
فیلم در پیست های فرح بخش آلمان پیش از جنگ آغاز و با تسخیر اردوگاه ها و کوره های آدم سوزی و حیرت و سرگردانی و بی پناهی جوانان فریب خورده ی آلمانی پایان می یابد.
ای کاش آدمیان در پی قضاوت های شتاب زده ، زود گمراه نمی شدند !
نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت 19:33 توسط دکتر بهنام اوحدی
امروز پس از ما ه ها ، نزدیک دکه ی فروش مطبوعات رفتم و پس از چندین روز روزنامه خریدم.
هنگامی که نخست خواستار روزنامه ی « هم میهن » و سپس « شرق » شدم ، با نگاه روزنامه فروش احساس و افکار بیرون آمدگان از خواب سیصد ساله ی غار کهف را تجربه کردم !!
روزنامه فروش با نگاهی شگفت زده پرسید : خارج تشریف داشته اید ؟!؟
پاسخ دادم : نه ! همین جا بوده ام !
گفت : پس حکمن خواب تشریف داشته اید !!!
و نمی دانست و احتمالن نمی فهمید که در شبانه روزتنها ۴-۶ ساعت خوابیدن و باقی را در کتابخانه ی بیمارستان گذراندن به مدت یکصد روز برای آزمون بورد تخصص ، بسیار با خواب تشریف داشتن متفاوت است !!
چهار ماهی می شود که از زمین و زمان بی خبر ، و در غار کهف مدفون کتاب و جزوه و خلاصه و ژورنال و مقاله بوده ام. اعتیاد همیشگی به فیلم و روزنامه و مجله ترک شد و برای درگیر نشدن ذهنم حتا از نزدیک دکه ی مطبوعات فروشی نیز رد نمی شدم !!
چاره ای نبود ! در ایران هر چه مدرک زیر بغلت بگذاری ، باز به زمین و زمان و رعیت و ارباب بدهکاری !! در ایران « مدرک » و « رتبه » و « عنوان » سرنوشت ساز است ، نه دانش و اندیشه و توانایی !!!
دانشگاه ها و ادارات ایران زمین ، ملک « پوری فش فشو » ها بوده و هست !!!
فیلم دیدن را ، روزنامه خواندن را ، پیاده روی را ، خواب بعد از ظهر را ، خرید و رستوران رفتن را و وبلاگ نوشتن را دوباره آغاز نموده ام.
در این چهار ماه همه چیز را فراموش نموده بودم ، حتا اصفهان نا نصف جهان و همه و همه را ، جز مونس و یار و یاور همیشگی ام : سریال " دایی جان ناپلئون " ، که هنگامی که خسته و کوفته ساعت ۴ بامداد برای سه - چهار ساعت خواب به خانه می آمدم ، نیم ساعتی مرا در دامان پر مهر و آرامش بخش خویش می گرفت و مرا از تنش و تشویش درس و امتحان رها و سبک می نمود.
به پاس قدردانی از ایرج پزشک زاد ، ناصر تقوایی ، پرویز فنی زاده ، غلامحسین نقشینه ، نصرت کریمی ، پرویز صیاد ، پروین سلیمانی و دیگر هنرمندان ماندگار این سریال و سپاس گزاری از یاری و همدمی همیشگی آنان در سخت ترین و دشوارترین هنگامه های زندگی تحصیلی ام ، وبلاگ دایی جان ناپلئون ، مونس همیشگی را بازگشودم تا هر هفت ، هشت ، ده روز یک بار از گوشه های آشکار و نهان آن بنویسم.
نوشته شده در چهارم مهر 1386ساعت 0:54 توسط دکتر بهنام اوحدی
از غار کهف بیرون آمدم !
آزمون بورد تخصصی امکان سر زدن به اینترنت که هیچ ، امکان روزنامه خواندن ، تلویزیون دیدن ، کتاب تاریخی و ادبی خواندن و هیچ کار دیگری - حتا زندگی !! - جز درس خواندن و درس خواندن و درس خواندن آن هم کتاب درسنامه ی مرجع و معظم Kaplan & Sadock's Comprehensive Textbook of Psychiatry برایم باقی نگذاشته بود.
کار ۹ ماهه را در سه ماه انجام دادن فرسوده ساز و طاقت فرسا ست.
با یک دست چندین هندوانه بلند کردن ، ماجراجویی و خطر پذیری است و من این کار را از مهر ماه ۱۳۸۵ - درست هنگامی که می بایست همه ی توان خودم را تنها و تنها بر درس خواندن و نکته گزیدن متمرکز می نمودم ، انجام دادم.
اما آیا یا حقوق ۲۷۵ هزار تومانی دوره ی دستیاری می توان چرخ زندگی تازه تشکیل یافته ی متاهلی را آن هم در شمال تهران بزرگ چرخاند ؟!؟
به هر حال با یاری و لطف و منت همیشگی بزرگ ترین پشتیبان همه ی دوران زندگی ام - پروردگار یگانه ی بخشنده و مهربان - این واپسین آزمون زندگانی را نیز با کامیابی و پیروزی پشت سر نهادم.
به امید خداوند ، از امروز دوباره در فضای مجازی سرزمین خواهم نوشت.
هر چند به دلیل پستی و پلیدی هایی که خوانندگان پیشین وبلاگ قبلی ام - www.iranbod.blogfa.com - شاهد آن بوده اند ، تا اطلاع بعدی سامانه ی نظرخواهی این وبلاگ و نیز وبلاگ دیگرم :www.1ravanpezeshk.blogfa.com بسته و غیر فعال خواهد بود و دوستان ارجمندی که احتمالن نظر، انتقاد و یا پیشنهادی دارند ، می توانند از طریق پست الکترونیک وبلاگ آن را برای این جانب ارسال نمایند.
نوشته شده در یکم مهر 1386ساعت 12:27 توسط دکتر بهنام اوحدی